<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدرضا خراسانی زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mohammadrezakh6</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:01:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/131238/avatar/cx5TnR.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدرضا خراسانی زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@Mohammadrezakh6</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در ستایش تغییر</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammadrezakh6/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-qmfb6jthc9i8</link>
                <description>پیش نوشت: از سخنرانیای انگیزشی خیلی خوشم نمیاد. چون بیشتر دنبال القای تغییرن تا ایجاد باور. این متن رو بعنوان یک تجربه نگاشت بخونید.چند روز قبل و پس از گفتگو با دوستی در مورد تیپ های شخصیتی، رفتم سراغ تست خودشناسی mbti. به طور اتفاقی از آخرین باری که این تست را داده بودم، دو سال و یک روز میگذشت! بعد از دادن تست و مقایسه نتیجش با دو سال قبل، متوجه اختلاف فاحشی بینشون شدم. الآن در مورد تست نمی خوام صحبت کنم. کاریم به چقدر دقیق بودنش ندارم. اما از تغییر میخوام صحبت کنم. از یافتن خود! بالاخره در یک قالب و معیار ثابت، تغییر قابل سنجشه.بعد از دیدن این تغییر، خیلی جدی بهش فکر کردم و یه دور گذشته خودمو مرور کردم. چند سال قبل بخصوص دوران دبیرستان چندان آدمی اجتماعی نبودم. از حرف زدن تو جمع و بیشتر از اون از مسئولیت پذیری، میترسیدم! بیانم هم به شدت افتضاح بود. با ورودم به دانشگاه در دوران لیسانس، کمی وضع بهتر شد. اونجا ترس از مسئولیت رو تا حدی بهتر کردم. یعنی دیدم مدام در حال از دست دادن انواع و اقسام فرصت ها و علاقه مندی هام هستم. سر همین خودمو پرت کردم داخل کارها! به معنای واقعی پرت کردم!!! چقدرم اشتباه داشتم و سوتی دادم و گند زدم تو کارای مختلف ولی خب رفته رفته بهتر شد شکر خدا.تا اینکه ارشد اصفهان قبول شدم. اولش حس میکردم یکی از بدترین اتفاقات زندگیم افتاده، ولی بعد تبدیل به یکی از بهترین اتفاقات زندگیم شد! زندگی در اصفهان و دانشگاه صنعتی اصفهان و به خصوص خوابگاه، باعث شد تا بتونم اونچیزی که واقعا میخوام رو بروز بدم. اصلا خودم باشم. خود خود خودم. یک محمدرضای صرف. نه کسی بود که بازخواستم کنم چرا فلان کارو کردی یا نکردی، چرا دیر اومدی، زود رفتی، واسه چی اینو گفتی و هزاران گیر و بدتر از گیر دادن های بقیه، سرکوب های درونی و شکنجه های شخصی که خود آدم گاه خودآگاه و بیشتر ناخودآگاه به خودش وارد میکنه.سبک زندگیم تو اصفهان رو اونجور که خودم میخواستم ساختم. و به طرز شگفت آوری به لطف خدا و کمک چند نفر که تا آخر عمر بهشون مدیونم، همه چی با سرعت بالا تغییر کرد!مدتها بود که دوست داشتم اندوخته هایم از سال ها مطالعه رو بازگو کنم. اما به خاطر ضعف در بیان و ترس از صحبت نمی تونستم. در هفته سوم حضورم در خوابگاه، و دومین شب رفتن به نمازخانه خوابگاه که یا اوایل و یا کمی قبل از محرم بود، به امام جماعت خوابگاه که اصلا نمیشناختمش ولی با دیدنش ازش خوشم اومده بود، گفتم در مورد اصحاب امام حسین مطالعه داشتم و اگر موافق باشه نوشته هام رو بهش بدم و اون برای بچه ها بگه و بعد یهو گفت، خودت بیا بگو! با این حرف حاج آقا صالحی سالها ترس از صحبت اومد جلو چشمم. ولی دیگه بس بود. نمیدونم با چه جراتی چشم رو گفتم، ولی گفتم! اولین شب که قرار بود صحبت کنم رو یادم نمیره. برای اون ده دقیقه، چند ساعت تمرین کردم. با استرس زیاد رفتم. اولین جملات رو که گفتم دیگه همه چی تموم شده بود انگار، اون شب، تولد یک محمدرضای واقعی بود! که تصمیم گرفته بود به علاقه هاش میدون بده و ترساش رو فراموش کنه. اون صحبت ها بعدتر به کلی کار جذاب و خوب با کمک حاج آقا صالحی در همان نمازخانه و جاهای دیگه رسید. و دیگه مدام رو بیانم کار میکردم. واسه خودم جالب بود که پارسال تو یه جلسه ای، کسی از بیانم تعریف کرد و اصلا باورم نمیشد!تو این مسیر صحبت با مشاور هم خیلی بهم کمک کرد. باعث شد تا بهتر خودم رو بشناسم و بیشتر به خودم میدون بدم.