<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محسن نقدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mohsen_Naghdi</link>
        <description>شاعر،
مدرس و پژوهشگر،
دکتری جامعه‌شناسی دانشگاه مازندران،
کارشناسی ارشد جمعیت‌شناسی دانشگاه شیراز،
مجموعه‌‌های شعر:
پوسته (نشر آنیما)،
کاهنات (نشر فصل پنجم)،
چراغخاموش (نشر فصل پنجم)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/190984/avatar/UotE1l.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محسن نقدی</title>
            <link>https://virgool.io/@Mohsen_Naghdi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نگاهی به دو رمان کاملاً بی‌ربط به همه‌چیز!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohsen_Naghdi/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%8B-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%A8%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-c2wof2nbqboj</link>
                <description>براهنی رمانی دارد با عنوان «روزگار دوزخی آقای ایاز» که به‌صورت یک تک‌گویی یک‌نفس و طولانی و از زاویه‌دید ایاز، غلام و معشوق سلطان محمود غزنوی، روایت می‌شود.روایت این داستان، به‌صورتی هولناک و ناگهانی، از لحظه‌ای آغاز می‌شود که سلطان دستور اعدام و قطعه‌قطعه کردن مخالفانش را در مقابل خیل پیروان سرمست خود می‌دهد و ایاز، در یک حالت خلسه‌وار، تمامِ زوایای اهریمنی این قدرتِ خداگونه را روایت می‌کند.این رمان شخصیت‌های قابل تأملی دارد که بد نیست در ادامه به آن‌ها نگاهی بیاندازیم:۱. ایاز، مسخ‌شده‌ی سلطان، معشوق او و درگیر عشقی‌ همراه با تحقیر و تجاوز؛ او در عین‌ حال که از سلطان وحشت دارد، به او وابسته است و تمام جهان را از دریچه‌ی نگاه سلطان محمود می‌بیند.۲. سلطان محمود، فراتر از یک پادشاه، به‌عنوان خدایی زمینی و مستبد، کسی است که می‌خواهد مالکیتی مطلق بر وجود اطرافیانش داشته باشد. او با اعمال خشونت‌های مختلف، ترس را در رگ‌های جامعه تزریق می‌کند.۳. پدر ایاز، تسلیمِ سلطان، کسی که شخصاً فرزندش ایاز را برای هم‌بستر شدن تقدیمِ سلطان محمود می‌کند.۵. برادران ایاز، مردان مبارزه علیه استبداد سلطان محمود، که درنهایت به‌دست او از هستی ساقط می‌شوند.جلال آل احمد هم کتابی دارد با عنوان «ن و القلم» که در زمان و مکانی نامشخص روایت می‌شود و ماجرای شهری را بازگو می‌کند که در آن گروهی از دراویش و شورشیان موسوم به «قلندرها»، با وعده‌ی عدالت و برابری، قیامی را علیه حاکم مستبد شهر به راه می‌اندازند و موفق می‌شوند قدرت را به دست بگیرند، اما به‌مرور خودشان هم درگیر جاه‌طلبی و فساد می‌شوند و درنهایت نشان می‌دهند که در مدیریت جامعه ناتوان هستند؛ به‌همین دلیل، جنبش آن‌ها از درون فرو می‌پاشد و نیروهای «خان» دوباره بر شهر مسلط می‌شوند.این داستان نیز دو شخصیت کلیدی دارد، دو میرزابنویس:۱. میرزا اسدالله، که از همان ابتدا درصدد نقد این جنبش برمی‌آید اما وقتی می‌بیند کسی به حرف‌هایش توجهی نمی‌کند سرخورده و منزوی می‌شود.۲. میرزا عبدالزکی، که نقطه مقابل میرزا اسدالله است؛ او شخصیتی فرصت‌طلب است که آمادگی دارد قلم خود را در خدمت هرکسی که در قدرت است قرار دهد تا بقای خود را تضمین کند. او درنهایت موفق می‌شود شغل و جایگاه خود را از این طریق حفظ کند.همین!</description>
                <category>محسن نقدی</category>
                <author>محسن نقدی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 05:22:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا تجمعات اعتراضی در ایران نتیجه‌بخش نیست ؟-۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohsen_Naghdi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%AC%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DB%B2-nshcehivsnab</link>
                <description>به‌سختی وارد ویرگول می‌شوم، مطالب بالا نمی‌آیند و بخش نظرات محدود شده‌ است (بااینکه مردم راه حلی برای آن پیدا کرده‌اند). آپارات هم دست‌کمی از ویرگول ندارد؛ بخش نظرات آن نرم‌افزار هم قطع شده است. یکی از دوستانم پیشنهاد می‌کند سری به خبرگزاری فارس بزنم و زیر خبرها، نظرات مردم را بخوانم؛ جالب است! مردم دیگر از اینکه اعتراض و مخالفتشان را فریاد بزنند ابایی ندارند. حتی با شماره تماس خودشان و زیر مطالب خبرگزاری فارس! کم هم نیستند مثل خیابان‌ها؛ همان خیابان‌هایی که مردمِ به تنگنا رسیده را در خود جا داده بود؛ همان مردمی که به تب راضی شده بودند و فکر می‌کنم به این نتیجه رسیده بودند که حالا که «این‌ها» صدای ما را نمی‌شنوند «آن‌ها» را امتحان کنیم، شاید شنیدند...واقعیت این است که یک مطالبه‌ی اجتماعی را وقتی می‌توان قابل بررسی و پیگیری دانست که در سطح جامعه عمومیت پیدا کند و به عرف آن جامعه تبدیل شود؛ دراین‌صورت، هر حکومت و دولتی موظف است درمورد پذیرش آن مطالبه تدابیری بیندیشید اما متأسفانه در ایران اینگونه نیست و مردم ما در این سال‌ها، بارها و از راه‌های مختلفی سعی کرده‌اند خواسته‌هایشان را به حاکمیت اعلام کنند اما هربار به درِ بسته خورده‌اند که هیچ، به‌ انواع انگ‌ها و برچسب‌ها هم مزیّن شده‌اند. از آن‌طرف، تا یک‌جا برای مطالباتشان دور هم جمع شده‌اند، عده‌ای با قصد و غرض قبلی تجمعاتشان را منحرف کرده‌اند. حاکمیت هم هیچ‌وقت صدایشان را نشنیده است‌؛ صدایی که هرروز و از هرراهی درحال بلندترشدن است. و این یعنی بحران مشروعیت، حتی در همین نرم‌افزارهای وطنی!اما مسدود کردن اینترنت بین‌المللی (آن‌هم در قرن بیست‌ویکم!)، چیزی به‌جز سرپوش گذاشتن بر اصل مسئله و انکار آن نیست؛ درحالی‌که باید به ریشه‌های این مشکلات و خشم حاصل از آن توجه شود، حاکمیت مثل همیشه، ید طولایی در تولید و تشدید خشم عمومی دارد و به‌جای بازگذاشتن فضا و هدایت آن به سمت مطالبات سالم و نتیجه‌بخش، به تشدید کنترل، نظارت و محدودیت‌های اجتماعی روی می‌آورد؛ او حتی می‌تواند با باز کردن مجراهایی، در اینترنت ملی یا بین‌المللی، فضا را برای تخلیه‌ی این خشم فراهم کند اما همین کار را هم انجام نمی‌دهد. اصلاً فرض کنیم که حاکمیت درنتیجه‌ی این محدودیت‌ها بر افکار عمومی داخلی در جنگ روایت‌ها پیروز شد، با افکار عمومی در سطح جهان و جنگ روایت‌ها در خارج از کشور چه خواهد کرد؟ با نارضایتی مردم از مختل شدن زندگی و کسب‌وکارشان و افزایش تصاعدی این نارضایتی چه می‌کند؟ با این سرخوردگی و خشم عمومی در سطح جامعه چه خواهد کرد؟فکر می‌کنم خیلی‌ها پاسخ این سوالات را می‌دانند؛ امیدوارم حاکمیت هم بالاخره متوجه شود!</description>
                <category>محسن نقدی</category>
                <author>محسن نقدی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 01:29:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فومو (FOMO)، فضای مجازی و رقابت برای نظر دادن</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohsen_Naghdi/%D9%81%D9%88%D9%85%D9%88-fomo-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%82%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-stbr5eazch0m</link>
                <description>فومو، ترس از جاماندن یا از دست دادن فرصت (FOMO: Fear Of Missing Out) از آن دست اصطلاحاتی است که هرچند این روزها بیشتر در بازار‌های مالی به‌خصوص بورس و ارز دیجیتال استفاده می‌شود، اما ذاتاً روان‌شناختی-جامعه‌شناختی است، در مطالعات رسانه‌ای اهمیت بسیاری پیدا کرده و بسته به زمینه‌ی مورد استفاده، می‌تواند تعاریف متنوع و حدوداً متفاوتی داشته باشد.به بیانی ساده می‌توان گفت که ایده‌ی اصلی پشت مفهوم فومو این است که تأخیر در تصمیم‌گیری، باعث از دست رفتن یک فرصت بالقوه و عقب افتادن از بقیه می‌شود. این مفهوم درواقع در افراد منجر به ایجاد احساس اضطراب، ناکافی بودن و تلاش‌های عجولانه و ناآگاهانه درجهت پر کردن این خلأ (عموماً خیالی) می‌شود.همان‌طور که گفتم، در حال حاضر فومو به پدیده‌ای بسیار رایج و رو به افزایش در رسانه‌های اجتماعی تبدیل شده است و ابعاد مختلفی دارد؛ مثلاً دیدن خوش‌گذرانی یا موفقیت دیگران در اینستاگرام و درنهایت احساس محرومیت یا عقب‌افتادگی و تلاش برای جبران آن یا مضطرب شدن درنتیجه‌ی عدم توانایی حل این مسئله.البته این‌ها فقط یکی دو مورد از ابعاد مختلف فومو است و می‌توان لیست بلندبالایی از این موارد آماده کرد؛ من هم قرار نیست تمام این موارد را برای شما بازگو کنم اما یکی از مواردی که، تحت عنوان فومو، یکی دو سال است بسیار مشاهده می‌کنم «رقابت برای عقب نیفتادن در نظر دادن راجع به مسائل مختلف» است، خصوصاً اگر فرد جایگاه و پایگاه اجتماعی قابل قبولی داشته باشد و در اینستاگرام یا ایکس از دنبال‌کنندگان قابل توجهی برخوردار باشد (این پدیده را در هنرمندان، نویسندگان، شاعران، ورزشکاران، سلبریتی‌ها و بلاگرها بسیار می‌توان مشاهده کرد و این روزها کم‌کم دارد به دیگر اقشار مردم نیز سرایت می‌کند).در رسانه‌های اجتماعی مثل اینستاگرام یا ایکس، فرد احساس می‌کند که برای عقب نیفتادن یا حتی تأیید شدن از سمت جریان‌های فعال و غالب در فضای مجازی یا دیگر کاربران باید با خبرهای روز و ترندشده حرکت کند و راجع به آن‌ها حتماً نظری داشته باشد و یک‌چیزی بگوید حتی اگر حرفی برای گفتن نداشته باشد! زیرا دراین‌صورت است که، چه در موافقت و چه در مخالفت با آن خبر، می‌تواند اعتباری در فضای مجازی کسب کند؛ البته عموماً این رفتارها همسو با جریان‌های مسلط در فضای مجازی حرکت می‌کنند.در بهترین حالت نیز نظرات فرد یا خنثی است و از سر رفع تکلیف نسبت به مطالبات مجازی کاربران است، یا از ترس این مسئله است که در فضای مجازی متهم به این شود که او سکوت کرده یا همسو و هم‌عقیده با گروه‌ها و جریان‌های دیگر است؛ جالب این‌جاست که این نظرات اصولاً چیزی به مخاطب اضافه نمی‌کند بلکه صرفاً اعلام حضوری است از سمت آن فرد در فضای مجازی برای دیگر فعالان رسانه‌های اجتماعی و همچنین دنبال‌کنندگانش. درواقع فرد برای تأیید اجتماعی، یارکشی‌های متداول در فضای مجازی و دوری از برچسب‌خوردن اقدام به نظر دادن می‌کند؛ حتی گاهی برای تظاهر به دانایی این رفتار را انجام می‌دهد.همین‌جا می‌توان یک نتیجه‌ی کلی گرفت، آن‌هم این‌که این نظرات عموماً نتیجه‌ی تخصص، دانش یا آگاهی اغلب این افراد نیست بلکه خروجی هیجانات به‌وجود آمده و نتیجه‌ی جو ایجادشده در فضای مجازی است.این مسئله نتیجه‌ی دیگری را نیز به‌بار می‌آورد، خصوصاً اگر فرد جایگاه مهم و محکمی در رسانه‌های اجتماعی داشته باشد؛ درواقع فرد با نظرات غیرکارشناسانه‌ و هیجانی‌اش می‌تواند به تعداد قابل توجهی از کاربران و دنبال‌کنندگانش آدرس غلط بدهد و ذهن آن‌ها را منحرف کند یا با نظرات احساسی و پرخاشگرانه‌اش خشم عمومی را افزایش دهد یا حتی با نظرات منفعلانه‌اش از یک حرکت جمعی موفق جلوگیری کند. درنهایت هم وارد بازی اصلی رسانه‌های اجتماعی، یعنی «بازی نظردادن» می‌شود و این‌جاست که حتی مطالبه‌گری نیز جنبه‌ی سرگرمی و تفریح به‌خود می‌گیرد و به کالایی مصرفی تبدیل می‌شود، نتیجه‌ای که همسو با ذات رسانه‌های اجتماعی است!حال این سوال پیش می‌آید که تکلیف چیست؟ من فکر می‌کنم که «کشیدن یک نفس عمیق» خیلی کارساز باشد! بهتر است بپذیریم که ما در همه‌چیز متخصص نیستیم و نیازی نیست راجع به هر موضوعی نظری داشته باشیم؛ این مسئله نه‌تنها به اعتبار و جایگاه ما لطمه‌ای نمی‌زند بلکه حتی منجر به آرامش درون و سلامت روان ما نیز می‌‌شود زیرا در این صورت است که امواج خبرهای متنوع دیگر نمی‌توانند ما را به هر سمتی که دلشان خواست ببرند. همچنین باید بپذیریم که راهی نداریم جز این‌که در بسیاری از موارد شنونده باشیم و نیاز داریم که بگردیم و برای گوشمان، در مواردی که تخصصی نداریم، گوینده‌ای معتبر، متخصص و کاربلد پیدا کنیم.</description>
                <category>محسن نقدی</category>
                <author>محسن نقدی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 17:01:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدام رسانه راستش را می‌گوید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohsen_Naghdi/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-dwk8hcqrvfra</link>
