<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MokhtarSepehriFarid</link>
        <description>اما‌ من آرزو داشتم تنها صدای خنده های بشر را بشنوم، بشری بدون جنگ، فقر، بیماری و تنهایی

https://www.threads.net/@MokhtarSepehriFarid

https://t.me/MokhtarSepehriFarid</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-01 08:05:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/863567/avatar/iKSLca.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</title>
            <link>https://virgool.io/@MokhtarSepehriFarid</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستانِ پرستار</title>
                <link>https://virgool.io/@MokhtarSepehriFarid/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-gvsyfgemqgec</link>
                <description>قسمت صد و بیست و پنجمقسمت صد و بیست و پنجمزن کلافه بود. دوباره پرسید:_ تا کی؟آرتین سعی می کرد با همان صدای آرامی که از صبح بارها خرج عذرخواهی و توضیح به میهمان ها کرده بود، موضوع را برایش روشن کند:_ تا وقتی عقرب ها بطور کامل از روی عرشه جمع آوری بشن.در صدایش رگه هایی از همدردی وجود داشت. انگار خودش هم بیش از هر کسی، از این وضعیت خسته شده بود._ حتی ما هم اجازه نداریم از سالن خارج بشیم.اما زن آرام نمی‌ شد. عصبی‌ تر از آن بود که توضیح او را بپذیرد. او بدون هیچ احتیاطی، بلندتر از آنچه لازم بود جوابش را داد:_ کسی حق نداره بهم بگه چیکار کنم، چه برسه به اینکه دستور قرنطینه بده.آرتین علیرغم میل باطنی اش، دنبال راهی بود که آرامش را به میهمان برگرداند:_ خانم، بخاطر سلامتی خودتونه. عقرب ها، اونا خیلی خطرناکن.زن اینبار تقریباً فریاد زد:_ اصلاً چرا اون شعبده‌ بازهای مسخره رو آوردن که این مصیبت رو به بار بیارن؟آرتین همانطور که از او خواسته بودند، همچنان با شکیبایی و حوصله، لحن سخن را نرم و صلح آمیز ادامه داد:_ ما واقعا بابتش عذر می خوایم، خواهش می کنم همکاری کنید تا عرشه بطور کامل پاکسازی بشه.زن بدون آنکه دیگر چیزی بگوید، داخل اتاق برگشت و درب را محکم پشت سر خود کوبید. صدای بسته شدن در، غرور آرتین را شکست و برای چند لحظه‌ فک اش قفل شد.با اینکه صدای غرولند آن زن، هنوز از داخل اتاق می آمد، آرتین تصمیم گرفت آنجا را ترک کند.بطور اتفاقی، یکی از همکارانش را در همان سالن دید که از قضا، او هم آشفته شده بود. آرتین نمی توانست بی تفاوت از کنار او رد شود با اینکه خودش هم حال و روز مناسبی نداشت._ چی شده دختر؟ چرا سرخ شدی؟بغض او ترکید._ مگه تقصیر ماست شعبده بازا خراب کردن؟_ معلومه که نه. چی شده حالا؟دختر به یکی از اتاق ها اشاره کرد. آرتین همان لحظه فهمید کار از کجا آب می‌ خورد. صاحب آن اتاق، بین تمام میهمان‌ های سالن سخت‌ گیرتر و تند خوتر بود؛ تاحدی که صدای بیشتر کارکنان کشتی را درآورده بود. با این وجود، همه شان مجبور بودند به هر شکلی که شده، رضایت او را جلب کنند._ خب؟_ هر چی بد و بیراه دلش خواست بهم گفت. بهم گفت دختره ی بد ترکیب.و هق هق هایش شدت گرفت.آرتین گفت:_ ولی تو انسانی آراسته، معصوم و ملایم هستی.به همدیگر نگاه کردند._ باور کن راست میگم._ مرسی آرتین. تو خیلی پسر مهربونی هستی.و سعی کرد اشک های صورت خود را پاک کند. همان لحظه، یکی دیگر از کارکنان کشتی وارد سالن شد. چهره‌ ی او هم برافروخته و آشفته بود._ خانوم خانوما داره بالا آفتاب میگیره، انگار نه انگار اتفاقی افتاده.آرتین پرسید:_ کیو میگی؟_ ناخدا شیانا رو میگم. وقتی عصرونش رو بردم، اون بالا واسه خودش دراز کشیده بود. خیار رنده کرده بود گذاشته بود رو صورتش و داشت آفتاب می گرفت. بعد ما این پایین داریم به جای اون فحش می‌ خوریم.هنوز حرفش تمام نشده بود که بچه‌ اش دوید داخل سالن، خودش را به پای او چسباند و گریه کنان گفت:_ توپم پاره شده.آرتین و آن دختر از دیدن شیطنت آن بچه خنده شان گرفت؛ اما آن زن خدمتکار حوصله ی بچه اش را نداشت._ جنون مرگ، ماه پیش توپ خریدم واست، چرا پارش کردی؟بچه لا به لای گریه هایش گفت:_ یکی دیگه بخر مامان._ نمی تونم الان بخرم، پول ندارم.اما بچه تحت تاثیر قرار نگرفت. با سماجت ادامه داد:_ توپ بگیر، توپ بگیر. بیا بازی کنیم با هم._ خستم کردی تو، برو کنار، بهم نچسب.و به او پس گردنی زد. بچه هم با صدای بیشتری شروع کرد به گریه کردن و از پیش آنها دوان دوان خود را دور کرد.آرتین یاد خودش افتاد. یاد روزگاری که در میان حجم شلوغی خانواده گم شده بود. نه پدر وقت داشت نه مادر، نه حتی دوستانی هم سن و سال خودش که هم بازی داشته باشد:_ من ساعت استراحتم رسیده، می رم با بچه بازی کنم._ خدا خیرت بده آرتین.ناگهان از انتهای دیگر سالن، صدایی بلند هر سه شان را خطاب قرار داد:_ چرا اینجا جمع شدین؟صدای سر خدمه ی جدید بود. چند قدم به طرفشان آمد و با همان نگاه سرد و حساب‌ گر همیشگی، منتظر پاسخ ماند._ گفتم چرا اینجایید؟هیچکدام فوراً جوابی ندادند. هر سه نفر همزمان به صورت های یکدیگر نگاه کردند. سرخدمه جلوتر آمد و روبروی آرتین ایستاد. نگاهش را در صورت او فرو برد و گفت:_ پس همکارت ملایم و آراسته هست، نه؟آرتین حیرت کرد:_ معلومه چی میگی؟سرخدمه با اینکه بهم ریختگی صورت آرتین را مشاهده کرد، قصد نداشت از موضع خود کوتاه بیاید:_ من فقط حرفای تو رو تکرار کردم، همین الان بهش نگفتی ملایم و آراسته؟_ گفتم، ولی نه به اون منظوری که داری القا می کنی.سرخدمه ابرو بالا انداخت._ مطمئنی؟صدای اعتراض دختر درآمد:_ تو گوش وایستاده بودی؟سرخدمه چهره ی خود را به طرف او برگرداند و پرسید:_ تو چرا با مهمان درگیر شدی؟دختر جا خورد._ من؟ من درگیر نشدم که._ ازت شکایت کرده. گفته بهش بی‌ احترامی کردی._ من؟ اون به من گفت بدترکیب. من فقط بهش گفتم بد ترکیب نیستم.سرخدمه در کمال بی‌ اعتنایی گفت:_ تو حق نداشتی ناراحتش کنی. واست توبیخی رد می کنم.بعد با کنایه ای آشکار اضافه کرد:_ یه توبیخ ملایم و آراسته.دختر دوباره نتوانست جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد. بی‌ صدا از سالن خارج شد. سرخدمه اینبار به آن یکی خدمتکار زن رو کرد و پرسید:_ گفتی ناخدا شیانا لم داده؟زن خدمتکار فوراً خودش را جمع کرد._ نه، من همچین چیزی نگفتم._ با اینکه خودم شنیدم، این دفعه‌ آخرت باشه._ چشم، رئیس.او هم بدون آنکه منتظر چیز دیگری بماند، سریع از آنجا دور شد. حالا آرتین و سر خدمه در سالن تنها بودند._ چرا با بچه ها اینطوری رفتار می کنی؟سرخدمه بی درنگ جواب داد:_ فضولیش به تو نیومده._ همه دارن ازت متنفر میشن.سرخدمه شانه‌ ای بالا انداخت و آهسته گفت:_ من نیاز ندارم کسی دوسم داشته باشه.آرتین تصدیق کرد:_ موضوع، سر دوست داشتن یا نداشتن نیست، موضوع سر اینه که تو داری همه رو از خودت متنفر می کنی.سرخدمه، دوباره شانه بالا انداخت:_ جایی که ایستادم چنین چیزی رو می طلبه._ یعنی تمام سر خدمه های دنیا همینکارو می کنن که تو انجام می دی؟_ خبر ندارم.و بعد، سکوتی میانشان شکل گرفت که هر دو ترجمه ی آنرا می دانستند. آرتین تصمیم گرفت ادامه ندهد. احساس کرد مکالمه بی فایده است. به طرف خوابگاه خودش براه افتاد. داخل اتاق شخصی که شد، به طرف میزی رفت که با هیزم ها برای خودش ساخته بود. کنار پنجره ای گِرد که وسعت دریا چشم اندازش بود. پشت میز نشست و به روزهای اخیر فکر کرد؛ به همه چیزهایی که بی‌ صدا عوض شده بودند. انگار با تغییرات تازه، چیزی در آرامش کشتی شکسته بود. بچه‌ ها مضطرب شده بودند، خنده‌ ها از میان رفته بود، صمیمیت‌ های سابق دیگر در راهروها وجود نداشت. مدام بین نیروها بحث و درگیری بالا می گرفت. فشار کار، احتیاط دائم در برابر میهمان‌ ها، حسرت آرزوهایی که در دل ها مانده بودند و حالا رفتار سرخدمه ی جدید که اوضاع را بدتر می کرد؛ همه‌ چیز داشت آرام‌ آرام از مرز تحمل آرتین عبور می‌ کرد.آرتین هر چه بیشتر فکر می‌ کرد، بیشتر به این نتیجه می‌ رسید که سرخدمه، انگار برای اداره کردن نیامده است؛ فقط کافی بود جایی زمزمه‌ ای باشد تا خودش را به آن برساند و آتش را تندتر کند؛ یا بین کارکنان کشتی را آشفته کند و میانشان تنش و درگیری ایجاد کند. آرتین حتی بیاد نیاورد که او در تمام آن مدت، مشکلی را حل کرده باشد، یا باری از دوش کسی برداشته باشد.آه عمیقی کشید. دیگر تحمل نشستن این پایین را نداشت. تصمیم گرفت یواشکی و بی سر و صدا برود بالای عرشه و هوای تازه تنفس کند. این مخالف با دستوری بود که گفته بودند، اما آرتین داشت فکر می کرد حالا که قرار است کاری نکرده، حرف بشنود، حداقل توبیخ شود بخاطر کاری  که دلش می خواسته انجام دهد.وقتی که بالا رسید، آهسته و با احتیاط دستگیره ی درب را چرخاند و وارد عرشه شد. آن بالا چیزی که توجهش را جلب کرد سکوتی بود که انتظارش را نداشت؛ نه از هیاهو خبری بود، نه از رفت‌ و آمد مضطربانه ی کسانی که دنبال جمع آوری عقرب ها باشند. عرشه تقریباً خالی بود. چند قدم دیگر جلوتر رفت، سپس از چیزی که مشاهده می کرد در جا خشک شد.یک کشتی باری، کنار کشتی ناخدا شیانا پهلو گرفته بود و خدمه‌ اش در سکوت و با سرعت، مشغول تخلیه‌ ی بار بودند. جعبه‌ ها و بسته‌ ها، یکی‌ یکی و بی وقفه دست به دست می‌ شدند؛ عجیب تر اینکه آنها کامل صورت هایشان را پشت نقاب های مشکی رنگ پوشانده بودند.صدایی که انتظار شنیدنش را نداشت، آهسته آرتین را خطاب قرار داد:_ می بینی؟ عقرب ها بهانه بودن.آرتین با اینکه هول کرده بود، با دیدن آن پسر خوشحال شد. همان پسر ثروتمندی بود که از پایتخت می آمد؛ همانی که نمایش شعبده‌ بازها را با هم تماشا کرده بودند. کمی دورتر، کنار نرده‌ های شیشه ای نشسته بود، در سکوت و تنهایی سیگار می‌ کشید. حالا با هم صحنه را زیر نظر گرفتند._ اونا دارن چیکار می کنن؟_ قاچاق.آرتین حرف او را هضم نکرد._ قاچاق؟پسر به یکی از مردها اشاره کرد؛ مردی که پایین‌ تر، میان رفت‌ و آمد خدمه ایستاده بود و همه چیز را نظاره می‌ کرد._ اون یارو رو می‌ بینی که حتی مهم نیست صورتشو کسی ببینه؟_ خب؟_ یکی از افسران عالی‌ رتبه‌ ی نخست‌ وزیره. آدمی که صاحب نفوذ، اسلحه و قدرته.آرتین دوباره مرد را تماشا کرد._ خب، اینجا چیکار می‌ کنه؟_ داره جابجایی بارهای غیرمجاز رو مدیریت می‌ کنه. احتمالاً مواد، اسلحه، دارو یا هر چیزی که باید دور از چشم بقیه رد بشه.آرتین با ناباوری گفت:_ واقعا؟ ناخدا شیانا می دونه؟ نکنه ناخدا شیانا خودش قاچاقچیه؟پسر سرش را کمی کج کرد و گفت:_ معمولا امثال ناخدا شیانا، شریک جرم های اجباری هستن._ یعنی چی؟_ یعنی می دونه ولی کاری نمی تونه بکنه. اگر با اینا همکاری نکنه، کشتی رو با خودش غرق می کنن، پس مجبوره بالا حموم آفتابشو بگیره و از سود میهمانها تعداد کشتی هاشو زیاد کنه.آرتین نفسش را بیرون داد. قلبش تند تند می‌ زد._ باید لوشون بدیم؟_ به کی؟_ به مجری قانون؟پسر خنده ای کوتاه و مودبانه زد و گفت:_ آرتین جان، اینا خودشون هم قانون‌ گذارن، هم مجری.آرتین آهسته گفت:_ پس حالا باید چیکار کنیم؟_ باید برگردی داخل خوابگاهت، قبل از اینکه کسی ببینتت. این چیزا برای آدمایی مثل تو، همیشه گرون تموم میشه.این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</category>
                <author>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 21:27:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ پرستار</title>
                <link>https://virgool.io/@MokhtarSepehriFarid/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-obvhtpvyz2h4</link>
                <description>قسمت صد و بیست و چهارم_ خب، میهمانان عزیز و محترم کشتی ناخدا شیانا، ای بی همتایان، لطفا چند دقیقه استراحت کنید تا برای سکانس پایانی آماده شویم. قرار است کارهای خطرناکی ببینید. اگر کسی مشکل قلبی دارد، لطفاً اعلام کند.آرتین ناخودآگاه سوال خود را دوباره تکرار کرد:_ اونا جادوگرن آیا؟صدایی از کنارش شنیده شد:_ نه، فقط بازیگرن.آرتین برگشت به طرف صدا. انتظار نداشت در آن همهمه و شلوغی ها، کسی صدایش را شنیده باشد._ بازیگر؟پسر لبخند زد و دندان های سفید، مرتب و یکدست او ظاهر شدند. به نظر می رسید او هم مثل آرتین روی عرشه، کسی را نداشته باشد. یک میهمان تنها که به حال خودش می نوشید، البته نه به اندازه ای که قرار باشد هوشیاری خود را از دست بدهد._ شما تنها موندید؟_ فقط انتخابش کردم._ ولی شما که خوشتیپ و پولدارین. چرا ازدواج نمی کنید؟آن پسر ترجیح داد به یک لبخند ساده بسنده کند. بطری را برداشت و از آرتین پرسید:_ برات بریزم؟آرتین با اشتیاق سر تکان داد._ ممنون میشم.دو گیلاس باریک، لبالب پر شدند. آرتین تا جام را از دست او گرفت، کل نوشیدنی را لا جرعه سر کشید؛ بعد پسر را تماشا کرد.آرتین در طی آن ماه‌ هایی که روی کشتی کار کرده بود، کم‌ کم یاد گرفت خیلی چیزها را تشخیص دهد، به اندازه ای که می دانست لباس های آن پسر، مارک دار است و از لوکس ترین فروشگاه های شهر خریداری شده است. اندام عضلانی و ورزیده‌ اش نشان می‌ داد سال‌ ها برایش وقت و پول خرج کرده است؛ حتی عطری که استفاده کرده بود بویی گرم، گیرا و مطبوع داشت که احتمالا قیمت اش به اندازه ی چند ماه حقوق آرتین بود. مطمئن شد او در دنیای بسیار بسیار متفاوتی از دنیای آرتین سیر می کند.آرتین، پسری باریک و شکننده بود و اغلب اوقات، یک شلوار جین آبی رنگ گشاد می پوشید که او را کمی بزرگتر از آنچه هست نشان می داد، با یک تیشرت سیلک که از شانه افتان بود. همیشه یک تِل ساده و پلاستیکیِ باریک از جلو به موهای پر پشت و مجعد خودش می بست که خود را منظم نشان دهد.مطمئن شد که فرق می کند با کسی که امشب، به جای آنکه نوشیدنی را یک نفس سر بکشد، با متانت و حالت خاصی جام را نگه می دارد و محتویات آنرا با شکیبایی می نوشد و مزه مزه می کند؛ اما آرتین لابه لای مردمان روستایی زندگی کرده بود، در هوای آزاد قدم برداشته بود، روی تخته سنگ های سرد کوهستانی خوابیده بود، آسمان پر ستاره ی صحراها را دیده بود و با درختان بدون سایه خو داشت و چهار فصل را با تمام مشقت هایش زندگی کرده بود._ از پایتخت میای شما؟_ بله. از فلان محله.آرتین می دانست فلان محله در پایتخت، مردمانی بسیار مرفه و ثروتمند دارد. با این حال، هرگز شهری به زشتی زادگاهش ندیده بود. شهری که با زحمت از زمین سخت غذا بدست می آوردند، بزچرانان در دشت های لخت و بی حاصل به زور گله هاشان را سیر نگه می داشتند و بچه ها در میان کوچه های تو در تو، به دنبال سگ های ولگرد و بیمار می افتادند. یا آهنگران فقط در تولید نیازهای همان محله و نه فراتر، چکش می زدند. در چنین شهری، در شرقی ترین حاشیه ی سرزمینی که تابش آفتاب، صورت های مردم را می سوزاند و گرما کارگرانش را متشنج می کرد، آرتین به این دنیا آمده بود. به جای بوی عطر، همیشه بوی زننده ی عرق کارگران را شنیده بود و در انتخاب لباس، خیلی مهارت و آزادی نداشت._ در کدام دانشسرا درس خوانده اید؟پسر نام یکی از گران ترین دانشسراهای پایتخت را بر زبان آورد و بعد، چیزی درون آرتین فرو ریخت. آرتین در یکی از قدیمی ترین و ارزان ترین دانشسراهای شهر درس خوانده بود و برای اینکه دوام بیاورد، همه کار کرده بود، در حالی که کل هزینه ی دوران تحصیلش، حتی به اندازه ی پرداخت یک دوره در دانشسرای این پسر هم نبود. آنها چقدر از یکدیگر دور بودند، فاصله شان زمین تا آسمان بود.صدای پسر رشته ی افکارش را برید._ تو چقدر بی حرفی آرتین.آرتین شانه بالا زد و گفت:_ واقعا نمی دونم‌ چی بگم.اما قصد نداشت مکالمه را پایان دهد. دوست داشت ساعت ها و حتی روزها در کنار این پسر بماند و او را دوست صمیمی خودش بداند.سریع پرسید:_ تو از برنامه های امشب حیرت نکردی، چرا؟_ چون می دونم اونا همه شون بازیگرن._ ولی اونا جلوی همه مجسمه رو غیب کردن. اونا واقعا جادوگرن.آن پسر، یک سیگار معطر روشن کرد و به آرتین گفت:_ شعبده‌ بازها فقط با توجهات ما بازی می‌ کنن، اونا جادوگر نیستن._ آخه اونا کاری می‌ کنن که اتفاقات غیر ممکن امکان پذیر بشه._ برعکس، اونا کاری می کنن که اتفاقات، غیر ممکن به نظر برسن._ جدی؟ چطوری آخه؟_ با خطای دید، با سرعت دستاشون، با ابزارهای مخفی و با روانشناسیِ توجهات انسانی؛ اونا ذهن بیننده رو فریب می‌ دن، تو اینکار خیلی مهارت دارن._ و تو اینارو از کجا می دونی؟_ راستش پدرم سفیره.آرتین انتظار داشت او بگوید پدرش شعبده باز است._ خب چه ربطی به شعبده بازی داره؟پسر خندید و سعی کرد توضیح دهد:_ مردان سیاست هم یه جورایی شعبده‌ بازن. اونا یاد می‌ گیرن مردم رو وادار کنن جایی رو تماشا کنند که واقعا مهم نیست. همونطور که شعبده‌ باز دست راستش رو تکون میده تا کسی دست چپش رو نبینه، اونا درست جلوی چشم مردم، از قفل‌ و زنجیرهای فیک، رهایی رو نمایش می دن و با موندن زیر آب، به تو القا می کنن که خیلی استقامت دارن._ تا ما بلیط بخریم؟_ تا اعلام حضور کنن، به هر حال مردم باید حس کنند که اونا روی صحنه حضور دارن.ناگهان صدای سخنگوی شعبده بازها بلند شد:_ ما برگشتیم دوستان، مارو که فراموش نکرده بودین؟ ها؟سکانس پایانی شروع شده بود. آرتین یک نخ از پاکت سیگار او برداشت، یک گیلاس دیگر لبالب پر کرد و هر دو محو تماشای سکانس پایانی این گروه شدند._ خب، دوستان، رسیدیم به سکانس عقرب. حاضرید دیگه؟تشویق حضار بلند شد._ نمایشو دوس دارین دیگه؟همه مشتاق و حاضر بودند._ پس بزن بریم رفقا.ناگهان وسط صحنه، آکواریومی بزرگ ظاهر شد؛ پر از عقرب‌ های سیاه که روی هم می‌ خزیدند. نور چراغ‌ های آبی، روی بدن براقشان شروع کرد به درخشیدن._ اینا واقعی و خطرناکند دوستان.یکی از اعضای گروه، ماری از داخل یک سطل بیرون آورد و داخل آکواریوم انداخت. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که عقرب‌ ها روی بدن مار هجوم بردند و پشت سر هم نیش زدند. مار پیچ خورد و بی‌ حرکت شد. زمزمه و آوای ترس میان جمعیت پیچید._ دیدید چقدر زهر عقرب کشندست؟در میان حجم هیجان و حیرت، ناگهان یکی از شعبده‌ بازها وارد صحنه شد. لباس‌ هایش را درآورد و فقط با لباس زیر به طرف آکواریوم رفت. جمعیت جیغ میکشید._ نرو، نرو.اما شعبده باز رفت داخل آکواریوم. بلافاصله عقرب‌ ها روی پاها و بدنش خزیدند، روی شانه‌ هایش رفتند و روی گردنش لولیدند.آرتین هم گفت:_ الان می میره.پسر گفت:_ نترس، قبلا نیش عقرب هارو کشیدن._ اما اون ماره مرد._ اصلا زنده نبود که بمیره.ناگهان مردی که داخل آکواریوم رفته بود، فریاد زد:_ آخ پام، آخ پام.و با مشت به بدنه ی داخلی آکواریوم شروع کرد به ضربه زدن. اقدام او به هیجان مردم اضافه کرد.پسر به آرتین گفت:_ فکر کنم اون واقعا کمک می خواد._ ممکنه بخشی از برنامه باشه؟_ باید زمان بگذره.مردی که داخل آکواریوم بود به ضربه هایش شدت داد و مدام درخواست کمک می کرد.آرتین پرسید:_ اون داره واقعا درخواست کمک می کنه._ آره. فکر کنم زهر یکی از عقرب هارو درست نکشیده بودن. این بده، این خیلی بده.ناگهان آکواریوم از شدت ضربات او شکست و تمام عقرب ها روی عرشه پخش شدند. حالا تماشاچی ها هر یک به طرفی شروع کردند به فرار کردن.آرتین گفت:_ حالا چی میشه؟پسر خونسرد بود:_ در نهایت، تمام عقرب ها از روی عرشه جمع میشن._ و شعبده بازها؟_ دیگه روی این کشتی جایی ندارن.این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</category>
                <author>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 00:13:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ پرستار</title>
                <link>https://virgool.io/@MokhtarSepehriFarid/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-t0rkupkpeyt9</link>
                <description>قسمت صد و بیست و سومساعت از نیمه شب گذشته بود. هوا سرد و تاریک بود و سکوت در تمام بیمارستان حاکم بود. نگهبان شیفت شب بی اراده خوابش گرفته بود و رها به تنهایی، در لابی داشت قهوه می نوشید.ناگهان درب آسانسور باز شد و دکتر بیرون آمد. از چهره ی درهم ریخته اش خستگی موج می زد.رها با دیدن دکتر ذوق کرد:_ وقت بخیر دکتر عزیزم.دکتر پاسخ داد:_ وقت تو هم بخیر باشه رها جان.و روبروی رها، بر روی یکی از مبل های دو نفره ی لابی، خودش را ول کرد. سنگینی سر خود را بر روی پهنای تکیه گاه مبل گذاشت و مشغول تماشای سقف لابی بیمارستان شد._ قهوه بیارم دکتر؟ خسته ای آخه._ بیار لطفا.رها خوشحال شد:_ با کمال میل، من زمانی بهترین قهوه های شهر رو درست می کردم._ ممنون.رها رفت به محلی که مخصوص تدارکات و پذیرایی ها بود._ حالا چرا اینطوری شدی؟دکتر گفت:_ پیرمرد بیچاره، فقط از شنیدن خبر حمله ی ارتش شمالگان به کشور سکته کرد و من نتونستم نجاتش بدم، دقایقی پیش مرد.رها با قهوه به لابی برگشت و سینی را جلوی دکتر، روی میز گذاشت و گفت:_ ولی اون فقط یه خبر بوده، چرا باید اونو تا سر حد مرگ ترسونده باشه؟دکتر بدون اینکه از تماشای سقف چشم بردارد گفت:_ لابد اخبار جنگ، خاطرات گذشته ی اونو زنده کردن، خاطراتی که درش انفجارها یه طور دیگه ای بودن و قربانی ها با فریاد و درد از جهان می رفتن.رها نشست کنار دکتر. با احتیاط موهای دکتر را نوازش داد و گفت:_ پس مشکل، دنیای ذهنی پیرمرد بوده._ دنیایی که از تجربه ی زیسته اش می اومده.رها گفت:_ دوس ندارم شما رو غمگین ببینم. شما نماد اخلاق و قدرت هستین. اگر شما اینطور ناراحت بمونید، اینطوری فرو بریزید، اوضاع ما دیگه پس معرکه هست.دکتر لبخند زد و بی آنکه از تماشای سقف چشم بردارد، مکالمه را ادامه داد:_ اخلاق؟ من اینطور فکر نمی کنم._ دکتر؟‌ مگر نگفته بودید به انسانیت سوگند خورده بودید؟_ بله، گفته بودم._ پس چرا تا گفتم شما نماد اخلاق هستین بدتان آمد؟_ چون امشب فهمیدم این یک دروغ بزرگ بوده._ دکتر، حدس می زنم از مرگ اون بیمار متاثر شدید. اما مطمئنم شما همه ی تلاشتونو کرده اید.و دکتر گفت:_ بله اما موضوع این نیست. امشب به یک حقیقت تاریک از خودم پی بردم._ چه حقیقتی؟دکتر اعتراف کرد:_ من فهمیده ام که بخاطر انسانیت و اخلاق آدم هارو نجات ندادم.رها گیج شده بود. گفت:_ اعتبار و پول لابد؟_ نه._ پس چه؟_ تو جیب پیرمرد یه یادداشت پیدا شد که روش نوشته بود کاش دکتر موفق بشه و مرگ رو شکست بده._ آها. فکر می کنید اگر بهتر بودین، می تونستید جلوی مرگ اونو بگیرید، درسته؟_ نه. من که مطمئن بودم اون شانسی نداشت و با این حال همه ی تلاشمو کردم._ پس چه؟دکتر آب دهانش را قورت داد و ادامه داد:_ اون جمله در من چیزی رو نمایان کرد. امشب، امشب فهمیدم که من آدم ها رو نجات نمی دم که واقعا نجات داده باشم._ یعنی از روی اخلاق و انسانیت عمل نمی کنید، شما اینو می خواین بگین؟_ دقیقا._ میشه بیشتر توضیح بدین؟_ فهمیدم که من در یک مبارزه ی پنهانی با حقیقت مرگ بوده ام نه چیزی بیشتر.رها گفت:_ دکتر، واقعا اگر در دنیا یک نفر حال شما رو درک بکنه، اون منم نه کس دیگه ای.اشک در چشمان دکتر حدقه زد:_ پس می تونی بفهمی سرمای نیمه ی تاریک وجودم، تا چه اندازه تن منو لرزونده.رها سینی قهوه را به دکتر نزدیک کرد و گفت:_ لطفا قهوه تونو بنوشید تا بیشتر از این سرد نشده.دکتر سر خود را بلند کرد. چرخید به طرف محتویات سینی و فنجان قهوه را برداشت و از نزدیک به محتویات فنجان نگاه کرد. او سعی میکرد دوباره خودش را آرام کند._ چقدر با سلیقه هستی تو دختر._ گفتم که، زمانی بهترین قهوه های این شهر رو درست می کردم.دکتر قهوه را چشید و او را تحسین کرد:_ اینکه خیلی عالیه._ چند دقیقه ی دیگه بهتر میشی، مطمئنم._ امیدوارم.و رها اضافه کرد:_ شما مرد بزرگی هستید. در تمام این مدت اگر از لحاظ جسمی و روحی بهبود پیدا کردم، فقط مدیون زحمات شما بودم.دکتر بلافاصله گفت:_ تو مدیون من نیستی، تو فقط نتیجه ی ستیزِ پنهانیِ دنیای درونی من با حقیقت مرگ هستی._ اما این چیزی از ارزش های شما کم نمی کنه. شما در نهایت چه بخاطر ستیز های پنهانی با حقیقت مرگ، چه بخاطر انسانیت، به هر حال دارید با تلاش هاتون مرگ بیماران رو به تعویق میندازید و جهان انسان ها رو قشنگ می کنید._ ممنونم._ جائی خواندم که نوشته بود به هر حال شما یک شبه مراحل اخلاقی رو طی نمی کنید، ما درجات اخلاق رو مرحله به مرحله پیش می ریم._ تسکین دهنده بود.ناگهان صدایی بلند سکوت شب را شکست و شدت آن، نگهبان شیفت شب را از خواب بیدار کرد._ چی شد؟ چی بود؟رها با خنده گفت:_ نترس با تو کاری ندارن، بگیر بخواب._ کجارو زدن؟_صبح اخبارش درمیاد. تو بگیر بخواب، با اینجا کاری ندارن.با اینکه ساختمان بیمارستان، از محل حملات ارتش شمالگان دور بود، هر بار صدای انفجار می آمد درب و پنجره های بیمارستان می لرزیدند.نگهبان که اصلا متوجه حضور دکتر در لابی نشده بود، دوباره روی کنسول پذیرش چمباتمه زد. همینکه چشمان خود را بست خرو پف های او بلند شدند.رها با طعنه به دکتر گفت:_ تپلو چقدر هم زود خوابش میگیره، خوش بحالش واقعا.دکتر همانطور که داشت قهوه می نوشید گفت:_ متعجبم از اینکه نگران هیچ چیزی نشد و راحت خوابش برد._ چرا نگران باشه دکتر؟ همه که مثل شما فرصت ندارن در زندگی فلسفی فکر کنن. بدبخت صبح تا شب جون میکنه دو زار دربیاره، آخرم بدهکاره._ حداقل بخاطر ترس از مرگ بی خوابی بکشه.رها شانه بالا انداخت:_ ارتش شمالگان با مردم کاری ندارن که. هر جا می خواد حمله کنه قبلش اطلاع می ده، بعدشم، تو این چند روز فقط ارازل و اوباش اطراف نخست وزیر رو داره تارومار می کنه‌.دکتر اعتراف کرد:_ ولی برای من ترسناکه._ اصلا هم ترسناک نیست. این صداها رو هربار که می شنوم، جونی به جونم اضافه میشه._ پس واسه همینه که حالت بهتر از همیشه شده. انگار داری از شر یکی از عمیق ترین نفرت های زندگیت خلاص میشی._ پس چی؟ انتقام ما داره گرفته میشه. یه زمانی اونا برای مردم ایجاد ترس و وحشت می کردن، یادت نیست؟ دستور مرگ صادر می کردن و زور می‌گفتن، تجاوز می کردن و سرکوب می کردن. اما حالا باید تو صد تا سوراخ از ترس جونشون مخفی بشن، تازه آخرشم شکار میشن. این خیلی حس خوبیه واسه من، به نظرم بخشی از عدالت داره اجرا میشه.دکتر گفت:_ پس راست است که گفته اند برخی از ستمگران را به برخی دیگر از ستمگران مسلط می‌ کنیم. فکر کنم داره این اتفاق رخ می ده.رها گفت:_ اما من به دشمنان نخست وزیر، ستمگر نمیگم چون من روایت اونارو فقط از زبان نخست وزیر شنیدم، مردی که اوضاعش واسمون معلوم الحاله؛ ولی برعکسش، من روایتی که اونا از نخست وزیر می کنن رو بطور کامل زندگی کردم و تمام حرفاشونو با پوست و استخوانم تصدیق می کنم. از روزی که یادمه، اونا همیشه با غرور و اطمینان دستور قتل عام می دادن و کشتار می کردن.صدای انفجار دوباره آمد. دکتر عرق پیشانی خود را با دستمال گرفت و کمی آب نوشید.دوباره نگهبان از خواب پرید و غرولندکنان گفت:_ نمیشد نصف شبی نزنید؟ اَه، بزارید بخوابیم‌ بابا.دوباره پیشانی خود را بر روی دستانی که روی کنسول چوبی مقابل خودش چمباتمه زده بود قرار داد و مجدد فضا از خرو پف های او پر شد.رها به مکالمه برگشت:_ هنوز یادم نرفته شین رو چطور جلوی روم با بی رحمی کامل به قتل رسوندن. هنوز یادم نرفته متجاوزان نیلوفر رو آزاد کردن و سراسر اون روزها به دانشسرا حمله می کردن و خشونت و ترس رو به معترضین این موضوع نمایش می دادن. در تمام اون لحظه ها یادم نرفته رفقای نخست وزیر می گفتن همه تون رو به درک واصل کردیم. گاتریا رو چطور با گلوله زدن و مریم رو چطور کشون کشون به دژ محکومین منتقل کردن. خودم بارها تا یک قدمی مرگ رفتم.دکتر گفت:_ من بابت تمام دردهایی که کشیدی متاسفم. اما‌ من آرزو داشتم تنها صدای خنده های بشر را بشنوم، بشری بدون جنگ، فقر، بیماری و تنهایی._ بدون اینا به آرزوت می رسی دکتر. فعلا از استیصال اینا لذتشو ببر و اینقدر به نیمه ی تاریک وجودت چنگ نزن. مثل من میشیا، گفته باشم، البته شما استاد مایی.دکتر گفت:_ شبیه شما شدن افتخاره خانوم خانوما._ لفظ نیاین دکتر، نفرمایید، شما بالا مالا هستین. ما خیلی مخلصیم.و هر دو هم زمان خندیدند. دکتر گفت:_ من اعتراف می کنم از صحبت با تو آروم شدم.رها بیشتر ذوق کرد:_ واقعا؟_ تو خیلی خشکل میگی واقعا.صدای خنده های بلند آنها دوباره در لابی پیچید و نگهبان را بیدار کرد، اما او دیگر جرئت نداشت بخوابد، چون فهمیده بود دکتر آنجا حضور دارد._ چایی بیارم دکتر؟_ دو تا لطفا._ چشم آقا.نگهبان تلویزیون را روشن کرد و رها می دانست این کار او از سر بی حوصلگی و خستگی است. اخبار داشت آخرین وضعیت حملات اخیر ارتش شمالگان را روایت می کرد و از تعداد قربانی ها می گفت، قربانی هایی که همه در یک چیز با هم مشترک بودند؛ آنها صمیمی ترین یاران نخست وزیر بودند که داشتند یکی پس از دیگری توسط حملات ناگهانی ارتش شمالگان ترور می شدند.مجری به یک ساختمان فرو ریخته اشاره می کرد و می گفت:_ با دیدن این آوارها نا امید نشوید، چرا که بزودی، عدالت، به شکل دردناکی، خود را بر سر تمام دشمنان نخست وزیر آوار می کند.این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</category>
