<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مجتبی نیکنام</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mojtabaniki</link>
        <description>همیشه دیجیتال مارکتینگ رو یاد می‌گیرم?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:26:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1408180/avatar/wtVb97.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مجتبی نیکنام</title>
            <link>https://virgool.io/@Mojtabaniki</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جستارهایی از کتاب &quot;جای خالی سلوچ&quot; به همراه متن‌های زیبایی از کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@Mojtabaniki/missing-soluch-yri87j7mejop</link>
                <description>جای خالی سلوچآیا مردی که خانه و زندگی خود را به امان خدا گذاشته و رفته، دوباره برمی‌گردد؟ آیا زن خانه می‌تواند در نبود همسرش از پَس تمام مشکلات زندگی برآید؟ آیا یک زن به تنهایی می‌تواند فرزندان خود را سر و سامان دهد؟ بچه‌ها نان می‌خواهند، الکی نیست شکم گرسنه نخوابیدن و فکر و خیال نکردن. بخش زیبایی از کتاب:&quot;بی‌کار، سفره نیست و بی‌سفره، عشق. بی‌عشق، سخن نیست و سخن که نبود، فریاد و دعوا نیست. خنده و شوخی نیست؛ زبان و دل کهنه می‌شود، تناس بر لب‌ها می‌بندد، روح در چهره و نگاه در چشم‌ها می‌خشکد.&quot;زمستان سرد را چه کند؟ زمستانی که سرمای آن مانند سوزنی تا مغز استخوان فرو می‌رود. فکر بچه‌ها را چه کند؟ جواب نبودن و نیامدن پدرشان را چه جوری بدهد؟ جواب بچه‌ها پیشکش، جواب مردم روستا را چه بدهد؟ جواب و نگاه گرگ‌صفتان زمینج. دست‌درازی مردهای گرگ‌نما را چه کار کند؟ فقط جالی سلوچ خالی نیست. جای پدر خالیست. جای مردانگی و غیرت خالیست.بی‌عشق، سخن نیست (متنی از کتاب)زمینج، روستای نادانی و زشتیو اما روستای خیالی زمینج که پر است از درس‌های زندگی. جایی که مردمانش با تمام سختی‌ها و مشقت‌های فراوان روزگار در حال کشمکش هستند. در زمینج داستان زنی روستایی را می‌بینیم که با تمام مشکلات زندگی خود دست و پنجه نرم می‌کند.این روستا (زمینج) زشتی‌ها و بدی‌های بسیاری دارد که به جرأت می‌توان گفت خوبی‌های آن در کنار بدی‌هایش هیچ است. این کتاب برای من طوری بود که اگر یک نکته مثبت در آن پیدا می‌کردم، بلافاصله با پلیدی‌های باورنکردنی آن یک نکته خوب هم، نه اینکه از بین برود، بلکه یادم می‌رفت که چی بود.دلم یک پیاله چای ذغالی و خرما می‌خواهدموقعیت مکانی روستا به احتمال زیاد یکی از روستاهای استان خراسان است. چرا که نویسنده چندین مرتبه از شهر شاهرود در کتاب اسم می‌برد. روستایی کویری که در تابستان، آفتابی داغ و سوزان و در زمستانش سرما و برف زیادی به خود می‌بیند.از موارد قابل توجه در کتاب، دل‌خوش بودن مردم و نمایش لذت آنها در خوردن چای است. طوری که نویسنده، پیاله چای و مَویز و خرما را در حالی که در کنار تنور نشسته‌اند و نوش جان می‌کنند، با طراوت خاصی توصیف می‌کند. چه کسی هست که دلش نخواهد!