                <description>مدتی پیش در یکی از کانال‌های معتبر تحلیلی در تلگرام به متنی برخوردم که ادعا می‌کرد «در عالم سیاست ایران امروز چندین و چند گروه فعالند اما نتیجه‌ی کار بستگی به نتیجه‌ی مبارزه‌ی سه حزب اصلی دارد: حزب صداوسیما، حزب ایران اینترنشنال، و حزب بی‌بی‌سی». در ادامه‌ هم گفته بود «اولی خواستار تداوم وضع موجود شاید با اندکی اصلاحات صوری است، دومی خواستار براندازی است به هر قیمت، و سومی خواستار گذار مسالمت‌آمیز از جمهوری اسلامی با حفظ شاکله‌ی کلی آن و ضد براندازی». در جایی دیگر از متن هم عنوان کرده بود «البته در دل هریک از این احزاب، فراکسیون‌هایی هم هست؛ در اولی فراکسیون اصول‌گرایان دست بالاتر را نسبت به اصلاح‌طلبان حاکمیتی (خاتمی و روحانی) دارد. در دومی پادشاهی‌خواهان دست برتر را نسبت به جمهوری‌خواهان رادیکال دارند و در سومی اصلاح‌طلبان رادیکال (موسوی و تاج‌زاده) با همراهی چپ‌ها دست بالاتر را نسبت به همه‌ی آن بقیه دارند». آخرش هم از یکی دو واژه‌ی شیک مثل «اتینک» استفاده کرده بود و چند آمار بدون منبع و پشتوانه هم قطار کرده بود که دقت عجیبی (!) داشت و درصد قشر خاکستری، سیاه و سفید جامعه را عیناً مشخص کرده بود! و درنهایت ما را حواله کرده بود به «تحلیل بنیانی‌تر و فراتر از سیاستش» که «بماند برای یادداشتی دیگر»!البته این دوست عزیز که از قضا فرد شناخته‌شده‌ای است و عموماً درحال ترجمه و دست‌به‌تحلیل (منظورم خشایار دیهیمی نیست!)، تاحدودی مسئله را درست حدس زده اما خوب نفهمیده است؛ او به احتمال زیاد تفاوت بین حزب و رسانه، همچنین کارکرد و ماهیت آن‌ها را می‌داند (حتی احتمالاً می‌داند که بعضی از این جریان‌های سیاسی که لیست کرده اساساً حزب هم نیستند) اما شاید خواسته این موضوع را کمی خوشگل یا به‌عبارتی رنگ‌ولعاب‌دار کند اما متأسفانه به بیراهه رفته و در ادامه با هیچ نخی نتوانسته این پارگی را رفو کند و سرانجام،‌ خیلی عجولانه، چند آمار بی‌پشتوانه و یکی‌دو واژه‌ی دهان‌پرکن تقدیمِ من و شما کرده است!از این‌ها که بگذریم، در حال حاضر رسانه (جمعی و اجتماعی) به مهم‌ترین ابزار در جنگ بین قدرت‌ها، ملت‌ها، احزاب، اقلیت‌ها، گروه‌ها، گروهک‌ها و... تبدیل شده است‌ و ما هم‌اکنون در وسط میدان این جنگ قرار داریم. حتی شاید بهتر باشد دقیق‌تر شویم و بگوییم خودِ رسانه‌ها هم از «ابزار روایت» برای «جنگ رسانه‌ای» بهره می‌برند؛ درواقع، ما احتمالاً از جنگ رسانه‌ای عبور کرده‌ایم و درگیر «جنگ روایت‌ها» هستیم. در این جنگ، طیفی از رسانه‌های مختلف (با دوسر افراطی که هرچه به سمت میانه‌ی طیف می‌آیند متعادل می‌شوند) حضور دارند که به پشتوانه‌ی مادی و معنوی جریان‌های مختلف سیاسی در ایران و جهان، روایت‌های خود را از وقایع گوناگون ارائه می‌دهند و در لحظه‌ی انتشار خبر، هرچه سرعت بیشتر و شبکه‌ی قوی‌تری داشته باشند احتمالاً بتوانند نبض افکار عمومی را در دست بگیرند (شاید حالا بتوانید یکی از دلایل قطعی اخیر اینترنت را حدس بزنید).می‌توان گفت که در جنگ روایت‌ها، تمام رسانه‌ها تلاش دارند روایت خود را صادقانه‌تر نشان دهند اما یادتان باشد که درعمل، هیچکدام از این رسانه‌ها و روایت‌هایشان با من و شما صادق نیستند و در بهترین حالت، احتمالاً بخشی از واقعیت را که متناسب با اهداف و سیاست‌هایشان است به ما نشان می‌دهند؛ پس احتمالاً حقیقت اغلب پشت پرده خواهد ماند!درهرصورت، ساده‌ترین راهکار در این شرایط این است که منبع خبری شما یک رسانه‌ی خاص نباشد و سعی کنید بدون دخالت تعصب و احساسات، عموم رسانه‌های مهم، معتبر و حتی مخالف با جریان فکریتان را رصد و بررسی کنید، نیم‌نگاهی هم به رسانه‌های غیررسمی داشته باشید و درنهایت، بدون سوگیری، موضع خود را نسبت به هر واقعه‌ای مشخص کنید، حتی اگر به نتیجه و جمع‌بندی دقیقی راجع به آن نرسید.</description>
                <category>محسن نقدی</category>
                <author>محسن نقدی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 12:19:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا تجمعات اعتراضی در ایران نتیجه‌بخش نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohsen_Naghdi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%AC%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-s54rxgaimwes</link>
                <description>اتفاقاتی که در حال حاضر در سطح شهرها و در مقیاس ملی در حال وقوع است، از چند جهت قابل بررسی است:۱. تفاوت و تمایز با دوران «زن، زندگی، آزادی»نخست باید به این نکته توجه کرد که این تحولات، برخلاف دوره‌ی «زن، زندگی، آزادی»، ماهیتی متفاوت دارند. در آن مقطع، با جریانی مواجه بودیم که روشنفکرانه‌تر بود و عمدتاً به طبقه‌ای تعلق داشت که از حقوق اولیه‌ی زندگی، سطحی از رفاه و امنیت برخوردار بود و مطالباتش بیشتر در حوزه‌ی آزادی‌های مدنی و انتخاب سبک زندگی، از جمله مسئله‌ی حجاب، تعریف می‌شد. در مقابل، وضعیت کنونی بیش از آنکه متعلق به آن طبقه باشد، به طبقه‌ی متوسط، به‌ویژه طبقه‌ی متوسطِ رو به پایین و همچنین طبقات فرودست جامعه مربوط است؛ طبقاتی که از حقوق اولیه‌ی اقتصادی محرومند، دخل و خرجشان به هم نمی‌خورد، از رفاه حداقلی بی‌بهره‌اند و با مشکلات اقتصادی گسترده‌ای دست و پنجه نرم می‌کنند. درنتیجه، این شرایط، خشم انباشته‌ی بالایی را در این گروه‌ها به‌وجود آورده است.دوم، این تحولات برخلاف دوران مهسا، به‌شدت با بازار و بازاریان گره خورده است. بازاریان، در این مرحله بیش از کارمندان تحت فشار مستقیم اقتصادی و شرایط ناپایدار آن قرار گرفته‌اند و این مسئله باعث شده است در این مقطع نقش فعال‌تری ایفا کنند؛ البته این به معنای نفی نقش قشر کارمند نیست و مشخص است که بحران اقتصادی و تورم موجود، بر قدرت خرید کارمندان نیز تأثیری جدی گذاشته است اما مسئله این است که میزان تأثیرگذاری قشر بازاری در این برهه بیشتر احساس می‌شود، قشری که در دوران ژینا حضور فعال و همکاری چندانی با معترضین نداشتند.۲. شکاف بین فضای واقعی و مجازیبه‌نظر می‌رسد آن‌چه در واقعیت و در خیابان‌ها رخ می‌دهد، با تصویری که در فضای مجازی بازنمایی می‌شود، تفاوت معناداری دارد. در فضای مجازی، شدت و فراوانی اعتراضات و درگیری‌ها بسیار اغراق‌شده‌تر نمایش داده می‌شوند، درحالی‌که در فضای واقعی، این وقایع پراکنده‌تر، محدودتر و با شدت کمتری رخ می‌دهند.در اینجا، مسئله‌ی «محتواسازی» اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. طبق منطق «هایپررئالیتی» بودریار، محتوا در رسانه‌ها (در اینجا رسانه‌های اجتماعی)، عموماً به سمتی حرکت می‌کند که برساخته‌های فراواقعیت جای واقعیت را بگیرند؛ به‌گونه‌ای که شدت رخدادها در بازنمایی رسانه‌ای، واقعی‌تر از واقعیت عینی به نظر برسد. مثلاً شما با مشاهده‌ی فراخوان‌های تجمعات اعتراضی و دیدن کلیپ‌های درگیری‌ بین معترضین و نیروهای امنیتی در رسانه‌های اجتماعی به این نتیجه می‌رسید که فضا در سطح شهر و کشور بحرانی است و در این حالت، تصمیم می‌گیرید که در حمایت از تجمعات اعتراضی یا برعکس، نیروهای امنیتی در میدان حضور پیدا کنید اما وقتی به میدان می‌روید با خلاف آن مواجه می‌شوید؛ یعنی در بهترین حالت تجمعات محدودی را می‌بینید که خیلی زود پراکنده می‌شوند. یا مثلاً درگیری‌هایی را می‌بینید که در کمتر از چند دقیقه متفرق می‌شوند اما شب، در اینستاگرام، همان درگیری را از دوربین‌ها و زوایای مختلف و با مدت زمان طولانی‌تری مشاهده می‌کنید، گویی این تجمعات و درگیری‌ها چند ساعت به طول انجامیده‌اند! اینجاست که در نتیجه‌ی این مشاهده‌ها و تناقص‌ها، سردرگم، سرخورده و دلسرد می‌شوید و به‌مرور ترجیح می‌دهید در تجمعات و اعتراضات شرکت نکنید.۳. رسانه‌های اجتماعی و محتواهای سوگیرانهاز سوی دیگر، یکی از دلایل عدم شکل‌گیری تجمعات گسترده، به نوع شعارها و فضاسازی‌های غالب در فضای مجازی و واقعی بازمی‌گردد. بسیاری از شعارها و فضاسازی‌ها در شبکه‌های اجتماعی، به‌جای فراگیری، نوعی مصادره‌ی گفتمانی را دنبال می‌کنند و تمایل چندانی به شکل‌گیری یک ائتلاف گسترده ندارند. در چنین شرایطی، طبیعی است که گروه‌هایی با گرایش‌های دینی یا چپ (که بخش قابل توجهی از جامعه‌ی ایران را تشکیل می‌دهند) علی‌رغم مخالفت با حاکمیت و نارضایتی از وضع موجود، به‌دلیل مشاهده‌ی شعارهای توهین‌کننده، طردکننده و همچنین حمله به نمادها و آسیب به مکان‌های مذهبی طی اعتراضات میدانی گروه سوم، از این فضا فاصله بگیرند. نتیجه‌ی این وضعیت، فقدان اجماع و درنهایت، شکل‌گیری تجمعات و کنش‌های پراکنده، موقت و جزیره‌ای است.همچنین، در فضای رسانه‌ای، عمدتاً با محتواهای بریده‌بریده، فاقد زمینه، سوگیرانه و پربسامدی از درگیری و آسیب زدن یا آسیب دیدن مواجهیم. برای مثال، صحنه‌ای از ضرب‌وشتم یک نیروی امنیتی یا یک معترض بارها و از زوایای مختلف نمایش داده می‌شود، بدون آن‌که زنجیره‌ی رخدادهایی که به آن لحظه منجر شده‌اند، مشخص باشد. این حذف زمینه، باعث برانگیخته‌شدن احساسات شدید، غیرمنطقی و افراطی، چه از نوع خشم و چه از نوع ترس، می‌شود؛ درنتیجه، این ترس آمیخته با خشم، یا فرد را به باتلاق درگیری‌های شدیدی می‌اندازد که عموماً منجر به این می‌شود که فرد هزینه‌های جسمی، روانی، اجتماعی و حقوقی زیادی بپردازد یا اینکه باعث می‌شود احتیاط کند و از حضور در تجمعات و به دنبال آن، اعتراض و مطالبه‌گری صرف‌نظر کند.درواقع، یکی از دلایل ناکارآمدی برخی از فضاسازی‌های رسانه‌ای همین مسئله است. نمایش مداوم بازداشت، سرکوب، مجروحیت و مرگ، لزوماً به بسیج اجتماعی منجر نمی‌شود؛ بلکه اغلب نتیجه‌ی معکوس دارد و ترس عمومی را افزایش می‌دهد. بسیاری از مردم، با مشاهده‌ی این تصاویر، ترجیح می‌دهند از حضور میدانی فاصله بگیرند، حتی اگر واقعیت خیابان به آن شدت نباشد. در کنار این مسئله، تجربه‌ی اقدامات کنترل‌گرانه‌ی حاکمیت در وقایع سال‌های گذشته نیز در محاسبه‌ی هزینه–فایده‌ی مردم نقش مهمی دارد.۴. اعتراض‌، اعتصاب، انقلاب و اغتشاشاما در این میان، یک مشکل اساسی وجود دارد و آن، عدم تفکیک مفهومی میان اعتراض، اعتصاب، انقلاب، اغتشاش و خرابکاری است. باید به این نکته توجه کرد که هر یک از این مفاهیم، منطق، بستر و کنشگران خاص خود را دارند.به‌نظر می‌رسد بخش اعظم جامعه، یا همان «قشر خاکستری»، متمایل به اعتراض و اعتصاب هستند و علاقه‌ای به انقلاب، اغتشاش یا خرابکاری ندارند؛ اگر هم داشته باشند نسبت به آن مردد و حتی نگرانند. این تردید و نگرانی را می‌توان هم در رفتار و هم در گفتار و تعاملات روزمره با افراد مشاهده کرد. درواقع، بخش عمده‌ی جامعه‌ی ایران به دلایل مختلف از انقلاب و اغتشاش واهمه دارد؛ از تجربه‌های تاریخی زیان‌بار (فردی و جمعی) گرفته تا ترس از خرابی‌های پس از آن، نامعلوم بودن مسیر توسعه‌ی پسینی و هزینه‌های اجتماعی و اقتصادی سنگین؛ به‌ همین دلیل، فکر می‌کنم که بسیاری از افراد ترجیح می‌دهند تغییرات، حتی‌الامکان به‌شکلی ساده‌تر و کم‌هزینه‌تر رخ دهد؛ برای مثال، جابه‌جایی قدرت درون ساختارها و بدون فروپاشی کلی؛ حتی برای برخی، ماندن در شرایط موجود، از ورود به مسیرهای پرهزینه و پرریسک مطلوب‌تر است. پس می‌توان گفت که این تردید و نگرانی ریشه در تجربه‌های زیسته‌ی جمعی دارد.با این اوصاف، به‌نظر می‌رسد که ترجیح غالب جامعه، رفتارهای کم‌هزینه‌تری مثل اعتصاب و اعتراض است، نه اغتشاش، انقلاب یا خرابکاری. بخش اعظم مردم اساساً با وندالیسم و تخریب مخالفند و خود را خرابکار نمی‌دانند و در عمل هم، گروه‌های رادیکال و خرابکار، اقلیتی عموماً سازمان‌یافته‌اند که نماینده‌ی بدنه‌ی جامعه محسوب نمی‌شوند.از زاویه‌ای دیگر، می‌توان گفت که بخش بزرگی از جامعه همچنان اصلاح ساختار را بر انقلاب ترجیح می‌دهد و نسبت به تحمیل ایدئولوژی، چه دینی و چه غیردینی، حساس و نگران است. افزون بر این، قشر وسیعی از جامعه اساساً از ایدئولوژی خسته شده است؛ یعنی نه سلطنت‌طلبی، نه چپ‌گرایی و نه دین‌گرایی را مطلوب می‌داند و تنها خواهان یک زندگی عادی است. این گروه، در میان افراط‌گرایی‌های حمله‌کننده از هرسو گرفتار شده و به‌دلیل فضای مسموم و برچسب‌زننده‌ی موجود، ترجیح می‌دهد کنار بایستد. در این میان، گروه‌های افراطی با القای احساس شرم، تهدید، ترساندن و برچسب زدن به مردم ‌قصد دارند دیگران را وادار کنند که از آن‌ها حمایت کنند.درپایان، به‌نظر می‌رسد مجموع عواملی که گفته شد باعث می‌شوند که حرکت‌ها یا متوقف شوند یا به‌صورت محدود و کم‌اثر ادامه یابند. در این میان، هزینه‌های اصلی بیش از آنکه متوجه سردمداران، چه در حاکمیت و چه در اپوزیسیون باشد، متوجه مردم عادی است؛ مردمی که از هر سو، از طریق هدایت‌های سیاسی و محتوایی، به بازی گرفته می‌شوند و درنهایت، به نتیجه‌ای که به آن‌ها وعده داده شده بود نمی‌رسند؛ مردمی که برایشان از این تجمعات و اعتراضات، دستاوردی جز آسیب‌های جسمی، روانی، اجتماعی و حقوقی فراوان باقی نمی‌ماند.در مجموع، به نظر می‌رسد هنوز برای قضاوت قطعی باید صبر کرد. از یک سو، اقتصاد ایران تحت فشار شدید و در معرض فروپاشی است و جامعه هزینه‌های سنگینی را تحمل می‌کند؛ از سوی دیگر، اعتراضات و اعتصابات ادامه دارند و هم‌زمان، بازیگران خارجی و طیف‌های مختلف اپوزیسیون نیز در تلاش برای تأثیرگذاری و مصادره‌ی این فضا هستند. شکاف عمیقی میان مردم و حاکمیت و همچنین مردم حاضر در خیابان و بازنمایی آن‌ها در فضای مجازی وجود دارد، همان‌طور که میان محتوای رسانه‌ای و واقعیت میدانی تفاوت فاحشی دیده می‌شود.می‌توان گفت که به‌نظر می‌رسد جامعه از شخص‌محوری عبور کرده است، هرچند فضای مجازی تصویری اغراق‌شده از بسامد بالای گرایش‌ به شخصیت‌های خاصی ارائه می‌دهد. تمایل غالب، پرهیز از تمرکز قدرت، تحمیل ایدئولوژی و تکرار تجربه‌های تاریخی پرهزینه است. هرچند هنوز نمی‌توان با قطعیت درباره‌ی مسیر آینده سخن گفت، اما امید است هر تغییری که رخ می‌دهد، به نفع مردم و بهبود شرایط زندگی آنان باشد.</description>