                <author>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 23:18:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>14. نقد و بررسی نظریه ی رشد اخلاقی لارنس کلبرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@MokhtarSepehriFarid/14-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D8%AF%D8%A8%D8%B1%DA%AF-tinivtjtxvh0-tinivtjtxvh0</link>
                <description>مقاله ی Moral Judgment از فاطمه شعیبی بر اساس نظریه رشد اخلاقی لارنس کلبرگیکی از سوالاتی که در زندگی، بطور جدی با آن روبرو شده بودم، این بود که چرا برخی از انسان ها تفاوت چندانی با حیوانات وحشی نداشته اند. گاهی هم در همین مسیر، با افرادی روبرو شدم که در سطح دیگری از تعالی قرار گرفته بودند و من به روزگارشان غبطه می خوردم.پاسخ قطعی و حتمی برای این تفاوت ها وجود ندارد. اما اگر قرار باشد با رویکرد اخلاقی به این سوالات پاسخ داد بد نیست نیم نگاهی به نظریه ی رشد اخلاقی لارنس کلبرگ بیندازیم. نظریه رشد اخلاقی، یکی از نظریه های روانشناسی است که می گوید رشد اخلاقی انسان به صورت کاملاً ساختار یافته در شش مرحله ( سه سطح ) نمود پیدا می کند.لذا در سری نقد و بررسی نوشته های معروف دنیا، اینبار سری زدم به نقد و بررسی این نظریه. خاطر نشان می کنم رد یا پذیرش این موضوع مد نظرم نیست و بنده وکیل مدافع لارنس کلبرگ نیستم.در نظریه ی رشد اخلاقی کلبرگ، در مرحله ی اول، جایی است که اخلاقیات بر اساس عواقب بیرونی و فیزیکی سنجیده می‌ شوند، نه چیزی بیشتر. در این مرحله، جهت‌ گیری بر اساس اطاعت و تنبیه خواهد بود. یعنی فرد قوانین را رعایت می‌ کند فقط برای اینکه تنبیه نشود. خوب یا بد بودن یک رفتار، بر اساس میزان تنبیهی که به دنبال دارد تعیین می‌ شود، درست مثل شروع یادگیری اخلاق کودکان.مرحله ی دوم، جهت‌ گیری بخاطر نفع شخصی یا مبادله ابزاری است، به اینصورت که در این مرحله، دیدگاه فرد این است که اگر تو به من کمک کنی، من هم به تو کمک می‌کنم. یعنی، رفتار درست، رفتاری است که نیازهای شخصی فرد و گاهی نیازهای دیگران، شرط جبران را برآورده می کنند. متاسفانه، مرحله ی یک و به دنبالش مرحله ی دو، سرآغاز اجتناب ناپذیر اخلاق بشری هستند، جایی که همه چیز شروع می شود و اخلاق تازه شکل میگیرد.در مرحله ی سوم و چهارم، اخلاقیات بر اساس انطباق با هنجارهای اجتماعی و انتظارات دیگران تعریف می‌ شوند. به اینصورت که در مرحله ی سوم رشد اخلاقی کلبرگ، جهت‌ گیری پسر خوب یا دختر خوب را مشاهده خواهیم کرد. بدیهی است که در این مرحله، فرد به دنبال جلب تایید دیگران و حفظ روابط دوستانه خواهد بود، یعنی رفتار خوب، رفتاری است که دیگران آن را بپسندند و باعث خوشحالی و رضایت دیگران شود. دقت کنید در این مرحله، فرد ترس از تنبیه شدن ندارد، مبادله ی ابزاری هم قرار نیست اتفاق بیفتد، اما برای برانگیختن احساس رضایت افراد و داشتن یک صفت اجتماعی برای خودش، مرحله ی سوم رشد اخلاقی را طی میکند.مرحله ی چهارم رشد این است که اخلاق، جهت‌ گیری خود را برای حفظ نظم اجتماعی و قانون بکار می بندد بطوری که تمرکز روی حفظ نظمِ کلی جامعه باشد. فرد معتقد است که قوانین باید تحت هر شرایطی رعایت شوند و به مراجع قدرت احترام گذاشته شود تا جامعه دچار هرج‌ و مرج نشود، دقت کنید هر شرایطی حتی تجلی خفت و خواری.اما رشد اخلاقی در این مرحله هنوز تکمیل نشده و مرحله ی پنجم و ششم رشد اخلاقی کلبرگ، تعالی انسانیت مطلق است، یعنی اخلاق کاملا پسا عرفی است. به گفته کلبرگ، همه افراد به این سطح نمی‌ رسند. در این سطح، فرد اصولی فراتر از قوانین جامعه را درک می‌ کند و اخلاقیات بر اساس حقوق انسانی و اصول درونی سنجیده می‌ شود. جهت‌ گیری پیمان اجتماعی یعنی فرد درک می‌ کند که قوانین برای رفاه اکثریت جامعه وضع شدند، اما اگر قانونی ناقض حقوق اولیه ی انسانی مثل حق حیات یا آزادی شده باشد، دیگر قابل تغییر یا حتی شکستن بطور کامل خواهد بود.و در بالاترین مرحله رشد اخلاقی، یعنی مرحله ی ششم، همان اصول اخلاقی جهان‌ شمول مطرح می شود که در آن فرد بر اساس وجدان خود و اصول اخلاقی انتزاعی و عدالت، برابری و احترام به کرامت انسانی عمل می‌ کند، حتی اگر این اصول با قوانین جامعه در تضاد کامل باشند.در این مرحله، فرد کار درست را به خاطر ترس از مجازات، داد و ستد، برای ایجاد دوستی یا برای کسب تایید دیگران انجام نمی‌ دهد، انتظار بازگشت ندارد، جامعه را انکار نمیکند و معنای قانون و نظم و هنجار را میداند، اما انگیزه ی او تعهد درونی و عمیق به وجدان و اصول اخلاقی مطلق است و می خواهد جامعه رشد کند.به عنوان مثال، یک فرد در مرحله ششم در پاسخ به اینکه کسی در یک جامعه نباید بخاطر پوشش یا باور یا دیدگاه یا جانبداری کشته شود، نمی گوید این قانون است. می‌گوید: حفظ جان یک انسان، ارزشی بنیادین و جهان‌ شمول دارد که بر هرگونه قانونی ارجحیت پیدا می‌ کند. یا در واکنش به کشتار، نمی گوید تعدادش را درست نگفتی و اشتباه کردی!او می داند که قوانین جامعه فقط تا زمانی اعتبار دارند که بر پایه عدالت بوده باشند. اگر قانونی با این اصول جهان‌ شمول در تضاد بوده است، فرد احساس وظیفه می‌ کند که بر اساس وجدان خود عمل کند و به آن نه بگوید. در این مرحله، فرد به یک درک عمیق و شخصی از اصول اخلاقی دست پیدا میکند که کاملاً فراتر از قوانین و قراردادهای وضع‌ شده توسط جامعه باشند. جالب است که بدانید کلبرگ رابطه ی مستقیمی بین رشد اخلاقی و سن قائل نبوده است؛ یعنی نمی توان گفت که کودکی در فلان سالگی خودش از مرحله‌ ای به مرحله ی دیگر می‌ رود. اما معتقد بود که کودک این مراحل را حتما به ترتیب طی می‌ کند. مثلاً از مرحله ی یک نمی‌ تواند مستقیماً به مرحله ی چهارم برود، بلکه باید مرحله دو و سپس مرحله ی سوم را طی کند. به عبارتی دیگر، رشد اخلاقی پله‌ پله است و هر کسی باید برای رسیدن به مرحله ششم، همه ی مراحل قبلی را طی کرده باشد و جهش از مرحله ی یک به مرحله سه و بطور ناگهانی امکان پذیر نمی باشد.نقدهایی بر این نظریه وجود دارند که معروف ترینشان این است که در یک انسان، الزاما یک مرحله از اخلاق نمود پیدا نمی کند و شاید بیش از یک مرحله از رشد اخلاقی را در موقعیت های مختلف از خود بروز دهد، البته که کلبرگ در مورد اخلاق حاکم در فردی که شخصیت استیبل دارد حرف می زند و کاری به استثنا ها نداشته است، البته شاید.امیدوارم این مطلب مورد پسند شما بوده باشد.پایان</description>
                <category>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</category>
                <author>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 21:20:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ پرستار</title>
                <link>https://virgool.io/@MokhtarSepehriFarid/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-f6sk3l5vhuls</link>
                <description>قسمت صد و بیست و دومپشت پیشخوان بلند چوبی، آن زن جوان، مشغول مرتب کردن دسته‌ ای از نامه‌ ها بود. گاتریا از او پرسید:_ بانوی محترم، نامه ای برای گاتریا کیانی نیامده؟مسئول خود را تکان داد. از روی صندلی‌ بلند شد و به طرف قفسه‌ های چوبی رفت که پر از پاکت‌ های زرد و سفید بودند. چند دسته نامه را ورق زد، کمی مکث کرد و دوباره برگشت به طرف صندلی. شانه بالا زد و گفت:_ نه جناب، هیچ نامه ای ندارید.و نشست. از این خبر، شانه های گاتریا به آرامی افتادند. آهسته پرسید:_ نه از رها دخترم، نه از دوست محبوبم‌ مریم؟زن بدون اینکه سر خود را بالا بیاورد، خطاب به گاتریا گفت:_ و نه از هیچ کس دیگری جناب.گاتریا از روی دلتنگی، لبهایش را بر روی هم فشار داد و گفت:_ ممنونم بانوی محترم. پس لطفا این نامه رو برای دخترم ارسال کنید.و نامه را از جیب داخلی پالتو اش درآورد و بر روی پیشخوان قرار داد._ آدرس رو می فرمایید لطفا._ به مقصد کشتی ناخدا شیانا ارسال شود.ناگهان با این حرف، چهره ی مسئول تغییر کرد. ابروهایش کمی بالا رفت و گفت:_ اوه، دختر شما آنجا کار می کنه؟ چه شغل جذابی._ خیر، فقط در حال سفر کردن است.زن با لبخند شیطنت آمیزی گفت:_ یا پدر پولداری داره یا شوهر ول خرجی. در هر صورت، خوش بحالش، حتما صبح به صبح هم به طلوع آفتاب نگاه می کنه.اما گاتریا اینطور فکر نمی کرد:_ امیدوارم اینطور باشد. تا جایی که دخترم را میشناسم با طلوع آفتاب بیگانه است.در حینی که مسئول داشت کارهای ارسال نامه را انجام می داد، به گاتریا گفت:_ شما مرد محترمی هستین جناب، هیچ کس منو تابحال بانو خطاب نکرده بود، نه همسرم نه همکارانم نه حتی دوستانم. کاش دست کم همسرم این چیزا رو بلد بود.گاتریا بلافاصله گفت:_ من به همه ی خانم ها بانو می گویم و این از سر عادت های اجتماعی بنده است. لطفا وارد بازی نابودگر قیاس نشوید، مخصوصا قیاس همسرتان با دیگران.زن قلم را میان انگشتانش چرخاند:_ من فقط نقد کردم جناب._ نقد با قیاس فرق دارد بانوی محترم، نقد سازنده است، قیاس نابودگر. مرز این دو به هم خیلی نزدیکن._ جناب، متوجه منظور شما نشدم.گاتریا دستانش را بر روی پیشخوان قرار داد و گفت:_ بررسی یک رفتار فرق می کند با ارزش‌ گذاری از طریق مقایسه با دیگران._ میشه این فرم رو پر کنید و هم زمان بیشتر توضیح بدین برام؟و به گاتریا نگاه کرد و سراپا گوش شد. گاتریا فرم را شروع کرد به پر کردن و هم زمان توضیح داد:_ نقد یعنی تمرکز شما بر روی خود آن موضوع یا رفتار است بدون اینکه آنرا با شخصیت خاصی بسنجیم. هدف از نقد، فهمیدن، اصلاح یا توضیح دادن است._ اینو از کجا فهمیدین جناب؟ اینکه من قیاس کردم؟_ اگر می گفتید: &quot; جالب است که شما اینطور خطاب می کنید، این خطاب کردن خانم ها زیباست. &quot; فقط شاهد یک نقد ملایم درباره ی آن رفتار بودیم.زن آهسته سر تکان داد:_ فکر کنم کم کم دارم متوجه منظورتون میشم. فقط نمی دونم مشکلش چیه.گاتریا دوباره اضافه کرد:_ شما داوری درباره ی همسرتان ایجاد کردید، مشکل اینجاست. مقایسه‌ های انسانی خیلی سریع می‌ توانند به حس تحقیر، حسادت، یا بی‌ عدالتی منجر شوند؛ مخصوصا وقتی پای روابط نزدیک مثل همسر یا دوستان تان در میان باشد. وقتی درباره ی یک رفتار حرف می‌ زنیم، بهتر است آنرا مستقل ببینیم، نه اینکه بلافاصله آنرا تبدیل به مقایسه‌ ای بین آدمها کنیم._ ممنونم جناب. بحال هیچ کس... .ناگهان حرف خود را قورت داد و دوباره گفت:_ ممنونم جناب، صحبت های روشنگرانه ای امروز شنیدم، اینو به بقیه هم پیشنهاد می دم.گاتریا لبخند زد._ البته عزر می خوام با حرفام اگر خاطر شما رو مکدر کردم._ خیر، شما جای پدر من هستین و این پند از حسن توجه شما بوده.مقدمات ارسال نامه به پایان رسید و گاتریا از آن ساختمان قدیمی بیرون آمد.او قدم زنان به طرف مرکز شهر براه افتاد، با سیگاری که در گوشه ی لب خود نگه داشته بود. همانطور که داشت کوچه خیابان ها و زندگی شهری را تماشا می کرد، ناگهان در میدان اصلی شهر، جمعیتی را مشاهده کرد که روبروی یک بیلبورد بزرگ ایستاده بودند. روی آن تصویری از طناب دار چاپ شده بود؛ تصویری خشن که در میان رنگ‌ های تیره‌ و کدر، حس انزجار عجیبی در نگاه تماشاگران ایجاد کرده بود.همان لحظه زیر پای گاتریا چیزی صدا کرد. گاتریا ایستاد و به پایین نگاه کرد. برگه‌ ی خبری مچاله شده‌ ای زیر کفش او افتاده بود. خم شد، آنرا برداشت و چین‌ هایش را صاف کرد. همان تصویر طناب دار روی صفحه‌ ی اول دیده میشد.گاتریا شروع کرد به خواندن:_ ارتش مخفی نخست وزیر، اینبار هم موفق شدند شخصی را دستگیر کنند که قصد داشت نقشه‌ ی راه های مخفی را به تروریست های شمالی برساند. با این کار، آنها می توانستند به داخل مرزهای این سرزمین نفوذ کنند. اگر این اتفاق می افتاد، جنگ‌ آوران نفر‌ت‌ انگیز شمالی، قادر می‌ شدند به محیط اشراف پیدا کرده و بیش از این ارتش را غافلگیر کنند. این پسر بیست و دو ساله، با وجود کشف و ضبط نقشه‌ های آنجا، در ابتدا لب به اعتراف باز نکرده بود و ادعا داشت فقط از قطار جا مانده بوده و دنبال راهی برای بازگشت به شهر بوده است؛ اما با روش های درست عدالت، او لب به اعتراف باز کرد و گفت بیش از چهل سال است که او با دشمنان خارجی همکاری داشته و خواستار اجرای عدالت شده تا بار گناهانش را در جهانی دیگر کم کند. او در نهایت، صبح امروز به طناب عدالت سپرده شد و روح او به آرامش ابدی پیوست._ اوضاع خراب تر از همیشه هست، نه؟ آخه شوکه شدین جناب.یک شهروند پیر بود. گاتریا سرش را بالا آورد:_ مثل همیشه هست، خبر اعدام، زندان، تبعید، محاکمه، دستگیری و اینطور مسائل در داخل مملکت و کشت و کشتار در خارج از کشور. خبر دیگری نیست تا به عرض شما برسانم.شهروند پرسید:_ تو بگو ببینم، نخست وزیر در مورد شمال چی میگه؟_ نوشته بزودی پیروز می شویم._ میشه؟گاتریا بلافاصله دکمه های پیراهن خود را باز کرد و جای اصابت گلوله هایی که بر روی بدنش مانده بودند، به شهروند نشان داد و گفت:_ همینقدر می دانم که یک نخست وزیر پیروز برای ما دردآور است.پیرمرد با دیدن جای زخم‌ ها زیر لب آه کشید. نگاهش چند لحظه، بر روی آن ردهای قدیمی ماند؛ ردهایی که رنگ پوست را تیره‌ تر کرده بودند و بخشی از تاریخ آن سرزمین را بطور دردناکی زنده نگه می داشتند._ آخ آخ جناب، متاسفم. نخست وزیر در این دنیا درس خود را بد پاس کرد. احتمالا شما هم علاقمندید انتقامتان زودتر گرفته شود.گاتریا دکمه های پیراهن خود را بست و زخم ها دوباره مخفی شدند. گفت:_ برای من، مسئله ی اصلی انتقام نیست. من نگران این هستم که شکست نخست وزیر، قرار است چه بخشی از دامن ما را بسوزاند._ گل گفته اید جناب. منم می ترسم از این نفرتی که در مملکت ایجاد شده، از این فروپاشی کامل اعتماد عمومی که رقم خورده، نخست وزیر بد است اما آنها بدترند. پدرم خاطرات جنگ جهانی را برایم تعریف کرده بود و می گفت آنها خیلی حرامزاده هستن.گاتریا دست گذاشت روی شانه ی آن شهروند و گفت:_ حرام زاده باشند یا پیشوای مقدس، چه فرقی می کند؟ تا جایی که من می دانم، آن حرامزاده هایی که ازشان حرف می زنید، مملکتشان را بیست بار آباد کردن. اما اینجا، از بخت بد روزگار ما، نخست وزیر ما برعکس است، مدام خودی می زند و مردمان اینجا برایش اهمیتی ندارد، دیر یا زود، هم کار دست خودش می دهد هم ما. ببینید کی گفته ام، حالا هی رو بیلبورد مردم را به سرکوب تهدید می کند.با انگشت اشاره، به سمت بیلبورد دیگری در آن سوی میدان اشاره کرد. پارچه‌ ی بزرگی که روی آن تاریخ برگزاری یک دادگاه عمومی نوشته شده بود و باد لبه‌ های آنرا تکان می‌ داد._ او که هست؟_ گویا از بازماندگان اعتراضات اخیر است.پیرمرد از گاتریا پرسید:_ شورش یا اعتراضات، کدام درست است جناب؟گاتریا حتی لحظه‌ ای درنگ نکرد:_ به نظرم در هر دو صورت، این درست ترین جمله است که بگوییم مسئولان ما عمیقا پفیوز هستن.شهروند ناگهان خنده اش گرفت. گاتریا هم از سر ادب خنده ی شهروند را با لبخند پاسخ داد.شهروند گفت:_ چرا این در و دیوارها، رسانه ها، برگه های خبری، همه جا مدام از اینطور صحبت ها می نویسن؟و از یادداشت هایی که از گاتریا باقی مانده است، در مورد محتوای بیلبورد ها اینطور نوشته شده بود:_ واقعا دیگه از چی می تونستن روی بیلبورد ها بنویسن؟ بنویسن کدام جنگل را وسیع تر کردیم؟ کدام رودخانه را خشک نکردیم؟ کدام بناهای تاریخی را از نابودی نجات دادیم؟ چه رفاهیاتی را در زندگی مردم ایجاد کردیم؟ کدام بخش اقتصاد را به نفع مردم رشد دادیم؟ بنویسن کدام اقلیت های قومی و مذهبی را ارج دادیم؟ کدام بخش منافع ملی را هزینه ی آبادی و ساخت مملکت کردیم؟ چقدر از مهاجرت را معکوس کردیم؟ چقدر بی سانسوری ایجاد کردیم؟ رسانه ها و خبرنگاری ها را آزاد گذاشتیم؟ آزادی بیان رو تقویت کردیم؟ زندانی و اعدامی و تبعیدی نداشتیم؟ از چه بنویسن، ها؟ بنویسن نشاط اجتماعی ایجاد کردیم؟ اسامی خیابان ها و کوچه ها را با اسامی مناسب پر کردیم؟ راه های ارتباطاتی رو بسط دادیم؟ از زنان حمایت کردیم؟ برابری در قوانین برای مردم ایجاد کردیم؟ برای حمایت کارگران چنین و چنان اقداماتی انجام دادیم؟ دانشسراها را مملو از علم و آزادی و انسان گرایی کردیم؟ درآمد مناسبی برای بازنشستگان ایجاد کردیم؟ قیمت هارو ثابت نگه داشتیم؟ درآمد مردم رو تقویت کردیم؟ خودروهای با کیفیت و در شان انسانی به مردم دادیم؟ قوانین مدنی رو سلیقه ای نکردیم؟ بنویسند که اوضاع پزشکی و بهداشت عمومی رو در شان جیب و شعور مردم کردیم؟ اعتیاد و بی خانمانی را ریشه کن کردیم؟ جلوی آسیب های اجتماعی رو گرفتیم؟ ثروت کشور رو خرج آبادی و زیرساخت های شهرها کردیم؟ جلوی بیکاری رو گرفتیم؟ ازدواج شهروندانمونو راحت کردیم؟ بیماران سرطانی رو حمایت کردیم؟ کمبود دارو و درمان نداشتیم؟ نظام بانکداری و اختلاس و کلاهبرداری و دزدی  نداشتیم؟ نظام معماری و شهرسازی رو در شان انسانی نگه داشتیم؟ بی امکاناتی و فقر کودکانی که در مناطق محروم بودند رو حل کردیم؟ چی بنویسند بر روی بیلبوردها؟گاتریا به آن شهروند گفت:_ معلوم است دیگر، تو هم باشی، اعترافات اجباری شهروندان رو نشون می دی و رعب و وحشت ایجاد می کنی. با یک ترس بزرگتر، ترسِ از قحطی هم فراموش می شود._ واقعا تا کی؟_ به نظرم تا وقتی خودشان را به باد دهند._ طفلکی این بچه ها، اینا چی میشن؟گاتریا به شهروند بدرود گفت و دوباره در امتداد خیابان براه افتاد. در حین ادامه ی پیاده روی، متوجه موضوع عجیبی در شهر شد. کنار پلی وسط رودخانه ی مرکزی شهر که معروف به پل عشاق بود، یک بلندگو نصب کرده بودند. سیم بلند آن، از تیر چراغ برق بالا رفته بود و صدای خشن یک مرد را در در فضای اطراف پخش کرده بود:_ حالا تمام شهر می بایست او را بشناسند. او یکی از عوامل نا آرامی های این روزها بوده که توسط دشمنان خارجی فریب خورده و به نا آرامی خیابان ها دست برده است. دادگاه علنی او در روزِ ... .ناگهان پسری نوجوان در حینی که داشت از آنجا رد می شد، به سیم بلندگو چنگ انداخت، آنرا با تمام توان کشید و پاره کرد. صدا که قطع شد، نوجوان از آنجا با سرعت گریخت.گاتریا از دیدن این صحنه خنده اش گرفت. دستش را داخل جیب پالتو کرد و به سمت خیابان اصلی براه افتاد. در فاصله‌ ای دور تر از گاتریا، صدای آژیر تعقیب بلند شد اما بخاطر جمعیت زیاد مردم، جلوی پیشروی نیروهای نظامی گرفته شده بود. گاتریا دوباره برگشت و مسیر فرار نوجوان را تماشا کرد، او کاملا محو شده بود. خیال گاتریا راحت شد و پیش از اینکه امتداد خیابان را ادامه دهد به آسمان نگاه کرد؛ نور خورشید از پشت ابرهای ضخیم رد شده بود و داشت صورت شهر را روشن می کرد.این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</category>
                <author>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 23:13:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ پرستار</title>
                <link>https://virgool.io/@MokhtarSepehriFarid/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-eqkekwchf2dx</link>
                <description>قسمت صد و بیست و یکممدیر عرشه، با همان چهره‌ ی جدی و دستانی که پشت سر خود نگه داشته بود، دوباره نگاهی به صف خدمه انداخت و با این جمله، سخنرانی خود را به پایان برد:_ این دستور ناخدا شیانا بوده، پس امیدواریم همکاری های لازم رو با سرخدمه ی جدید داشته باشید تا بتونیم نظم و بهره وری رو در کشتی تقویت کنیم.و منتظر واکنش شنونده ها شد. از پچ پچ های عصبی و حالت های در هم ریخته ای که بر روی چهره هایشان افتاده بود، معلوم شد فقط آرتین مشکلی با این تصمیم جدید ندارد؛ شاید به این خاطر که سرخدمه ی جدید، یکی از هم‌ صحبتی‌ های همیشگیِ آرتین بود، کسی که دوست داشت ساعت گران‌ قیمت و لوکس داشته باشد و بارها آرزوهایش را با او در میان گذاشته بود._ مشکلی پیش آمده دوستان؟آرتین با احتیاط دست خود را بلند کرد. آستین لباس کارش کمی پایین رفت:_ صحبت دارم، امکانش وجود دارد؟ناگهان سکوتی مطلق حاکم شد. حالا فقط صدای موتورهای عظیم کشتی شنیده می شد که از اعماق موتورخانه می آمد. برخورد هوا با باد شکن های جلوی کشتی، مدام زوزه می کشید. تمام خدمه‌ ای که در برابر مدیر عرشه ایستاده بودند، نگاه‌ پرسشگر خودشان را به جانب آرتین معطوف کردند. آرتین از این حجم توجه ناگهانی مضطرب شد، اما تصمیم نداشت سکوت کند:_ می خواستم بگم... ._ سوال خودتون رو بپرسید لطفا آرتین عزیز. من سراپا گوش هستم.آرتین از استقبال گرم مدیر کمی آرام گرفت. گفت:_ راستش در حرف های شما، شنیدم که اشاره کردین تقویت نظم و بهره وری می خواین. آیا از بهره وری و نظم موجود رضایت نداشتین؟ ما روی عرشه، خیلی با هم دوست هستیم و با هم کنار میایم و حتی بهم کمک می کنیم که کارها رو همیشه با کیفیت و به موقع و با کمک همدیگر انجام بدیم.آب دهانش را به سختی قورت داد، نگاهش را بین همکارانش چرخاند و دوباره ادامه داد:_ در سراسر این مدتی که اینجا مشغول بکار هستم، فکر می کردم همه چیز داره عالی و بی نقص پیش می ره. ببینید، اصلا منظورم درست بودن یا نادرست بودن انتخاب اون فرد برای این پست نیست، سو تفاهم‌ ایجاد نکرده باشم؛ کلا میگم چرا با خودمون صحبت نشده اگر از ما ناراضی بودن؟ یکهو یک جایگاه برامون تعریف کردن در حالی که ما فقط به همکار احتیاج داشتیم که از فشار کاری کم کنیم نه جایگاهی دیگر برای کنترل ما.ناگهان یکی از خدمه که از شدت خشم، رگ گردنش را برجسته کرده بود، با همان صدای خشن و بلند همیشگی‌ اش، آرامش آن مکالمه را شکست:_ نخیر آقا، من دقیقا مشکلم با انتخاب اونه، وگرنه کارفرماها همیشه ناراضی هستن و تا نکشنت ول ماجرا نمیشن، مثل خر از صبح تا شب واسشون جون میکنیم آخرشم میگن تقویت بهره وری، بابا با بهره وری ما این کشتی رو ساختین، بازم ناراضی؟ عجب رویی دارید بخدا.بعدی اضافه کرد:_ همه می دونن فلانی هیچی بارش نیست، پر از حاشیه هست و همیشه دو بهم زنه، دقیقا همونو گذاشتین که بهش بگیم بله چشم قربان؟تعدادی دیگر از آنها، با صراحت لهجه و چهره‌ هایی برافروخته، دنباله ی حرف او را گرفتند و به مدیر بطور شفاهی اعتراض کردند:_ اون همش از زیر کار در میره، نظم رو نمی تونه حتی بنویسه، چطوره یهو سرخدمه شده؟ حتما کاراشم باز بین ما تقسیم میشه.مدیر با حرکات تند دست در هوا تمنا کرد آرام بمانند. گفت:_ لطفا، لطفا آرام باشید.و با لحنی معنادار آرتین را خطاب کرد:_ ناخدا شیانا، چقدر زمان داره در شبانه روز آقای آرتین به نظرتون؟_ متوجه منظورتون نیستم._ به عمق نروید، در سطح بمانید لطفا. خیلی واضح پرسیدم که چقدر زمان دارن ایشان در شبانه روز؟آرتین که کمی گیج شده بود، سعی کرد پاسخ دهد:_ تقریبا همیشه شلوغ هستن ایشان._ دقیقا. ایشان مشغولیت های بزرگتری در سر دارن، اینقدر که در حقیقت، ایشان همان سوخت حرکت این کشتی گردشگری محسوب می شوند؛ و کسی که اینقدر با مسائل بزرگی سرو کار دارد، از تامین دستمزد همه ی ماها بگیرید تا تعمیرات کشتی، تبلیغات جذب گردشگر، بازار رقابتی، سر و کله زدن با قوانین و... ، به نظرتان باید می آمد و با تک تک شماها صحبت می کرد بصورت مستقیم که فلانی اینکارو کنه این کارا رو نکنه؟آرتین سر خود را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت:_ طبعا نمیشه از ایشان انتظار چنین برخوردی رو داشت.