<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mohamad Aghaei</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MohamadAghaei</link>
        <description>برنامه نویس، در تلاش برای نوشتن، کتاب مثل خون در رگ من.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 04:11:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/229079/avatar/7oRMaI.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mohamad Aghaei</title>
            <link>https://virgool.io/@MohamadAghaei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آن شب آسمان را قرمز کردند - داستانی کوتاه از کشوری خیالی</title>
                <link>https://virgool.io/@MohamadAghaei/%D8%A2%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-scge17agceff</link>
                <description>اما جواب بی‌زبان ها چه؟ آسمان را قرمز کردیم. گذشته را نابود کردیم. آینده چه؟ بی‌شک سوالات مهمی بود. اما جوابی از سوی پادشاه نیامد. سکوت محض و تهدید خالص بود. خون بود و خون و خون. آن شب آسمان را قرمز کردند.روایت است روزی از تاریخ پادشاه کشور لابسانی در کاخ خود در آرامش مشغول تفکر بود. تفکر پادشاه شامل تمامی مسائل مهم کشور از جمله تعداد روزهای باقیمانده تا تعطیلات و عیش و نوش والامقام بود. آسمان شهر تیره و تاریک و غرق سکوت منتظر اتفاق مهمی بود. حتی پرنده‌ای بر این افق پهناور زحمت بال زدن به خود نمی‌داد. پادشاه در صندلی شاهانه خود جا گرفته بود و منتظر مشاور خویش صفحات روزنامه ملی را ورق می‌زد. با دقت یک شاه بلند مرتبه خبرهای روز را مرور می‌کرد و به کشور و کشورداری خویش می‌بالید. تیترهای خبر یکی پس از دیگری از جلوی چشمانش رد می‌شدند و او را غرق شادی و غرور می‌کردند.«کشور در بهترین شرایط خود در کل تاریخ است» «تدابیر پادشاه بزرگمان تورم را به پایین ترین سطح آورده است»«مردم از شدت رضایت هر شب ساعت ۲۱ به بعد آواز شادی می‌خوانند و از شاه بزرگمان تشکر می‌کنند»پادشاه از قلم این خبرنگاران متبحر لذت فراوان می‌برد و از انتخاب‌های خود راضی بود. به راستی که مدیر خوبی برای روزنامه ملی و تمامی خبرگزاری‌ها انتخاب کرده بود. نگاهی به آسمان از پنجره پهناور اتاقش انداخت. ساعت ملاقات با مشاور خودش فرا رسیده بود.مشاور با عجله وارد اتاق شد و بوسه‌ای بر دست پادشاه نهاد. در چهره او ترس و هراسی سهمگین دیده می‌شد. پادشاه متوجه این تغییر در رفتار او شد و از او خواست بر صندلی بنشیند. مشاور با قدم‌هایی مشوش فقط در اتاق قدم می‌زد.پادشاه با عجله گفت: «چه شده است ای مشاور. مرا هم نگران کردی.» مشاور در مقابل پنجره ایستاد. نگاهی به بیرون انداخت و پنجره را گشود. سکوت اتاق در لحظه‌ای در هم شکسته شد و صدای فریاد مردم از جلوی ورودی کاخ و خیابان‌های اطراف به داخل اتاق طنین‌انداز شد.پادشاه لبخندی زد، دسته بر شانه مشاور گذاشت و گفت: «نکند بخاطر این سر و صدا‌های اضافی به دلت نگرانی راه دادی. چیزی نیست ای مشاور من. دشمنان و خائنین دسیسه‌ کرده‌اند. امان از دست این دشمنان خارجی. تحمل پیشرفت ما را هیچوقت نداشته‌اند. بزودی حل می‌شود.» مشاور که تغییری در حالت چهره و نگرانی‌هایش ایجاد نشده بود گفت: «اما چطور قرار است حل شود پادشاه؟ کاخ را محاصره کرده‌اند. تمام خیابان‌های شهر در دست این دشمنانی هست که می‌گویید. ظاهرا دشمنان زیادی داریم.»لبخند جای خود را به خشمی از نارضایتی در چهره پادشاه داد. پادشاه دوباره نگاهی محبت‌آمیز به مشاور انداخت و گفت: «شمشیر و تفنگ هم مثل خیلی چیز‌ها به دلیلی ساخته شده‌اند ای مشاور. شما نگرانی تفکر درباره کشور داشته باش. افراد اهل عمل خودشان استفاده از ابزار را بلدند.» سکوتی طولانی بر اتاق حکفرما شد. مشاور در تعللی عمیق گرفتار شد. با وجود چهره سرشار از ترس رو به پادشاه کرد و گفت: «ای پادشاه خردمند،‌ آن دستی که به سوی مردم خودش شمشیر و تفنگ می‌کشد، روزی سست خواهد شد. سلاح بر زمین خواهد گذاشت. اما سلاح همیشه بر زمین سرد و غرق خون باقی نخواهد ماند. کسی پیدا خواهد شد. آن روز دیگر اسلحه به سمت مردم هدف گرفته نشده است.»مشاور بعد از پایان سخنانش اتاق را ترک کرد. ضرورتی بر حضور بیشتر نمی‌دید. پادشاه را در پژواک کلمات عمیقش رها کرد و در سکوت خویش تنها گذاشت. پادشاه بعد از چند دقیقه‌ای نشستن در سکوت، همانطور که بر صندلی خویش تکیه داد بود، تلفن اتاق رو برداشت و شماره‌ای را گرفت.فرد آن طرف خط فورا تلفن را برداشت. پادشاه با صلابت گفت: «مشاور در حال ترک کاخ است. اینطور که پیداست یک شهید در راه عظمت کشور دیگر قرار است به لیست اضافه شود. مشاور را به مسیر درست هدایت کنید و شمشیر‌ها را از غلاف رها کنید. به این دشمنان خارجی لحظه‌ای فرصت ندهید.»آسمان تیره به رنگ سیاه پرتو‌های قرمز به خود دید. قرمز به رنگ خون پهنه آسمان را به سرعت درنوردید. رنگی جز قرمز نبود. صدایی جز فلز شمشیر، تفنگ و ناله نبود. تنها امید بود. بارقه‌ای باریک از امید در دل‌ها. انتظاری طولانی برای رنگ آبی. </description>
                <category>Mohamad Aghaei</category>
                <author>Mohamad Aghaei</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 21:13:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستاری در باب رمان فرانکنشتاین</title>
                <link>https://virgool.io/@MohamadAghaei/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%86%D8%B4%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%86-hkxep3nbmcmh</link>