                <category>محسن نقدی</category>
                <author>محسن نقدی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 16:34:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فضای مجازی و فرهنگ دعوا</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohsen_Naghdi/%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%A7-x527h53bslxw</link>
                <description>مدتی می‌شود که فضای مجازی، به‌خصوص رسانه‌های اجتماعی، بستر اتفاقات پرتکرار و چالش‌برانگیزی شده‌اند؛ اتفاقاتی که نسبت به فضای واقعی، به‌شکلی اغراق‌شده‌تر، غلیظ‌تر و با شدت بیشتری بروز پیدا کرده‌اند. این موارد را از جهات مختلفی می‌توان دسته‌بندی کرد، اما فکر می‌کنم دسته‌بندی زیر بهتر بتواند مسئله‌ای که ذهنم را درگیر کرده مشخص کند:نخست، میزان بالای خشم و پرخاشگری کاربران در شبکه‌های اجتماعی، به‌ویژه در توییتر و اینستاگرام، نسبت به افراد شاخصی است که متفاوت فکر می‌کنند یا مسیر متفاوتی را انتخاب کرده‌اند.و دوم، کشیده شدن این پرخاشگری به حوزه‌ی اندیشه و نظرات علمی است.می‌توان گفت که این پرخاشگری‌ها، فارغ از اینکه در چه فضایی و چه سمت و سویی از نظر فکری و سیاسی باشند، یک نتیجه‌ی واحد را به ما نشان می‌دهند آن‌هم این است که جامعه، خصوصاً در فضای مجازی بسیار کم‌تحمل و پرخاشگر شده است و‌ به‌راحتی و اغلب از سر هیجان و ناآگاهی تحت تأثیر قرار می‌گیرد.واقعیت این است که فضای مجازی به‌مرور انسان را به فردی کم‌تحمل و مصرف‌گرا تبدیل می‌کند؛ این فرد کم‌کم به جایی می‌رسد که همه‌چیز را برای تفریح و مصرف سریع یا به‌عبارتی «فست‌فودی» می‌خواهد؛ حتی اندیشه، یادگیری و اندیشیدن را!از سوی دیگر، فضای مجازی، به‌دلیل وجود فشارهای مختلف روانی، اقتصادی، سیاسی، خانوادگی و فرهنگی در فضای واقعی، محل مناسبی برای تخلیه‌ی خشم‌های فروخورده شده و فشارهای وارده است. پس طبیعی است که گاهی زیر بعضی پست‌ها و خبرها، نظرات پرخاشگرانه‌ی کسانی را ببینیم که اصلاً از آن‌ها چنین توقعی نداشتیم؛ از این فراتر، گاهی بعضی از افراد با حساب‌های جعلی یا «فیک» این فشارها را در فضای مجازی تخلیه می‌کنند.از این نکته هم نباید گذشت که بعضی از حساب‌ها هستند که با قصد و هدف قبلی و در قالب یک حرکت جمعی شروع به جوسازی زیر پست‌ها و توییت‌ها می‌کنند و درنتیجه فضای مجازی بیش از پیش ملتهب می‌شود.در این شرایط، اگر ناخواسته یا حتی از قصد و در جهت تبلیغ منفی خودتان و‌ درنتیجه جلب توجه بیشتر مخاطب مطلب چالش‌زایی منتشر کنید، این فضا که بالقوه پرخاشگر است بالفعل می‌شود.در همین راستا، مدتی است که در فضای موسیقی رپ و در فضایی ظاهراً علمی-مذهبی شاهد دعواها و درگیری‌های مشابه و دنباله‌داری در اینستاگرام و توییتر (ایکس) ‌هستیم که منجر به برساخته شدن فضای عجیبی شده‌اند، اما همه یک رشته‌ی متصل به هم دارند: عدم تحمل تصمیمات و نظرات مخالف و درنتیجه بروز رفتارهایی مثل فحاشی، پرخاشگری، توهین، تهمت و تهدید! از هردو سوی ماجرا، به‌خصوص از سوی طرفی که قدرت برتر را در جامعه و رسانه در اختیار دارد.می‌توان گفت که در یک جامعه‌ی سالم، هر فردی حق دارد مسیر فکری، شیوه‌ی تولید و عرضه‌ی محتوای فکری یا هنری خود را انتخاب کند. اما آنچه امروز شاهد آن هستیم، نوعی تعصب افراطی است که اساساً اجازه‌ی گفت‌وگو را سلب می‌کند. متأسفانه ‌این وضعیت محدود به یک جریان فکری خاص نیست و در طیف‌های مختلف اجتماعی، سیاسی و فرهنگی نیز دیده می‌شود.در حوزه‌ی مسائل اعتقادی نیز وضعیت مشابهی دیده می‌شود. افراط‌گرایی و پرخاشگری در میان سردمداران و طرفداران برخی گروه‌های مذهبی، همراه با فحاشی، تهدید و اتهام‌زنی به مخالفان، امکان گفت‌وگوی علمی و عقلانی را از بین می‌برد.در این شرایط کار حتی به جایی می‌رسد که بعضی از کسانی که از موضع علمی یا پژوهشی سخن می‌گویند، وقتی در استدلال کم‌ می‌آورند یا به دلیل باورمندی غیرعلمی و متعصبانه‌شان، تحمل نظرات مخالف یا اشتباه را ندارند، به مظلوم‌نمایی و تحریک احساسات و افکار عمومی متوسل می‌شوند. این درحالی‌ست که از آداب یک گفت‌وگوی علمی، حفظ احترام متقابل و عدم ورود احساسات به منطق گفت‌وگوست.نتیجه‌ی این وضعیت، شکل‌گیری فضایی است که در آن واکنش‌ها و نظرات اندیشمندان و مردم عمدتاً احساسی است نه عقلانی. در حالی که بخشی از جامعه از نظر سطح آگاهی و دانش، آسیب‌پذیرتر است، این نوع مواجهه‌ی احساسی به‌سادگی افکار عمومی را منحرف می‌کند و به بازتولید خشونت کلامی، تهدید و حذف نمادین دامن می‌زند.در نهایت، آنچه جامعه بیش از هرچیز به آن نیاز دارد، گفت‌وگو، تحمل تفاوت‌ها و پذیرش تنوع فکری و فرهنگی است. هیچ هنرمند، اندیشمند یا کنش‌گری موظف نیست دقیقاً مطابق سلیقه یا انتظار ما عمل کند. باز شدن فضا، نه تهدید، بلکه فرصتی برای تلطیف روابط اجتماعی، کاهش تنش و شکل‌گیری گفت‌وگوهای بزرگ‌تر است.ادامه‌ی مسیر فعلی، یعنی بازتولید خشم و پرخاشگری، تنها آینده‌ی فضای عمومی را تیره‌تر می‌کند؛ فضایی که قرار است نسل امروز و فردا در آن زندگی کنند.</description>
                <category>محسن نقدی</category>
                <author>محسن نقدی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 18:37:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فضای کاری با اعمال شاقه</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohsen_Naghdi/%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%A7%D9%82%D9%87-bsihppg6wqbi</link>
                <description>تجربه‌ی بسیاری از نیروهای شاغل در ایران به‌خصوص جوانان در سال‌های اخیر نشان می‌دهد که بخش قابل‌توجهی از محیط‌های کاری در حوزه‌ی خصوصی با مشکلات ساختاری جدی روبه‌رو هستند و فشار روانی، بی‌ثباتی شغلی، نبود نظارت، قراردادهای نامتعارف، حقوق پایین و رفتارهای استثمارگرانه، به الگوهای تکراری در بسیاری از این شرکت‌ها تبدیل شده‌اند. آن‌چه این وضعیت را نگران‌کننده‌تر می‌کند، طبیعی‌شدنِ این شرایط در نگاه کارفرمایان بخش خصوصی و نهادهای دولتی و نظارتی، ناامیدی فزاینده‌ی کارکنان و پذیرش این وضعیت توسط آنان به دلیل شرایط سخت و پیچیده‌ی کاریابی است.واقعیت این است که بسیاری از نیروهای کار امروز در ایران، مفاهیمی مثل «ازخودبیگانگی» مارکس، «قفس آهنین» وبر، «آنومی» یا همان بی‌هنجاری دورکیم را نه در کتاب‌ها، بلکه در زندگی روزمره تجربه می‌کنند. در محیطی که حقوق به‌موقع پرداخت نشود یا کم‌تر پرداخت شود، حجم کار بدون ضابطه افزایش یابد، جایگاه و وظایف شغلی کارکنان به‌دلخواه کارفرما تغییر کند، روابط جای ضوابط را بگیرد و نگاه ابزاری به نیروی کار وجود داشته باشد، نتیجه چیزی جز فرسایش عزت‌نفس، کاهش اعتمادبه‌نفس و تهی‌شدن کار از معنا نخواهد بود.به‌نظر می‌رسد این چالش‌ها باعث شده‌اند برخلاف گذشته که عموم مردم تمایل داشتند در شرکت‌های خصوصی یا تحت عنوان شغل آزاد فعالیت کنند، ترجیح دهند با حقوق کم‌تر، در محیطی دولتی کار کنند؛ جایی که دست‌کم احساس ثبات و آرامش بیشتری به‌خصوص در زمینه‌ی حقوق و مزایا وجود دارد؛ هرچند محدودیت‌ها و ضوابط ایدئولوژیک شدیدی بر آن حکم‌فرما باشد. این تغییر گرایش، نشانه‌ای روشن از بحران اعتماد نسبت به بازار کار خصوصی و نهادهای نظارتی است.این نکته را هم بگویم که هدفم از طرح این موضوع، نفیِ بخش خصوصی نیست. بخش خصوصی اگر پویا و سالم باشد، در کنار بخش دولتی، می‌تواند به‌منزله‌ی موتور رشد اقتصادی هر کشوری عمل کند. مسئله اما ساختاری است و مقصر آن‌هم صرفاً بخش خصوصی نیست؛ بلکه فقدان نظارت، نبود شفافیت و شکل‌گیری روابط به جای ضوابط است؛ وضعیتی که راه را برای سوء‌استفاده باز می‌کند. رقابت یا همکاری اقتصادی بدون قواعد روشن، دیر یا زود به تخریب اخلاق حرفه‌ای و زیرپاگذاشتن حقوق نیروی کار منجر می‌شود.درنهایت، بازسازی این وضعیت، نیازمند اراده‌ی جدی برای تقویت نهادهای نظارتی، اصلاح قوانین کار، و ارتقای اخلاق حرفه‌ای است. جامعه‌ای که کرامت نیروی کار را نادیده بگیرد، نه توسعه‌پذیر است و نه پایدار.</description>
                <category>محسن نقدی</category>
                <author>محسن نقدی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 13:54:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رونوشت به یادداشت قبلی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohsen_Naghdi/%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%82%D8%A8%D9%84%DB%8C-lejsowf2fvaq</link>
                <description>بعد از یادداشتی که منتشر کردم، لازم دیدم چند نکته‌ی مهم را با شما عزیزان به اشتراک بگذارم.۱. شاید باورش سخت باشد اما در فضای علمی و آکادمیک، پژوهش داخلی درباره‌ی مسائل و مشکلات مردان تقریبا وجود ندارد یا بسیار محدود است. برای مثال، درباره‌ی پیامدهای طلاق برای مردان یا خشونت علیه مردان، تحقیقات روان‌شناختی و جامعه‌شناختی انگشت‌شمار است و عملا انتشار آن‌ها با موانع جدی روبه‌روست؛ حتی سردبیران و اساتید راهنما نیز انتشار آن‌ها را توصیه نمی‌کنند یا درنهایت، بسیاری از این مقالات حتی برای انتشار پذیرفته نمی‌شوند مگر اینکه اصلاحات موضوعی در آن‌ها صورت پذیرد. این وضعیت باعث می‌شود مردان به عنوان نیمه‌ای از جامعه، مغفول بمانند. این مسئله حتی در شاخص‌های جمعیتی نیز وجود دارد؛ به‌عنوان نمونه، در مطالعات جمعیت‌شناختی، تمرکز بر باروری و فرزندآوری زنان است، درحالیکه نقش مردان در این زمینه و فشارهای وارد بر آنان عملا بررسی نمی‌شود.۲. از سوی دیگر، فضای مجازی تصویری یک‌سویه، اغراق‌شده و اغلب منفی از مردان ارائه می‌دهد و آن‌ها را موجوداتی خشن، فاسد و بی‌اخلاق نشان می‌دهد، درحالیکه اکثر مردان چنین نیستند. این تصویر منجر به بدبینی زنان و کاهش اعتماد به نفس و عزت نفس مردان در اجتماع و روابط شخصی می‌شود.۳. از آن‌سو، مردان اغلب مشکلات و نیازهای خود را بیان نمی‌کنند و تلاش می‌کنند آن‌ها را پنهان کنند، چرا که طبق باوری عمومی، مردی که از ضعف‌ها و دشواری‌هایش چیزی بگوید، ضعیف و بی‌مسئولیت تلقی می‌شود و به مرور از جمع دوستان، خانواده و حتی شریک عاطفی طرد می‌شود.۴. من، به‌عنوان جامعه‌شناس و از نظر روش‌شناختی، عمدتا از نظریه‌های فمینیستی استفاده نمی‌کنم؛ زیرا بسیاری از این نظریه‌ها، سوگیرانه عمل می‌کنند یعنی از همان اول، نیمه‌ای از جامعه یعنی مردان را کنار می‌گذارند و حتی نیمه‌ی دیگر یعنی زنان را هم همیشه در موقعیت فرودست قرار می‌دهند. حاصل چنین رویکردی، خروجی منطقی و متوازنی از نظر علمی نیست و نمی‌تواند‌ تصویری واقعی از جامعه منعکس کند. من در پژوهش و تحلیل، تلاش می‌کنم هم زنان و هم مردان را به شکلی جامع، برابر و بدون سوگیری بررسی کنم، تا به نتیجه‌ای انسانی و کاربردی برای حل مسائل واقعی جامعه دست یابم.۵. همانطور که در یادداشت قبلی گفتم، واقعیت این است که بسیاری از قوانین و قواعد، مانند مهریه، حق طلاق و غیره، نه به نفع زنان است و نه مردان؛ ما در جامعه، مردان بی‌شماری داریم که از نظر اخلاقی و اجتماعی سالم و مسئول هستند، اما به دلیل همین قوانین دچار آسیب‌های اجتماعی، روانی و مالی شده‌اند. بنابراین، تلاش برای کشیدن این مسائل به نفع یک طرف یا دیگری، راهگشا نیست. تنها راه، گفت‌وگو، تعامل و توافق خردمندانه بین طرفین است تا سازوکارها به تدریج به ساختارهای نهادی و فرهنگی متعادل تبدیل شوند.۶. برای مواجهه با این وضعیت، تنها راه منطقی، گفت‌وگوی متوازن، علمی و بدون پیش‌فرض‌های یک‌سویه است. پرخاشگری و هیجانات منفی، چه از سوی زنان و چه مردان، تنها فضا را ملتهب می‌کند و در نهایت هیچ مسئله‌ای حل نمی‌شود.۷. در نهایت، اگر بخواهیم جامعه‌ای متوازن داشته باشیم، باید هم سنت را بشناسیم، هم مدرنیته را، و بر اساس واقعیت‌های هر جنسیت، گفت‌وگو کنیم. تا زمانی که این کار صورت نگیرد، فضای مجازی و جامعه، تنش و سوءتفاهم ایجاد می‌کنند و هیچ راه حل واقعی به دست نمی‌آید.</description>
