<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mohammadgoudarzi</link>
        <description>خوشتر ز کتاب در جهان یاری نیست / در غمکده زمانه غمخواری نیست
 
#تا زمانی که فکر کنم که افکارم ارزش فکر دگر را دارد می نویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 03:16:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>محمد</title>
            <link>https://virgool.io/@Mohammadgoudarzi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روی ماه خداوند را ببوس</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammadgoudarzi/%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%D9%88%D8%B3-h1fbqsdndfen</link>
                <description>برای همه‌مان پیش آمده که درگیر سؤال‌هایی شویم؛ سؤال‌هایی منطقی، شاید هم فلسفی، که ذهن را برای چند صباحی هم شده درگیر خودش می‌کند و از زندگی روزمره ساقط. پرسش‌هایی مثل بودن یا نبودن خدا، عدالتش، خیر و شر روزگار و ده‌ها سؤال دیگر که حتی گاه از فکر کردن بهشان می‌ترسیم چه برسد به زبان آوردنش.می‌ترسیم نکند خدا از ما ناراحت شود _خدایی که فکر می کنیم‌ هست یا حداقل تا الان با این ذهنیت زندگی کرده ایم که اگر یک درصد هم باشد خیلی محتاطانه فکر می‌کنیم_نکند چیزهایی را که داریم از ما بگیرد، نکند آبرویمان برود، نکند دوست و آشنا از ما دلخور شوند و نکند های دیگر ...به قول مرحوم حسین پناهی:«کفر نمی‌گم، سؤال دارم؛ یک تریلی محال دارم… تازه داشتم می‌فهمیدم که فهم من چقدر کمه.»اما با همه‌ی این ترس‌ها، با وجدان و ذهن پرسشگر و ناآرام خود مواجه می‌شویم که این سؤال‌ها را کجای دلم بگذارم؛ نمی‌شود نادیده اش گرفت اگر جوابشان را پیدا نکنم، نمی‌توانم درست وحسابی زندگی کنیم و فکرم مشغول این‌هاست؛ نه می‌توانم درس بخوانم، نه کار، نه هیچ چیز دیگر.در این کشمکش، معمولاً وجدان پیروز است و ما را به سمت پیدا کردن پاسخ می‌کشاند. اما پیش از تلاش برای یافتن هر پاسخی، یک چیز به من کمک زیادی کرده: اینکه آیا من اولین کسی هستم که این سؤال‌ها به ذهنم رسیده؟(که همه میدونیم نه؛ اونم یک نه محکم. پس لازم نیست خیلی فاز روشنفکری برت نداره بیا پایین از منبر ذهنت؛ نگم همه انسان ها ولی خیلی از انسان ها با این ها دست و پنجه نرم کردن تازه اولین سوالاته)و پاسخ اون ها و شکل برخوردشان چطور بوده؟همینکه بفهمیم تنها نیستیم و قبل از ما هم کسایی بودن که با این سوالات برخورد کردن کافی است سوای هر پاسخی که براش پیدا کردن و به زندگی ادامه دادند و متوقف نشدند. همین فهمِ ساده، خودش یک آرامش می‌آورد. کمک می‌کند در کنار جست‌وجوی پاسخ‌ها، زندگی روزمره‌مان هم از ریتم نیفتد.مثلاً چند سالی هست که از گوشه و کنار کوچه و بازار می‌شنوم:مردم به هم رحم نمی‌کنند و روزگار، روزگار بدی شده قدیما کی اینطور بود!!(انگار همه چی خوش خرم بود به ما که رسید روزگار و داور اون وری غش کردن)اینکه روزگار بد شده فقط مربوط به دوره‌ی ماست؟بعد فیلم شیر سنگی را دیدم و تیتراژ پایانی‌اش با آن آواز بختیاری که می‌گفت:«مر زورِ، مر زورِخدا دونِ دورس ناجورِ»و همان یک نمونه کافی بود تا بفهمم این دوره ناجور و نامرد فقط مخصوص امروز نیست. نمی‌توانم بگویم دقیقاً در چه دوره‌ای یا چه سلسله‌ای، اما همین نشانه‌ها ثابت می‌کند که این دغدغه‌ها همیشه بوده‌، هست و خواهد.