                <description>با رمانی به‌شدت عمیق روبه‌رو هستیم. خیلی وقت بود که می‌خواستم این رمان را بخوانم. اما سرانجام، قسمت این بود که در ۲۴ سالگی این امتیاز بزرگ نصیبم شود. الان متوجه شدم که مری شلی رمان را در ۱۸ سالگی نوشته و واقعاً نابغه‌ای بوده است. هرچقدر به انتهای رمان نزدیک می‌شدم، به خودم می‌گفتم اگر پایان‌بندی خوبی داشته باشد، از خیلی از ایرادها گذر می‌کنم. و ما در اینجا پایان‌بندی بسیار باشکوهی هم داریم.این متن شامل لو رفتن بخش هایی از داستان است پس قبل از خوندنش لطف بزرگی به خودتون بکنید و حتما رمان رو بخونید.محتوم به بدبختیفرانکنشتاین خالق موجودی می‌شود که از همان ابتدا، محتوم به زندگی‌ای است که از قبل مشخص شده است. از این زندگی فراری نیست. این موضوع من را یاد کتاب «محتوم» از رابرت ام. ساپولسکی می‌اندازد. ما انسان‌ها همه به‌نحوی محتوم هستیم. انتخابی پیش رو نداریم مگر تمام کارت‌هایی که از گذشته به ما رسیده است. حتی در اینکه کدام کارت را بازی کنیم هم ظاهراً نقشی نداریم.موجود داستان ما با سرگردانی بسیار پا به این دنیای عظیم می‌گذارد و از سرنوشت و اطراف خود بی‌خبر است. از شانس خوب یا شاید بگوییم بدش، با خانواده نازنینی آشنا می‌شود و آن‌ها را از دور تماشا می‌کند. محو زیبایی و دوستی و عشق می‌شود و درونش قدرت ابراز این احساسات عمیق شعله‌ور می‌شود. اما هیولای ما کجا و توانایی ابراز احساسات کجا؟در ادامه ما با تلاش‌های هیولای مفلوک خودمان برای «بودن» روبه‌رو هستیم. منظور از «بودن» تلاش برای زندگی کردن، عشق ورزیدن و با مردم بودن است. ولی مگر با چهره کریه این موجود عظیم چنین چیزی ممکن است؟ چاره‌ای جز خشکیدن این انگیزه وجود ندارد. رویارویی‌های هیولای ما با دنیای واقعی نتیجه‌ای جز ریخته شدن آبی سرد بر روی شعله قلبش ندارد. این چهره محتوم به مرگ است.من واقعاً این هیولا را از صمیم قلب تحسین می‌کنم. قلبش سرشار از احساسات پاک و میل به عشق‌ورزی و ارتباط بود، ولی مگر می‌شود بدون ظاهر مناسب عشق ورزید؟ در روند تغییرات شخصیت این موجود، چاره‌ای جز خروشان شدن خشم نسبت به همه باقی نمی‌ماند.بعد از پایان فاجعه‌بار رویارویی با آن خانواده زیبا، هیولای ما با وجود خشم عظیمی که داشته، باز هم تلاش می‌کند و انسانی را نجات می‌دهد. این خود نشان از عمق شخصیت او می‌دهد. ما با شخصیتی روبه‌رو هستیم که به‌رغم تلاش‌های بی‌وقفه برای ارتباط و شکست خوردن‌های ناگوار، باز هم دست از تلاش برنمی‌دارد. اما برای نجات کودکی از رودخانه چه نصیبش می‌شود؟ شلیک گلوله از سوی پدر کودک.شاید با هر شخصیت دیگری روبه‌رو بودیم، این نقطه، پایانی برای تبدیل شدن به قاتل و شخصیت منفی بود، ولی ما اینجا با شخصیتی بس عمیق‌تر روبه‌رو هستیم. بعد از شکست‌های پی‌درپی برای پیوستن به انسان‌ها، این هیولا باز دست از تلاش نمی‌کشد و به خالق خودش روی می‌آورد. این تلاش، من را در واقع یاد توبه انسان‌ها بعد از گناه می‌اندازد. من این همه گناه کردم، در واقع تلاشی بود برای بهتر شدن،‌ حالا از خدا می‌خواهم چاره‌ای جلوی پاهایم بگذارد. ما در اینجا با شرایط تقریباً شبیه به هم روبه‌رو هستیم.مخلوق پنهان شده در جنگلدرخواست کمک از خالقمخلوق داستان که مشخص شد. اما ما در این داستان، خداوند ناتوانی هم داریم و مثل تمامی خداهای جهان، در اینجا با موضوع یکسانی روبه‌رو می‌شویم: رها کردن مخلوق در اوج بدبختی خویش. هیولای ما در اوج بدبختی و ناتوانی دست به دامن خالق خود می‌شود. این ارتباط اما خالی از تنفر نیست. هیولای ما به‌شدت از فرانکنشتاین برای خلقت موجودی به چنین زشتی نفرت وافری دارد. اما در کنار تهدیدها و نفرت، باز دنبال راه حلی برای زندگی نسبتاً عادی در حد خود و عشق ورزیدن است. آیا این خواسته زیادی است که انسان بتواند همدمی داشته باشد و در رفاه زندگی کند؟ هیولا چیزی فراتر از این چیزها نمی‌خواهد. هیولا از او خلق موجود مؤنث دیگری را می‌خواهد که همدم او در این دنیای تاریک و تنها باشد. به او قول می‌دهد بعد از وصلت با این همدم، از چشم او و هر انسانی برای همیشه دور خواهد شد.اما این درخواست به‌ظاهر معقول از سوی خداوند ما رد می‌شود. این خداوند نه تنها موجودی زشت و کریه به وجود آورد، بلکه حتی شانس دوباره احیای این موجود با نیروی عشق را به او نمی‌دهد. چه خداوند خوبی! در ادامه داستان با اصرار، تهدید و استدلال‌های بسیار استادانه مخلوق،‌ در آخر خالق تن به این عمل بزرگ می‌دهد.مرگ و اثرات آناز نظر من در کنار موضوعات فلسفی مختلفی که در رمان مطرح می‌شود، موضوع مرگ یکی از اساسی‌ترین ارکان این داستان است. نویسنده خودش از ۱۶ سالگی با موضوع مرگ بچه خود بعد از تولد روبه‌رو بوده و بعد از آن هم بچه‌های دیگر را هم از دست داده است. به این ناگواری‌ها باید مرگ مادرش بعد از تولد خودش را هم اضافه کنیم. حالا ما در اینجا با نویسنده‌ای روبه‌رو هستیم که مثل هر انسان دیگری با مرگ عزیزان دست و پنجه نرم کرده و دست به خلق داستانی می‌زند که جرقه ابتدایی‌اش چیزی جز کنار آمدن با مرگ عزیز نبوده است.شخصیت اصلی ما، فرانکنشتاین، این دانشمند نابغه، بعد از مرگ مادرش به کشور دیگری برای تحصیل می‌رود. و چه فعالیت جنون‌آمیزی را آغاز می‌کند؟ زنده کردن یک مرده. جان بخشیدن به مرگ و نیستی. من تمام این تلاش‌ها را روندی برای بی‌ارزش کردن مرگ می‌دانم. پسری که مادر خودش را از دست داده و در غم فراوان کمر خم کرده، حالا به جنگ مرگ می‌رود؛ این نیروی عظیم و بی‌رحم. انگار می‌خواهد بگوید: «ای مرگ، من اینجا هستم و در مقابل تو سر خم نمی‌کنم. من خالق می‌شوم و نیروی تو را از بین می‌برم.» و نتیجه این فعالیت‌ها چیزی نمی‌شود جز خلق هیولایی.مخلوق قبل از بیدار شدن از مرگهیولا، برآمده از درون فرانکنشتاینمن این مخلوق را چیزی جز شخصیت درونیِ فرانکنشتاین نمی‌بینم. فرانکنشتاین بعد از مرگ مادر در عذاب بزرگی بوده و دست به خلق موجودی می‌زند که از زیبایی‌های دنیا کاملاً عاری است. آیا این هیولا چیزی جز آینه‌ای از حس‌های درونی این شخصیت نیست؟ فرانکنشتاینِ غرق در غم، دست به خلق موجودی می‌زند که ترکیبی از هوش و ذکاوت او را دارد، ولی همزمان توانایی قتل و شر بودن را نیز دارد. انگار او به‌راستی آرزوی خود را به حقیقت می‌رساند. او خشم خود را نسبت به مرگ در این موجود زشت پیاده می‌کند و به نظر خود انتقامی از این جهان می‌گیرد.در پایاناما در نهایت می‌بینیم که تلاش‌های بی‌وقفه فرانکنشتاین برای مبارزه با مرگ، چیزی جز مرگ بیشتر در پی ندارد. او درگیر چرخه بی‌رحمانه‌ای از مرگ عزیزانش به نوبت می‌شود که راه‌حل تمام این‌ها، مرگ خویش است.در آخر می‌خواهم این نوشته را با جمله‌ای از آخر کتاب به زبان هیولای فرانکنشتاین به پایان ببرم:«نگران نباش که قرار نیست من در آینده دست به شرارت بزنم. پس شد هر آنچه بایست می‌شد. مرگ تو یا هر انسان دیگری هم نه رشته حیات مرا کامل می‌کند و نه تقدیر محتومم را تغییر می‌دهد که تقدیر من همانا مرگ من است.»ترجمه کتابمن کتاب رو با ترجمه فرشاد رضایی از نشر ققنوس خوندم. کتاب چاپ بسیار خوبی داشت و با تصویرسازی های خیلی خوب کامل تر شده بود. ترجمه رو به غیر از استفاده از بعضی ها کلمات خوب می دونم و در کل پیشنهاد می‌کنم. ترجمه جدید تری هم از نشر مد اومده که به غیر خوب بودن نشرش اطلاع دیگه ای از اون ترجمه ندارم.امیدوارم این متن براتون مفید بوده باشه و ممنون می‌شم نظرات خودتون رو درباره این رمان بدونم.💚</description>