                <category>محسن نقدی</category>
                <author>محسن نقدی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 17:24:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویب قانون ۱۴ سکه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohsen_Naghdi/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%A8-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%DB%B1%DB%B4-%D8%B3%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-sutil77qqpcv</link>
                <description>به‌نظر می‌رسد که تصویب قانون کاهش مهریه به چهارده سکه، یک واقعیت تناقض‌آمیز را روشن کرده است؛ اینکه مسئله‌ی امروز جامعه فقط عدد مهریه نیست، بلکه شکاف عمیقی است که میان سنت‌های فقهی-حقوقی و سبک زندگی مدرن ایرانی‌ها ایجاد شده و درنتیجه، کارآمدی ازدواج به سبک سنتی را دچار بحران کرده است.در این زمینه بد نیست در کنار روایت‌های مختلفی که از سوی زنان و فعالان این حوزه شنیده‌ شده، به روایت مردان نیز توجه شود؛ برای سال‌ها، مهریه نقش پشتوانه‌ی مالی برای آن زنی را داشت که در خانه می‌ماند، درآمدی نداشت و عملاً بخش بزرگی از بار عاطفی، خانگی و مراقبتی را به‌تنهایی به دوش می‌کشید؛ اما امروز بخش مهمی از زنان درآمد مستقل، موقعیت اجتماعی قابل قبول و مشارکت عمومی قابل توجهی نسبت به گذشته در جامعه پیدا کرده‌اند و درنتیجه،‌ نقش‌های سنتی زنانه و مردانه در زندگی مشترک عملاً تغییر کرده است. این تغییر اما در قوانین بازتاب نداشته؛ و همین شکاف، منبع اصلی تنش بین زنان و مردان است.نتیجه‌ی این تناقض‌ها، از سمت مردان این می‌شود که بسیاری از آن‌ها حتی نسبت به مهریه‌های حداقلی نیز دیگر پذیرش نشان نمی‌دهند؛ آن‌هم نه از سر دشمنی با زنان، بلکه خودآگاه یا ناخودآگاه، از این احساس که مجموعه‌ای از تعهدات قانونی و فرهنگی بر دوششان گذاشته شده که با الگوی «برابری» که امروز از آن سخن گفته می‌شود، سازگار نیست.در عمل، مرد امروز با واقعیتی چندلایه روبه‌روست: از یک‌سو سنتی که همچنان برای او تعهدات سنگینی تعریف می‌کند؛ و از سوی دیگر، ارزش‌های مدرنی که زنان را به سمت استقلال و حقوق برابر سوق داده است اما برای مردان تعریف مشخصی ارائه نکرده؛ و در کنار آن، ساختار حقوقی‌ای که هنوز نتوانسته میان این دو جهان تعادل برقرار کند.این ترکیب متناقض باعث شده بسیاری از مردان ازدواج را مجموعه‌ای از ریسک‌های حقوقی و هزینه‌های بالا ببینند؛ از تعهدات مالی و حقوقی یک‌طرفه گرفته تا فشارهای اجتماعی، خانوادگی و انتظاراتی که از نقش‌های سنتی مردانه باقی مانده است. پس طبیعی است که در چنین وضعیتی، مقاومت نسبت به مهریه، حتی در مقابل چهارده سکه نیز افزایش پیدا کند.واقعیت این است که وقتی سبک زندگی انسان‌ها به سمت مدرن شدن حرکت کرده باشد اما قواعد حقوقی همچنان سنتی باقی بمانند، هر دو طرف احساس بی‌عدالتی می‌کنند. راه‌حل اما نه بازگشت کامل به سنت است، نه حذف آن. زیرا به تجربه می‌توان گفت که نه مدرنیته بدون قاعده جواب می‌دهد، نه سنت بدون بازنگری؛ مدلی امروز پاسخ می‌دهد که دربرگیرنده‌ی یک قرارداد دوطرفه‌ی شفاف، قابل مذاکره و واقع‌بینانه باشد؛ توافقی که زن و مرد بر اساس سهم واقعی‌شان از مسئولیت‌های مالی، خانگی، مراقبتی و عاطفی تنظیم کنند. در چنین مدلی، نه مهریه حربه‌ی قدرت است، نه حقوق قانونی مثل حق طلاق ابزار فشار؛ بلکه چارچوبی است برای یک رابطه‌ی برابر، قابل پیش‌بینی و انسانی.در نهایت، باید گفت که کاهش سقف مهریه، بدون بازنگری دوطرفه و هم‌زمان در نقش‌ها، انتظارات، و قواعد حقوقی، مسئله‌ای را حل نمی‌کند؛ مسئله‌ی اصلی ناهماهنگیِ سنت، مدرنیته و واقعیت زندگی امروز ایرانی‌هاست؛ و هر تلاشی برای بهبود، باید این سه را در یک چارچوب جدید و مشترک بازتعریف کند.</description>
                <category>محسن نقدی</category>
                <author>محسن نقدی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 13:13:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیوست به یادداشت قبلی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohsen_Naghdi/%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%82%D8%A8%D9%84%DB%8C-fmeco89ssb1i</link>
                <description>به دنبال پرسش بعضی از دوستان، لازم است به نکته‌ای که اغلب در بحث‌های عمومی نادیده گرفته می‌شود اشاره کنم؛ آن‌هم اینکه در هر کشوری، فارغ از نظام سیاسی، سازوکاری حقوقی برای تولید و انتشار آثار وجود دارد؛ سازوکاری که برای حفظ منافع پدیدآورنده، ناشر و جامعه طراحی شده است. تفاوت کشورها نه در اصلِ وجود این نظام، بلکه در زمان و شیوه‌ی اعمال آن است: در برخی کشورها مانند ایران تمرکز نظارت عموماً پیش از انتشار اثر است و در برخی دیگر مانند ایالات متحده، نظارت عمدتاً پس از انتشار صورت می‌گیرد. اما در هر دو مدل، اصلِ نظارت کاملاً رایج و پذیرفته‌شده است.این تصور که «هر کسی می‌تواند هر اثری را آزادانه منتشر کند» با واقعیت‌های حقوقی و حرفه‌ای هیچ کشوری همخوانی ندارد. اگر محتوایی منافع عمومی، امنیت ملی یا نظم اجتماعی آن کشور را تهدید کند، نظام حقوقی -در هر کشوری- امکان مداخله دارد. همچنین شمار کشورهایی که روی آثار ادبی-هنری نظارت پیشینی دارند کم نیست و کشورهایی که نظارت پسینی اعمال می‌کنند نیز بسیارند؛ بنابراین این سازوکار، امری استثنایی یا محدود به چند نقطه از جهان نیست.لازم به ذکر است که علاوه بر نظارت قانونی، سازوکارهای درون‌صنفی نیز وجود دارد. ناشران، تهیه‌کنندگان و پخش‌کنندگان در حوزه‌های کتاب، موسیقی، سینما یا هنرهای نمایشی، برای حفظ اعتبار حرفه‌ای و جلوگیری از تعارض با قوانین، قواعد مشخصی دارند. اگر اثری این معیارها را رعایت نکند، معمولاً از چرخه‌ی انتشار رسمی خارج می‌شود؛ نه صرفاً به‌دلیل فشار بیرونی، بلکه به‌دلیل ملاحظات اقتصادی، حقوقی و حیثیتی که ناشر یا تولیدکننده باید رعایت کند.در نتیجه، انتشار رسمی هر اثر فرهنگی نیازمند طی‌کردن یک مسیر حقوقی و حرفه‌ای است. فعالیت‌های زیرزمینی و مستقل طبعاً از بخشی از این الزامات رها می‌مانند، اما همین آزادی در مقابل امکان استفاده از ظرفیت‌های رسمی -مانند سالن‌ها، شبکه‌ی نمایش، رسانه‌ها و بازار گسترده- محدود است. هر هنرمندی که می‌خواهد وارد جریان رسمی شود، ناگزیر با این قواعد روبه‌رو خواهد بود؛ قواعدی که در همه‌ی کشورها به شکلی وجود دارد، هرچند شدت، نوع و زمان اعمال آن متفاوت است.به‌طور کلی، انتشار آثار فرهنگی و هنری در هیچ‌جای جهان فرایندی «بی‌در و پیکر» نیست؛ نظارت وجود دارد، اما شکل آن در کشورها متفاوت است و‌ هدف از این یادداشت، مقایسه‌ی این اشکال و نسبت برتری دادن به هرکدام نیست. بلکه تمرکز روی این مسئله است که هر هنرمندی که به‌دنبال انتشار رسمی آثارش است، مجبور است الزامات حقوقی، نهادی و حرفه‌ای آن کشور را بشناسد و بر اساس همان‌ها مسیر تولید و انتشار اثر خود را تنظیم کند.</description>
                <category>محسن نقدی</category>
                <author>محسن نقدی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 12:53:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونگی ذبح یک هنرمند</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohsen_Naghdi/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B0%D8%A8%D8%AD-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-g7fzokntcxod</link>
                <description>فارغ از هرنوع گرایش سیاسی و اجتماعی، در فضای عمومی ایران، به‌ویژه در رسانه‌های اجتماعی، نوعی انتظار فراگیر شکل گرفته که نیازمند نقد جدی است: انتظارِ فداکاریِ بی‌قیدوشرط از سوی چهره‌های شناخته‌شده. گویی هنرمندان، ورزشکاران، نویسندگان یا هر فردی که اندکی سرمایه‌ی نمادین دارد، موظف است از زندگی شخصی، امنیت، شغل و آینده‌ی خود بگذرد تا مطالبات عمومی را نمایندگی کند. این نگاه، هم غیرواقع‌بینانه است و هم ریشه در نوعی فرهنگ مطالبه‌گری سطحی دارد.واقعیت این است که حدوداً تمام فعالیت‌های حرفه‌ای بدون دریافت مجوز امکان‌پذیر نیست. همان‌طور که هر شهروند برای راه‌اندازی کسب‌وکار خود نیازمند مجوز است، هنرمند نیز برای انتشار اثر خود عموماً ناگزیر است مسیری رسمی را طی کند. این روند به‌معنای وابستگی سیاسی یا حمایت‌گری نیست بلکه، با تفاوتی نسبی، بخشی از نظم حقوقی رایج در همه‌ی کشورهاست. اگر کسی با ساختار حاکم بر هر کشوری مخالفت اصولی دارد، طبعاً می‌تواند مسیر دیگری انتخاب کند، اما نمی‌تواند انتظار داشته باشد همه‌ی فعالان فرهنگی، صرفاً به‌دلیل شهرت، از کارشان دست بکشند یا زندگی‌شان را قربانی کنند.یکی از مشکلات اصلی فضای اجتماعی ما این است که بسیاری از مسائل بدیهی نادیده گرفته می‌شود. جامعه، گاه آگاهانه و گاه از سر ناآگاهی، از کنار واقعیت‌های ساده عبور می‌کند و ترجیح می‌دهد مسئولیت را به دوش دیگران بیندازد. به همین دلیل است که مطالبه‌گریِ آنلاین به شکل هشتگ، استوری و پست، جای عمل جمعی واقعی را گرفته است. همچنین به تجربه مشاهده شده که اکثر کسانی که در فضای مجازی خواستار کنش رادیکال از دیگران‌اند، در عمل نه در تجمعات مرتبط با خواسته‌شان شرکت می‌کنند، نه هزینه‌های حداقلیِ یک اعتصاب را می‌پذیرند، و نه در فراخوان‌هایی که از سوی جریان‌های مورد حمایت خودشان منتشر می‌شود، حضور دارند.این شکاف میان «انتظار از دیگران» و «امتناع از کنش شخصی» به تناقضی آشکار منجر شده است. مثلاً خواسته می‌شود که یک فوتبالیست، خواننده یا بازیگر، زندگی و آینده‌ی خود را از دست بدهد، زندان و ممنوعیت را بپذیرد، و حتی مجبور به ترک کشورش شود؛ آن هم برای مخاطبانی که در عمل حاضر نیستند کوچک‌ترین هزینه‌ای بپردازند. این چرخه‌ی مطالبه‌گریِ بی‌هزینه، نه عادلانه است و نه سازنده.اگر جامعه واقعاً خواهان تغییر است، مسیر آن از کنش فردی و جمعی می‌گذرد، نه از مطالبه‌کردنِ فداکاری از دیگران. تغییر اجتماعی زمانی شکل می‌گیرد که شهروندان، نه صرفاً چهره‌ها، آماده باشند سهم خود را بپردازند؛ از حضور در خیابان گرفته تا مشارکت در فعالیت‌های مدنیِ کم‌هزینه‌تر. انتقال بار مسئولیت از مردم به چهره‌های مشهور، نه راه‌حل است و نه نشانه‌‌ی بلوغ اجتماعی.تا زمانی که این الگوی رفتاری اصلاح نشود، تناقض همچنان پابرجا می‌ماند: جامعه‌ای که عمل نمی‌کند، اما از دیگران انتظار ایثار دارد. چنین انتظاری نه اخلاقی است و نه کارآمد. تغییر واقعی تنها زمانی آغاز می‌شود که هر فرد سهم خود را بپذیرد و مطالبه‌گری را از سطح «هشتگ» به سطح «رفتار» ارتقا دهد.</description>
                <category>محسن نقدی</category>
                <author>محسن نقدی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 10:59:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سینمای مضطرب ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohsen_Naghdi/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-paeirte6jngn</link>
