<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد ح. خ.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mohamad_kd</link>
        <description>نظراتم راجع به بعضی فیلمایی که می‌بینم، اینجا می‌نویسم. نظراتم راجع به زندگی، روی توییترم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 12:23:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/238767/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد ح. خ.</title>
            <link>https://virgool.io/@Mohamad_kd</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی من است - 1962</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohamad_kd/vivre-sa-vie-u4xjvb83clho</link>
                <description>ژان لوک گودار: در &quot;زندگی من است&quot; تلاش کردم یک ذهن را در حرکت تصویر کنم؛ درون یک نفر از نگاه بیرونی.این دومین پست من در اینجاست.** آگاه‌سازنده: من منتقد سینما نیستم.**** آگاه‌سازنده: حاوی اسپویلر**** آگاه‌سازنده: نامناسب برای مخاطب کودک و نوجوان**نانا در حال اشک ریختن بر از دست رفتن رویاهایش.پس از موفقیت حاصل از دو فیلم قبلی خود، از نفس افتاده و &quot;یک زن یک زن است&quot; گودار این بار، در یک چالش مفصل به دنبال یافتن معنای روح می‌شتابد. &quot;زندگی من است: فیلمی در دوازده پرده&quot; تلاشی از سوی گودار است تا با بازی گرفتن از همسر خود، آنا کارینا، به گونه‌ای آنچه از عقاید خود در مطالعاتش جمع‌آوری کرده است را در یک فیلم-رساله بازتاب دهد. بر خلاف فیلم قبلی به طور واضحی هزینه‌ی ساخت این فیلم بالاتر رفته است، این را از تدوین مناسب و صدابرداری در صحنه می‌توان متوجه شد؛ البته آن گونه که به نظر می‌رسد، شاید برای طبیعی‌تر شدن تصویر، صدابرداری از کیفیت بالایی برخوردار نیست، به گونه‌ای که در بعضی صحنه‌ها دیالوگ‌ها لا به لای صدای برخورد لیوان‌ها و صدای بوق ماشین‌ها گم می‌شوند. فیلم از دوازده پرده تشکیل شده است. البته، پیش از آغاز به بررسی پرده‌های مختلف این فیلم لازم است به پرولوگ یا پرده‌ی صفرم فیلم توجه داشته باشیم. در این پرده، که در واصع همزمان با نمایش نام دست‌اندرکاران فیلم، نمایش داده می‌شود، ما صورت نانا، شحصیت اصلی فیلم را- از سه زاویه مختلف می‌بینیم. این در واقع سرآغازی است بر تمام گردش‌های دوربین حول محور عمودی خودش که در تمام فیلم می‌توان مشاهده کرد. حرکتی که با توجه به قوانین فیلمبرداری دیالوگ، حرکتی طغیانگرانه از سوی گودار محسوب می‌شود. این پرده‌ی صفرم در واقع فرصت این را به ما می‌دهد که تنها از روی چهره‌ی نانا، تمام پیش‌قضاوت‌های ممکن را انجام دهیم و همچنین فرصتی است برای معرفی شخصیت اصلی داستان. بعد از به پایان رسیدن تیتراژ، فیلم به سان نمایشنامه‌های برشت در پرده‌های مختلف داستان‌ها را بیان می‌کند. یک قاب زیبای دیگر، نانا پشت به شانزلیزه برای تباهی آینده‌اش نامه می‌نویسد. گودار در این فیلم از مدیوم‌های مختلف برای خلق استفاده می‌کند، علاوه بر فیلم خودش، از تکه‌ای از فیلم صامت ژان دآرک، از داستان ادگار آلن پو، از سبک نمایشنامه‌نویسی برشت، از کتاب فروید، از فلسفه‌ی هگل، کانت و افلاطون به طور مستقیم تضمین می‌آورد و این قضیه منجر به خلق موجودیتی ورای یک فیلم ساده‌ی سیاه و