این کتاب هم از اون کتاب هایی ست که به ما می گوید تو تنها نیستی ...(حتی ممکنه سوالاتمون هم بیشتر کنه)</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 00:57:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جواب چیه حقیقت کدومه</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammadgoudarzi/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%DA%86%DB%8C%D9%87-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%DA%A9%D8%AF%D9%88%D9%85%D9%87-ssyazk6apmic</link>
                <description>از نوجوانی‌ام بود که برایم سوال شد که کدام راه درست هست و کدام غلط؟ کتاب های مدرسه جواب سوال هایم را نمی‌داد یا من حداقل نمی‌فهمیدمش، خانواده هم همینطور؛ چون گوشی شخصی هم نداشتم، اصلا این فکر به ذهنم نرسید که در اینترنت سرچ کنم ولی یک چیز رو خوب حس می‌کردم فشار نزدیکان غیر مذهبی و اوپوزیسیون در مقابل نزدیکان مذهبی و طرفدار که من هم مثل اون ها شوم اما چرا بشوم؟ چی شد که شما مذهبی شدید؟ و چی شد شما غیر مذهبی؟ دلیلتان چیه؟ از موافق حرف های تکراری و کلیشه ای که مدرسه هم همان را به خوردمان می داد، از غیر مذهبیون هم حرف هایی که تماما درست نبود اصطلاحا مغالطه بود یعنی جواب شبه درست را کامل درست جلوه دادن تا حرف خود را به اثبات برسانند( یادم هست یک بار عکس امام خمینی رو در کنار سفیر انگلیس بهم نشان دادن برای اینکه بگویند خمینی مزدور انگلیس بوده ولی برای من باور نکردنی بود که این شعار های مرگ بر انگلیس چیه؟ چه کسی دارد گول می زند من را چه عمدا یا سهوا؟ بعد از یکی از بزرگتر از خودم پرسیدم و اون گفت این سفیر انگلیس نیست فلانیه. خودم که سرچ کردم فهمیدم اره اون سفیر انگلیس نبود یکی از وزیرای دولت موقت بازرگان بود دقیق یادم نمیاد کی بود حدود ۶ سالی می گذرد. چندتا دیگر از شبهه ها مثل ماجرا عکس امام در ماه، موی امام لای قرآن و ... شنیدم که همه این شبهه ها اشتباه بود، از حرف های مذهبیون نمیگم چون انقدری برام جالب نبود که دنبالش را بگیرم که البته این از درد های جامعه ی ماست که تعداد نه چندان کم مذهبیون، منفعل و منزوی و حتی متحجر شدند که به واقع از شیعیان صفوی اند تا علوی البته مقداری از آن بخاطر باور بر برچسبی است که بخاطر دینداری به آنها زده اند که من به آن باور ندارم )پس ذهنم شد انبار بزرگی از سوال های بی جواب که کمرم را خم کرده بود و دیگه از دو طرف بریده بودم و فقط از سوال هایم فرار می‌کردم چون بلد نبود کجا دنبال سوال هایم بروم و با سرگرم کردن خودم با بازی از رو در رو شدن با آن ها می گریختم.این همه را گفتم تا منجی رو معرفی کنم که ازش زیاد شنیدید، شاید برای شما هم منجی باشد، اون چیزی نبود جز کتاب؛ از اون موقع بود که شعر دبستانی- من یار مهربانم دانا و خوش زبانم ... - تازه برام قابل درک شد و شد یار مهربان من. کاش این یار رو زود تر پیدا می کردم ولی خب ماهی رو هر موقع از آب بگیری تازه است.بهم کمک کرد از باتلاق افسردگی بیام بیرون، شرایط تنهایی پشت کنکور که کرونا هم کنارش بود رو تحمل کنم و در رشته و دانشگاهی که میخواستم قبول بشم، دیگه زیر فشار های قبل نباشم.