تازه درمی‌یابی که چه از دست داده‌ایآقای دولت‌آبادی داستانی از خانواده‌ای را روایت می‌کند که پدر خانه بدون دلیل خاصی خانه را ترک کرده و همه مشکلات بر دوش زن خانه یعنی مِرگان افتاده است. زنی که در نبود شوهرش بسیار عصبانی شده و از خدا مرگ او را می‌خواهد. اما در ادامه می‌بینیم که چقدر دلتنگ سلوچ شده است؛ بخشی از کتاب:&quot;تا چشم‌هایت با تو هستند، به نظر عادی می‌آیند؛ اما همین که این چشم‌ها ناگهان کور شوند، به میله‌ای داغ یا به سرپنجه‌هایی سرد، تو دیگر تنور خانه‌ای را هم که عمری در آن آتش افروخته‌ای، نمی‌بینی. تازه درمی‌یابی که چه از دست داده‌ای؛ که چه عزیزی از تو گم شده است: سلوچ!&quot;تا نزدیک هم هستیم و زنده، قدر یکدیگر را بدانیم...مِرگان نمادی از استقامت و پایداریآیا واقعا مِرگان قهرمان کتاب است؟ به نظر من، هم می‌تواند قهرمان باشد و هم نباشد. از اینکه می‌تواند قهرمان کامل نباشد این است که در برخی از قسمت‌های کتاب، به عقیده من شاید به دلیل مشکلات زندگی تصمیماتی می‌گیرد که به عقیده من درست نیست.به عنوان مثال دختر جوان خود را که هنوز آداب و رسوم زندگی را به طور کامل نمی‌داند (طبق احساسات مِرگان) چرا باید مجبوراً به خانه بخت بفرستد. وقتی نه خود دختر و نه مادر دل‌شان به این تصمیم راضی نیست. پس این چه خانه بختی است که بدبختی از سر و رویش می‌بارد و مِرگان خودش را گول می‌زند.در اتفاقی دیگر و بدتر از این می‌خوانیم که سلوچ چند تکه مِس را به امانت از &quot;سالار عبدالله&quot; یکی از اهالی روستا، گرفته است؛ &quot;سالار عبدالله&quot; برای گرفتن مِس‌ها به خانه سلوچ می‌آید و در نبود سلوچ، آنها را از مِرگان می‌خواهد. بی‌اطلاعی مِرگان طوری در کتاب توصیف می‌شود که خودم شخصاً باورم شده بود که مِرگان جای مِس‌ها را نمی‌داند. ولی آخر معلوم می‌شود که چقدر اشتباه می‌کردم و این هنر نویسنده را نشان می‌دهد.مغرور نباشیم و مشورت کنیم، حتی اگر بیشتر از بقیه بدانیمشاید موارد بالا از تکنیک‌‌های نویسنده است که می‌خواهد نشان دهد انسان‌ها هر چقدر هم که پخته و آب‌دیده باشند، بدون مشورت تصمیماتی در زندگی می‌گیرند که بعدها هم خودشان باورشان نمی‌شود. به نظر من یکی از پیام‌های کتاب، کامل نبودن انسان‌هاست. اینکه همه در زندگی خود اشتباهاتی کرده‌ایم و فقط باید به آنها اعتراف کنیم. اگر هم اعتراف نمی‌کنیم، حداقل در مقابل آن جبهه نگیریم و وانمود نکنیم که اتفاقی نیفتاده.در کنار مِرگان هم اگر سلوچ بود به احتمال زیاد هیچ‌کدام از این اتفاقات نمی‌افتاد. به نظر شما واقعا چه کسی مقصر است؟ تقصیر سلوچ است که رفته؟ یا مِرگان که شوهرش گم و گور شده باید هر تصمیمی بگیرد؟وقتی نفس‌های مرگ از نزدیک شنیده می‌شودلحظه نزدیک شدن مرگ چه حالتی به ما دست می‌دهد؟ آیا همه خاطرات خوب زندگی در یک لحظه، جلوی چشم‌مان می‌آیند؟ اگر مرگ را حالتی مادی درنظر بگیریم طوری که آن را ببینیم، آیا سرجای خودمان میخ‌کوب می‌شویم؟ آیا از شدت ترس، موهایمان سفید می‌شود؟ زبان‌مان لال می‌شود؟