تو این دو سه سال، گذاشتم روحم ازون انزوا دربیاد. در سلول برونگراییم رو باز کردم و بعد از یه مدت فهمیدم تا حالا چقدر الکی و اشتباه، خودمو متحمل حبس کرده بودم! تا قبل از این دوران خیلی اهل قضاوت بودم ولی الآن تا جاییکه بتونم درک میکنم. قبلا خودمو مجبور به بشین بچه دست نزن میکردم، ولی الآن میذارم رها باشم. البته این تغییرات رو در مقیاس با خودم میگم. شاید از نظر یسری که از سالها قبل منو میشناسن، همون موقع هم آمدم فعالی به نظر میومدم، اما خودم سرکوب خودم رو میدیدم ولی جرات نداشتم اینکارو نکنم!بخش زیادی ازین سرکوب، بخاطر ترس از قضاوت بود. ترس از گیر دادن ها. تو اصفهان چون کسی منو نمیشناخت، این ترس رو از همون اول دیگه نذاشتم شکل بگیره. سر خیلی کارها کلی حرف پشت سرم راه افتاد، ولی اصلا واسم مهم نبودن و نیستن.و نکته خیلی جالب برای خودم سن این تغییرات بود! این تغییرات از 24 سالگی شروع شد و تو 26 سالگی به اوج خودش رسید. دور و برم افراد زیادی از هم سن و سالام و یمقدار بزرگ تر و کوچکتر دیدم که نسبت به تغییر مقاومن. دقیقا مثل خودم قبل این اتفاقات. اما میشه، خیلی خوب و جدیم میشه اینکارو کرد!چند وقت پیش سر یه کاری کسی بهم گفت دیگه سنت برای قوی شدن تو این کار زیاده و تغییر سخته، و الآن تمام تلاشمو برای این تغییر و قوی شدن دارم انجام میدم:))آره خیلی از عوامل مثل خانواده، محیط های مختلف، ترس از قضاوت و ... باعث این خود حبسی میشن، کم و زیاد هممون تجربشون کردیم، ولی فقط ظلم به خودمونه. الآن که میبینم با این خود حبسی چه موقعیت هایی رو از دست دادم، ناراحت میشم، اما دیگه تموم شده، حسرت گذشته باعث میشه دیگه این فاجعه رو در حق خودم انجام ندم!مهم نیست چند سالمونه، مهم اینه که در زندان های درونمون رو باز کنیم!</description>
                <category>محمدرضا خراسانی زاده</category>
                <author>محمدرضا خراسانی زاده</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2020 08:32:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه به چاپ سخنرانی ها!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammadrezakh6/%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%BE-%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7-ykaxwi1sgzlr</link>
                <description>باید بر کتابی نقدی مینوشتم. کتابی با موضوع و مطالب بسیار بسیار عالی اما یک مشکل بسیار بزرگ هم داشت! کتاب پیاده سازی یک سخنرانی بود بدون اینکه تدوینی بر مطالب انجام بشه. این فقط پیاده سازی مطالب سخنرانی و چاپ بعنوان کتاب، خیلی اذیت کننده بود. به طور کلی، یکی از مشکلات جدی در برخی کتاب ها، پیاده سازی صرف سخنرانی ها و چاپشان به عنوان کتاب، بدون کوچک ترین تدوینی در مطالب است. این مشکل اساسی را در کتب زیادی از افراد متفکر و سرشناس شاهد هستیم. بدیهی است که بین بیان یک مطلب در سخنرانی با بیان همان موضوع در یک کتاب، تفاوت های زیادی است. در سخنرانی، شخص سخنران بنا به فضای جلسه و موارد مختلف، به خصوص صحبت در لحظه و عموماً بدون خواندن از روی یک نوشتۀ کامل، ممکن است مطلبی را فراموش کند و یا بخشی از صحبت را به فراخور جلسه چندبار تکرار کند، در حالی که در یک اثر نوشته شده، همان شخص امکان ویرایش چندباره مطالب و حذف و اضافه برخی قسمت ها را دارد؛ کاری که حال، وظیفۀ ناشر است و او باید این تدوین را انجام دهد. به عنوان نمونه، تکرار بیش از حد برخی جملات و یا حتی مثال ها در چند صفحه پشت سر هم که به خاطر جنس سخنرانی و بیان، این اتفاق می‌افتد، زیاد مشاهده می‌شود. و این رخداد برای مخاطب خسته کننده و اذیت کننده می باشد. ناشران مختلفی که به امر چاپ و انتشار کتاب از روی سخنرانی های علما و دانشمندان مشغول هستند، به طور خاص باید بر مسئله تدوین سخنرانی اهتمام جدی بورزند و با رعایت اصول ادبیاتی و نوشتاری، در عین حفظ مطالب بیان شده توسط سخنران، فرم مناسب را برای یک اثر چاپی به آن بدهند تا این مفاهیم بیان شدۀ ارزشمند، بیش از پیش قابل استفاده باشند. اینطور که متوجه شده ام، برخی دفاتر حفظ و نشر آثار علما، مانع ازین اتفاق میشوند. و واقعا افسوس ازین کوته بینی که باعث کم شدن اثرگذاری مطالب خوب و مفید می شود.</description>
                <category>محمدرضا خراسانی زاده</category>
