<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد یوسفلو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mohammad_Yusuflu</link>
        <description>انسان خامِ محبوس در مقولات فاهمه که زندگی، فلسفه،‌ ادبیات، فیلم و دین برایش جذّابند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:48:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/765488/avatar/JQfWnZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد یوسفلو</title>
            <link>https://virgool.io/@Mohammad_Yusuflu</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چپ هرگز نفهمید، اصلاح‌طلب نیز</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammad_Yusuflu/%DA%86%D9%BE-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%86%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD-%D8%B7%D9%84%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B2-laxbul5ogunj</link>
                <description>پاسخی به یادداشت سهند ایرانمهرچپ هرگز نفهمید و اصلاح طلب هم هرگز نفهمید!همه می‌دانیم که ما ایرانیان مدت‌هاست در وضعیتی دشوار به بند آمده‌ایم و ایران عزیز را سخت گرفتار می‌بینیم. اگر کسی چنین نگاهی به وضعیت امروز ندارد، می‌توان با گفتگو، او را به نشانه‌های روشن تنبه داد تا شایدش کارگر افتد. اما او که با مردم ایران همدل باشد و وضعیت را «چنان که هست» ببیند، باید افزون بر آنکه دردمندانه، به نقد دیدگاه‌ها و پیشنهادات مطروحه برای رهایی می‌پردازد، خود نیز راه مورد نظرش را بیان کند. جناب سهند ایرانمهر که تا کنون او را به ایران‌دوستی می‌شناسیم، یادداشتی نگاشته‌اند که اگرچه از سر دردمندی است اما در آن به‌خطا رفته‌اند و البته راه مطلوبشان را هم بیان نکرده‌اند، به‌خطا رفته‌اند چون:۱. هر شباهت ظاهری به‌معنای عینیت یا تکرار الگوی رفتاری و کلامی نیست؛ مثلاً اینکه هر دو گروه (چپ‌ها و پادشاهی‌خواهان) مخالفانشان را با برچسب‌هایی می‌شناسند و می‌شناسانند به هیچ عنوان عینیت یا مشابهت رفتاری دو گروه را اثبات نمی‌کند چه آنکه منطق شناخت و شناساندن اساساً «دسته‌بندی» و «نامگذاری» است. بخش اعظمی از متن ایشان بیان این شباهت‌هاست اما این شباهت‌ها را می‌توان بین هر دو گروهی که بخواهید پیدا کنیم و به این بهانه، آن‌ها را به هم الصاق کنیم! گذشته از این امر بدیهی، چرا نمی‌گویند دیگر گروه‌های سیاسی امروز نیز برای پادشاهی‌خواهان و جمهوری‌خواهانی که از اصلاحات عبور کرده‌اند برچسب‌هایی تحقیرآمیز وضع کرده‌اند و مدام آن را به کار می‌برند؟ آیا این شباهت برای یکی‌شمردن آنان کافی است؟۲. خطای دیگر ایشان این است که گمان برده‌اند عبارت «چپ هرگز نفهمید» باور و بیان گروهی خاص است، حال آنکه اصلاً چنین نیست و هرآنکه با جریان چپ آشنا باشد و با آن‌ها ناهمسو، می‌تواند به این گزاره باور داشته و آن را بیان کند. پس «چپ هرگز نفهمید» شعاری است برآمده از انزجار ایرانیان از جریان چپ که هم بر تجربه تاریخی استوار است و هم بر آموخته‌های فرهنگی.۳. ایشان وانمود کرده‌اند آنانکه موافق فشار خارجی‌اند تنها گروه خاصی‌اند حال آنکه جمهوری‌خواهان بسیاری نیز چنین‌اند. در ضمن ایشان استدلال موافقان فشار نهادهای بین‌المللی را نادیده گرفته‌اند و به پاسخ‌هایی که پیش‌تر بدان داده شده است، اشاره نکرده‌اند؛ اولین و مهم‌ترین استدلال آن‌ها آن است که یکی از راه‌های برون‌رفت از «رنج گسترده کنونی» و پیشگیری از «رنج‌های گسترده‌تر در آینده» فشار خارجی است. پس مسئله آنگونه که ایشان تقریر کرده‌اند، خودخواهی و رنج‌طلبی برای دیگران نیست. پیشنهاد می‌کنم دیگر استدلال‌ها را هم ببینند و بخوانند یا در همکلامی‌ها بشنوند.۴. نکته مهم دیگر این است که ایشان راست ملی‌گرای امروز را که شاید بزرگ‌ترین مدعیان شعار «چپ هرگز نفهمید» باشند، با پادشاهی‌خواهان یکی گرفته‌اند اما روشن است که در دسته‌بندی‌های امروز، راست ملی‌گرا شامل گروه‌های متکثری است و محدود به پادشاهی‌خواهان نمی‌شود.بیش از این به محتوای یادداشت ایشان نمی‌پردازم چراکه تا همین جا مشخص است که اگرچه سهند ایرانمهر دغدغه ایران دارد اما از اینکه در فضای تند امروز هرکس ذره‌ای سازش با سیستم فعلی نشان دهد برچسب می‌خورد، نگران و شاید آزرده است. شاید هم ایشان نگرانند که صدای بلند مردمی که از اصلاحات طولانی‌مدت و بی‌فایده خسته شده‌اند، نگذارد کسی دم از اصلاحات بزند. به‌هر روی، بر ایشان است که بگویند: آیا ایران در وضعیتی بحرانی گرفتار آمده است یا نه؟ واضحاً مسئول این بحران چه کسانی‌اند، حکومت یا مردم؟ راه برون‌رفت از این بحران چیست و چقدر زمان می‌برد؟</description>
                <category>محمد یوسفلو</category>
                <author>محمد یوسفلو</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 21:50:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روابط انسانی در روزهای بحرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammad_Yusuflu/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-fxfxfbgaa95o</link>
                <description> رابطهٔ ما آدم‌ها به‌دلایل مختلفی شروع می‌شود؛ ۱. گاهی با آن‌ها رابطهٔ نسبی و خونی داریم و در یک خانواده یا جمع خانوادگی با هم آشنا شده‌ایم، رفت و آمد کرده‌ایم و ارتباط داشته‌ایم و ۲. گاهی کسی را به دوستی برگزیده‌ایم و سال‌ها دوستی کرده و دوستی دیده‌ایم و ۳. گاهی با کسی به‌دلایل مختلف مثل همکاری یا عضویت در جمعی مشترک (از هیئت گرفته تا دانشگاه و محل کار و همسایگی و...) رابطه پیدا کرده‌ایم و ۴. گاهی یک شخص را به‌عنوان شریک زندگی برگزیده‌ایم. به نظر می‌رسد هنگام اختلافات و بحران‌ها، تصمیم ما در برابر هرکدام از این دسته افراد، باید متفاوت باشد. البته هیچ دستورالعمل واحدی برای تمام رابطه‌ها وجود ندارد چراکه روابط انسانی به تعداد افراد انسانی، ممکن است متفاوت و پیچیده باشند و عناصر مختلفی در تصمیمات طرفین دخیل باشند اما اگر بخواهیم چند قاعده برای شکل‌دادن به روابط انسانی داشته باشیم و بتوانیم از این قواعد برای سامان‌دادن روابط در بحران‌ها استفاده کنیم، می‌توانیم چنین بگوییم:الف) باید اصولی را بر تمام روابط انسانی حاکم کرد که بی‌توجه به دیدگاه و عملکرد افراد همچنان برقرار باشد؛ب) باید برای خود حلقهٔ عزیزانی تدارک دید که چشم‌پوشی‌ها برای افراد این حلقه پررنگ‌تر است و گاهی ایثار لازم است؛ج) می‌توان برای روابط خود خطوط قرمز یا نارنجی تعریف کرد که هم همسو با نگاه‌های انسانی باشد و هم همراه با مراقبت‌های روانی و اجتماعی از خود و دیگران. توضیح:الف) اصولی که بر تمام روابط انسانی حاکم است اصولی است برای رعایت حقوق افراد بدون در نظر گرفتن دیدگاه و نژاد و عملکرد آن‌ها. برای مثال، این اصل که «به کسی بدی نکن» همیشه حاکم است اما وقتی کسی ظلمی روا می‌دارد نقض نمی‌شود بلکه اصل دیگری همچنان پایدار است که می‌گوید: «به کسی بدی نکن و چون بدی دیدی، تنها مجازی به‌قدر جبران استیفای حق کنی». یا اصلِ «نیکیِ بدون چشم‌داشت» می‌تواند بر تمام روابط حاکم باشد، یا اصل حفظ حیات انسان‌ها یا اصول مهم دیگری که هر کسی می‌تواند با باورهای خویش آن‌ها را سروسامان دهد و این اصول آنقدر بنیادین هستند که با تغییر عملکرد افراد تغییر نمی‌کنند. برای مثال، اگر کسی که پیشتر با او روابطی (دوستانه، کاری و...) داشته‌ایم، اکنون دست به دشمنی هم بزند و خیانتی روا دارد، باز هم اصولی که در بخش الف انتخاب و لیست کرده‌ایم، بر روابط ما حاکم است و اگرچه به‌کلّی رابطه از میان رفته بلکه تبدیل به دشمنی شده است اما همچنان ما را از اقدامات غیراخلاقی دربرابر او باز می‌دارد. ب) برای اینکه بتوان روابط را تنظیم کرد، باید حلقهٔ «عزیزان» داشت. حلقه‌ای که معمولاً جمعی محدود است و شامل افراد نزدیکِ ما مثل پدر، مادر، اعضای خانواده و عزیزانی می‌شود که پس از سال‌ها تجربیدن و آزمودن به آن حلقه واردشان کرده‌ایم. در این حلقه است که چشم‌پوشی از رفتارها و گفتارها بیشتر است و ایثار همواره رخ می‌دهد. در این حلقه دایرهٔ تحمل‌ها بالاتر است و «عزیز» بودن افراد آن‌ها را برتر از اختلافات می‌کند و باعث می‌شود هر چیزی را چنان کمرنگ کنیم که به این عزیزبودگی لطمه نزند. مثلاً اگر برادرمان در کشاکش روزگار به دام اعتیاد گرفتار شود و دست به دزدی از جیب اعضای خانواده بزند، هرگز او را تسلیم پلیس نمی‌کنیم یا بیشتر از اینکه از او ناراحت شویم، نگران سرنوشتش خواهیم شد چون او از اعضای حلقهٔ عزیزان است. در این مثال، ما ایثار می‌کنیم و معمولاً بیشتر از وظیفه دست به اقدام برای نجات برادر می‌زنیم؛ کاری که شاید کمتر برای دیگران بکنیم. ج) تعیین خطوط قرمز و نارنجی برای روابط انسانی بسیار مطلوب و در دنیای شلوغ امروز، شاید ضروری است. چه بهتر که این مرزبندی را جایی مکتوب کنیم و گاهی آن‌ها را مورد بازنگری و دقّت قرار دهیم. این خطوط تعیین می‌کنند چه‌زمان کسی می‌تواند همچنان دوست ما باشد یا نه، چه کسی می‌تواند همچنان شریک ما باشد یا نه، چه کسی را می‌توان به‌عنوان همراه در یک سفر پذیرفت یا نه.برای مثال اگر ما برای دوستی این خط قرمز را تعریف کرده‌ایم که دوستمان نباید اهل خیانت باشد، هرکه دست به چنین امری بزند، از رابطهٔ دوستیِ ما کنار گذاشته می‌شود. اگر در رابطهٔ کاری خط قرمز ما پاکدستی باشد، به‌محض اینکه دیدیم شریک‌مان یا همکار تجاری‌مان پاکدست نیست، او را از این رابطه کنار می‌گذاریم. خطوط نارنجی رفتارهای نگران‌کننده را نشان می‌دهند که با تذکر و توصیه و دقّت همراهند اما الزاماً رابطه را تمام نمی‌کنند. برای مثال می‌توان خودشیفتگی را یک خط نارنجی در روابط دوستانه تعریف کرد. در این صورت، اگر کسی چنین ویژگی‌ای از خود نشان داد، در گسترش رابطهٔ دوستی با او احتیاط می‌کنیم (قطع نمی‌کنیم) و اگر دوستمان چنین شد، سعی می‌کنیم او را نجات دهیم!با در نظر گرفتن نکات الف تا ج و نیز با در نظر گرفتن اینکه افراد به چند روش مختلف در دایرهٔ ارتباطات ما قرار گرفته‌اند (موارد ۱ تا ۴ در اول یادداشت)، می‌توان چارچوبی برای روابط سامان داد تا در بحران‌ها و اختلاف نظرها دچار پریشانی نشویم. پس اولین قدم این است که اصول انسانی حاکم بر تمام روابط را بشناسیم و برشماریم و بنویسیم.گام دوم آن است که حلقهٔ عزیزانمان را با خودآگاهی بیشتری سامان دهیم.گام سوم آن است که با دقت و تمرکز خطوط قرمز و نارنجی روابط انسانی خود را بنویسیم و همواره آن‌ها را از نظر بگذرانیم.      </description>
                <category>محمد یوسفلو</category>
                <author>محمد یوسفلو</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 21:27:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز ۱۱ روز است که</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammad_Yusuflu/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%B1%DB%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-a3fj7ynlwm2e</link>
                <description>امروز ۲۹ دی ۱۴۰۴ است و بیش از ۱۱ روز است که دسترسی به اینترنت قطع شده است. حرف بسیار است، می‌توان از این گفت که در این روزها اینترنت را به‌بهانهٔ محدود کردن فعالیت‌های «تروریست‌های مسلّح» قطع کرده‌اند اما هیچ متخصصی نمی‌داند چطور قطعی سراسری اینترنت و حتی بستن بخش نظرات سایت‌ها می‌تواند ربطی به چنین موجوداتی داشته باشد؟ مثلاً می‌توان گفت روزنامهٔ هم‌میهن توقیف شده است و این موضوع خیلی عادی است که روزنامه‌ای در ایران توقیف و سایتش از دسترس خارج شود.می‌توان از وضعیت گرانی گفت، از اینکه در همین روزهایی که مردم از ارسال پیامک هم محروم بودند، قیمت‌ها دوباره اوج گرفت و ایران به رتبهٔ دومِ تورّم در مواد غذایی رسید و قیمت روغن و کاغذ و خیلی از چیزهای معمولی باز هم گران شد. اما گفتن از همهٔ این‌ها چه سودی دارد؟مثلاً چه سودی دارد اگر بگوییم در همین وضعیتی که رسانه‌های نیم‌بند و نیمه‌مطیع هم تعطیل می‌شوند و صداها خاموش، مجلسی‌ها به‌دنبال تصویب قانونی برای برگزاری تجمعات اعتراضی هستند؟! واقعاً عاقلی هست که این وضعیت را تراژیک و طنزآلود نداند؟وضعیت بسیار طنز است و هولناک. برای ما که وسط این خاموشی دیجیتال و این سکوت اجباری گیر افتاده‌ایم هولناک است و برای آیندگانی که این وضعیت را با تعجّب در کتاب‌های تاریخ خواهند خواند، طنزی نغز.در نهایت می‌خواهم اعتراف کنم حرف‌زدن از خیلی چیزها دیگر سودی ندارد. کسی صدایمان را نمی‌شنود اگر هم می‌شنود، برایش اهمیتی ندارد. حتی اکثریت‌بودنمان هم مهم نیست. با خواندن و شنیدن نظرات مردمی که خرج زندگی‌شان در گرو اینترنت است و حالا در این بحران اقتصادی بی آب و نان شده‌اند، دلگیر شده‌ام و می‌خواهم از طرفشان بگویم ای مسئولان امنیتی که حتی فاش نمی‌کنید چه کسانی هستید و چه سازمانی هستید، ما مردم خاموش شدیم؛ با این خاموشی‌ها خاموش شدیم. حالا شیر فیلترنتتان را باز کنید تا این دوستان کمی آب و نان برای خانواده‌های هم‌وطنان ایرانی‌شان ببرند.آیا حرف بدی زدم؟</description>
                <category>محمد یوسفلو</category>
                <author>محمد یوسفلو</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 22:57:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر باید هماوردطلب باشد</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammad_Yusuflu/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF%D8%B7%D9%84%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-h8p8wjguaogq</link>