یکی از فرزندان مِرگان با چشمانش مرگ را دید و این بخشی از کتاب است:&quot;این که باید تسلیم بود، که باید تسلیم شد، که ناچاری و باید خود را به مرگ بدهی نیز چیزی است که در همه لحظه‌ها به ذهن نمی‌آید. همیشه نمی‌آید! و غالباً وقتی چنین چیزی بر ذهن و چنین سخنی بر زبان می‌گذرد که خبری از خطر مرگ نیست. لبه‌گاه مرگ امان نمی‌دهد که به تسلیم بیندیشی. فرصتی در اختیار نداری. نه به تسلیم و نه به دفاع. در این دم تو، توده‌ای از ذرات هستی که پیوسته و پُر شتاب تمام می‌شوی.شاید بتوان گفت: مثل آتش. مثل خود آتش. سرپا آتشی. به شتاب می‌سوزی تا تمام شوی. گرچه به ظاهر خشکیده، مُرده باشی. گرچه پشت به دیواره پوده چاه، هزار سال پیر شده باشی. که ترس، میخت کرده باشد. که تکان نتوانی بخوری و حتی صدای نفس‌های خود را نتوانی بشنوی.&quot;و این‌گونه است که عباس پسر مِرگان به اندازه شاید 30 سال پیر می‌شود و نویسنده غصه مادر را به زیبایی هر چه تمام به تصویر می‌کشد؛ متن فوق‌العاده دیگری از کتاب:&quot;چیزی رنج‌آور که نمی‌توان عزیزش داشت. که ندیده نمی‌توانش گرفت. زخمی اگر بر قلب بنشیند؛ تو نه می‌توانی زخم را قلبت وا بکنی، و نه می‌توانی قلبت را دور بیندازی. زخم تکه‌ای از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلب هم نیست. زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی. قلبت را چگونه دور می‌اندازی؟ زخم و قلبت یکی هستند.&quot;زخم تکه‌ای از قلب توست (بخشی از کتاب جای خالی سلوچ)و در آخراگر از بخش‌های کتاب که در مطلب گذاشتم لذت بردید، توصیه می‌کنم حتما یک‌بار هم که شده کتاب &quot;جای خالی سلوچ&quot; را بخوانید. ضرر نمی‌کنید. نظر شما عزیزان برای من بسیار مهم است و باعث خوشحالی من خواهد شد که دیدگاه شما نسبت به کتاب و این مطلب را بدانم. و در آخر، این مطلب زیبا تقدیم به شما عزیزان که تا آخر مطلب همراه من بودید:&quot;روزگار همیشه بر یک قرار نمی‌ماند. روز و شب است. روشنی دارد، تاریکی دارد. پایین دارد، بالا دارد. کم دارد، بیش دارد. دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده. تمام می‌شود. بهار می‌آید. هوا ملایم می‌شود. دست و دل مردم باز می‌شود. کار، دست می‌دهد. دست تنگی نمی‌ماند. می‌رود. پایمان به دشت و صحرا باز می‌شود. بیابان خدا پر آب و علف می‌شود.&quot;روزگار همیشه بر یک قرار نمی‌ماند (بخشی از کتاب جای خالی سلوچ)</description>
                <category>مجتبی نیکنام</category>
                <author>مجتبی نیکنام</author>
                <pubDate>Sat, 07 May 2022 00:03:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: بی حد و مرز</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/the-challenge-of-reading-book-limitless-yxfwns4oagdk</link>