سفید در &quot;زندگی من است&quot; می‌شود. این جسارت گودار در تضمین آوردن از خارج از فیلم خود، با انتقاد بسیاری از منتقدان مواجه شده است. گاردین اما در مقاله خودش این تضمین‌ها را اشتباهات &quot;عمدی&quot; می‌خواند. قاب و میزانسن جسورانه آغازینآنچه در پرده‌ی اول به چشم می‌خورد، میزانسن خارق‌العاده‌آی است که گودار برای قاب اول فیلمش تدارک دیده‌است. جسارت او برای نشاندن بازیگران پشت به دوربین برای نشان دادن غم حاصل از جدایی یک صحنه‌ی فراموش‌ناشدنی را خلق می‌کند. صحنه‌ای که به شدت به خلق دو شخصیت معذب کمک کرده است. سکوت در این پرده به شدت نمایانگر است. بین هر جمله از دیالوگ، سکوت فزاینده‌ای حس می‌شود. در پرده‌ی دوم اما سکوت کمتر می‌شود و جای خود را به آرامش می‌دهد.  آرامش ناشی از یک کار ساده در یک مغازه. نانا که علاقه به زندگی هنرمندانه دارد با کار در یک مغازه دیسک فروشی امرار معاش می‌کند. اما انگار دچار مشکلی شده است: از پرده‌ی قبل او دارد از همه می‌خواهد که به او 2000 فرانک قرض بدهند و هیچ کس این کار را نمی‌کند. نانا: هرچی بیشتر صحبت می‌کنیم، کلمات کمتر معنا پیدا می‌کنن. در پرده سوم ما علت این نیاز 2000 فرانکی را متوجه می‌شویم. صاحبخانه نانا او را در خانه راه نمی‌دهد. نتیجه اینکه اوضاع برای نانا خیلی بغرنج است، او حتی خانه‌ای برای زندگی کردن ندارد. در ادامه این پرده او به سینما رفته و فیلم ژان دآرک 1928 را می‌بیند. صحنه‌ی انتخاب شده در واقع صحنه‌ی پیش از اعدام ژان دآرک است که با بازی تماشایی رنه فالکونتی همراه است. صحنه، صحنه‌ی غمزایی است اما دوربین اشک نانا را -نه از غم آنچه در فیلم می‌گذرد بلکه از غم از دست دادن شور و علاقه‌اش به سینما و بازیگری- به تصویر می‌کشد. در ادامه نانا به ملاقات یک روزنامه‌نگار می‌رود که از او عکس بیندازد برای فرستادن به کمپانی‌های سینمایی اما نانا به دلیل عدم راحت بودن در عکس انداختن به صورت برهنه از این کار سر باز می‌زند.پرده چهارم، نانا در حال مورد بازجویی واقع شدن است، به خاطر اینکه یک اسکناس 1000 فرانکی از جیب یک زن افتاده بوده و او برداشته و این دزدی‌اش لو رفته. در این صحنه اطلاعات هویت نانا کلاینفرانکنهایم آشکار می‌شود. او یک دختر 22 ساله است که به جز تعدادی دوست که بیشتر آنها پسرند، کس دیگری در پاریس ندارد. تمام اتفاقات پرده‌های اول تا چهارم در سکوت نسبی رخ می‌دهد. بیانگر زندگی سرد و بی‌روح یک دختر 22 ساله پاریسی که نمی‌تواند اجاره خانه‌اش را بدهد. نانا: فرار یه رویای دست نیافتنیه. ته تهش، همه چی قشنگه، تو فقط باید به چیزها علاقه نشون بدی و زیباییشون رو ببینی. واقعا در نهایت چیزها همونین که هستن. صورتها صورتن. بشقابا بشقابن، آدما آدمن و زندگی... زندگیه. پرده پنجم، با تصویربرداری فوق‌العاده از بلوار پریر پاریس جلوه گرفته است. حرکت ممتد چپ و راست دوربین ( همان چرخش حول محور عمودی) به شکل زیبایی حس &quot;گشتن دنبال کسی در حاشیه خیابان&quot; را انتقال می‌دهد. نانا کنار یک سینما مشتری اولش را پیدا می‌کند. مشتری‌ای که در قبال لذتی کوتاه به او 5000 فرانک می‌دهد. از این پرده به بعد ریتم داستان تند می‌شود، سکوت در فیلم کمتر می‌شود و شور زندگی زیاد می‌شود. در پرده ششم، نانا در یک کافه با رائول آشنا می‌شود. قوادی که بدش نمی‌آید