                <description>هنر باید هماوردطلب باشدیک موز چسبانده‌شده به دیوار (Comedian اثر Maurizio Cattelan)، یک همبرگر واقعیِ قاب‌گرفته (شوخی تعدادی از طنزسازان اینستاگرام با یک گالری هنری)، یک تابلوی نقاشی بزرگ که با پاشیدن رنگ‌های مختلف درست شده است (No. 5, 1948 اثر Jackson Pollock)، یک کتاب کاملاً سفید یا کتابی غیرمعمول که فقط کلماتی در آن تکرار شده‌اند (مثل کتاب‌های کاملاً سفیدی که پیش‌تر چاپ شده یا کتابی که نمی‌دانم واقعی بود یا طنز به نام «صدای پای اسب» که در آن فقط کلمهٔ «پیتیکو» یعنی نام‌آوای حرکت سم اسب‌ها تکرار شده بود)، یک نمایش تئاتر که در آن کسی فقط خودش را کش‌وقوس می‌دهد (نام و آدرس آن را به خاطر ندارم)، این‌ها نمونه‌هایی از اثر هنری هستند که شاید تا پیش از قرن بیستم و افول سیطرهٔ رئالیسم در هنر نمونه‌هایشان یافت نمی‌شد اما حالا ما نمونه‌های مشابه را بسیار می‌یابیم. شاید بسیاری از کسانی که عقل سلیم و ذهن زیبابین خود را به اوهام مفاهیم نابخردانه نیالوده‌اند در همان نگاه اول درک کنند که چسباندن موزی به دیوار نباید ارزش هنری داشته باشد یا نقاشی‌های سالوادور دالی یا رفتارش در عموم و گفتار پریشانش در مصاحبه‌ها را نمونهٔ بی‌هنری و کژراهی بدانند. ما هم شاید با این نظرات همسو باشیم اما از ابراز آن اجتناب می‌کنیم تا مبادا به بی‌سوادی و نادانی در فهم هنر اصیل! متهم شویم. حتی اگر بخواهیم چیزی بگوییم هم شاید نتوانیم برایش استدلالی وضع کنیم چراکه فقط با دریافت شهودی درک کرده‌ایم، این آثار ارزش هنری و وجهی زیبایی‌شناسانه ندارند اما از بیان منطقی و مستدل آن در قالب ساختاری منظم عاجزیم. گمان می‌کنم جدای از ویژگی‌هایی که برای یک اثر هنری برشمرده‌اند، یک وجه مهم در آثار هنری و برای سنجش آثار هنری آن است که اگر چیزی «اثر هنری» خوانده می‌شود باید واجد آن باشد، این است که آن اثر همراه با نوعی تحدّی و «هماوردطلبی» باشد؛ یعنی اگر یک قطعهٔ موسیقی، یک نقاشی، یک مجسمه یا کوزه‌ای سفالین، یک شعر، یک قطعهٔ ادبی، داستانی کوتاه یا رمانی بلند، فیلمی کوتاه یا اجرای تئاتری چشمگیر، عکسی زیبا یا فرشی خوش‌نقش یا هر اثر انسانی دیگری که بخواهد خودش را به‌عنوان یک اثر هنری عرضه کند،‌ باید دست‌کم سخت‌یاب باشد و نتوان به‌سادگی نمونه‌ای مشابه برایش دست‌وپا کرد. اگر هرکدام از ما بتوانیم موزی به دیوار بچسبانیم یا تابلویی را با پاشیدن چند سطل رنگ روی آن به‌وجود آوریم یا قطعه‌ای گوش‌خراش و بی‌نظم با پیانو بنوازیم یا دوربین را بدون قاب‌بندی روبه‌روی یک منظرهٔ بی‌خاصیت بگیریم، دیگر محصول این کار را نباید «هنر» نامید. هرچند صاحب اثر (که نباید او را نیز هنرمند نامید) ادعا کند که در پسِ این اثر، می‌خواسته سخنی ویژه بگوید یا بیننده را به تجربه‌ای خاص برساند. این سخنان را با اندکی تأملی می‌توان رد کرد که البته جای آن اینجا نیست.پس فعلاً من هر اثر هنری را با این پرسش روبه‌رو می‌کنم که «خلق نمونه‌ٔ مشابه آن چقدر دشوار است؟» و همزمان به دیگر ویژگی‌های لازم برای یک اثر هنری هم توجه دارم تا در نهایت قضاوتی دربارهٔ آن به دست آورم. </description>
                <category>محمد یوسفلو</category>
                <author>محمد یوسفلو</author>
                <pubDate>Sat, 19 Apr 2025 21:23:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من نمی‌خواهم موفق شوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammad_Yusuflu/%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-%D8%B4%D9%88%D9%85-exwpogoclpfw</link>
                <description>من نمی‌خواهم موفق شوم. می‌خواهم صبح تا عصر بروم سر کارم و پولی دربیاورم تا با آن بتوانم راحت زندگی کنم. نمی‌خواهم استیو جابز یا ایلان ماسک شوم. نمی‌خواهم برای ناسا یا گوگل کار کنم یا از آموزه‌های جف بزوس درس کسب‌وکار یاد بگیرم. حتی حوصله نمی‌کنم مدیریت مالی یاد بگیرم و انواع بازارهای مالی را یاد بگیرم. نمی‌خواهم تا آخر عمرم هیچ نمودار قیمتی ببینم و هیچ رمزارزی را بشناسم. قیمت طلا و دلار و نرخ تورم هم حالم را به هم می‌زند.من نمی‌خواهم موفق شوم!نمی‌خواهم مدام مهارت‌هایم را به‌روز کنم تا از دنیای جدید و شلوغ جا نمانم. نمی‌خواهم هنوز در یک مهارت متخصص نشده‌ام عمر آن رشته به سر برسد و مجبور باشم چیز جدیدی یاد بگیرم. نه پا دارم و نه بال و نه جان و نه حال.ولی می‌خواهم شغلیباشد و نانی و فراغتی. زندگی معمولی، همان که مثلاً در دهه ۸۰ در آمریکا می‌دیدیم. می‌خواهم به کارهای خودم برسم نه کارهای دیگران. می‌خواهم فعال باشم نه منفعل. نمی‌خواهم دنیا مرا مجبور کند چه کنم. می‌خواهم کاری کنم که می‌خواهم.بله می‌دانم در تمام طول تاریخ آن موجودی توانسته است زنده بماند که انعطاف‌پذیر باشد. نه قوت و نه هوش نمی‌تواند بقای ما را تضمین کند بلکه توانایی انعطاف‌پذیری است که ما را ماندگار می‌کند.می‌دانم که بودن من مدیون تلاش‌های تمام نیاکانم برای بقا بوده است. می‌دانم همیشه طبیعت آن‌ها را مجبور می‌کرده چه کنند اما اشتباهی که ما می‌کنیم این است که دشواری زندگی گذشتگان را رنج‌آور می‌دانیم حال آنکه بسیاری از رنج‌های آنان دقیقاً در راستای همان توانایی‌ها و ساختاری بوده که هزاران و میلیون‌ها سال برای آن آماده بوده‌اند (تکامل) اما ما چه؟ ما اکنون اینطوریم؟ گمان نمی‌کنم. شما راهی می‌شناسید که به این نخواستن‌ها و خواستن‌ها پاسخ درستی بدهد؟</description>
                <category>محمد یوسفلو</category>
                <author>محمد یوسفلو</author>
                <pubDate>Sun, 13 Apr 2025 23:34:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه من از نویسندگی در حوزه فولاد و آهن آلات</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammad_Yusuflu/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D9%88%D8%B2%D9%87-%D9%81%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%A2%D9%87%D9%86-%D8%A2%D9%84%D8%A7%D8%AA-chx7nvi7fteq</link>
                <description>اولین بار که خواستم درباره آهن آلات چیزی بنویسم، به این فکر می‌کردم که مگر چقدر می‌شود درباره محصولات فولادی مطلب تخصصی نوشت؟ بالاخره هرچقدر هم بخواهم درباره میلگرد و تیرآهن و ورق آهنی بنویسم، روزی می‌رسد که همه‌چیز را گفته باشم و همه توضیحات را داده باشم، آن موقع چه؟!هنوز از شروع کارم خیلی نگذشته بود که فهمیدم تصورم خیال خام بوده. این حوزه آنقدر گسترده است که نوشتن درباره آن تمامی ندارد. البته بخشی از تصورم درست بود که توضیح محصول همیشه محدود خواهد ماند و نهایتاً در چند صد کلمه می‌توان تمام ابعاد محصول را بررسی کرد و دل و روده‌اش را بیرون کشید و محتوایی نوشت که هم مهندس متالورژی بخواند و لذت ببرد و هم خریدار معمولی.نمایی از یک معماری مدرن مبتنی بر فولاداین بار می‌خواهم تجربیاتم از نگارش محتوا و نویسندگی در حوزه فولاد و آهن آلات را با شما در میان بگذارم. البته کسانی که در حوزه نگارش محتوا فعالیت کرده باشند با این چالش همیشگی آشنا هستند که باید درباره حوزه‌هایی مقاله بنویسند که تا پیش از این حتی نمی‌دانستند چنین چیزی وجود دارد؛ از مطالب تخصصی در حوزه مواد شیمیایی گرفته تا وسایل صنعتی، از پزشکی گرفته تا توضیح محصولات آرایشی و بهداشتی!دشواری دسترسی به محتوای درست و دقیقوقتی کارم را به‌عنوان محتوانویس در حوزه فولاد و آهن آلات شروع کردم، نیاز داشتم اطلاعات تخصصی زیادی در این حوزه به دست آورم و تا می‌توانم، بخوانم و یاد بگیرم اما مشکلی که با آن روبه‌رو شدم این بود که در وب فارسی محتوای درست و دقیق بسیار کم بود.مثل همیشه با جستجوی هر کلمه کلیدی، انبوهی از محتوا با عناوین جذاب در نتایج جستجوی گوگل نمایش داده می‌شود اما تقریباً تمام آن‌ها تکراری هستند و جز کنار هم چیدن کلمات فارسی کاری نکرده‌اند.البته شرط انصاف این است که اعتراف کنم گاهی نیز محتوای تخصصی و دقیق بعضی از سایت‌ها شگفت‌زده‌ام می‌کرد. آنقدر که وادار می‌شدم برای نویسنده کامنتی بگذارم و از زحماتش تشکر کنم. اما این موارد در قیاس با محتواهای تکراری و اصطلاحاً Keyword stuffing‌های متعدد، واقعاً اندک بودند.گلایه‌ای از محتواهای وب فارسیاین موضوع تا جایی آزارم داد که یک بار در شبکه‌های اجتماعی نوشتم:وب فارسی پر از محتواهای تخصصی اما تقریباً بی‌ارزش است! چون مدیران وبسایت‌ها عمدتاً با به‌کارگیری نیروهای غیرمتخصص، دست به تولید و نشر محتوا زده‌اند و درنتیجه این محتواها معمولاً تنها بازنویسی مجموعه‌ای از جملات هستند که چکیده اطلاعات فنی آن‌ها ۱۰۰ کلمه هم نمی‌شود.تا انتهای صفحه ششم جستجوی گوگل آمده‌ام و حدود ۶۰ محتوای برتر را دیده‌ایم اما دریغ از یک مقاله معتبر و استاندارد.شگفتی‌های حوزه آهن آلاتاز گلایه‌ها که بگذریم، یکی از نکات مثبت فعالیت در حوزه آهن آلات برای من این بود که با شگفتی‌های این حوزه آشنا شدم. آمارهای عجیب‌وغریبی که درباره میزان تولید و مصرف فولاد در جهان وجود دارد واقعاً شگفت‌انگیز است.برج ایفل نمادی است از به کاربردن فولاد در صنایع ساختمانیهمچنین عجیب بود که محصولات فولادی تنوعی تا این حد فراوان دارند؛ مثلاً طبق اعلام انجمن جهانی فولاد، بیش از ۳۰۰۰ گرید مختلف فولاد داریم. یا شاید جالب باشد که بدانید میزان فولادی که در هر روز در جهان تولید می‌شود، برای ساخت ۵۰۰ برج ایفل کافی است! همچنین شاید جالب باشد بدانید به خلاف تصور عموم مردم، آب مصرفی در صنعت فولاد تا ۹۰ درصد قابل خنک‌سازی و بازگشت به چرخه طبیعت است بدون اینکه آلوده شود.حال و هوای محتوانگاری در حوزه فولاد و آهن آلاتدر نهایت، محتوانگاری در حوزه‌های تخصصی همیشه دشوار است. چراکه نیاز به افزایش اطلاعات تخصصی دارد که به‌راحتی به‌دست نمی‌آید و شاید تنها مهندسان خبره یا دانشجویان پرتلاش رشته‌های مهندسی به آن اطلاعات دسترسی داشته باشند.یک سازه فولادی با معماری مدرنگذشته از این، مخاطبان محتواهایی که در حوزه‌های تخصصی نوشته می‌شوند سلیقه‌های مختلفی دارند و طیف گسترده‌ای از افراد را پوشش می‌دهند که باید موقع نگارش هر محتوایی، به همه آن‌ها توجه کرد.مسئله بعدی لزوم کسب اخبار و اطلاعات اقتصادی است. وقتی می‌خواهیم در بخش صنعت محتوانگاری کنیم، طبیعتاً باید بتوانیم درباره وضعیت قیمت محصولات هم حرف بزنیم و درباره نرخ محصولات پیش‌بینی و تحلیلی داشته باشیم. برای موفقیت در این هدف، باید همیشه اخبار اقتصادی را دنبال کنیم و تحلیل‌های متخصصان را بخوانیم و در نظر بگیریم. حتی شاید لازم باشد با برخی مفاهیم اقتصادی هم به‌خوبی آشنا شویم.گذشته از همه این‌ها فضای کاری در شرکت‌ها نیز خودش موضوعی است جدا که شاید در نوشته‌ای دیگر درباره‌اش نوشتم.------------------------------------------------------------------------------------------پ.ن: مقالات من در حوزه آهن آلات را می‌توانید اینجا بخوانید.</description>
                <category>محمد یوسفلو</category>
                <author>محمد یوسفلو</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jan 2025 21:57:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دربارهٔ فضولی و فضولان</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammad_Yusuflu/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%D9%81%D8%B6%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D9%81%D8%B6%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86-xdz03w8hfajl</link>
                <description>دربارهٔ فضولی و فضولانبی‌فرهنگ نباشید و از بقیه نپرسید کی ازدواج می‌کنند یا کی بچه‌دار می‌شوند یا اوضاع کار و کاسبی‌شان چطور است. این باور عمومی این روزهاست که به نظرم باید آن را تعدیل کنیم. بیایید با خودمان روراست باشیم: خیلی از ماها از دوستانمان دربارهٔ اینکه اوضاع زندگی‌شان چطور است سؤال می‌پرسیم اما نه قصدمان مداخلهٔ بی‌جا است و نه می‌خواهیم بخزیم توی بخش‌های خصوصی زندگی‌شان. فقط می‌خواهیم معاشرت کنیم.بیایید با خودمان خلوت کنیم و به این فکر کنیم که وقتی یکی از اعضای فامیل از ما می‌پرسد «چرا ازدواج نمی‌کنی؟»، چرا باید ناراحت شویم؟ چرا باید به هم بریزیم؟ چرا پیش‌فرض ما این است که یک «غریبه» دارد توی زندگی‌مان فضولی می‌کند؟ اصلاً بکند! مگر این جای عصبانیت دارد؟ نکند دلیل این به‌هم‌ریختگی چیز دیگری است؟بیایید قبول کنیم سؤالات بقیه از ما از روی بدجنسی نیستهمیشه سعی کرده‌ام به آدم‌هایی که از فضولی اهل فامیل و از پرسش‌های خصوصی همکاران و دوستان نالانند دقت کنم، چه در شبکه‌های اجتماعی و چه در فک‌وفامیل. راستش را بخواهید به این نتیجه رسیده‌ام دلیل ناراحتی خیلی از این افراد نه شرارت فامیل است، نه حسادت آن‌ها و نه هیچ چیزی مثل این؛ دلیلش این است که با این پرسش‌ها، این افراد با خودشان روبه‌رو می‌شوند و نیز با مسئله‌هایی که سخت آزارشان می‌دهد. انگار این پرسش‌ها که اتفاقاً در بیشتر موارد از روی خیرخواهی است و نه بدجنسی، یادشان می‌اندازد که مشکلی در زندگی دارند و از این آزرده می‌شوند که دوباره یادشان افتاده مشکلی دارند.خب که چی؟اگر این موضوع را بدانیم و بپذیریم آن وقت خیلی چیزها عوض می‌شود. مثلاً این نگاه عوض می‌شود که فکر کنیم فرهنگ حکم می‌کند از هم نپرسیم قصد ازدواج داری یا نه. مثلاً دیگر فکر نمی‌کنیم که خیلی بی‌فرهنگی است اگر بپرسیم اوضاع کاسبی چطور است یا از ماشینت راضی هستی یا نه. همچنین می‌دانیم که وقتی کسی این سؤال‌ها را می‌پرسد و ما به هم می‌ریزیم مشکل از ماست نه از عمه و خاله و دایی و عمویی که برای معاشرت از ما چنین سؤالی پرسیده.اگر حرف دیگران را فضولی می‌نامیم شاید مشکل از روان ما است...البته که می‌دانم لحن‌ها حاوی معنا هستند. می‌دانم که ما ایرانی‌ها استاد کنایات زبانی هستیم. اما خوب است این را هم بدانیم که ما در برداشت‌هایمان خیلی خطا می‌کنیم. واقعاً ممکن است ساده‌ترین سخنان را با کنایه برداشت کنیم. ممکن است بیخود و بی‌جهت سخن گوینده را بد تفسیر کنیم. احتمالش خیلی زیاد است که کسی از حرف‌هایش منظور بدی نداشته باشد و فقط بخواهد معاشرت کند یا بخواهد از سر خیرخواهی چیزی گفته باشد. اگر با پرسش‌ها و سخنان دیگران به هم می‌ریزم مشکل از من است و روان فرسوده‌ام و این ربطی به «بافرهنگی» و «بی‌فرهنگی» نداردنکته مهم‌ دیگر این است که من ترجیح می‌دهم از کسی سؤالی نپرسم که احتمال می‌دهم او را ناراحت کند، هرچند سؤالم از روی بدجنسی نباشد. اما همزمان باید آگاه باشم که اگر با پرسش‌ها و سخنان دیگران به هم می‌ریزم مشکل از من است و روان فرسوده‌ام و این ربطی به «بافرهنگی» و «بی‌فرهنگی» ندارد. پس اجازه دهید صریحاً بگویم خیلی از سؤالات و حرف‌های دیگران فضولی نیست. اگر آن‌ها را فضولی می‌نامیم مشکل از ما است.</description>