                <description>کتاب بی حد و مرزکتاب بی حد و مرز یکی از کتاب‌هایی است که آرزو می‌کردم زودتر آن را می‌خواندم. ولی هنوز هم دیر نیست، فقط باید زمان بیشتری روی تمرین‌های آن صرف کرد. البته با برخی از ایده‌هایی که نویسنده در کتاب آورده مخالف هستم و نقدهایی که در این پست نوشته می‌شود، صرفاً نظرات شخصی منه &quot;مجتبی نیکنام&quot; است.بی حد و مرز با مغز شما سر و کار دارد. همان‌طور که در ابتدای کتاب، توانایی‌ها و گنجایش مغز انسان را به چالش می‌کشد. اینکه چقدر ظرفیت ذهن انسان‌ها بالاست و چقدر می‌توانند آن را به مقدار زیادی که در حال حاضر وجود دارد، رشد دهند. مغز انسان محدودیتی ندارد و موارد دیگری هم هستند که همانند ذهن محدودیت نداشته و تقریبا به خود مغز هم مربوط می‌شوند؛ مانند:خیال‌پردازیعزم و ارادهاستدلال و یادگیریخلاقیتتوانایی تفکرگرچه ناگفته نماند که در قسمت‌هایی از کتاب، حرف‌های شاید تکراریِ روان‌شناسانه که در سایر کتاب‌های روان‌شناسی به کرّات با آنها برخورد کرده‌ایم، مشاهده می‌کنیم.این کتاب قصد ندارد که ذهن شما را به هیولای حافظه تبدیل کند. هدف اصلی بی حد و مرز، پیشرفت و بهبود مغز و ذهن خود از آنچه که در حال حاضر وجود دارد، است؛ حتی یک ذره!آموختنِ یادگیرییکی از جذابیت‌هایی که این کتاب برای من دارد این است که قصد دارد شیوه صحیح یادگیری هر چیزی را که در هیچ دوره از زندگی نیاموخته‌ام، نشان دهد. کجای زندگیمان به ما &quot;درست یاد گرفتن&quot; را آموزش دادند؟ نه والدین و نه سیستم آموزشی. اینکه بتوانیم حداقل به فرزندانمان این شیوه‌ها را آموزش دهیم، ارزش خواندن این کتاب را بالا می‌برد.اجازه نده دانشگاه جلوی تحصیلت رو بگیرهاین تیتر یکی از جمله‌های خوب کتاب است که تقریبا شماها با آن موافق هستید. فکر می‌کنم این جمله بیشتر به حال و هوای این دوران ما مربوط می‌شود. خودم به شخصه این اعتراف را می‌کنم که دانشگاه، به اندازه شاید 10 درصد از آن علمی که در رشته خودم را می‌خواستم، به من داد.به جرأت می‌توانم بگویم که 90 درصد باقیمانده را در آموزشگاه‌های آزاد یاد گرفتم. و مهمتر از یادگیری تئوری، به کارگیری و استفاده از دانش خود به صورت عملی است که تازه می‌توانیم خود را در موضوع مورد علاقه خود محک بزنیم.تصویری از مدل حد و مرز که در کتاب آورده شده استجیم کوییک نویسنده کتاب، 3 مورد اصلی را بیان می‌کند که موضوع اصلی کتاب حول محور این موارد چرخیده و اعتقاد دارد که این‌ها باعث عدم موفقیت انسان در کارهای خود است. این موارد شامل:محدودیت در ذهنیتمحدودیت در انگیزهمحدودیت در روش‌هااینکه باید به خود و توانایی‌هایمان ایمان داشته باشیم، انرژی لازم برای انجام کارها در دسترس باشند و روش‌های موثری را برای آنها درنظر بگیریم.مدل بی حد و مرزخراب‌کاران مغز و ذهن انسان از دیدگاه جیم کوییکجیم کوییک، 4 عامل اساسی را باعث و بانی بی حد و مرز نشدن ذهن می‌داند:سیل اطلاعات دیجیتالیحواس‌پرتی دیجیتالیفراموشی دیجیتالیاستنتاج دیجیتالیدر مورد اول باید بگویم که کاملا مخالفم که سیل اطلاعات و پیشرفت فناوری باعث کند شدن ذهن انسان شود. هر چیزی در جهان خوبی و بدی دارد. بستگی دارد که چگونه و چطوری از آن استفاده کنیم. مثل این می‌ماند که بگوییم چاقو آلت قتلی است که خیلی از خلاف‌کاران از آن استفاده می‌کنند؛ بعد از مزایایی که مراتب بیشتر از معایب آن است چشم‌پوشی کنیم. فناوری و اطلاعاتی هم همین‌طور است. بستگی دارد که از چه زاویه‌ای به آن نگاه کنیم. نه اینکه آن را یکی از عوامل خرابی مغز قلمداد کنیم.