و در ادامه می خواست اضافه کند که نگرانی های دوستان هم باید شنیده شوند. اما مدیر بلافاصله، حرف او را قطع کرد، انگار که منتظر همان تایید اول بود که جمله ی بعدی را اضافه کند:_ ایشان نتایج را از بالا تماشا می کنند و برای کل سیستم تصمیم می گیرند، نه فرد به فرد. تشخیص داده شد که بهره وری کمه و بی نظمی بیداد می کنه، دستور دادن جایگاهی بنام سرخدمه تعریف بشه و یکی از بین خود شماها برای این جایگاه انتخاب بشه.یکی دیگر از میان صف با صدایی کاملا رسا و بلند گفت:_ با جایگاهی که جدیدا تعریف شده مشکل نداریم اما با انتخاب این آدم مشکل داریم، من ازش دستور نمی گیرم، گفته باشم. مرتیکه روانیه و همیشه با خودش قهره، بعد می خواد منجی نظم بشه؟ واقعا که. کاشف به عمل اومده از خیلی هامون پول گرفته که بعدا بده، اما نداده.و دوباره همهمه ها بالا گرفت؛ مدیر عرشه مجدد تلاش کرد اوضاع آرام شود:_ دوستان خواهش می کنم، ناخدا شیانا میشنوه ها._ بزار بشنوه، به قول خودت، اون که نمی دونه اینجا چه خبره، این یارو رو که نمیشناسه، یکی باید بهش بگه این آدم دوزاریه.آرتین از میان آن همه همهمه، دست خود را بلند کرد. مدیر که مستأصل به نظر می‌ رسید، دوباره اجازه داد او صحبت کند:_ بگید آقای جهانی._ بازم تاکید می کنم طرف صحبتم با شخص ایشان به عنوان سرخدمه نیست و هر کسی رو معرفی می کردید بنده دوباره همین سوالات رو می پرسیدم. البته که برخی از دوستان دقیقا به شخص ایشان اعتراض دارند. ولی من سوالم در اصل، دلیل تعریف این جایگاه بوده؛ چه لزومی داشت اصلا این جایگاه تعریف بشه؟ و برای انتخاب یک نفر برای این جایگاه، ناخدا شیانا که اینقدر سرشان شلوغ هست، از کجا متوجه شدن انتخاب چه کسی مناسب این جایگاه خواهد بود؟ چطور وقتی نمی دونیم مشکل چیه، این جایگاه می تونه بهره وری رو در ما تقویت کنه؟حرف او توسط چند نفر از حاضران، با تکان دادن سر و زمزمه‌ های کوتاه تایید شد. مدیر توضیح داد:_ به نظر شما آقای جهانی، ناخدا شیانا اگر در زندگی تصمیمات اشتباه می گرفت، امروز مالک بزرگترین کشتی گردشگری این سرزمین می شد؟ که مسافرانش همه از افراد عالی مقام و سطح بالا در قدرت و پول و جایگاه باشن؟_ خیر._ پس ایشان حتما چیزی می دانستند که صلاح دیدن جایگاه سر خدمه تعریف بشه و فردی مناسب برای این جایگاه قرار داده بشه._ نمی دونید نارضایتی ناخدا شیانا شامل چه مواردی بودن؟ تا ندونیم که نمی تونیم جلوی انجام دوباره ی آنرا بگیریم.مدیر گفت:_ سر خدمه برای همین ایجاد شد که جلوی وقوع خیلی چیزها گرفته شود.و سر را بالا برد و نگاه خود را به طبقات فوقانی کشتی قفل کرد و از همه پرسید:_ سوال دیگه ای که نیست، درسته؟یکی با لحنی قاطع و تند گفت:_ ولی من باهاش کار نمی کنم. بقیه هم مطمئنم همین نظرو دارن.ناگهان صدایی آشنا، اما سرد و برنده تر از همیشه، سکوت عمیقی را در میان همه ی حاضران ایجاد کرد. صدایی که گوشزد کرده بود:_ هر کی نظرش همینه، می تونه در ایستگاه بعدی از کشتی بره پایین.صدای ناخدا شیانا بود که ناگهان بر روی تراس شیشه‌ ای و مجلل اتاق کنترل ظاهر شده بود. او با ابهتی خاص و مخصوص خودش، بی تکرار و قدرتمند، از آن بالا به خدمه چشم دوخته بود._ این همه سر و صدا دلیلش این بوده واقعا؟از مدیر پرسیده بود._ خیر رئیس، یه جلسه ی داخلی بود که زود تموم شد._ پس برگردن سر کاراشون سریع._ به روی چشم.ناگهان همان خدمه ی معترض، با جسارتی که شاید از خشم نشأت می‌ گرفت، سرش را بالا گرفت و به ناخدا شیانا گفت:_ من باهاش کار نمی کنم. این آخرین همکاری من با این کشتیه.آرتین از شنیدن این حرف غمگین شد، با حالت چهره اش تمنا می کرد او خشم خود را کنترل کند؛ اما ناخدا شیانا بدون اینکه حالت چهره‌ اش را تغییر دهد، با خونسردی ترسناکی او را خطاب قرار داد:_ کافیه از کشتی پیاده بشی. تا ایستگاه بعدی هم فاصله ی چندانی نداریم._ اما ایستگاه بعدی که خونه نیست، یه جزیره هست وسط اقیانوس، فرسنگ ها از ساحل دور شدیم، اونجا پیاده شم که چه؟ناخدا شیانا گفت:_ کافیه قراردادتونو نگاه کنید، نوشته شده هر زمان مشکل ساز شدید، این کشتی کاملا حق دارد که هر جایی صلاح می داند شما را از کشتی پیاده کند.معترض پرسید:_ واقعا اینو نوشته؟_ بله، بند شماره ی ششصد.معترض که انگار تازه به عمق ماجرا پی برده بود، شانه‌ هایش افتاد و سر خود را پایین انداخت.ناخدا شیانا سپس به آرتین اشاره کرد و گفت:_ اسم شما چی بود؟این سوال باعث شد آرتین دست پاچه شود. قلب آرتین در سینه اش شروع کرد به تند تند تپیدن. او نمی‌ خواست دوباره به جهان مشقت‌ بار بیکاری و بی‌ پولی های سابق بازگردد. او نمی‌ خواست تجربه ی تلخ کار در دژ محکومین دوباره تکرار شود. او کشتی را، با تمام عظمت و نظم آهنینش دوست داشت، مخصوصاً اینکه ناخدا شیانا دستمزد همه را هر ماه سر وقت پرداخت می‌ کرد._ خانوم رئیس، من اینجا رو خیلی دوس دارم.ناخدا شیانا لبخند زد:_ فقط پرسیدم اسمتون چیه._ آرتین جهانی هستم و هرگز نمی خواستم با سوالاتم شمارو برنجونم._ من از حرفهای شما نرنجیدم آقای محترم، فقط کمی حیرت کردم._ حیرت؟_ بله، حیرت کردم که شما چطور وقت کردین به این چیزها فکر کنید.سپس نگاه شماتت‌ بارش را به مدیر دوخت و با لحنی گزنده گفت:_ شما مقصر هستید آقای مدیر. همهمه ها و سوالات این دوستان علائم بیکاریه آقای مدیر. وقتی به جای کار کردن، به جای پیگیری خودکار مسئولیت هایشان، به جای اینکه برای امورات کشتی دغدغه مند شده باشن، از کار می زنن و به این مسایل فکر می کنند، که چرا من یه جایگاه سرخدمه تعریف کردم، منو مجبور می کنن برای ایجاد نظم، بر خلاف میل باطنی خودم، چند نفرو تو ایستگاه بعدی از کشتی پیاده کنم، جزیره ها شب های سرد و تاریکی دارن آقای مدیر، و کلی پول برای برگشت به ساحل از پیاده شدگان خواهند گرفت. اگر این اتفاق بیفتد مقصر شما هستید.این یک تهدید ضمنی اما بسیار سنگین بود. اشک در چشمان آرتین حلقه زد. مدیر هم حال بهتری نداشت. عرق سردی بر پیشانی‌ اش نشسته بود. گفت:_ خودم رسیدگی می کنم ناخدا شیانا، دیگر تکرار نخواهد شد._ قبول می کنم و این دفعه از سر تقصیرات شماها میگذرم.سپس پیش از آنکه به داخل اتاق کنترل بازگردد، رو به مدیر عرشه گفت:_ اعلام‌ کنید روزی چهار ساعت اضافه کار اجباری شده، امید می رود دیگر کسی به حواشی نپردازد و فرصت فکر کردن به مواردی که بهشان مربوط نیست پیدا نکنند. همه با سرخدمه همکاری های لازم را داشته باشند، اگر نه، دست شما باز است با اشد مجازات تلافی کنید وگرنه، خودتان جریمه خواهید شد، تمام.با اینکه ناخدا شیانا از آنجا رفته بود، حضور او بالای تراس هنوز حس می شد. بقیه ی خدمه با چهره‌ هایی درهم و قدم‌ هایی سنگین، یکی یکی بر سر کارشان بازگشتند. آرتین با ناراحتی گام برداشت و رفت کنار هندریل فلزی عرشه که در کنارش پهنه وسیع و آبی‌ رنگ اقیانوس تا دوردست ها امتداد می یافت. با دستان لرزانش نرده را گرفت و مشغول تماشای بی‌ کرانگی آب شد. احساس می‌ کرد غرورش جریحه‌ دار شده، اما در اعماق وجودش خرسند بود که موقعیت کاری‌ اش را از دست نداده است.آرتین برگشت و به اطراف خود نگاه کرد اما دید دور او هیچ کس نیست._ اینجام، بالا.آرتین بالا را نگاه کرد. سرخدمه ی جدید، بالای سکوی راه پله ایستاده بود و داشت از آنجا، شبیه به یک انسان تسلط‌ جو ژست می گرفت._ خوبی آرتین؟_ سعی می کنم خوب باشم._ خبرا بهت رسیدن؟_ بله، تورو معرفی کردن و بابتش بهت تبریک می گم._ باورم نمی شد ارتقا پیدا کنم._ فکر کنم یک قدم به خرید ساعتی که می خواستی نزدیک تر شدی._ مهم تر اینکه از حالا قدرتمندم.آرتین سکوت کرد و کمی نگران شد. با اینحال با لحنی امیدوارانه گفت:_ قدرتی برای اصلاح عدالت، هم منجر شود به رضایت ناخدا شیانا، هم بچه ها، درست است؟_ ولی من برای کمک به کسی اینجا نایستادم.از پله‌ های فلزی با طمأنینه پایین آمد. صدای قدم‌ هایش روی پله‌ ها طنین می‌ انداخت. پشت به اقیانوس، اما کنار آرتین متوقف شد. بدون اینکه او را نگاه کند، به نقطه‌ ای نامعلوم در آسمان خیره شد و با صدایی که آرتین احساس کرد پر از کینه های فرو خورده است، گفت:_ حالا دیگه حرف، حرف منه و از فردا به این جماعت ک..ن گشاد ثابت می کنم کُت دست کیه. هنوز یادم نرفته اینا چقدر دی...ث بودن چون هیچ تحویلم‌ نمی گرفتن. از فردا همه باید منو ببینن. یادم نرفته باهام‌ چطور رفتار می کردن انگار اصلا دیده نمی شدم و بین شون حضور نداشتم. یادم نرفته تو تقسیم کار سرم غر می زدن. یادم نرفته با اخم نگام می کردن. یادم نرفته وقتی پول لازم داشتم کسی بهم قرض نمی داد. یادم نرفته اونا با هم شوخی می کردن و می خندیدن و حضورم براشون همیشه سنگین بود و حوصله ی منو هیچ نداشتن.آرتین که از این حجم کینه جا خورده بود، سعی کرد او را آرام کند:_ اما همه به نوعی درگیر هستن. هر کی داره واسه یه چیزی می جنگه، یکی قسط داره، یکی جهیزیه باید بده، یکی بچه اش رفته دانشسرا و پول شهریه هاشو باید با سختی دربیاره، یکی مریض داره و... . زندگی سخته براشون، لطفا تو سخت ترش نکن._ غلط کردن، اونا رعیت زاده هستن. باید تو سرشون بزنن.آرتین دچار یک تناقض شد. تا جایی که می‌ دانست، همه ی آنها از جمله همین نفری که اکنون با غرور مقابل او ایستاده بود، همه به یک طبقه ی اجتماعی تعلق داشتند و دردهای مشترکی کشیده بودند، اما خجالت کشید آنرا به او یادآوری کند:_ منکه نگفتم کسی مسئولیت هاشو انجام نداد بگذر ازش، می گم اذیتشون نکن الکی، اونا همینطوری کم مشکلات در زندگی ندارن._ ولی من طرف ناخدا شیانا هستم و اصلا مسئول دلسوزی برای مشکلاتی که برشمردی نیستم و هیچ وظیفه‌ ی اخلاقی‌ ای در قبال حال و هوای اونا ندارم.آرتین ادامه داد:_ اما وظیفه داری عدالت رو به نوبه ی خودت برقرار کنی، لطفا خوب باش. احساس می کنم می خوای اذیت کنی، در قالب اینکه داری منافع ناخدا شیانارو دنبال می کنی. احساس می کنم بازخورد های تو از قبل چیده شدن بدون اینکه اصلا کسی بخواد در واقعیت تخطی کند.سرخدمه نگاه سردی به آرتین انداخت و گفت:_ وقت برای این خزعبلات ندارم. باید برم لباس جدیدمو بگیرم و از فردا می دونم چیکار کنم، بله، از فردا سکوت و ترس در یک نزاع ابدی باقی می ماند و کسی که برخلاف حرف من باشد، بطور حتم باید در جزیره های دور افتاده ی این اقیانوس، در بی کسی کامل از کشتی پیاده شود.او چرخید تا برود، اما پیش از ترک آرتین، توقفی کوتاه کرد و از روی شانه آرتین را تماشا کرد و سعی کرد به گوشزد کند:_ راستی، حواسم به تو ام هست دوست مهربان من، چون قرار نیست با کسی تعارف کنم.آرتین با سکوت و تأسف عمیقی که سینه‌ اش را سنگین کرده بود، دور شدن سرخدمه را تماشا کرد. گام‌ های سرخدمه حالا متفاوت شده بود؛ محکم‌ و با اقتدار گام می زد. آرتین حس کرد او دیگر آن آدم قبلی نیست که دارد می‌ رود لباس جدیدی که برایش دوخته بودند را بپوشد. دوباره برگشت رو به اقیانوس و دلواپس و نگران، به افق بی‌ انتهای آبها چشم دوخت؛ آیا فصلی تازه و تاریک بر روی کشتی ناخدا شیانا شروع شده بود؟ این سوالی بود که پاسخی نداشت و فقط باید منتظر می‌ ماند تا زمان صحبت کند.این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</category>
                <author>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 21:30:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ پرستار</title>
                <link>https://virgool.io/@MokhtarSepehriFarid/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-kde2vesmfvnb</link>
                <description>قسمت صد و بیستمنگهبانی که جلویِ ورودی یک برج بلند ایستاده بود، به حضور راشا ظن بُرد:_ چیزیت شده جوون؟ چرا به این ساختمون زل زدی؟او حق داشت سوال بپرسد. راشا مدت زیادی بود که بی حرکت جلوی برج ایستاده بود و داشت به تابلوهای تبلیغاتی، بالای پنجره ها نگاه می کرد._ من دیگه این شهرو نمیشناسم.در صدای راشا، رگه هایی از حیرت وجود داشت._ چرا؟_ ساختمونا بلند تر از قبل شدن، انگار می خوان به آسمونا برسن.و نگهبان برج، بلافاصله تصدیق کرد:_ آسمونا نه پسر، ما فقط یه آسمون داریم.راشا از وقتی که برگشته بود، خود را بیگانه تر از همیشه می دید، بیگانه با ساختمان هایی که تازه احداث شده بودند، خیابان ها، مردم و هر آنچه زندگی‌‌ شهری را به جریان انداخته بود._ چی از همه عجیب تر شده واست پسر؟راشا به یک تابلوی تبلیغاتی بزرگ اشاره کرد و محتوای آنرا بلند خواند:_ نمایندگی خرید و فروش سهام توتون.نگهبان برج گفت:_ نکنه می خوای سهام خرید و فروش بکنی و هنوز دو دلی؟راشا شانه بالا انداخت:_ نه. برام محتویات تابلوها عجیب شدن، گناه داره معامله میشه._ خب، ارتباطش با تو چیه؟ بهتر نیست به جای این حواشی، نگران آینده و زندگیت باشی؟و با حالتی پدرانه، اضافه کرد:_ طفلک شما جوونا، اینقدر راهو گم کردین که حالا دیگه یه متر از اینارو هم نمی تونید بخرید.راشا پرسید:_ اصلا اینا کِی ساخته شدن؟و نگهبان، سوال را با سوال پاسخ داد:_ مثل اینکه خیلی وقته این طرفا نبودی. نه؟_ تازه رسیدم._ از کجا اومدی؟راشا نخواست کل حقیقت را بگوید:_ سربازی بودم.و این حرف، خاطره ای دوردست را در ذهن نگهبان برج زنده کرد و همان را شروع کرد به تعریف کردن. راشا بطور عجیبی پی برد نمی تواند در جایگاه یک شنونده ظاهر شود؛ شاید به حواس پرتی مبتلا شده بود یا از درون عمیقا غمگین بود و ذهنش مدام می پرید؛ هر چه بود اوضاع او رنج آور و دردناک شده بود._ ... و خلاصه، عمر جوونارو به هیچ و پوچ تلف می کنن. دو سال از بهترین و موثر ترین لحظات عمرمونو می گیرن، نه برای اینکه سرباز پرورش بدن، نه، همانطور که گفتم اصلا هدفشون تربیت سرباز نیست.راشا ناگهان از آن برج بلند نگاه خود را کشید و از روی کنجکاوی به صورت نگهبان خیره شد:_ هدفشون تربیت سرباز نیست؟_ نه نیست، بخدا نیست. برای پروراندن یک سرباز، باید مهارت‌ ها و ویژگی‌ های زیادی رو در فرد توسعه بدن، به نظرت می دن؟_ نمی دن؟_ صادق باش پسر، الان تو قبلت با بعدت چه فرقی کرده؟ میشه بگی؟_ خب، به ما یاد دادن صبح زود و سر ساعت بیدار بشیم، به ما یاد دادن نظم رو ... .نگهبان برج از طرز صحبت راشا به خنده افتاد:_ و اینکه تخت خوابتو مرتب کنی، جارو بزنی کف پادگانو، درسته؟و بدون اینکه توهین کرده باشد، گفت:_ پسرم تو چقدر ساده و معصومی.راشا خواست منظور خود را بهتر بیان کند:_ پیروی از دستورات و رعایت مقررات نظامی بهش می گن. اینطور نیست؟_ مطمئنی همش همینه؟ واقعا اون مسیری بود که بَبو گلابی هایی مثل من و تو رو به یه سرباز تبدیل کنه؟راشا با خودش صادق شد:_ یه طورایی حق داری. خیلی خسته کننده و تکراری بودن. ولی متوجه منظورت نشدم، چی مگه باید یاد می دادن؟نگهبان برج گفت:_ بهت تمرینات تاکتیکی یاد دادن؟ جنگ‌ افزار بلدی؟ عملیات‌ رزمی می دونی؟ فنون دفاع می دونی؟ نظم و انضباط پیدا کردی؟ روانت ورزیده شده؟ کار تیمی کردی؟ مهارت‌ های ارتباط موثر داری؟ مدیریت استرس یاد گرفتی؟ توانایی درک مفاهیم بحرانی یاد دادن؟ آمادگی جسمانی پیدا کردی؟ استقامت و سرعت عمل داری؟ تعمیر و نگهداری تجهیزات نظامی یاد گرفتی؟ شکار بلدی؟ مسیر یابی و نقشه‌ خوانی می دونی؟ مدیریت منابع و برنامه‌ریزی در بحران بهت آموزش دادن؟راشا حتی در مرزهای شمالی، برای یک جنگی واقعی هم اینقدر آموزش ندیده بود._ واقعا نه.نگهبان برج ادامه داد:_ اونا نمی خوان سرباز پرورش بدن پسر. تو هنوز شک داری؟_ پس هدفشون چی می تونه باشه؟_ سوال خوبی پرسیدی. بزار برات توضیح بدم؛ اولش اینکه بهت یاد می دن اگر تو سرت زدن سکوت کنی، چون قصد دارن خیل عظیمی از پسرهای جامعه رو به کارگر تبدیل کنن؛ و کارگرارو با مفاهیم انتزاعی مد نظرشون تحویل جامعه بدن.راشا سر خود را پایین انداخت. نگهبان برج ادامه داد:_ و دوم، اونا می خوان افراد جامعه منفعل باشن. انفعال من و تو چیزیه که اجازه می دیده جلوی چشمامون هرکاری می خوان بکنن و نترسن از عواقب کارشون، چون مجال واکنش رو از ما قبلش گرفتن.راشا همچنان ساکت ماند._ می دونی چی بدترش کرده؟راشا سر خود را به آرامی تکان داد._چی؟نگهبان برج کلاه فرم خود را برداشت و ادامه داد:_ ما جامعه ای هستیم که از درون بیداریم و از بیرون دچار انفعال شدیم. این تناقض باعث میشه ما دردمند باقی بمونیم.حرفی که نگهبان برج زده بود، به راشا احساس شدید دلتنگی می داد. ه راشا گفت:_ زیاد حرف زدم؟ متاسفم. ناراحتت کردم؟ متاسفم. ولی این یکی از حقایق حکومت نخست وزیره. تا حالا اونایی هم که منفعل نبودن، به دستورش یا اعدام شدن یا گلوله خوردن یا سرکوب شدن.راشا دوباره صورت نگهبان برج را نگاه کرد:_ حرفاتون منو یاد کسی میندازه. اونم مثل شما کتاب خوان بود.نگهبان برج گفت:_ واقعیتش اینه که من مدرک تکمیلی دارم، رشته ی منابع انسانی و مدیریت زمان خوندم. اما از روزگاری که نخست وزیر برامون درست کرده، کاری در خور تحصیلم پیدا نکردم. پس برج رو نگهبانی می دم تا بیکار و بی پول و بی عار نگردم. خیلی وقت کتاب خوندن ندارم.از دهان راشا ناگهان پرید:_ باز خوبه تو شغل داری، من چیکار کنم پس؟ احساس می کنم گم شدم.نگهبان برج سری به نشانه ی همدلی تکان داد:_ حالِت رو نه تنها درک می کنم، حتی تجربه اش کردم. می دونم که رویاها اینجا به حقیقت نمی پیوندن، حداقل برای امثال ماها، اما شاید تو راهتو پیدا کردی. اما جامعه... ._ جامعه چی؟_ یه روز باید دستای همو بگیریم و شر اینا رو از سرمون کم کنیم. این تنها راه نجاتمونه._ اما دشمن همینو می خواد. ما مملکت رو بهم بریزیم.نگهبان برج انتظار شنیدن این حرف را داشت. گفت:_ اولا که کشور بهم ریخته هست. دوما هیچ دشمنی بالاتر از دشمنی نخست وزیر با مردم این سرزمین وجود نداره._ چرا این حرفو می زنی؟_ فقر، بیکاری، تعصبات، سرکوب، تا صبح ادامه بدم واست؟راشا خواست سو تفاهم را برطرف کند:_ اما اون می گه حکام سرزمین های آزاد اجازه نمی دن ثروت وارد کشور بشه، میگه من بی تقصیرم._ معلومه که خودش رو مبرا می دونه. مجرم که نمی تونه در جایگاه وکیل مدافع ظاهر بشه._ اما اون محافظ ماست و داره تو مرزهای شمالی واسه ما می جنگه._ اون محافط ما نیست، محافظ محافظان خودشه.و بعد از کمی مکث اضافه کرد:_ و با این کار، همیشه جو جنگ رو در کشور حاکم میکنه تا ازش بابت مصرف ثروت و منافع کشور مطالبه نشه. وقتی هم انگشت اشاره می ره سمتش، میگه شهرگردان ها کارشونو خوب بلد نیستن و سرزمین های دیگه مقصر هستن که اجازه نمی دن ثروت بیاد تو، ما میگیم باشه، قبول، تو راست می گی و حتی عامل این موضوع جهت گیری و دشمن تراشی های تو نیست. حداقل بگو ثروت های داخلی چرا داره می ره بیرون؟راشا، صدای خود را بالاتر و شمرده تر کرد:_ شهرگردان ها مقصر هستن، اگر نخست وزیر نباشه دشمن از مرزهای شمالی رد میشه و میاد اینجا. یکی تو این کشور وظیفشو بخوبی انجام می ده، اونه. بعدشم، اگر اونجا خرج می کنه، برای اینه که اونجا باهاشون بجنگه نه اینجا._ خیر، اگر نخست وزیر نباشه، اگر سربازای نخست وزیر تفکراتشو دنبال نکنن، اصلا جنگی در کار نیست. جنگ برای نخست وزیر یک نعمته چون ازش می تونه اهداف داخلی خودشو دنبال کنه و مطالبه گری رو بی مورد قلمداد کنه. اونا فقط منافع خودشو دنبال می کنن.هر دوشان ناگهان از ادامه ی صحبت امتناع کردند.نگهبان برج گفت:_ اگه چیزی خواستی من اینجام پسر، روی من می تونی حساب کنی._ مرسی برادر._ خدا نگهدارت باشه فرزند.راشا از آنجا دور شد و نگهبان برج او را با چشم بدرقه کرد و برایش دست تکان داد.راشا شهر را می گشت و با حیرت قدم برمی داشت. انگار با اینجا صد پشت غریبه بود.وقتی به یکی از خیابان های اصلی شهر رسید، اینبار، به چشم اندازی که جلوی او ظاهر شده بود خیره ماند. نتوانست تماشا نکند. امتداد خیابان را با چشم تا انتها رفت و همه چیز را از زیر نظر گذراند._ مگه از تو غار اومدی بیرون، اینطوری وایمیستی به همه چی زل میزنی؟ برو کنار بزار رد شیم بابا.صدای یکی از عابرانی بود که داشت از کنار او رد میشد. کمی عصبی بود.راشا راه را برای او باز کرد و زمزمه کرد:_ اینجا عوض شده. خیلی زیاد عوض شده.عابر در چند قدمی او ایستاد، برگشت و او را نیم نگاهی کرد و گفت:_ عوضش کردن پسر. اینطوری نبود که.راشا پرسید:_ کیا عوضش کردن؟_ مگه توی همین سرزمینی زندگی نمی کنی که ما می کنیم؟ این چه سوال مضخرفیه._ آخه من اصلا اینجا نبودم._ از کجا اومدی مگه؟و اینبار راشا پنهان کاری نکرد:_ از مرزهای شمالی برگشتم.عابر جا خورد و چند گام دیگر از راشا فاصله گرفت و گفت:_ بر نگشتین، فراریتون دادن._ یعنی چی؟_ مگه فرار نکردین؟ چرا میگی برگشتیم؟_ ماموریت ما تموم شد و ما برگشتیم.عابر همانطور که داشت فاصله اش را از راشا بیشتر می کرد، مکالمه را ادامه داد:_ مطمئنی همش همین بوده؟_ شما چی فکر می کنی؟عابر ایستاد و گفت:_ ما همینقدر می دونیم که افتادن به جون رفقای نخست وزیر و همه شونو شکر خدا دارن تارومار می کنن. خیلی هاشون تا حالا شکست خوردن.راشا با قاطعیت گفت:_ جنگه دیگه، زد و خورد داره. یه روز ما می زنیم یه روز اونا.عابری دیگر که بطور تصادفی صدای آنها را شنیده بود، ایستاد و راشا را خطاب قرار داد:_ ولی اون جنگ ما نبوده، جنگی بوده که راه انداختین.راشا عصبانی شد و به عابر جدید گفت:_ ما در راه خدا جنگیدیم و به چیزی که هستیم هم افتخار می کنیم._ ولی افتخارات شماها واسه ما خرج داره، ما باید چیکار کنیم هزینه ی افتخارات شمارو نپردازیم؟عابر اول گفت:_ ولش کن اینارو مگه حرف حالیشونه.راشا صدای خود را بالا برد:_ تو که نرفتی بجنگی که شاکی هستی. هزینه رو امثال ما دادن که وسط میدون جنگ بودیم.عابر تعجب کرد:_ برعکس، هزینه رو اونایی دادن که تو خیابونا توسط ابله هایی مثل تو به قتل رسیدن. هزینه رو اونایی دادن که واسه بهشتِ بَرین شما، جوونیشونو از دست دادن و در فقر و بدبختی و تعصبات زندگی کردن. شماها اگر رفتید مرزهای شمالی، انتخاب کردید نحوه ی زندگی تونو زیست کنید، سر آرمان و ایدئولوژیتون رفتید، منتشو سر ما نزارید لطفا، ولی بدون اینکه از ما پرسیده باشید، از جیب ما برداشتید و رفتید و مارو با دنیا درگیر کردید که مثلا دنیایی پس از مرگ بسازید.راشا قبول نداشت:_ اما در امنیتش داری زندگی می کنی. اگه ما نمی رفتیم اونجا بجنگیم، اونا می اومدن اینجا می جنگیدن با ما، اون وقت هیچ وقت شهر اینطور ساخته نمی شد. فهمیدی؟عابر لبخند زد. با دست به چند تا از دختران جوانی که در حال گذر از آن دست خیابان بودند، اشاره کرد و گفت:_ نگاشون کن.راشا بلافاصله نگاه خود را از آنها برداشت._ خجالت نکش، نگاه کن._ که چه؟_ که بفهمی همین اواخر، برای اینکه اونا رو مجبور کنن با سلیقه ی خودش زندگی نکنند، دو هزار نفرشونو بدستور نخست وزیرتون قتل عام کردن. این رو بهش می گی امنیت؟_ ولی همه ی کشور ها قوانین خودشونو دارن.حالا صدای عابر بلند تر شد:_ اگه داری به قوانین کشورهای دیگه اشاره می کنی، اینو هم بگو، هر فردی در اون کشورها حق آزادی اندیشه، وجدان و مذهب داره و بخاطر موی سرشون، به قتل نرسیده؛ این قانون نیست، این مجرمیته.عابر اولی دوباره گفت:_ آقا بی خیال، حوصله داری.راشا با دست به عابر اولی اشاره کرد که یعنی ساکت بماند:_ لطفا شما دخالت نکن.بعد جواب دومی را داد:_ اصلا، اونا به خواست دشمن بیرون اومده بودن و دشمن خواسته بود کشته سازی کنه._ ولی اونایی که داشتن تو خیابون مردم رو با گلوله می زدن، ارازل و اوباش نخست وزیر بودن نه دشمن. اصلا قبول، دشمن گفت بیا بیرون، تو باید اونارو قتل عام می کردی؟ اصلا دشمن گفت بخاطر کسب آزادی بیا بیرون، تو نمی تونستی بلافاصله قانون آزادی رو براشون تصویب کنی بجای اینکه بُکُشی و آزارشون بدی؟ یه نخست وزیر که به لحاظ روانی سالمه، اعلام می کنه قانون رو اصلاح کنید و به خواست معترضین رسیدگی کنید، تمام. باید ببری بهشون تجاوز کنی و اونارو بکشی و به خانواده هاشون توهین کنی که بگی من قوی ام؟راشا دفاع کرد:_ اون نمی خواد بگه من قوی ام. ما عقلمون نمی رسه به این مسائل و نخست وزیر وظیفشه، بجای ما خوب و بد رو تشخیص بده و بگه قانون خوب چیه._ پس چرا میگه شهرگردان انتخاب کنید اگر ما بی عقلیم؟ ها؟ ببین پسر، اون نخست وزیری که داری سنگشو به سینه می زنی، اولویت‌ هاش با نیازهای واقعی ما همخوانی نداره. باز من سنی ازم گذشته و حداقل یه نیمچه خونه ساختم، تو چی؟ قیافت معلومه آه هم در بساط نداری.راشا تصدیق کرد:_ درسته، منم موافق شرایط اقتصادی نیستم، اما می دونم نخست وزیر داره قوانین خدارو اجرا می کنه و ما بخاطر اقتصاد پشت نخست وزیر نایستادیم، ما بخاطر اجرای قوانین خدا اینجا هستیم._ اما ما بخاطر زندگی اینجا هستیم نه آرمان های شما.صدای آنها به اندازه ای بلند بود که حالا کلی جمعیت دور آنها جمع شده بودند و در سکوت به آنها نگاه می کردند.دوباره از راشا پرسید:_ این &quot; ما &quot; از کجا اومده؟ از کجا می دونی این &quot;ما&quot; اکثریته؟ تو بگو ببینم، چه کسی این &quot;ما&quot; رو مسئول برپایی حکومت خدا اعلام کرده؟ اونم تو این خاک؟ پسر، شما ها مغذاتون آلودست، گفتمان با شما ها بی فایدست، تا اینجا اگر نفهمیدید، بقیه راهو هم نمی فهمید.و دیگر نایستاد. در حینی که داشت زیر لب غرولند می کرد از آنجا دور شد و حتی پشت سر خود را نگاه نکرد.همان عابر اولی، در حینی که داشت دور میشد داد زد:_ ولی درست میشه، یه روز تمام شماها و دین و آیینتون رو می ریزن دور، آخ ببینم روزی که مثل سگ داریم چوبتون می زنیم.راشا و یکی دو تا از حاضرانی که آنجا بودند از این حرفها عصبی شدند:_ چرا به مقدسات توهین کرد؟صدای همان عابر اولی آمد که همه را خطاب قرار داد:_ یهو رگ غیرتتون باد کرد؟ چرا وقتی تو همین کوچه خیابونا مردم رو می کشتن، بهت توهین نشد؟ چرا به فقر اعتراض نکردید؟یکی از رهگذران پاسخ او را داد:_ منم معترضم ولی به دین و اخلاق کاری ندارم. آخه برادر، نخست وزیر خر کیه، تو داری از خشمت به پیغمبر توهین می کنی، خدا قهرش میاد.راشا از همراهی او خرسند شد و خطاب به همان عابر اولی اضافه کرد:_ راست میگه، اصلا اگه یه بار دیگه توهین کنی باهات درگیر می شم.ناگهان همان عابر اولی با خشم برگشت که با راشا درگیر شود:_ تو یکی خفه بابا، اصلا من بنده ی ابلیسم، چون ابلیس می دونست جلوی کیا باید زانو نزنه.حاضران جلوی آنها را گرفتند که با هم گلاویز نشوند. راشا تصمیم گرفت دیگر نایستد؛ زیرا چند نفر دیگر هم داشتند در همین موضوعات با یکدیگر وارد بحث و جدل می شدند.احساس می کرد سینه اش درد می کند، کسی انگار داشت سینه ی او را از درون می سوزاند. باید خود را آرام می کرد، و چه جایی بهتر از مکان مقدس بود؟به طرف محلی آشنا براه افتاد، جایی که همیشه می نشست و با خدایش راز و نیاز می کرد.در یادداشت هایی که از راشا باقی مانده است، در مورد آنروز نوشته شده بود:_ ... ما همه فقط مردم بودیم و مسئله، یافتن مقصر نبود؛ هیچ دشمنی و کینه ای میان ما مردم وجود نداشت؛ ما همه خواسته یا ناخواسته بازیگر بودیم، بازیگرانی که یک جنگ ساختگی را نمایش می دادیم و انگشتان اشاره ی خود را به طرف یکدیگر می گرفتیم، در حالی که همه ی ما شهروند بودیم. یک سیستم از تفرقه از اول وجود داشت که تمام تلاش خود را برای جدایی ما بکار میبرد. بله، جانبداری ها توهم بوده؛ خصومت ها ساختگی و جدایی ها همه از قبل برنامه ریزی شده. افسوس که در این دوری ما از ما، هر کدام مان را به نحوی بر روی زمین انداختند، همه پر پر شده، رنجدیده و در هم شده. دارم کم کم به حرف های گاتریای بزرگ پی می برم که روزی گفته بود... .این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</category>