                <description>دیروز به همراه یکی از دوستانم به تماشای یک فیلم اجتماعی ایرانی رفتم؛ نام اثر اهمیتی ندارد، زیرا تمرکز این نوشته روی یک فیلم خاص نیست، بلکه درباره‌ی الگوی تکرارشونده‌ای است که در بخش قابل‌ توجهی از سینمای ایران دیده می‌شود. تماشای این فیلم، در کنار مشاهدات پیشینم، دوباره این پرسش را برای من زنده کرد که چرا روایت‌های سینمایی ما تا این اندازه بر بازنمایی تلخی، اضطراب، شکست و فقدان تکیه می‌کنند؟ آن‌هم اغلب با سطحی از اغراق، هم‌زمانیِ غیرواقع‌گرایانه‌ی بحران‌ها و حذف هرگونه کنش‌مندی مؤثر.صرف‌نظر از ضعف‌های فرمی یا رواییِ برخی آثار سینمای ایران، مسئله‌ی اصلی این است که بخش مهمی از تولیدات سینمایی، چه در جریان‌های نزدیک به نهادهای رسمی و حکومتی و چه در میان آثار مدعی استقلال، روشنفکری یا نقد اجتماعی، بر نوعی نگاه منفعل، تقدیرگرایانه و عمدتاً تیره نسبت به جهان اجتماعی شکل گرفته‌اند. پرسش اینجاست که این رویکرد تا چه حد آگاهانه است و چرا چنین منطق غالبی به‌وجود آمده است؟ پیامد این الگو برای «حال جمعی» چیست و چگونه بر ادراک عمومی از جامعه اثر می‌گذارد؟در این زمینه، می‌توان با یک مقایسه‌ی ساده با سینمای دیگر کشورها نشان داد که حتی در جوامعی که با مشکلات اقتصادی و اجتماعی عمیقی دست و پنجه نرم می‌کنند، تنوع ژانری و روایی بیشتری مشاهده می‌شود؛ یعنی در کنار آثار انتقادی و تلخ، روایت‌هایی وجود دارد که مسئله‌مندی را با کنش‌گری یا روایت امید ترکیب می‌کنند. در سینمای ایران اما، به‌ویژه در طی یک دهه‌ی اخیر، به‌نظر می‌رسد نوعی یک‌دستیِ ناخواسته شکل گرفته است: بحران‌ها پشت سر هم انباشته می‌شوند، کنش شخصیت‌ها کاهش می‌یابد یا به نوعی خشم و پرخاشگری بیمارگونه تقلیل پیدا می‌کند‌ و مسئله‌ی اجتماعی تقریباً همیشه در قالب یک چرخه‌ی شکست بازنمایی می‌شود. چنین رویکردی، فارغ از نیت فیلم‌ساز، می‌تواند تجربه‌ی عاطفیِ مخاطب را به‌گونه‌ای هدایت کند که درنهایت احساس ناکافی بودن، بی‌قدرتی، انفعال و اضطراب جمعی را افزایش دهد.از سوی دیگر، الگوی مصرف مخاطب نیز نشانه‌های قابل‌ توجهی ارائه می‌دهد. به‌عنوان نمونه، استقبال گسترده از آثار کمدی و طنز، حتی نمونه‌های کم‌مایه، را نمی‌توان صرفاً به «ذائقه‌ی سطحی» جامعه تقلیل داد، بلکه این تغییر الگو می‌تواند نشان‌دهنده‌ی نیاز جمعی به سبک‌تر شدن، فاصله گرفتن از اضطراب مزمن و یافتن اشکال متفاوتی از مواجهه با دشواری‌های روزمره باشد. این نشانه، حداقل برای بخشی از جامعه‌ی هنری، باید به‌منزله‌ی یک پیام باشد: مخاطب خواهان روایت‌هایی متنوع‌تر، امیدوارانه‌تر و واقع‌بینانه‌تر است؛ روایت‌هایی که علاوه بر بیان مسئله، امکان مواجهه‌ی فعال با آن را نیز نشان دهند.در مجموع، مسئله تنها «تلخی» نیست؛ مسئله فقدان تنوع روایی و غلبه‌ی یک لنز تیره بر بازنمایی جامعه است. نقد اجتماعی زمانی اثرگذار است که نه فقط بحران را برجسته کند، بلکه امکان فهم، کنش و امید را نیز حفظ کند. به‌نظر می‌رسد سینمای ایران امروز، در این بخش دوم، دچار نوعی غفلت و عدم توازن شده است.شده است.</description>
                <category>محسن نقدی</category>
                <author>محسن نقدی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 12:16:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توییتر (ایکس) و اینترنت طبقاتی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohsen_Naghdi/%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D8%B3-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D8%A7%D8%AA%DB%8C-vwkkfh4vdood</link>
                <description>ماجرای اینترنتِ طبقاتی و رسواییِ برخی چهره‌های فعال در ایکس (توییتر سابق)، موضوع کم‌اهمیتی نیست. حتی اگر پیش‌تر می‌دانستیم که گروهی از این افراد با هویت‌های پوششی یا ابزارهایی خاص جهت دسترسی به این فضا فعالیت می‌کنند، ابعاد تازه‌ای از این ماجرا آشکار شده است؛ از جمله اینکه بعضی از حساب‌هایی که خود را منتقد یا مخالف وضع موجود نشان می‌دادند، در عمل نقش‌هایی بر عهده داشتند که با منافع ساختار قدرت هم‌سو بوده است. البته این رفتار محدود به یک‌سوی ماجرا نیست و در میان جریان‌های مخالف نیز مشاهده می‌شود؛ کمااینکه اپوزیسیون هم از این رسوایی بی‌نصیب نمانده است. در کل اما در فضای سیاسی، استفاده از حساب‌های ناشناس، اجاره‌ای یا هدایت‌شده پدیده‌ی جدیدی نیست و حالا با امکانات تازه‌ای که به نرم‌افزار ایکس اضافه شده، صرفاً آن‌چه پیش‌تر تاحدودی پنهان بود، به‌صورتی واضح‌تر در معرض دید قرار گرفته است.اما بخش مهم‌تر ماجرا، تناقضی است که در بعضی از واکنش‌ها مشاهده می‌شود. بخشی از جریان‌های سیاسی که به لحاظ فکری هیچ نسبتی با ایده‌ی جامعه‌ی بی‌طبقه ندارند و نابرابری را نتیجه‌ی طبیعی تفاوت‌های فردی و اجتماعی می‌دانند، امروز «طبقاتی بودن اینترنت» را نشانه‌ی آشکاری از بی‌عدالتی معرفی کرده‌اند. نکته‌ی ظریف ماجرا این است که برخی از این جریان‌ها، اگرچه در حرف، خود را آزادی‌محور و برابری‌خواه نشان می‌دهند، در عمل، رویکردهایی انحصارگر، حذف‌کننده و رادیکال دارند. همین شکاف میان شعار و عمل، بخش مهمی از تناقض سیاسی این ماجرا را روشن می‌کند. در واقع به‌نظر می‌رسد این واکنش‌ها بیش از آن‌که از یک موضع اصولیِ برابری‌خواهانه سرچشمه بگیرد، از تجربه‌ی قرار گرفتن در سوی نامطلوب یک نابرابری خاص ناشی شده است. به بیان دیگر، مسئله نه مخالفت با نابرابری، بلکه مخالفت با موقعیتی است که این‌بار بر خلاف انتظار، به ضرر آن‌ها عمل کرده است.در چنین فضایی، نقد نابرابری زمانی معتبر است که از یک منطق پایدار و مستقل از موقعیتی شخصی نشأت بگیرد. در غیر این‌ صورت، اعتراض به یک نابرابری مشخص، صرفاً به این دلیل که بر فرد یا جریان خاصی فشار آورده، بیشتر به واکنشی موقعیت‌محور شباهت دارد تا نقدی ساختاری؛ و اگر همین جریان‌ها در موضع قدرت قرار می‌گرفتند، باتوجه به گفتمانی که دارند، احتمال زیادی وجود داشت که همین شکل از دسترسی سلسله‌مراتبی را، حتی شدیدتر، بازتولید کنند.بنابراین، رسوایی اخیر، تنها مسئله‌ی استفاده‌ی برخی حساب‌ها از امکانات خاص یا نقش‌های پنهان نیست؛ بلکه پرده‌برداری از تناقضی گسترده‌تر است: افراد عموماً تا زمانی که نابرابری به زیانشان تمام نشود، آن را نمی‌بینند بلکه انکارش هم می‌کنند! این بخش از ماجراست که ارزش تحلیل دارد؛ جایی که واکنش‌ها، آیینه‌ای می‌شوند از باورهایی واقعی که پشت ادعاها پنهان شده‌اند.@mohsen_naghdii</description>
                <category>محسن نقدی</category>
                <author>محسن نقدی</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 20:38:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قانون پایستگی معنویت‌گرایی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohsen_Naghdi/%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-vjbuxfgmsfzj</link>
                <description>من فکر می‌کنم قانونی مشابه «قانون پایستگی انرژی» وجود دارد که می‌توان آن را «قانون پایستگی معنویت‌گرایی» نامید! همان‌طور که انرژی از بین نمی‌رود و فقط از شکلی به شکل دیگر تبدیل می‌شود، گرایش به معنویت نیز در طول تاریخ دچار تحول شده، اما هرگز از میان نرفته است. مطالعات متعدد نشان داده‌اند که تجربه‌های معنوی از دیرباز یکی از نیازهای بنیادین بشر بوده‌اند. به همین دلیل، امروزه شاهد پوست‌اندازی باورهای دینی و مذهبی و تطبیق آن‌ها با ذائقه و سبک زندگی مدرن هستیم؛ هم‌زمان، بازار عرفان‌های نوظهور، مراقبه، مدیتیشن، فرکانس‌درمانی و سایر اشکال معنویت‌گرایی نیز بسیار پررونق شده‌اند.دورکیم و بسیاری از جامعه‌شناسان و روان‌شناسان بر این باورند که دین کارکردهای مثبت فراوانی برای جامعه دارد؛ از جمله ایجاد همبستگی اجتماعی، کاهش افسردگی و خودکشی، تقویت بنیان خانواده و افزایش بهره‌وری در فعالیت‌های روزمره. اما به‌نظر من، اگر تجربه‌های معنوی را صرفاً در قالب دین و مذهب محدود کنیم، در واقع آن‌ها را از گستره‌ی واقعی‌شان محروم کرده‌ایم. برخی جامعه‌شناسان نیز معتقدند که تجربه‌های معنوی، مفهومی وسیع‌تر و فراگیرتر از تجربه‌های صرفاً دینی هستند؛ و این نگاه، تحلیل ما از یکی از نیازهای بنیادین بشر را دقیق‌تر و بی‌طرفانه‌تر می‌سازد.از دید من، تجربه‌های معنوی سه ضلع اصلی دارند: عرفان، معنویت و اخلاق. انسان نیاز دارد درون خود، جایگاه و هدفش را بشناسد و با خویشتن ارتباطی عمیق برقرار کند (عرفان)، معنای هستی را درک کند و با آن پیوندی عمیق داشته باشد (معنویت)، و دیگران را بشناسد و با آن‌ها رابطه‌ای باکیفیت و انسانی برقرار کند (اخلاق). نکته‌ی مهم این است که این سه ضلع، امروزه لزوماً در قالب دین و مذهب بروز نمی‌کنند حتی اگر ریشه‌هایی مذهبی داشته باشند، زیرا در پاسخ به نیازهای روزمره‌ی بشر، دچار تغییر، تحول و توسعه شده‌اند.بنابراین، اگر با فردی مواجه شدیم که هم به کوروش باور دارد و هم به امام علی، یا ظاهر و سبک زندگی‌اش با باورهای مذهبی‌اش هم‌خوانی ندارد، نباید تعجب کنیم. در جهان پیچیده و چندلایه‌ی امروز، چنین ترکیب‌هایی نه‌تنها ممکن‌اند، بلکه رایج شده‌اند. انسان مدرن، انتخاب‌های خود را بر اساس تجربیات زیسته، نیازهای درونی و شرایط محیطی انجام می‌دهد؛ و این انتخاب‌ها الزاماً در یک مسیر هم‌راستا قرار نمی‌گیرند.ممکن است این باورها و رفتارها از منظر کلان‌ساختاری، متناقض یا حتی ناسازگار به‌نظر برسند؛ اما در سطح خرده‌ساختاری، می‌توانند به غنای زندگی فردی بیفزایند، هویت شخصی را تقویت کنند و معناهای متنوعی را در زندگی فرد به‌وجود بیاورند. چنین ترکیب‌هایی نباید با فرصت‌طلبی یا به‌اصطلاح «هم از توبره هم از آخور خوردن» اشتباه گرفته شوند؛ بلکه می‌توان آن‌ها را نشانه‌ای از پیچیدگی، انعطاف‌پذیری و چندبُعدی بودن انسان معاصر دانست. البته این نکته را هم باید بگویم که درست یا غلط بودن این رفتارها موضوع دیگری‌ست که خود یادداشتی دیگر می‌طلبد؛ در این یادداشت سعی بر این دارم که این نیاز ذاتی را، فارغ از راه و‌ بیراهه بودنشان، نشان دهم.پس می‌توان گفت که انسان‌ها، نه فقط امروز بلکه در هر دوره‌ای از تاریخ، نیازمند تجربه‌های معنوی بوده‌اند؛ نیازی عمیق و بنیادین که در عصر حاضر، به پناهگاهی برای رهایی از این زندگی ماشینی و بی‌روح تبدیل شده است؛ نیازی که حتی در تجربه‌های عاشقانه یا روابط عاطفی با خانواده و دوستان نیز به‌طور کامل به‌دست نمی‌آید؛به قول مولانا:‌گفتند: یافت می‌نشود، جسته‌ایم ماگفت: آنْک یافت می‌نشود، آنم آرزوست...</description>
                <category>محسن نقدی</category>
                <author>محسن نقدی</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 13:14:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلقلی و ناگفته‌هایش</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohsen_Naghdi/%D9%82%D9%84%D9%82%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-tq2mme0evpun</link>
                <description>شنیدن صحبت‌های «قلقلی» هم مرا متأثر کرد و هم ذهنم را به سمت داستان «زمانی که یک اثر هنری بودم» نوشته‌ی «اریک امانوئل اشمیت» برد. در آن داستان، شخصیت «زئوس» که مجسمه‌سازی مشهور است، جوانی به نام «تازیو» را به موجودی به نام «آدام» تبدیل می‌کند تا بتواند هر آن‌چه می‌خواهد با او انجام دهد، بی‌آن‌که به اراده یا هویت انسانی‌اش توجهی داشته باشد.اگر مصاحبه‌ی آقای لاسمی، همان «قلقلی» دوران کودکی ما دهه‌شصتی‌ها و هفتادی‌ها را شنیده باشید، متوجه می‌شوید که رفتاری که با او شده، شباهت عجیبی به داستانی دارد که چند خط بالاتر به آن اشاره کردم. این رفتار، نمونه‌ی روشنی از پدیده‌ای‌ست که تحت عنوان «شی‌ءانگاری انسان‌ها» شناخته می‌شود. آقای لاسمی می‌گوید که اجازه نداشت در اجتماع حرف بزند یا در نقش یا فیلمی غیر از «قلقلی» ظاهر شود؛ چرا که به‌زعم سازندگان این شخصیت، قلقلی با سکوت و بی‌کلامی‌اش به نمادی ملی تبدیل شده بود. او در ادامه از مشکلات مالی و روانی‌ای که در آن دوران و پس از آن تجربه کرده، سخن می‌گوید.شی‌ءانگاری انسان‌ها (Objectification) مفهومی‌ست که در طول تاریخ مورد توجه اندیشمندان و جریان‌های فکری مختلف قرار گرفته است. به‌طور کلی، می‌توان آن را این‌گونه تعریف کرد: حالتی که در آن انسان از جایگاه انسانی خود پایین کشیده می‌شود و به شیء یا ابزاری برای استفاده دیگران تقلیل پیدا می‌کند. در این وضعیت، هویت، اراده و احساسات فرد نادیده گرفته می‌شود و او صرفاً بر اساس ظاهر، کارکرد یا سودمندی‌اش ارزیابی می‌شود. فرد نه‌تنها از سوی دیگران به‌عنوان شیء دیده می‌شود، بلکه ممکن است خود نیز به‌تدریج از دیدگاه دیگران به خود نگاه کند و خود را شیء تصور کند. این پدیده به‌مرور زمان می‌تواند فرد را دچار بحران هویت، ازخودبیگانگی و بیگانگی اجتماعی کند؛ که پیامدهای آن شامل کاهش عزت نفس، ابتلا به افسردگی و انزوا خواهد بود.</description>