                <category>محمد یوسفلو</category>
                <author>محمد یوسفلو</author>
                <pubDate>Tue, 05 Nov 2024 21:47:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غربت آنجاست که...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammad_Yusuflu/%D8%BA%D8%B1%D8%A8%D8%AA-%D8%A2%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-qgidpbh8hwih</link>
                <description>مفهوم غربت«لباس‌های زمستانی»، این را با ماژیک می‌نویسم روی کاغذ و می‌چسانم روی یکی از کیسه‌پلاستیکی‌های مشکی ضخیم که لباس‌های زمستانی‌ام را تویش جمع کرده‌ام. کیسه را می‌گذارم گوشهٔ اتاق، کنار کارتن‌های موز که با کتاب‌هایم و ظرف‌های آشپزخانه پُر شده‌اند؛ درست کنار چند کیسهٔ سیاه دیگر که روی هرکدام چیزی نوشته‌شده: کفش، کابل و سیم، پتوهای سید حمید و… .حسابی خسته شده‌ام. فرش‌ها را هم جمع کرده‌ام، برای همین می‌نشینم روی همان یک پتویی که گذاشته‌ام برای آخر کار. سومین چای را می‌آورم کنارم تا مثل دوتای قبلی یخ نکند و به قوری برگردد. استراحتی می‌کنم و در اینستاگرام می‌چرخم.پُست‌هایی می‌بینم دربارهٔ مناظرهٔ کاملا هریس و ترامپ، رقص، طبیعت، چگونه موفق شویم تا اینکه می‌رسم به یکی که پستی گذاشته به مناسبت ۱۰۰ هزارتایی شدن دنبال‌کنندگانش. اطلاعات خوبی از اروپانشینی می‌دهد. تبریک می‌گویم چون چند بار سوال پرسیده‌ام و پاسخ داده. در کامنت‌ها یکی گفته پشیمان است و می‌خواهد برگردد و یکی گفته منتظر پاسپورتش است.بیسکوییتم را می‌زنم توی چای و دو قلپ هورت می‌کشم. طبیعت، معرفی کتاب، طنز و… تا می‌رسم به یکی دیگر که از مهاجرت دومش نوشته و گفته با اینکه سال‌هاست در اروپاست اما هرگز آنجا را خانه‌اش ندانسته و دلش هم تنگ نمی‌شود. گفته حرفش از روی احساس نیست و این وضعیت مهاجران ایرانی است.گفت: «نمی‌شه که! آدم باید جایی داشته باشه که بهش احساس تعلق داشته باشه. آدم خونه می‌خواد»یک قلپ دیگر به دهن می‌گیرم و یاد گفتگوی دیروزم با دوستم می‌افتم. گفته بودم: «اصلاً می‌دونستی من دوست دارم توی هتل زندگی کنم؟ تمام داروندارمم یه چمدون باشه». او گفته بود: «نمی‌شه که! آدم باید جایی داشته باشه که بهش احساس تعلق داشته باشه. آدم خونه می‌خواد». موافق بودم ولی گفته بودم به شرطی که جایی باشی که بتوانی خانه‌ات را آنجا بنا کنی، جایی که بدانی تا وقتی زنده‌ای آنجا می‌مانی، راحت و آسوده و توی ذهنم جایی شبیه خانه-قصر ابراهیم گلستان را مجسّم کرده بودم.نگاهی به وسایلم می‌کنم که آمادهٔ اسباب‌کشی است و خانه‌ای که تا چند روز دیگر، خانه‌ام نیست. همینطور که دارم در ذهنم میان مفاهیمی مثل خانه، تنهایی، زندگی، مهاجرت، کوچ، سرپناه، شهر و… می‌چرخم، به «غربت» می‌رسم. غربت چیست؟به تربیت مَدرسی‌ام اول از همه واژه‌ٔ غربت را می‌شکافم؛ دهخدا نوشته غربت یعنی «دوری از جای خود و جدایی از وطن». مشکل دوچندان شد؛ جای خود کجاست و وطن چیست؟آیا وطن آنجاست که متولد شده‌ایم و جز این می‌شود غربت؟ مثلاً برای من، شهری که از نوجوانی در آن بوده‌ام و تغییراتش را از زادگاهم بهتر به یاد دارم و به قول سهراب در آنجا دوستانی یافته‌ام «بهتر از آب روان» غربت است؟در ترکی ضرب‌المثلی هست به این معنی که «فقیر در وطن خویش غریب است و ثروتمند در غربت هم در وطن»، با این حساب، امثال من تا هستند در غربتند و جای نگرانی هیچ نیست که وطن یافت می‌نشود!شاید دلیل اینکه موطن، زادگاه و محل زندگیِ خانواده و دوستان را اینقدر گرامی می‌دارند و دوری از آن را چیز بدی می‌دانند و در غربت‌بودن را یکی از بیچارگی‌ها می‌شمارند این باشد که معمولاً در غربت حال آدم خوش نیست، تنهاست، غمگین است و بی‌قرار؛ یعنی نه اینکه دوری به خودیِ خود بد باشد نه، اما چون ناخوشمان می‌کند و بی‌قرار، بد است. اگر این باشد، در وضعیتی که دور از وطن بودیم و خوش بودیم، غربت دیگر نباید بیچارگی باشد و چیزی منفی.یک پرسش دیگر:‌ در گذشتهٔ پیشامدرن که بی عشیره و قبیله و آشنایان زندگی تقریباً ممکن نبوده است، طبیعی بود غربت بیچارگی باشد اما حالا که نهادهای جامعهٔ مدرن تا حد زیادی خلاء آن‌ها را پر کرده‌اند (مثلاً قانون و پلیس برای امنیت، سیستم درمان به‌جای همراهان تیمارگر، بیمه به‌جای تاوان‌دهی عاقله، مدرسه و دانشگاه به‌جای پیران و خردمندان) چرا باز هم معمولاً در غربت ناخوشیم؟«هرکجا حال خوش افتاد همانجاست وطن!»می‌توان ساعت‌ها دربارهٔ این پرسش گفتگو کرد، خواند و نوشت. می‌توان این ناخوشی را با فیزیکالیسم افراطی به فرآیندهای زیستی مغز فروکاست یا با روان‌شناسی‌گری حاد به وضعیت‌های روانی آشفته. می‌توان درباره‌اش فلسفه بافت و از این سخن گفت که چون اشیاء، اشخاص و تجربیاتِ پیرامون ما فاقد معنا شده‌اند و نگاه ما به هرچیز نه به خودِ آن بل به آن‌هاست از آن حیث که کارکردی دارند پس طبیعی است بی‌معنایی رنجمان دهد. می‌توان دربارهٔ اهمیت خانواده و احساس تعلق به جامعه و تأثیرش در حال خوب حرف زد یا می‌توان وارد دنیای ادبیات شد و ندیدن کوچه‌های آجری قدیمی که اولین بار در آن‌ها عشق را تجربه کرده‌ایم و نشنفتن بوی باران روی کاه‌گِل و نشنیدن صدای مادربزرگ و پدربزرگ‌ها را علت اصلی بدبختی در غربت‌نشینی دانست. شاید هم بشود فاز عرفان برداشت و دلِ آشوب مادر، خواهر یا عزیزان را دلیل آشفته‌حالی دورافتادگان دانست.شاید اصلاً این حرف‌ها همه با هم درست باشند. هر چه هست انگار همه موافقیم «هرکجا حال خوش افتاد همانجاست وطن!»به همهٔ این‌ها فکر می‌کنم، به وطن، غربت، حال خوش، تنهایی، آن ضرب‌المثل ترکی، زندگی چمدانی و مینیمالیسم بی‌حد و سر می‌گردانم به طرف چند کیسهٔ سیاهِ برچسب‌خورده و پنج کارتن موز پر از خرت‌وپرت‌هایی که میراث بی‌ارزشی است از سه دهه اتلاف عمر. آهی می‌کشم، نگاهم می‌چرخد طرف سینی و چای سوم. این هم مثل دوتای دیگر یخ زده و باید به قوری برگردانمش. فکر می‌کنم غربت شاید همین‌جاست، همین‌جا که لذت چای‌نوشیدن را هم از دست می‌دهی، همین‌جا که خوشی‌ها راحت از دست می‌روند و ناخوشی‌ها ساده سر می‌رسند.</description>
                <category>محمد یوسفلو</category>
                <author>محمد یوسفلو</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 13:28:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشی شاید مسری است</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammad_Yusuflu/%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zlfwe59jhlpj</link>
                <description>خوشی شاید مسری است...صدای بچه‌هایی که در حیاط مدرسهٔ کناری بازی می‌کردند مرا زنده نگه می‌داشت. پنجرهٔ کلاس ما در دبیرستان نمایی داشت به حیاط چند مدرسه که کنار هم ساخته شده بودند با درختان چنار بلند. بهار که پنجره‌ها را باز می‌گذاشتیم، صدای زندگی می‌تابید توی کلاس، همراه با آفتاب ملایم بهار. بیشترْ صدای بازی بچه‌های مدرسهٔ کناری بود که حالم را خوب می‌کرد. درست در بهترین سال‌های عمر که با بدترین فکرها دربارهٔ کنکور و آینده، داشت به فنا می‌رفت.امشب همسایه‌ام مهمانی داشت. خانه‌ای شلوغ با صدای بچه‌ها، آهنگ، بوی اسپند و رفت‌وآمدهای زیاد. حالم خوب بود، مثل همان صبح‌های بهاری ۱۶ سالگی. به این فکر می‌کردم که بی‌راه نمی‌گویند «شادی مُسری» است. حتی وقتی صدای بچه‌ها بوی اسپند را نشنوی و نشنفی.چند سال پیش مقاله‌ای دیدم که یک دانشمند گیاه‌شناسی یا یک همچین چیزی، به این نتیجه رسیده بود که درختان و گیاهانِ یک زیست‌بوم، از طریق ریشه‌ها با هم ارتباط فعال و زنده دارند؛ یعنی خیلی بیشتر از کنار هم قرار گرفتن اتفاقی. همو مدعی بود قطع یک درخت یا ناخوشی‌اش با نوعی آگاهی نباتی به دیگر اعضای آن زیست‌بوم منتقل می‌شود. شگفت‌انگیز است! نه؟به این فکر می‌کنم که شاید یک وقتی هم یک زیست‌شناسی، آدم‌شناسی چیزی پیدا شود و کشف کند خوشی یا ناخوشی یک انسان روی آدم‌های دیگری که اطرافش هستند، اثر می‌گذارد، بدون اینکه از هم باخبر باشند. وقتی حالمان بی‌دلیل خوب است، شاید در کنار به‌سامان بودن هورمون‌ها و سطح کافی سروتونین در مغز و بقیهٔ عوامل زیستی، یک دلیلش این باشد که چند «آدم» دیگر همین گوشه و کنار، پشت همین سنگ و آجرها، حالشان حسابی خوب است. و برعکس.فکر می‌کنم و آرزو می‌کنم کاش در کنار تمام گوشه‌وکنارهای این سرزمین دوست‌داشتنی آنقدر حال همه خوب باشد که بقیه، یی‌دلیل همان احساس را تکثیر کنند. می‌شود؟</description>
                <category>محمد یوسفلو</category>
                <author>محمد یوسفلو</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 12:57:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیم و امیدهای هوش مصنوعی (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammad_Yusuflu/%D8%A8%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%DB%B2-iu5h6teh2lhj</link>
                <description>بیلبورد ویرگول در میدان آزادی با هوش مصنوعی!در نوشته‌ی پیشین که با موضوع بیم‌ها و امیدهای هوش مصنوعی در ویرگول منتشر کردم، به‌طور خیلی خلاصه گفتم که منظره‌های ترسناک هوش مصنوعی می‌تواند چه چیزهایی باشد، آنجا بیشتر به بیم‌ها اشاره کردم، به اینکه هوش مصنوعی باعث شده درباره‌ی بعضی چیزها بازنگری کنیم؛‌ چیزهایی مثل ارزش آثار هنری و دشواریِ دسترسی به آن‌ها یا نیازمان به شغل‌هایی مثل کدنویس و محتوانگار. البته همانجا توضیح دادم که هوش مصنوعی هرگز نمی‌تواند به‌طور کامل و صد درصد جای این چیزها را بگیرد.در این یادداشت که بخش دومِ همان نوشته‌ی قبلی است، می‌خواهم نیمه‌ی روشن هوش توسعه‌ی هوش مصنوعی را کمی روشن‌تر کنم! البته دوباره اعتراف می‌کنم که اهل تخصص بهتر می‌توانند در این باره نظر بدهند و مطالب من نظر یک علاقه‌مند غیرمتخصص است.پس اینجا می‌خواهم بگویم هوش مصنوعی می‌تواند چه شغل‌هایی را برای ما انجام دهد و چه کارهایی را راحت‌تر کند. در این مقاله، لیست شغل‌هایی که هوش مصنوعی جایشان را می‌گیرد یا آن‌ها را راحت‌تر می‌کند مشاهده می‌کنید.دکتر GPTطبابت کار دشواری است و بخش‌های بسیار متنوعی دارد. علاوه بر تخصص‌های متمایز، هر پزشک باید دانش و مهارت‌های مختلفی را بلد باشد که فقط چند مورد از آن‌ها برای همگان آشناست. همه می‌دانند که بخش مهمی از کار پزشک تشخیص بیماری و ارائه‌ی روش‌های درمان است اما شاید کمتر کسی بداند که پزشک باید اخلاق پزشکی خوانده باشد، مهارت تشخیص با شرح‌حال‌گیری دقیق از بیمار را بلد باشد، بتواند در موقعیت‌های دشوار بیمار را آرام کند و... . با این وجود، به نظر می‌رسد بخشی از وظایف پزشکان را بتوان با اطمینان به هوش مصنوعی سپرد.در دهه‌ی ۸۰ وقتی رایانه‌های خانگی خانه‌های ایرانیان را تسخیر می‌کردند و عضو جدید هر خانه و هم‌بازی هر نوجوانی می‌شدند، نرم‌افزارهای جالبی هم آرام آرام داشت تولید می‌شد. یکی از این نرم‌افزارها که خیلی اتفاقی به دستم رسید، بانکی از اطلاعات داروها و بیماری‌ها داشت و در یک بخش از آن، با پرسیدن سوال‌های بله و خیر الگوریتمی را طی می‌کرد تا بتواند بیماری شما را تشخیص دهد. نکته‌ی جالب این است که در بیشترِ موارد تشخیص بسیار خوبی داشت!تصور کنید با استفاده از هوش مصنوعی، بخواهید به کمک الگوریتمی به‌مراتب پیچیده‌تر از آنچه در آن نرم‌افزار دهه‌هشتادی به کار برده شده بود، بیماری‌ها را تشخیص دهید. گمان می‌کنم دقت این تشخیص‌ها با درصد قابل توجهی، درست‌تر و دقیق‌تر از کارآزموده‌ترین پزشکان باشد. همانطور که دقت ماشین حساب از دقت سریع‌ترین و حرفه‌ای‌ترین حسابداران بیشتر است.پس یکی از امیدهای توسعه‌ی هوش مصنوعی این است که از آن برای امور پزشکی بهره ببریم. با این کار، می‌توان حجم زیادی از مراجعات به سیستم پزشکی هر کشور را کاهش داد و تنها در فعالیت‌هایی که به دخالت فیزیکی پزشکان نیاز دارد، به آن‌ها مراجعه کنیم.