                <category>Mohamad Aghaei</category>
                <author>Mohamad Aghaei</author>
                <pubDate>Fri, 03 Oct 2025 13:28:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انقلاب عشق: عشق یک ناجی یا ویرانگر</title>
                <link>https://virgool.io/@MohamadAghaei/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B1-vwxcqndmstgy</link>
                <description>می‌خواهم در مورد عشق صحبت کنم. عشقی که نمی‌شود نقش اش را در زندگی ما نفی کرد. در بیشتر تاریخ بشر، ازدواج ها بر اساس سنت صورت می‌گرفت. این «ازدواج قراردادی» قرن ها بعنوان اصل ازدواج قبول شده بود و طبق فرایندی طولانی انسان ها به سمت ازدواج عاشقانه و خانواده مدرن حرکت کردند. این فرایند تغییر نخست در قرن هفدهم آغاز شد اما پس از جنگ جهانی دوم این تغییرات ابتدا در اروپا و سپس در سایر نقاط دنیا جهانی شد.چهار اصل معنادر تاریخ اندیشه‌ی غرب ما چهار اصل معنا را برای زندگی می‌بینیم. این چهار اصل با اینکه هنوز با ما سخن می‌گویند و ما را تحت تاثیر قرار می‌دهند، مربوط به گذشته اند و دیگر مرجع معتبر اندیشه برای انسان نیستند.اصل کیهان‌شناختیاولین اصل با ادیسه‌ی هومر و داستان سفر‌های اودیسیوس آغاز می‌شود. در این جا ما از جدا افتادن از اصل طبیعی صحبت می‌کنیم. اودیسیوس مانند یک حیوان کوچک جایگاه طبیعی خود را از دست داده است و این پیدا کردن جایگاه بیست سال طول می‌کشد. طبق این اصل ما فقط وقتی می‌توانیم در زمان حال زندگی کنیم که جایگاه خودمان را در نظم طبیعی پیدا کنیم.اصل الهیاتیاین اصل همانطور که از اسم اش پیداست، اشاره به دین و ایمان به خدا دارد. اودیسیوس در اصل کیهانی به دنبال جایگاه خویش بدون کمک خدایان بود، اما دین رستگاری انسان در زندگی را تنها با حضور خداوند و ایمان به او عرضه می‌کند.اصل اومانیستیاصل سوم معنای زندگی در دوران رنسانس پدیدار شد. دیدگاه معنا زندگی از نظر اومانیسم مدرن کاملا متفاوت با دو اصل قبل است. در اینجا انسان دیگر بوسیله طبیعت یا تاریخی که در آن گیر افتاده است تعریف نمی‌شود. این انسان اومانیستی با پیشرفت هایی که در علوم و هنر بدست می‌آورد، معنا پیدا می‌کند و جایگاه خود در زندگی پیدا می‌کند. انسان اومانیستی در یک جز از کل تعریف می‌شود. این انسان می‌تواند با بودن در یک کل و اثر گزاشتن روی آن و کمک به پیشرفت بشری به معنای زندگی برسد.اصل واسازیآغاز این دوره با شوپنهاور بود و سپس توسط نیچه و هایدگر به اوج خود رسید. کلمه واسازی را ساختارشکنی هم می‌شود معنی کرد. همانطور که از اسم‌اش پیداست، دوران شک به تمامی توهمات متافیزیکی و مذهبی بود.نیچه جمله معروفی دارد که می‌گوید «خدا مرده است». اما برای انسانی که دیگر برای‌اش خدا مرده است،‌ چه ارزشی باقی می‌ماند؟ در غیاب خدا، ما چه معنایی می‌توانیم به زندگی خودمان بدهیم؟ نیچه دو شرط را برای زندگی کاملا خوب ارائه می‌دهد: شرط اول می‌گوید که زندگی باید پرشوروآزادنه باشد. شرط دوم به مفهموم بازگشت جاودانه نیچه اشاره دارد. اینکه ما جوری زندگی کنیم که حاضر باشیم زندگی خود را که زیست کرده ایم، به تکرار و دفعات بی‌نهایت دوباره زندگی کنیم.این مفهموم بازگشت جاودانه برای من همیشه جذابیت خود‌ اش را داشته. زندگی ای که بار ها به یک شکل تکرار می‌شود. باید جوری زندگی کرد که بصورت نامتنهای ارزش تکرار داشته باشد. زیبا نیست؟دوره‌ی پنجم: انقلاب عشق یا اومانیست دومدر مورد چهار اصل گذشته توضیح مختصری دادم که به این نقطه برسم. دوره پنجم فلسفه، دوره اومانیسم دوم.چگونه ازدواج عاشقانه جایگزین ازدواج مقررشده شد؟اولین موضوعی که در مورد عشق اهمیت بسیار زیادی دارد، تغییر از ازدواج از پیش تعیین شده به ازدواج عاشقانه بود. اگر در تاریخ انسان به گذشته سفر کنیم، ازدواج و خانواده بر اساس وراثت، زیست شناسی و یا اقتصاد بود. در گذشته انسان ها بخاطر عشق ازدواج نمی‌کردند، به ازدواج درآورده می‌شدند.اما چی شد که ازدواج عاشقانه قدرت را بدست گرفت؟ برای پیدا کردن پاسخ این سوال باید برگردیم به ظهور سرمایه‌داری که در پی آن مقوله‌ی دستمزد و بازار کار پدید آمد. افرادی که در روستا ها زیر سلطه زندگی دهقانی و مذهب بودند، این فرصت را پیدا کردند که به دنبال موقعیت های شغلی بروند و بابت کار خودشان دستمزدی بگیرند. این دستمزد هرچند که ناچیز بوده باشد، فرصت استقلال مالی را برای خیلی از انسان ها پدید آورد. این استقلال مالی بخصوص برای زنان یک امتیاز بسیار بزرگ محسوب می‌شد. به دلیل این موضوع ازدواج عاشقانه نخست در میان طبقه‌ی کارگر نمایان شد و زمان بیشتری نیاز بود تا به طبقه بورژوا برسد.استقلال مالی زنان در ایرانوقتی در مورد موضوع استقلال مالی مطالعه می‌کردم و الان هم در حال نوشتن در مورد‌ اش هستم، یک نکته همیشه درون ذهن ام می‌چرخید. مدتی پیش که می‌شود گفت طولانی، درحال صحبت با یکی از دوستان قدیمی بودم. همین چند دقیقه پیش از اسنپ‌ای پیاده شده بودیم که راننده اش خانم بود. دوست من موضوعی را مطرح کرد که تا الان بهش توجه نکرده بودم. اینکه چطور پدیدار شدن موقعیت های شغلی ای مثل اسنپ، به استقلال زنان ایرانی کمک کرده است. این استقلال مالی البته فقط مربوط به این بخش نیست. با ظهور تکنولوژی، زنان این فرصت را پیدا کردند که در بخش های مختلف کسب درآمد کنند و به استقلال مالی برسند. شاید در ظاهر برای خیلی ها بی اهمیت به نظر بیاد ولی یکی از دلایل حرکت از ازدواج مقرر شده به سمت ازدواج عاشقانه همین امکان کسب دستمزد بود. این موضوع بیشتر در شرایط مردم اروپا بررسی شده اما ما باید شرایط مردم ایران که در بیشتر بخش های از دنیا عقب هستیم را در نظر بگیریم. درست است که در ایران هم مثل خیلی از نقاط جهان، بیشتر ازدواج های عاشقانه مقرر شده ولی این انقلاب تکنولوژی که پدیده استقلال مالی بیشتر را پدید آورده، می تواند آزادی بیشتری برای جمع همیشه در ستم داشته باشد.