                <author>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2026 13:06:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>13.نقد و بررسی اعلامیه جهانی اخلاق</title>
                <link>https://virgool.io/@MokhtarSepehriFarid/13%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-qemxcdtpe7v7</link>
                <description>اعلامیه جهانی اخلاق (Global Ethic Declaration) در سال ۱۹۹۳ در پارلمان ادیان جهان تصویب شد که متن اصلی آن توسط پروفسور هانس کونگ (Hans Kung) الهی‌ دان سوئیسی، تدوین شده بود. این بیانیه، سرانجام توسط تعداد زیادی از رهبران دینی از سنت های مختلف مذهبی به امضا و تایید رسید، زیرا آنها به این نتیجه رسیده بودند که جدا از تفاوت ها، باید ارزش های مشترکشان را پیدا کنند:&quot; تمام مردم جهان، همه ی ادیان و فرهنگ‌ ها، برای آنکه بتوانند در کنار یکدیگر با صلح و تفاهم زندگی کنند، باید ارزش‌ های مشترکی را بیابند. ما باید آنها را در عمق سنت‌ های خود جستجو کنیم. باید بتوانیم آنها را به روشی جدید بیان کنیم. باید کاری کنیم تا آنها به مبنایی استوار برای اهداف و اقدامات مشترکمان تبدیل شوند. &quot;All people of the world, all religions and cultures, in order to live together in peace and understanding, need to find common values.We need to seek them in the depths of our traditions. We need to be able to express them in a new way. We need to help them become a basis for common goals and actions.و با یافتن این ارزش های مشترک، هر کداممان به نوبه ی خود، زمینه ای برای ایجاد یک اخلاق مشترک جهانی ایجاد کنیم تا گام موثری برای تثبیت صلح میان فرهنگ‌ ها و ادیان برداشته شود:&quot; همچنین اصول اخلاقی مشخص و تقریباً غیر قابل انکاری وجود دارند که در طول تاریخ بشر کشف شده‌ اند. این اصول بخش جدایی ناپذیری از میراث فرهنگی بشریت هستند. افراد بسیاری در سراسر جهان، آنها را باز شناخته‌ اند. آنها برای آینده ی بشریت اساسی هستند. ما عمیقاً باور داریم که جهانی بهتر و عادلانه‌ تر امکان‌ پذیر است. &quot;There are also certain, almost unquestionable, ethical principles which have been discovered in the course of humanity’s history. These principles are an indispensable part of the cultural heritage of humanity. They have been rediscovered by many people in all regions of the world. They are fundamental for the future of humanity. We are convinced that a better and more just world is possible.بله، پیام همه ی ادیان یکی هست و آن چیزی جز عدالت، آزادی، امنیت و کرامت نیست، البته اگر با ایدئولوژی، آنرا آلوده و عرضه اش نکرده باشند:&quot; ادیان بزرگ و سنت‌ های اخلاقی بشر در پیام اصلی خود متحد هستند. آنها خواهان عدالت و صلح، همبستگی و شفقت، پرهیز از خشونت و گذشت، حقیقت‌ گویی و عشق هستند. آنها بخش جدایی‌ ناپذیری از میراث فرهنگی بشریت هستند. بسیاری از مردم در سراسر جهان، آنها را بازشناخته‌ اند. آنها برای آینده ی بشر اساسی هستند. &quot;The great religions and ethical traditions of humanity are united in their core message.They call for justice and peace, for solidarity and compassion, for nonviolence and forgiveness, for truthfulness and love. They are an indispensable part of the cultural heritage of humanity. They have been rediscovered by many people in all regions of the world. They are fundamental for the future of humanity.و اینگونه، گامی دیگر برای جهانی انسانی‌ و عادلانه‌ در پیش گرفتند و من در سیزدهمین نقد و بررسی نوشته های معروف دنیا، اینبار به این بیانیه پرداخته ام، زیرا منم به نوبه ی خود، این سخنانشان را تصدیق می کنم که ما می توانیم زندگی را زندگی کنیم، بودن خود را ابراز کنیم و جایی بایستیم که دیگر جاه‌ طلبی‌ ها، رقابت‌ ها، ترس‌ ها و منافع عده ای قلیل، بارها و بارها یک شبکه ی پیچیده ی مجرمیت نسازد، جایی که ما می خواهیم بدون پیچیدگی، فقط زندگی کنیم و بودن خود را از یاد نبریم:&quot; ما متقاعد شده‌ ایم که بشر می‌ تواند به سطح جدیدی از آگاهی دست بیابد. ما می‌ توانیم شهامت لازم را برای رویارویی با خطراتی که ما را تهدید می‌ کنند، پیدا کنیم. ما می‌ توانیم جهانی انسانی‌ تر و عادلانه‌ تر بنا کنیم. این امید ما و یقینِ استوار ماست. &quot;We are convinced that humanity can achieve a new level of consciousness. We can find the necessary courage to face the dangers threatening us. We can build a more humane and more just world. This is our hope and our conviction.حالا برویم سراغ این بیانیه که پروفسور هانس کونگ آنرا اینقدر شاعرانه شروع کرده است:&quot; جهان در رنج است. این رنج چنان فراگیر و فوری است که ما را وادار می‌ کند نمودهای آنرا نام ببریم تا عمق این بحران به‌ روشنی شناخته شود. صلح از دسترس ما گریخته است، سیاره در حال نابودی است، همسایگان در ترس زندگی می کنند، زنان و مردان با یکدیگر بیگانه‌ اند؛ کودکان می‌ میرند! این وضع نفرت‌ انگیز است. ما این شرایط را محکوم می‌ کنیم. &quot;The world is in agony. The agony is so pervasive and urgent that we are compelled to name its manifestations so that the depth of this crisis may be clearly recognized. Peace eludes us —the planet is being destroyed—neighbors live in fear—women and men are estranged from each other—children die! This is abhorrent. We condemn these conditions.&quot; با این همه، ما انسان‌ ها از توانایی اندیشیدن، قدرت انتخاب و آزادی عمل برخورداریم. هر فرد مسئولیت دارد که نیکی را برگزیند و از بدی پرهیز کند. &quot;And yet we humans are endowed with the capacity for reflection, the ability to choose, and the freedom to act. Every individual has a responsibility to choose to do good and to avoid evil.&quot; ما تأیید می‌ کنیم که در تعالیم ادیان، مجموعه‌ ای مشترک از ارزش‌ های بنیادی یافت می‌ شود و همین ها مبنای یک اخلاق جهانی را تشکیل می‌ دهند. این اخلاق جهانی نه یک ایدئولوژی جدید است و نه ساختاری فراتر از ادیان جهان؛ و قصد جایگزین کردن یا برتری‌ جویی بر آنها را ندارد. &quot;We affirm that a common set of core values is found in the teachings of the religions, and that these form the basis of a global ethic. This is not a new ideology or superstructure for the religions of the world, nor does it seek to replace or override them.&quot; بلکه این اخلاق جهانی می‌ کوشد تا اجماعی بنیادین و حداقلی درباره ی ارزش‌ های الزام‌ آور، معیارهای تغییر ناپذیر و نگرش‌ های اخلاقی باشد. &quot;Rather, this global ethic seeks to be a minimal fundamental consensus concerning binding values, irrevocable standards, and moral attitudes.اصل انسانیتThe Principle of Humanityما باید با دیگران همانگونه رفتار کنیم که می‌ خواهیم دیگران با ما رفتار کنند. ما خود را ملزم می دانیم که با همه ی انسان‌ ها با انسانیت رفتار کنیم.We must treat others as we wish others to treat us. We make a commitment to treat all human beings humanely.چهار رهنمود برگشت ناپذیرThe Four Irrevocable Directives۱. تعهد به فرهنگ عدم خشونت و احترام به زندگی1. Commitment to a Culture of Nonviolence and Respect for Lifeهمه ی انسان‌ ها حق زندگی، امنیت و ایمنی دارند. ما سوگند یاد می‌ کنیم که برای گسترش فرهنگِ عدم خشونت تلاش کنیم. ما نباید دیگران را بکشیم، شکنجه کنیم یا به آنان آسیب برسانیم.All people have a right to life, safety, and security. We vow to strive for a culture of nonviolence. We must not kill, torture, or inflict harm on others.ما تاکید می‌ کنیم که اختلاف ها باید بدون خشونت حل‌ و فصل شوند. ما به ویژه تجاوز، سو استفاده از قدرت و مسابقه ی تسلیحاتی را محکوم می‌ کنیم.We urge that disputes be resolved without violence. We particularly denounce aggression, abuse of power, and the arms race.۲. تعهد به فرهنگ همبستگی و نظم اقتصادیِ عادلانه2. Commitment to a Culture of Solidarity and a Just Economic Orderما باید برای دستیابی به شرایطِ اقتصادی عادلانه و منصفانه تلاش کنیم. حرص و پیگیریِ مهارنشده ی سود، ویرانگر است.We must strive for just and fair economic conditions. Greed and the unchecked pursuit of profit are destructive.ما فقر، گرسنگی و بی‌ عدالتی اقتصادی را محکوم می‌ کنیم.We condemn poverty, hunger, and economic injustice.ما خواستار مسئولیت‌ پذیری در استفاده از منابع و توزیع عادلانه ی ثروت هستیم.We call for responsibility in the use of resources and for an equitable distribution of wealth.۳. تعهد به فرهنگ مدارا و زندگیِ مبتنی بر راستگویی3. Commitment to a Culture of Tolerance and a Life of Truthfulnessما باید صداقت و راستگویی را پرورش دهیم.We must cultivate honesty and truthfulness.ما فریب، تقلب و ریاکاری را رد می‌ کنیم.We reject deception, fraud, and hypocrisy.ما متعهد می‌ شویم که به تنوع فرهنگی احترام بگذاریم و آنرا گرامی بداریم.We commit to respect and celebrate cultural diversity.ما بر گفتگویِ آزاد، درک متقابل و حل مسالمت‌ آمیز اختلاف‌ ها تأکید می‌ کنیم.We urge open dialogue, mutual understanding, and peaceful conflict resolution.۴. پایبندی بر فرهنگِ حقوق برابر و مشارکت مردان و زنان4. Commitment to a Culture of Equal Rights and Partnership Between Men and Womenما کرامت و حقوق برابر زنان و مردان را تاکید می‌ کنیم.We affirm the equal dignity and rights of women and men.ما همه ی اشکال تبعیض و سلطه مبتنی بر جنسیت را رد می‌ کنیم.We reject all forms of discrimination and domination based on gender.ما مشارکت، همکاری و مسئولیت مشترک زنان و مردان را در خانواده و جامعه ترویج می‌ کنیم.We promote partnership, cooperation, and shared responsibility in family and society.نتیجه‌گیریConclusionما این بیانیه را با احساسِ عمیق مسئولیت نسبت به رفاه و بهزیستی همه ی حیات اعلام می‌ کنیم. ما از همه افراد و جوامع، دینی یا غیردینی، دعوت می‌ کنیم که این ارزش‌ ها را به عنوان بنیانی برای یک جامعه ی جهانیِ صلح‌ آمیز، عادلانه و پایدار بپذیرند. تنها با عمل کردن بر اساس یک اخلاق مشترک است که می‌ توانیم آینده ای درخورِ انسانیت را تضمین کنیم.We make this declaration with a deep sense of responsibility for the well-being of all life. We invite all individuals and communities —religious or otherwise— to embrace these values as a foundation for a peaceful, just, and sustainable global community. Only by acting according to a shared ethic can we ensure a future worthy of humanity.به امید فرا رسیدن روزهایی سرشار از آزادی، صلح و کرامت انسانی. امیدوارم از خواندن این نقد و بررسی لذت برده باشید.پایان</description>
                <category>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</category>
                <author>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 23:13:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>12. نقد و بررسی اعلامیه جهانی حقوق بشر</title>
                <link>https://virgool.io/@MokhtarSepehriFarid/12-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-gao9wthkdhka</link>
                <description>در سری نقد و بررسی نوشته های معروف دنیا، این بار سری زدم به اعلامیه جهانی حقوق بشر که دارای سی ماده است و در سال 1948 توسط مجمع عمومی سازمان ملل متحد به نگارش درآمده است. در این اعلامیه، در مورد آزادی زنان، حق زندگی، آزادی، امنیت فردی، برابری در برابر قانون، آزادی بیان، آزادی اندیشه، آزادی مذهب، آزادی دسترسی به اطلاعات و ارتباطات، آزادی تجمع، آزادی رفت‌ و آمد، حق تابعیت، حق ازدواج و تشکیل خانواده، حق مالکیت، حق کار، حق دستمزد عادلانه، حق آموزش در جهت کرامت انسانی، حق مشارکت در حکومت، حق برخورداری از عدالت، حق حفظ حریم خصوصی، حق برخورداری از تأمین اجتماعی و... و بطور کلی انسانیت و کرامت مورد توجه قرار گرفته است.لذا، سعی کرده ام در ترجمه، حق مطلب را ادا کنم و حدالامکان، سی بند را بطور کامل و در وفاداری به متن اصلی ترجمه کنم.بدون فوت وقت این سی بند را در ادامه میاورم:Article 1همه ی انسان‌ ها آزاد و برابر در کرامت و حقوق زاده می‌ شوند. آنان از خرد و وجدان برخوردارند و باید با یکدیگر با روحیه ی برادری رفتار کنند.All human beings are born free and equal in dignity and rights. They are endowed with reason and conscience and should act towards one another in a spirit of brotherhood.Article 2هر فردی بدون هیچگونه تمایزی از هر قبیل، مانند نژاد، رنگ، جنسیت، زبان، مذهب، عقیده ی سیاسی یا هر عقیده ی دیگر، خاستگاه ملی یا اجتماعی، دارایی، تولد یا هر وضعیت دیگر، حق دارد از تمامی حقوق و آزادی‌ های مندرج در این اعلامیه برخوردار شود. علاوه بر این، هیچگونه تمایزی نباید بر اساس وضعیت سیاسی، حقوقی یا بین‌ المللی کشور یا سرزمینی که فرد به آن تعلق دارد صورت پذیرد؛ خواه آن کشور یا سرزمین مستقل باشد، یا تحت قیمومت، یا غیرخودگردان، یا مشمول هرگونه محدودیت دیگری در حاکمیت.Everyone is entitled to all the rights and freedoms set forth in this Declaration, without distinction of any kind, such as race, colour, sex, language, religion, political or other opinion, national or social origin, property, birth or other status. Furthermore, no distinction shall be made on the basis of the political, jurisdictional or international status of the country or territory to which a person belongs, whether it be independent, trust, non-self-governing or under any other limitation of sovereignty.Article 3هر فردی حق زندگی، آزادی و امنیت شخصی دارد.Everyone has the right to life, liberty and security of person.Article 4هیچکس نباید در بردگی یا بندگی نگاه داشته شود؛ برده‌ داری و دادوستد بردگان، در هر شکل آن، ممنوع است.No one shall be held in slavery or servitude; slavery and the slave trade shall be prohibited in all their forms.Article 5هیچکس نباید در معرض شکنجه یا رفتار یا مجازات بی‌ رحمانه، غیرانسانی یا تحقیر آمیز قرار بگیرد.No one shall be subjected to torture or to cruel, inhuman or degrading treatment or punishment.Article 6هر فردی حق دارد در همه‌ جا به‌ عنوان شخصی دارای شخصیت حقوقی در برابر قانون به رسمیت شناخته شود.Everyone has the right to recognition everywhere as a person before the law.Article 7همه در برابر قانون مساوی هستند و بدون هیچ تبعیضی مستحق حمایت یکسان از قانون هستند. همه حق دارند در برابر هرگونه تبعیضی که ناقض این اعلامیه باشد و در برابر هرگونه تحریک به چنین تبعیضی، از حمایت یکسان برخوردار شوند.All are equal before the law and are entitled without any discrimination to equal protection of the law. All are entitled to equal protection against any discrimination in violation of this Declaration and against any incitement to such discrimination.Article 8هر فردی حق دارد در برابر اعمالی که حقوق بنیادین اعطا شده به او به موجب قانون اساسی یا قانون را نقض می‌ کنند، از دادگاه‌ های صالح ملی درخواست دادخواهی مؤثر داشته باشد.Everyone has the right to an effective remedy by the competent national tribunals for acts violating the fundamental rights granted him by the constitution or by law.Article 9هیچکس را نمی‌ توان در معرض دستگیری، بازداشت یا تبعید خودسرانه قرار داد.No one shall be subjected to arbitrary arrest, detention or exile.Article 10هر فردی حق دارد، با رعایت برابری کامل، از رسیدگی عادلانه و علنی توسط دادگاهی مستقل و بی‌ طرف برخوردار شود؛ چه در تعیین حقوق و تعهدات او و چه در رسیدگی به هرگونه اتهام کیفری علیه او.Everyone is entitled in full equality to a fair and public hearing by an independent and impartial tribunal, in the determination of his rights and obligations and of any criminal charge against him.Article 11۱) هر فردی که به ارتکاب جرم کیفری متهم شده باشد، حق دارد بیگناه محسوب شود تا زمانی که در یک دادگاه علنی و با برخورداری از تمامی تضمین‌ های لازم برای دفاع از خود، گناهکار بودن او طبق قانون ثابت شود.۲) هیچکس را نمی‌ توان به سبب فعل یا ترک فعلی که در زمان ارتکاب، طبق حقوق ملی یا بین‌ المللی جرم کیفری محسوب نمی‌ شود، مجرم شناخت. همچنین مجازاتی سنگین‌ تر از آنچه در زمان ارتکاب جرم قابل اعمال بوده است، نباید بر او تحمیل شود‌.(1) Everyone charged with a penal offence has the right to be presumed innocent until proved guilty according to law in a public trial at which he has had all the guarantees necessary for his defence.(2) No one shall be held guilty of any penal offence on account of any act or omission which did not constitute a penal offence, under national or international law, at the time when it was committed. Nor shall a heavier penalty be imposed than the one that was applicable at the time the penal offence was committed.Article 12هیچکس نباید در معرض مداخله ی خودسرانه در حریم خصوصی، خانواده، خانه یا مکاتبات خود قرار بگیرد یا به شرافت و آبروی او حمله شود. هر فردی حق دارد در برابر چنین مداخلات یا تعرضاتی از حمایت قانون برخوردار باشد.No one shall be subjected to arbitrary interference with his privacy, family, home or correspondence, nor to attacks upon his honour and reputation. Everyone has the right to the protection of the law against such interference or attacks.Article 13۱) هر فردی حق آزادی رفت‌ و آمد و اقامت در درون مرزهای هر کشور را دارد.  ۲) هر فردی حق دارد هر کشوری، از جمله کشور خود را ترک کند و نیز حق دارد به کشور خود بازگردد.(1) Everyone has the right to freedom of movement and residence within the borders of each state.(2) Everyone has the right to leave any country, including his own, and to return to his country.Article 14۱) هر فردی حق دارد در برابر تعقیب یا آزار، در کشورهای دیگر پناه بجوید و از پناهندگی برخوردار شود.۲) در مورد تعقیب‌ هایی که واقعاً ناشی از جرایم غیرسیاسی یا از اعمالی برخلاف اهداف و اصول سازمان ملل متحد باشد، نمی‌ توان به این حق استناد کرد.(1) Everyone has the right to seek and to enjoy in other countries asylum from persecution.(2) This right may not be invoked in the case of prosecutions genuinely arising from non-political crimes or from acts contrary to the purposes and principles of the United Nations.Article 15۱) هر فردی حق دارد که دارای تابعیت باشد.۲) هیچکس را نمی توان بطور خودسرانه از تابعیتش محروم کرد یا حق تغییر تابعیت را از او سلب نمود.(1) Everyone has the right to a nationality.(2) No one shall be arbitrarily deprived of his nationality nor denied the right to change his nationality.Article 16۱) مردان و زنان بالغ، بدون هیچگونه محدودیتی به دلیل نژاد، ملیت یا دین، حق دارند ازدواج کنند و خانواده‌ تشکیل دهند. آنها در ازدواج، در طول زندگی زناشویی و هنگام انحلال آن، از حقوق برابر برخوردارند.۲) ازدواج تنها با رضایت آزادانه و کامل طرفین ازدواج منعقد می‌ شود.۳) خانواده واحد طبیعی و بنیادین جامعه است و مستحق حمایت جامعه و دولت است.(1) Men and women of full age, without any limitation due to race, nationality or religion, have the right to marry and to found a family. They are entitled to equal rights as to marriage, during marriage and at its dissolution.(2) Marriage shall be entered into only with the free and full consent of the intending spouses.(3) The family is the natural and fundamental group unit of society and is entitled to protection by society and the State.Article 17۱) هر فرد حق دارد به تنهایی یا بطور جمعی صاحب مالکیت باشد.۲) هیچ‌ کس را نمی‌ توان بطور خودسرانه از مالکیت اموالش محروم کرد.(1) Everyone has the right to own property alone as well as in association with others.(2) No one shall be arbitrarily deprived of his property.Article 18هر فردی حق آزادی اندیشه، وجدان و مذهب دارد. این حق شامل آزادی تغییر مذهب یا باور و نیز آزادی ابراز مذهب یا باور خویش است، خواه به‌ تنهایی یا بصورت جمعی، و در عرصه عمومی یا خصوصی، از طریق آموزش، اجرای مناسک، نیایش و رعایت آیین‌ های دینی است.Everyone has the right to freedom of thought, conscience and religion; this right includes freedom to change his religion or belief, and freedom, either alone or in community with others and in public or private, to manifest his religion or belief in teaching, practice, worship and observance.Article 19هر فرد حق آزادی عقیده و بیان دارد؛ این حق شامل آزادی داشتن عقاید بدون مزاحمت، و آزادی جست‌ و جو، دریافت و انتشار اطلاعات و اندیشه ها از طریق هر رسانه ‌ای و بدون درنظرگرفتن مرزها می‌ شود.Everyone has the right to freedom of opinion and expression; this right includes freedom to hold opinions without interference and to seek, receive and impart information and ideas through any media and regardless of frontiers.Article 20۱) هر فرد حق دارد از آزادی اجتماع و انجمن‌ های مسالمت‌ آمیز برخوردار باشد.۲) هیچکس را نمی‌ توان به عضویت در هیچ تشکلی مجبور کرد.(1) Everyone has the right to freedom of peaceful assembly and association.(2) No one may be compelled to belong to an association.Article 21۱) هر فرد حق دارد در اداره امور کشور خود، مستقیماً یا از طریق نمایندگانی که آزادانه برگزیده شده‌ اند، مشارکت کند.۲) هر فرد حق دارد بطور برابر به خدمات عمومی در کشور خود دسترسی داشته باشد.۳) اراده مردم باید اساس مشروعیت و حق اعمال قدرت حکومت باشد؛ این اراده باید از طریق انتخابات ادواری و واقعی که بر پایه حق رأی همگانی و برابر برگزار می‌ شود و با رأی مخفی یا شیوه‌ های معادل رأی‌ گیری آزاد انجام می‌ گیرد، ابراز شود.(1) Everyone has the right to take part in the government of his country, directly or through freely chosen representatives.(2) Everyone has the right of equal access to public service in his country.(3) The will of the people shall be the basis of the authority of government; this will shall be expressed in periodic and genuine elections which shall be by universal and equal suffrage and shall be held by secret vote or by equivalent free voting procedures.Article 22هر فردی، به‌ عنوان عضوی از جامعه، حق برخورداری از تأمین اجتماعی را دارد و مستحق تحقق حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ضروری برای کرامت انسانی و رشد آزاد شخصیت خویش است؛ این تحقق باید از طریق تلاش ملی و همکاری بین‌المللی و متناسب با سازمان و منابع هر دولت صورت بگیرد.Everyone, as a member of society, has the right to social security and is entitled to realization, through national effort and international co-operation and in accordance with the organization and resources of each State, of the economic, social and cultural rights indispensable for his dignity and the free development of his personality.Article 23۱) هر فرد حق کار، حق انتخاب آزادانه شغل، حق برخورداری از شرایط عادلانه و مطلوب کاری و حق حمایت در برابر بیکاری را دارد.۲) هر فرد، بدون هیچ‌ گونه تبعیض، حق دارد در برابر کار مساوی، مزد مساوی دریافت کند.