نکته‌ی مهم دیگر این است که می‌توان برای بسیاری از انسان‌های کره‌ی زمین که در مناطقی دورافتاده و با فقر زندگی می‌کنند، دسترسی به خدمات پزشکی را فراهم کرد. برای این کار کافی است آن افراد به یک تلفن همراه و اینترنت دسترسی داشته باشند تا از خدمات پزشکی مبتنی بر هوش مصنوعی حداقل در بخش تشخیص و ویزیت استفاده کنند.وکیل و مشاور حقوقی رایگاننمی‌خواهم از قدر و اهیمت کار حقوق‌دانان و وکلا بکاهم، اما تحلیل کلمات و متون، یعنی کاری شبیه کار وکلا و قضات، کاری است که دقیقاً در تخصص ابزارهای هوش مصنوعی است! همانطور که در گزارشی در واشنگتن پست اشاره شده است، هوش مصنوعی می‌تواند در بسیاری از کارهای حقوقی به ما کمک کند. اگر قرار باشد با ارائه‌ی مسئله حقوقی خود به یک نرم‌افزار رایانه‌ای مبتنی بر هوش مصنوعی، بتوانیم سریع‌تر و مطمئن‌تر از قبل، راه حلی بیابیم، کداممان این کار را نمی‌کنیم؟ طبیعی است چنین خدماتی بسیار ارزانتر از استفاده از وکیل حقیقی هم خواهد بود. آنقدر ارزانتر که در برابر هزینه‌های سنگین وکیل، رایگان حساب می‌شود!با ظهور عصر هوش مصنوعی و سیطره‌ی این فناوری نوین بر زندگی ما انسان‌ها، اگرچه ممکن است برخی شغل‌ها از میان بروند، اما شغل‌های جدیدی هم به وجود می‌آیند مشاوره در امور کلانشاید خیلی زود باشد که از هوش مصنوعیِ نسبتاً احمقی که اکنون در اختیار ماست، انتظار داشته باشیم بتواند درباره‌ی مشکلات کلان زیست بشری راهکار ارائه کند اما دور نیست زمانی که بتوان برخی از مشاوره‌ها را به هوش مصنوعی سپرد. مثلاً:بهترین راه حل برای افزایش امنیت در فلان محله‌ی شهر که کیف‌قاپی در آن افزایش یافته، چیست؟چطور می‌توان بهره‌وری این ۲۰  نیروی کاری در شرکت را که در ارزیابی‌های منابع انسانی کمترین نمرات را کسب کرده‌اند، بالاتر برد؟در صورت انجام یک اقدام خاص برای نجات شهروندان کره‌ی شمالی احتمال اینکه کره‌ی شمالی از سلاح اتمی استفاده کند چقدر است؟شهرداری تهران باید چه میزان بودجه برای کاهش هزینه‌های حمل‌ونقل عمومی در سال ۱۴۰۳ در نظر بگیرد؟پروژه‌هایی که اکنون با هزینه‌های کلان و صرف زمان زیاد و البته دقت پایین انجام می‌دهیم، می‌تواند با کمک هوش مصنوعی و کندوکاو کلان‌داده‌هایی که در دسترسش قرار می‌دهیم، سریع‌تر، دقیق‌تر و ارزان‌تر انجام شود.تقریباً هیچ کاری نیست که نتوان با کمک فناوری هوش مصنوعی آن را بهتر و کارآمدتر کرد. ترکیب با ابزارهای دیگرچشم‌انداز بهره‌هایی که می‌توانیم از هوش مصنوعی ببریم آنقدر وسیع است که صدها و هزارها مورد ملموس را می‌توان نام برد. تقریباً هیچ کاری نیست که نتوان با کمک فناوری هوش مصنوعی آن را بهتر و کارآمدتر کرد. با ترکیب هوش مصنوعی و ابزارهای دیگری که در اختیار داریم، می‌توانیم زندگی خود را در هر زمینه‌ای بهبود بخشیم. این یک شعار نیست. مثلاً حمل و نقل را در نظر بگیرید. اکنون به‌یمن انقلاب صنعتی و پیشرفت علم، در کمتر از ۲۴ ساعت می‌توانیم در هر نقطه‌ای از کره‌ی زمین باشیم. سفر و جابه‌جایی بیش از هر زمانی در تاریخ حیات بشر ساده و ارزان شده. هوش مصنوعی می‌تواند سفر و جابه‌جایی را از این هم ساده‌تر، ارزان‌تر و ایمن‌تر کند. پهپادهای مسافربری بدون راننده، قطارهای سریع‌السیر و خودروهای بدون راننده تنها چند موردِ شناخته‌شده است که نشان می‌دهد ترکیب هوش مصنوعی با ابزارهای حمل‌ونقل می‌تواند چقدر آن‌ها را کارآمدتر کند.هر ابزار دیگری هم می‌تواند همینقدر بهبود یابد. ابزارهای دفاعی، ابزارهای سنجش، ابزارهای تشخیص سلامتی و بیماری، ابزارهای صنعتی، ابزارهای تولید غذا و کشاورزی و... .پس یکی دیگر از چشم‌اندازهای امیدبخش پیشرفت در حوزه‌ی هوش مصنوعی توانایی ترکیب آن با ابزارهای دیگر است.واقعاً هوش مصنوعی شغل‌ها را می‌بلعد؟ظهور عصر هوش مصنوعی را با پیشرفت‌هایی که منجر به انقلاب صنعتی شد مقایسه کنید. البته که بسیار بعید است هوش مصنوعی بتواند چنین انقلابی ایجاد کند و زندگی فعلی ما را تا آن حد تغییر دهد که انقلاب صنعتی تغییر داد. اما یادتان باشد اگر پیش از رخ‌دادن انقلاب صنعتی به انسان‌های عصر پیشامدرن می‌گفتند قرار است دستگاه‌هایی ساخته شوند که کار کشاورزی ۱۰ مرد قوی را یک‌تنه انجام می‌دهند یا قرار است اسب‌های آهنینی تولید شوند که با سرعتی معادل ۱۰ برابر اسب‌های عادی حرکت کنند و عمرشان هم همانقدر بیشتر باشد، آن مردم بیچاره به اولین چیزی که فکر می‌کردند این بود که ما کارمان را از دست می‌دهیم! البته زمینداران خوشحال می‌شدند اما کارگرانشان نه. لشکرداران و جنگجویان خشنود می‌شدند اما پرورش‌دهندگان اسب، نعل‌زنان، زین‌سازان و تیمارگران اسب‌ها ممکن بود نگران آینده‌ی شغلی خود شوند.اما آنچه این افراد ممکن است متوجه نباشند، پدیدآمدن موقعیت‌های جدید و نیازهای جدید است. همانطور که انقلاب صنعتی مشاغل جدیدی پدیدآورد که کسی تصورش را هم نمی‌کرد. با ظهور عصر هوش مصنوعی و سیطره‌ی این فناوری نوین بر زندگی ما انسان‌ها، اگرچه ممکن است برخی شغل‌ها از میان بروند، اما شغل‌های جدیدی هم به وجود می‌آیند که اکنون تصورش را هم نمی‌کنیم. چه‌بسا تعداد این مشاغلِ جدید چند برابر مشاغل فعلی باشند.درست است که بعد از فراگیرشدن خودروها نیاز به ساخت نعل اسب بسیار کمتر شد اما چند برابر نعل‌ساز و تیمارگر اسب و زین‌ساز، نیاز به قطعه‌ساز و تعمیرکار و تعویض روغنی و لاسیتک‌ساز و رنگ‌کار و... پدید آمد! تازه ساختن جاده‌های ویژه، سوخت‌های ویژه، قوانین رانندگی و کلاس‌های خاص و صدها چیز دیگر را هم نباید فراموش کرد!پس آنچه هوش مصنوعی می‌بلعد مشکلات قدیمی است و شغل‌های قدیمی. همچنان کاری برای انجام و راهی برای زندگی وجود خواهد داشت بلکه راهی ساده‌تر و زندگی‌ای بهتر. در نهایت، به‌طور خلاصه، گمان می‌کنم بیشتر باید نسبت به آینده‌ی زندگی با هوش مصنوعی خوشبین باشیم تا بدبین.</description>
                <category>محمد یوسفلو</category>
                <author>محمد یوسفلو</author>
                <pubDate>Fri, 17 Nov 2023 00:16:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارشی از کتاب «فرار از فلسفه»</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammad_Yusuflu/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-rk5vtollpfcq</link>
                <description>اول‌بار در صفحه‌ی اینستاگرام مترجمِ دقیق، نویسنده‌ی پرکار، محقّق ارزشمند و انسان متخلّقی که به قول خودش «پیر است اما فرتوت نه!» یعنی جناب بها‌ء‌الدین خرمشاهی، باخبر شدم ویراست دوم زندگی‌نامه‌‌ی ایشان، با اضافات و ویرایش‌های بسیار، توسط نشر قطره منتشر شده است‌.زندگی‌نامه‌خوانی به‌ خودیِ‌خود جذّاب است، اینکه این زندگی‌نامه‌ی خودنوشت مربوط به جناب خرمشاهی باشد نیز آن را جذاب‌تر می‌کند، از همان ابتدا که با این کتاب آشنا شدم، آن را به لیست کتاب‌هایی که باید بخوانم افزودم اما آنچه کنجکاوی مرا برانگیخت و مرا مجاب کرد تا در اولین فرصت سراغ این کتاب ۷۵۰ صفحه‌ای بروم، این بود که متوجه شدم مؤلف عزیز در این کتاب، علاوه بر سخن‌گفتن از زندگی شخصی و حرفه‌ای، تحصیلات و آثار، نوشتن و خواندن، به غرایبی معجزه‌وار که بر زندگی‌اش تأثیر گذارده‌اند نیز پرداخته است؛ اموری که او را بر سلوک معنوی و ایمان دینیِ خاصِ خودش استوار کرده.گزارش و نقد کتاب فرار از فلسفه بهاءالدین خرمشاهیدر این باره بیشتر نمی‌گویم و در ادامه، گزارشی کوتاه از کتاب می‌نویسم تا هم به کارِ معرفی آن بیاید و هم شناخت استادْ خرمشاهی. این کتاب «فرار از فلسفه» نام دارد و به قلم خود جناب خرمشاهی نوشته شده است؛ یعنی نوعی زندگی‌نامه‌ی خودنوشت است.ویراست اولِ این اثر، پیش‌تر در سال ۱۳۷۶، در حجمی بسیار کمتر منتشر شده بود اما ویراست دوم با اضافات بسیار و تغییرات جدی که آن را به‌کلی، کتابی متفاوت و متمایز ساخته است،‌ توسط انتشارات قطره در سال ۱۴۰۱ منتشر شده است.نثر جناب خرمشاهی در این اثر، به‌طور خودخواسته، نثری است حکایت‌گرانه و صمیمی که باعث شده است، خواننده خود را چون هم‌صحبتی ببیند که پیشِ‌روی نویسنده نشسته است و به نقل خاطراتش گوش می‌دهد.چهارچوب کتابفرار از فلسفه در ۷ فصل، به‌علاوه‌ی ۲ پیوست عرضه شده است اما شاید بهتر است بگوییم کتاب پنج بخش عمده دارد:۱. بخشی که به زندگی شخصی تا آغاز دانشگاه می‌پردازد و در آن، به‌نوعی، تاریخ‌نگاری اجتماعی درباره‌ی جامعه‌ی قزوین دهه‌ی ۳۰ و ۴۰ خورشیدی هم شده است. دراین بخش، از خانواده‌ای که پسری به نام بهاءالدین در آن به دنیا آمد و رشد کرد می‌خوانیم تا محیط و زمانه‌ای که جوانان همسن او در آن روزگار می‌گذراندند.۲. بخش دوم که وزن اصلی خاطرات در این بخش است، به زندگی از دوران دانشگاه تا انقلاب ۵۷ می‌پردازد. در این بخش است که با نحوه‌ی زبان‌آموزی خرمشاهیِ مترجم و چگونگی تربیت علمی او در دوران دانشگاه و همچنین با اساتیدِ نخبه و استثنائی‌اش آشنا می‌شویم.۳. معرفی خانواده‌ی پدری و گزارشی از فعالیت‌های مؤلف در پژوهشگاه علوم انسانی و دایرةالمعارف تشیّع.۴. بخش چهارم که معادل فصل چهارم نیز هست، «جهان غیب و غیبِ جهان» نام دارد و به نقل خاطرات و غرایبی می‌پردازد که نویسنده با آن‌ها مواجه شده است. در هر بخش هم علاوه بر گزارشِ خود، تفسیر و توضیحی برای جرح و تعدیل و گاهی تثبیت هرکدام بیان فرموده است.۵. بخش آخر که به نظر بنده می‌توان آن را بخش ضمایم یا پیوست‌ها دانست، خود شامل سه فصل و ۲ پیوست است. پیوست ۱ مقاله‌ای است حدوداً ۷۰ صفحه‌ای درباره‌ی فلسفه. این مقاله‌ی بلند، دربردارنده‌ی نقدهای جناب خرمشاهی به فلسفه و نحله‌های فلسفی مختلف است و البته نظر ایشان را آنقدر واضح می‌کند که نتوان ایشان را به یکی از سنت‌های فلسفه‌ستیزِ مطرح مانند اهل حدیث یا اخباریون یا پوزیتویست‌ها نسبت داد!خرمشاهی به روایت خودشمؤلف در زندگی‌نامه‌ی خودنوشتش تمام آنچه که صلاح می‌دانسته، با مخاطبش درمیان گذاشته است؛ نه شرم از نقل خاطرات ناخوشایند و نه پرهیز از شبهه‌ی خودستایی، هیچ‌یک باعث نشده است به خودسانسوری دست بزند. البته که هیچکس یک‌سره همه‌چیزش را روی دایره نمی‌ریزد اما ممکن است به خاطر مراعات بیش از اندازه، زندگی‌نامه‌ی خودنوشت به یک اثر مصنوعی تبدیل شود. او در این عمل چنان پیش رفته است که دو متن از دیگران درباره‌ی خودش را در کتاب گنجانده است؛ یکی نوشته‌ای از زبان همسرش که تماماً ستایش از اوست و البته طنزی ظریف و جذاب دارد و دیگری متنی هنرمندانه از فرزندش درباره‌ی آثار او که نامِ تمام آثارش را به صورت مزجی در متن آورده است.به گمان من، آنچه خرمشاهی را پرجاذبه می‌کند آدابی است که در زندگی مراعات کرده. مثلاً وقتی بر روایت شاملو از حافظ نقدی تند می‌نویسد که به مذاق شاملو خوش نمی‌آید و این سرآغاز کدورتی طولانی می‌شود، خود پیش‌قدم می‌شود و به عیادت شاملو می‌رود تا کدورت را برطرف کند. یا با اینکه آشنای قدیمی‌اش، عبدالکریم سروش مواضع سیاسی و اعتقادی کاملاً متفاوتی پیدا کرده است، این تفاوت نگرش باعث نمی‌شود جناب خرمشاهی به تمجید از دانش ادبی و فلسفی سروش نپردازد و حتی قبض و بسط تئوریک شریعت او را اجمالاً نپذیرید. ستایش او از اساتیدش بعد از نیم قرن نیز شاهد دیگری است بر آداب‌دانی استاد بهاء‌الدین خرمشاهی. اینکه ایشان همچنان قدردان کسانی است که او را چیزی آموخته‌اند و همواره در جای‌جای زندگی‌نامه‌اش از آن‌ها به‌نیکی و با احترام یاد می‌کند، درسی است برای ما که به‌تازگی در حال آموختن و شاگردی‌ هستیم. ذکر خیر نویسنده از پدر، مادر، خانواده‌‌اش و کسانی که در زندگی به او یاری رسانده‌اند، مؤید دیگری است بر این آداب‌دانی او که شاید همین آداب‌دانی است که او را چنین بلند‌نام کرده است ورنه مرد پرهمّتِ گم‌نام یا بدنام کم نیست.ویژگی دیگر خرمشاهی که در این کتاب هم مدام آن را می‌یابیم، آزادگی علمیِ اوست. نقد تند مارکسیسم و استدلال‌های متافیزیکی فلسفه و نقد شجاعانه‌ی بت‌هایی چون هگل و ملاصدرا -که چنان مقدس پنداشته می‌شوند که اساتیدِ هگل‌دوست و صدراپرست باور دارند کسی نمی‌تواند آنها را بفهمد- نشانه‌ی این آزادگی علمی است. در جای‌جای همین زندگیِ خودنوشت می‌توان اشاراتی یافت که بر این آزادگی و شهامت اعلانِ باورها دلالت دارد. چه آنجا که ابن سینا را نقد می‌کند و چه آنجا که به ایمانش مفتخر است.خرمشاهی در زندگی خودنوشتش، فقط تمجیدهای اساتید از خودش را درج نکرده، تشرهایشان را هم نوشته است. فقط به ذکر خاطرات علمی و به‌اصطلاح فاخر بسنده نکرده و طنزپردازی‌اش را هم به کار گرفته و گاهی طنازی کرده، حتی خاطره‌ی گم‌شدن گربه‌شان «طلا خانم» را هم از قلم نینداخته و به زبان شعر در چند ده بیت، فرموده است: «لطفی چنان ندارد بی گربه زندگانی!».در نهایت، من به‌عنوان خواننده‌ای عامی با مطالعه‌ی زندگی‌نامه‌ی استاد خرمشاهی و نگاهی به آثار وی، او را آداب‌دان، مهربان، غیب‌باور، متشرّعِ دل‌مسلک و غرق در خوف و رجا یافتم که چندان دلمشغول سیاست نشده.چند نقل قول از کتابدر این بخش از گزارشم، چند قسمت از کتاب را انتخاب کرده‌ام که برای مراجعه و مطالعه‌ی کوتاه، جذاب خواهد بود اما برای اینکه گزارش طولانی نشود، به‌جای نقل آن‌ها، به‌آن‌ها ارجاع می‌دهم:کلاس عربی‌آموزی دکتر محقق، ص ۲۱۴چند رؤیای صادقه، ۵۴۲شعری در منقبت گربه، ص ۴۱۹حکایتی معجزه‌وار از قرآن، ص ۵۳۹من بخوانم یا نه؟به نظرم اگر به خواندن زندگی‌نامه‌ها علاقه دارید و این کار خسته‌تان نمی‌کند می‌توانید از تمام بخش‌های کتاب لذت ببرید. اگر دوست دارید روایت‌های دست‌ اولی از مواجهه‌ی آقای خرمشاهی با اساتید نام‌آشنا و دانشمندی چون استاد مهدی محقق، استاد آشتیانی، استاد زریاب خویی و دیگران به دست آورید، باز هم این اثر برایتان جذاب خواهد بود.در کنار همه‌ی این‌ها، بعضی از خاطراتی که ایشان از اساتید و شخصیت‌های بزرگ علمی نقل می‌کنند، می‌تواند به‌عنوان سندی در شناخت ایشان مورد استفاده قرار گیرد.محمد یوسفلویی۱۷ شهریور ۱۴۰۲</description>