زیبارویی چون نانا هم در بین زیردستانش باشد. رائول با نانا صحبت می‌کند اما در طی یک تیراندازی (گریز گودار به شرایط ملتهب میان الجزایری‌ها و فرانسوی‌ها) رائول محو می‌شود. در صحنه‌ی این کافه یک ادای عشق از سمت گودار به آنا کارینا هم می‌بینیم. چند دقیقه‌ای در حالی که نانا به دوربین خیره است و تصویر مکررا بین زیبایی آنا کارینا و شلوغی کافه جابه‌جا می‌شود، آهنگ عاشقانه‌ای پخش می‌شود که خطابه‌ای است از سوی گودار به همسر وقتش. نانا کنار سینمایی مشتری اولش را می‌یابد که اسپارتاکوس پخش می‌کند. &quot;مردن تنها راه آزادی یک برده است.&quot;در پرده هفتم، نانا در حال نوشتن یک نامه به یک زن است که به او اطلاعات ظاهریش را می‌دهد، رائول در این هنگام سر می‌رسد و او را از نوشتن باز می‌دارد. به او می‌گوید که اگر بخواهد می‌تواند او را پولدار کند. در این صحنه ترکیب شات و ریورس شات ها ناشی از همان تکان‌های محوری دوربین حالتی از گیجی و همچنین انقلاب روحی را به مخاطب تلقین می‌کند. نانا در این لحظه قبول می‌کند که تن به تن‌فروشی بزند. شور فیلم زیاد می‌شود و در پرده هشتم، رائول به نانا قواعد تن فروشی را یاد می‌دهد. در پرده نهم، نانا متوجه یک مرد جوان ‌می‌شود و شور نوینی در قلبش شکل می‌گیرد. مرد جوانی که بر خلاف مشتریانش، به او توجه چندانی نمی‌کند. در یک جعبه موسیقی آهنگی پخش می‌کند و این شور را با یک رقص جشن می‌گیرد. پرده دهم، برخورد نانا با یکی از مشتریانش را نشان می‌دهد که تفاوتی بین او و هر کارگر جنسی دیگری قائل نمی‌شود. این پرده با جمله &quot;هیچ خوش‌حالی‌ای در خوش‌بختی نیست.&quot; آغاز می‌شود. در پرده یازدهم نانا با یک فیلسوف ملاقات می‌کند که با او درباره حقیقت صحبت می‌کند. این فیلسوف، پرسونای خود گودار در فیلم است با بیان مستقیم جملاتی که می‌خواسته بگوید. پرده دوازدهم با شور و عشق میان نانا و مرد جوان آغاز می‌شود، مرد داستانی از ادگار الن پو رو می‌خواند (صدای مرد را خود گودار دوبله کرده است.) داستانی راجع به عشق و بیانی ورای آنچه در ظاهر است. نانا تصمیم می‌گیرد که از کار خود کنار بکشد اما، در پایان بی‌ارزشی‌ای که تن‌فروشی برای او به ارمغان آورده بود منجر می‌شود تا با دو گلوله از سمت رائول و یک عده قواد دیگر، کشته شود و در گوشه‌ی خیابان رها شود. داستان در سه پرده‌ی پایانی دوباره به سکوت برمی‌گردد. بازی گودار با ریتم و شور فیلم برای بیان مفاهیم واقعا جای تحسین دارد و این چیزی است که در دو فیلم قبلی او کمتر دیده می‌شد. پختگی کارگردان اما در این فیلم به شدت مشهود است. فیلسوف: تو کسی رو می‌شناسی که دقیقا بدونه عاشق چیه؟ نه. وقتی بیست سالته، نمی‌دونی. تنها چیزی که می‌دونه یه سری تکه های پازله. به تجربه چنگ می‌ندازی. توی اون سن &quot;من عاشقم&quot; ترکیبی از خیلی چیزهاست اما اینکه کاملا با چیزی که عاشقشی یکی بشی نیاز به بلوغ داره. اون می‌شه جستن. اون می‌شه حقیقت زندگی. حرکت دوربین در این فیلم و همچنین سرعت گذار فیلم به شدت فیلم را جذاب کرده‌است. کشش داستان و همچنین روایت مناسب از متن و فرامتن، این فیلم را  به یکی از شاخص ترین فیلم‌هایی که دیده‌ام مبدل می‌کند و پیشنهاد می‌شود که شما هم آن را ببینید.اگر از 10 بخواهم به این فیلم نمره‌ای بدهم به سادگی 8.5 را انتخاب می‌کنم. </description>