۳) هر فردی که کار می‌ کند حق دارد دستمزدی عادلانه و مناسب دریافت کند که برای او و خانواده‌ اش زندگی‌ ای درخور شأن و کرامت انسانی فراهم آورد و در صورت لزوم با دیگر شیوه‌ های حمایت اجتماعی تکمیل شود.۴) هر فرد حق دارد برای حمایت از منافع خود اتحادیه‌ های صنفی (کارگری) تشکیل دهد یا به آنها بپیوندد.(1) Everyone has the right to work, to free choice of employment, to just and favourable conditions of work and to protection against unemployment.(2) Everyone, without any discrimination, has the right to equal pay for equal work.(3) Everyone who works has the right to just and favourable remuneration ensuring for himself and his family an existence worthy of human dignity, and supplemented, if necessary, by other means of social protection.(4) Everyone has the right to form and to join trade unions for the protection of his interests.Article 24هر فرد حق برخورداری از استراحت و فراغت را دارد، از جمله محدودیت معقول در ساعات کار و بهره‌مندی از مرخصی‌ های دوره‌ ای با دریافت حقوق.Everyone has the right to rest and leisure, including reasonable limitation of working hours and periodic holidays with pay.Article 25۱) هر فرد حق دارد از سطح زندگی مناسبی برای تأمین سلامت و رفاه خود و خانواده‌ اش برخوردار باشد؛ از جمله خوراک، پوشاک، مسکن، مراقبت‌ های پزشکی و خدمات اجتماعی لازم. همچنین، هر فرد حق دارد در صورت بیکاری، بیماری، ناتوانی، بیوه گی، پیری یا هر وضعیت دیگری که موجب فقدان معاش شود و خارج از کنترل او باشد، از تأمین و امنیت لازم برخوردار گردد.۲) مادران و کودکان مستحق حمایت و مراقبت ویژه‌ هستند. همه ی کودکان، چه در چارچوب ازدواج و چه خارج از آن متولد شده باشند، باید از حمایت اجتماعی برابر برخوردار شوند.(1) Everyone has the right to a standard of living adequate for the health and well-being of himself and of his family, including food, clothing, housing and medical care and necessary social services, and the right to security in the event of unemployment, sickness, disability, widowhood, old age or other lack of livelihood in circumstances beyond his control.(2) Motherhood and childhood are entitled to special care and assistance. All children, whether born in or out of wedlock, shall enjoy the same social protection.Article 26۱) هر فرد حق برخورداری از آموزش را دارد. آموزش باید دستکم در مراحل ابتدایی و پایه رایگان باشد. آموزش ابتدایی باید اجباری باشد. آموزش فنی و حرفه‌ ای باید بطور عمومی در دسترس قرار بگیرد و تحصیلات عالی باید با شرایط مساوی برای همه و بر اساس شایستگی در دسترس باشد.۲) آموزش باید در جهت رشد کامل شخصیت انسانی و تقویت احترام به حقوق بشر و آزادی‌ های بنیادین باشد. آموزش باید به گسترش تفاهم، مدارا و دوستی میان همه ملت‌ ها و گروه‌ های نژادی یا مذهبی کمک کند و فعالیت‌ های سازمان ملل متحد را برای حفظ صلح پیش ببرد.۳) والدین در انتخاب نوع آموزشی که باید به فرزندانشان داده شود حق تقدم دارند.(1) Everyone has the right to education. Education shall be free, at least in the elementary and fundamental stages. Elementary education shall be compulsory. Technical and professional education shall be made generally available and higher education shall be equally accessible to all on the basis of merit.(2) Education shall be directed to the full development of the human personality and to the strengthening of respect for human rights and fundamental freedoms. It shall promote understanding, tolerance and friendship among all nations, racial or religious groups, and shall further the activities of the United Nations for the maintenance of peace.(3) Parents have a prior right to choose the kind of education that shall be given to their children.Article 27۱) هر فرد حق دارد آزادانه در زندگی فرهنگی جامعه مشارکت کند، از هنرها بهره مند شود و در پیشرفت علمی و منافع حاصل از آن سهیم گردد.۲) هر فرد حق دارد از منافع معنوی و مادی ناشی از هر اثر علمی، ادبی یا هنری که پدید آورنده ی آن است، مورد حمایت قرار گیرد.(1) Everyone has the right freely to participate in the cultural life of the community, to enjoy the arts and to share in scientific advancement and its benefits.(2) Everyone has the right to the protection of the moral and material interests resulting from any scientific, literary or artistic production of which he is the author.Article 28هر انسانی حق دارد از نظم اجتماعی و بین‌ المللی برخوردار باشد که در آن حقوق و آزادی‌ های مطرح شده در این اعلامیه بتواند به تمامی تحقق یابد.Everyone is entitled to a social and international order in which the rights and freedoms set forth in this Declaration can be fully realized.Article 29۱. هر فردی در برابر جامعه‌ ای که تنها در آن رشد آزاد و کامل شخصیت او ممکن می شود، مسئولیت هایی دارد.۲. در بهره‌ مندی از حقوق و آزادی‌ های خویش، هر فرد تنها مشمول محدودیت‌ هایی خواهد بود که به وسیله ی قانون مقرر شده است و صرفاً برای تضمین احترام و شناسایی حقوق و آزادی‌ های دیگران و نیز تأمین معیارهای عادلانه اخلاق، نظم عمومی و رفاه همگانی در یک جامعه دموکراتیک وضع شده‌ اند.۳) هیچ یک از این حقوق و آزادی ها نباید به شیوه‌ ای اعمال شود که با اهداف و اصول سازمان ملل متحد در تضاد باشد.(1) Everyone has duties to the community in which alone the free and full development of his personality is possible.(2) In the exercise of his rights and freedoms, everyone shall be subject only to such limitations as are determined by law solely for the purpose of securing due recognition and respect for the rights and freedoms of others and of meeting the just requirements of morality, public order and the general welfare in a democratic society.(3) These rights and freedoms may in no case be exercised contrary to the purposes and principles of the United Nations.Article 30هیچ یک از مفاد این اعلامیه نباید به‌ گونه‌ ای تفسیر شود که برای هیچ دولت، گروه یا شخصی، حقی برای انجام هر فعالیت یا اقدامی که هدف آن نابودی حقوق و آزادی‌ های بیان‌ شده در این سند باشد، ایجاد کند.Nothing in this Declaration may be interpreted as implying for any State, group or person any right to engage in any activity or to perform any act aimed at the destruction of any of the rights and freedoms set forth herein.</description>
                <category>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</category>
                <author>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2026 11:47:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ پرستار</title>
                <link>https://virgool.io/@MokhtarSepehriFarid/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-eocctgheoppk-eocctgheoppk</link>
                <description>قسمت صد و نوزدهمیکی از پرستار ها، عصر هنگام با لحنی معمولی گفته بود:_ امشب آخرین شبی هست که اینجایی.بدن او التیام پیدا کرده بود، بخیه ها کشیده شده بودند و گچ بندِ دست شکسته اش را باز کرده بودند، اما برای رها &quot;آخرین شب&quot; معنای دیگری داشت.وقتی اتاق در تاریکی فرو رفت، رها هنوز داشت به سقف اتاق نگاه می کرد. چراغ راهرو از زیر در، نوار باریکی از نور سالن را بر روی کف اتاق انداخته بود. صدای چرخ دستی پرستاران گاه به گاه شنیده می شد و بعد محو می شد و سکوت دوباره تمام اتاق را پر می کرد.رها به محض اینکه تیغ جراحی را برداشت، دستگیره ی در چرخید. دکتر داخل آمد و رها با دیدن او غافلگیر و عصبی شد.دکتر همانطور که به چهار چوب در تکیه داده بود، کلید روشنایی را زد و با لبخند گفت:_ انتظار دیدنمو نداشتی این وقت شب، نه؟رها لبخند نزد. آرام گفت:_ اجازه بده پایان زندگیم رو انتخاب کنم.و این صدای آرام، بخاطر خونسردی نبود. آخرین رگه های امید را در خودش جای داشت._ کسی پایان رو انتخاب نمی کنه رها._ من می کنم.تیغ را بالا برد و به مچ دست دیگرش نزدیک کرد._ مرگ خودش میاد، عجله داری؟_ تو از من چی می دونی دکتر؟رها انگار تصمیم خود را گرفته بود. لبه ی تیز تیغ را بر روی شاه رگ مچ دستش نشاند و فشار داد؛ البته برای اجرای تصمیمش هنوز دل دل می کرد. دکتر همانطور نایستاد. جلو آمد و دست خود را بر روی دست رها گذاشت و اجازه نداد تیغ حرکت کند._ حق با توعه، نمی دونم با چه مسیری به اینجا رسیدی.رها با عصبانیت فریاد زد:_ چرا ولم نمی کنی به حال خودم بمیرم؟دکتر خونسرد و صمیمی بود. آرام گفت:_ چون به انسانیت سوگند خورده ام.و ادامه داد:_ و آخرین بار بهت قول داده بودم که در کنارت بمانم. یادت که نرفته؟اشک رها درآمد و دستی که تیغ را نگه داشته بود شل شد._ تو قرار بود بانوی پیر را ملاقات کنی. ملاقاتش کردی؟و از حرکات صورت رها، دکتر فهمید بله، او برای ملاقات با بانوی پیر تلاش خودش را کرده است.رها گفت:_ کلمه ای وجود دارد بنام النحیط، به معنای گریه ای که ظاهر نمی شود اما در سینه جریان دارد.اتاق ساکت شد. دکتر تیغ را از دست رها برداشت و آنرا به سطح آشغال پرتاب کرد. فلز به سطل زباله خورد و صدای کوتاه و تلخی در گوش رها پیچید. سپس روی صندلی کنار تخت رها نشست و ادامه داد:_ وقتی هنوز در ادامه ی جریان زندگی هستیم، چرا فکر میکنیم پایانی بهتر از آن هم وجود دارد؟ با وجود آنکه می دانیم زندگی تا ابد ادامه نخواهد داشت. گاهی در زندگی، به روزگاری برمیخوریم که بعد ها با نام گذر دشوار از آنها یاد می کنیم، روزهایی که احساس تنهایی می کنیم، روزهایی که انگار هیچ‌ کس صدایمان را نمی شنود. روزهایی که فقط باید ازشان عبور کنیم. اینکه گذرِ دشوارِ زندگی، مرهونِ سبک زندگی ما بوده یا جبر دنیا و اتفاقات، در واقع منظور اصلی حرف من نیست؛ اما این را خوب می‌ دانم که اگر موفق بشیم درک خودمون رو نسبت به خودمون بالا ببریم، تجربه ای خارق العاده خواهیم داشت؛ آنگاه به جای اینکه فقط زندگی رو ادامه بدیم، می تونیم اونو عمیقا احساس کنیم.رها آهسته پرسید:_ چطوری عمیقا احساسش کنم؟و صورت دکتر را کامل نگاه کرد؛ می خواست بیشتر بشنود. دکتر لبخند کمرنگی زد و ادامه داد:_ حالت های مختلف وجودت رو باید به خاطر بسپاری تا بتونی زندگی رو احساس کنی. اصلا بگو، تو هیچ وقت کنار ساحل بستنی خورده ای؟ کنار آتشی که خودت روشن کردی، در دشت یا طبیعت، زیر دار و درختان، برای خودت چای درست کرده ای؟ به صدای وزش باد گوش سپرده ای؟ هیچ وقت به صدای شب گوش کرده ای؟ هیچ وقت به یک سمفونی موسیقی رفته ای؟ هیچ وقت در کنار رودخانه، پاهایت را در آب سرد و جاری فرو برده ای؟ هیچ وقت تنهایی سفر کرده ای؟ تو هیچ وقت عکس از سفرهایت گرفته ای؟ آیا حیوانات رو نوازش داده ای؟ به آسمان بالای سرت نگاه کرده ای وقتی که ابرها در حرکت بوده اند؟ آیا بلند بلند آواز خوانده ای؟ هیچ وقت جاده را پیاده روی کرده ای؟ هیچ وقت بدون چتر زیر باران خیس شده ای؟ بوی کاهگل و کلبه های چوبی به مشامت رسیده؟ هیچ وقت وسط پیاده رو دراز کشیده ای در حالی که نگاه عابران را بی اهمیت تلقی کنی؟ تو برای کسی کتاب خوانده ای که خوابش بگیرد؟ تو اصلا جهانو کاوش کرده ای؟ فرهنگ های جدید رو زندگی کرده ای؟ انرژی های مختلف معنوی رو امتحان کرده ای؟ ها؟ سرت رو از سقف ماشین بیرون برده ای و با صدای بلند جیغ کشیده ای؟رها چه حرفی برای گفتن داشت؟ سکوت میان شان شکل گرفت، سکوتی که دکتر مفهوم دقیق آنرا می دانست. دکتر دست برد به موهای رها و آنرا نوازش داد و دسته مویی که روی پیشانی اش بود، کنار زد._ می دونی زیباترین چیزی که می تونست خدا ایجاد کنه، همین موی شماها بوده؟رها با چشمانی خیس خندید._ واقعا؟_ تو خیلی خشکل می گی واقعا._ واسه همینه که شیاطین رو می لرزونه؟_ آره، بترکه چشم اونایی که نمی تونن زیبایی رو ببینن. به کوری چشم اونا هم که شده، باید زندگی کنی و صدای خنده هاتو بلند بلند به گوششون برسونی و با این موهای بافته و بلند شهر رو زیبا کنی.خنده های رها عمیق تر شد._ ذوق مرگ نشی دختر.هر دوشان هم زمان خندیدند. برای چند لحظه، اتاق دیگر شبیه اتاق بیمارستان ها نبود.دکتر گفت:_ خب، بگو ببینم، ملاقات تو با بانوی پیر چطور پیش رفته بود؟اولین بار، وقتی از او پرسیدم چرا تا این حد پریشانی، گفت:_ از این همه زحمت، از این همه تحمل درد، رنج و حسرت چه سودی می برند؟پرسیدم:_ چه چیز تو را تا این حد پریشان کرده؟به سقف اتاق نگاه کرد و گفت:_ از اینکه دیدم قطار دوباره در جای اول ایستاده بود.و شروع کرد به بدوبیراه گفتن به همه چیز و مکالمه ی ما دیگر ادامه پیدا نکرد.این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</category>
                <author>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 23:13:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ پرستار</title>
                <link>https://virgool.io/@MokhtarSepehriFarid/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-tdfely2oyxv8</link>
                <description>قسمت صد و هجدهمآرتین داخل سالن تشریفات، کنار درب ورودی ایستاده بود. هر چند لحظه یکبار، لت ها به آرامی از هم باز می شدند و میهمانها با آرامش و متانت خاص خودشان داخل می آمدند._ ما با اونا خیلی فرق داریم.در صدایش رگه هایی از اندوه وجود داشت. آرتین از او پرسید:_ دوست داشتی جای اونا بودی؟شنونده حیرت کرد:_ انتظار داشتی نه بگم؟آرتین ادامه داد:_ فقط سوال پرسیدم._ آرتین این چه سوالیه واقعا؟ از بچگی این مضخرفاتو کردن تو گوشمون که علم بهتر است یا ثروت. پولدارا فلان و بهمان هستن. اینم نتیجش.آرتین سر خود را تکان داد و میهمان ها را با چشم کنترل کرد. همه سرگرم و مشغول پذیرایی از خودشان بودند. هر کس هر چه می خواست از روی میز برمی داشت و ظرف خود را پر می کرد. میز های مخصوص خوراکی، بزرگ و وسیع بودند و بر روی شان انواع و اقسام دسر، کیک، میوه های قطعه قطعه شده، گوشت و کلی خوردنی و نوشیدنی های متنوع چیده شده بودند._ خب، داشتی می گفتی.همکارش آرام به ساعت مچی یکی از میهمان ها اشاره کرد و ادامه داد:_ اون ساعت توی دستش از کل دستمزد یک سال من هم بیشتره، اگر بی وقفه روزی دوازده ساعت کار کنم و هیچی خرج نکنم و قیمت ها ثابت بمونن، بازم نمی تونم یکی ازش داشته باشم.آرتین از لحن او خنده اش گرفت. خاطر نشان کرد:_ من اصلا آرزوی داشتن اون ساعتو ندارم و نداشتم تا حالا._ چون تو اصلا تجربه ی این شکل از زندگی رو نداشتی._ دنبالشم نبودم.و اضافه کرد:_ ساعت توی دست منم، زمانو بهم نشون می ده._ آره، ولی حاوی پیام مهمی نیست.صدای چند نفر می آمد که بلند بلند با هم صحبت می کردند. یکی شان می گفت:_ نیرو که خیلی ارزونه، چند تا دیگه بگیر و پروژه رو سریع تموم کن.آرتین دوباره به بحث برگشت:_ چه پیامی؟_ که تو قدرتمندی.آرتین گفت:_ همانطور که گفتم، ساعتی که دارم، زمانو بهم نشون می ده و همین کافیه. من نمی خوام پیام قدرت به هیچ کس ارسال کنم._ درسته، ولی هیچ وقت هم ارتباطی که اونا دارن رو تو نخواهی داشت، و در نتیجه، امثال ما اینجا روزی دوازده ساعت خبردار باید وایستن که یکی از اینها اگر چیزی خواست فورا محیا کنیم. کی برای من و تو خبردار وایمیسته؟ ها؟آرتین موضع خود را تغییر نمی داد:_ موضوع اینه که من حتی نمی خوام کسی برام خبردار وایسته._ چون حقیقت زندگی اینارو ندیدی، طعم قدرت و ثروت رو نچشیدی. همونی که آروم اشاره می کنم رو ببین.آرتین آهسته و با احتیاط به جانب اشاره ی او برگشت و به مردی نگاه کرد که در میان گروهی از مردان و زنان نشسته بود و داشت صحبت می کرد._ خب؟_ اون مالک بزرگترین سبد سهام مملکته و با اشاره اش می تونه شلوارتو بکش پایین یا بند تنبونتو محکم کنه. این مثال برات کافی نیست؟ واقعا نمی خوای قدرت اونو داشته باشی؟ ها؟ می دونی اون بیست تا کشتی حمل و نقل داره و ناخدا شیانا انگشت کوچیکش هم‌ نیست؟آرتین با اینکه هنوز قانع نشده بود گفت:_ من زندگیمو دوس دارم و از ساعت توی دستم راضی ام، هم قشنگه هم زمانو درست نشونم می ده._ تو ذهنت رو فقیر نگه داشتی؛ اما من لااقل آرزوهای بزرگی تو سرم متصور میشم؛ شاید منم راهشو یه روز پیدا کردم._ منکه حسود نیستم.و دوباره گفت:_ ولی یه سوال برام پیش اومد._ چی؟_ گفتی بیستا کشتی داره؟_ آره بخدا._ اینا کی تونستن به اینجا برسن؟ چطوری اینا اینقدر ثروتمند شدن؟_ اگر می دونستم که منم‌ میشدم.اتفاقا همان مردی که به ساعت دست اش اشاره شده بود آرتین را صدا کرد. آرتین بدون فوت وقت به طرف آنها رفت و آداب و رسوم خوشامد گویی را بجا آورد. یکیشان به آرتین می گفت:_ نخست وزیر عزیز ما سخنرانی داره، می خوام رادیویی چیزی بیاری به صدای مرد نازنینمان گوش کنیم._ به روی چشم آقا.و آرتین با اینکه از این درخواست حیرت کرده بود، رفت تا برایشان رادیو را تهیه کند._ چی می خواست؟_ رادیو. میگه می خواد به سخنرانی نخست وزیر گوش کنه._ پس زود ببر رادیو رو واسشون، اونا خیلی تحمل انتظار کشیدن ندارن.وقتی رادیو را برایشان راه اندازی کرد، فهمید نخست وزیر سخنرانی خود را شروع کرده؛ ترسید آنها به او اعتراض کنند که چرا رادیو دیر رسیده، اما آنها سرگرم صحبت بودند و اصلا به سخنانی که داشت پخش می شد گوش نمی کردند. آنها آرتین را با این رفتار ضد و نقیض شان متعجب کرده بودند.آرنین از خودش سوال کرد:_ اینا که گوش نمی دن، پس چرا گفتن رادیو براشون ببرم؟صدای نخست وزیر از رادیو ملی بصورت زنده پخش می شد و آرتین چه زود فهمید در مورد وقایع مرزهای شمالی سخنرانی می کند، او پیام تسلیت به رفتگان جنگ داده بود و از رشادت های سربازان حرف می زد._ می خواین براتون صدای رادیو را بلند تر کنم که بشنوید؟_ الان نه. هر وقت نخست وزیر شروع کردن به صحبت، بلندترش کنید.این واکنش، برای آرتین شگفت انگیز بود. نخست وزیر که داشت صحبت می کرد، پس منظور آنها چه بود؟_ خب الان که داره صحبت می کنه، صدای رادیو رو بلند کنم؟_ نه فرزندم هنوز سخنرانیش شروع نشده. وقتی شروع شد بلندش کن.و دوباره سرگرم صحبت با یکدیگر شدند. آرتین از بی اعتنایی آنها متوجه شد نباید دیگر از آنها سوال بپرسد و مزاحمت ایجاد کند.آرتین برای لحظاتی چند به خودش شک کرد، از اینکه نکند صدای سخنران را با صدای نخست وزیر اشتباه گرفته باشد. آرتین همیشه می گفت از سیاست چیزی نمی داند و علاقه ای به پیگیری سخنرانی و برنامه های مردان سیاست ندارد. رادیو ملی یا بیگانه برای او فرقی چندانی نداشت؛ اما صدای نخست وزیر را می شناخت و در این مورد اصلا نمی توانست اشتباه کرده باشد.به سخنرانی گوش سپرد تا خودش را از دو به شک بودن رها کند. با اینکه هیچ کدام از ترکیب های زبانی او را درک نکرد، مثل مرزهای شمالی، آزادی مظلومان جهان، سقوط سرزمین های آزاد، مرگ بر این، مرگ بر آن، دشمنان داخلی، دشمنان خارجی، مردم در صحنه، نا مردمان ما، معاند، فریب خورده، منافق، متخاصم، ولنگ و واز، تروریست و این دست واژه ها، اما مطمئن شد صدا، صدای خود نخست وزیر بوده و او اشتباه نکرده است.آرتین سر خود را خاراند و نتوانست جلوی خودش را بگیرد:_ بخشید آقایان، الان که داره صحبت می کنه، الان نمی شنوید چی میگه واقعا؟ آقایان؟آنها چنان در صحبت های بین خودشان غرق شده بودند که اصلا متوجه نشدند آرتین آنها را خطاب قرار داده است.دقایق زیادی به همین منوال گذشت و ناگهان نخست وزیر زبان خود را تغییر داد. حالا نه تنها مفهوم حرف های او را متوجه نمی شد، حتی با زبان سخنرانی او هم بیگانه بود._ بلندش کن صدارو بچه، گفته بودم نخست وزیر صحبت کرد زیادش کن._ چشم آقا.آرتین صدای رادیو را بلند کرد. شنونده ها ناگهان ساکت شدند و هر کدام کاغذ و قلم از جیب خودشان در آوردند و شروع کردند به نت برداری و شنیدن حرف های نخست وزیر. آرتین هاج و واج فقط نظاره گر اتفاقات بود.سرانجام سخنرانی به پایان رسید و به آرتین گفتند رادیو را دیگر لازم ندارند._ ببخشید، من اصلا متوجه نشدم چی گفتن، اولین بار است که می شنوم با این زبان صحبت می کنند، اما شما بزرگواران تند تند نت برداری می کردین یعنی متوجه شدین چی میگفتن. میشه بگین چه خبره؟_ برو پی کارت پسر. فقط همین. میز رو هم جمع کن._ چشم آقا، قصد جسارت نداشتم.آرتین همانطور که داشت از روی میز، فنجان های خالی چای را جمع می کرد، چشمانش به یادداشت یکی از آنها برخورد کرد که نوشته بود:_ فقط بیست روز وقت داریم سهام سوخت رو از بازار جمع آوری کنیم، قراره قیمتش بره بالا و مردم درس مقاومت یاد بگیرن.آرتین وقتی که برگشت، به همکارش گفت:_ اون چیزی که تو ازش حرف زدی، با داشتن ساعت و رابطه بدست نمیاد همکار._ متوجه نشدم، یعنی چی؟_ هیچی، بی خیال.این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</category>
                <author>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 21:03:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ پرستار</title>
                <link>https://virgool.io/@MokhtarSepehriFarid/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-y5xcrymn8n0m</link>
                <description>قسمت صد و هفدهماتومبیلی که با سرعت از خیابان می گذشت، هیچ توجه نکرد راشا کنار خیابان ایستاده و امکان دارد او را خیس کند. بدتر اینکه وقتی در حین حرکت، باران جاری کف خیابان را بر روی سر و گردن راشا پاشید فریاد زد:_ شاید گناهاتونو بشوره و ببره.راشا صورت خود را پاک کرد، ساکت و خونسرد ساک خود را از روی زمین برداشت و دوباره براه افتاد. دیگر مطمئن شده بود کسی او را سوار اتومبیل خودش نمی کند. جاده طولانی و بی پایان به نظر می آمد، ولی او تصمیم خود را گرفته بود، از توقف و انتظار کشیدن بهتر بود.سرانجام رسید به همان بقالی شهر کوچکی که قبلا داخلش رفته بود؛ همانی که به او بادام زمینی داده بود و هیچ پولی بابت آن از راشا دریافت نکرده بود._ عمو؟کسی پاسخ نداد._ عمو آب می خوام یه بطری. کجا هستی؟بعد از چند لحظه، یک مرد میانسال از پشت مغازه، پرده را کنار زد و ظاهر شد. بر خلاف پیری که راشا به یاد داشت، مرد چپ چپ به او نگاه کرد. روی خوش به لباس هایی که پوشیده بود نشان نداد و برخورد سردی بروز داد:_ امرتون؟_ عرضی نیست آقا. عمو کجا هستن؟_ عمو؟ شما؟_ من؟ راشا هستم._ عمو رو میشناختید؟_ وقتی می رفتم به طرف مرزهای شمالی، بهم بادام زمینی داده بود.سپس راشا دست کرد داخل جیب شلوار و هر آنچه در آن داشت خارج کرد. با اینکه پول زیادی نبود، اما برای پرداخت بدهی مد نظرش کافی بود. پول را بر روی کفه ی ترازو قرار داد و گفت:_ این پولو بدهکارش بودم._ عمو مرده.سپس پول را برداشت و داخل صندوق ریخت._ تموم؟راشا گفت:_ خدا رحمتشون کنه._ مرحوم با امثال شماها فرق می کرد. به خدا اعتقاد چندانی نداشت، البته زمانی داشت، شماها ازش گرفتید.راشا آهسته سر تکان داد._ گفتی از کجا اومدی؟_ تازه از مرزهای شمالی برگشتم.انتظار داشت با این جمله، مرد نگاه سرد خود را تغییر دهد و بخاطر امنیت از او تشکر کند._ اونجا چیکار می کردی؟_ در حال دفاع از کشور بودم._ کشور یا نخست وزیر؟راشا صدای خود را محکم کرد:_ ما اگر آنجا نبودیم شما امنیت نداشتین.مرد هم قاطع شد:_ جدی؟راشا سر خود را تکان داد. مرد سوال کرد:_ چرا امنیت نداشتیم؟_ اونا می اومدن تو._ می اومدن که چیکار کنن؟راشا تعجب کرد._ یعنی چی آقا؟_ پرسیدم اونا می اومدن که چیکار کنن؟راشا پوزخند زد، البته با احتیاط._ دشمن چیکار می کنه؟ واقعا سواله براتون؟_ می اومدن که مال مارو ببرن؟ به زنان ما تجاوز کنن؟ مردای مارو بکشن؟ ها؟راشا سکوت کرد. مرد ناگهان فریاد زد:_ واقعا تو رفتی که جلوی اینارو بگیری؟راشا از نعره ی آن مرد شوکه شده بود و یک گام از مرد فاصله گرفت. مرد همچنان فریاد می زد:_ کجا بودی وقتی نخست وزیر هم مال مردم رو بالا کشید، هم مردم ما رو کشت، هم به دخترای ما تجاوز کرد هم زندانی کرد جوونارو؟ رفته بودی اون ور از کشور دفاع کنی؟راشا گفت:_ حق مظلومو بگیرم._ خفه شو مردک ابله. برو بیرون پسرک بی عقل. واسه من اومده بدهی بده.راشا انتظار بی احترامی نداشت:_ آروم باشید آقا. من فقط اومده بودم بدهی قبلیمو بدم و یه بطری آب بردارم._ آب نداریم، برو بیرون، برو واینستا. آدم کش. به درک که تشنته.راشا دفاع کرد:_ من آدم کش نیستم._ مطمئنی؟راشا لرزید. نمی دانست چرا ناگهان با آن سوال فرو ریخته بود. بدون اختیار بر روی لب های مرد قفل شد. مرد می گفت:_ ولی لباسی رو به تن کرده ای که سرتاپا قتل و دزدی و اختلاس رو پوشونده، پس تو شریک جرمی. برو بیرون._ اما ما برای شما ها جنگیدیم._ تو غلط کردی که جنگیدی مرتیکه ی یابو. برای ما نبوده برای نخست وزیر الدنگتون بوده. منت سر ما نزار. برو بیرون تا با چک و لگد پرتت نکردم._ منت نبود وظیفه بود._ وظیفه؟ مرزهای شمالی به تو چه؟ ما نخوایم برامون کاری بکنید کی رو باید ببینیم؟ ها؟ برو بیرون مرتیکه ی الاغ.راشا سر خود را پایین انداخت و از آنجا با عجله خارج شد. چند نفر که بیرون مغازه ایستاده بودند با پچ پچ، در مورد رفتن او با یکدیگر شروع کردند به حرف زدن.از یادداشت هایی که از راشا باقیمانده، بخشی وجود دارد که در مورد آنروز به نگارش درآمده است:_ امروز که اینرا می نویسم، دیگر به رفتار آن مرد حق می دهم؛ زیرا با صداقت کامل خاطرات خود را مرور کرده ام و سلسله اتفاقاتی که رخ داده بودند را دوباره کنار هم آورده ام. مردم ما در خاک سرد گورستان های وطن آرمیده بودند در حالی که ما آن سوی مرزها برای حفظ وطن می جنگیدیم و نمی دانستیم در نبود ما اتفاقات دردناکی در این سرزمین رخ داده بودند که حتی در خواب های شبانه ام، کابوس اش را ندیده بودم. البته روزی که گاتریا گلوله خورد و جلوی من روی زمین افتاد اولین سوالی که از خودم کردم همین بود که من واقعا طرف چه چیز ایستاده بودم؟ مطمئنم خیلی از همراهان ما همین سوال را دست کم یکبار از خودشان پرسیده بودند، البته نه همه شان. پس صدای آن مرد، صدای یک ملت بود.و راشا مابقی راه را با لبی تشنه و پیاده پیمود بدون اینکه حتی برای یک ماشین دست تکان دهد.وقتی رسید به خانه، متوجه شد جلوی درب خانه شان دیگر شست و روب نشده و زنگ درب خراب شده است. محکم درب آهنی حیاط را کوبید._ لامپ می سوزد و کف پیاده رو کثیف می شود و این در نگاه اول، نباید چیز عجیبی بوده باشد، اما برای من عجیب تر از همیشه بود، چون شناخت کافی از مادر داشتم. او هیچ وقت خانه را اینطور رها نمی کرد.پاهای راشا از فرط خستگی، تشنگی و گرسنگی به لرزه افتاده بود._ انگار کسی رغبت نداشت درب حیاط را باز کند. چند بار درب را کوبیدم و فکر کردم دیگر کسی انتظارم را نمی کشد.عاقبت مادر راشا، درب حیاط را باز کرد و با دیدن پسرش، گریه هایش را شروع کرد._ او زن ساکتی بود که دیر به دیر به گریه می افتاد، اما وقتی اشک می ریخت، بلند و طولانی بود؛ و البته سوزناک؛ حداقل برای من اینطور بود._ نمی دونی چی کشیدم پسرم. نبودی که ببینی._ منم همینطور.راشا دست مادر را گرفت. حیاط مثل قدیم جارو کشیده و تمیز نبود. کف حیاط پر از برگ و خس و خاشاک شده بود. گلدان های حیاط، همه خشکیده بودند. همان یک روشنایی حیاط هم سو سو می زد و چیزی تا خاموشی کامل نمانده بود. خانه تاریکتر از همیشه و محیط سرد و خاموش بود. همه جا پر از گرد و خاک شده بود. در آن خانه چیزی رنگ باخته بود.راشا به صورت مادر نگاه کرد و در دل پرسید:_ او کی فرصت کرده بود اینقدر پیر شود؟و رفت سر اصل مطلب:_ پدر کجاست؟مادر سر خود را پایین انداخت. راشا دوباره پرسید:_ مادر؟ پرسیدم پدر کجاست؟مادر آرام از روی زمین بلند شد و رفت طرف آشپزخانه تا آبی به دست و روی خودش بزند. قلب راشا از این سکوت مادر گرفت._ پرسیدم کجاست؟مادر تسلیم شد._ رفته اون دنیا.راشا زد بر سرش._ خاک بر سر شدیم.و ناگهان زد زیر گریه و داد زد:_ آقاجان مرد؟ مرد واقعا مرد؟مادر دستان پسرش را محکم گرفت که به خود زنی و جنون او پایان دهد._ چطور مرد؟_ سرطان گرفته بود.و در میان ناله ها ادامه داد:_ خیلی مراقبت از خدابیامرز سخت شده بود. من نتونستم دست تنها ازش مراقبت کنم. یه شب آرزو کرد برود. همان شب آرزویش مستجاب شد و صبح فردا رو ندید.راشا فریاد زد:_ چرا من خاک بر سر نفهمیدم که بیام کمک؟_ هیچ راه ارتباطی با تو وجود نداشت که بهت خبر بدیم اینجا بهت احتیاج داریم. کاش اینجا بودی و بهش رسیدگی می کردیم.راشا اسم خواهرش را برد و چند بار صدایش کرد._ کجاست؟ چرا نمیاد بیرون؟مادر با دست به اتاق اشاره کرد و گفت:_ اونجاست._ صدای منو نشنیده؟_ چرا، اما خیلی وقته از اونجا خارج نشده._ از کی؟ اینجا چه خبره؟مادر دیگر دلیلی نمی دید چیزی را پنهان نگه دارد._ از وقتیکه شوهرش ترکش کرد و رفت._ چرا جدا شده؟ اینجا چه خبره؟_ دامادمون بهش گفت ما از دو تا دنیای متفاوت هستیم و ترکمون کرد و رفت.ناگهان صدای ریزش چیزی بلند شد._ صدای چی بود مادر؟_ نترس چیزی نیست. سقف اتاق بود پسرم. مدت هاست که در حال ریزش شده و ذره ذره داره خراب میشه. همه چیز گرون شده و دیگه پولی نداریم تعمیرش کنیم.این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</category>