                <author>محمدرضا خراسانی زاده</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 18:19:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از أَسْأَلُک اول تا أَهْلَ الْکِبْرِیَاءِ آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammadrezakh6/%D8%A7%D8%B2-%D8%A3%D9%8E%D8%B3%D9%92%D8%A3%D9%8E%D9%84%D9%8F%DA%A9-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AA%D8%A7-%D8%A3%D9%8E%D9%87%D9%92%D9%84%D9%8E-%D8%A7%D9%84%D9%92%DA%A9%D9%90%D8%A8%D9%92%D8%B1%D9%90%DB%8C%D9%8E%D8%A7%D8%A1%D9%90-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-uchhthkpjkhl</link>
                <description>قبل مهمونیا عموما همه در حال بدو بدوایم. از کِی و چجور بریم تا چی بپوشیم و بدو دیر شد! اما این مهمونی بدوبدوش فرق داره. از چشم دوختن دم غروبی به تلویزیون واسه فهمیدن اول ماه شروع میشه و چند ساعت بعدش در یک ساعت غیر معمول سر سفره نشستن و اللهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ کَمَالِکَ بِأَکْمَلِهِ وَ کُلُّ کَمَالِکَ کَامِلٌ... بعدشم بدو الآن اذانه و دیگه چیزی نخور و این حرفا. با اللهُمَّ أَدْخِلْ عَلَى أَهْلِ الْقُبُورِ السُّرُور و یَا عَلِیُّ یَا عَظِیم جلو میریم تا الف الله اکبر صلاه مغرب و خرما یا بامیه یا حتی جرعه آبی سر سفره افطار. میریم تا یا مجیر وسط ماه مبارک و کریم آل طه که هممونو اطعام میکنه. چند شب بعدش سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلّا اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ، و مصحف بر سر گرفته و بک یا الله و بمحمد و ... شرمندگی نزد مولا علی و فزت و رب الکعبش که او امام و ما شیعه؟!و پشیمانی و تلاش برای جبران ان شاءالله.و آخرشم اللهُمَّ أَهْلَ الْکِبْرِیَاءِ وَ الْعَظَمَةِ وَ أَهْلَ الْجُودِ وَ الْجَبَرُوت و صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت!از أَسْأَلُک اول جوری بچینیم که سر أَهْلَ الْکِبْرِیَاءِ آخر حسرت نخوریم...</description>
                <category>محمدرضا خراسانی زاده</category>
                <author>محمدرضا خراسانی زاده</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2020 10:07:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاه گروه بندی هری پاتر و ماه رمضان!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammadrezakh6/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86-lpakikre7wfk</link>
                <description> از پدیده های جذاب دنیای هری پاتر، کلاه گروهبندیه. کلاهی که در بدو ورود به هاگوارتز بچه ها باید رو سرشون بذارن و کلاه با توجه به ویژگیاشون، اونا رو به یکی از چهار گروه گریفندور، ریونکلاو، هافلپاف و اسلیترین می‌فرسته.واسه ما هم گروهای زیادی هست که میتونیم توشون باشیم.متقین، صالحین، مومنین، محسنین و... یا ازونور مشرکین، کافرین،مسرفین و...چند روز دیگه ماه رمضونه، یکاری کنیم آخر رمضون اگه کلاه گروهبندی خدا روی سرمون قرار گرفت، شرمنده نشیممثل هری که میگفت اسلیترین نه، مام بخوایم که جزء گروه سرکشا و طاغی ها نباشیم...</description>
                <category>محمدرضا خراسانی زاده</category>
                <author>محمدرضا خراسانی زاده</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2020 16:47:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ و آرامش</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammadrezakh6/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-c1umpsjhdude</link>
                <description>هم حین خواندن کتاب و هم زمان دیدن فیلم هری پاتر و شاهزاده دورگه، با صحنه مرگ دامبلدور گریه کردم. تراژدی مرگ دامبلدور یکطرف، التماسش به اسنیپ یکطرف. اما وقتی بعد از خواندن یادگاران مرگ و مشخص شدن همه اتفاقات، دوباره این صحنه را دیدم، آرامش دامبلدور حین مرگ خیلی واسم بلد شد. آرامشی از سر رضایت.شانزده فروردین سال قبل، صدای فریادی در لابی طبقه پیچید. همسایه با گریه میگفت بچم مرد. یکی از سه قلوهای چهارسالش سرطان خون داشت. سریع داخل اتاق خانه شان شدم. چند نفر از همسایه ها هم آمده بودند ولی فقط مبهوت نگاه میکردند. از اندک اطلاعات کمکهای اولیه ای که داشتم، کمک گرفتم و همزمان به اورژانس زنگ زدم و جز یکی، همه را از اتاق بیرون کردم. علائم حیاتی نداشت. به متصدی اورژانس پشت تلفن گفتم ولی گفت ماساژ قلبی بهش بده تا مامور ما برسه. هفت دقیقه طول کشید تا بیاد. در این بازه و حین کار به چهره فرشته کوچولو نگاه میکردم. منبع آرامش بود. اولین بار نبود کسی که تازه فوت شده بود را میدیدم، اما اینبار فرق داشت. معصوم بود. دقایق سنگینی را میگذراندم ولی آرامشی که از چهرش میگرفتم خیلی خاص بود. لحظه آخر ناخودآگاه بوسیدمش و رفت تا زندگی بهتری داشته باشد.