                <category>محمد ح. خ.</category>
                <author>محمد ح. خ.</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jul 2020 13:57:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از نفس افتاده - 1960</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohamad_kd/breathless1960-opxphzpj9tue</link>
                <description>این اولین پست من در اینجاست. **آگاه‌سازنده: من منتقد سینما نیستم.****آگاه‌سازنده: حاوی اسپویلر**آنچه همواره در تمام مدیوم‌های انتقال پیام، مورد بحث بوده است، تضاد میان میزان تأثیرپذیری ناشی از فرم و میزان تأثیرگذاری ناشی از محتوا بوده است. البته قطعاً جمله‌ی مطرح‌شده به خودی خود تضادی را حاصل نمی‌کند مگر اینکه بر روند تأثیرات متقابل فرم - آنچه مخاطب را به نظاره اثر می‌کشاند - و محتوا - آنچه منجر به گزینش مخاطبان می‌شود - توجه کنیم. به هر رو، در مسیر تکامل یک مدیوم، تأثیرگذاران آن، به دنبال رسیدن به یک مصالحه میان این دو عنصر هستند و آنچه در سینما شاهدش هستیم، سرعت خیره‌کننده طی شدن این مسیر است.  سیر تکامل سینما، همان طور که انتظار می‌رود، از هالیوود آغاز می‌شود. در سال‌های ابتدایی فیلم‌های صامت با حضور نابغه‌هایی از سراسر جهان، هالیوود آثار فیلم‌سازی را از آنچه که صرفاً تصاویر متحرک بودند مبدل به یک روش مناسب برای انتقال پیام می‌کند. در واقع اگر فیلم‌های بزرگ آن زمان را نگاه کنیم در میان &quot;بربادرفته&quot;ها و &quot;کاسابلانکا&quot;ها و &quot;سفیدبرفی&quot;ها که بیشتر بر بیان داستان متمرکز بودند، &quot;همشهری کین&quot; ها را می‌بینیم. فیلم‌هایی که تمرکزشان بر داستان نبوده است. بر خلاف تأثیر یک‎جانبه‌ی هالیوود بر سینمای شرق که تا قبل از ظهور کوروساوا ادامه پیدا کرد، مابین سینمای اروپا و هالیوود این تأثیر همواره به صورت متقابل بوده است. پر واضح است که روند اوج‌گیری جنبش موج نو در کشورهای اروپایی چه تأثیری بر سینمای جهان گذاشته است. کافی است تأثیر فیلم‌های فلینی، آنتونیونی و سایر کارگردانان ایتالیایی دهه 50 و 60 را بر شکل‌گیری منسجم سمبولیسم در سینما نگاه کنیم. جریان موج نو در فرانسه اما ( با اینکه عده ای اعتقاد دارند با &quot;عشق من، هیروشیما&quot; از رزنه شروع شده است.) خودش را با قاب پایانی فیلم &quot;از نفس افتاده&quot;ی گودار شناسانده است. پاتریسیا در حالی که مانند میشل بر لبانش دست می‌کشد بر جسد بی‌جان میشل خیره شده است.گودار در حالی که سه فیلم کوتاه کمابیش ناموفق ساخته بود، بعد از خواندن کتابی با نام از نفس افتاده از کلود فرانکولین (که آنقدر ناموفق است که با یک سرچ در گوگل و پیدا نکردن یک نتیجه درست و درمان می‌توانید متوجه شوید.) با ژرژ بورگار، تهیه‌کننده‌اش، برای ساختن یک فیلم توافق می‌کند. تکه‌هایی از نامه‌ای که برای این تهیه‌کننده نوشته است را در زیر می‌توانید بخوانید.دوشنبه است، آسمان دارد روشن می‌شود ژرژ بورگار. چند روز می‌شود که بازی قمار قرار است شروع شود. امیدوارم سود مناسبی به ما برگردد. از اعتمادت به من ممنونم... در هفته‌های آینده احتمالا بداخلاق خواهم بود. می‌ترسم و سرشار از احساساتم...  