حداقل الان میدونم کجا دنبال سوال هایم بروم و کتاب برایم شده مامنی برای یافتن حقیقت بی تعصب. سعی میکنم به چیزی تعصب نداشته باشم با اینکه سخت است پس از کتاب طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن(نوشته سید علی خامنه ای) خوانده ام تا کتاب پاسخ به تاریخ (نوشته محمد رضا پهلوی) امیدوارم بتوانم به طور عادلانه قضاوت کنم و به جواب سوال هایم برسم.</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 13:59:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب های روشن</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammadgoudarzi/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-bit1pauytlmj</link>
                <description>غریبان آشناحدود یک سالی می‌شود که دوست داشتم یادداشت‌هایی را که معمولاً در نوت گوشی یا لابه‌لای سررسیدهای تاریخ‌گذشته می‌مانْد، جایی منتشر کنم که غیر از خودم خواننده‌ای هم داشته باشد. این متن را در این صداقتی که در کتاب هم به وضوح دیده می‌شود، می نویسم ...اما چرا تا حالا این کار را نکرده‌ام و چرا شروعش با «شب‌های روشن» داستایوفسکی است؟ با اینکه کتاب‌های خوبی خوانده‌ام، این یکی برایم فرق داشت؛ ولی قبل از گفتنِ چرایش، لازم است کمی توضیح بدهم.برای همه‌مان پیش آمده که درباره بعضی آدم‌ها بگوییم «آدم خوبیه، قبولش دارم». اما چرا با بعضی‌ها رفیق می‌شویم؟ چون خواستنی‌اند؛ حسی دارند که معمولاً در همان برخورد اول، یا حتی نگاه اول، فهمیده می‌شود.در مورد غذا هم همین‌طور؛ خیلی غذاها خوشمزه‌اند، اما معمولاً یک یا دو غذا هست که وقتی به خانه برمی‌گردیم، دلمان می‌خواهد دقیقاً همان را در سفره ببینیم.کتابی که قبل از این تمام کردم «خرمگس» بود؛ کتاب خوبی بود، حتی خیلی خوب. اما «شب‌های روشن» آن کتابی بود که به دلم نشست، برایم خواستنی اش کرد، و همین باعث شد شوق بیشتری برای نوشتن درباره‌اش داشته باشم.به نظرم ارتباط ما با شخصیت‌های رمان‌ها و فهم آن‌ها، در نسبت با زندگی واقعی، معمولاً در سه حالت شکل می‌گیرد:اول، وقتی شخصیت را از خلال باورها و تجربه‌های خودمان می‌شناسیم؛ صدای ذهن: «عجب… انگار دقیقاً من رو توصیف می‌کنه.»دوم، وقتی او را از طریق آدم‌های دوروبرمان درک می‌کنیم؛ دوست و آشنا ، فک و فامیل. صدای ذهن: «اِ… فلانی هم دقیقاً همین‌طوریه؛ پس احتمالاً او هم این‌طور فکر می‌کنه که این‌جور رفتار می‌کنه.»و سوم، وقتی با شخصیت‌هایی در واقعیت روبه‌رو می‌شویم که ابتدا درکشان نمی‌کنیم؛ نمی‌فهمیم در ذهنشان چه می‌گذرد و چرا چنین رفتاری دارند اما رمان با باز کردن صندوقچه ذهن کاراکتر، کار ما را در درک آدم ها راحت تر می‌کند. صدای ذهن: «آها… حالا فهمیدم چرا اون، فلان کار رو کرد.»در این مرحله، کار ما قضاوتِ درست و غلط نیست؛ فقط فهمیدن است. همان‌طور که در زندگی واقعی هم، پیش از داوری باید چرایی رفتار انسان‌ها را فهمید. مثل الان که جامعه ملتهب است، اعتراض شکل می‌گیرد و گاهی مرز میان مطالبه و آشوب در هم می‌آمیزد. پیش از هر قضاوتی، فهمیدنِ چرایی مهم‌تر است. این را فقط به‌عنوان مثال آوردم.حالا این رمان هم برای من حکم همان حالت اول و نزدیک ترین غریبه به خودم یعنی خودم را به خودم آشنا میکنم ، انگار که این جملات، صدای ذهنم را نوشته بود و احتمالا همین باعث شد که برایم خواستنی شود.</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 17:10:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>