شکست ازدواج عاشقانه یا تصور غلط از گذشته؟فقط با یک نگاه کوچک به دور خودمان متوجه زیاد شدن نرخ طلاق می‌شویم. نرخ طلاقی که نه تنها در ایران بلکه در بیشتر کشور ها افزایش پیدا کرده است. در اروپا ۶۰ درصد ازدواج ها به طلاق ختم می‌شود. واقعا نمی‌شود این حقیقت را پنهان کرد که با مقرر شدن ازدواج عاشقانه نرخ طلاق هم افزایش پیدا کرده است. اما این به معنای شکست عشق است؟ جواب خودم منفی است. اولین دلیلی که باید بهش اشاره کنم، سخت تر بودن زیستن بر اساس عشق است. عشق نیاز به مراقبت بیشتری دارد. عشق سختی بیشتری دارد چون باید همواره مورد بررسی قرار بگیرد و در موردش مطالعه بشود. خلاصه اینکه عشق نمی‌تواند ساکن باشد. همیشه در باید در جریان باشد.اما در کنار این موضوع باید نگاهی به ازدواج و خانواده های سنتی بیندازیم. خانواده بورژوایی را در سال ۱۸۷۰ تصور کنید. در این خانواده که ازدواج زن و مرد بر اساس دلایلی غیر از عشق بوده، همه چی در ظاهر زیبا به نظر می‌آید. اما این زن و مرد داستان ما در باطن شاید برای مدتی بسیار کوتاهی به همدیگر عشق بورزند و شاید هم اصلا چنین اتفاقی صورت نگیرد. بعد از این دوره احتمالی، این زوج سال های درازی فقط دلیل عذاب همدیگر می‌شوند و اصلا نمی‌توانند به طلاق فکر کنند. در کنار این نکات باید به سخت بودن گرفتن طلاق در آن دوره نسبت به الان و نگاه بسیار منفی تر جامعه اشاره کرد. چنین خانواده ای تنها راهی که برای اش باقی می‌ماند، خیانت، راز و دروغ است.عشق، برای خیلی ها پیچیده و برای خیلی از ما کلمه‌ی ساده ای است. عشق در اوج ناشناس بودن خودش، همیشه اطراف ما پرسه می‌زند و این به ما بستگی دارد که چقدر بهش توجه کنیم. در کنار تمامی زیبایی و شگفتی هایی که با خودش می‌آورد، جدایی و از دست دادن هم دارد. در یک جایی خواندم که عاشق شدن در مرحله اول قبول کردن جدایی و رنج است. هر عشقی حتی اگر در بهترین حالت پیش برود، در آخر با مرگ کسی به پایان می‌رسد. اما عشق با مرگ پایان می‌یابد؟عشق تغییراتی گسترده ای در زندگی روزمره ما ایجاده کرده است. از وقتی که خانواده ها بر اساس عشق بنا شدند، این تغییر در کل جامعه طنین‌انداز شده است. این تغییرات کوچکی نیست که به راحتی بشود از کنار‌ اش گذشت. عشق هیچوقت مسئله سپهر خصوصی ما نبود. عشق دیگر در تمامی جامعه جریان دارد و آغازگر جریان های بسیاری بوده و خواهد بود.صحبت در مورد عشق و تاریخچه آن می‌تواند به راحتی تبدیل به صفحات و کلمات بیشتری شود. اما دوست داشتم اینجا اشاره کوچکی به این موضوعات بکنم. موضوعی که فکر خودم را مشغول کرد. شاید برای شما هم نقطه شروع تفکری جدید باشد. صحبت من از عشق به پایان نرسیده و امیدوارم بتوانم در روز های دیگر باز هم مطالب دیگری بنویسم. خوشحال می‌شم نظرات خودتون را به اشتراک بزارید و از تجربه هاتون در مورد عشق بگید. 💚 -ممد</description>
                <category>Mohamad Aghaei</category>
                <author>Mohamad Aghaei</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 11:16:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید در بازی Planet of Lana</title>
                <link>https://virgool.io/game-design/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-planet-of-lana-inywx74duqjz</link>
                <description>هر از چند گاهی یک بازی ای از راه می رسد و باعث می شود این دست و ذهن من به کار بیاد و مغزم بهم دستور بدهد که برو و یه متنی بنویس. میخوام از تجربه خودم از این بازی مستقل و درکی که ازش داشتم براتون بگم.(اگر هنوز بازی را تجربه نکردید، بهتره اول برید بازی کنید و بعد بیاید این متن رو بخونید)در میان این همه بازی های بزرگ و با بودجه های کلان که از هر طرف می آیند و تمام تجربه های بچگی ما را خراب می کنند، یک سری بازی ها هستند که یادآور این می شوند که اصلا چرا بازی می کنیم. البته منظور ام از بازی های بزرگ، روش جدید استودیو های AAA هست که بازی را اول منتشر می کنند بعد تازه به سراغ بهینه سازی و یا حتی تولید محتوا بازی می روند.من قبل از شروع بازی اطلاعاتی از داستان و یا حتی گیم پلی بازی نداشتم. و تجربه ام بطور تقریبی بصورت خام شروع شد. وقتی بازی را شروع می کنید، محو فضای شاد و رنگ های روشن می شوید و پیش خودتان فکر می کنید با یک بازی بسیار شاد و فان روبرو هستید. اما حتی فکرش ام نمی کردم این بازی من را به یک سفر عمیق و فلسفی ببرد.داستان در محیط و صدادر بین روش های داستان سرایی در بازی، این بازی بطور کلی وابسته به محیط است. و همین محیط کار خودش را به خوبی انجام می دهد. نیازی نیست کلمه ای گفته شود یا نامه ای در یک اتاق پیدا شود که شما را از داستان و پس زمینه بازی مطلع کند. و به راستی این بازی نیازی به چنین چیز هایی ندارد. داستان بازی در ظاهر ساده است و شما فقط نیاز دارید که بازی را باز کنید و غرق این دنیای زیبا شوید. اما داستان سرایی در محیط این بازی خلاصه نمی شود. شخصیت های بازی به زبان مخصوص خودشان صحبت می کنند و شما در ظاهر چیزی از حرف های آن ها نمی فهمید. اما چه چیزی اینقدر گفت و گو و صدا ها را قابل فهم می کند؟ به نظر من دلیل اصلی ارتباط با گفت و گو و دیالوگ های محدود بازی، نحوه بیان و زبان بدن شخصیت هاست. حتی در صحنه ای که با پیرمردی در صحرا روبرو شدم، انگار تمام حرف های بین شخصیت اصلی و پیرمرد را درک کردم. و این واقعا برای خود اش هنری است.لایه های داستانشخصیت اصلی بعنوان یک فرد کم سن و سال به دنبال نجات خواهر خود است. و انگیزه اصلی او در این مسیر همین است. اما چطور داستان به سمتی می رود که ما کل سیاره را نجات می دهیم؟ چطور شخصیتی بدون هیچ توانایی خاصی و از صفر به این نقطه می رسد؟ سوال های جالبی به نظر می آیند و شاید اگر زیاد بهش فکر کنم این متن خیلی طولانی شود. من در لایه اولیه داستان، امید را می بینم. امیدی که در شخصیت اصلی و در نتیجه هدف نجات خواهر خود است. بدون این امید تمام کار های شخصیت اصلی غیر ممکن به نظر می آیند. اما ما این وسط یک کاراکتر دیگر به اسم مویی را داریم. هدف از اضافه کردن مویی به بازی چی بود؟ اگر از نظر طراحی بازی به شخصیت نگاه کنیم، هدف اصلی ایجاد یک داینامیک جالب بین شخصیت اصلی و مویی در مکانیک های بازی بود. بعد از آشنایی با مویی و پیشرفت در بازی، شما امکان دستور دادن و کمک گرفتن از او را دارید و این ویژگی تنوع خوبی به بازی می دهد. اما از نظر داستان چطور؟ داستان بازی بدون مویی غیر ممکن می شود. چرا؟ چون پیشروی لانا عملا در بازی غیر ممکن می شود. مویی نقش یک دوست و همراه را در زندگی لانا ایفا می کند. کسی که در لحظات سخت و نا امیدی در کنار شماست. و حتی لانا برای نجات او سختی های بیشتری می کشد.اما واقعا این بازی فقط در مورد نجات یک خواهر است، در صورتی که اخر بازی ما کل سیاره را نجات می دهیم؟ در واقع نجات خواهر لانا (ایلو) بدون نجات کل سیاره غیر ممکن بود. سیاره بازی به دست ربات ها افتاده است. و این ایلو است که در زندان ربات ها گیر کرده است. در اواخر بازی ما بالاخره با محل زندانی شدن ایلو روبرو می شویم. اما چرا این محل شبیه یک محل مسکونی با اتاق های مختلف است. سیاره درگیر ربات ها، اشاره به زندگی ما دارد که در بعضی مواقع اسیر وسایلی شبیه این می شویم. وقتی هدف اصلی وسیله فراموش می شود و این وسیله است که ما را کنترل می کند. ایلو در اتاقکی با پوشش گیاهی در اطراف اش زندانی شده است. این صحنه اشاره ای روزمره بودن این اتفاق و زندگی واقعی خود ما دارد. تنها راه نجات خواهر لانا به دست اوردن دوباره کنترل ربات ها است.محل زندانی شدن ایلوموسیقی و صداجدا کردن صدا و موسیقی از بازی و فیلم غیر ممکن است. صدا بخش اصلی انتقال حس و حتی تغییر آن است. به نظر من بازی Planet of Lana به خوبی از پس این بخش بر آمده. موسیقی های بازی شما را بیشتر درون بازی غرق می کنند و تجربه شما را خراب نمی کنند. در لحظاتی از بازی فقط می خواستم کنترل بازی را کنار بگذارم و از موسیقی و ارت بازی لذت ببرم.درست است که می شود از ایراد های این بازی هم گفت ولی این متن تلاشی برای نقد نبود و فقط انتقال تجربه من از این بازی بود. اگر این بازی را دوست داشتید، پیشنهاد می کنم بازی Inside هم تجربه کنید.Save 20% on Planet of Lana on Steam (steampowered.com)Save 90% on INSIDE on Steam (steampowered.com)</description>
                <category>Mohamad Aghaei</category>
                <author>Mohamad Aghaei</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jul 2023 15:37:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه ای از کتاب توتالیتاریسم - هانا آرنت</title>
                <link>https://virgool.io/@MohamadAghaei/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D9%86%D8%AA-dno9tv1tvcyu</link>
                <description>در خلاصه این دفعه، می خوام سراغ کتاب توتالیتاریسم برم. اگر کتاب رو خوندین و دنبال یه مرور کلی هستین یا کلا می خواین خلاصشو بخونین، پس این پست بهتون کمک میکنه. (البته من پیشنهاد میدم حتما کتاب رو کامل بخونید). توده ها - جامعه بی طبقهچه او (هیتلر) و چه استالین، نمی توانستند بدون اعتماد توده ها، رهبری جمعیت های بزرگی را در دست داشته باشند.توده ها نقش بسیار مهمی در شکل گیری حکومت های توتالیتر دارند. هدف این جنبش های توتالیتر سازمان دادن توده هاست. در کنار این نکته، جنبش های توتالیتر به این توده ها و کثرت آن ها نیاز دارند و موفقیت این جنبش ها در کشور هایی با جمعیت کم عملا غیر ممکن است.اصطلاح توده ها، تنها به آن مردمی اطلاق می شود که ماهیتا چیزی بیشتر از مجموعه از انسان های بی هویت و بی تفاوت نیستند.توده ها را نمی توانید درون دسته یا احزاب سیاسی بگزارید. این دسته از مردم که در هر کشوری وجود دارند و اکثریت افرادی را تشکیل می دهند که در مقابل سیاست خنثی و بی تفاوت اند.بعضی وقت ها نیاز است که رهبر توتالیتر دست به کار بشود و خودش جامعه موجود را ذره ذره بکند. این کاری بود که استالین برای تبدیل دیکتاتوری انقلابی لنین انجام داد و جامعه روسیه را بصورت مصنوعی ذره ذره کرد. اما در آلمان دوران نازی، این ذره ذره شدن توسط رویداد های تاریخی بصورت طبیعی بوجود آمده بود. هیچ طبقه ای نیست که نتوان نابودش کرد، البته اگر بتوان تعداد کافی ای از اعضای آن را کشت.توتالیتاریسم در راس قدرت، همه استعداد های ناب را بدون هیچ اعتنایی به هواداری آن ها از جنبش، از سر کار ها بر می دارد و به جای آن ها عقل باختگان و بی خردانی را می نشاند که همان بی عقلی و عدم آفرینندگی شان، بهترین تضمین وفاداری آن هاست.جنبش توتالیترتبلیغات یکی از مهم ترین ابزار های توتالیتاریسم در معامله با جهان غیر توتالیتر است، حال آنکه ارعاب، ويژگی اصلی حکومت به شمار می آید.حکومت توتالیتر به دنبال یک جامعه مطیع است و چه سلاحی بهتر از ارعاب در سطح جامعه؟ حکومت توتالیتر بعد از اینکه این ارعاب را به کمال خود برساند، بخش تبلیغات خود را کنار می گذارد.نازی های با به قتل رساندن کارگزاران کوچک سوسیالیست یا اعضای با نفوذ ولی گمنام، سعی می کردند این پیام را به مردم برسانند که عضویت در این احزاب خطرات خودش را دارد. آن ها همچنین بابت این جنایت های آشکار عذر خواهی نمی کردند و بدین صورت خودشان را از افرادی احزاب دیگر که فقط حرف «مفت» می زدند، جدا می کردند.آدولف هیتلرتوسل به شبه علم، پیشبینی و افسانه هایکی از ویژگی های جالبی که در یک حکومت توتالیتر به آن بر می خوریم، توسل این نوع حکومت ها به شبه علم و افسانه ها است. حکومت توتالیتر در راه یک آرمان بزرگ حرکت می کند. اما این آرمان بزرگ قرار است در آینده محقق شود. این ویژگی برآورده شدن آرمان در آینده به حکومت توتالیتر کمک می کند تا از هرگونه انتقاد در زمان حال فرار کند. چطور می خواهید چیزی که در آینده اتفاق می افتد را نقد کنید؟ (البته که اجازه نقد هم ندارید).رهبر توتالیتر همیشه بر حق استگفته های یک رهبر توتالیتاریسم همیشه بر حق و حقیقت نهایی است. این نکته به پاراگراف قبلی مربوط می شود. رهبر توتالیتر برای سده های آینده برنامه های آرمانی دارد و این برنامه ها برای سده های پیش رو طرح ریزی شده اند. این برنامه ها قرار است در آینده به نتیجه برسند و با توسل به پیش بینی های بزرگ توجیه می شوند.رهبر توتالیتر اهمیتی به جانشین نمی دهدهیتلر یک بار با تعابیر خاص خویش، این نکته را برای فرماندهان عالی رتبه ارتش که در گرماگرم جنگ می بایست مغزشان را برای حل این مسئله خورده باشند، توصیف کرده بود که: «با کمال فروتنی باید بگویم که عامل نهایی، خود من هستم و من جانشین ناپذیرم... سرنوشت رایش فقط به من وابسه است.»در یک حکومت توتالیتر، قدرت مطلق و اقتدار در دستان رهبر آن قرار دارد و هیچکس فکر جانشینی رهبر را در سر خود راه نمی دهد. رهبر توتالیتر راه حل نهایی است و تمام جنبش به او بستگی دارد. هیتلر تصور می کرد هر کس را که در لحظه مرگش جانشین کند، فرمانبردار خواهد بود و هیچکس به غیر جانشین، قدرت را تهدید نخواهد کرد.ژوزف استالینهمپوشانی اداراتبرای نازی ها تداخل ادارات، نه بخاطر ایجاد مشاغل برای افراد حزبی، بلکه به عنوان یک اصل مطرح بود.نازی های سعی می کردند برای تمام ادارات و سازمان های یک نسخه حزبی درست کنند و سازمان قبلی را فقط به عنوان ظاهر قدرت نگه دارند. در یک حکومت توتالیتر بی نظمی عجیبی به چشم می خورد و ادارات و سازمان های زیادی همپوشانی وظایف دارند. برای مثال در پلیس مخفی روسیه، لایه های مختلف وجود دارد که هر کدام وظیفه جاسوسی از دسته دیگری را دارد. تمام این دسته های به کمیته مرکزی گزارش می دهند و هیچکدام نمی دانند در آینده قرار است چه سازمانی برگزیده کمیته باشد.تنها قاعده مطمئنی که می توان در یک رژیم توتالیتر پیدا کرد، این است که هر اندازه موجودیت یک موسسه دولتی بارزتر باشد، قدرت آن نیز کم تر است و هر چقدر که وجود یک نهاد ناشناخته تر باشد، قدرت آن نیز سر انجام بیش تر خواهد بود.ذره ذره شدن تا اتحاددر ابتدا مقاله به صورت مختصر در مورد نقش توده ها توضیح دادم. همونطور که اشاره شد، توده ها نقش بسیار مهمی در جنبش توتالیتر دارند. مردمی را تصور کنید که نسبت به خود و دیگران منزوی شده اند و دیگری امیدی به سیاست و احزاب کنونی ندارند. این مردم آمادگی بیشتری برای پذیرش ایدئولوژی های یک جنبش توتالیتر خواهند داشت.سخن پایانیحکومت توتالیتر تمام جمعیت را ذره ذره و نابود می کند (یا ممکن است مقدمات این فرایند از اول در آن کشور شروع شده باشد مانند آلمان دوران نازی ها). این تفرقه ریشه حکومت توتالیتر است. تنها اتحاد و همبستگی مردم آن کشور است که می تواند این ریشه را از خاک بیرون بکشد و نابود اش کند.یک جنبش توتالیتر، قدرت را در کشور خویش به همان صورتی در دست می گیرد که یک فاتح بیگانه کشوری را اشغال می کند.مطالعه بیشتر:خلاصه ای از کتاب خودآموز دیکتاتور هامنبعخرید از فروشگاه نهنگ: توتالیتارسیم - هانا آرنت - نهنگخرید از طاقچه: توتالیتارسیم - هانا آرنت - طاقچه</description>
                <category>Mohamad Aghaei</category>
                <author>Mohamad Aghaei</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jan 2023 14:25:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه ای از کتاب خودآموز دیکتاتور ها + هایلات های مهم</title>
                <link>https://virgool.io/@MohamadAghaei/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%87%D8%A7-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85-kacb5wv2w9ai</link>
                <description>اگر مدتی طولانی دنبال منبع آموزشی کاملی برای دیکتاتور شدن بودی، پس جای خوبی اومدی. تو این پست قراره بریم سراغ یک کتاب آموزشی عالی برای اینکه استعداد های درونی خودت رو شکوفا کنی.قبل از اینکه بریم سراغ بخش های مختلف کتاب، باید این نکته رو بگم که دیکتاتور شدن نیاز به خلاقیت هم داره. مطمئن باشید دست دشمن های شما هم به این کتاب می رسه. پس برای اینکه اون هارو شگفت زده کنید، مقداری خلاقیت به تمام راه کار های زیر اضافه کنید تا حکومت ابدی رو تجربه کنید. (البته یکم تاریخ بخونید می بینید که حکومت ابدی نداریم ولی به هر حال).فرهنگ ترسآدم هارا بترسان و بعد ببین چطور به خاطر اینکه صرفا آن ها را زنده گذاشته ای و شغلی و نانی به آن‎ ها داده ای از تو تشکر خواهند کردفکر میکنی بزرگترین ترس مردم کشورت باید چی باشه؟ افرین مامور های امنیتی تو. یادت باشه این مامور ها رایگان برای تو کار نمی کنند. حتی اگه تمام مغز اون هارو ایدئولوژی آلوده کنه، باز هم نیاز به پول دارند.اگر میخوای تا اخر عمرت حمکرانی کنی و بعدش قدرت رو بدی به دست فرد دلخواهت، باید در کشورت فرهنگ ترس رو غالب کنی. مردم کشورت باید از بیان نظر مخالف تو به شدت بترسند و اگه جایی خلاف این موضوع رو دیدی، باید همون مامور هایی که در موردش صحبت کردیم رو وارد عمل کنی. همیشه سعی کن با دامن زدن به ناامنی های کوچک، مردم را بترسانی و به آن ها ثابت کنی در صورت نبود تو، امنیتی در کار نخواهد بود.کارشناسان معتقدند که ده تا بیست درصد جمعیت لیبی برای رژیم قذافی خبرچینی می کردند.چه چیزی بهتر از اینکه کلی جاسوس میان مردم خودت داشته باشی؟ اینجوری دیگه کسی جرعت نمی کنه حرفی رو داخل جمع بزنه. از طرفی دیگه چون هیچکس نمی دونه به کی اعتماد کنه، تشکیل نیرو های مخالف محلی هم تقریبا غیر ممکن میشه.مطلوب ترین حالت این است که مردم کشورت را چنان بترسانی که خودشان به نتیجه برسند که عقایدشان را باید نزد خود و دهانشان رو همواره بسته نگه دارند.در اخر باید به مرحله خودسانسوری برسی. در این مرحله دیگه نیاز نیست کاری انجام بدی و مردم خودشون رو سانسور می کنند. قشر نویسنده، هنرمند و روشنفکر هم حتی به فکر مخالفت نمی افتند. البته کار سختیه ولی غیر ممکن نیست.هیتلر و موسولینینیرو های نظامی، امنیتی و اطلاعاتیهر جای کشورت خراب باشد، ایرادی نیست اما ارتش، پلیس و سازمان های اطلاعاتی و امنیتی ات باید خوب کار کنند.