                <author>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 23:56:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ پرستار</title>
                <link>https://virgool.io/@MokhtarSepehriFarid/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-asympgirogcj</link>
                <description>قسمت صد و شانزدهمهمانطور که انتظار داشت، پیرمرد درب خانه را باز کرده بود و با صدای بلندی اعلام حضور میکرد. مثل همیشه برای کمک آمده بود._ زنده اید گاتریای پدر؟و داخل آمد._ بله، هنوزم.صدای تلویزیون خانه را پر کرده بود. مباحثه ی چند کارشناس اقتصادی نمایش داده می شد:_ این اشتباهه که هر کسی از خونشون قهر می کنه، میره توتون میاره تو کشور. این واردات بی در و پیکر باید متوقف بشه._ خب چه راه حلی دارید؟ به هر حال اگر اینا توتون نیارن، باید چه راهکاری رو پیگیری کرد؟ برخی از مردم توتون می کشن و نباید بخاطر این موضوع اذیتشون کنیم._ بله، ما اینجاییم که به خواسته های مردم رسیدگی کنیم._ الان چطور به این موضوع رسیدگی می کنید؟_ هیچ خرده پایی دیگر حق ندارد توتون وارد این سرزمین کند؛ اما برای تامین توتون مورد نیاز، کارشناسان در حال جمع بندی و ارائه ی یک طرح بزرگ برای مدیریت ورود هستند که به زودی اعلام می شود... .پیرمرد بالای سر گاتریا حاضر شد و تلویزیون را خاموش کرد. وقتی چشم در چشم یکدیگر شدند با مهربانی لبخند می زدند.گاتریا فکر نمی کرد آن روز که داشت پیرمرد را در خیابان از شر کیف قاپ ها نجات می داد، دوستی شان به اینجا هم برسد. گاتریا درباره ی او در دفتر خاطراتش نوشته بود:_ آنروز در حقیقت به آینده ی خودم کمک کرده بودم، چرا که کمک ها و مراقبت های او در دوران جراحت و خانه نشینی و تنهایی، بعد از اصابت گلوله ها، انکار نا پذیر بودند._ اما یک چیز را فراموش کرده ای.پیرمرد، نگاه خود را به چشمان گاتریا دوخت و با لبخند پرسید:_ چه چیز را؟گاتریا تصدیق کرد:_ اینکه مرا گاتریای پدر صدا نکنی، من پدر خوبی نبوده ام. من مستحق این واژه نیستم.لحن و صدای او غمگین بود. خستگی از چشمانش می بارید. لباس ها با اینکه همان لباس های قدیمی بودند، اما حالا به تنش زار می زدند. او مدام سرفه میکرد و با دشواری لبه ی تخت را می گرفت تا بلند شود.البته، او تقریبا قادر بود بدون کمکِ دیگران، لبه ی تخت بنشیند و اصطلاحا، بار خود را حمل کند، هر چند با زحمت و درد همراه بود. جای گلوله ها هنوز درد می کردند. توان جسمانی قدیم از دست رفته بود. بی حوصله، خسته، کم طاقت و بی خوابی دست بردار نبودند و مدام دلشوره و دلتنگی به سراغش می آمدند.پیرمرد خطاب به گاتریا میگفت:_ بهتر نبود در مورد این موضوع میزاشتی دیگران ابراز نظر کنن؟پیرمرد او را به یاد پدرش انداخته بود._ آخه من برای رها پدر خوبی نبودم. دلیل از این محکم تر؟_ باهات خیلی موافق نیستم._ چطور؟_ یادم میاد اولین بار که دیدم یکی رو پای جوخه بستن و بهش تیر اندازی کردن، نوجوان بودم. گفتن گناهکار بوده و به حکم خدا بی اعتنایی کرده. پدرم دستمو گرفته بود و منو برده بود تا اجرای عدالت رو از نزدیک تماشا کنم. بهم می گفت اگر از قوانین خدا سرپیچی کنی باید ببندنت پای جوخه ی گناه که تقاص بدی. نگران بود در طول زندگیم از فرامین خدا سرپیچی کنم، پس مستقیم منو برده بود تا نمایش بزرگی از اجرای عدالت را ببینم تا از جزای کارم با خبر شوم. اما نگران نبود اون بچه تو اون سن و سال چه تاثیری رو از دیدن بدن سوراخ سوراخ شده ی یک انسان می تونست بگیره؛ در حالی که پدرم هیچ وقت جلوی من مامان رو بغل نمی کرد و مراقب بود دچار مسائل بزرگانه نشم. اگر کسی اذیتم می کرد، بدون اینکه واقعا بدونه چی شده، منو مقصر می دونست و هیچ وقت از من جلوی بقیه حمایت نمی کرد. هر بار منو تنبیه می کرد یه جاییم میشکست و آسیب می خورد.گاتریا از چیزهایی که می شنید شوکه شده بود. حالا می توانست دلیل چین و چروک های صورت او را درک کند، مثل اینکه فقط زمان دخیل نبوده است._ پس اگر قرار بود به تو بگیم پدر بد، به آقا جان خودم چی می گفتم؟گاتریا لبخند زد._ البته به آقا جان هم حق بده. حتما اون آدم ساده ای بوده که تحت تاثیر سخنرانی نخست وزیر کبیر قرار گرفته. اینو یادت نره، آدم های ساده، معمولا رفتارهای حکومت رو در جامعه باز تولید می کنند. درست نمی گم؟_ پس چرا به خودت حق نمی دی؟گاتریا سر خود را تکان داد و گفت:_ شاید چون خودم رو مسئول می دونم._ هرگز._ هرگز؟_ چون تو هم هر کاری از دستت برمی اومده انجام دادی.گاتریا از دلگرمی و حمایت عاطفی پیرمرد تشکر کرد و گفت:_ دلم واسه رها تنگ شده. دلم واسه دیدن دوبارش پر میکشه. با اینکه می دونم سفر با کشتی ناخدا شیانا و ورود به سرزمین آزاد، سرنوشت جدیدی رو براش رقم می زنه، با اینکه می دونم دخترم قوی و مستقله، اما ته دلم براش شور می زنه.و زد زیر گریه و حرف دلش را زد:_ حتی موقع جدایی، نتونستم درست و حسابی بغلش کنم و بگم چقدر دوسش دارم. رها اینجا رنج زیادی کشید، وارد مسائلی شد که برای سن و سالش واقعا سنگین بود. خدا نخست وزیر رو لعنت کنه، بچه های مارو درگیر رنج، درد و جهان تیره و تاریک کرده.پیرمرد دستان گاتریا را پدرانه در دست گرفت و ادامه داد:_ اما اون از اینجا رفته و دیگه قرار نیست سایه ی سنگین نخست وزیر رو تحمل بکنه._ سهم بقیه چی میشه؟ تکلیف اونایی که مردن چی؟ همه که نمی تونن برن.پیرمرد گفت:_ برای منم دردناکه.گاتریا اضافه کرد:_ بچه های مردم چه گناهی دارن، اونا تو سینه قلب دارن و نخست وزیر تلاش می کنه قلبشونو بشکنه، غرورشونو بشکنه و همه شونو به مرز بردگی بکشونه و سرکوبشون بکنه. واقعا چرا؟ دوست داشتم با این روباه روزی روبرو بشم و ازش بپرسم، وقتی داری دستور فلاکت و مرگ صادر می کنی، دقیقا داری به چی فکر می کنی؟پیرمرد درک واضحی از صحبت های گاتریا داشت. گاتریا ادامه داد:_ گاهی به خودم در خلوت می گم ای کاش واقعا خدایی وجود نداشته باشه، در این صورت پرستیدنی تره._ منکه خیلی وقته تکلیفمو باهاش روشن کردم.گاتریا کنجکاو شد:_ چیکار کردی؟پیرمرد شانه بالا انداخت و ادامه داد:_ وقتی قراره به هنگام دردها سکوت کنه و تنها بمونم، وقتی از سیاهی سالهای نخست وزیر کبیر تا گرگ و میش این روزها رو در سکوت خدا پیش رفتم، از این به بعدشم پیش می رم بدون اینکه بخوام ازش کمک بخوام و بودن و نبودش دیگه برام مهم باشه.گاتریا ناگهان به یاد روزی افتاد که با ژاکلین عشق را تجربه کرده بود. به یاد روزی که رها به دنیا آمده بود و با دستان کوچک خود، انگشت اشاره ی گاتریا را محکم فشار می داد. به یاد روزی که این خانه را ساخت و زندگی خود را در پناه آن پیش برد. مشقت و دشواری کم نداشت اما زندگی اش آنقدر ها تیره و تاریک نبود و حس می کرد جاهایی صدایش را خدا شنیده و پاسخ داده است. _ پیرمرد، من به خدا ایمان دارم. فقط کمی ازش دلگیرم. همین اواخر، بهم فرصت داد دخترم رو نجات بدم._ من ترجیح می دم دیگه به این چیزا فکر نکنم. ولی تو رابطه ی خودت رو با خدا داری، شاید واقعا باهات خیلی مهربون بوده.گاتریا دوباره دراز کشید، زیرا کمر درد امانش را بریده بود._ ببخشید که دراز می کشم. واقعا درد دارم._ راحت باش فرزندم. می رم چایی واست بیارم._ ممنونم که در روزگار سختی کنارم بودی.پیرمرد گفت:_ وظیفه ی انسانی من بوده. چیز دیگه ای نیاز داری؟_ میشه رادیو بیگانه رو بزنی ببینم چه خبره؟_ حتما.رادیو بیگانه روشن شد. مجری می گفت:_ جنگ در شمال شهر به اوج خودش رسیده و نخست وزیر در حال عقب نشینی شده.گاتریا متعجب شد و با هیجان داد زد:_ میشنوی پیرمرد؟_ آره. نخست وزیر داره شمال رو از دست می ده. داره رفقاشو از دست می ده.و با استکان های چای خارج شد. هر دو ساکت شده بودند که جزئیات بیشتری بشنوند:_ تمامی خطوط جنگ نخست وزیر و فرماندهان تحت الامر و طرفدارانش در شمال در حال شکست خوردن هستند. بزودی کار شمال یکسره می شود و توحش نخست وزیر به داخل مرزهای قانونی خودش باز می گردد. مردم شمال بزودی آزاد می شوند و صلح دوباره برقرار می شود. این است صلح جهانی.کارشناس ادامه داد:_ حالا دیگر جهان می داند تروریست ها وابسته به نیروهای نخست وزیر بودن و از جیب نخست وزیر اسلحه و مهمات برمی داشتن. آنها به دستور نخست وزیر آبادی های شمالی رو نا امن و غیر قابل زندگی کرده بودن. اما قراره همه چیز تغییر کنه.پیرمرد گفت:_ اما این وسط مردم بیچاره ی شمالگان آواره شدن._ و مردم ساده ی ما که به دستور نخست وزیر به شمال فرستاده شدن.خاطرات راشا برای او زنده شده بود و تصاویر آزار دهنده ی مردمی که از جنگ، خشونت و نفرت آواره شده بودند._ راشا الان کجاست؟ داره چیکار می کنه؟ واسه اون بچه هم نگرانم. به باباشم نمی تونم زنگ بزنم، آخرین بار بحثمون شد، آخه ما با هم خیلی فرق داریم._ زنگ بزن بهش و باهاش گفتمان کن._ زمانی نظر من همین بود. اما اونا نا امیدم کردن. بهتره صداشو نشنوم.پیرمرد چای را آورد و درباره ی راشا از او سوال کرد:_ این بابا که اسمشو بردی کیه؟گاتریا سعی کرد خاطراتی که با راشا داشت را برای او بازگو کند.پیرمرد دست آخر گفت:_ بهتره کمی برای خودت نگران باشی گاتریا. اون انتخابشو کرده، تو گفتنی هارو بهش گفته بودی.گاتریا ادامه داد:_ من انسانم پیرمرد و دلم به وسعت تمام این سزمین می سوزه. نگاه منطقی به رویدادها، می تونه خیلی جاها عذاب وجدان منو تسکین بده اما دلسوزی رو نه. دلم می خواد آغوشمو باز می کردم و تمام دردهای سرزمینمو و مردم بی گناه شمالگان رو به آغوش می کشیدم. دلم می خواست راشاهارو هم به آغوش می کشیدم، اونا قربانیان غیر مستقیم نخست وزیر هستن._ حالا می خوای چیکار کنی؟گاتریا دوباره قلم برداشت و روی کاغذ هایی که در کنارش بود، شروع به نوشتن کرد. در همان حین پیرمرد گفت:_ جالبه که باهات کاری ندارن گاتریا. اجازه می دن نوشته های تو رو مردم ببینن._ شاید چون براشون خطرناک نیستم._ شایدم فعلا سرشون شلوغه و بعدا به حسابت رسیدگی می کنن._ شاید. ولی حالا که فرصت هست بدون اینکه به این چیزا فکر کنم می نویسم.چند روز بعد، دوباره یک نوشته از گاتریا به دست تعدادی از مردم رسید که توسط دوست او در یک ماهنامه منتشر شده بود:_ من گاتریای پدر هستم. نه ساخته‌ ی اینم نه ساخته‌ ی آنم که برایتان نوشته ام. من یکی از شهروندان این سرزمین هستم که دارم هشدار می دهم تا دیر نشده تغییر جهت بدهید. روزی که بین گلوله ها و دخترم قرار گرفتم، سرخی انتخاب دیروز خود را، به معنای واقعی کلمه حس کردم. پس میشناسمتان نه از رادیو بیگانه، از فجایعی که در خیابان ها رقم‌ زدید. اینبار هم مثل دفعات قبلی، در برابر خواست آحاد مردم یک واکنش تکراری نشان دادید که خودتان بهتر از من می دانید درباره ی چه موضوعی صحبت می کنم. حتی شما اعلام پیروزی کردید و در بوق و کرنا دمیدید که دیدید رها از شهر فراری شد؟ دیدید امثال رها زیر خروارها خاک فرو رفت؟ دیدید در زندان ها ما چه بی رحم و قوی بودیم؟ اما نتایج حاصل مخالف با ادعای شما پیش رفت. چرا؟ کافی است سری به کوچه خیابان های این شهر بزنید تا منظور مرا بخوبی درک کنید، در نهایت جوانها به سمت آزادی مد نظر خودشان رفته اند. حتی گفته بودید فریاد رها خواست آحاد مردم نبوده و جوانان ما آزادی را به اشتباه فریاد می زدند. من می گویم وقتی که نان و درآمد مردم را به جایی رساندید که حتی خودشان را فراموش کرده اند، نمی شود از همه‌ انتظار داشت مثل دختر من، در خیابان ها اعلام حضور کرده باشند، خیلی از آنها حتی زمان و ساعت آنرا نمی دانستند چون مشغول گرفتاری ها و مشغله های زندگی ای بودند که شما مسبب اش هستید. ولی اگر بیشتر از این خواستید مطمئن شوید، کافی است ازشان سوال بپرسید، خواهید دید که آنها مرزبندی مشخصی با اعمال نخست وزیر دارند. این متن را می نویسم که یادآوری کنم اوضاع شمال رو به وخامت رفته و ساعت شمار دیکتاتوری برون مرزی شما به شماره افتاده. آنها دیر یا زود به سراغ شما می آیند و شما به حمایت مردم احتیاج خواهید داشت. در پایان، از خواب دیشب خود می نویسم. می دانید چرا آنرا مهم می دانم؟ دیشب خواب دیدم بطور ناگهانی، پرندگان ابابیل در آسمان ظاهر شدند و شما هنوز داشتید حکم اعدام صادر می کردید و زمانی فهمیدید که هم رزمانتان در حال سنگ خوردن بودند. از طرف یک شهروند رنج دیده، بنام گاتریای پدر.این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</category>
                <author>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 15:24:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای زئوس</title>
                <link>https://virgool.io/@MokhtarSepehriFarid/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%A6%D9%88%D8%B3-wr8teddfieg8</link>
                <description>آخرین نوشته ی زئوسنه می دانم که بود، نه او را تابحال ملاقات کرده بودم. نه حتی اسم، فامیل، سن و سال و جنسیت او را می دانستم؛ فقط نوشته هایی که در صفحه ی شخصی اش گاه به گاه منتشر می کرد خوانده بودم. اما در لوای انسانی، اینقدر با نوشته ی خداحافظی او دلگیر شدم که سه روز تمام حالم بده و ذهنم برای کسی که نمیشناسم، به هزار راه رفته است.فعلا از او خبری ندارم و طبق نوشته ها، اعلام کرده پنج سال تمام بیماری داشته و توان ادامه نداشته است. من برای او با تمام وجودم آرزوی سلامتی می کنم، آرزوی اینکه با روحی گرم به ادامه ی زندگی اش بپردازد و با همه ی وجودش مبارزه کند. آرزو می کنم رنجش های او بی اثر شوند و در زندگی عشق و امنیت را بدست آورد. آرزو می کنم تجلی رویاهای خودش را ببیند و جهان را مشغول سرگرمی و بازی شود. آرزو می کنم دست ابلیس هیچ وقت به او نرسد و محافظ او خدا باشد. آرزو می کنم راه خود را از میان تاریکی دوباره پیدا کند و روزگاری را ببیند که به حال و روز امروزش لبخند بزند و بگوید من از تمام این دردها گذشتم. ای کاش می توانستم برایش کاری انجام داده باشم.این جمله اش را هیچ وقت فراموش نمی کنم: &quot; اما من، امید، قوی بودن و آزادی را هدیه می‌دهم به کسی که در رویای فردایی بهتر است، کسی که فرصت و غنیمت‌های زیادی برای زندگی خودش دارد‌.&quot;خدا به همراه تو باشد زئوس.https://vrgl.ir/0i9fG</description>
                <category>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</category>
                <author>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 14:05:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ پرستار</title>
                <link>https://virgool.io/@MokhtarSepehriFarid/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-iqyrzzxfdimh</link>
                <description>قسمت صد و پانزدهماولین بار که ناخدا شیانا، آرتین را روی عرشه دید، لبخند زد، او را شازده کوچولو صدا زد و از بابت اینکه کار روی کشتی را انتخاب کرده، تشکر کرد. گفته بود:_ ما در کنار یکدیگر، رشد خواهیم کرد.حتی به او اطمینان داده بود:_ شما تا هر وقت اینجا مشغول باشی، از حقوق، مزایا، تشویقی، امکانات و امنیت شغلی کامل برخوردار خواهی بود.آرتین از شدت خوشحالی در پوست خود نمی گنجید و از اینکه ناخدا شیانا، رئیس او هست خوشحال و راضی شده بود. انگار شانس به او روی آورده بود.همانطور که همه می گفتند، شیانا دختری تحصیل کرده، خوش برخورد، باهوش، خوش بیان و مهربان بود. قد بلند و کشیده ای داشت و فرم بدنش عضلانی بود. شیانا گفته بود از بچگی در میان دریاداران بزرگ شده و به گردشگری و تجارت پرداخته است. آرتین فهمیده بود او به زبان های دیگری هم مسلط است و زندگی خوبی دارد._ خوش بحال شما ناخدا شیانا._ شازده کوچولو، مرسی که اینقدر سخاوتمندانه مهربانی. تو هم روزی به تمام آرزوهایت خواهی رسید.آرتین تشکر کرده بود. انگار نه انگار که او صاحب بزرگترین کشتی تجاری دنیاست؛ اصلا نگاه بالا به پایین نداشت و به آرتین احساس امنیت می داد، طوری که آن پسر در حضور ناخدا شیانا احساس راحتی میکرد._ من چطور می تونم اینجا مشغول باشم؟ناخدا شیانا به او پیشنهاد داد چون او پسری شیرین و تحصیل کرده است، روی عرشه و در برخورد مستقیم با میهمانها باشد که این یک موقعیت استثنایی برای آرتین خواهد بود._ حتما رئیس؛ و از بابتش ممنونم از شما، فقط نمی دونم از کجا شروع کنم.ناخدا شیانا گفته بود برای بهبود آمادگی جسمانی اش، در باشگاه بدنسازی کشتی بدون پرداخت شهریه، ثبت نام کند، آموزش های میهمان داری را ببیند و در کلاس های فراگیری روابط اجتماعی ثبت نام کند.همه چیز برای آرتین باور نکردنی و منحصر بفرد بود جز یک خلا بزرگ که واقعا نمی دانست با رنج آن چطور سپری کند، یعنی نگرانی برای رها کیانی، دختری که از قطار پیاده شد و دیگر بازنگشت.آرتین به خودش دلداری می داد:_ شاید زمان کمک کنه همه چیزو فراموش کنم.زمان در یک چشم بر هم زدن سپری شد و آموزش های آرتین با موفقیت به پایان رسید. روز اول کاری، آرتین لباس های اتو کشیده ی مخصوص کشتی را پوشید و احساس کرد چقدر زندگی زیبا شده است. شغل جدید خود را دوست داشت و از اینکه به یک تیم بزرگ پیوند خورده، به خودش می بالید.آنروز نفس عمیقی کشید و از پله ها بالا آمد. انتهای راه پله، دربان را دید که مثل همیشه با ژست مخصوص به خودش جلوی در ایستاده و همه چیز را با چشم تحت کنترل گرفته است. با ظاهر شدن آرتین، دربان شروع به صحبت کرد:_ بچه ها از تو و اخلاق خوب تو راضین.آرتین لبخند زد:_ منم خیلی خوشالم که اینجام. دربان دستی به ته ریش صورت خود زد و پرسید:_ ولی تو می ترسی شازده کوچولو.آرتین از همان روز نخست، حس کرده بود او بیشتر از اینکه یک دربان باشد، یک مراقب امنیتی است و همه چیز را خیلی خوب حدس می زند. با خودش روراست شد و حقیقت را به دربان اعتراف کرد:_ آه، بیشتر اضطرابه نه ترس، آخه نمی دونم قراره با چی روبرو بشم._ ولی از پسش برمیای._ امیدوارم.دربان تصدیق کرد:_ امید به کارت نمیاد شازده. تلاش و تمایل پاسخ می ده.آرتین در سکوت منتظر توضیح بیشتری از طرف دربان شد. دربان دست زد به کلاه و به دو نفر اشاره کرد؛ آنها به احترام او پاسخ دادند:_ وقت شما هم بخیر باشه آقای محترم.آنها که بطور کامل دور شدند، دربان ادامه داد:_ امید فقط آدمو منفعل نگه می داره._ اما مهمترین چیزیه که داریم.دربان خم شد و نزدیک گوش آرتین گفت:_ اینطوریام نیست. اینایی که اینجا می بینی، مطرح ترین و ثروتمند ترین افراد این سرزمین هستن. واقعا تو فکر می کنی با امید به اینجا رسیدند؟_ شناختی ازشون نداشتم تاحالا. نظر شما چیه؟دربان ادامه داد:_ اونا به چیزی بالاتر از امید دل دادن._ به چی؟_ اونا شرایط رو میشناسن و در فرصتی مناسب، پول سازترین اقدامات رو انجام می دن. همکاری های موثر دارن و دنبال این هستند که روابط خودشونو گسترش بدن._ اوهوم._ حالا برو که داره دیر میشه. نباید روز اول خراب کنی. ناخدا شیانا روی تو حساب کرده. لطفا خراب نکن. خیلی ها آرزوشونه جای تو باشن. بیکاری بیرون بیداد می کنه._ حتما، سعی خودمو می کنم._ می خوام صد خودتو بزاری، ما رئیس خیلی خوبی داریم، حواست باشه اذیتش نکنی بچه._ چشم، حالا می تونم برم؟دربان درب را کاملا باز نگه داشت و با دست اشاره کرد:_ برو مرد جوان و تمام حواس خودتو جمع کن، به دخترا هم خیره نشو._ این چه حرفیه، من پسر چشم چرانی نیستم._ می دونم. همینطوری گفتم.آرتین پا روی عرشه گذاشت و دوباره دچار حیرت شد. به یک گروه موسیقی که با آرامش برای میهمانها در حال نواختن بود. به هوای عالی و باد خنکی که می وزید و به دریایی که از حرکت کشتی می شکافت و هنگام برگشت، به بدنه ی با صلابت کشتی کوبیده می شد.یکی از کنار آرتین رد شد و بوی عطری که زده بود توجه آرتین را به خودش جلب کرد. بدون مقدمه چینی به آرتین گفت:_ بهت حق می دم مدهوش شده بشی، این گرانترین عطر دنیاست که فقط من زدم، عطری برازنده ی خود من._ اوهوم.و در دل گفت:_ ولی من که اصلا مدهوش تو نشدم.و اینبار به رقص نوری خیره ماند که جذابیت دکوراسیون کشتی را دو چندان می کرد. او هیچ وقت در زندگی اینقدر تشریفات و زندگی مدرن را تجربه نکرده بود. اینجا روی دیگری از دنیا بود، جایی که خبری از سیگار فروش محله نبود، جایی که از کالسکه چی، چای فروش و مردان خشمگین دژ محکومین خبری نبود، حتی از آنهایی که در دنیای خودش تجربه ی برخوردشان را داشت، واقعا اینجا هیچکس از جهانی که او میشناخت نیامده بود._ آرتین جهانی؟هول کرد. برگشت به طرف صدا و متوجه شد عرشه دار صدایش کرده است._ بله قربان._ چرا دیر کردین؟آمد جلو و توضیح خواست._ اولین شبی هست که اجازه دادن شروع کنم.مردی میان سال بود که آمده بود جلو و دور آرتین می گشت و او را برانداز میکرد._ لباست رو کاملا فیت دوختن. راضی ام. موهات رو خوب آرایش کردن؛ و اینکه عطر خوبی هم زدن. دهنتو باز کن ببینم.تعجب از پرسش و پاسخ آنها فقط برای هفته های اول بود. حالا دیگر، درخواست آدمها برای او حیرت انگیز به نظر نمی آمد. دیگر زمان به او فهمانده بود اینجا، نباید از هیچ رفتاری متعجب شد. پس دهانش را باز کرد._ دندان های سالمی داری. سیگار نمی کشی؟_ نه قربان._ خوبه، پس از زمان کار کردن نمی دزدی. گفتی قبلا کجا کار می کردی؟این سوال را بارها از او پرسیده بودند؛ و او شاهد واکنش عجیب دیگران می شد، فکر کرد این دفعه هم تکرار می شود:_ دژ محکومین.اما تکرار نشد. اینبار واکنش به این پاسخ، آرتین را به عکس العمل واداشت:_ منم از دژ محکومین میام._ جدی؟ کجاش کار می کردین؟ فلانی رو میشناسین؟_ من کار نمی کردم. تبعیدی بودم و او زندان بان بدی بود._ تبعیدی بودین؟_ بله، موضوع به خیلی وقت پیش برمی گرده، زمانی که به لایحه ی ممنوعیت ماهیگیری در آبهای آزاد اعتراض کرده بودم. طبق لایحه ی ممنوعیت صیادان محلی، ما نمی تونستیم بیش از یک قایق در هفته از دریا ماهیگیری کنیم اما هم پیمانان نخست وزیر، با کشتی های غول آسایشان تا کف دریارو می تونستند شخم بزنند و هر ساعت، تُن تُن ماهی صید کنند._ متاسفم که اینو میشنوم._ با تاسف چیزی حل نمیشه.آرتین سکوت کرد. یادآوری گذشته ها را دوست نداشت._ بیا بهت کارتو توضیح بدم._ با کمال میل.توضیحات لازم را گرفت و بطور رسمی، کار روی عرشه را آغاز کرد._ اوناهاش، لطفا این سفارشات رو ببر سر اون میز، جایی که اون سه تا شریک نشستن. پسر اونا آدمهای خیلی مهمی هستن، حواست باشه ناراحتشون نکنی._ خیالتون راحت، من همه ی امتحانارو قبول شدم.آرتین سفارشات آنها را گرفت و با تشریفات خاصی، سر میز آنها ظاهر شد._ درود بر شما مردان نیک، آرتین جهانی هستم و مسئول پذیرایی از شما روی کشتی ناخدا شیانا می باشم. حضور شما افتخار ماست. لطفا هر چه لازم دارید با من مطرح کنید.یکی از آنها، در حالی که دود پیپ را به آرامی بیرون می داد، خطاب به آرتین گفت:_ فقط امیدوارم که قهوه به اندازه ی کافی تلخ باشه.یکی از شرکا وارد بحث شد:_ ولی تو شیرین زبانی و هیچ چیز نمی تونه دهان تو رو تلخ کنه، بی خود به این طفلک گیر نده.هر سه با هم خندیدند و تیکه کنایه هایی چند بین هم رد و بدل کردند. آرتین اصلا گفتمان آنها را درک نمی کرد. سعی می کرد با لبخند به چیدمان میز مشغول باشد. با کمال احتیاط، محتویات سینی را روی میز و با احتیاط قرار می داد. برای او مهم بود آنها راضی باشند. یکیشان می گفت:_ بله، حق با شماست دوستان. این روزها مردم ما خیلی خیلی غمگین هستن._ غمگین تر از همیشه._ چه باید کرد؟ واقعا چه کاری از دست ما ساخته است؟_ به نظرم وقت آن رسیده اقدام موثری انجام بدیم.آرتین با شنیدن این صحبت ها احساس خوبی گرفته بود. اینکه تعدادی از توانمندان زادگاهش، به دنبال راه حلی برای آن مشکل باشند. همیشه شنیده بود درد نیازمندان برای این طبقه از انسان ها غریب و نا آشنا بوده است، اما اینها واقعا داشتند از غمگین بودن مردم حرف می زدند._ چه پیشنهادی دارید؟مرد، دوباره دود پیپ خود را به آرامی از دهان خارج کرد و گفت:_ یه پیشنهاد برای هر سه تامون.دو نفر دیگر خودشان را جمع کردند و به صورت گوینده خیره شدند._ نظر تو چی می تونه باشه؟_ به نظرم وقتش رسیده به تجارت توتون بپردازیم.دو نفر دیگر کف زدند و با هم گفتند:_ بله، باید توتون وارد کنیم. بازار مال ما خواهد بود، مردم این سرزمین غمگین تر از همیشه هستند، پس فروش توتون رشد بالایی رو تجربه خواهد کرد.بعدی اضافه کرد:_ تا جایی که خبر دارم، تو می تونی جلوی وارد کننده های خرده پارو بگیری._ و تو می تونی از امتیازی که داری، از طریق دریا یک کشتی توتون بیاری؛ و منم می تونم توزیعش رو مدیریت کنم.هر سه نفر از روی صندلی بلند شدند:_ سلامتی هر سه مان و مردمی که غمگین هستند.آرتین وقتی داشت از آنها دور میشد، احساس کرد حالت تهوع گرفته است.این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</category>