در مورد گزینه دوم شاید شما هم کاملا با من موافق باشید؛ که از لحاظ حواس‌پرتی و اختصاص دادن زمان زیادی از روزمرگی‌مان صرف شبکه‌های اجتماعی، دنبال کردن اخبار، گشت و گذارهای بیهوده در اینترنت می‌شود؛ که واقعا حواس آدم را از زندگی و فکر کردن به آن پرت می‌کند. به قول جیم کوییک، در فضای مجازی داریم زندگی می‌کنیم. در جمله زیبای دیگری از دویر می‌بینیم که می‌گوید: &quot;شاید فناوری مدرن خارق‌العاده باشد اما ما را از لذت کنار دوستان و خانواده بودن، دور می‌کند.&quot;حال به گزینه سوم یعنی فراموشی دیجیتالی می‌رسیم. عاملی که باز هم من با آن تا حدود بسیار زیادی مخالفم. جیم کوییک عقیده دارد که به عنوان مثال گوشی موبایل برای ذخیره کردن شماره‌ها، ذهن را بی حد و مرز نمی‌کند. به نظر من هر چیزی استفاده‌ای دارد و اینکه وقتی می‌توانم ذهنم را برای موارد مهمتری آماده کنم، چه دلیلی می‌توانم داشته باشم که 100 شماره را حفظ کنم.شاید برخی از شماها موافق باشید ولی من عملکرد مغز و حتی وقت خود را برای مسائل دیگری صرف خواهم کرد. نمی‌گویم که این مورد برای حافظه بد است یا خوب، ولی وقتی می‌توان از یک تلکنولوژی در راستای راحتی و سازماندهی زندگی استفاده کنیم، خب چه کاری است که خستگی ذهنی را برای خودمان مهیا کنیم.به هر حال شاید شما دوست داشته باشید تا خیلی چیزها را حفظ کنید تا اینکه آن را در گوشی خود برای مواقع ضروری ذخیره کند. من به عنوان مثال از گوگل شیت و گوگل کیپ برای نگهداری یادداشت‌های خودم استفاده می‌کنم و به نظرم فوق‌العاده هستند.بله موقعی که تمرین کنیم و به ذهن خود فشار بیاوریم که حتی‌المقدور مواردی را به خاطر بیاوریم به ذهن کمک می‌کند. مثلا آدرس‌های غیر ضروری که باز هم به نظر من در اثر مدت طولانی از ذهن پاک خواهند شد.مورد چهارم به نظرم یکی از جنجالی‌ترین عاملین بی حد و مرز نشدن ذهن است. موردی که خودم مخالفم ولی 100 درصد موافق هم نیستم. منظور از استنتاج دیجیتالی در این کتاب یعنی اینکه همه اطلاعات در دسترس ما باشند و ما به جای کار کشیدن از مغز سراغ نتایج آنها برویم.باز در اینجا من عقیده ندارم که باید حتما سراغ دیگر نتایج برویم و احتمالات خود و نظریه‌های خود را امتحان نکنیم. بلکه نظرم بر این است که حداقل از تجربیات و نظرات دیگران که راهی را رفته‌اند استفاده کنیم؛ و صد البته نظر خودمان را هم کنار آنها بگذاریم و خودمان نتیجه نهایی را به‌دست بیاوریم.یادگیریهیچکس منکر انعطاف‌پذیری مغز نیست ولی نباید آرمانی و کمال‌گرا در مورد این موضوع فکر کنیم که مغز بی حد و مرز است. می‌توان آن را بهبود و رشد داد تا عملکرد بهتری داشته باشد.‌ با رشد مغز، یادگیری هم بهتر خواهد شد و این همان چیزی است که من دنبالش هستم.یادگیری باید با این ذهنیت باشد که از آن چیزی که یاد می‌گیرید در زندگی‌تان استفاده کنید. اگر یادگیری را مقطعی و از روی عادتی خاص انجام دهید، شک نکنید که روزی آن را فراموش خواهید کرد. اینکه باور کنیم چیزی که یاد می‌گیریم را فراموش نخواهیم کرد؛ این باور داشتن خیلی مهم است و توصیه می‌کنم که به راحتی از کنار آن نگذرید.