                <category>محمد یوسفلو</category>
                <author>محمد یوسفلو</author>
                <pubDate>Mon, 11 Sep 2023 11:21:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوره‌فروش‌های مجازی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammad_Yusuflu/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-lmebvxmxpjt5</link>
                <description>و محصولاتی که نباید از آن‌ها بخریمدوره فروش مجازی و محصولاتی که نباید از او بخریم - یادداشت کلمه دوره‌فروش را عمداً طوری انتخاب‌کرده‌ام که ما را یاد دستفروش بیندازد، یاد این حرف‌های والدینمان که «از دستفروش‌ها خوراکی نخر!».البته دستفروش‌های امروزی با همکاران باستانی‌شان بسیار توفیر دارند و گاهی غذاهایشان تنه به غذاهای باکیفیت رستوران‌های گران‌قیمت می‌زند اما دوره‌فروش‌های مجازی که تازه داریم نسل اولشان را تجربه می‌کنیم، بیشترشان (نه همه‌شان) از سنخ همان‌هایی هستند که نباید دستپختشان را خورد.چرا؟دست‌کم به سه دلیل:۱. اولین و مهم‌ترین دلیل این است که اغلب این اینستاگَردانِ دوره‌فروش بدون تخصص کافی، خودشان را استاد جا زده‌اند. مثلاً کسی که هنوز قواعد ابتدایی استفاده از علائم نگارشی را نمی‌داند، خودش را نویسنده نامیده و دوره نویسندگی می‌فروشد؛ کسی که تازه با واژه بورس آشنا شده و در بازارِ هیمشه‌سبزِ چند سال پیش سهام‌بازی کرده، حالا شده مربی تِرِید؛ کسی که هنوز نمی‌تواند ده دقیقه مکالمه انگلیسی داشته باشد، می‌خواهد ما را به نمره ۸ آیلتس برساند!۲. دلیل دوم این است که بسیاری از محتواهای آموزشی این بزرگواران به‌طور رایگان یا با قیمت بسیار پایین‌تر دردسترس است! برای نمونه، اگر می‌خواهید درست‌نویسی را بیاموزید، ده‌ها کتابِ ناب وجود دارد و لازم نیست یک دوره‌ آموزشی چند میلیونی بخرید؛ اگر می‌خواهید فوت و فن مهاجرت را یاد بگیرید، هزاران منبع کاملاً رایگان به زبان فارسی و انگلیسی وجود دارد؛ اگر دنبال فهمِ فلان کتاب فلسفی هستید، ده‌ها جلسه فایل صوتی از تدریس اساتید خبره در دسترس است و صدها صفحه شرح و توضیح درباره‌اش نوشته شده است.۳. دلیل سوم این است که اصلاً راهِ یاد گرفتن خیلی چیزها خریدن این دوره‌ها نیست. اگر می‌خواهید فلسفه یاد بگیرید باید مدت زیادی وقت صرف کنید و کتاب‌های بسیاری بخوانید. تازه مقدماتی مثل آشنایی با منطق، تاریخ فلسفه و... هم دارد؛ اگر طالب آموختن زبان جدیدی هستید، باید پیه کلاس رفتن و چند ساعت مکالمه و تمرین و حفظ کردن کلمات را به تن خودتان بمالید. هیچ تکنیک جادویی و رازِ عجیبی نیست که فقط آن استادِ اینستاگرامی بلد باشد؛ با یک دوره آنلاین یا با شرح کتاب‌های اروین یالوم نمی‌توانید رواندرمانگر شوید یا حتی خودتان را از چاه افسردگی و بدبختی روانی نجات دهید!اما همه کسانی که دوره‌های آموزشی دارند جزء این افراد نیستند. هنوز هم دوره‌های آموزشی، کارگاه‌های نویسندگی، کلاس‌های آنلاین و جزوه‌های راهنمای بسیار ارزشمندی وجود دارد که ارزش واقعی آن چند برابر بیشتر از مبلغی است که برای خرید آن هزینه می‌کنید. اما برای شناختن این موارد حتماً به این ۳ نکته توجه کنید: تخصص مربی، در دسترس بودن از راه دیگر، امکان یادگیری با این دوره.اگر تجربه خرید دوره‌های مختلف را داشته‌اید و از آن‌ها راضی یا ناراضی بوده‌اید، خوب است تجربه خود را با دیگر خوانندگان به اشتراک بگذارید و زیر همین پست کامنت کنید.</description>
                <category>محمد یوسفلو</category>
                <author>محمد یوسفلو</author>
                <pubDate>Thu, 10 Aug 2023 10:42:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوش مصنوعی؛ بیم‌ها و امیدها (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammad_Yusuflu/%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%A7-%DB%B1-f9zo6y3stpxi</link>
                <description>هوش مصنوعی (۱)در فیلم Artificial intelligence (هوش مصنوعی) اثر استاد اسپیلبرگ (اSteven Spielberg) یک نمایش از آینده بشریت می‌بینیم با داستانی درام از یک پسربچه رباتی هوشمند که همیشه دوست داشته انسان باشد و پس از مرگ مادرخوانده‌اش دلتنگ اوست. در سریال جهان غرب (West world) هم که می‌توان آن را سرآمد سریال‌های مربوط به هوش مصنوعی دانست، تخیلات و پیش‌بینی‌های نولان درباره آینده زندگی با هوش مصنوعی را می‌بینیم.صحنه‌ای از فیلم هوش مصنوعی (۲۰۰۱)پس دغدغه زندگی ما آدم‌ها در کنار این موجودات دست‌ساز چیز جدیدی نیست اما با رونمایی از محصولات هوشمندی که می‌توانند زبان ما را بفهمند، با ما سخن بگویند، نقاشی‌های عجیب بکشند، فیلم دستگیری ترامپ را جعل کنند، در یک چشم به هم زدن کتاب خلاصه کنند و مثل چت جی. پی. تی Chat GPT در آزمون‌های تخصصی سربلند باشند،‌ این بار انگار دغدغه زندگی در دنیایی که به تسخیر این موجودات هوشمند درآمده جدی‌تر از همیشه شده است.بیم‌ و امیدهای پیشرفت در عرصه هوش مصنوعی چیست؟امیدهایش همین چیزهایی است که می‌بینیم؛ ساده‌تر و سریع‌تر کردن کارهایی که قبلاً به نیروی انسانی وابسته بود مثل تحلیل و دسته‌بندی اطلاعات یا خلق متن و اثر دیجیتال جدید با داده‌های پیشین که در نوشته دوم بیشتر به آن‌ها خواهم پرداخت اما بیم‌هایش کجاست؟هوش مصنوعی می‌تواند کدنویسی کند. کاری که قبلاً به ساعت‌ها زمان نیاز داشت با صرف چند دقیقه ممکن شده است. اگرچه سال‌هاست کدنویسان به‌جای نوشتن تک‌تک کاراکترهای یک برنامه، آن‌ها را بخش‌بخش از سایت‌های دیگر کپی می‌کنند اما همین کار را هم می‌توان به ابزارهای هوشمند سپرد. البته هنوز هیچ نرم‌افزار مبتنی بر هوش مصنوعی وجود ندارد که بتواند به‌کلی از برنامه‌نویسان مستقل باشد و پروژه‌های شرکت‌ها را صفر تا صد انجام دهد و احتمالاً به این زودی‌ها هم چنین چیزی در دسترس نباشد. اما همین حالایش هم پیشرفت‌هایی که در این عرصه شده است برای برنامه‌نویسان ترسناک است! آینده برنامه‌نویسی چیست؟ وقتی به‌جای درک و یادگیری کدهاِ، بتوان با زبان طبیعی (انگلیسی، فارسی و...) با رایانه صحبت کرد و از او خواست کدهای مورد نیاز برای یک عملیات را بنویسد، دیگر جایگاه کدنویس کجاست؟لوگوی شرکت Open AI یکی از بزرگترین شرکت‌های ساخت محصولات مبتنی بر هوش مصنوعیهوش مصنوعی می‌تواند آثار هنری خلق کند. اگر بتوانیم هرچیزی که به ذهنمان می‌رسد را به کمک ابزارهای طراحی گرافیکی و نقاشی مبتنی بر هوش مصنوعی خلق کنیم بدون اینکه ذره‌ای دانش و مهارت هنری داشته باشیم،‌ جایگاه هنرمند کجا خواهد بود؟ درست است که این ابزارهای پیشرفته رایانه‌ای تنها با کمک آثار هنری قبلی می‌توانند خلق اثر کنند،‌ اما آنقدر اثر هنری اصیل و واقعی داریم که هوش مصنوعی بتواند بی‌نهایت اثر جدید بدون تکرار خلق کند. دیوانه‌کننده است!ابزارهای مبتنی بر هوش مصنوعی می‌توانند متن‌های یکتا و غیرتکراری تولید کنند. این متن‌ها از نظر دستورزبانی صحیح هستند و می‌توانند با لحن عامیانه یا جدی،‌ با درون‌مایه شوخی یا نقد یا هر ویژگی دیگری نوشته شوند. با این حساب، تنها کافی است فکت‌هایی را به رایانه بدهیم و از او انعطاف زبانی بخواهیم. آن وقت بی‌نهایت متن غیرتکراری در موضوعی خاص خواهیم داشت. در این دنیا،‌ ارزش محتوانگار و نویسنده‌های متن‌های تجاری کجاست؟‌ تفاوت تولید محتوا به معنایی که امروز رایج است با متن‌هایی که با این روش تولید می‌شوند چیست؟ شغل تولیدکننده محتوای متنی دیگر وجود خواهد داشت؟ روزنامه‌نگاری چطور؟ نویسندگی داستان برای کودکان چطور؟نمونه‌ای از نقاشی‌های ساخته‌شده توسط هوش مصنوعیبا هوش مصنوعی صدها کار دیگر هم می‌توان انجام داد که شاید من با دانش اندکم حتی نتوانم درکش کنم. اما بی‌شک با دیدن همین چند مورد، می‌توانم حدس بزنم چه آینده‌ای پیش روی ماست. همان اتفاقی که زمانی با روی کار آمدن ربات‌ها رخ داد،‌ در آینده‌ای نزدیک دوباره به شکلی متفاوت رخ خواهد داد؛ کارها سریع‌تر خواهد شد و شغل‌های قدیمی سریع‌تر از بین خواهند رفت.همه آنچه گفتیم بیم‌های هوش مصنوعی بود اما امیدها؟ امیدهایی که می‌توانیم به دنیای جدید داشته باشیم احتمالاً شبیه چیزهایی است که در قسمت دوم خواهم نوشت...</description>
                <category>محمد یوسفلو</category>
                <author>محمد یوسفلو</author>
                <pubDate>Sun, 26 Mar 2023 05:26:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم سگِ هجرت</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammad_Yusuflu/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%B3%DA%AF%D9%90-%D9%87%D8%AC%D8%B1%D8%AA-ehkhosfwebd0</link>
                <description>معرفی کتاب چشم سگدر این نوشته، به‌جای اینکه من سخن بگویم، می‌خواهم چند پاره از یک مجموعه‌داستان خواندنی را نقل کنم. کتابی از عالیه عطایی، نویسنده‌ی ایرانی-افغانستانیِ خوش‌قلم که زوایایی کمترنمایان از مهاجرت اجباری را نشانمان می‌دهد. شخصیت‌های او همگی یا مهاجر افغانستانی هستند یا ارتباطی با آن‌ها دارند.کتاب کمتر از ۱۵۰ صفحه است و در فیدیبوپلاس در دسترس است. با روزی یک ساعت، در چند روز می‌توانید بخوانیدش و لذت ببرید.بفرمایید چند تکه کتاب:«به نظرش می‌رسید این روزها در افغانستان کسی که بدون جنگ و مین و بمب انتحاری، به مرگ طبیعی بمیرد، آدم مهم‌تری است از شهدا که هر روز هفتاد تا دویست نفر به تعدادشان اضافه می‌شد. همین حالی که او در تهران قدم می‌زد، اینقدر شهید شده‌اند که خوب است اسم زنده‌ها را روی میدان‌ها بگذارند.»«تهرانی‌های خانه‌ی رضا اعظم آنقدر چشم‌ودل سیر بودند که حتی با این مرد افغان مهربان باشند. ضیا فکر کرد جایی که پول توی جیبت باشد لهجه چیز بدی نیست لااقل جلوِ رویت بد نیست و فکر کردن به پشت سر هم به کارش نمی‌آمد»«از حالت نگاه نانوا معلوم بود که فهمیده افغانی است. ضیا می‌دانست در تهران انگار روی مرز باریکی بین آدم های مهربان و نامهربان راه می‌رود. کمی شل کند باید فحش بخورد که افغانی! حواست باشد؛ اینجا ایران است. برای همین می‌بایست حواسش حتی برای همین دورریزِ نان هم جمع باشد»«ضیا فکر کرد در افغانستان آدم‌ها هم جا ندارند چه رسد به سگ‌ها. لابد برای همین هیچ جای کابل یا غزنی ندیده بود آوردن جانوری ممنوع باشد.»تلگرام شده بود دوست تهرانی ضیا؛ آدم هایی که بابت افغان بودن کنایه نمی‌زدند و سرگرم مار شده بودند. شام را با عجله می‌خورد تا پست آخر شب را در گروه بگذارد. برای خودش کسی شده بود. ۹۸ ایرانی شب‌ها منتظر بودند با مارش شب‌به‌خیر بگویند. مار شب‌ها خودبه‌خود می‌آمد و صاف و محکم کنارش دراز می‌کشید و مثل یک انسان سرش را روی تخت کج می‌کرد. انگار بخواهد به معشوقش حرفی بزند و قبلِ خواب، نوازشش کند. شده بودند یک جفت بازیگر که در نقششان فرو رفته بودند.لاله نمی‌توانست به افغانستان برود. چون به ذهنش هم خطور نمی‌کرد که آنجا ممکن است هرکسی لحظه‌ای دیگر نباشد. جایی که گور داشتن باعث خوشحالی است.جهان برای خسرو به ثباتی رسیده بود که فقط خودش درک می‌کرد که چقدر مهم است زیر پایش محکم باشد. اما نگاره را راه داده بود و گذاشته بود بوی تعفنِ افغانستان خانه و زندگی گرمش با لاله را به گُه بکشد.اما برای او که توانسته بود خودش را شبانه پیچیده‌به‌گونی از هرات برساند بلخ و بعد سوار بر موتور به سمرقند، دیگر هر کاری ممکن بود. رحمان در جوابش نوشت:مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندمتو میان ما ندانی که چه می رود نهانیپدر سوار چاتوره‌اش می‌کردشان و مخصوص می‌بردشان آنجا برایشان لقمه می‌خرید. چراکه مرد صاحب مغازه فارسی حرف می‌زد و این برای پدر نگینه خوشایند بود. سمرقندی‌ها هرچی که فارسی می دانستند، باز از تعصب یا ترس، بیشتر ازبکی حرف می‌زدند و گاهی که یکی پیدا می‌شد که فارسی حرف می‌زد، برایشان حکم کیمیا را داشت.گفتم: «سیگار خوب نیست شازده خانم ها!» این «ها»ی آخر را بابا یادمان داده بود. می‌گفت زبان را همین جزئیات ساده می‌سازند. همین کشیدگی باعث می‌شود ایرانی‌ها به عقلشان هم نرسد شما افغانید:دیدمت‌‌ها، رفتم‌ها، اومدی‌ها... ما همه چیز را از آخر می کشیدیم و تهرانی حرف زدن عادتمان شد. بابا می‌گفت چه اصراری است که همه بفهمند اهل کجایید. ایران، افغانستان، اسلوونی، هرجا! با اصرار به یک ملیت، فرصت زندگی‌های دیگر را از خودتان نگیرید. ما هم سعی می‌کردیم...</description>
                <category>محمد یوسفلو</category>
                <author>محمد یوسفلو</author>
                <pubDate>Sat, 27 Aug 2022 19:13:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غول کنکور و درس‌هایی که از او آموختیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammad_Yusuflu/%D8%BA%D9%88%D9%84-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D9%85-mc44gnajjnp8</link>