همیشه یادت باشه که بزرگترین سرمایه تو نیرو های مسلح اند. اما این نیرو ها ممکنه روزی تبدیل به دشمن تو هم بشند. پس همیشه پول های فراوانی رو روانه این نیرو ها بکن. نیرو های مسلح راضی یعنی بقای حکومت تو.واحد های ارتشی یا انتظامی که برای سرکوب معترضان خیابانی اعزام می شوند هنگامی وظیفه خود را با جدیت و قاطعیت بیشتر - و اگر نیاز باشد، خشن تر - انجام می دهند که از نظر قومیتی، ملیتی، مذهبی یا زبانی متفاوت از آدم های معترض در خیابان باشند.خیلی کار ساده ای به نظر میاد؟ اگه اره پس زودتر دست به کار شو و نیرو های مورد نیاز رو تامین کن. مطمئنا دوست نداری نیرو هات از دستور تو سرپیچی کنند و کاری خلاف تو انجام دهند. یکی دیگر از راه کار هایی که می تونی امتحان کنی، استخدام اراذل و اوباش برای نیرو های امنیتی توست.اتفاقا باید کاری کنی اراذل و اوباش، زندانیان سابقه دار و لات و لوت های شهر به استخدام قوای مسلح درآیند.اما یادت باشه که بعضی از خشونت ها اگه از مرحله ای رد بشن و در جای نامناسب استفاده بشن، باعث سقوط تو می شود.هیچ چیز نمی تواند به اندازه پخش کلیپی از رفتار های افراطی و خشن سربازان پخمه ات، سقوطت را تسریع کند.معمر قذافیناآرامی، تظاهرات، آشوبگاهی مردم خوب کشورت هم کم می آورند یا شیطان گولشان می زند و به صف معترضان می پیوندند. سرکوب کردن آن ها کار درستی نیست به ويژه اگر روش های کم هزینه دیگری در دسترس باشد.تاکتیک تطمیع توده ها:کم کردن یا لغو کردن مالیات و عوارضتوزیع هدایای نقدیدادن یارانه های سخاوتمندانهالبته می تونی با توجه به شرایط کشور خودت، اینجا خلاقیت به خرج بدی و کار های مختلف بکنی. ولی این نکته رو یادت باشه که زیاده روی در این کار ممکنه باعث افزایش شجاعت و جسارت معترضان بشه.قهرمانان مرده مانند زامبی هستند: آن ها به محض اینکه بمیرند، دوباره زنده می شوند و دیگر به این راحتی کشته نمی شوند.گهگاه ضرورت دارد به مردم کشورت یادآوری کنی که اگر مشت آهنینت بالای سر آن ها نباشد، تمامیت ارضی کشور و امنیت اجتماعی آن ها بر باد خواهد رفت. شورش ها فرصت های خوبی برای یادآوری این واقعیت به مردم و مخصوصا پولدارهاست.بعضی از شورش و ناامنی های کنترل شده می تونه برات مفید باشه. به شورشیان اجازه بده:کمی غارت بکنندشیشه های اتوموبیل و مغازه ها را بشکنندالبته اگه دیدی خود شورشیان این کار ها رو انجام نمی دهند، دست به کار شو و نیرو های لباس شخصی رو روانه خیابون ها کن.باید بر این نکته پافشاری کنی که تجمع این افراد نظم عمومی را بر هم زده و پلیس و نیروهای امنیتی برای حفظ نظم عمومی، مجبور به پرچیدن بساط این تجمعند.دیکتاتور واقعی تا ده دقیقه مانده به سقوطش باید محکم ادعا کند که قدرت کاملا در دست اوست و حکومتش پابرجا و خلل ناپذیر است.فکر کنم حرف های وزیر اطلاع رسانی عراق در دوره صدام حسین مثال خوبی باشه. «من سه بار به شما اطمینان می دهم که هیچ سرباز آمریکایی ای در بغداد وجود ندارد. ما آن هارا در تانک هایشان محاصره کرده ایم. حالا حتی فرمانده آمریکایی هم در محاصره است. ما از شمال، شرق، جنوب و غرب داریم به آن ها ضربه می زنیم. ما آن هارا در هر جا که باشند تعقیب می کنیم. این ما هستیم که آن هارا تعقیب می کنیم و نه برعکس. باز هم به شما اطمینان می دهم که هیچ کافر آمریکایی ای در بغداد وجود ندارد، مطلقا هیچ!» البته این حرف هارو وقتی زد که سربازان آمریکایی کشور رو اشغال کرده بودند.هنگامی که سوگواران دور هم جمع شدند تا کشته شدگان تظاهرات دیروز را دفن کنند، همه آن هارا به گلوله ببند.البته روش بهتر اینه که اصلا جنازه ای تحویل ندی. در این صورت دیگه مراسمی نیست که بهش شلیک کنی.اگه یک نگاهی به خود کتاب بندازین متوجه می شین که این خلاصه شامل تمام بخش های کتاب نمی شه. راستش فعلا تا همینجارو حوصله نوشتن داشتم. شاید بعدا بخش دومی هم اضافه کردم. سعی کردم در طول نوشته هایلایت هامو که مربوط به همون بخش بود رو وارد کنم ولی بقیه هایلایت های مهم از بخش های مختلف رو این پایین قرار می دم:رسانه ها را مال خود کن و از خدمات آن ها بهره ‎مند شو و هر دروغ و دغلی را که دوست داری، به خورد ملتت بده.یاکوف اسمیرنوف، کمیدن روسی: «ما در روسیه شوروی فقط دو کانال تلویزیونی داشتیم. کانال اول پروپاگاندا بود. در کانال دوم، یک افسر کا‎گ‎ ب داشتیم که به تماشاگران می گفت: خب! حالا بروید کانال اول را تماشا کنید.»هیچ رهبر عاقلی به جنگ رسانه های نمی رود بلکه سعی می کند آن هار را تسخیر و از وجودشان برای پیشبرد اهدافت استفاده کند.هنگامی که کشور های دیگر شروع می کنند به اخراج سفیران و دیپلمات هایت و به رسمیت شناختن شورشیان، یعنی تقریبا کار خودت و رژیمت تمام است.نباید کار را به جایی برسانی که نیرو های نظامی ات علیه تو شورش و کارت رو یکسره کنند. اگر چنین اتفاقی بیفتد، معنایش این است که تو این کتاب را اصلا نخوانده ای، اگر ارتش را از دست بدهی، تقریبا هیچ شانسی برای گریز از مهلکه نخواهی داشت.نسل کشی در هر شکل و نوعی که باشد، جز بدنامی و رسوایی ابدی چیزی برایت به ارمغان نخواهد آورداصلا نباید پیر و شکسته به نظر بیای، تو مجازی از هر ابزار شیمیایی و طبیعی ای برای مقابله با پیری استفاده کنی.بهترین نوع حکومت، دیکتاتوری زیر پوشش دموکراسی است.هیچ وزیر و صاحب منصبی نباید گمان کند که پست و منصبش دائمی است. مقامات و وزیرانت را مدام عوض کن و آن ها را به مناصب تازه بگمار.در یک حالت مطلوب، مجلس یا کنگره مانند یک مهر پلاستیکی است که همه تصمیم هایت را تایید می کند و به آن ها وجهه قانونی می دهد.طبق مقررات بین المللی، دیپلمات ها از هرگونه بازرسی هنگام ورود به کشور های محل ماموریتشان معافند. این به تو فرصتی می دهد که سفارتخانه هایت را به مکان توزیع مواد مخدر و کسب پول های هنگفت تبدیل کنی.همه قوانین کشور قابل نقض است به شرطی که تو قبلا اجازه اش را داده باشی و البته در صورتی که تو اجازه نداده باشی، همه قوانین (به ویژه در مورد مخالفانت) لازم الاجرا هستند.اقتصاد در کشور های دیکتاتوری به ندرت شکوفا می شود. اما تو تلاشت رو بکن، چون هر چه پول و ثروت بیش تری داشته باشی احتمالا تداوم حکمرانی ات بیش تر می شود.