تا حالا سه بار از کنار مرگ عبور کردم. به لطف خدا، صدم ثانیه ها و میلیمترها از مرگ نجاتم دادند و فقط چشمک همراه با لبخند حضرت عزرائیل را دیدم. از تصادف سنگینی که بعدش ماشین ما روی گارد ریل وسط اتوبان رفته بود، تا رفتن داخل شیشه و گیر کردن گردنم دقیقا زیر یک تکه تیزش و ... .تجاربی جالب، همراه با پیک هیجان و باعث فکر کردن بیشتر به زندگی.این روزها که درگیر نجات خودموان از این مهمان ناخوانده ایم، یک مقدار به زندگی بیشتر فکر کنیم. آرامش حین مرگ، بدون آرامش در زندگی بدست نمیاد. منظور از آرامش زندگی، آسایش و رفاه نیست، درست بودن، با مرام زندگی کردن، لوتی بودن، رفاقت کردن، خلق لحظات شاد و آرامش بخش واسه خودمون و بقیه و امثال این مسائل همه کنار هم آرامش ساز و آرامش زا هستند. آرامش در لحظه خلق کنیم. هیچ چیزی به اندازه شادی های کوچک مستمر، نمیتوانند آرامش کلی ایجاد کنند. هنوز وقت هست، حواسمان به زندگی باشد، این مسئله را درست کنیم، موقع دیدار با حضرت عزرائیل هم بهمان خوش میگذرد.</description>
                <category>محمدرضا خراسانی زاده</category>
                <author>محمدرضا خراسانی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2020 17:32:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناتور جامعه</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammadrezakh6/%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-ozjppltbhslo</link>
                <description>-مستقیم؟!-بله بفرمایید.-سلام خسته نباشید-سلامصدای رادیو: رئیس سازمان ... از افزایش قیمت­ها خبر داد...معاون وزیر امور خارجه در مورد ادامه مذاکرات 5+1 گفت...-آقا دیدین چه وضعی شده؟!! گرونی و بدبختی و ... این مسوولای بوق! هم که همش حرف میزنن.-آره بابا. اصن هیچی سر جاش نیست. بنظر من! باید بجای این کارا برن سراغ...احتمالا تا به حال شاهد این دست مکالمات در تاکسی­، صف نانوایی و کلا تجمعات مختلف در سطح شهر بوده­اید. تقریبا تمام ما ایرانی­ها در انواع و اقسام مسائل اقتصادی، سیاسی از جنبه داخلی و خارجی، ریز مذاکرات مختلف، مسائل فرهنگی و اجتماعی و ... بصورت کاملا کارشناسانه نظر می­دهیم. خیلی هم در این زمینه­ها ادعا داریم! اما این تحلیل­ها و ادعاها پشتوانه­ای هم دارند؟و مشکل دقیقا همینجاست. برای بررسی تخصصی نیاز به دانش است. دانشی که یا باید بصورت آکادمیک بدست آمده­باشد و یا با مطالعات دقیق و هدفمند...و سوالاتی اساسی: چقدر مطالعه داریم؟ کتاب در زندگی ما چه جایگاهی دارد؟با توجه به اوضاع جامعه، بنظر پاسخ &quot;تقریبا هیچ&quot; برای هر دو سوال بالا مناسب می­آید.و در گفت­وگوها دلیلی که عموما ذکر می­شود، نداشتن وقت است. و در کنار آن هم گرانی کتاب.اما در مورد وقت نداشتن میتوان گفت که بیشتر بهانه است! با یک برنامه­ریزی کوچک هم میتوان لا­به­لای کارهای روزانه، زمان­هایی برای مطالعه پیدا کرد. اگر سر و کارتان به مترو یا اتوبوس خورده باشد، حتما انواع و اقسام آدم­ها را دیده­اید که در حال دیدن در و دیوار و هوا هستند! یا نوشته­های تبلیغاتی را هزار بار مرور می­کنند. در این بین اگر کسی کتاب یا روزنامه­ای را باز کند، در یک آن ده­ها بل صدها جفت چشم با زوم حداکثری مشغول خواندن مطالب آن می­شوند!!!با دیدن این وضع، شاید بد نباشد کسی به مردم بگوید که اسم این­ها کتاب و روزنامه است و حتی شما هم می­توانید آن را داشته باشید!یا قطعا بارها پیش آمده که در اداره­ای، بانکی و یا مکان­هایی از این دست معطل شد­ه­اید و هیچ کاری هم برای انجام دادن ندارید. این موقع است که گوشی­ها از جیب درمی­آیند و نوبت به بازی­های جذاب! می­رسد.واقعا کار سختی نیست که هرکسی کتاب مورد علاقه خودش را در کیف خود داشته باشد تا در مترو یا اتوبوس و یا هرجای دیگری که بدلایل مختلف مشغول نظاره اطراف است، مطالعه داشته باشد.در مورد بحث هزینه هم بله کتاب ارزان نیست. اما به راحتی و با استفاده از انواع و اقسام کتابخانه­های عمومی سطح شهر و همچنین نرم افزارهای موجود کتاب الکترونیک، می­توان این مشکل را هم برطرف کرد.