                <description>از کنکور نترسید؛ از او درس بگیرید برای زندگی.دومین سال دبیرستان، حس می‌کردیم کنکور راستی‌راستی دارد می‌رسد و ما هم راستی‌راستی اصلاً آماده نیستیم. معلّمی داشتیم که برایمان دل می‌سوزاند. یک بار، پای تخته نوشت: «۳ سال = زندگی» و یک سخنرانی احساسی و تأثیرگذار ایراد کرد. گفت این سه سال تا #کنکور، تعیین می‌کند زندگی خوبی داشته باشید یا نه! بعداً فهمیدیم او اشتباه می‌کرد. فهمیدیم زندگی فراتر از آن است که با یک آزمون ۴ ساعته خوب یا بد شود.کنکور برای ما واقعاً غول بود. غولی که هرکدام یکی از آن بدجنس‌هایش را در خانه داشتیم. غولی با توانایی‌های عجیب و جادویی. مثلاً غول یکی از همکلاسی‌ها مجبورش کرده بود ابروهایش را با ماشین بتراشد تا نتواند از خانه بیرون برود و بشیند پای خواندن، نمودارکشیدن و تست‌زدن.یا غولِ یکی از دخترهای کنکوری مجبورش کرده بود بعد از دیدن کارنامه آزمون آزمایشی جمعه‌ها، از ساختمان مؤسسه فلانچی بالا برود و خودش را پرت کند وسط حیاط.غول من هم قدرت‌های عجیبی داشت. هرچند زورش نمی‌رسید مرا در خانه حبس کند اما اینقدر توان داشت که از چند کیلومتر دورتر، تمام لذت‌هایم را زهرمار کند.حالا غول کنکور سال‌هاست ما را رها کرده و هیچ‌وقت هم سراغمان نخواهد آمد. او ما را رنج داد اما از او ممنونم چون به من آموخت زندگی را نمی‌توان اینقدر راحت با چیزی کوچک مثل دانشگاه، رتبه کنکور، عشقی آتشین، ایمانی قوی یا هرچیز دیگر سنجید و ارزشگذاری کرد.به من یاد داد خیلی از چیزهایی که در این لحظه، بزرگ و مهم به نظر می‌رسند ممکن است در واقع، اصلاً هم مهم نباشند. از غول عزیزم یادگرفتم حتی وقتی با دقت، فکر و تأمل کرده‌ای و با مشورت، افکارت را محکم کرده‌ای، بازهم ممکن است خطا کنی.از او پذیرفتن را آموختم. اینکه خیلی چیزها در اختیار ما نیست. باید بپذیریم، کنار بیاییم و بگذرانیم. یاد گرفتم تلاش خیلی مهم است، مهم‌تر از هرچیزی، اما کافی نیست. معلّمان خودیاری در توصیف آن، زیادی یاوه می‌بافند.یاد گرفتم پشیمانی را کم کنم. برای دو فصلِ نخوانده تره هم خُرد نکنم. برای معامله‌ی جوش‌نخورده، شغلِ دست‌نیافته، آرزوی نامحقّق، پشیمان نباشم. و چیزهای دیگری که باید به عزیزانم بیاموزم، پیش از‌ آنکه منتظر باشم با رنج‌‌کشیدن زیر دست یک غول بی‌شاخ و دم، یاد بگیرند.شما چه غول‌هایی داشته‌اید و از آن‌ها چه آموخته‌اید؟</description>
                <category>محمد یوسفلو</category>
                <author>محمد یوسفلو</author>
                <pubDate>Wed, 10 Aug 2022 15:43:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا عصر خواندن و نوشتن به پایان رسیده است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammad_Yusuflu/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-rpucgwkvazvt</link>
                <description>آیا عصر خواندن و نوشتن به پایان رسیده است؟چند بار پیش آمده است که در اینستاگرام در حال چرخیدن باشید و محتوای یکی از صفحات اینستاگرام که نیاز به خواندن و دقت نظر دارد را بدون توجه، رد کنید؟ فکر می‌کنم بسیاری از ما وقتی وارد اینستاگرام می‌شویم همین حالت را داشته باشیم.خیلی‌ها فکر می‌کنند این اشکال از پلتفرم اینستاگرام است که از مخاطبان می‌خواهد تنها به فکر وقت‌گذرانی و تفریح‌های کوتاه‌مدت و سریع باشند؛ این اینستاگرام است که به مردم می‌گوید: «خیلی وقتت را صرف خواندن و تأمل نکن. کلیپ‌های خنده دار ببین، رقص تماشا کن، آهنگ گوش بده و از ساعتی که در اینستاگرام هستی لذت ببره، بعد هم برو سراغ کار خودت».آیا واقعا موضوع همین است؟ یعنی اشکال از خود اینستاگرام است؟الگوی رفتاری بسیاری از مخاطبان شبکه‌های اجتماعی نشان می‌دهد بسیاری از آنها دیگر علاقه‌ای به صرف زمان طولانی برای مطالعه‌ ندارندو ترجیح می‌دهند تکه‌های کوچکی از اطلاعات و محتوا را خیلی سریع دریافت کنند. آن هم اطلاعاتی که واکنش خاصی را در پی دارد؛ یعنی خیلی سریع آنها را می‌خنداند یا مشکلی از آن‌ها را برطرف می‌کند یا برای انجام کاری راهنمایی‌شان می‌کند. حوصله‌ی مردم کم شده است.آیا دوران کتاب و کتابخوانی به سر آمده؟آیا این به این معناست که زمان خواندن و نوشتن به پایان رسیده است؟ آیا از عصر سیطره‌ی کتاب‌ها خارج شده‌ایم و حالا باید دنبال رسانه‌های دیگر باشیم؟بگذارید جواب خلاصه‌ای به این پرسش بدهم:واقعیت این است که مدت زیادی است که از عصر وبلاگ‌ها عبور کرده‌ایم. این هم درست است که مردم کم حوصله‌تر شده‌اند. نه فقط مردم ما، بلکه مردم سراسر جهان. آن‌ها در هجوم اطلاعات بیشمار و افراد زیادی که می‌خواهند محتوای خودشان را به ما عرضه کنند و از آن طریق ما را مجاب به خریدن چیزی کنند یا ترغیبمان کنند رفتاری نشان دهیم، بی‌حوصله شده‌اند.اگر در گذشته، کاربران اینترنت حاضر بودند 1 دقیقه 2 دقیقه یا حتی بیشتر را صرف این بکنند که منتظر باز شدن یک سایت باشند، اما حالا اگر سایت شما بیشتر از 3 ثانیه برای باز شدن زمان نیاز داشته باشد، بیش از نیمی از کاربران آن را می‌بندند و سراغ سایت دیگری می‌روند! این یعنی کم‌حوصلگی دیگر، نه؟جواب خلاصه‌ی من به این پرسش این است که عصر خواندن و نوشتن تمام نشده است بلکه شکل آن عوض شده است.اگر در گذشته، متن محتوایی بود که مستقیما به دست مخاطب می‌رسید و او باید آن را می‌خواند تا محتوا را دریافت کند، امروز متنْ پایه و ریشه‌ی دیگر انواع محتواست. یعنی همچنان متن محور است؛ اما محور چه چیزی؟ محور ساخت پادکست، محور ساخت محتواهای چندرسانه‌ای. هنوز هم در ساخت فیلم، انیمیشن، و حتی یک کلیپ طنز ساده، متن خیلی مهم است.پس متن هنوز هم محور است. اما برای این که آن را به دست مخاطب برسانیم، باید آن را بسته‌بندی کنیم. حتی اگر بخواهیم مخاطب متن ما را بخواند و نخواهیم آن را تبدیل به یک محتوای دیگری مثل پادکست، انیمیشن یا محتوای چند رسانه‌ای کنیم، باز هم باید آن را بسته‌بندی کنیم، یا حداقل آن را طوری تغییر دهیم که مخاطب بتواند هضمش کند.نوشتن محتوای مخاطب‌پسندمخاطب امروز مانند مخاطب 10 سال پیش یا 50 سال پیش نیست که قوه‌ی هاضمه‌ی قدرتمندی داشته باشد و از پس هضم کردن کلمات ثقیل و تأمل‌برانگیز بر بیاید. مخاطب کم حوصله و البته سطحی امروز می‌خواهد یک جا لم بدهد و شما برایش حرف بزنید، آن هم خیلی صریح و ساده تا نیاز نداشته باشد به حرف‌هایتان فکر کند. اما با این همه او هنوز تشنه‌ی محتوای شماست؛ هنوز هم می‌خواهد بداند در پسِ کلمات چه چیزی وجود دارد، هنوز هم می‌خواهد از محتوای ذهن شما آگاه شود. پس نباید او را رها کرد.پس چه کار کنیم تا مخاطب محتوای ما را تحویل بگیرد؟۱. اولین موضوع این است که اگر محتوای شما به درد مخاطب بخورد او خودش جستجو می‌کند و محتوای شما را پیدا می‌کند. اگر محتوایتان به دردش نخورد، تلاش نکنید محتوایتان را جلوی چشم و گوش او قرار بدهید. این کار دیگر جواب نمی‌دهد. پس این موضوع مهم‌ترین چیز است.۲. نکته‌ی بعدی این است که محتوایتان باید ساده باشد به راحتی قابل خواندن. حتی لازم نیست از لحن کتابی استفاده کنید.۳. مخاطب را به کار بگیرید. مخاطب منفعل زود خسته می‌شود. سوال بپرسید، در میانه‌ی متن، به مخاطب بگویید تا اینجا چه چیزی دستگیرش شده و از این به بعد چه چیزی را خواهد خواند.۴. نکته‌ی چهارم این است که متن تان را مانند کتاب‌های کودکانه پر از عکس و تصویر کنید. می‌گویند مانند کتاب‌های کودکان چون واقعاً مخاطب امروز همان‌قدر کم‌حوصله است.۵. دسترسی به محتوایتان را راحت کنید. اگر برای وبسایت می‌نویسید، اصول سئو را رعایت کنید تا در جستجوی گوگل بالا بیایید. اگر در پلتفرم دیگری مثل شبکه‌های اجتماعی مطلبتان را منتشر می‌کنید، صفحه‌‌ای پرمخاطب داشته باشید. اگر برای مجله و روزنامه می‌نویسید، نشریه‌ای پرمخاطب پیدا کنید.۶.  آخرین سفارش من این است که متنتان را تبدیل کنید. به‌جای اینکه متن خام را به مخاطب برسانید، آن را تبدیل به پادکست کنید، آن را تبدیل به ویدیو کنید یا حداقل خودتان متنتان را روایت کنید و آن را در قالب یک کلیپ کوتاه لقمه کنید و در دهان مخاطب تنبلتان بگذارید! کاری که من در این محتوا نکردم.تبریک به شما!اگر تا اینجای مطلب را خوانده باشید، حتما جزء کسانی هستید که هنوز آنقدر کم‌حوصله، تنبل و سطحی نشده‌اید که حاضرید متنی با لحن کتابی را که سعی کردم در آن از تصاویر جذاب هم استفاده نکنم، تا اینجا بخوانید. به شما تبریک می‌گویم شما هنوز جزء مخاطبان عمیق و مصرف کنندگان اصیل محتوای متنی هستید. قدر خودتان را بدانید.</description>
                <category>محمد یوسفلو</category>
                <author>محمد یوسفلو</author>
                <pubDate>Thu, 26 May 2022 16:22:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد سریال خاتون + سوتی ها و ۶ نقطه قوت</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammad_Yusuflu/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%DB%B6-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D9%82%D9%88%D8%AA-kzhtkvdm8u5d</link>
                <description>نقد سریال خاتوناز دیدن سریال خاتون لذت بردید؟ اگر بله احتمالاً فاتحه ذائقه‌تان خوانده شده است. می‌خواهید بدانید چرا؟ این مطلب کوتاه و خودمانی در نقد سریال خاتون را بخوانید.  نقد قسمت آخر سریال خاتون اضافه شدداستان سریال خاتون و قصه‌گوییاگر فکر کرده‌اید در شبکه نمایش خانگی محتوایی غنی‌تر و قوی‌تر از تلویزیون خواهید دید باید بگویم متأسفانه چنین نیست. البته که وقتی خط‌قرمزهای غیرمنطقی حاکم بر صداوسیما کمی کم‌رنگ شوند، کیفیت فیلم و سریال‌ها خودبه‌خود، چند پله صعود می‌کند! اما فقط کم‌رنگ کردن خط‌قرمزها و کاهش سختگیری ها کافی نیست.یکی از مشکلات همیشگی فیلم و سریال‌هایی که می‌بینیم - ایرانی و خارجی - فیلمنامه‌های ضعیف است و قصه‌هایی که ارزش پرداختن ندارند. اما یکی از مشکلاتی که نمونه‌اش را در سریال‌های ایرانی دیده‌ام - حتی در آن سریال‌هایی که ادعای فاخر بودن و استثناء بودن داشته‌اند - این بوده است که حتی وقتی قصه ارزشمندی دارند، آن‌قدر این قصه را بد تعریف می‌کنند که میل تماشایتان کور می‌شود.سریال خاتون نماواسریال خاتون خوب شروع کرد؛ شاید مثل سریال شهرزاد ولی خیلی زود خراب شد، به خلاف سریال شهرزاد که تا اواخر فصل اول می‌شد تحملش کرد! داستان عاشقانه در وطن اشغال شده قصه تازه‌ای نبود، پیش‌ازاین در هزاردستان، کیف انگلیسی، در چشم باد و... نمونه‌هایی از آن را دیده‌ایم اما پرداخت اولیه تینا پاکروان نویسنده و کارگردان سریال خاتون امیدوارمان کرد که در شبکه نمایش خانگی (نماوا) یک نمونه دیگر و شاید موفق خواهیم دید.ولی افسوس که چنین نشد. با اینکه قصه تکراری بود اما می‌شد پای سریال خاتون نشست و این قصه را این بار از زبان خانم پاکروان شنید ولی چند قسمت که گذشت شیوه روایت کارگردان به‌تبع فیلمنامه‌ای که بالغ نشده بود، ضعیف شد.نقد سریال خاتون نماواچند نکته در نقد سریال خاتون(ادامه مطلب داستان سریال خاتون را لو می‌دهد)در این بخش، چند مورد از نکاتی را که باعث شد خونم به جوش بیاید و برای نقد سریال خاتون دست به قلم (کیبورد البته!) شوم، خیلی کوتاه و مختصر می‌نویسم:عشق شورانگیز بین شیرزاد و خاتون خیلی زود در دل دخترک بختیاری مُرد. حتی تمام توجیه‌های بعدی درباره تبعید پدر خاتون به دست شیرزاد و خودخواهی‌های او نمی‌تواند به من بقبولاند که این عشق آتشین جز به دخالت نابه‌جای نویسنده، مُرده باشد.شیرزادِ وطن‌پرست و شجاعی که سرهنگ سنگری را با یک تیر در دفترش کشت، خیلی ناباورانه مطیع کمیسر ایرانی - روسی شد؛ زوال شجاعت به این سرعت؟! یا شیرزاد را این‌قدر شجاع و وطن‌پرست نشان نمی‌دادید یا این‌قدر زود موش شوروی نمی‌کردیدش.سروان شیرزاد ملک شجاع!یکی از چیزهایی که آن را ضعف سریال خاتون نمی‌دانم بلکه آن را سوتی سریال خاتون می‌نامم این است که تعداد محدودی بازیگر در این سریال وجود دارند که اول در رشت داستان را پیش می‌برند و بعد که خاتون به تهران می‌آید همه در تهران حاضرند! از شیرزاد گرفته تا کمیسر روس و اُسرای لهستانی و حتی فرهاد، گماشته سرهنگ شیرزاد ملک!       خب جناب پاکروان مجبور نبودید قصه را در شمال شروع کنید تا نصف بازیگران را در بندر پهلوی بکُشید و بقیه را به تهران بکِشید! قبول دارم که برای حضور هرکدام از بازیگران دلیل منطقی تراشیده‌اید، مثلاً شیرزاد از قبل درخواست انتقال داده بود، لهستانی‌ها از ابتدا هم قرار بود به تهران بروند ولی وقتی این دلایل به‌ظاهر منطقی بیش از حد شوند، دیگر نمی‌توان باورش کرد.سریال خاتون در شمالرقابت سریال خاتون با سریال‌های ترکییکی دیگر از مواردی که بدجور توی ذوق می‌زند این است که هر مردی که از راه می‌رسد به خاتون چشم طمع دارد! قبول داریم این سریال شخصیت‌محور است و همه قصه حول محور خاتون می‌چرخد ولی قرار نیست شیرزاد شجاع به‌خاطر کمیسر روس زنش را طلاق دهد و بعد رضا رابین‌هود تا مُهر طلاق خاتون خشک نشده، بشود شوهر جدید خاتون! خاتون هم چند هفته بعد از عشقش دل بکند و یک دل نه صد دل عاشق رابین‌هودش بشود و تنها مانعش برای ازدواج الزام به نگه‌داشتن عدّه باشد!این قضیه سریال خاتون را به یک نمونه ایرانی از سریال‌های دست چندم ترکی تبدیل کرده. البته از حق نگذریم، دز عاشقی سریال خاتون لااقل در قسمت‌های اخیر، به گرد پای سریال‌های ترکی هم نمی‌رسد!