اگر وضع مالی و معشیتی آن ها آن قدر بد باشد که نتوانند غذایی در سفره هایشان بگذراند، بلافاصله به این فکر خواهند افتاد که فرد دیگری را جایگزین تو کنند.تو محتوای اینترنت و تلویزیون را کنترل کن اما به مردم اجازه بده تا دلشان می خواهد برنامه های تفریحی مبتذل، نمایش های مزخرف، مسابقات تلویزیونی بی محتوا، مسابقات ورزشی و فیلم های سینمایی دانلود شده تماشا کنند.کاری کن مردم به جای ریختن در خیابان ها، روی کاناپه های گرم و نرمشان لم بدهند و چشم به صفحه تلویزیون یا موبایلشان بدوزند و حریصانه تماشگر مسابقات ورزشی و فیلم های هالیوودی باشند.منبعکل هایلایت ها از کتاب خودآموز دیکتاتور ها نوشته رندال وود و کارمینه دولوکا برداشته شده اند.اگه هنوز کتاب رو مطالعه نکردید می تونید از لینک های پایین تهیه کنید یا برید کتابفروشی مورد علاقتون.نسخه الکترونیکی: طاقچهفروشگاه نهنگ: نهنگامیدوارم این خلاصه براتون مفیده بوده باشه. شما این کتاب رو مطالعه کردید؟ خوشحال می شم نظرتون رو با من به اشتراک بذارید.</description>
                <category>Mohamad Aghaei</category>
                <author>Mohamad Aghaei</author>
                <pubDate>Fri, 30 Dec 2022 19:19:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکس دو نفره با What Remains of Edith Finch</title>
                <link>https://virgool.io/game-design/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7-what-remains-of-edith-finch-czonzbemvkm7</link>
                <description>یکی از زیبایی های هنر این است که هر کسی می تواند برداشت و نظر خاص خودش را درباره یک موضوع داشته باشد. یک تابلوی نقاشی از دید یک نفر می تواند یاد آور کلی خاطرات زیبا باشد، ولی برای فرد دیگر غم انگیز ترین تصویر ممکن. عکس دو نفره من با این بازی دقیقا در همین ساختار قرار می گیرد. یک عکس که فقط من و بازی داخل اش هستیم، هیچکس دیگه ای نیست. ولی این عکس میتونه کمکی باشه برای اینکه عکس شخصی خودت را با بازی بگیری.این متن شامل اسپویل بازی است.وقتی به خانه نگاه می کنی انگار همه چیز ممکنه!خانه فینچ هادر قسمتی از بازی که در یک سفری از ریل قطار به ساحل دوباره به خانه می رسیم این جمله خیلی توجه ام رو جلب می کنه: And when you look at the house... at that history of imagination, and stubbornness and .madness, any of it seems possibleوقتی برای اولین بار که به این خانه می رسید. حتما متوجه شکل و ظاهر عجیب و غیر واقعیش شدید. اگر سازنده به جای این طراحی از یک خانه با ظاهری معمولی تر استفاده می کرد، باور خیلی اتفاق سخت تر می شد. نمیخوام بگم که این نوع رنگ بندی و طراحی باعث شد که اتفاق و مرگ ها جلوه ای طبیعی تر بگیرد، اما یک همخوانی عالی با داستان بازی ایجاد می کند.مگر میشود همه اعضای یک خانواده به شکلی عجیب بمیرند؟وقتی بازی رو تموم می کنید، شاید پیش خودتون فکر کنید، مگر ممکن است همه ی اعضای یک خانواده به طرز عجیبی بمیرند؟ اگر بخوایم به داستان بازی در یک کل از واقعیت نگاه کنیم، قطعا این نوع مرگ ها برای همه ی اعضای خانواده باورنکردنی و غیر واقعی به نظر می رسد. باید به این نکته توجه کرد که نباید با این دید به کل داستان بازی نگاه کرد، داستان با تمام عجیبی هاش، تنها یک برشی از یک کل است. اگر به جز و قطعه های کوچک نگاه کنیم، مرگ همه برایمان قابل تصور تر می شود.بازی فقط برشی از واقعیت کل در جهان است.قبرستان. حتی برای حیوانات.چرا همه به شکلی نابود شدند؟یکی از زیبایی هایی این بازی، طرح کردن پرسشی است که پلیر را درگیر خودش می کند. اینکه چرا همه اعضا می میرند.یکی از مشکلاتی که انسان ها به شکل های مختلف باهاش روبرو می شوند، ترس از مرگ است. این ترس و نگرانی به شکل اضطراب های مختلف خودش را در طول زندگی نشان می دهد. در لایه زیرین بسیاری از اضطراب هایی که دلیلی برایشان نداریم، مرگ همیشه حضور دارد.به بیان خود خانواده یک نوع طلسم باعث این اتفاق ها می شود. ولی این &quot;طلسم&quot; فقط زایده ذهن آن هاست. چیزی در پس این همه اتفاق قرار دارد، چیزی نیست جز ترس از مرگ و فرار از آن.خیلی ها هستند که اینقدر از مرگ می ترسند که راه حل را در خودکشی می بینند. اره درسته، پارادوکس عجیبی است. ولی این هم یک نوع مکانیزم دفاعی است که توسط خیلی ها استفاده می شود.چیزی که اعضای این خانواده را به سمت نابودی می کشد، همین راه حل های مختلف برای ترس از مرگ و فرار از آن است. این راه حل ها برای کسی مثل والتر فرار به زیر خانه و جدایی از واقعیت است، و برای کسی مثل لوئیس مواد توهم زا است.در توهم، لوئیس به جزئیات صورت توجه ای نمی کند.والتر تنها در زیر خانهیکی از غم انگیز ترین مرگ ها به والتر مربوط می شود. تنهایی همه ی اعضای خانواده را نمی شود انکار کرد. ولی والتر با قدم ها خودش به زیر خانه پناه می برد. صحبت از واژه پناه شد، آیا واقعا تصمیم والتر برای اینکه به زیر خانه فرار کند، تصمیم عقلانی ای است؟ مطمئنا خیلی ها فکر می کنند که این تصمیم با عقل جور در نمیاد. ولی خیلی ها از بین ما مثل والتر زندگی می کنیم. برای فرار از چیزی که باید باهاش روبرو بشویم، به زندگی ای یکنواخت پناه می بریم و منتظر پایان می مانیم.کلوین تنها فرد با یک رویاشاید خیلی نتیجه گیری کلی ای باشد. ولی برای من کلوین یکجور هایی تنها کسی بود که به هدف خودش رسید. پرواز. درست است که این پرواز منجر به مرگ اش شد، ولی در طول داستان تنها فردی است که حتی برای لحظه ای به هدف و آرزویی که می خواست رسید.به سوی آرزو.سخن پایانیهمان طور  که در اول متن گفتم. این فقط یک عکس دو نفره شخصی من و بازی بود. به احتمال زیاد طرز نگاه شما با من فرق خواهد کرد. ولی نکته مهم یادگیری چیزی مفید است.اگه شما هم این بازی رو تجربه کردید، خوشحال میشم طرز فکر شما هم در موردش بدونم.حتی در اخرین قدم ها به سوی مرگ، توهم لوئیس زیباست.</description>
                <category>Mohamad Aghaei</category>
                <author>Mohamad Aghaei</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jun 2021 19:51:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>