                <author>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 22:38:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ پرستار</title>
                <link>https://virgool.io/@MokhtarSepehriFarid/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-snfw2qegkefs</link>
                <description>قسمت صد و چهاردهمعقربه ها با اینکه بی وقفه در چرخش بودند، رها نسبت به گذر زمان، بی رمق تر از همیشه شده بود؛ انگار مفهوم تاریخ، روز و فصل را از یاد برده بود. بعد از سقوط، همه چیز تقریبا تکراری و شبیه به هم شده بودند؛ از تنوع قرص هایی که مرتب باید می خورد تا مصرف غذایی که باب میلش نبود و نرمش هایی که سر ساعاتی معین، با وجود درد زیاد باید متحمل میشد.رها معنای دقیق تنهایی را زمانی فهمید که می دید عیادت کننده ها برای بیماران دیگر می آمدند و می رفتند؛ با دست هایی که پر از گل، کمپوت و غذاهای مقوی بود. حتی بیشتر آنها صفی از مراقبان داشتند که تمام شبانه روز از آنها پرستاری می کردند.افرادی که رها ملاقات می کرد، فقط کارکنان بیمارستان بودند که مثل ربات، سر ساعات معینی می آمدند، آمپول می زدند، داروهایش را به او می خوراندند و بعد از چکاب، او را با دردهایش تنها می گذاشتند.در یکی از همان روزها، یکی از پرستارها در حینی که داشت سرم غذایی او را آماده می کرد، با یکی دیگر درد و دل آغاز کرد و رها ناخودآگاه شنونده شد. پرستار داشت به همکارش می گفت:_ فلانی با کشتی با شکوه ناخدا شیانا رفته.رها فهمید هر دوشان با این خبر شروع کردند به غبطه خوردن.پرستار می گفت:_ از همون اول به فکر رفتن بود.یکی شان عمیقا آه کشید و مکالمه را ادامه داد:_ خوشا به حالش.ناگهان صدای رها درآمد:_ یواش، اشتباه زدی سوزن رو._ وول نخور اینقدر.و پرستار، دوباره مکالمه را با همکارش ادامه داد:_ لابد الان وسط دریاست. در حالی که داره قهوه می خوره، نگاهش به آینده ای هست که دیگه هیچ خبری از دردهای سابق نیست، نه بی پولی، نه بدبختی، نه پارتی بازی.دومی تصدیق کرد:_ اما ما هنوز اینجائیم و باید با یک مشت مریض صبح تا شب سر و کله بزنیم، بوی گند و بد اخلاقی هاشونو تحمل کنیم؛ به امید دو زار پول که اونم یه هفته ای تموم میشه. آخرشم هیچ احترامی نداریم.تا حرف او تمام شد، به رها تشر زد:_ گفتم دستت رو مشت کن. هر بار میام باید بهت گوشزد کنم؟رها چشم هایش را نتوانست باز نگه دارد. اشک های او بی اراده در آمده بودند._ خدا آدم رو محتاج کسی نکنه.با این وجود، صدای یکی از پرستارها هنوز بلند بود:_ کسی که می خواد بمیره، همون بهتر که بمیره، دیگه چرا ما باید عذابشو تحمل کنیم، ها؟صدای آن یکی درآمد:_ ساکت. معلومه چی میگی! گریش گرفته.منظور او رها بود، اما پرستار کوتاه نمی آمد:_ فدای سرم. ده بار بهش گفتم خود عنترتو تکون نده، بخیه هاشو بیست بار شستم، باز عفونت می کنه.برای رها همه ی آنچه را که می دید و می شنید رنج آور و غیر قابل تحمل شده بود. بی آنکه با احساس خودش بماند صدای درونش را می شنید که چگونه گوش خراش و دل آزار شده بود. یک نفر درونش فریاد می کشید از آنها متنفر باش.سرانجام پرستارها از اتاق خارج شدند. رها وقتی چشم های خود را گشود متوجه شد دکتر داخل اتاق آمده و بر بالین او حاضر شده است. او لبخند زیبایی نشان میداد و خاطر نشان میکرد رها در حال بهبودی کامل است._ شما چرا اینقدر خوب هستین دکتر؟دکتر لبخند زد:_ خوبی از خودتونه خانوم.رها بلافاصله گفت:_ من وقتی خوب بشم، پول جراحی شما رو پس می دم. قول می دم._ تو واقعا داری به این چیزا فکر می کنی؟_ که با خودتون نگید دختره به روش نیاورده.دکتر خندید:_ من دارم با کی صحبت می کنم؟رها تعجب کرد:_ تو این اتاق غیر از من و شما که دیگه کسی نیست دکتر._ چرا هست، گاهی اوقات صدای یک بانوی پیر و خشمگین را می شنوم. تو نمیشنوی؟_ از شما بعیده این اراجیف.دکتر لبخند زد و تصدیق کرد:_ من در مورد آداب و رسوم خوردن هویج صحبت نکردم.او به صحبت های رایج نخست وزیر در شبکه ی ملی کنایه زده بود. دکتر همانطور که داشت با خونسردی و کمال احتیاط، زخم های او را بررسی می کرد، گفت:_ یه ذره تو مغذت هست، اینقدر کوچیکه که تقریبا میشه گفت هیچ فضایی رو اِشغال نکرده، اما وجود داره. تلاش می کنه تو خوشال باشی، اینطوری که چند برابر خودش، یه هورمون دوپامین رو برمی داره و بر روی یک ریسمان نازک حرکت می ده. این کوچولو با وظیفش باعث میشه تو بخندی._ بخندم که چه؟_ اون به این چیزا فکر نمی کنه. اون تلاش می کنه تو بخندی، همین._ دکتر، می خوای بگی مبهوت جهان شدی و همه چیز خیلی شگفت انگیزه واست؟ می خوای بگی خیلی خوبه که ما بدنیا اومدیم؟دکتر دوباره لبخند دلنشین خود را ظاهر کرد. رها ادامه داد:_ به ادعای شما، اون کوچولو تو مغذمون هورمون شادی رو داره جابجا می کنه، اما فلاکت و تاریکی روبروی ماست، ناعدالتی پویاست و اینقدر شدیده که اون کوچولو هر چقدر دوپامین جابجا میکنه بی فایدست. به زندگی خودت نگاه نکن دکتر، اون بیرون اوضاع خیلی ترسناکه._ من دارم با رهای جوان صحبت می کنم یا بانوی پیر؟_ تو همش همینو می گی دکتر.رها از صورت دکتر چشم برداشت و به سقف اتاق نگاه کرد و ادامه داد:_ من به این چیزا اعتقاد چندانی ندارم. من سراسر زندگی به دنبال حقیقت بودم._ حقیقت؟_ بله، حقیقت._ دست آخر پیدا شد؟رها شانه بالا انداخت و گفت:_ هیچ حقیقتی بالاتر از سقوط وجود نداشت.دکتر گفت:_ اما خیلی زود شروع کردی._ برعکس. خیلی هم دیر بوده._ ولی بهت آسیب زده._ بله، برای سن من زیادی خشن بود.دکتر گفت:_ البته بگم، دست کم می دونی چه چیزایی حقیقت نداشتن و این دستاورد کمی نیست.رها دوباره صورت دکتر را تماشا کرد و گفت:_ روزی حالم خوب میشه که نخست وزیر رو ببینم به سزای اعمالش رسیده باشه. روزی که شهر، آبادی و پیشرفت رو تجربه میکنه، بدون سایه ی سیاه و سنگین نخست وزیر قاتل.دکتر گفت:_ اونم در وجودش چیزی گم شده._ پس ما باید هر چه زودتر مهارش کنیم.دکتر شانه بالا زد._ این چیزا همت همگانی می خواد.رها بلافاصله تصدیق کرد:_ روزی که ما بیرون بودیم تا حقمونو مطالبه کنیم، همه تون باید می اومدین، می تونست میهمانی بزرگ آزادی باشه که با عدم حضور شماها صدمه دید. _ ولی منم کم مبارزه نکردم.رها صدای خود را بالا برد:_ تو چیکار کردی؟ البته جسارت نباشه ها آقای دکتر، اینجا دادگاه نیست و ما فقط داریم‌ مکالمه می کنیم._ می دونم.و ادامه داد:_ خب، من به زخمی ها رسیدگی می کردم._ واقعا؟_ ما نمی دونیم هر کس چه کاری از دستش ساخته بوده و چه کاری انجام میداده. مثلا من چند وقت پیش، خاطرات یک مرد رو در ماهنامه ی انسان های فراموش شده می خوندم. اون مرد دخترشو از وسط ازدحام نیروهای سرکوب گر نجات می ده، اما خودش تیر می خوره و فاصله ی زیادی تا مرگ نداشته. توی همون اوضاع، دو تا از نیروهای سرکوب گر کمکش می کنند و زندگی شو نجات می دن، باورت میشه؟ اون مرد نوشته بود دوست دارم یه روزی اون دو تا آشپز دربار ضحاک رو بدون نقاب ملاقات کنم._ واقعا؟_ تو چه خشکل می گی واقعا.رها ریز خندید و کمی در ناحیه گردن احساس درد کرد._ آروم بخند بچه، وول نخور.رها خندیده بود و به طرز عجیبی، با داستان آن مرد احساس خوبی پیدا کرده بود، انگار دکتر، داستان پدرش گاتریا را تعریف کرده بود._ امیدوارم آن مرد در کمال سلامت و شادی، روزی با دخترش دوباره ملاقات کنه._ منم امیدوارم.رها به شوخی به دکتر گفت:_ کودوم دکتر داره میگه امیدوارم، شما یا مرد پیر درون تون؟این جمله، برای دکتر چیزی بیش از یک شوخی بود. دکتر صندلی را کنار رها کشید و نشست. ادامه داد:_ منم همین مسیر رو رفتم. کم کم با این دکتر پیر نشست و برخواست کردم و پای حرفایی که می زد نشستم و با آنچه بر من گذشته، روبرو شدم._ نتیجش؟_ بهم کمک کرد تا دنیا رو همانطور که واقعا بود مشاهده کنم._ پس شما هم رنج دیده اید._ زیاد._ پس شما هم قبول دارید ما در جهانی تاریک، ناعادلانه و رنج آور قرار داریم؟_ بله، قبول دارم._ قبول دارید ما این همه منابع و ثروت داریم، اما اونارو برای ساختن زندگی بهتری مصرف نمی کنند؟ همش صرف جنگ، نابودی و دیکتاتوری میکنن؟ قبول دارید نخست وزیر لایق حکومت نیست؟_ معلومه که قبول دارم رها. ولی می دونم با آگاهی، گفتگو و فشار اجتماعی، میشه مسیر رو به سمت روزهایی بهتر تغییر داد. همانطور که زمان، کنجکاوی، دانش و تلاش، یک میمون رو به موجودی تبدیل کرد که امروز به فکر کندوکاش در میان ستارگان و کشف مجهولات جهان افتاده؛ صبر، تلاش، همکاری، اراده، زمان و تجربه باعث میشن روزی زمین تبدیل به جهانی بدون مرزهای جغرافیایی و تفاوت های کینه ساز بشه._ اما تا اون موقع همه ی مارو می کشن._ خیلی دوست دارم یه حرف امیدوار کننده بهت بزنم، ولی یاد گرفتم فقط با اعمالم از شدت تاریکی کم کنم و نا امید نشم._ پس تو بطور ضمنی راه منو انکار نمی کنی._ اما پیشنهادش هم نمی دم.رها این پا و آن پا می کرد._ سوالتو بپرس._ تو به خدا ایمان داری؟_ بی خدایی برای من با علم شروع شد، جهانی صرفا پیرامون علم. همه چیز شبیه به یک دالان تاریک، سرد و کم سو شده بود اما در انتهای دالان، چیزی در من ایجاد شد که نامش را خدا گذاشتم._ خدای تو چه شکلی هست؟دکتر خندید._ خیلی خصوصیه رها، ما نباید خدا رو برای هم تصویر کنیم._ دست کم بگو چه دستاوردی داشته ایمان به خدا؟_ اینکه هر بار کسی رو از مرگ نجات می دم، هر بار برای بهبودی آدمها تلاش می کنم، احساس می کنم وجود دارم و از بابت این موضوع خوشنودم. اما پیش تر ها، دکتری مستبد و مغرور بودم که تنها معالجه ی ثروتمندان رو قبول می کرد.رها پرسید:_ آدم ها بدون داشتن خدا هم می تونند خوب و مفید و مهربان باشن. واقعا یک درک و باور واحد از خدا به چه درد من می خوره؟_ ببین رها، این دنیا واقعا پر از تناقضه. از یه طرف، آدم‌ ها عاشق زندگی، پیشرفت و آرامش هستن، از طرف دیگه شاهد جنگ، ظلم و بی‌ عدالتی میشن. شاید سخت‌ ترین چیز اینه که می‌ بینی چقدر آدمها میتونن همدیگه رو نابود کنن، حتی وقتی میدونن این باعث رنج و درد عده ای میشه. این تناقض وجود خدارو زیر سوال می بره، مخصوصا دیدن نخست وزیر که چطور هر روز فرمان آوارگی و مرگ صادر می کنه. وگرنه، تو چرا اصلا باید چنین سوالی رو مطرح کنی؟_ چون عقل دارم و به قول خودت، دنیارو همانطور که هست نگاه می کنم._ دنیا بدون خدا، یا با خدا، تو می خوای چیکار کنی؟_ اول تکلیفمو باید روشن کنم._ برای کی؟ برای خودت یا جامعه؟_ جامعه._ تو باید در این موضوع، تکلیفت رو با خودت روشن کنی. خدا مسئله ایست کاملا خصوصی._ اوهوم._ احساس می کنم یه چیزی می خوای بگی رها. راحت باش و بگو._ می دونی دکتر، به نظرم دنیا با خدا ترسناک تره، چون وقتی قبول داری خدایی وجود نداره، دیگه تو ذوقت هم نمی خوره که صداش می کنی و جواب نمی ده._ راستش، جواب دادن یا ندادن، برای من ملاک نبوده._ چرا؟_ شاید به این خاطر که فکر می کنم تمام پاسخ های لازم رو از قبل داده. من در رد خدا تردید دارم._ جای شبه باقی نمی مونه وقتی صدایش می زنیم و اون نجاتمون نمی ده؟_ شاید بخاطر اینه که هنوز به انسان امید داره، البته گفتم شاید._ فکر می کنم تو یک ندانم گرا هستی که به طرف اخلاق غش کرده. اما این دیدگاه بدی هم نیست، چون تو هم قبول داری انسان باید سرنوشت خودشو دوباره به دست بگیره._ بله و من غیر از این هم نگفتم. ولی قاطعانه، خدایی که نخست وزیر تصویر کرده رو به هیچ وجه نپذیرفتم._ اون که صد در صد. دکتر، آخرش چی میشه؟دکتر گفت:_ آدم‌ های زیادی دارن تلاش میکنن که دیکتاتوری رو کنار بزنن. از پزشک و معلم بگیر تا فعالان حقوق بشر و دانشمندای صلح‌ طلب._ ولی مبارزات مدنی دیگه جواب نمی ده دکتر._ متاسفانه، حرفت تا حدودی درسته، تا حدودی هم نه._ تا حدودی نه؟_ آخه مردمی که نخست وزیر ساز هستن رو نادیده گرفتی.رها تصدیق کرد:_ همونایی که اعمال نخست وزیر رو تایید می کنند، یه بار، وقتی به یکیشون گفتم اونا دارن معترضین رو می کشن، گفت خب نمی رفتید بیرون. همینقدر راحت برخورد کرد. قبل تر ها، وقتی داد زدم اونا شین رو کشتن، شین فقط به فقر اعتراض داشت، گفتن اونا خراب کار بودن._ رها، اونا به جزئیات توجهی ندارن و نخست وزیر هم از این طفلکان خدا سو استفاده می کنه._ چطوری سو استفاده می کنه؟ اونا هم ارازل و اوباش نخست وزیر هستن دیگه._ اشتباهت اینجاست رها، اونا خودشون هم قربانی هستن._ ولی اونا با حرفاشون دارن از نخست وزیر حمایت می کنن._ ببین رها، نخست وزیر هر بار اعتراض صورت می گیره، بین‌ مردم، چند تا عامل خودی رو میفرسته که دو تا کار رو براش انجام بدن. اموال عمومی رو به آتش بکشن که خود به خود جواز قتل عام تمام معترضین صادر بشه. بعد، به تعدادی از نیروهای سرکوب خودش تیراندازی میکنه که کل بدنه ی نیروها جریح بشن و بابت کشتن مردم قند تو دلشون آب نشه و اینکارشون رو مترادف با حفظ امنیت بدونن._ حق با توعه._ و اینطوری باعث میشه بخشی از مردم، بدون اینکه واقعا داخل بدنه باشن، از کل بدنه دفاع کنند._ با اینا چه میشه کرد؟_ به نظرم، اشتباه ما این بوده که اونارو از خودمون طرد کردیم و باهاشون مکالمه نداشتیم.رها به یاد روزگاران گذشته افتاد، روزی که داشت به راشا توهین می کرد._ ولی من از اونا متنفر نبودم. اونا تنفر رو ایجاد کردن._ دقیقا اونا هم از تو متنفر هستن و اینجاست که نخست وزیر برنده ی نهایی میشه. تفرقه بخش بزرگی از برنامه ی نخست وزیرهاشک چشم های رها در آمد. دکتر مکالمه را با برخواستن از روی صندلی پایان داد. نمیخواست مکالمه بیش از این ادامه پیدا کند._ رها فعلا به بهبودی فکر کن؛ و بعد._ و بعد؟_ آماده شو که می خوام بفرستم یه جایی._ کجا؟رها جا خورده بود._ پرسیدم کجا؟_ می خوام بری به ملاقات بانوی پیر._ دکتر؟ تو داری منو می ترسونی._ متاسفم، راه دیگه ای وجود نداره.دکتر دست خود را آرام روی قلب رها قرار داد و چیزی ناگهان در وجود او تکان خورد._ می خوام بری اینجا._ ولی من نمی رم._ واقعیت اینه که اجباری در کار نیست و می تونی نری، اما بدون، بانوی پیر داره نفسای آخرشو می کشه._ تو کمکم می کنی دکتر؟_ بله، من تو را در این مدت تنها نخواهم گذاشت.و به طرف خروجی اتاق گام برداشت. رها بلند پرسید:_ اصلا بگو، ملاقات کنم که چه؟دکتر ایستاد و با مهربانی به رها نگاه کرد و گفت:_ اگر بتونی بانوی پیر رو به زندگی برگردونی، بهت قول می دم تمام شهر آزاد میشن._ واقعا؟_ تو خیلی خشکل میگی واقعا.و بلافاصله از اتاق بیرون رفت.این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</category>
                <author>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 15:57:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ پرستار</title>
                <link>https://virgool.io/@MokhtarSepehriFarid/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-hwbce4gwko5u</link>
                <description>قسمت صد و سیزدهمقطار پس از دو شب حرکت بی وقفه، سرانجام به بندرگاه آبهای آزاد رسیده بود. آرتین پیش از آنکه قطار کاملا ایستاده باشد، خودش را به درب خروجی واگن رسانده بود. سعی می کرد اولین کسی باشد که پیاده می شود. می خواست جایی بایستد که چشم انداز مناسبی از پیاده شدن تمام مسافران پیدا کند. جایی که هیچ حرکتی از نگاهش پنهان نماند. به همان شکل هم پیش رفت و چشم های او با دقت و احتیاط، به دنبال عبور و مرور کنندگان افتاد. آدم ها پیاده می شدند، چمدان می کشیدند، همدیگر را بغل می کردند، اسم یکدیگر را صدا می زدند، برای هم دست تکان می دادند و می رفتند.سرانجام آخرین مسافر آن قطار هم از جلوی چشمان او رد شد و آخرین رگه های امید او را با خودش محو کرد؛ اما آرتین فکری داشت. با عجله رفت به سوی پیغان خانه ی ساحل و برای شورای امنیت شهر، خبر گم شدن رها کیانی را مخابره کرد. پاسخ آنها کوتاه و رسمی بود، مبنی بر اینکه موضوع را بررسی خواهند کرد._ امشب دلم سنگینه عمو.به یک غریبه گفته بود؛ دستفروشی که در ساحل، در تنهایی و سرگردانی، چای و سیگار می فروخت. آرتین نه او را میشناخت، نه تا حالا او را دیده بود؛ اما نزدیک بود کنار او به گریه بیفتد._ مسافری؟آرتین سر تکان داد. نگاهش به امواجی مانده بود که بر تن ساحل می نشست._ از کجا؟_ از دژ محکومین.اما او تعجب نکرد. به آرتین گفت:_ با این نخست وزیر و ارازل و اوباش دور و برش، همه جای این سرزمین دژ محکومینه پسر.آرتین سیگار روشن کرد و دستفروش ادامه داد:_ حالا واسه چی اومدی؟ تفریحی؟_ واسه کار اومدم.آرتین سرفه کرد._ کجا؟_ کار روی کشتی ناخدا شیانا.این جمله، حسرت مرد را برانگیخته بود:_ اوه، خوشا به حال تو. تمام مسافراش پولدارن. روزگار عجیبی منتظرته پسر، اونجا کلی بهت انعام میدن، اونجا دیگه گدا گشنه هایی مثل من و امثال منو نمی بینی. همه خشکل، پولدار و با کلاسن و تو یه سطح دیگه ای هستن. برو که خدا روی تو رو دیده که واست اونجا کار پیدا کرده. تمام سال رو سفر می کنی و پول میگیری.آرتین آهسته سر خود را تکان داد بی آنکه واقعا گوش داده باشد._ حالا از کودوم طرف برم من؟دستفروش با آب و تاب داشت به او راه را نشان می داد؛ و آرتین با خودش حرف می زد:_ دختر فقط خود را گم نکرده بود، ذوق و شوق مرا هم به باد داده بود. فکر نمی کردم اینقدر بی تاب گم شدن غریبه ای شده باشم._ فهمیدی کجا رو میگم یا نه؟ حواست به من هست؟_ آره عمو فهمیدم._ خدا به همرات. راه بیفت دیگه، کالسکه گیرت نمیادا.آرتین بدرود گفت و راه افتاد._ اونور نه، گفتم اینور برو._ باشه باشه عمو.سرانجام آرتین کالسکه ای گرفت و به طرف دیگر ساحل حرکت خود را آغاز کرد. فانوس لرزان جلوی کالسکه تاب می خورد و شعله اش را می رقصاند و همه چیز آهسته پیش می رفت._ چقدر دیگه مونده؟_ به نظرم، ده مایل دیگر به آنجا می رسیم.سکوت میان آنها داشت طولانی و سرد میشد. کالسکه چی مردی جا افتاده بود. سینه ی آفتاب سوخته اش را باز گذاشته بود و یک پیراهن ساحلی به تن داشت. آهسته پرسید:_ مسافری تو؟می خواست سر صحبت باز شود._ برای کار اومدم، کار روی کشتی ناخدا شیانا.کالسکه چی لبخند زد._ من چند سال روی عرشه بودم._ واقعا؟_ بله، ولی اومدم بیرون._ چرا؟کالسکه چی همانطور که داشت اسب را هدایت می کرد، بدون اینکه بطور کامل از مسیر چشم برداشته باشد، به آرتین نیم نگاهی انداخت و گفت:_ چون بهم حس ناکافی بودن می دادن. کنارشون تحقیر می شدم. البته این شخصیه و شاید تجربه ی تو متفاوت باشه مرد جوان.آرتین سکوت کرد و به دریا خیره شد که در کنارش آرام پیش می رفتند، تیره و بی انتها. اسب شیهه ی بلندی کشید و سرعت خود را بالا برد._ آقای جوان می توانم سوالی از شما بپرسم؟_ بپرسید._ برای چه اینقدر غمگین هستید؟_ یکی را گم کردم._ که هست؟آرتین آهی از ته دل کشید و گفت:_ دختری که چشمانی پر از شجاعت داشت._ آهان، پس موضوع عشق در میان است._ عشق؟_ بله، احتمالا عاشق شدید. نه؟_ بیشتر افسوس است آقا، باید دنبال او می رفتم.و آرتین داستان را برای او تعریف کرد._ واقعا یکهو پیاده شد و رفت؟_ آره بخدا، یهو رفت._ هیچ نشانی ازش ندارید؟_ هیچ نشانی._ ولی اگر هم داشتید بی فایده بود._ چطور؟_ به نظرم، کسی را می توانید پیدا کنید که اصرار به گم شدن نداشته باشد مرد جوان. مطمئن باشید موضوع او با خودش بوده و گم گشتگی انتخابش بوده. فکر و خیالش را از سر خود رها کنید وگرنه کشانده می شوید._ چطور رها کنم؟_ کافی است با واقعیت روبرو شوید. برای شروع، خیال کنید اصلا پیاده نمی شد، واقعا فکر می کنید به شما محل می داد؟آرتین بلافاصله گفت:_ باهام صحبت می کرد. باهام درد و دل می کرد. اصلا دور از اینها، وجه انسانی موضوع چه می شود؟ انسانی گم شده._ زکی خیال باطل، ساده هستین شما؟ اصلا، مگر نگفتین مسافر تفریحی این کشتی بوده؟_ درسته. گفتم._ این جماعت جنسشان کلا فرق می کند، الکی رویا پردازی نکنید. مال دنیای امثال منو تو نیستن بخدا. مخصوصا دخترای این زمانه، پسر، اینها نخست وزیر را آچمز کردن. بعد تو نگران گم شدن او هستی؟ اینها صد تای من و شما را درس می دهند. دلتان واسه خودتان بسوزد که قرار است تمام عمر مثل چی کار کنید.آرتین سکوت کرد._ رسیدیم به کشتی ناخدا شیانا. مراقب خودتان باشید، تو نمی دانی روی عرشه با چه آدمهایی قرار است روبرو شوی، نمی دانی مرد جوان، بخدا نمی دانی. روی آن کشتی بزرگ خودتان را چنان گم میکنید، گم شدن بقیه از سرتان می افتد. آرزو می کنید یکی بیاید و شما را پیدا کند._ چرا؟_ آنجا هیچکی با شما کار ندارد، هیچکی نگاهتان نمی کند، حتی سوال نمی کنند مرده اید یا زنده، خوبید، مریضید، خوشالید یا غمگینید.آرتین پیاده شد و با چشم، رفتن کالسکه چی را دنبال کرد.کالسکه چی ناگهان ایستاد و از روی شانه به عقب نگاه کرد و گفت:_ سعی کنید ازشان یاد بگیرید.آرتین بلند گفت که صدایش را کالسکه چی بشنود:_ از کیا؟_ از ثروتمندان روی عرشه._ چی رو؟_ راه و چاه را مرد جوان. آن وقت تمام گم شده های زندگیتان ناگهان پیدا میشوند. این را آویزه ی گوشتان کنید تا هنوز فرصت دارید.و دستانش را تکان داد و رفت. آرتین وقتی که به طور کامل خودش را تنها یافت برگشت رو به عقب و ناگهان از چیزی که می دید شگفت زده شد. هیکلی از آهن و استقامت روبروی او ظاهر شده بود. یک کوه عظیم که تاریکی شب را با چراغ های بی شمارش دریده بود. حجمی بزرگ از تشریفات و زیبایی، از وسط دریا سر در آورده بود._ وای خدای من.چشمان آرتین برق می زدند._ دژ محکومین کجا و این کشتی کجا.با تردید چند قدم برداشت. صدای برخورد آرام امواج آب با بدنه ی کشتی و لاستیک هایی که از بدنه ی این غول شناور آویزان کرده بودند با گوش او غریبه بود. آن هیبت فقط یک کشتی نبود، شهری شناور بود با طبقاتی پنهان و زرق و برقی که از همان ابتدا قلب آرتین را می لرزاند. پلکان ورودی با نور زرد رنگ مشعل های روشن و فانوس های معلق می درخشید. مردانی تنومند با یونیفرم های یکدست و یک رنگ، در نظم و آراستگی کامل ایستاده بودنداما خوشامدگویی و احترام گذاشتنشان به مسافران، کاملا سرد، مصنوع و جدی بود._ بفرمایید؟_ برای کار دعوت شدم. آرتین جهانی هستم.آرتین صدای ضربان قلب خودش را می شنید.مردی پیش آمد و فهرست را بالا پایین کرد. مکثی کوتاه کرد و سر تکان داد:_ بله، منتهی چرا اینقدر دیر کردین؟و آرتین را نگاه کرد._ قطار در مسیر توقف داشت._ بله، اخبارش را شنیدیم.با خودنویس، کنار نام آرتین، یک علامت گذاشت و گفت:_ خوشامدید._ کجا برم؟_ بالا. پیش ناخدا شیانا، بالا ایستاده. از پله ها برو بالا. الهه ی دریاست. به او بی احترامی نکنی یه وقت._ چشم.آرتین پله های طولانی را با اضطراب بالا رفت. محکم از نرده ها گرفته بود که لیز نخورد. آخرین پاگرد که رسید تمام بندرگاه زیر پایش ظاهر شده بود. از عمق حیرت مکثی طولانی کرد و سرگرم تماشا شد.صدایی درون او می گفت:تمام جهان پشت سر خود را فراموش کن.از پاگرد گذشت و به عرشه رسید. عرشه دنیای عجیبی را جلوی روی او ظاهر کرده بود. صدای خنده ها از دور می آمد، و البته، نگاه هایی که از روی او رد می شدند بی آنکه او را ببینند. درست همانطور که کالسکه چی گفته بود.ناگهان یکی با مهربانی صدایش کرد:_ شازده کوچولو این بالا دنبال کی میگرده؟این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</category>
                <author>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 00:19:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ پرستار</title>
                <link>https://virgool.io/@MokhtarSepehriFarid/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-ifu3iauxscq9</link>