مطالعه در بین مردم ما بسیار کم است. در این بین تعدادی که کم هم نیستند مشغول مطالعه رمان­هایی هستند با درون­مایه مثلث­ها یا حتی مربع­ها یا حتی­تر دایره­های عشقی!!کتاب­هایی که مطالعه بیش از حدشان ضربه زننده­است.در مورد این­که چه بخوانیم، علاقه فاکتور خوبی­است. در زمینه­ای که دوست دارید با جستاری کوتاه کتاب­های مناسب در آن زمینه را بیابید و شروع کنید. شروع کنید تا جامعه شروع کند و تکانی بخورد...یک دشت بزرگ را تصور کنید که مردم در آن زندگی می­کنند. دور دشت پرتگاه­های خطرناکی وجود دارد که افرادی ناآگاهانه و گاه آگاهانه سمت آن­ها می­آیند. کنار این پرتگاه­ها، ناتوری وجود دارد که مراقب است. ناتوری به نام کتاب...پ.ن. ناتور به معنای نگهبان می­باشد. تیتر و پاراگراف انتهایی برداشتی است از کتاب &quot;ناتور دشت&quot; نوشته &quot;جی.دی.سلینجر&quot;.</description>
                <category>محمدرضا خراسانی زاده</category>
                <author>محمدرضا خراسانی زاده</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2020 17:14:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه هایی از امام زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammadrezakh6/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-sjrmgvg99wxb</link>
                <description>امام زمان سه نامه به شیخ مفید نوشته اند. گلچینی از هرکدام در زیر آمده است:نامه اول:· از تمام حوادث و ماجراهایی که بر شما می‌گذرد کاملاً مطلع هستیم و هیچ چیزی از اخبار شما بر ما پوشیده نیست. از خطاها و گناهانی که بندگان صالح خداوند از آنها دوری می‌کردند ولی اکثر شما مرتکب شدید باخبریم.· از عهد شکنی‎ها و پشت‌ سر گذاشتن عهد و پیمان‎ها با اطلاعیم (که همین عوامل موجب بدبختی و دوری شما از حریم ولایت شده است). گویی اینها از لغزش‎های خود خبر ندارند، با همه گناهان، ما هرگز امور شما را مهمل نگذاشته، شما را فراموش نمی‌کنیم و اگر عنایات و توجهات ما نبود، مصائب و حوادث زندگی شما را در بر می‌گرفت و دشمنان شما را از بین می‌بردند.· پس، از خداوند بترسید و تقوا پیشه کنید و به خاندان رسالت مدد رسانید.· من ولی خدا هستم، سعادت پویندگان راه حق را تضمین می‌کنم. پس سعی کنید اعمال شما طوری باشد که شما را به ما نزدیک سازد و از گناهانی که موجب نارضایتی ما را فراهم نماید بترسید و دوری کنید.· امر قیام ما با اجازه خداوند به طور ناگهانی انجام خواهد شد و دیگر در آن هنگام توبه فایده‌ای ندارد و سودی نبخشد.· عدم التزام به دستورات ما، موجب می‌شود که بدون توبه از دنیا بروند و دیگر ندامت و پشیمانی نفعی نخواهد داشت.نامه دوم:· خداوند (بر اساس حكمت خویش) برای ما و پیروان با ایمانمان، صلاح اندیشیده است، تا هنگامی كه حكومت دنیا در دست فاسقان و استبدادگران است، در مكانی دور از قلمرو بیدادگران سكونت گزیده‎ایم، اما بر اوضاع و اخبار شما و جامعه شما به خوبی آگاهیم.· چیزی از رخدادهای زندگی شما بر ما پوشیده نمی‎ماند و شرایط غمبار و دردناكی كه شما بدان گرفتار آمده‎اید، آنگونه كه هست برای ما شناخته شده است؛ از آن زمانی پیمان فطرت را به گونه‎ای پشت سر انداختید كه گویی هرگز بدان آگاه نیستید و آنگاه (به كیفر گناهان) به این شرایط غمبار و خفت انگیز گرفتار گشتید.· ما از سرپرستی و رسیدگی به امور شما كوتاهی نورزیده و یاد شما را از صفحه خاطر خویش نزدوده‎ایم؛ كه اگر جز این بود، موج سختی‎ها بر شما فرود می‎آمد و دشمنان بدخواه و كینه‎توز، شما را ریشه كن  می‎ساختند.· پس پروای خداوند را پیشه سازید و از ما پشتیبانی كنید تا شما را از فتنه‎ای كه به سویتان روی آورده است و شما اینك در لبه پرتگاه آن قرار گرفته‎اید نجات بخشیم.· از كارهایی كه ناخوشایند و موجب خشم و ناراحتی ما می‎گردد، به شدت دوری جویید، چرا كه فرمان مرگ بطور ناگهانی فرا می‎رسد، در شرایطی كه بازگشت و توبه سودی نبخشیده و پشیمانی از گناه و زشتكاری، او را از  كیفر عادلانه ما، رهایی نخواهد داد.نامه سوم:· قلب‎های دوستان ما به دعای ما به بارگاه خدا، آرامش و اطمینان یابد و آسوده خاطر باشند كه خداوند آنان را بسنده است و گرچه درگیری‎های هراس‎انگیزی، آنان را به دلهره می‎افكند، اما از گزند آن عنصر تبهكار در امان خواهند بود و سرانجام، كار با دست توانا و ساخت تدبیر نیكوی خدا - تا هنگامی كه پیروان ما از گناهان دوری گزینند - شایسته و نیكو خواهد بود.