عوامل بهبودی یادگیریهمه ما می‌دانیم که با شکم خالی و حرف‌های خوشگل نمی‌توان مغز و یادگیری را رشد بدهیم. تغذیه یکی از مواردی است که باید به آن توجه زیادی کنیم. در چه محیطی داریم یاد می‌گیریم که بتواند تمرکز و حواس ما را روی یادگیری هدف قرار دهد. ورزش کردن، مسافرت و موارد دیگر هستند که به اندازه کافی باید به آنها توجه کرد.خواندن کتابجیم کوییک یک روش مناسب و ساده را برای خواندن بهتر کتاب توصیه می‌کند که من آن را برای خودم کمی تغییر داده‌ام. جیم کوییک در روش خود می‌گوید که هر 25 دقیقه مطاله باید 5 دقیقه استراحت کنید. این تکنیک به &quot;پومودورو&quot; معروف است که جالب است بدانید جدیدا در مچ‌بندهای شیائومی همچین قابلیتی قرار داده شده است.این دیگر بستگی به خودتان دارد که چند دقیقه مطالعه و استراحت می‌کنید؛ ولی خود من با 15 دقیقه مطالعه راحت‌تر هستم. شاید شما بخواهید آن را متناسب با روحیه خود تنظیم کنید، ولی حتما استراحت را بین مطالعه درنظر بگیرید. در تصویر زیر مشاهده می‌کنیم که ماندگاری مطالب رابطه معکوسی با زمان دارد. هر چه قدر زمان بگذرد، ذهن شما خسته‌تر شده و ماندگاری آنها ضعیف‌تر خواهد شد.جیم کوییک در این کتاب سریعتر خواندن را همراه با تمرکز ارائه می‌دهد که صادقانه بگویم در خون من نیست. کتاب خواندن من آهسته و شمرده است. شاید تندخوانی به همراه سپردن مطالب در ذهن برای شما جذاب باشد ولی من با شمرده خواندن راحت هستم.در این کتاب روش‌های ساده‌ای برای یادگیری و ماندگاری مطالب به شما ارائه می‌دهد که اگر بخواهیم در مورد هر یک نقد و بررسی انجام دهیم، قطعا بیشتر از خود کتاب بی حد و مرز خواهد شد.و در آخربنابراین توصیه من به شما عزیزان این است که حداقل 2 بار این کتاب را بخوانید و حتما موقع خواندن، قسمت‌های مهم را یادداشت‌برداری کنید. خیلی از موارد هستند که برای برخی افراد و نه همه، بسیار کاربردی هستند. در ضمن این اولین بار است که در مورد کتابی می‌نویسم و خودم را در یک چالش امتحان می‌کنم. می‌دانم که زیاد جالب نبود و از شما تشکر می‌کنم که وقت خودتان را برای خواندن این مطلب صرف کردید.خیلی خوشحال خواهم شد که نظرات شما را هم بدانم. و در آخر با یک جمله از مارک تواین: &quot;انسانی که کتاب‌های خوب نمی‌خواند، با فردی بیسواد که قادر به خواندن نیست، هیچ تفاوتی ندارد.&quot; البته به نظر من منظور این بنده خدا این بوده که کتاب‌های خوب را چندین بار بخوانیم. چون با نخواندن کتاب متوجه نمی‌توانیم که کتاب خوبی برای ما بوده یا نه. https://taaghche.com/book/83134/%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%B2 </description>
                <category>مجتبی نیکنام</category>
                <author>مجتبی نیکنام</author>
                <pubDate>Mon, 11 Apr 2022 18:53:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>