به این ترتیب با همین ترس، یک فیلم با بودجه‌ی کم ساخته می‌شود. فیلمی که با وجود همین بودجه‌ی کم تأثیر خود را بر بزرگانی همچون اسکورسیزی، کاپولا، جارموش و تارانتینو گذاشته است. جیم جارموش درباره‌ی تأثیر فیلمسازی گودار بر تفکرات خودش می‌گوید:...&quot;از نفس افتاده&quot; رسماً بر من تأثیر گذاشته است. گودار پول کافی برای صدابرداری در صحنه نداشت، پس فیلم را به صورت صامت گرفت و دوبله کرد. فقط می‌رفته بیرون و شروع می‌کرده فیلم گرفتن. از جامپ کاتینگ استفاده کرده که نگران آنچه فیلمبرداری کرده نباشد... من قطعا از این خلاقیتی که اون توی محدودیت ازش بهره‌مند شده تأثیر گرفتم. میشل پوآکار، با بازی ژان پل بلموندو، در فرار همیشگی از واقعیات زندگی است.  فیلم با فرار میشل از گذشته‌اش آغاز می‌شود. در همان ابتدای فیلم، میشل با لیلیان، همسر سابقش که او هم همواره در حال فرار است، خداحافظی می‌کند. به سمت پاریس حرکت می‌کند و زندگی پیشینش را پشت سرش می‌گذارد. در ادامه متوجه می‌شویم که قطعا آنچه در سابقه‌ی این مرد وجود دارد، از تبهکاری و خلافکاری پر است. میشل به پاریس می‌رود تا پولی را که باید از تونی بگیرد را دریافت کند و به رم برود. خوشحال از این موضوع، ترانه‌های ایتالیایی می‌خواند. او هر سابقه‌ای که داشته است مطمئن است که آن سابقه دنبالش نمی‌افتد، اما در حین همین سفر جاده‌ای به خاطر سبقت گرفتن، پلیسها دنبالش می‌افتند و در نهایت به دلیل آنچه خود میشل ترس می‌نامدش، دست به قتل یک پلیس می‌زند.میشل: تو تا حالا به مرگ فکر کردی؟ من خیلی بهش فکر می‌کنم. او فرار می‌کند، اما از اینجا به بعد آنچه که دنبالش افتاده است، یک گذشته تبهکاری ساده نیست؛ بلکه قتل یک پلیس است. تحقیقات پلیس آغاز می‌شود و به این ترتیب میشل باید با سرعت بیشتری از زندگی فرار کند. داستان برای میشل، داستان مردی است که از مرگ می‌هراسد اما باید از زندگی نیز فرار کند؛ تنها راه باقی‌مانده برای این مرد ایتالیاست؛ او فقط می‌خواهد پولش را بگیرد و برود؟ اما نه.پاتریسیا، با اتاقی پر از عکس‌های خودش علاقه به باقی ماندن در حالت کنونیش دارد.شخصیت مقابل میشل، پاتریسیا است. زن اغواگر فیلم که هرچه میشل دنبال فرار کردن است، او ترجیح بر ثبات دارد. برای کار کردن و درس خواندن از نیویورک به پاریس آمده و قصد دارد در سوربون به تحصیل روزنامه‌نگاری بپردازد. برای گرفتن مقاله‌هایش خودش را در اختیار یک نیویورکی دیگر قرار می‌دهد. (که از قضا او هم اعتقاد به ثبات دارد.) پاتریسیا در خیابان‌های پاریس، روزنامه می‌فروشد که یک آشنا می‌بیند. میشل، کسی که چند هفته‌ی پیش در تعطیلات در نیس با او شب‌هایی را گذرانده است. میشل به تنهایی برای پاتریسیا ترسناک است، چرا که گویا از میشل باردار شده است، اما ورای این مسئله ترس بعدی است که به سراغش می‌آید. میشل عاشقش است و از او می‌خواهد که با هم به رم بروند. این تضاد موجود در عاشقانه‌ی میشل و پاتریسیا بن‌مایه‌ی داستان را شکل می‌دهد. از همان ابتدای دیدارشان در پاریس، پاتریسیا حاضر نمیشود از خیابانی که در آن هستند خارج شود.