· هر كس از برادران دینی‎ات، پروای پروردگارش را پیشه سازد و آنچه را به گردن دارد به صاحبان حق برساند، در فتنه نابود كننده و گرفتاری‎های تیره و تار و گمراهگرانه، در امان خواهد بود و هر آن كس كه در دادن نعمت‎هایی كه خداوند به او ارزانی داشته، به كسانی كه دستور رسیدگی به آنان را داده است، بخل ورزد، چنین كسی در این جهاد و سرای دیگر، بازنده و زیانكار خواهد بود.· دوست واقعی! اگر پیروان ما - كه خدای آنان را در فرمانبرداری خویش توفیق ارزانی بدارد - براستی در راه وفای به عهد و پیمانی كه بر دوش دارند، همدل و یكصدا بودند، هرگز خجستگی دیدار ما از آنان به تأخیر نمی‎افتاد و سعادت دیدار ما، دیداری بر اساس عرفان و اخلاص از آنان نسبت به ما، زودتر روزی آنان می‎گشت.· از این رو جز برخی رفتار ناشایسته آنان كه ناخوشایند ما است و آن عملكرد را زیبنده اینان نمی‎دانیم، عامل دیگری ما را از آنان دور نمی‎دارد.احتجاج ج 2، ص 597، بحارالانوار، ج 3، ص 175</description>
                <category>محمدرضا خراسانی زاده</category>
                <author>محمدرضا خراسانی زاده</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2020 13:54:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک امیدوار به آمدن نامه هاگوارتز!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammadrezakh6/%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B2-jz0iwdhqu8xp</link>
                <description>اگر هری پاتریست باشید، حتما این آرزو را بارها و بارها کرده اید: یعنی میشه یه روز نامه هاگوارتز واسه منم بیاد؟؟شماها را نمی‌دونم ولی به شخصه هنوز هم در سن 27 سالگی این آرزو را دارم! در محوطه دانشگاه صنعتی اصفهان که دوران کارشناسی ارشد را آنجا گذراندم، یک موقع هایی شب ها جغد می‌دیدیم و مگر دیگر امکان داشت جلوی تخیلم را بگیرم؟! هرآن منتظر بودم که سمتم بیاید و نامه را بیندازد و از داخلش آدرس کوچه دیاگون را ببینم که مثلا بجای پاتیل درزدار باید می‌رفتم کافه نادری. یا بعدتر در میدان راه آهن دنبال دیوار معروف میگشتم تا به سکوی نه و سه چهارم برسم. و مدام ازین دست تخیلات به ذهنم میرسید و میرسه و چقدر این اتفاق شیرین، امید بخش و انرژی دهندست. متاسفانه خیلی از افراد را می‌بینم که در تخیلشان را بسته اند!تخیل که از یادمان بره، امید، تلاش، ایده پردازی، ساختن، اصلاح و پیشرفت هم به دنبالش میرود. بدون تخیل یعنی همینی که هست، هست. اصلا جز این را نمیبینیم. شاید چوب جادوی مغز پر ققنوس و چوب خاس نداشته باشیم، ولی وقتی تخیلمان قوی باشد، با ذهن هایمان ایده های جادویی خلق و پیاده میکنیم. امید داشتن به آمدن نامه هاگوارتز یعنی من هنوز زنده ام! و عاشق تخیل و تغییر و ساختن چیزی هستم که دوستش دارم. من هاگوارتز خودم را میسازم!فانتزی اینجاهاست که زندگی ر دگرگون می‌کند، حواسمان بهش باشد!#زندگی_با_چاشنی_فانتزی</description>
                <category>محمدرضا خراسانی زاده</category>
                <author>محمدرضا خراسانی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 16:06:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عمرسعد شناسی با چاشنی فرحزاد و دربند!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammadrezakh6/%D8%B9%D9%85%D8%B1%D8%B3%D8%B9%D8%AF-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%AD%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D9%86%D8%AF-lpiwlwhue7bx</link>
                <description>عمرسعد کاملا امام حسین را میشناخت. حتی طبق برخی از نقل ها، در مدینه و دوران کودکی بچه محل و همبازی هم بودند!ولی دلبسته به معاویه و قدرت و ثروت بود. زمانیکه امام حسین در راه کوفه بودند، در منطقه ری شورش شد و قرار بود عمرسعد برای خواباندن شورش برود و بعد هم حاکم ری شود. حالا ری کجاست؟ ری با اغماض یعنی همین تهران خودمان. حتی همان موقع هم وسوسه انگیز بود. محیط کوفه گرم و خشن بوده و هست! اما در ری و در کنار حکومت، بالاخره آخر هفته ها سری به دربند و فرحزاد هم میزد و شاید آن موقع هم تهران مثل امروز جذابیت های بصری خاص خودش را داشته! القصه عمر در حال آماده شدن برای رفتن به ری بود که ابن زیاد گفت اول حسین بعد ری! عمر اصلا نمی‌خواست با امام بجنگد. روز چهارم محرم به کربلا می آید و بیشتر وقت را به دست دست کردن می گذرند. حتی روز هشتم محرم در نامه ای به ابن زیاد مینویسد که امام را رها کنیم و بگذاریم به حجاز برگردد. شب نهم امام پیکی برای عمر میفرست تا قرار ملاقاتی ترتیب دهد. شب هر دو در محلی بین دو سپاه همراه چند نفر دیگر می آیند و نقل به مضمون امام ازش میپرسند مشکلت دقیقا چیه که اینجایی؟ عمر از ترسش نسبت به خانواده و اموال و زمین هایش در کوفه میگوید و امام تضمین میکنند اگر این وضع را جمع کند، هم بوسیله شیعیان خانوادشو نجات بدن هم در مدینه به او زمین و مال بدهند. عمر باز سوسه میاد. اینجا امام میگن من که میدونم تو گیرت حکومت ری هستش ولی بدون حتی از گندمش هم نمیخوری! که بعد عمر با بی تربیتی گفت جوی ری برای من کافی است!!فرداش شمر با دستور جنگ میاد و به عمر میگوید اگر نمیتوانی بجنگی، ابن زیاد گفته که من فرمانده بشم. عمری که تا چند روز قبل نمی‌خواست جنگی شود، حالا فقط بخاطر حکومت ری، در دستور حملش اینطور میگوید: ای لشکریان خدا بشتابید! شما را مژده باد به بهشت!!!عمر حتی موقع شهادت امام گریه هم میکند ولی ری برایش مهمتر بود. چند سال بعد مختار آمد و عمر با حسرت ری و حکومت و... کشته شد! همان شب نهم میتوانست خودش را نجات دهد ولی گیر کرد! نه دنیاش درست شد نه آخرتش. ما بعیده یزید و ابن زیاد بشیم، ولی خطر عمر سعد شدن و تصمیم غلط بشدت در کمینه!!پ.ن. شاید بگید الآن چه وقت این حرفاست، اتفاقا الآن وقتشه. دهه اول محرم و ادامش انقدر انباشت اطلاعات زیاده که فرصت تحلیل نیست، الآن باید خوند و فکر و بحث کرد. تو محرم کار زیاده!</description>
                <category>محمدرضا خراسانی زاده</category>
                <author>محمدرضا خراسانی زاده</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 15:20:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور سن حضرت عباس باعث شد تا به همه اعتقاداتم شک کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammadrezakh6/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B3%D9%86-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D8%B4%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA%D9%85-%D8%B4%DA%A9-%DA%A9%D9%86%D9%85-dvdf3pjdeyez</link>
                <description> ازونا نبودم که از قبل سن تکلیف و حتی بلافاصله بعدش نمازامو کامل بخونم. (حالا ماجرای نمازخون شدنمم جالبه یبار شاید گفتم) و اطلاعات دینیمم در حد مدرسه و تلویزیون و حالا محرم یه هیئتی میرفتیم و اینا بود. اطلاعاتی که بصورت پیشفرض واسم درست بودن. دوم دبیرستان بودم که سریال طفلان مسلم پخش میشد. وسط دیدنش سر اینکه درموردشون چیزی نمیدونم، بهم برخورد و رفتم سراغ کتابخانه و کتابی در مورد زندگانی امام حسین و گشتم و اطلاعاتی از طفلان مسلم رو توش خوندم. کتابه واسم جالب اومد و مشغول خوندنش شدم.  دوران کودکی و نوجوانی چه از معلما چه از تلویزیون و... داستانیو چند بار شنیده بودم. اینکه امام حسین و حضرت عباس بچه بودن و بازی میکردن تو کوچه و امام علیم اونجا بودن. امام حسین میگه من تشنمه. تا امام علی به قنبر بگن برو آب بیار، حضرت عباس بدو بدو میره آب میاره و ... این داستانو دوست داشتم و کلی حس داشت واسم. ولی تو اولین صفحات این کتاب فهمیدم اختلاف سنی امام و حضرت عباس، بیست و چند ساله! ذهنم رفت رو داستان دوست داشتنیم. اینا که نمیتونن هم بازی باشن!!! بعد این همه مدت کل حسم ترکید. ورق زدم. چندتا تناقض دیگه بین کتاب و دانسته هام پیدا کردم. تنم میلرزید!! در لحظه به همه چی شک کردم!! به همه چی!! تو مرحله شک یا انقدر جراتشو نداشتم یا یچیزی مانعم میشد که نمازمو ترک نکردم. از فرداش تو کتابخونه مدرسه هرچی مقتل بود برداشتم خوندم و کم کم تاریخ اسلام جای خودشو تو مطالعاتم باز کرد. حتی رفتم تورات و انجیل و منابعی از اهل سنت و... رو طی چندین سال خوندم. سعی کردم پله پله خودمو بسازم. این کلی بحث، صحبت، سفرها و... هم کلی کمک کردن. به لطف خدا از دیدگاه صفر و صدی بشدت دور شدم و عقاید، افکار، تجارب و داشته هایی ساختم که هنوز میدونم کلیییی راه هست که باید رفت و مطالب که باید یاد گرفت و هیچوقت تمومی نداره. و یاد گرفتم مدام دانسته هامو در معرض پرسش و نقد بذارم که نکنه یوقت درجا بزنم. و یا پسرفت کنم! بزرگترین پسرفت، پیشرفت نکردنه. دور و برم پر از آدماییه که تو همون مرحله شک موندن و گیر کردن. و نخواستن یا نشده که برطرفش کنن. و اون شک مثل خوره همه اعتقاداتشون رو میخوره. تو شک موندن بدترین کاره...</description>