سوتی‌های سریال خاتونحیف است سخن از یک سریال باشد ولی سوتی‌هایش گفته نشود. در این بخش، چند مورد از سوتی‌های سریال خاتون را می‌نویسم. لازم است بگویم این سوتی‌ها خیلی اتفاقی، وقتی کنار خانواده داشتم این سریال را نیم‌بند تماشا می‌کردم به چشمم آمد و اگر کسی بادقت و موشکافی بخواهد این کار تینا پاکروان در نماوا را تماشا کند، حتماً اشکالات بیشتری پیدا خواهد کرد.سوتی سریال خاتون ؛ یادت باشه اول دشمنتو خلع سلاح کنی ۱. یادت باشه اول دشمنتو خلع سلاح کنیرضا و خاتون (عاشق و معشوق دو دقیقه‌ای به سبک سریال‌های ترکیه‌ای!) زن جناب سرهنگ را گروگان می‌گیرند و بعد خودش را از اداره به خانه می‌کشانند و او را هم اسیر می‌کنند.کاری ندارم که چقدر سرهنگ ارتش خنگ تشریف دارد و چقدر هم خاکی است و خودش تنهایی رانندگی می‌کند و چرا وسط ساعت اداری به خانه می‌آید؛ کاری هم ندارم که چطور رابین‌هود و معشوقه چریکش این‌قدر نادانند که اسلحه سرهنگ را نمی‌گیرند؛ بازهم کاری ندارم که این حرکت چقدر آماتور است که به سبک داستان‌های هندی سرهنگ هر دو را غافلگیر کند و ماشه را بچکاند اما اسلحه‌اش خالی باشد ولی جناب نویسنده باور کنید هر شخص نظامی هر بار که اسلحه را دست می‌گیرد تعداد تک‌تک گلوله‌ها را چک می‌کند و اگر به‌اندازه کافی مهارت داشته باشد تفاوت وزن هفت‌تیر خالی و پر را ناخودآگاه تشخیص می‌دهد!پس این دیالوگ طلایی خاتون که «یادت باشه وقتی پیش دشمنت می‌خوابی و...» فقط به درد اینستاگرام می‌خورد.۲. تغییر قیافه در سال ۱۳۲۰ وجود نداشته؟یکی از سوتی‌های سریال خاتون این است که در آن، هیچ‌کس اعتقادی به تغییر قیافه ندارد. چه خاتون فراری و چه رضای چریک که نهایت تلاشش برای تغییر چهره برگرداندن یقه کتش است!باور کنید در ۱۳۲۰ هم عقل انسان هوموساپینس (گونه انسان خردمند که بسیار تکامل‌یافته‌تر از شامپانزه‌ها است) می‌رسیده که باید صورتش را کمی تغییر دهد تا دشمنان نشناسندش.سوتی سریال خاتون؛ تغییر چهره۳. سرهنگ عاشق، معشوقش را از سه متری نمی‌شناسد؟حتی ماست‌مالی هم قواعدی دارد. وقتی می‌خواهید قصه باب میلتان روایت شود، دیگر نباید این ماست‌مالی را از قاعده خارج کنید. این سوتی سریال خاتون که سرهنگ گروه ۳۰-۴۰ نفره اسرای لهستانی را ردیف می‌کند اما از بین همان ۳۰-۴۰ نفر زنش را نمی‌شناسد به نظرم توهین‌آمیز بود، توهین‌آمیز به مخاطبی که نه به‌رایگان، بلکه با پرداخت حق اشتراک به نماوا می‌خواسته سریالی متفاوت از تولیدات صداوسیما ببیند.سرهنگ ملک خاتون را از سه متری نمی‌شناسد!۴. سوتی سریال خاتون: واکنش‌های تصنّعیچند جا واکنش‌ّهای تصنّعی دیدم. آن مواردی که در ذهنم مانده را می‌نویسم:دیدار خاتون و پدر بعد از مدت‌هایکی از نقاط قوت سریال خاتون که در بخش بعدی به آن خواهم پرداخت این است که صحنه‌هایی مثل روبوسی و دست‌بوسی خانم و آقایان را خوب و باورپذیر نمایش می‌دهد (یا از نمایششان زیرکانه طفره می‌رود، نه مثل صداوسیما: ابلهانه) اما وقتی خاتون بعد از مدت‌ها پدرش را ملاقات کرد خیلی سرد با او برخورد کرد طوری که کسی باور نکرد این دو دختر و پدر باشند!جنگ را خیلی دست‌کم گرفتندمردم و خانواده ملک انگار جنگ پرورده‌اند! واکنششان نسبت به جنگ رعب و وحشت و شگفتیِ مورد انتظار نبود.تقابل شیرزاد و کمیسروقتی شیرزادِ عاشق از رفتار کمیسر آگاه شد، حتی تلاش هم نکرد این رقیب (دزد) عشقی را از راه به در کند. درحالی‌که باید این کار را می‌کرد طبق آنچه از شیرزاد دیده بودیم.نمایی از سرهنگ شیرزاد ملک بزدلنکات مثبت سریال خاتونانصاف نیست نکات منفی سریال خاتون را لیست کنیم ولی حرفی از نکات مثبت و نقاط قوت این سریال نزنیم.طراحی لباس و چهرهدانشی در زمینه طراحی لباس و چهره ندارم (و در زمینه‌های دیگر سینما هم!) ولی فکر می‌کنم یکی از نکات مثبت سریال خاتون طراحی چهره و طراحی لباس مناسب باشد. کار دشوار تاریخیخانم پاکروان اگرچه در نگارش سریال ۲۰ نمی‌گیرد ولی در اجرا و کارگردانی حتماً نمره بالایی می‌گیرد. کار تاریخی دشواری‌های خاص خودش را دارد و همین‌که تینا پاکروان در سریال خاتون دست به ساخت چنین کاری زده، جای تحسین دارد؛ البته که کار تاریخی برای مخاطب ایرانی جذابیت هم دارد و حتماً سازندگان سریال خاتون به این مسئله هم گوشه چشمی داشته است.نکات مثبت سریال خاتوندیالوگ‌هااگرچه گاهی در دیالوگ‌ها وضعیت تاریخی لحاظ نشده و لحن بازیگران مناسب نیست اما در کل دیالوگ‌ها توی ذوق نمی‌زنند و با گوینده تناسب دارند. امکانات خوبی که در دکور و خودروها داشتهدر سریال خاتون سوتی واضحی در دکور و صحنه ندیدم. ازاین‌جهت که امکانات خوبی را برای ساخت این سریال به کار گرفته‌اند، باید تحسینشان کرد.قصه با تمام ضعف‌هایش کشش خوبی برای بیننده ایرانی دارددر یکی از بخش‌ها در نقد سریال خاتون گفتم قصه‌گویی خانم پاکروان آن‌چنان که باید درست نیست اما باید این را هم بگویم که اصل قصه و روایت‌هایی که برگرفته از وقایع تاریخی‌اند کشش خوبی برای بیننده دارند.مدیریت روبوسی‌ها و دست‌بوسی‌ها و موارد این‌چنینیسریال خاتون موفق شده روبوسی‌ها و دست‌بوسی‌های بین خانم‌ّها و آقایان را تا حد بسیار زیادی، به‌خوبی مدیریت کند. قدر این نکته به‌ظاهر ساده را وقتی می‌فهمید که پای یک سریال آبکی بنشینید و ببینید مادر و فرزند بعد از چند سال دوری، وقتی همدیگر را می‌بینند فقط از دور به هم دست تکان می‌دهند (البته دیگر این اغراق بود!).خاتون پدرش را می‌بیندنقد قسمت آخر خاتونیک پایان حماسی و فریاد شعارِ زنده باد وطن!بعد از اینکه نقد قبلی را تا انتهای قسمت ۱۸ سریال خاتون نوشتم، متوجه شدم در قسمت‌های بعدی، بعضی از ضعف‌های این سریال تاحدودی برطرف شده؛ مثلاً موضوع تغییر چهره که خیلی ساده‌لوحانه بود، یک بار با تغییر چهره پدر خاتون برطرف شد. البته هنوز نقدهای اصلی پابرجا هستند.ادامه این مطلب داستان سریال خاتون را لو می‌دهدقسمت آخر سریال خاتون با برگشتن سرهنگ ملک به ارتش و اتحاد ارتش و ملت (شورشیان رابین‌هودی) علیه اشغالگران خارجی تمام می‌شود. فصل اول سریال خاتون با زنده ماندن خاتون و رجب‌اف و تبعید یا کشته‌شدن بقیه شخصیت‌ها به پایان می‌رسد. خاتون زنده می‌ماند و از دست دشمن می‌گریزد. این پایان‌بندی نشان می‌دهد کارگردان فصل اول خاتون را طوری تمام کرده که هم می‌تواند آن را ادامه دهد و هم در اوج خداحافظی کند!بدون اینکه بخواهم درباره قسمت آخر خاتون توضیح زیادی بدهم (چون یا آن را دیده‌اید و یا خواهید دید) فقط چند نکته آزاردهنده درباره اپیزود پایانی هست که بد نیست بنویسم:تیرخوردن خاتون از رجب‌اف (عاشق شماره ۳ خاتون) باعث می‌شود در یک‌آن،‌ شیرزاد و رضا (عشاق شماره ۱ و ۲) هردو، به طرف خاتون بدوند!‌ به نظر من (که لزوماً نظر محترمی هم نیست!) صحنه‌ای چندش‌آور است نه زیبا و عاشقانه.پرواز عشاق به سمت خاتون زخمی!پنهان‌شدن خاتون زیر واگن قطار نقشه‌ای ابلهانه است و پیدانشدنش سرهم‌بندی‌کردن داستان به‌سبک خاله‌بازی‌های کودکانه.برگرداندن سرهنگ مستعفی به ارتش در یک ثانیه، بازهم کودکانه است و غیرقابل باورنقشه نظامی روسی (رجب‌اف) برای رودرو کردن مردم و ارتش، با اینکه یک صحنه سمبلیک بود اما غیرقابل باور و شعاری بودتبعید محترمانه آن همه آدم، بدون اینکه حداقل چند نفر از آنان به‌دست روس‌ها اعدام انقلابی شوند، باورپذیر نبود.همین چند مورد کافی است تا در یک جمع‌بندی در نقد سریال خاتون (فصل اول) بگویم: سریالی ضعیف و شعاری اما تجربه‌ای شجاعانه و قابل‌تحسین از تینا پاکروان که می‌توانست ساخته بسیار بهتری باشد. امیدوارم در فصل دوم یک سریال تاریخی-درام هنرمندانه ببینیم.روس‌ها مردم ایران را به جان هم انداخته‌اندحرف آخرابتدای این مقاله نوشتم اگر از سریال خاتون لذت بردید، احتمالاً ذائقه‌تان خراب شده. اگر این نوشته کوتاه در نقد سریال خاتون را تا اینجا خوانده باشید، حتماً می‌دانید چرا چنین چیزی گفتم. سریال خاتون کاری کرده که نمی‌توان از دیدن آن لذت برد ولی نمی‌توان تلاش گروه سازنده آن را نادیده گرفت و سرمایه‌گذاری نماوا را اشتباه خواند.فکر می‌کنم سریال خاتون جزء سریال‌های موفق شبکه نمایش خانگی شود و بینندگان زیادی داشته باشد. در ضمن، از هرگونه تمرکززدایی رسانه‌ها خرسندم و به نظرم باید قدردانش بود. همین که پلتفرم‌هایی مثل فیلیمو، نماوا، فیلم‌نت و... به وجود آمده‌اند و قوت گرفته‌اند خوشحال‌کننده است، البته اگر قدر مخاطبان را بدانند و به سرنوشت تلویزیون ملی! دچار نشوند. این مطلب کاری بود از تیم تولید محتوای وبسایت « محتوادان ».</description>
                <category>محمد یوسفلو</category>
                <author>محمد یوسفلو</author>
                <pubDate>Thu, 03 Mar 2022 23:46:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان گیلگمش، نوح و دلیل جذابیت آن</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammad_Yusuflu/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%DB%8C%D9%84%DA%AF%D9%85%D8%B4-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tmbc1e3qdglq</link>
                <description>اگر بگویم داستانی به دست ما رسیده که احتمالا مربوط به حدود 4000 سال پیش و شاید هم قبل‌تر از آن است، شگفت‌زده نمی‌شوید؟ به نظر من که بسیار شگفت‌انگیز است! گیلگَمش (Gilgamesh) یکی از کهن‌ترین حماسه‌های مکتوب بشری است که به دست ما رسیده است. این داستان حماسی (و شاید تراژیک) در لوح‌هایی گِلی (سفالی) نوشته شده بوده که به‌طور پراکنده، توسط کاشفان مختلف، کشف شده و بعد، محقّقانی آن را ترجمه کرده‌اند.اگر بخواهید اطلاعاتی کلی درباره آن به دست آورید می‌توانید صفحه ویکی‌پدیای گیلگمش را بخوانید. در این نوشته می‌خواهم بگویم چرا اصلا گیلگمش جذاب و خواندنی است و به طور خلاصه داستان این حماسه باستانی را روایت کنم. بعد به داستان طوفان بزرگ (طوفان نوح) که در آن آمده است اشاره کنم و ببینیم آیا واقعا اوتنپیشتیم (Utnapishtim) همان نوح است؟یک نقاشی از حماسه گیلگمشچرا گیلگمش جذّاب است؟در این شکی نیست که گیلگمش داستانی جذاب است اما دلیل جذابیت آن چیست؟۱. باستانی استاین داستان از عصری بسیار دور، به ما رسیده است؛ آن هم به شکلی مکتوب و نه روایی و بازنویسی‌شده. البته بخش‌هایی از گیلگمش روایتی پَسینی از این حماسه‌اند و بازنویسی شده‌اند، اما همان‌ها هم چند سده قبل از میلاد نوشته شده‌اند! خودِ این قدمت ارزش‌آفرین است، چرا که به ما می‌گوید اجداد ما در آن عصر، چگونه می‌اندیشیده‌اند و چه باورهایی داشته‌اند.۲. شباهتی عجیب به روایت‌های کتاب مقدس (Bible) دارداین شباهت اولین دلیل توجه به این حماسه بود. حتی در اولین ترجمه‌ها بخش‌های مربوط به طوفان بزرگ ترجمه شد و به تشابه آن با طوفان نوح اشاره شد.۳. بر دیگر آثار ادبی تأثیر گذاشته استگفته می‌شود گیلگمش بر ادیسه و ایلیاد تاثیر داشته است؛ حماسه‌هایی یونانی که خودْ منشأ اقتباس‌های فراوان بوده‌اند و تأثیری غیرقابل‌انکار بر ادبیات و فرهنگ غرب داشته‌اند از گیلگمش متأثرند.یکی از لوح‌های سفالی گیلگمشداستان گیلگمش چیست؟بخش‌های مهم داستان گیلگمش به‌طور خطّی (با ترتیب زمانی) اینطور است:گلیگَمش پادشاه شهر اوروک (Uruk) در میانرودان (بین النهرین) است. او پادشاهی قدرتمند است که کسی را یارای مقاومت در برابر او نیست. گلگمش از قدرتش سوءاستفاده می کند و بر مردم ظلم می‌کند. مردم از دست او به سوی خدایان ناله و شکایت می‌کنند و خدایان دست بر آب بُرده، گِلی برمی‌گیرند و در بیابان می‌اندازند و «انکیدو» (Enkidu) خلق می شود تا هماوردی برای گیلگمش باشد.انکیدو در جنگل و صحرا، با حیوانات زندگی می‌کند تا اینکه یک شکارچی به‌طور اتفاقی می‌بیند که انکیدو مانع از شکار حیوانات می‌شود،‌ دام‌ها را می‌گسلد و شکار را فراری می‌دهد. پس با ترفندی، به کمک یک زن روسپی او را به سوی اوروک و پادشاهش یعنی گیلگمش می‌فرستد. انکیدو بعد از نبرد با گیلگمش و شکست‌خوردن، با او دوستی صمیمی، همچون برادر می‌شود.بعد از این، به‌خاطر رؤیایی که گیلگمش دیده است، به‌سوی جنگل می‌روند تا هوم‌ببا،‌ نگهبان جنگل را بکشند. در این کار موفق می‌شوند و به اوروک بر می‌گردند. سپس ایشتار الهه‌ای فراانسانی، از گیلگمش می‌خواهد با او ازدواج کند. گیلگمش بی‌وفایی‌های ایشتار را به او یادآوری می‌کند و درخواستش را رد می‌کند. پس ایشتار گاوی عجیب برای کشتن گیلگمش می‌فرستد اما گیلگمش و انکیدو با آن مبارزه می‌کنند و آن گاو را هم می‌کشند.کشتن گاو ایشتار به دست گیلگمش و انکیدو بالاخره انکیدو در اوروک بیمار شده و می‌میرد. گیلگمش علاقه‌ای افراطی به دوستش انکیدو داشته و از این واقعه سخت غمگین می‌شود. او آنقدر بر جنازۀ دوستش می‌گرید و اجازه تدفینش را نمی‌دهد تا نزدیک است بدنش کرم بزند! سرنوشت انکیدو یاد مرگ را در دل گیلگمش زنده می‌کند. حالا تمام اندیشه گیلگمش فنا و نیستی انسان است، پس در پی جاودانگی می‌رود.طبق باور آن‌ها، شخصی در دوردست‌ها زندگی می‌کند که از طوفان بزرگ رهیده است؛ طوفانی که به‌خاطر خشم خدایان پدید آمد و در آن، همه هلاک شدند مگر اوتنپیشتیم؛ مردی که یک کشتی بزرگ ساخت و خود، خانواده‌اش و حیواناتی که از هرکدام یک جفت به کشتی برده بود، نجات داد. او شاید بتواند راز جاودانگی را به گیلگمش بگوید.گیلگمش به اوتنپیشتیم می‌رسدگیلگمش یک سفر طولانی و پرخطر را طی می‌کند تا نهایتاً به آن سرزمین می‌رسد، سرزمینی که پیش از او کسی نتوانسته بود به آنجا برسد. با دشواری، اوتنپیشتیم را ملاقات می‌کند اما رازی که از او می‌شنود این است: «زندگی جاودانی در میان نیست». این حقیقت زندگی بشری است. اوتنپیشتیم که بسیار شبیه شخصیت نوح در روایات ادیان ابراهیمی است،‌ به پاس زحمت و جستجوگریِ گیلگمش، نوعی گیاه جادویی دریایی را به او معرفی می‌کند که خورندۀ آن، جوان می‌شود.