نکته‌ی دیگری که وجود دارد این است که پاتریسیا، یک دختر منطقی با دانش آکادمیک در مقابل میشل قرار می‌گیرد. میشل حتی نمی‌داند ویلیام فاکنر کیست. میشل حتی موسیقی گوش نمی‌دهد. میشل اما برخلاف پاتریسیا باتجربه است. آشناهای مختلف در هر زمینه‌ای دارد و سوئد، سوئیس، ایتالیا، انگلیس، فرانسه و نیویورک را دیده است. این باعث می‌شود که در ابتدا، میشل را به عنوان یک احمق بپنداریم اما در ادامه با صحبت‌هایی که می‌کند مشخص می‌کند که او هم خردمند است. درست است که ماشین می‌دزدد، آدم می‌کشد و کیف‌قاپی می‌کند اما خردمند است؛ خردی که از تجربه حاصل شده است. تقریباً در اواسط فیلم، گودار در قالب پرسونای خودش دو جمله را در یک کنفرانس خبری بیان می‌کند که اشاره به آنها پیش از ادامه بررسی خالی از لطف نیست. پاتریسیا:بزرگترین انگیزه‌ی شما در زندگی چیه؟نویسنده:اینکه نامیرا بشم و بعد بمیرم.خبرنگار: به نظر شما فرقی بین اروتیسیسم و عشق هست؟نویسنده:نه، در واقع اروتیک فرمی از عشق و عشق فرمی از اروتیکه.این دو بیان را در دو سکانس اصلی فیلم می‌توان دید. سکانس اول، وقتی که پاتریسیا وارد اتاقش می‌شود و میشل را می‌بیند که بدون اجازه وارد اتاقش شده و خوابیده. در ادامه، تلاش میشل برای &quot;لمس&quot; پاتریسیا و دوری کردن های پاتریسیا؛ چیزی که در مقابل رفتارهای اوست که با میشل صحبت می‌کند و او را اغوا می‌کند. حتی دوربین ثانیه‌هایی را روی مجله‌ای از تصاویر اروتیک حرکت می‌کند تا دقیقا این تقابل میان عشق و اروتیسیسم را نمایش دهد. آنچه در پایان رخ می‌دهد، تسلیم شدن پاتریسیا بعد از مدتی تلاش کردن برای تظاهر است و ثابت کردن حرف آقای نویسنده. میشل: آدم‌فروش‌ها آدم می‌فروشن. دزدها دزدی می‌کنن. قاتلا مرتکب قتل می‌شن و عاشقا عشق می‌ورزن.سکانس اصلی دوم اما از آنجایی آغاز می‌شود که پاتریسیا، برای اینکه به خودش ثابت کند که مانند میشل نشده و هنوز بر ثبات معتقد است، با میشل بدرفتاری می‌کند. او را به پلیس لو می‌دهد. مکالمات این دو و حرکت دوربین در ابتدای این صحنه، حقیقتا جای تحسین بسیار دارد. میشل از خانه‌ای که در آن پنهان شده بود بیرون می‌رود. تونی پول میشل را آورده است. میشل پول را می‌گیرد اما دیگر علاقه‌ای به رفتن ندارد. او مانند معشوقش شده، نمی‌خواهد برود. می‌خواهد بماند و هرچه می‌شود بشود. او دیگر پاتریسیا را به دست نخواهد آورد، پس برایش مهم نخواهد بود که چه اتفاقی برایش خواهد افتاد. فرار همیشگی میشل از گذشته‌اش و مرگ، به سرانجام می‌رسد؛ زمانی که گذشته‌اش و مرگش با هم تلاقی می‌کنند. پاتریسیا: گوش کن، جمله‌ی آخر خیلی زیباست. {بین اندوه و هیچ‌چیز، من اندوه رو انتخاب می‌کنم.} تو کدوم رو انتخاب می‌کنی؟میشل:  اندوه احمقانه‌س، من هیچ رو انتخاب می‌کنم.پاتریسیا: ناراحت کننده‌ست که آدما می‌خوابن. خواب آدما رو از هم جدا می‌کنه. حتی وقتی با هم خوابیده باشین باز هم تنهای تنهایین.فیلم از نفس افتاده، ورای داستان قوی، روایت بسیار زیبایی رو تونسته ارائه بده. همچنین (برخلاف ادیت فیلم که بعضی جاها اذیت کننده است.) تصویربرداری فیلم به شدت هنرمندانه صورت گرفته است. بازی بی‌نظیر شخصیت‌های اصلی و توجه کارگردان به ریزه‌کاری‌های بازی‌ها، این فیلم را تبدیل به اثری ارزشمند کرده است که پیشنهاد می‌شود به هرکسی که آن را ببیند. اگر قرار باشد از 10 به این فیلم نمره بدهم، 8 از نظرم منصفانه است. </description>
                <category>محمد ح. خ.</category>
                <author>محمد ح. خ.</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jul 2020 16:40:00 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>