                <category>محمدرضا خراسانی زاده</category>
                <author>محمدرضا خراسانی زاده</author>
                <pubDate>Sat, 28 Mar 2020 20:19:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین وسیله سفر</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohammadrezakh6/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%84%D9%87-%D8%B3%D9%81%D8%B1-b6fysidijqqq</link>
                <description>برای سفر کردن، وسایل مختلفی موجود است. ممکن است کسی با ماشین شخصی به سفر برود یا با قطار، اتوبوس، کشتی و هواپیما. هرکدام هم مزایا و معایب خاص خودش را دارد. اما همه آن­ها یک عیب بزرگ و مشترک دارند: صرفا در همین زمان می­توانند ما را سیر دهند! پس گذشته، جهان­ های موازی، دنیاهای فانتزی و تخیلی و ... چه؟اشتباه نکنید! دنبال ساختن ماشین زمان نیستم! این وسیله سفر در دسترس همه ما قرار دارد! چه بسا تا به حال با آن سفر هم رفتیم، اما از این منظر به آن نگاه نکرده باشیم.کتاب!بله درست خوانده اید. کتاب؛ همان جانداری که عموما در طاقچه­ ها جا دارد و از هوا و خاک تغذیه می­کند و صاحبانش هر از چندی با پارچه­ ای تمیزش می­کنند و حتی دیده شده جهت زیبایی هرچه بیشتر منازل، با کمد و مبلمان و ... نیز ست­شان می­ کنند!این عزیزِ دل، بهترین وسیله برای سفر در ابعاد و جهان ­ها مختلف است. ما با کتاب می­توانیم هم در تاریخ سفر کنیم هم در جغرافیا و هم همزمان در هر دو!در اندیشه های افراد گوناگون سیر داشته باشیم و با اندیشمندان به بحث و گفتگو بنشینیم. در تخیل دیگران پرواز کنیم و حتی دنیای فانتزیشان را آنطور که دوست داریم برای خودمان تغییر دهیم.شاید بپرسید چطور امکان دارد؟ بگذارید برای­تان از تجربه های سفرهایم با کتاب بگویم:وقتی قرآن و همچنین کتاب مقدس (تورات و اناجیل) را می­خواندم، در کنار تمام معارف و احکام و مسائل فکری که دارند، در تاریخ و جغرافیا سفر کردم و همراه با حضرت آدم خلق شدم، کنار نوح نبی سوار کشتیش شدم، با حضرت ابراهیم درون آتش رفتم و همراه با بنی اسرائیل از دریا رد شدیم.یا هنگام خواندن کتاب سیمای زنی در میان جمع اثر هاینریش بل، در برلین زمان جنگ جهانی دوم زندگی کردم و در بمباران­ ها در تلاش برای حفظ جانم بودم.وقت خواندن کتاب چادر کردیم رفتیم تماشا، همراه با عالیه خانم شیرازی از کرمان به بندرعباس رفتم و سپس با کشتی به بمبئی سفر کردیم و چند روزی آن­جا ماندیم و سپس باز در سفری دریایی به بندر جده و بعد مکه رفتیم. آن­جا حج تمتع را به جا آوردیم و بعد به مدینه و بعدتر با سختی بسیار به عراق و زیارت نجف، کربلا، سامرا و کاظمین رفتیم. از مرز زمینی به ایران و تهران رسیدیم و در راه پولمان تمام شد. یک سال و اندی هم در تهران در دربار ناصرالدین شاه و خانه های بزرگان مختلف زندگی کردیم و دوباره به کرمان برگشتیم.با خواندن کتاب خوشه­ های خشم و عامه پسند و همچنین بیوتن، به آمریکا سفر کردم. آن هم در زمان­ه ای مختلف و در هر سفر اتفاقات گوناگونی برایم افتاد.وقتی که نهج البلاغه را می­خواندم، انگار که کنار حضرت علی نشسته­ ام و مولا برایم خطبه می­خواند. همراه حضرت به جنگ­هایش رفتم و در اتفاقات مختلفش شریک شدم. در معارفی که می­گفت سیر کردم و چقدر این سفر خوب بود.حین مطالعه کتاب رشد صفایی حائری، مدام با خود او وارد بحث و سوال و گفتگو می­شدم.و سفرهایی دیگر به تواریخ باستان مصر، روم، یونان، ایران، قرون وسطی، و مناطق مختلفی در ایران، شرق و غرب و شمال و جنوب این دنیا داشته­ام که همه و همه با کتاب بوده.با مطالعه یک کتاب، صرفا مطالب درون آن را نمی­خوانیم، بلکه تمامی اتفاقات و ماجراها را تجربه و لمس می­کنیم و احساسات را می­چشیم و انگار که چندین و چند بار در زمان­ و مکان­های مختلف زندگی می­کنیم.</description>
                <category>محمدرضا خراسانی زاده</category>
                <author>محمدرضا خراسانی زاده</author>
                <pubDate>Wed, 25 Mar 2020 15:36:17 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>