                <category>محسن نقدی</category>
                <author>محسن نقدی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 12:02:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب خودکشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohsen_Naghdi/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-od7wqzu3jkps</link>
                <description>۱. به شخصه هروقت خبری درمورد خودکشی می‌شنوم عمیقاً متأثر می‌شوم زیرا عقیده دارم ارزشمندترین دارایی هر فرد جان و سلامتی اوست؛ اما به هر حال، نمی‌توان تنها از دریچه‌ی احساسات به این رفتار نگاه کرد. خودکشی رفتاری است که ابعاد مختلف جامعه‌شناختی و روانشناختی دارد و به‌ نظر من، فردی که دست به خودکشی می‌زند قهرمان نیست بلکه قربانی است، به همین دلیل زیاد موافق دراماتیزه کردن این رفتار و اسطوره‌سازی از آن نیستم (هرچند احتمال دارد در ساحت هنر و ادبیات تا حدودی آن را دراماتیک ببینم، اما در واقعیت آن را رفتاری می‌دانم که هم به سطح فردی و هم به سطح اجتماعی آسیب می‌رساند). به همین دلیل، هروقت با چنین رفتاری مواجه می‌شوم سوالات مختلفی در ذهنم مرور می‌شوند، مثلا: آیا خودکشی کردن نوعی مبارزه‌ی اجتماعی است؟ آیا با خودکشی کردن تغییری در جامعه ایجاد می‌شود؟ آیا چیزی درست می‌شود؟ خودکشی کردن موجب دلگرمی و دلسردی چه کسانی می‌شود؟ چقدر امکان دارد فرد خودکشی‌کننده در یادها بماند؟ فرد خودکشی‌کننده تا چه زمانی فراموش نمی‌شود؟ این فرد اگر در یادها بماند با چه ویژگی‌هایی به یاد آورده می‌شود؟ بعد از این چند سال، آیا می‌توان گفت که خودکشی محمد مرادی تأثیر مثبتی در پیشبرد اهداف اعتراضی «خیزش مهسا» داشته است؟ آیا می‌توان نتیجه‌ای که از خودکشی محمد مرادی می‌گیریم را به خودکشی کیانوش سنجری هم تعمیم دهیم؟ ۲. هرچند آمار دقیقی از میزان خودکشی در سطح کشور وجود ندارد، اما حدوداً می‌دانیم که این‌ پدیده در ایران در حال افرایش است. همچنین اگر بخواهیم انواع مختلف خودکشی را بررسی کنیم، احتمالا این نوع خو‌دکشی (سیاسی و اعتراضی) که در رفتار محمد مرادی و کیانوش سنجری مشاهده کردیم کم‌ترین فراوانی را خواهند داشت و به احتمال زیاد انواع دیگر خودکشی بیشتر مشاهده می‌شوند. به هر حال، از دیدی جامعه‌شناختی و با توجه به نظریاتی مثل خودکشی دورکیم، آنومی نهادی مرتون، آنومی نهادی مسنر و روزنفلد، فشار عمومی اگنو، خنثی‌سازی ماتزا و... می‌توان گفت که چنین خودکشی‌هایی به ما هشدار می‌دهند که کنترل‌ها، فشارها و نظارت‌های اجتماعی روز‌به‌روز در حال شدیدتر شدن هستند و خودکشی پشت چهره‌ی آرام خیلی‌ها کمین کرده است. همچنین افراد گاهی برای توجیه این رفتارشان، به دلایل مختلفی مثل تقدس بخشیدن به رفتار خو‌دکشی خود پناه می‌برند، درحالیکه در استیصال و عدم توانایی در تحلیل یا مواجهه با مسئله‌ای به سر می‌برند و حتی طبق بعضی پژوهش‌ها، اکثر کسانی که دست به انواع خودکشی می‌زنند، در لحظات آخر، از کرده‌ی خود پشیمان می‌شوند اما شاید دیگر فرصتی برای برگشتن به زندگی وجود نداشته باشد.</description>
                <category>محسن نقدی</category>
                <author>محسن نقدی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Nov 2024 13:13:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند آمار قابل تأمل درمورد انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohsen_Naghdi/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%AA%D8%A3%D9%85%D9%84-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%AF%D9%87-gb1njvw3xxd5</link>
                <description>«چند آمار قابل تأمل درمورد انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده»۱. آمار رأی‌دهندگان زیر ۳۰ سال در ۲۰۲۰ به این صورت بوده است: ۶۰ درصد به دموکرات‌ها رأی داده‌اند و ۳۶ درصد به جمهوری‌خواهان‌. این درحالی‌ست که در سال ۲۰۲۴ آمار رأی‌دهندگان زیر ۳۰ سال به دموکرات‌ها به ۵۵ درصد کاهش یافته اما همین آمار برای جمهوری‌خواهان به ۴۲ درصد افزایش یافته است.۲. آمار مردان سیاه‌پوست رأی‌دهنده به ترامپ نسبت به چهار سال گذشته از ۱۲ درصد به ۲۰ درصد افزایش یافته است. این آمار برای اسپانیایی‌تبارها هم از ۴۵ درصد به ۵۴ درصد افزایش یافته است و در کل ۴۶ درصد مردان لاتین‌ به ترامپ رأی داده‌اند. همچنین ترامپ رأی غالب مردان سفیدپوست را به خود اختصاص داده است.۳. ترامپ رأی حدود ۶۱ درصد از پسران ۱۸ تا ۲۹ سال را هم به خود اختصاص داده و هریس هم به همین میزان رأی دختران ۱۸ تا ۲۹ سال را به‌دست آورده است.۴. در سال ۲۰۲۰، ۵۷ درصد از زنان آمریکا به دموکرات‌ها رأی داده‌اند اما در سال ۲۰۲۴ این میزان به ۵۳ درصد کاهش یافته است.همانطور که مشاهده می‌کنید این آمارها نکات مهمی را به ما نشان می‌دهند، اما آیا می‌توان گفت که مردم و به‌خصوص جوانان در ایالات متحده از جنبش‌هایی نظیر ووکیسم و فمینیسم رویگردان شده‌اند؟ قطعا نه، زیرا این درصدها عموماً بخش پرنوسان آراء در هر دوره را به خود اختصاص می‌دهند و اغلب این نوسانات ناشی از توانایی یا عدم توانایی‌ اجتماعی، اقتصادی و سیاسی یک دولتند نه تفاوت یا تغییر در باورها؛ همچنین با توجه به این آمارها می‌توان گفت که بخش مهمی از جوانان و اقلیت‌ها هنوز به دموکرات‌ها تمایل بیشتری دارند اما این سیر نسبت به چهار سال گذشته برای دموکرات‌ها کاهشی و برای جمهوری‌خواهان افزایشی بوده است. پس می‌توان گفت که بدنه‌ی قابل توجهی از دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان هنوز به اصول خود در هر زمینه‌ای پایبندند و طرفداران این دو حزب شانه به شانه‌ی هم در حال حرکتند. به‌طور کلی اما می‌توان گفت که پیروزی ترامپ سویه‌هایی مردانه دارد و احتمالاً یکی از دلایل آن، واکنش به رویه‌های فمینیستی و ووکیستی دموکرات‌ها باشد؛ ضمن اینکه از آرای زنان به دموکرات‌ها نسبت به چهار سال گذشته نیز کاسته شده است.در کل، با نگاهی به سیر انتخابات در ایالات متحده، می‌توان گفت که شعارهای هریس کلی‌تر (عدالت، برابری و...) بوده‌اند اما شعارهای ترامپ جزئی‌تر و عملگرایانه‌تر بوده‌اند. همچنین ترامپ نسبت به سال‌های گذشته رویکردی منعطف‌تر در مورد مسائل اجتماعی، سیاسی، روابط بین‌الملل، جنگ و... دارد و احتمالا به همین دلیل رأی اقلیت‌های بیشتری را نسبت به سال‌های قبل به خود اختصاص داده است. ضمن اینکه مشاور او هم اعلام کرده که ترامپ علاقه‌ای به تغییر حکومت در ایران ندارد.</description>
                <category>محسن نقدی</category>
                <author>محسن نقدی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2024 13:50:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تشیع در ایران و غلبه‌ی فرم بر محتوا:</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohsen_Naghdi/%D8%AA%D8%B4%DB%8C%D8%B9-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%BA%D9%84%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-ktllyf38zacl</link>
                <description>تورستین وبلن در مبحث «مصرف متظاهرانه»، در کنار موارد مختلف، از آیین‌ها، مناسک و اماکن دینی-مذهبی هم به عنوان ظرفیتی برای نمود مصرفی یاد می‌کند که بر پایه‌ی نمایش برتری، تمایز، قدرتمندی و توانمندی (مالی و غیرمالی) است. تشیع نیز از این قاعده مستثنی نیست؛ به عنوان نمونه، کارناوال‌گونه‌هایی که مثلاً در شیراز یا مشهد از مناطق مختلف شهر به صورت دسته‌های سینه‌زنی و زنجیرزنی به سمت حرم شاهچراغ یا امام رضا حرکت می‌کنند، یا دسته‌هایی که در خیابان‌ها به راه می‌افتند در این تعریف جای می‌گیرند. این دسته‌ها بستر مناسبی برای نمایش خرده‌فرهنگ‌ها و نشانه‌های برتری‌جویانه‌ی افرادند. کافی‌ست به ظاهر، پوشش و رفتار مردان و زنان شرکت‌کننده در این مراسم نگاه کرد؛ به عنوان مثال، مردانی که عَلَم‌گردانی و طَبَق‌گردانی می‌کنند در چشم بقیه، متفاوت و قدرتمند جلوه می‌کنند یا سرقطار در هیئت زنجیرزنی و کسانی که در حلقه‌ی اول سینه‌زنی هستند پیش دیگران اعتبار بیشتری دارند. همچنین نوع خاصی از  عطر، لباس و مدل موی سر و صورت موجب تمایز و ارزشمندی افراد در این اماکن می‌شود. بعضی از این پوشش‌ها نشان‌دهنده‌ی افراد مذهبی‌ست و بعضی دیگر در حالت عادی معرف افراد بزهکار است اما همین پوشش‌های بزهکارانه در هیئت‌های مذهبی نماد قدرتمندی و توانمندی محسوب می‌شوند و اغلب همین افراد هستند که زیر علَم و طبَق می‌روند تا در پوشش عملی مذهبی، قدرت خود را به رخ بقیه بکشند. این در حالی‌ست که این رفتار هم بیهوده است هم برای سلامتی فرد ضرر دارد؛ چیزی که وبلن از آن با عنوان مصرف ضایع‌کردنی یاد می‌کند. البته ذکر این نکته ضروری‌ست که در حال حاضر، مراسم مذهبی، بیش از آن‌که دینی باشد، خرده‌فرهنگی است یا اینکه به رسم و سنت تبدیل شده است. به همین دلیل، شرکت در این مراسم نشان‌دهنده‌ی مذهبی بودن فرد نیست و حتی ممکن است آن فرد به اعمال مذهبی مثل نماز و روزه اعتقادی نداشته باشد یا حتی دائم‌الخمر باشد اما در این مراسم و‌ هیئت‌ها شرکت کند (که این مسئله، خود نشانگر این است که فرم بر محتوا در این زمینه هم غلبه کرده است). نوع دیگر رفتاری که منجر به غلبه‌ی فرم بر محتوا می‌شود در بحث مرید و مرادبازی وجود دارد؛ همیشه در هیئت‌ها، گروه یا گروه‌های مرید و مرادی‌ای وجود دارند که کل هیئت یا مسجد حول آن‌ها و نظراتشان می‌چرخد، ضمن اینکه هرچه تعداد مریدان یک مراد بیشتر باشد نشانگر این است که او صاحب شهرت، نفوذ و قدرت زیادی است.یورگن هابرماس نیز تحت تأثیر ماکس وبر و مسئله‌ی جدایی عقلانیت صوری و ذاتی از هم، به مبحثی با عنوان «استعمار جهان حیاتی» توسط «نظام اجتماعی» اشاره می‌کند. به بیان ساده، در مورد تشیع، نماد دینی که اغلب ساخته‌ی نظارت بیرونی و حاکمیت است بر معانی و مفاهیم دینی که ساخته‌ی درون فرد و تجربه‌ی زیسته‌ی اوست غلبه کرده است. در نتیجه، نماد به مثابه کنترل‌گری‌ست که از سوی حاکمیت و نظارت‌کننده‌هایش ظاهر می‌شود، تشدید می‌یابد و‌ بر معانی تأثیر می‌گذارد، آن‌وقت، به مرور جهان حیاتی تهی از معنا شده یا از تحول عقب نگه داشته می‌شود. به عنوان مثال، روضه‌ی خالی از معنا شده و به تکرار رسیده‌ای که به دلایلی مثل عدم وجود حرف تازه، تأکید حاکمیت بر تفسیر به رأی وقایع تاریخی و یا برای تأثیرگذاری دوباره، به ساختن نماد از طریق اغراق و روایت‌سازی یا رجوع به روایت‌های کم‌اعتبار و بی‌اعتبار رو می‌آورد که نتیجه‌ی آن، تحریف هرچه بیشتر حقیقت خواهد بود. همچنین آیین‌هایی که در هر شهر و روستا روزبه‌روز در حال اضافه شدن به عزاداری‌‌ها هستند، منجر به محو شدن اصل ماجرا و گم شدن آن در میان انبوهی از آیین‌ها و نمادها می‌شود. نوع دیگری از استعمار جهان حیاتی توسط نظام اجتماعی (که ماهیتی کنترل‌گر، نظارت‌گر و محدودکننده دارد) را می‌توان در فقه مشاهده کرد. اساساً فقه در طول تاریخ، ابزار کنترل مردم توسط حکومت‌ها و مراکز مذهبی بوده، به همین دلیل ذاتی خشک و خشن دارد و با چاشنی ترس از حاکمان دین، علما، جهان بعد از مرگ، تنبیه و مجازات همراه است؛ برعکس، عرفان، اخلاق و معنویت تا وقتی‌که فردیت را چه در خلوت و چه در جمع تقویت کنند شادی‌بخش، مهربان و منعطف هستند و می‌توانند زیرمجموعه‌ی جهان حیاتی به حساب بیایند حال آن‌که اگر درگیر نظارت‌های رسمی و غیررسمی شوند یا خودشان مسبب این نظارت‌ها باشند، ذات شادی‌بخش، منعطف و مهربان خود را از دست می‌دهند.در حالتی دیگر، یک زائر، چون تصوری از ظاهر امام و امامزاده ندارد به فرم یا نماد پناه می‌برد و کم‌کم این فرم/نماد جای محتوا را می‌گیرد. به همین دلیل است که یک فرد مذهبی اگر به مشهد سفر کند، بیشتر علاقمند است با گنبد، پنجره‌فولاد یا سقاخانه عکس بگیرد یا دست‌کم به دنبال عکس گرفتن با ضریح مشهور است اما توجهی به ضریح نزدیک‌تر به قبر آن‌ امام که در طبقه‌ی پایین‌تر است ندارد و عموماً آن طبقه، به نسبت خلوت است. حتی آن فرد، وقتی می‌خواهد امام هشتم را به یاد بیاورد، به ضریح، صحن و گنبد طلا فکر می‌کند و این سه را جای آن امام می‌گذارد. این پدیده تقریباً شبیه آن چیزی‌ست که امثال جورج لوکاچ و دیگر دنبال‌کنندگان کارل مارکس، از آن با عنوان شیءانگاری و بت‌انگاری یاد می‌کنند؛ یعنی تقلیل آن امام به شیء، توأم با تقدس ساختمان، گنبد یا ضریحی که با دست خودمان ساخته‌ایم. به همین دلیل است که در سال‌های اخیر، کار به جایی رسیده که شاهد ضریح‌گردانی در سطح شهر، قبل از نصب آن و دخیل بستن مردم به آن برای گرفتن حاجت بوده‌ایم! (البته مسئله‌ی دخیل بستن به ضریح پس از نصب آن و حاجت طلبیدن از امام و امامزاده هم می‌تواند از منظر غلبه‌ی فرم بر محتوا مورد بررسی قرار گیرد که بحث مفصلی‌ست و مطلبی جداگانه می‌طلبد).هرچند می‌توان برای موارد گفته شده مثال‌های بیشتری آورد، در پایان باید گفت که ذات هر تفکری در طول حیاتش با تغییر، تحول و تکثر درآمیخته شده است و این موارد، هم می‌توانند به سود آن تفکر باشند هم به ضرر آن. در این یادداشت سعی بر آن بود که تعدادی از مواردی که به نظر می‌رسد به ضرر تفکر شیعی باشند به اختصار مورد بررسی قرار گیرند.</description>