زندگی جاویدی در میان نیستگیلگمش این گیاه را با مشقّت فراوان به دست می‌آورد اما در مسیر بازگشت به خانه، ماری آن را می‌خورد و در دم، پوست انداخته و جوان می‌شود! پس گیلگمش با دست خالی به سوی خانه خود بر می‌گردد و درنهایت، در اوروک می‌میرد و داستان اینچنین پایان می‌یابد.ارتباط نوح و گیلگمش چیست؟در بخشی از داستان به حادثه‌ای اشاره می‌شود که گویی در آن، تمام انسان‌ها و حیواناتِ جهان یا لااقل تمام انسان‌ها و حیوانات یک سرزمین،‌ بر اثر طوفانی سهمگین، از بین رفته‌اند و تنها مسافران یک کشتی که با دوراندیشی اوتنپیشتیم سوار آن شده‌اند، زنده مانده‌اند.بخش‌هایی از این داستان بسیار شبیه داستان طوفان نوح است و این شباهت فراتر از یک تشابه اتفاقی است، مثلا:اوتنپیشتیم شخصیتی روحانی است؛دلیل طوفان بزرگ خشم خدایان است؛یکی از خدایان به اوتنپیشتیم می‌گوید کشتی بسازد؛اوتنپیشتیم باید از هر حیوان یک جفت به کشتی ببرد؛بعد از سکونِ کشتی، از کبوتر و کلاغ برای اطمینان از وجود خشکی استفاده می‌کند؛در جایی از داستان، گیلگمش او را پدر خطاب می‌کند (البته از ترجمه دقیق مطلع نیستم، شاید تعظیم و احترام باشد).شباهت گیلگمش و نوحاین شواهد به من می‌گویند ارتباطی بین این دو روایت (روایت گیلگمش و روایت کتاب مقدس) وجود دارد. اما دشوار بتوان گفت این ارتباط چگونه است.به نظر من این دو روایت،‌ هر دو دارند از یک واقعیتِ رخ‌داده در جهان حرف می‌زنند. یعنی واقعا طوفان بزرگی در جهان باستان رخ داده است اما نه تمام موجودات کره زمین بلکه ساکنان بخشی از زمین را از میان برده است. این طوفان احتمالاً بازماندگانی داشته است که به‌شیوه‌ای معجزه‌آسا از آن زنده بیرون آمده‌اند.با دیدگاه دینی، می‌توان گفت شخصی به نام نوح وجود داشته است، سیل و طوفانی هم در عصر او پدید آمده و او به مدد خداوند زنده مانده. سپس این داستان منشأ روایت‌های ادبی باستانی شده است. اتفاقاً خداباوران و دین‌باوران می‌توانند از وجود این داستان در یک متن تاریخیِ مکتوب، به‌سود مدعیات دینی استفاده کنند.کشتی اوتنپیشتیم به خشکی می‌رسدپیش از این، وجود چنین طوفانی یکسره انکار می‌شد چراکه هیچ شاهدی بر آن نبود جز متون مقدس. اکنون لااقل یک متن غیردینی (اگرچه حماسی و افسانه‌ای)، نشان می‌دهد انسان‌های باستانی هم از چنین واقعه‌ای سخن می‌گفته‌اند، پس «دست‌کم از نظر تاریخی احتمال دارد حادثه طوفان نوح، حقیقتاً واقعی باشد و نه تمثیلی».ترجمه فارسی گیلگمشاین حماسه به فارسی ترجمه‌های خوبی دارد. من ترجمه محمد اسماعیل فلزی را خواندم و از مقدمه طولانی (حدود 100 صفحه‌ای) آن لذت بردم. متن روان بود و کلمات با دقت انتخاب شده بودند. اما گمان می‌کنم ما ایرانیان گیلگمش را بیشتر با نام احمد شاملو بشناسیم که ترجمه‌ای نسبتاً‌ ادبی از این اثر ارزشمند ارائه کرده است.من نسخه الکترونیکی گیلگمش را از طاقچه خواندمالبته داود منشی‌زاده اولین کسی بود که در سال 1333 ترجمه فارسی گیلگمش را منتشر کرد و فارسی‌زبانان را با این حماسه باستانی آشنا کرد. ظاهراً‌ جدیدترین ترجمه فارسی گلگمش کاری است از ابوالقاسم اسماعیل‌پور که من هنوز نتوانسته‌ام آن را بخوانم.اگر می‌خواهید یکی از این ترجمه‌ها را انتخاب کنید، به این نکته توجه کنید که این ترجمه‌ها از منابع متفاوتی ترجمه شده‌اند، پس تفاوت‌های عمده‌ای با هم دارند.اگر شما هم کتاب گیلگمش را خوانده‌اید یا نکته‌ای درباره‌اش دارید، حتماً در بخش نظرات چند جمله‌ای در این باره بنویسید. می‌خوانم و استفاده می‌کنم. ممنون.</description>
                <category>محمد یوسفلو</category>
                <author>محمد یوسفلو</author>
                <pubDate>Sat, 05 Feb 2022 01:01:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگ کشی با اسید و حیوان‌خواری!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammad_Yusuflu/%D8%B3%DA%AF-%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-ywh6jleh13wu</link>
                <description>اتفاق طنز این روزها فیلمی است که از کشتن یک توله سگ با تزریق اسید منتشر شده! قبل از آن که دست به کامنت شوید و برای طنز دانستن این واقعه مرا با داعش هم کاسه کنید چند دقیقه چشمان شریفتان را به خطوط این سیاهه خسته کنید.طنز سگ کشی با اسید !طنز ماجرا نه اصلِ این واقعه خشن است و نه انتشارش در فجازی. پدیده ظنز آمیز این داستان آنجاست که مردم درباره آن نظر داده اند و کامنت گذاری نموده اند! دقیقا همان جا که مثلا زیر پست حسن آقامیری 23960 نظر گذاشته اند. در هر جای دیگری هم که خبر این سگ کشی منتشر شده خیل کثیری از این رخداد اظهار اندوه کرده و انواع نفرین ها به آن مأمور شهرداری روان داشته اند!مثلا آیناز در کامنتش نوشته: «وای خدایا قلبم درد کرد، چرا جون یه حیوونو میگرید بی رحما؟ ما کی تونستیم اینقدر بی رحم بشیم؟» او در صفحه اش آموزش آشپزی دارد و اتفاقا دستور پخت چند نوع کباب و گوشت سرخ شده را هم نوشته، به ضمیمه چند عکس خوش رنگ از آن ها! شاید آیناز نمی داند گوشت را در قصابی ها «تولید» نمی کنند بلکه از کشتن و تکه تکه کردن حیوانات به دست می آورند!آیناز در حال خوردن کباب در اینستاگرام!یا «ممّد تِستر» از بی فرهنگی و رنج مضاعفی که به حیوان بی آزار رسانده اند آه کشیده و رنجور گشته ولی خودش خورندة خبره ای است و در تست انواع غذا در رستوران ها مهارت دارد. بی راه نیست اگر بگوییم با دنده کباب و قفقازی و کله پاچه خودش را پروار کرده!کاربر Mahmoood_s_sd_xvzz_1349.khhhh هم گفته: « درود بر انسانیت، تف به شرف نداشته ات. واقعا انسانم آرزوست» با ورود به صفحه اش با شخصی مواجه می شویم که قلّاب ماهیگیری در یک دست دارد و با لبخندی از سر قدرت و یک ماهی در دست دیگر. البته عکس یادگاری اش با جغد و قرقی هایی که خرید و فروش می کند را هم نشانمان داده! شاید محمود اس اس دی ایکس وی ززز ... از آن دسته آدم هایی است که فقط از حقوق بعضی حیوانات دفاع می کنند یا از بعضی حقوق حیوانات!محمود در حال ماهیگریبقیه ملت اعم از لایک کننده ها و نظریه پردازان هم اگر وعده قبلی شان قورمه سبزی و قیمه با گوشت نبوده باشد وعده بعدیشان هست! اگر هم مثل ما خورشت هایشان بی گوشت شده، حتما از فقدان آن نالاننند. و به میل طیور بسنده کرده اند. حتی مفلوک ترینشان هم دست از دامان حیوانات نبریده و شکستن و میل تخم مرغ را روا می داند.اما در رقابت بین اظهار نظرهای هموطنان در این مورد، تندیس شست طلایی بهترین لایک و کامنت قطعا تعلّق می گیرد به (با صدای مجری جشنواره ها بخوانید) ناهید خانم برای این کامنت: « لعنت به همه وجودت تو خیلی سگی حتی از سگ هم پست تری!»گمان می کنم اکنون همه واقفید طنز ماجرا کجاست!</description>
                <category>محمد یوسفلو</category>
                <author>محمد یوسفلو</author>
                <pubDate>Wed, 02 Feb 2022 22:37:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد سریال نیسان آبی؛ آیا نیسان آبی به ته درّه سقوط می‌کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammad_Yusuflu/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%91%D9%87-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-cr5iyhh1bucp</link>
                <description>نقد سریال نیسان آبیسریال نیسان آبی یکی از آخرین‌ کارهای منوچهر هادی تهیه‌کنندۀ نام‌آشنای سینمای ایران است. این سریال از سرویس VOD فیلیمو پخش می‌شود. انتشار این سریال تک‌فصلی که قرار است در 20 قسمت پخش شود از مهر امسال شروع شده است.داستان سریال نیسان آبی چیست؟داستان این سریالِ طنز دربارۀ دو دوست قدیمی در دهۀ شصت است و اتفاقاتی که در زندگی این دو دوست رخ می‌دهد. صمیمیت رضا (با بازی مهران غفوریان) و جمشید (با هنرمندی حسین یاری) تا آنجاست که با دو خواهر دوقلو زری (یکتا ناصر) و پری (بهناز جعفری) ازدواج می‌کنند و از همین‌جا زندگی این دو دوست بیشتر با هم گره می‌خورد.در مورد داستان این فیلم می‌توانید در صفحه «سریال نیسان آبی» بیشتر بخوانید.اما چرا نیسان آبی؟شاید بپرسید چرا نام این سریال نیسان آبی است؟ جمشید، یکی از شخصیت‌های این سریال، عاشق نیسان آبی است و بیست سال است که با یک نیسان قسطی که در پرداخت‌ قسط‌هایش هم مشکل دارد، کار می‌کند. راوی قصه هم همین نیسان آبی است و ما قصه را از زبان نیسان می‌شنویم.آیا سریال نیسان آبی ارزش دیدن دارد؟وقتی این سریال را با دیگر سریال‌های تلویزیونی مخصوصاً‌ سریال‌های جدید صداوسیما مقایسه می‌کنیم، نمی‌توانیم بگوییم نیسان آبی ارزش دیدن ندارد. اما با این حال، این سریال آنطور که باید نظر منتقدان را جلب نکرد و حتی بینندگان هم چندان نظر مثبتی دربارۀ آن نداشتند. البته سلیقه‌ها مختلف است و برخی بینندگان از سر ناچاری هم که شده این سریال را دنبال می‌کنند. به‌ویژه که اخیراً صداوسیما اصلاً نمی‌تواند مخاطبان خو را راضی نگه دارد و محتوای درخوری برای ارائۀ مداوم ندارد.سریال نیسان آبی بیشتر شبیه خاله بازی شده!با این همه، نکتۀ تأسف‌آور این است که این سریال با اینکه شروع خوبی داشت و انتظار می‌رفت داستان پیچیده‌ای داشته باشد و با گره‌هایی واقعی در داستان روبه‌رو باشیم، اما داستان قابل عرضه‌ای ندارد و انگار نویسندگان سعی کرده‌اند با هر زحمتی که شده آن را پیش ببرند و در آن گره‌های ساختگی ایجاد کنند. شخصیت‌ها قابل‌قبول‌اند هرچند پسران جمشید (با بازی حسین یاری) بیش‌از حد زننده و آزاردهنده‌اند و دیالوگ‌هایی که پیداست برای فرزند کوچک‌تر یعنی زینال نوشته شده است، توی ذوق می‌زند. شخصیت شکّاکِ پری همسر رضا (با بازی بهناز جعفری) هم شخصیتی بیش‌ازحد اغراق‌شده است و گاهی غیرقابل تحمّل می‌شود.اما آنچه باعث شد این سؤال پیش آید که آیا نیسان آبی به ته درّه سقوط می‌کند و سریال همین چند درصد رضایتی را هم که جلب کرده از دست می‌دهد یا نه، این بود که در قسمت یازدهم نیسان آبی شاهد صحنه‌هایی بودیم که شگفت‌زده‌مان کرد. در این قسمت کارگردان بدون در نظر گرفتن شعور مخاطب، در صحنه‌هایی نشان داد که همه شخصیت‌های فیلم در یک محله کنار هم برای خریدن مرغ و روغن و... صف کشیده‌اند! سوتی های سریال نیسان آبی!درست است که یکی از وجوه داستانِ طنز اغراق است اما نه اغراقی که بیش‌ازحد باشد و اصلِ نمایش و داستان را لوث کند. حتی مهران مدیری که از ویژگی‌های طنز او اغراق بیش‌ازحد است، به‌ندرت دچار این خطا شده که سازندگان در قسمت یازدهم سریال نیسان آبی دچارش شدند. از اشکالات فیلم‌نامه که آن را مثل چند تکه پارچۀ به‌هم‌وصله‌شده تبدیل کرده می‌گذرم.نکات مثبت سریال نیسان آبی چیست؟این ساختۀ بدِ منوچهر هادی البته چند ویژگی خوب هم دارد. نویسندگان اگرچه درمجموع، موفق نشده‌اند سریالی قوی بنویسند اما طنّازی‌های جالب‌توجّهی هم دارند. مثلاً مدام این تکه‌کلام تکرار می‌شود که «فقط دست پدر و مادرتو ببوس!» یا شخصیت‌پردازی برخی نقش‌های فرعی مثل علم‌تاج، زن فضول محل خوب از آب درآمده و رک‌گویی‌اش ظنز زیبایی دارد. برخی شوخی‌های ایهام‌دار 18+ هم به نظر من، خوب نوشته شده و آنقدر زننده نیست که نتوان این سریال را در جمع خانواده تماشا کرد.سریال طنز نیسان آبیبالاخره نیسان آبی سریال خوبی است یا نه؟برای پاسخ نهایی باید تا انتهای فصل اول منتظر ماند اما تا حالا که نیمی از فصل اول طی شده می‌توان آن را سریالی بسیار ضعیف دانست. البته این ضعف آنقدر نیست که بینندگان کاهش قابل‌ملاحظه‌ای کند چراکه مخاطبان امروز که به کلیپ‌های سس‌ماستی انس گرفته‌اند از نیسان آبی لذتی وافر خواهند برد! پس سرویس استریمینگ یا نمایش برخط فیلیمو نیازی ندارد نگران افت مخاطب باشد. البته سبد محتوای فیلیمو هم از چنان تکثّری برخوردار است که بتواند تمام سلیقه‌ها را پوشش دهد.مخاطب نیسان آبی هویج نیست!اضافات قسمت 16 سریال نیسان آبیهرچه این سریال جلوتر می‌رود، سوراخ‌هایش هم بزرگ‌تر می شود! مگر یک BMW چقدر پول به این جمشید قاسم پور رساند و مگر قیمت دلار چقدر بالا رفت که جمیشد خان در هر قسمت از سریال، یک حاتم‌بخشی بزرگ می‌کند؟!قسمت 16 سریال نیسان آبینویسنده انگار یادش رفته که جمشید پولش را صرف خرید یک زمین در ناکجاآباد کرد و انگار یادش رفته جمشید مستأجر است و همین چند قسمت قبل، داشتند او را از خانه بیرون می‌کردند.منصف باشیم، شوخی‌های خیلی خوبی لابه‌لای این داستان ساختگی و ضعیف گنجانده شده و اگر همان‌ها هم نبود، هیچ مخاطبی پای این سریال نمی‌نشست.نکته آخر اینکه هرچقدر سریال نیسان آبی ادامه پیدا می‌کند بیشتر مشخص می‌شود که شخصیت شکاک زری همسر رضا خرسند بیشتر از آنکه خنده‌دار باشد، آزاردهنده و مشمئزکننده است.کاش کسی به نویسندگان، کارگردان و جناب فیلیمو می‌رساند که بابا مخاطب شما هویج نیست. درست است که از بد روزگار، دربه‌در دنبال یک بهانه ناچیز است تا اندکی بخندد و غمش را فراموش کند اما شما لطفا مخاطبتان را هویج فرض نکنید! والا خاله‌بازی‌های ما منطق منسجم‌تری از این سریال و داستانش داشتند.</description>
                <category>محمد یوسفلو</category>
                <author>محمد یوسفلو</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jan 2022 19:42:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>