<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدرضا فرهادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mohi_moon</link>
        <description>دنیایی که برای خودم ساخته‌ام تشکیل شده از ادبیات و کتاب‌ها و صداها و تصویر‌هاست. مثل همیشه شاید در تعریف خودم بتوان گفت کتابفروش، پادکستر و علاقه‌مند به نوشتن و تئاتر و موسیقی.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 02:45:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/746872/avatar/2EmEgN.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدرضا فرهادی</title>
            <link>https://virgool.io/@Mohi_moon</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تا سرخی من چه باشد؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohi_moon/%D8%AA%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-hzuegnmio3kh</link>
                <description>:من، محمدرضا فرهادی در گرمای کلافه‌کنند‌ی تیرماه هزاروچهادصدوسه به‌واسطه‌ی حلقه‌ی مطالعاتی شایر دغدغه‌ی بزرگم مسئله‌ی #آنتیگونه شده. در این زمانه، در این وقتِ بی‌سامان چگونه می‌توان به آنتیگونه اندیشید؟مخاطب می‌تواند احساتی شود در برابر کنش و سرانجام آنتیگونه؟ نیاز به احساسات هست یا ادامه‌ی کنش؟اندیشه‌ای که کارکردی داشته‌باشد. کنشی باشد در ابعاد خود، همچون شخصیت آنتیگونه. دست‌کم در ذهن من کار کند، جریان پیدا کند، همچون رود. دست‌به‌دامن نوشته‌های پیشین شده‌ام. چه کسانی چگونه به در وقتِ خود به آنتیگونه اندیشیده‌اند؟ چه شکلی دارد این فکر کردن؟ قهرمانِ تراژدی همچنان قهرمان باقی‌مانده یا میزان حقیر شدنش صعودی چشم‌گیر پیدا کرده؟ چیوری میاگاوا یک ژاپنیِ اهلِ آمریکا که سال‌ها در حوزه‌ی نمایشنامه‌نویسی و دراماتورژی تجربه دارد، متنی نوشته به‌نام سرخی آنتیگونه.سرخی آنتیگونه با ترجمه‌ی فرید منوچهریان منتشر شده در نشر محترم نیلا. در این نمایشنامه‌ی کوتاه میاگاوا دغدعه‌اش مسئله‌ی تاریخی هویتی خود اوست. چه بر سر ژاپنیانِ ساکن آمریکا در زمانِ جنگ‌جهانی آمد؟ چه کردند با‌ آن‌ها؟ آنتیگونه در این لحظه‌ست که حضور دارد، با همان نام کهن‌اش؛ خواهرش ایسمنه نیز. در لحظه‌ی یاری جستن آنتیگونه او تندخو تر شده. به علت محافظه‌کاری که از شوهر آمریکایی‌تبارش به عاریت گرفته. شخص کرئون حضور ندارد، اما در سرتاسر متن سایه‌ی سنگین دولت و قدرتِ وقت حضوری پررنگ دارد. مگر این چیزی جز کرئون است؟! در تمام طولِ تاریخ جهان کرئونی بوده و باید باشد تا شاهد رهایی‌سازی یک آنتیگونه باشیم. اصالت متن از یونان باستان می‌آید. فرم اصیل همان تراژدی است. در اثرِ میاگاوا اصالت جغرافی تغییر کرده، ربط مستیقم پیدا می‌کند به میهن و تبار نویسنده. اما فرم پرقدرت بر روی تراژدی کلاسیکش مانده. همین فرم است که در کلیت قصه تغییری نداده. ما همان تراژدی آنتیگونه را در بستر و تاریخی متفاوت می‌خوانیم. سوال اساسی در این لحظه برای من این است: تاریخِ پیرامون من هم آنتیگونه‌هایی گوناگون تولید کرده و همواره نیز در حالِ تولید کردن است. پرداخت به آن‌ها همچنان بوی تازگی می‌دهد اما فرم چه؟ تراژدی که همان است‌؛ حق‌خواهی و به پا خواستن با علم به سرکوب شدنِ شخص دادخواه و حتی طرف‌دارانش. من یا دیگری اگر بخواهیم روایت خودمان را با توجه به تاریخ پرفرازونشیبی که گذرانده‌ایم بنویسیم در فرم اثر چه حرف تازه‌ای خواهیم داشت؟ آیا این امکان اساساً وجود دارد؟ باید فکر کرد...</description>
                <category>محمدرضا فرهادی</category>
                <author>محمدرضا فرهادی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2024 23:38:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت پر زور تر از من است.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohi_moon/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D8%B1-%D8%B2%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dg8anrwpsvmd</link>
                <description>تو اخبار بی‌بی‌سی داشتم می‌خوندم که جسد یک پیرمرد رو بعد از گذشت نه سال تو خونه‌ش پیدا کردند! شنیدن این خبر می‌تونه برای خیلی‌ها دردناک باشه. این‌که انقدر از اجتماع به دور باشی که مرده و زنده‌ت فرقی نداشته باشه. حتی بیمه هم تا چندسال بعد از مرگت بی‌خبر، هرماه حقوقت رو واریز کنه. تنهایی که حالت قدیس‌واری به خودش می‌گیره. ارج و قربی داره. اما درون خودِ همین گوشه‌گیری و تنهایی هم نوعی شنیده شدن وجود داره. یک نوع داد زدن، که آهای جهان این منم. منم که همه‌ی شمارو رها کردم و به سکوتی سرخورده فرو رفتم. که خیلی وقت‌ها بعد از مرگ، این رسالت به اوج خودش می‌رسه. آدم‌های زیادی از تنهایی گفتند و نوشتند و ساختند. اما در پایان یادِ این جمله از اسکات فیتزجرالد افتادم که می‌گه: تنهاترین لحظه در زندگی یک نفر وقتی است که از هم پاشیدن دنیایش را می بیند و تمام کاری که می‌تواند بکند این‌است که مات و مبهوت خیره شود. و تمام.</description>
                <category>محمدرضا فرهادی</category>
                <author>محمدرضا فرهادی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 15:45:03 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>