                <category>محسن نقدی</category>
                <author>محسن نقدی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2024 00:41:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوت زیست اجتماعی در بافت شهری تاریخی (سنتی-قدیمی) و مدرن</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohsen_Naghdi/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-%D8%B3%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-fxhy7kpirkga</link>
                <description>«مطلبی که می‌خوانید برگرفته از سخنرانی من در کارگاهی تخصصی در مدرسه‌ی گره شیراز است که در تاریخ ۵ شهریور ۱۴۰۳ ایراد شد.»قبل از هرچیز لازم است درمورد بافت تاریخی نکاتی گفته شود. عموما بافت تاریخی را با بافت قدیمی، کهنه، سنتی و فرسوده (که همین موارد هم تفاوت‌هایی با هم دارند) اشتباه می‌گیرند، درحالیکه، در مقیاس شهری، بافت تاریخی، از قسمت‌های ارزشمند و هویتی هر شهر است که ریشه در تاریخ آن شهر دارد. درواقع این بافت‌ها برند هر شهرند و فرهنگ، اجتماع و اقتصاد خاص خودشان را دارند. این موارد، هم شباهت‌هایی با مرکز و یا پیرامون دارند هم اینکه در بعضی چیزها متفاوتند. بافت تاریخی همچنین محلی برای جذب توریست‌ها و گردشگران است چیزی که لزوما از ویژگی‌های بافت قدیمی، کهنه، فرسوده یا سنتی شهر نیست.نظریه‌ی تقسیماتی مرکز-پیرامون از نظریاتی‌ست که در سطوح مختلف اجتماعی از کلان تا خرد قابل استفاده است، ضمن اینکه انواع مختلفی دارد که گاهی شامل مناطق نیمه‌پیرامونی هم می‌شود یا حتی گاهی کارکرد مرکز و پیرامون برعکس می‌شود. درمورد شیراز اما «مرکز» به عنوان قسمت مدرن و پیشرفته‌ی شهر شناخته می‌شود که عموما طبقات، پایگاه‌ها و اقشار بالای جامعه در آن ساکن و مشغول به کارند. پیرامون نیز محلاتی هستند که به نسبت قدیمی و فرسوده‌اند و محل زندگی طبقات، پایگاه‌ها و اقشار متوسط و پایین جامعه‌اند (لازم به توضیح است که مرکز و پیرامون را می‌توان به صورت جزئی‌تری طبقه‌بندی کرد اما فعلا به صورت کلی آن‌ها را مرکز و پیرامون می‌نامیم و در ادامه در مورد مناطق چندگانه‌ی شهر شیراز بیشتر صحبت می‌کنیم). افراد ساکن پیرامون، یا در این محلات مشغول به کارند یا به عنوان نیروی کار و کارگر در مرکز یا شهرک‌های صنعتی مشغولند. همچنین در شیراز ما «حومه» را داریم که شامل باغ‌شهرها، ویلاها و شهرک‌ها هستند. در شهرک‌ها، بنا به بافت و منطقه، عموما طیفی از طبقات بالا، متوسط و گاهی کارگران ساکنند و باغ‌شهرها و ویلاها نیز ادامه‌ی مرکزند و بیشتر آن دست طبقات مرکزنشین است.بافت تاریخی، محدود به مرکز یا پیرامون نیست. درواقع وقتی از «بافت تاریخی» صحبت می‌کنیم، داریم بخشی از «پیرامون» یا به تعبیر عامیانه «پایین‌شهر» یا حتی «مرکز» یا همان «بالاشهر» خودمان را از بقیه‌ی آن جدا می‌کنیم. همچنین تمام بافت‌های تاریخی در پایین‌شهر نیستند. مثلا باغ عفیف‌آباد یا باغ ارم از اماکنی هستند که زیرمجموعه‌ی بافت تاریخی‌اند اما در مرکز و در قسمت‌های مدرن شهر قرار دارند. حتی در مورد بافت قدیمی و سنتی نیز می‌توان گفت که محدود به پیرامون نیستند. درواقع در شهرهای کشورهای در حال توسعه به دلیل گذاری که از سنت به سمت مدرنیته در جریان است شرایطی به وجود می‌آید که سنت و مدرنیته در ابعاد مختلفشان در هم تنیده می-شوند. به همین دلیل بافت سنتی را در بخش‌های مدرن شده هم می‌توان دید و به سختی می‌توان از لحاظ محیطی آن‌ها را از هم تفکیک کرد اما در حال حاضر چون کمیت بافت سنتی و قدیمی در مناطق پیرامونی و حاشیه‌ای بیشتر است و این بافت در مناطق مرکزی عموما تخریب یا بازسازی شده است، در این بحث ما با اغماض آن مناطق پیرامونی را بافت سنتی و قدیمی می‌نامیم، در غیر اینصورت مقایسه‌ی اصلی باید بین مرکز و پیرامون باشد.من البته، طبق صحبت‌هایی که از قبل داشتیم حدس می‌زنم که منظور از بافت تاریخی در این جلسه، بافت فرسوده، قدیمی و سنتی هم هست چون آن‌وقت می‌توان مقایسه‌ی درست‌تر و دقیق‌تری با مدرنیته انجام داد زیرا مسئله‌ی تاریخ و تاریخی بودن لزوما در مقابل مدرنیته قرار نمی‌گیرد و این سنت است که در تقابل با آن است. پس در ادامه به جای بافت تاریخی از بافت سنتی و قدیمی استفاده خواهم کرد که بحثمان دقت بیشتری پیدا کند، اما به طور کلی اگر بخواهم زیست اجتماعی در بافت تاریخی را که مختص خودش باشد بررسی کنم باید بگویم که عموما در این مکان‌ها، زیست اجتماعی در ابعاد مختلف وابسته به تاریخچه‌ی آن‌هاست. مثلا در مورد شغل، افراد عموما دست به مشاغلی می‌زنند که وابسته به ویژگی‌های تاریخی و گردشگری این مکان‌هاست. به عنوان نمونه، در بافت‌های تاریخی شاهد مهمانسراها، هتل‌ها، خانه‌های اجاره‌ای، رستوران‌ها و سفره‌خانه‌های سنتی، فروشگاه‌های عرضه‌ی محصولات فرهنگی، صنایع دستی و غیره هستیم. بقیه‌ی موارد مرتبط با بافت تاریخی، همانطور که گفتم، هم می‌توانند متاثر از مناطق مدرن شهر باشند هم مناطق سنتی و بسته به اینکه در کدام ناحیه باشند این تاثیرات به سمت مدرنیته یا سنت میل می‌کند. مثلا زیست اجتماعی در اطراف باغ ارم یا عفیف‌آباد با زیست اجتماعی در اطراف آرامگاه سعدی یا محله‌ی سنگ سیاه تفاوت‌های بسیاری دارد.حال، با توجه به موارد گفته شده می‌توان به سراغ آن قسمت از بافت تاریخی رفت که متاثر از بافت قدیمی و سنتی است و پس از آن، این موارد را با بخش‌های مدرن شهر مقایسه کرد. ذکر این نکته نیز ضروری است که با ظهور اینترنت، فضای مجازی، رسانه‌های جمعی و اجتماعی، تفاوت‌های بین مرکز-پیرامون یا بالاشهر و پایین‌شهر، خصوصا در مولفه‌های فرهنگی کاهش یافته است به‌طوری‌که سبک زندگی در مناطق پیرامونی و سنتی تحت تاثیر اشاعه‌ی فرهنگ و سبک زندگی مدرن و بالاشهری (حتی جهانی) قرار گرفته است، حتی اگر این تقلید به صورت بیرونی و نمادین باشد. ما می‌توانیم از ابعاد مختلفی به بررسی زیست اجتماعی در این مناطق بپردازیم اما من برای جلوگیری از طولانی شدن بحث، خلاصه‌ای از موارد مختلف را برای ایجاد یک دید کلی از زیست اجتماعی در بافت قدیمی-سنتی و مدرن برای شما عنوان می‌کنم همچنین با فرض بر اینکه تفاوت‌ها و تعارضات سنت و مدرنیته را می‌دانیم، از این مبحث هم گذر می‌کنم. یکی از مواردی که باعث شد بافت قدیمی و سنتی از توسعه و پیشرفتی که در شهر به راه افتاد عقب بماند، عدم تطابق آن با المان‌ها و خواسته‌های معماری و شهرسازی مدرن بود. به عنوان مثال کوچه‌های تنگی که در این بافت‌ها وجود داشتند برای عبور وسایل نقلیه نامناسب بودند و به همین دلیل حمل و نقل و رانندگی و به دنبال آن حضور امکانات مختلف در این مناطق سخت‌تر از مناطق دیگر شهر بود. همچنین توسعه‌یافتگی و نوسازی ارتباط معناداری با تحصیلات و وضع مالی ساکنین، بُعد خانوار، نوع تملک، مدت اقامت و... آن‌ها دارد. نکته‌ی قابل تاملی که در مورد شیراز وجود دارد این است که طبق تحقیقات، بافت قدیم شیراز تا سال 1322 کل جمعیت شهر شیراز را در بر می‌گرفته اما پس از آن با کاهش جمعیت مواجه شده و از سال 1355 تا کنون نرخ رشد جمعیت این بافت منفی است. این مسئله علت‌های مختلفی دارد که عبارتند از توسعه‌ی فیزیکی شهر شیراز، عدم تطابق با مقتضیات و نیازهای زندگی امروز، کمبود امکانات و خدمات شهری و تاسیسات زیربنایی درون بافت، مهاجرفرستی به دیگر نقاط شهر که عموما قشر متوسط ساکن در این بافت‌ها اقدام به مهاجرت می‌کنند، جایگزین شدن افراد غیربومی که عموما از کشورهای دیگر هستند به جای آن‌ها، گسترش اسکان‌های غیررسمی و...یکی از مواردی که بر زیست افراد در جامعه تاثیر می‌گذارد سرمایه‌ی اجتماعی است که چند بُعد دارد: انسجام، اعتماد و امنیت اجتماعی. اگر به صورت کلی بخواهیم ابعاد سرمایه‌ی اجتماعی را در بافت‌های قدیمی-سنتی یا مدرن مقایسه کنیم می‌بینیم که انسجام و اعتماد اجتماعی در بافت‌های قدیمی-سنتی بیشتر مشاهده می‌شوند اما بُعد امنیت اجتماعی در بافت‌های مدرن بیشتر است. این مسئله را می‌توان طبق نظر دورکیم درمورد همبستگی مکانیکی (بافت قدیمی-سنتی) و همبستگی ارگانیکی (بافت مدرن) دید. بر خلاف چیزی که در بافت سنتی-قدیمی در جریان است، در فضاهای مدرن آن‌قدر که رقابت به چشم می‌آید همدلی وجود ندارد. به همین ترتیب خانواده، نقش‌های خانوادگی، دین و مسائل هویتی نیز تعریف حدودا متفاوتی در این دو بافت دارند.همچنین اگر کیفیت زندگی را شامل ابعاد اجتماعی، فرهنگی، زیست‌محیطی، اقتصادی و محیطی-کالبدی بدانیم می‌بینیم که بافت قدیمی-سنتی از این موارد، بهره‌ی خیلی کمتری نسبت به بافت مدرن برده است. مثلا فضای سبز، دسترسی به امکانات، آموزش و پرورش، بهداشت، درمان، نظافت، مسئله‌ی زباله و آلودگی محیطی و رفاه یا به طور کلی عدالت فضایی بین این دو بافت رعایت نشده است و نابرابری به وضوح مشاهده می‌شود که البته همانطور که گفتم، هم دلایل محیطی دارد هم دلایل فرهنگی و سیاستی. این مسئله را اگر بخواهیم در مناطق چندگانه‌ی شیراز مشاهده کنیم می‌بینیم که امکانات و رفاه در مناطقی که در مرکزند بیشتر است و هرچه این مناطق به سمت پیرامون می‌روند از امکانات کمتری برخوردار می‌شوند.در بافت سنتی و قدیمی، در کنار اقتصاد رسمی شاهد حضور اقتصاد غیررسمی هم هستیم. ممکن است این سوال پیش بیاید که اقتصاد غیررسمی مختص یک بافت نیست. در نگاه اول درست است اما اگر دقیق‌تر شویم متوجه می‌شویم که در بافت سنتی و قدیمی این اقتصاد غیررسمی گسترده‌تر و شایع‌تر است خصوصا وقتی این اقتصاد غیررسمی جنبه‌ی بزهکارانه و منفی هم به خود بگیرد. این مسئله که دلایل مختلفی اعم از فشارهای مالی، بیکاری و... دارد در نهایت منجر به تشکیل گروه‌های بزهکارانه و مجرمانه می‌شود. درواقع طبق نظریه‌ی فشار عمومی اگنو و نظریه‌ی آنومی نهادی مسنر و روزنفلد فشارهای زیاد اجتماعی که عموما از سمت نهادهای مختلف اجتماعی اعم از اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، دین، خانواده و... هستند منجر به افزایش آمارهای مختلف در زمینه‌های اعتیاد، خودکشی،کجروی، جرم و بزهکاری در اقشاری می‌شوند که تحت تاثیر این فشارهای نهادی قرار گرفته‌اند و آسیب‌پذیر شده‌اند؛ این اقشار عموما در بافت قدیمی و سنتی ساکن هستند. ضمن اینکه این فشارها منجر به افزایش متکدیان و کودکان کار در این بافت‌ها هم می‌شود. این افرادِ آسیب‌دیده و مجرم شده، طبق نظریه‌ی خنثی‌سازی ماتزا، حتی ممکن است دست به توجیه رفتار خود نیز بزنند. ماتزا می‌گوید افراد برای توجیه رفتار اشتباه یا مجرمانه‌ی خود از پنج تکنیک خنثی‌سازی استفاده می‌کنند: انکار مسئولیت (تقصیر جامعه است، تقصیر دوست و خانواده و محله است که من اینطور شدم)، انکار آسیب (مگر کسی صدمه دیده؟، جرایم بدون قربانی است مثل مصرف مواد مخدر و فحشا و قمار، قانون آن را جرم کرده وگرنه هیچ مشکلی ندارد، خرابکاری: به فرد که آسیب نرسیده و او دور از دسترس بوده، سرقت از فروشگاه‌ها و پولداراها چون توانش را دارند و می‌توانند جبرانش کنند)، انکار قربانی (خودش خواست بزنمش یا از او دزدی کنم، انتقام گرفتن، حقش بود که این بلا سرش آمد)، محکوم کردن محکوم‌کننده‌ها (همه فاسدند، توی مملکت همه دزدند، پلیس خودش از همه کثیف‌تر است) و تمسک به سطوح بالاتر وفاداری (برای خانواده‌ام حاضرم هرکاری بکنم، برای رفاقت جان هم می‌دهم، عفت و آبروی خانواده مهم‌تر از جان خواهرم بود). همچنین پدیده‌ی خودکشی را می‌توان با توجه به نظرات دورکیم در بافت قدیمی-سنتی و مدرن مقایسه کرد. دورکیم چهار نوع خودکشی را برمی‌شمرَد که عبارتند از: خودخواهانه (یکپارچگی پایین)، نوع‌دوستانه (یکپارچگی بالا)، تقدیرگرایانه (نظارت بالا) و ناهنجارانه (نظارت پایین). همانطور که می‌بینیم، به نظر می‌رسد که خودکشی‌های نوع اول و چهارم در بافت مدرن و خودکشی‌های نوع دوم و سوم در بافت سنتی و قدیمی بیشتر باشند.نوع دیگری از رفتار در افراد در بافت‌های قدیمی و سنتی وجود دارد که تحت تأثیر برچسب‌ها و انگ‌هاست.‌ طبق نظریات برچسب‌زنی (لِیبلینگ) و انگ‌زنی (استیگما) به‌نظر می‌رسد که بعضی از نوجوانان و جوانان ساکن در بافت‌های سنتی، فرسوده و قدیمی به این دلیل که این محلات با برچسب‌ها و انگ‌های مختلف و بعضاً دست‌پایین یا نامناسبی مشهور هستند، تلاش می‌کنند محل سکونت و هویت خود را از دیگران و دوستانی که عموما از محلات دیگری، خصوصاً مناطق مرفه و مدرن شهر هستند پنهان کنند زیرا نمی‌خواهند با آن برچسب‌ها و انگ‌ها شناخته شوند‌ و از چشم دوستانشان بیفتند.مبحث دیگری که در هر دو بافت قدیمی-سنتی و مدرن وجود دارد حضور خرده‌فرهنگ‌ها، خرده‌گروه‌ها و گنگ‌ها در آن‌هاست که این موارد، متناسب با فضای هرکدام متفاوتند. خرده‌فرهنگ‌ها در تلاشند تا هویت متمایز، متفاوت و در تقابل با فرهنگ غالب داشته باشند و آن را به نمایش بگذارند به همین دلیل سر و صدا دارند، به چشم می‌آیند، عجیب و جذابند و نظر همه را جلب می‌کنند. گنگ‌ها نیز دسته‌هایی هستند که کارهای خاص یا بعضا بزهکارانه انجام می‌دهند. هم خرده‌فرهنگ‌ها، خرده‌گروه‌ها و هم گنگ‌ها در هر دو بافت قدیمی-سنتی و مدرن حضور دارند اما نکته اینجاست که تحت تاثیر بافت خود هستند. مثلا پوشش و رفتار بعضی از مردان در بافت قدیمی-سنتی تحت تاثیر مواردی است که از تحولات خودِ فرهنگ درونی به‌وجود آمده و مثلا در زبان عامیانه به بعضی از این‌ها «تیپ دویی‌واری» می‌گویند. همین پوشش و رفتار متفاوت در بافت مدرن، در این خرده‌‌فرهنگ‌ها و خرده‌گروه‌ها، جور دیگری است و تحت تاثیر مواردی است که عموما از سنت به دور است و توسط فرهنگ بیرونی، مدرن و جهانی به درون جامعه اشاعه پیدا کرده است. لازم به ذکر است که فرهنگ بیرونی، عموما اول به بخش‌های پذیرای فرهنگ درونی اشاعه پیدا می‌کند و بعد به بخش‌های دیگر آن. آخرین بخش، بخشی است که بیشتر از همه پایبند به سنت است و بیشترین مقاومت را نسبت به فرهنگ بیرونی داشته و زمانی آن را می‌پذیرد که غالب جامعه از آن گذر کرده است.هویت کالبدی نیز مسئله‌ای است که زیست اجتماعی را تحت تاثیر قرار می‌دهد. همانطور که می‌دانیم هویت کالبدی به سه دسته‌ی مصنوع (کلیت فرم شهر و استخوان‌بندی و ساخت شهر و شاخص‌های مهم شهری مثل میادین، دروازه‌ها و بازارها و...)، انسانی (تبار، دین و مذهب، آداب و رسوم و گویش‌ها) و طبیعی (آب و هوا، پوشش گیاهی، تنوع خاک و...) تقسیم می‌شود. می‌توان مشاهده کرد که در تمام موارد، بین بافت قدیمی-سنتی و مدرن در شیراز تفاوت وجود دارد. حتی گاهی در خود بافت‌های قدیمی و سنتی نیز به عنوان نمونه در زمینه‌ی لهجه و گویش شیرازی با هم تفاوت‌هایی دارند.</description>
                <category>محسن نقدی</category>
                <author>محسن نقدی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 17:59:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی جامعه‌شناختی به سریال «در انتهای شب» ساخته‌ی آیدا پناهنده</title>
                <link>https://virgool.io/@Mohsen_Naghdi/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-e33ksvkzo60i</link>
                <description>سریال «در انتهای شب» از معدود تولیدات تصویری چند سال اخیر در ایران است که می‌توان گفت کارگردانی خوب، بازی‌های خوب و فیلمنامه‌ی خوبی دارد و روی مسائل جامعه‌شناختی و روانشناختی شایع در جامعه مطالعه‌ی خوبی انجام داده و توانسته مشکلات و خلأ‌های جامعه‌ی حال حاضر ایران را به تصویر بکشد و به‌نظر من، همین مسئله باعث شده که مخاطبان بسیاری کسب کند زیرا به دور از شعار و کلیشه مسائلی را مطرح کرده که جامعه‌ی ایرانی نیاز داشته بشنود تا با آن همذات‌پنداری کند.ما در این سریال با زوج نقاشی مواجهیم که هردو به اهداف و منزلتی که می‌خواستند نرسیده‌اند. بهنام (با بازی پارسا پیروزفر)، نقاش با استعدادی بوده که وظایف و مسئولیت خانوادگی او را به سمت کارمند شدن کشانده ‌و با اینکه شغل او با هنر مرتبط است اما او را از نقاشی کردن دور کرده است. از آن‌سو ماهی (با بازی هدی زین‌العابدین) که ابتدا شاگرد بهنام بوده و سپس با هم ازدواج می‌کنند هم شرایط مشابهی دارد. او که از اول هم به بازیگری علاقه‌ داشته اما به دلیل مخالفت پدرش به سمت نقاشی متمایل می‌شود و پس از علاقمند شدن به استادش بهنام در این رشته باقی می‌ماند، حالا کارشناس هنری در یک فرهنگسراست و عملا در حاشیه‌ی فعالیت‌های هنری قرار دارد. ماهی پس از طلاق تلاش می‌کند که به سمت فعالیت‌های دیگر و مورد علاقه‌اش برود اما شکست می‌خورد و به شغل سابقش برمی‌گردد.ما در جای‌جای این سریال می‌توانیم مسائلی را ببینیم که ریشه در عوامل اجتماعی دارند و منجر به آسیب‌های متعددی در افراد می‌شوند. اغلب این مسائل و آسیب‌ها، همانطور که سریال هم به آن اشاره دارد، تحت تأثیر خانواده و کودکی‌اند؛ در واقع خانواده به همان اندازه که می‌تواند روی سلامت روان و موفقیت افراد در جامعه تأثیر بگذارد، می‌تواند در تخریب آن ‌و ظهور اختلالات روانی و اجتماعی مؤثر باشد. در اینجا هم ما شاهد اضطراب‌ها، خودکم‌بینی‌ها و نارضایتی‌هایی در بهنام و ماهی هستیم که ریشه در خانواده و مواجهه با آن‌ها دارد‌، مثلا ماهی به دلیل رفتار تند، سنتی و کنترل‌گرانه‌ی پدرش بسیار آسیب دیده و نتوانسته در رشته‌ای که دوست داشته تحصیل کند، ضمن اینکه همین الگویی که از پدرش به ارث برده را به صورت ناخودآگاه در روابطش با شوهر و فرزندش تقلید کرده و  همان نقش‌ کنترل‌گر، محدودکننده و دستوردهنده را ایفا می‌کند؛ این رفتار کنترل‌گرانه و سنتی پدر ماهی را ما بعد از طلاق او نیز می‌بینیم به طوری‌که پدرش برای رفت و آمد او ساعت مشخص کرده است.بهنام و ماهی همچنین به خاطر خانواده‌ی سه نفره‌ای که دارند از اهداف شخصی خود گذشته‌اند و فردیت خود را فدا کرده‌اند؛ به همین دلیل این حس نارضایتی بالاخره در جایی سر بر آورده و خودش را به عنوان مشکل قابل اعتنایی نشان داده است. ضمن اینکه تضاد و تعدد نقش‌های آن‌ها باعث شده روابط خانوادگی سه نفره‌شان (به اضافه‌ی پسرشان) هم تحت تأثیر قرار بگیرد. مثلا بهنام در ارتباط گرفتن با پسرش به چالش برخورده.ما در سرتاسر این سریال می‌توانیم احساس خستگی، سرخوردگی و ناکامی حاصل از رویاهای برباد رفته، به خصوص وقتی آن‌ها خود را با دوستانشان مقایسه می‌کنند مشاهده کنیم. همچنین هردو از جهاتی چون به این روزمرگی و خطر نکردن عادت کرده‌اند برای تغییر مسیر زندگیشان شهامت و جسارت کافی ندارند. بهنام و ماهی همچنین از عدم توانایی در هم‌کلام شدن با هم رنج می‌برند و به همین دلیل نتوانسته‌اند از طلاق عاطفی به‌وجود آمده جلوگیری کنند. این سردی رابطه تا آنجا پیش رفته که آن‌ها در رابطه‌ی جنسی هم دچار مشکل شده‌اند و حتی دیگر تمایلی به اینکه یک‌جا بخوابند ندارند. رابطه‌ی آن‌ها عموما با لجبازی و پرخاشگری همراه است و هیچ‌یک نمی‌خواهد آن دیگری را بشنود.بهنام نیز که به دلایل مختلفی مثل تعدد وظایف و نقش‌ها، مشکلات شخصی و روانی از حواس‌پرتی رنج می‌برد هم می‌تواند نماد انسان‌های ناکام، سرخورده و بدون اعتماد به نفسی باشد که پس از طلاق کمی توانسته خود را از زیر سرکوفت‌ها و کنترل‌گری‌های ماهی نجات دهد و اعتماد به نفس از دست‌رفته‌اش را بازیابد. او که پدرش را از دست داده، مادرش مبتلا به آلزایمر است و در خانه‌ی سالمندان ساکن است و در سریال خبری از برادران و خواهران او نیست، بیشتر از ماهی که پس از طلاق پیش پدر و خواهرش برگشته احساس تنهایی می‌کند و احتمالا به دلایل خانوادگی، کودکی و فشارهای اجتماعی و اقتصادی از عدم اعتماد به نفس رنج می‌برد. او همچنین در حال حاضر به جایگاه شغلی پایین‌تری نزول کرده، طلاق گرفته و دچار مشکلات ناخواسته‌ی امنیتی هم شده است. در ادامه ما متوجه می‌شویم که بهنام تا حالا رانندگی نکرده است که یکی از دلایل آن می‌تواند عدم اعتماد به نفس و جسارت کافی برای آن باشد، اما بعد از طلاق تصمیم می‌گیرد که هر طور شده یک ماشین بخرد و رانندگی یاد بگیرد.ماهی نیز در شرایطی است که مادرش را در کودکی از دست داده و پدرش او و خواهرش را به تنهایی بزرگ کرده است. پدرش فردی سنتی است که طلاق را تابو و ناپسند می‌داند و‌ در طول داستان ما فکر می‌کنیم که ماهی و بهنام به همین دلیل بدون اطلاع دادن به او تصمیم به طلاق می‌گیرند اما در نهایت متوجه می‌شویم که بهنام از طریق خواهر ماهی به پدر ماهی اطلاع داده بوده که شاید بتواند جلوی این طلاق را بگیرد.‌ درواقع بهنام به صورت غیرمستقیم و‌ احتمالا برای حفظ غرورش در تلاش بوده که از طلاق جلوگیری کند. ما رویکرد پدر ماهی را درمورد بد بودن طلاق دخترش تا انتهای سریال شاهدیم. او حتی با ورود خواهرش به خانه‌شان هم سعی دارد این مسئله را پنهان کند که در نهایت شکست می‌خورد. این سریال همچنین به کلیشه‌های مختلفی که در سطح جامعه هستند می‌پردازد؛ مثلا کلیشه‌ی ناپسند بودن طلاق، کلیشه‌ی بد بودن روابط عاطفی با دیگران بعد از طلاق و کلیشه‌ی پیش‌داوری در مورد مقصر بودن مرد در مسئله‌ی طلاق. نکته‌ی دیگری که قابل بررسی است، مسائل پس از طلاق برای طرفین است. مثلاً مسئله‌ی تنهایی برای دو نفری که سال‌ها با هم زندگی کرده‌اند و به ناگهان از هم جدا شده‌اند بسیار سخت است و‌ می‌تواند به روان و رفتار اجتماعی آن‌ها آسیب برساند. همچنین فرزند آن‌ها را با چالش‌های مختلفی مواجه می‌کند مثلا چالش اینکه فرزند پیش کدام‌یک از والدین بماند، تنهایی فرزند و عدم توانایی رسیدگی یکی از والدین به نیازهایی که آن‌یکی توانایی فراهم کردنش را داشته. همچنین هردو پس از طی مراحل سوگواری، باید بپذیرند که طرف مقابل می‌تواند پس از آن‌ها با فرد دیگری وارد رابطه شود؛ این مسئله را هم بین ماهی و بهنام و هم بین زن همسایه و شوهر سابقش که فردی سنتی‌ست شاهدیم. به صورت کلی این مسئله برای زنان به‌ دلیل دید سنتی موجود در جامعه به آن، با چالش و مشکل بیشتری همراه است و این قضیه در این سریال هم قابل مشاهده است.پایان‌بندی این سریال هم به نظر من یکی از بهترین پایان‌بندی‌هایی است که می‌شد برای آن تصور کرد. بهنام در حیاطی نشسته است و ماهی می‌آید و کنار او می‌نشیند و آن‌ها در حالی‌که برف (پیری و شاید بلوغ فکری) در حال باریدن است، از نو همدیگر را با لحنی مزاح‌گونه برای یکدیگر معرفی می‌کنند. درواقع برای ساختن یک زندگی مشترک باید خود را از نو‌ ساخت و عشق به تنهایی کافی نیست. بهنام و ماهی عاشق همدیگر بودند و بارها پس از طلاق به یکدیگر و خاطره‌هایی که با هم ساختند فکر کردند و حتی نتوانستند به راحتی وارد رابطه‌ی عاطفی بعدیشان شوند اما این به تنهایی کافی نیست و باید چیزهای دیگری نیز در میان باشد؛ چیزهایی از نوع مدیریت احساسات و زندگی، مسئولیت‌پذیری، احترام به فردیت یکدیگر، درک متقابل، همراهی و صبوری.این سریال قصه‌ی زندگی طبقه‌ی متوسطی است که از لحاظ اجتماعی و اقتصادی ضعیف‌تر شده و در باتلاق زندگی در حال غرق شدن است؛ طبقه‌ای که در این باتلاق، دارد خانواده‌اش را هم از دست می‌دهد؛ طبقه‌ای که زیر فشار اقتصاد، جامعه و‌ سنت قد خم کرده و در حال شکستن است؛ مثل خیلی از کسانی که هرروز در خیابان‌های شهر می‌بینیم، خیلی از ما!</description>
                <category>محسن نقدی</category>
                <author>محسن نقدی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2024 14:50:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>