                <description>قسمت صد و دوازدهمبا دشواری، پلکهای خود را از هم گشوده بود. چشم ها برای اینکه بسته بمانند، مقاومت می کردند. همه جا تیره و تار بود. به یاد نداشت چه بلایی بر سرش آمده است. پاهایش انگار خشک شده بودند. گردن درد شدیدی داشت و نمی توانست تکان دهد. با سختی و بریده بریده نفس می کشید. دست راست او سنگین شده بود و بی جان و سرد، در کنار بدنش افتاده بود. با دست دیگر، پشت پلکهای خود را مالید و مجدد سعی کرد واضح ببیند.انتظار نداشت کسی آنجا حضور داشته باشد. چند نفر با لباس های سفید بالای سر او جمع شده بودند، انگار مرکز توجه همه شان شده بود. ناگهان صدای یکیشان در اتاق پیچید:_ زندست، زندست.و با شوق زیادی از اتاق خارج شد. چند لحظه بعد، یک مرد میان سال و چهار شانه، داخل آمد. محکم قدم برمی داشت و با صلابت بود. در کنار تخت رها ایستاد و دست خود را به قصد نوازش نزدیک کرد. ولی رها به خودش حالتی گرفت که نشان می داد هیچ وقت نباید لمسش کنند. دست نوازنش گر برگشت._ نباید بترسی از ما. من دکتر شما هستم. باید ببینم تب دارید یا نه.و دوباره دست خود را به طرف پیشانی او برد. رها با وحشتی غیر ارادی از جا پرید و عقب عقب خزید. چشم هایش که حالا کمی بازتر شده بودند دیوانه وار در اتاق می چرخیدند._ من کجام؟_ بیمارستان._ چرا؟_ دستت رو تکون ندین خانوم تا جوش بخوره. ورجه وورجه نکنید اینقدر. بخیه ها باز میشن. بزارید دست بزنم به پیشونیتون.رها به دست خود نگاه کرد. نه تنها دست، بخش زیادی از بدنش را باند پیچی کرده بودند. در میان این حیرت غوطه ور شد و اشک هایش در آمد. حسابی ترسیده بود. دکتر بعد از اینکه پیشانی او را لمس کرد، دست بی جان او را کمی تکان داد. درد همچون موجی ناگهانی بالا آمد و ناله های رها را درآورد._ هنوز درد داری؟_ خیلی._ پس زنده ای.رها گیج شده بود._ و کجام؟_ یک جای امن.صدای دکتر گرم بود و به آدم احساس امنیت می داد._ من کجا هستم دکتر؟ _ طبیب خانه ی مرکزی._ چرا؟سکوتی سنگین در اتاق نشست و همه به هم نگاه کردند. دکتر از بالای تخت خم شد و آهسته نزدیک گوش رها شروع کرد به توضیح دادن:_ من که می دونم چه اتفاقی واست افتاده. من که می دونم با خودت چیکار کردی. ولی نمی پرسم چرا پایین پریدی و اصلا نمیخوام قضاوتت کنم، ولی اینو بدون که  معجزه ی بزرگی رخ داده که تیکه نشدی و چند تا رهگذر پیدات کردن. یعنی برای مرتبه ی دوم، فرصت زندگی کردن بهت داده شده.دکتر آب دهانش را قورت داد و ادامه داد:_ و اینو هم بدون، من خیلی خیلی زحمت کشیدم دوباره نفس بکشی. جراحی بسیار دشواری بود و همه ازت قطع امید کرده بودن. البته، اینو نگفتم که از بابتش ازم ممنون بشی، چون قادر مطلق و تعالی بخش زندگی، یکی دیگست نه من. فقط می گم، ساده از معجزه ای که برات رخ داده نگذری و زحمات منو لطفا هدر ندی. تنها به بهبودی فکر کن. تو بزودی به زندگی برمی گردی، بهت قول می دم دوباره بخندی و برقصی و موهاتو به نوازش باد بسپاری.رها آهسته سوال کرد:_ از این همه زحمت، از این همه تحمل درد، رنج و حسرت چه سودی می برند؟دکتر به چهره ی رنگ پریده اش خیره شد:_ چه چیز تو را تا این حد پریشان کرده؟و نگاه رها به سقف اتاق دوخته شد._ چی تو رو لرزوند؟رها گفت:_ از اینکه دیدم قطار دوباره در جای اول ایستاده بود.دکتر به پیشانی زخمی او بوسه زد و کنار گوشش زمزمه کرد:_ اینا سوالای تو نیستند رها. من صدای یک بانوی پیر را میشنوم. پس، فعلا از طرف من بهش بگو ساکت بمونه تا وقتش برسه. فعلا به فکر بهبودیت باش.رها سر تکان داد. دکتر دوباره صاف ایستاد و با صدای بلندی که همه بشنوند گفت:_ احتمالا ماشین بهت زده و فرار کرده. هر چه بوده به خیر گذشته. استراحت کنید لطفا و طبق دستورات پرستارها در مسیر بهبودی تان همکاری کنید._ اوهوم._ البته، درسته که کلی پرستار اینجا هست و همه در جهت بهبودی تو تلاش می کنند، اما فقط یک نفر در اینجا می تونه پرستار خوبی باشه.رها پرسید:_ اون کیه دکتر؟_ خودت.سپس دستورات مراقبتی خود را به پرستارها گوشزد کرد و از اتاق خارج شد.رها پلک های خود را بست و به جمله ای اندیشید که دکتر گفته بود:_ اینا سوالای تو نیستند رها. من صدای یک بانوی پیر را میشنوم. این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</category>
                <author>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 00:14:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ پرستار</title>
                <link>https://virgool.io/@MokhtarSepehriFarid/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-jjknxo7zvuvu</link>
                <description>قسمت صد و یازدهمسپیده ی صبح بود و سنگ ها همه خرد شده بودند.میهمانداران با صدای بلندی داد می‌ زدند:_ قطار دقایقی دیگر حرکت می‌ کند و مسافران باید به داخل برگردند.آرتین هنوز بیدار و بی قرار بود. صدای &quot; هر چه زودتر سوار شوید. &quot; به او دلهره میداد بدون آنکه واقعا دلیلش را دانسته باشد.با دشواری، دریچه ی کوپه را گشود و رو به بیرون نیم خیز شد. تا دوردست ها، چشمانش میان جمعیت می‌ گشت. به مسیری که رها رفته بود و در تاریکی ناپدید شده بود. دختر پیدا نبود. درب های واگن، یکی پس از دیگری بسته می شدند و دربان ها آخرین نفراتی بودند که سوار می شدند. آرتین درب کوپه را باز کرد و به سالن سرک کشید. صدای پراکنده‌ ی مسافران جریان داشت و در میان آن همه حضور، رها باز هم حضور نداشت.ناگهان، قطار با تکانی آرام به حرکت افتاد و رفته رفته تپه ها و بلندی های مسیر از نظرش شروع کردند به رد شدن. گذرگاه سوم داشت از او دور میشد و غیر عادی بود که رها هنوز داخل کوپه نیامده بود.یکی از خدمه که متوجه رفتار نگران او شد، پرسید:_ مشکلی پیش اومده؟آرتین شروع کرد به توضیح دادن:_ بله. رها کیانی مسافر بود. داخل کوپه ی من بود. یادتونه؟_ خب، مشکل چیه؟_ داخل نیامده و قطار راه افتاده.خدمتکار، میهماندار را صدا زد. او با آرامش پرسید:_ از کجا می دونی داخل نیومده؟_ از اینکه داخل کوپه نیومده دیگه._ خب شاید رفته رستوران.آرتین قلبش آرام گرفت._ راست میگی.آرتین با شتاب به سمت رستوران دوید. وقتی وارد شد، صدای اخبار، به شکل غیر منتظره ای در فضای رستوران شنیده می شد. داشت اخبار گذرگاه سوم را مخابره می کرد:_ آخرین خبرها حاکی از این است که قطار حرکت خود را از سر گرفته. در ادامه، به تحلیل این موضوع می پردازیم.صدای یکی از مسافران در آمد:_ داداش قطار تازه حرکتش رو از سر گرفته، اینا چطور اینقدر سریع، تحلیلش رو هم دارن پخش میکنن؟آرتین از او پرسید:_ آقا ببخشید، یه دختر ندیدید با این مشخصات..._ برو پی کارت سر صبحی، ندیدم بابا بزار ببینم اینا چی میگن.مجری و کارشناس، درباره‌ ی ریزش سنگ‌ ها و مسئولیت‌ ها بحث می‌ کردند. صدای مجری بلند بود:_ آیا ریزش طبیعی سنگ ها در کار بوده؟ اگر بله، مسئول این موضوع چه کسی است؟ اگر نه، متهم کیست؟کارشناس گفت:_ واقعیت این است که ما کارشناس ریزش کوه نداریم!مجری خنده اش گرفت و گفت:_ جان؟_ بله، نه تنها ما، هیچ کشور دیگری در جهان کارشناس ریزش کوه ندارد._ عجب!_ بله، شما تعجب کردید؟مجری تصدیق کرد:_ اما کارشناس ریل گذاری که دارید؟_ خب چه ربطی به ریزش کوه دارد؟_ فکر نمی کنید ریل گذاری در مسیر اشتباهی صورت گرفته؟_ این را شما می دانید یا کارشناس ریل گذاری؟_ به نظرم حالا همه ی شاهدان می دانند._ چطور؟_ سقوط کوه روی ریل می گوید این نتیجه ی کارشناسی شماست. نه؟کارشناس خندید._ ولی فکر می کنم شما احتمال حمله ی تروریستی رو در نظر نگرفته اید. دشمنان نخست وزیر مقدس ما می خواستند نا امنی ایجاد کنند._ اگر اینطور باشد، چرا از قبل، امنیت مسیر را تامین نکردید؟ چرا شما چند برج مراقبتی ایجاد نکردید؟_ چون وظیفه ی ما نیست. و اینکه شما دارید به نیروهای حافظ امنیت توهین می کنید، آنها مستقیم تحت نظر نخست وزیر مقدس کار می کنند. یعنی، شما با این حرف، به نخست وزیر مقدس دارید توهین می کنید، نه؟مجری خندید._ اینجا درست لحظه ای هست که مردم می شنوند انتخاب مسئول درست چقدر اهمیت دارد.اخبار تمام شد و همان لحظه صدای یکی از کاندید های شهرگردانی پخش شد:_ من تمام ریل های قدیمی کشور را به ریل های تازه ای تبدیل می کنم. کافی است مرا انتخاب کنید.یکی از مسافران گفت:_ این بابا بیاد خار نخست وزیر گ...ییدست!_ امید ما همینه. بالاخره یکی باید جلوی این دی...ث وایسته._ ساده اید شماها، خود نخست وزیر اجازه داده این بابا کاندید بشه.آرتین از رستوران بیرون آمد و تصمیم گرفت خودش دست بکار شود. وقتی به واگن بعدی رسید، فریاد زد:_ رها کیانی، اینجا هستی؟یکی اعتراض کرد چرا تنه به تنه شدند:_ هو یارو چته اول صبحی؟_ آقا یه دختر گم شده._ به من چه، برو پی کارت بچه قشنگ.آرتین رفت واگن بعدی و دوباره داد زد:_ یه دختر گم شده، رها کیانی اسمشه.خانمی مسن پرسید:_ همراهتو گم کردی؟ مردای نسل جدید غیرت ندارن.آرتین گفت:_ همراه من که نبود، مثل من مسافر بود.خانم مسن پرسید:_ چرا حالا تو نگرانش شدی؟ ها؟ به تو چه دختر مردم گم شده؟_ چی میگی خانوم. ولم کن.رفت کوپه ی بعدی و همان داستان تکرار شد._ خودش پیدا میشه.یکی دیگر آمد کنار آرتین و داستان را پرسید. آرتین موضوع پیش آمده را توضیح داد به امید اینکه در یافتن رها همراه شوند._ غلط کرده پیاده شده. ما باید تاوان بدیم؟آرتین داد زد:_ شماها چطون شده؟ فکر کنید رهای شما گم شده.پاسخ آمد:_ زبونتو گاز بگیر پدر سگ. آدم سالم که نمی ره پیاده روی تنهایی.آرتین متوقف نشد. او واگن به واگن پیش می رفت. با گام‌ هایی سریع و نگاهی خالی از آرامش، به جست‌ و جو ادامه می داد تا وقتی که به لکوموتیو رسید.نگهبانان جلوی او ایستاده بودند. او آنها را یکی یکی از آستانه ی ورودی کنار زد. داخل که رسید، فریاد زد:_ رها از قطار جا مونده. رها سوار نشده.رئیس قطار، مردی مسن و جا افتاده بود. علامت داد نگهبانان کمی آرام بگیرند._ فرزندم، میشه لطفا بلیط خودتون رو نشون بدید؟آرتین با بی قراری، بلیط را نشان داد و دلیل نگرانی خود را توضیح داد. رئیس قطار گفت:_ نگران نباشید. به خدمه دستور می دهم سرشماری مسافران را شروع کنند. شما لطفا به کوپه ی خودتان برگردید._ اما این کافی نیست._ چطور؟_ می خوام قطار رو نگه دارید.رئیس سرش را تکان داد و گفت:_ تا حالا نشده قطار برای کسی توقف کنه. این خلاف قوانینه._ اگر به مشکل برخورده باشه، اگر کمک لازم داشته باشه چی؟_ نسبتی با شما داره؟آرتین جا خورد:_ نه._ پس اجازه بدید خودمون پیگیری کنیم._ اما اینطوری که نمیشه. این دختر اگر واقعا سوار نشده باشه، الان اونجا تک و تنها اتفاقات بدی رو شاید تجربه کنه. اول قطار رو نگه دارید که اگر سرشماری کردید و جا مونده بود، برگردیم و پیداش کنیم.رییس قطار گفت:_ قوانین به شما توضیح داده شد و بیشتر از این لطفا وقت ما رو نگیرید.آرتین سمج تر از این حرف ها بود:_ واقعا براتون گم شدن یک انسان مهم نیست؟ قطار رو نگه نمی دارید که قوانین نشکنه؟رئیس قطار با نگاه خسته، از شانه به او نگاه کرد و گفت:_ نشنیده می گیرم. لطفا به کوپه برگردید تا بازداشت نشدید.از رفتار آرتین مشخص بود می خواهد دنبال رئیس برود. اما نگهبانان جلوی او را گرفته بودند:_ برو پی کارت و مزاحم نشو، فهمیدی؟آرتین، با گام هایی سنگین و دلی که نمی توانست مثل قبل آرام بگیرد، مثل لحظه ای که سوار قطار شده بود به طرف کوپه براه افتاد. او حس می کرد با حجمی از دل های سنگین روبرو شده و آنها به اتفاقی که افتاده اهمیت نمی دهند.همچنان که داشت به کوپه نزدیک میشد، صدای شهرگردان دیگری می آمد:_ قهر کردن بی فایده است، تغییر فقط توسط رای شما ممکن است. اگر دوباره به من رای دهید، قول می دهم هیچ کوهی دیگر ریزش نکند.این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</category>
                <author>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 21:01:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ پرستار</title>
                <link>https://virgool.io/@MokhtarSepehriFarid/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-vgawrxtgmrkh</link>
                <description>قسمت صد و دهمرها دستک چمدان را گرفته بود و روی سنگ فرش سرد و صیقلی کنار سکو می کشید. ایستگاه قطار مملو از جمعیت بود و هر کس با سرعت به سویی می رفت. چهره ها عبور می کردند و فرصت دیدن به یکدیگر نمی دادند. در میان این همه مسافر، رها آرام، سنگین و غمگین قدم می زد.ایستگاه قطار او را برده بود به روزگاری که همراه پدرش، پا روی همین سکو گذاشته بود. تعطیلات آخر هفته را دو تایی به این اینجا آمده بودند. گاتریا محکم دست او را گرفته بود تا در سیل جمعیت گم نشود.رها آه عمیقی کشید. درست است که صدای دور و نزدیک قطارها در فضا پیچیدا بود، اما صدای گاتریا انگار همان حوالی به گوش می رسید:_ رهای من، دستامو بگیر تا همو گم نکنیم.رها با بی حوصلگی گفته بود:_ مگه من بچم؟چون خجالت می کشید پدر دست او را در خیابان بگیرد و مثل دختر بچه ها او را به دنبال خودش بکشاند.گاتریا گفته بود:_ مقاومت بی فایدست. تا ابد بچه ی منی.رها با اکراه تسلیم شده بود:_ واقعا که، بده بیاد دستای زمختتو.ولی حالا اوضاع کاملا فرق داشت. دیگر هیچ ترسی از گم شدن در میان نبود._ قرار نبود اینطوری از شهر برم. هیچ وقت دیگه برنمی گردم.سر خود را بالا گرفت و به تابلوهای مقصد نگاه کرد. از مسیر که مطمئن شد، به سوی قطار قدیمی رفت. قطاری که سقف آن چوبی و به رنگ قهوه ای بود؛ با واگن هایی که انگار از دل دوران های گذشته بیرون کشیده شده بود._ آقا ببخشید.یکی از راهنمایان ایستگاه قطار بود._ بفرمایید خانم جوان._ به مقصد بندرگاه، درسته؟_ بله دوشیزه، می توانم بلیط شما رو نگاه کنم؟_ بفرمایید._ یک نفر؟ کشتی ناخدا شیانا، درسته؟_ بله. کجا پیاده شم؟_ خب، شما ایستگاه آخر باید از قطار پیاده بشید‌. صبحانه را آنجا میل کنید. بدانید که کشتی ساعت دوازده ظهر به مقصد سرزمین آزاد راه می افتد._ ممنونم._ سفر بی نظیری در پیش دارید._ ممنونم._ در صندلی های انتظار بنشینید تا دستور سوار شدن را صادر کنند._ حتما.رها در یکی از ردیف ها نشست. صندلی ها همه یک دست و یک رنگ بودند. جوراب فروشی که نزدیک او آمده بود، پسر بچه ای بود با چهره ای کثیف و لباس هایی شلخته که بوی عرق می داد._ تو روخدا یکی بخر، توروخدا.رها یکی خرید و پسرک رفت سمت مسافر بعدی. روبروی آنها به تازگی یک صفحه ی بزرگ نمایش قرار داده بودند که داشت صدا و تصویر یک فرمانده را پخش می کرد:_ چپ ها دسیسه کرده بودند و ما تمام دشمنان داخلی خود را پراکنده و مضمحل کردیم. به چپ ها بگویید سر سفره ی نخست وزیر نشسته اید اما‌ نمکدان را شکستید و ضد نخست وزیر حرف زدید. اما مردم ما هوشیار هستند و اجازه نمی دهند شماها برای شهرگردانی انتخاب شوید. حالا آنها ما را از جنگ می ترسانند و می گویند اگر انتخاب نشوند جنگ شروع می شود. به آنها بگویید ما از هیچ چیز نمی ترسیم. از دشمنان ما هر غلطی سر بزند از صفحه ی روزگار محوشان می کنیم ... .رها ناگهان فریاد زد:_ خفه شید. خفه شید... .یک رهگذر واکنش داد:_ چرا خفه شن؟رها در حالی که داشت گریه می کرد، داد زد:_ اونا همه رو کشتن، همه رو تو خیابون کشتن._ خب، نباید تو خیابون می رفتن._ تو هم از من دور بمون آشغال.رهگذر از رها گذشت و در بین شلوغی ها ناپدید شد. جوراب فروش دوباره نزدیک رها شد:_ خاله، گریه نکن تورو خدا. این گل برای تو باشه.رها گل را از دست پسرک گرفت. گل هنوز بطور کامل پژمرده نشده بود.جوراب فروش رفت و دستور حرکت داده شد. رها بلند شد و با اشاره ی میهمان پذیر قطار، وارد آخرین کوپه ی قطار شد. هیچ کس نبود و این تنهایی در کوپه برایش آرامش آور بود.ساک خود را در محل مخصوص وسایل همراه قرار داد و کمی از لباس هایش کم کرد. بر خلاف کوپه ی سوت و کور او، صدای خنده و گفت و گو از کوپه های دیگر می آمد. رها بی اعتنا به همه چیز، کنار بازشوی شیشه ای نشست و سرگرم تماشای بیرون شد.دستانش تکیه گاه چانه بود و اشک هایش بی اختیار می ریخت. او عمیقا دلتنگ بود، دلتنگ تمام خاطراتی که در شهر داشت. دلتنگ عزیزانی که حالا هیچ خبری از آنها نبود؛ گاتریایی که نمی دانست چه سرنوشتی پیدا کرده، مریم ای که به دژ محکومین فرستاده شده بود، راشا که با تمام اختلافاتشان، واقعا دوری اش به رها احساس دلتنگی داده بود. مرگ دوستان و هم رزمانش و سرنوشتی که همراهان او در مواجهه با نخست وزیر پیدا کرده بودند. همه مثل او گاتریا نداشتند که بین او و شلیک ها قرار بگیرد؛ یا مریم ای که خودش را رها معرفی کند یا خیلی دورتر ها، راشا ای که بیاید و او را از وسط مهلکه خارج کند._ تو همه چیز مارو گرفتی نخست وزیر. هیچ وقت دردهایی که بهمون بخشیدی رو فراموش نمی کنیم. تو قرار بود به ما زندگی و انسانیت ببخشی.ناگهان بیرون قطار و کمی دورتر از جمعیت، ژاکلین را دید. گاتریا کنارش ایستاده بود. مسن تر از همیشه و با موها و ریش های بلندی که در باد می جنبید. راشا هم آمده بود. ردای سفید پوشیده بود و محکم دست یک دختر بچه را گرفته بود، کودکی خوش بود. مریم هم آمده بود و شین، کمی دورتر از همه شان، به رها دست تکان می داد.رها چشمانش را مالید و دوباره نگاه کرد. اشتباه نمی کرد. چهره‌ هاشان، رنگ‌ پریده و بیمارگونه بود. درست مثل ارواح سرگردانی که میان دنیای زندگان و مردگان گیر افتاده باشند. آرام و بی‌ حرکت ایستاده بودند. با چشمانی پر از اشک دست تکان می‌ دادند و رها بدون آنکه بداند چرا، احساس شدید عذاب وجدان گرفته بود._ من چاره ای ندارم، باید برم._ حالتون خوبه؟این سوال او را غافلگیر کرده بود. صدا از نزدیک می آمد، لرزان و کمی خجالتی. پسر جوانی نزدیک او ایستاده بود._ من کجام؟هنوز مضطرب بود. بیرون قطار را نگاه کرد. تاریکی پشت پنجره بود، قطار با سرعت حرکت می کرد و سالن را سکوت فرا گرفته بود._ خوبین خانوم؟ آب بیارم؟رها داد زد:_ اینجا چیکار می کنی؟پسر از صدای بلند رها جا خورد._ من؟ بخدا مسافرم. ایناهاش بلیطم، اینجاست صندلیم. من، من نمی خواستم مزاحم شم، حتی سکوت کردم که شما بیدار نشین. یهو داد زدین من باید برم.رها که فهمید همه‌ اش کابوس بوده، آرام گرفت._ مریم کو؟_ بخدا نمی دونم._ چه غلطی می کنید شماها؟_ ببخشید شمارو ترسوندم خانوم. بخدا کاری نمی کنم._ خدا چرا ساکته؟_ سوال منم هست.رها صدای خود را پایین برد:_ داشتم کابوس می دیدم. متاسفم._ کسی که باید تاسف بخوره تو نیستی.و سپس یک بطری آب به طرف رها گرفت._ این بطری آبو دارم. یه خرده شکلاتم دارم. بیا بگیر.رها پذیرفت._ آرتین صدام کن همسفر، آرتین جهانی، باشه؟ تازه، بهم همه میگن شازده کوچولو.و لبخند زد. رها بعد از اینکه بطری آب را سر کشید، تازه فهمید چقدر تشنه بوده و احساس گرما داشته است._ نوش جان.رها او را نگاه کرد. یک پسر باریک اندام بود. سنی نداشت. موهای بلند و ژولیده اش روی پیشانی ریخته بود. یقه اسکلی با جین روشن پوشیده بود و ظاهر ترسیده و بی آزار او به رها احساس امنیت میداد._ از من می ترسی؟آرتین شانه بالا انداخت._ رها کیانی هستم._ رها؟نازک خندید._ چه خشکله اسمت._ مرسی.قطار آهسته ریل می زد و یکنواخت ادامه می داد. آرتین این پا و آن پا می کرد. معلوم بود نمی خواست مکالمه به پایان برود._ کجا می رید؟_ کشتی ناخدا شیانا.از شدت ذوق پرید:_جدی؟ چه باحال. به عنوان مسافر؟_ آره دیگه._ خوش به حالتون.اما رها برای سوار شدن بر کشتی ناخدا شیانا و سفر به سرزمین آزاد ذوق زیادی نداشت._ خوش به حالم؟_ آره، خیلی مجلله کشتی شیانا._ شاید._ رها، تو اهل کجایی؟رها نام شهر خود را گفت._ تو کجا زندگی می کنی آرتین؟_ دژ محکومین.این اسم برای رها منزجر کننده بود و تصویر مریم را، خسته و تبعید شده، در ذهن بیدار می کرد. آنجا جایی بود که مریم را گرفتار کرده بودند و او داشت دوران محکومیت خود را سپری می کرد._ دژ محکومین؟_ راستش اونجا کارای اداری می کردم. ولی یه روز تصمیم گرفتم برای همیشه از اونجا برم. درخواست شغل چند جا فرستاده بودم و کسی قبول نمی کرد. تا اینکه ناخدا شیانا قبول کرد روی عرشه بهم کار بده، تازه حقوقشم خیلی خیلی بیشتر از قبلیه و اونجا مدام تو سفریم بدون اینکه پولی پرداخت کنم.رها پرسید:_ از دژ محکومین بگو. اونجا خیلی سخته؟و در دل گفت بمیرم برات مریم.‌ آرتین تعریف می کرد:_ اونجا همه غمگین بودن. زندانی و غیر زندانی هم نداشت. همه جاش اندوه بود و از در و دیوارها غصه می بارید. ولی من تصمیم گرفتم بیام بیرون و کار پیدا کنم. اولش تردید داشتم چون بیکاری در شهر بیداد می کرد. سخت استخدامی پیدا می شه، خودت بهتر می دونی. اما حالا دیگه می دونم قرار نیست هیچ وقت به دژ محکومین برگردم._ خوبه که زندگیتو پیدا کردی. یه سوال، مریم رو آوردن اونجا، درسته؟_ مریم؟ خب متاسفانه اونجا مریم های زیادی رو زندانی کردن._ خیلی اذیتشون می کنن؟_ آزار و اذیت هاشون یه کنار، اونجا اصلا خبری از زندگی نیست. هر چه در اطرافت هست خاکستریه. مثل یک جهان جدیده که رنگ و رو نداره. یک طرح کهنه و بی حس که اصلا چیزی جز القای رنج و تردید نداره. جهان جدید نمای دیگری از دنیاست که انسان در آن به سختی دوام میاره. جهانی خلوت که هیچ ردپایی نداره. جهانی ملال انگیز که زمینش چروکیده و بی حاصله. درست زیر آسمانی که سرشار از ابرهای تیره و ملال انگیزه.رها بی صدا گریه می کرد. اشک ها راه خود را پیدا کرده بودند. آرتین ادامه می داد:_ اما دوستی هاش عمیق و همدردی هاش عمیق تره. نفرت از اعمال نخست وزیر و ترس از سرنوشت مملکت، اونارو به یک جامعه ی یکدست تبدیل کرده که همه شون به تنهایی، درد همه ی مردم رو به دوش می کشن. اونا به جای همه ی ماها اشک می ریزن، به جای همه ی ماها غصه می خورن و برای آزادی خطر می کنند._ تو نویسنده ای انگار.آرتین دوباره ذوق زده شد:_ رها من عاشق نوشتن هستم. می خوام یه روز نویسنده بشم._ قول می دی یه روز از آنچه به ما کردن بنویسی؟_ قول می دم رها. منتهی باید بدونم داستان تو چیه؟رها آهسته گفت:_ داستان من خیلی طولانی و غمگینه. اما به یکی قول دادم فعلا به عقب نگاه نکنم، اگه نگاه کنم سنگ میشم._ پس به قول خودت وفادار باش، اما یه روز قول بده برام داستانتو تعریف کنی._ ولی من که تورو نمیشناسم._ رها تو داری می ری روی همون کشتی ای که قراره من کار کنم.رها از ادامه صحبت در این خصوص اجتناب کرد و ساکت شد با اینکه آرتین هیچ دوست نداشت مکالمه تمام شود.کوپه ها روی ریل می لرزیدند و قطار، سرعت خود را زیاد کرده بود. به نقطه‌ ای رسیده بودند که دیگر هیچ نور شهری در دور دست دیده نمی‌ شد؛ تنها سیاهی کوهستان بود و آسمانی که لکه‌ های پراکنده ی ابرها را با نور ماه برق می انداخت._ یعنی دارید مهاجرت می کنید؟_ آره. دارم از اینجا می رم.آرتین آه کشید:_ همه دارن می رن._ چون نخست وزیر تو زندگی همه دخالت می کنه، می دونی چرا؟آرتین گفت نه، رها ادامه داد:_ چون افکارشون پوسیده و دستشون به خون آلوده شده.آرتین سر تکان داد و همراهی کرد. دوباره سکوت عمیقی برقرار شد و هر دو غمگین سر را پایین نگه داشته بودند. آرتین بلافاصله پرسید:_ راستی، شغلت چی بوده رها؟_ قهوه درست میکردم._ به نظر می رسه تحصیلکرده باشی._ تاریخ خوندم و تمام دورانشو زندگی کردم. تمامشو.آرتین متوجه منظور رها نشد._ می خوام استراحت کنم._ باشه رها.رها همانطور که نشسته بود، به کنار بازشوی شیشه ای قطار تکیه داد و پاهایش را جمع کرد و پیشانی را بر روی زانوهایش قرار داد.آرتین آهسته گفت:_ منم درس خوندم.رها با این حرف به یاد روزهایی افتاد که در دانشسرا تجربه کرده بود:_ تا چه مقطعی؟آرتین گفت و رها شوکه شد:_ با این تحصیلات کار واست نبوده؟ خاک بر سرت نخست وزیر.آرتین شانه بالا زد. رها همانطور که چشم هایش را بسته بود گفت:_ احساس می کنم شکست خوردم.اما آرتین از زندگی رها چیز زیادی نمی دانست._ تو قول دادی یه روز برام قصه ی زندگیتو تعریف کنی حتی اگر فکر می کنی داستان یک شکست باشه._ شاید.ناگهان یکی داد زد و در پس آن، صداهای ناهنجاری از سالن های جلویی قطار بلند شد. صدای نگهبانان قطار هم اضافه شد:_ قطار را نگه دارید... قطار را نگه دارید... .سوت های ممتد قطار و صدایی که از کشیدگی ریل ایجاد شده بود، بر جدیت موضوع اضافه میکرد._ داره چه اتفاقی می افته؟رها دو بار محکم خورد به بدنه ی کوپه و درب کوپه خود به خود باز شد. آرتین خودش را با دشواری نگه داشته بود.وقتی قطار متوقف شد، مسافران منتظر اتفاق بعدی مانده بودند تا اینکه دیدند خدمه با سرعت به طرف لوکوموتیو می دوند.وقتی برق قطار رفت، درهای واگن را باز کردند و مسافران با وحشت از کابین ها پیاده شدند. رها بخار های پنجره ی کوپه را پاک کرد اما نفهمید چه اتفاقی روی داده است.آرتین نگران به نظر می رسید:_ از قطار بیرون نریم. از گذرگاه سوم خبرای بدی دارم._ خب نیا بیرون، کسی که مجبورت نکرده شازده.و از قطار خارج شد. قرص کامل ماه پیدا و هوا نیمه روشن بود. مسیر قطار توسط ریزش سنگ های یک گذرگاه مسدود شده بود. عده ای فانوس به دست روی سنگها ایستاده بودند و در پی راهی برای حل مشکل می گشتند. چقدر جایی که می دید شبیه به تابلویی بود که در کتابخانه ی قدیمی پدرش بر روی دیوار خاک می خورد._ چقدر تا حرکت قطار مونده؟یکی شان گفت:_ اگه بتونیم سنگ هارو خرد کنیم تا سپیده ی صبح حرکت می کنیم._ پس وقت دارم قدم بزنم._ نزن، خطر ناکه، سگی شغالی، چیزی دور و بر نباشه. تازه ریزش سنگ ها طبیعی نیست، لطفا برگردین تو قطار._ نمی خوام._ اینروزها اتفاقات بدی در گذرگاه سوم می افته، لطفا برگرد تو قطار._ لازم نیست خودتو نگران نشون بدی. چون به خودم مربوطه حال و روزگارم. اگر نگران بودین وقتی ریخته بودیم بیرون حمایتمون می کردین.و از کنار آنها رد شد و به کوپه برگشت._ خوبه که برگشتی داخل.رها کوله پشتی خود را برداشت._ دوباره می ری؟_ آره، تو مشکلی داری شازده؟آرتین سکوت کرد.رها از پله های واگن پایین آمد و یک نخ سیگار روشن کرد. مسیر سنگلاخی و پر از تپه بود. او احساس می کرد این پیاده روی حال و روزش را بهتر می کند؛ پس ادامه داد. مسیر ریزش را رد کرد و رسید جایی که قطار کاملا از او دور شده بود. باریکه نوری از میان ابر های پنبه ای و سیاه رنگ می گذشت و مستقیم به تپه می رسید._ اونجا می رم میشینم و آسمونو تماشا می کنم.هر طور شده بود از تپه بالا رفت و انتظار چیزی که ظاهر شده بود را نداشت. از شدت حیرت دهانش باز مانده بود. پشت تپه یک دره ی بزرگ بود. شکافی عظیم که انگار دهان بود، دهان دنیا که لبخند هولناکی داشت. دیواره های دره یک رنگ نبود. یک هارمونی ملایم، رنگ را از بالا به پایین ظاهر کرده بود. از گیاهان بنفش ملایم که زیر نور ماه می درخشیدند تا گیاهان سبز روشن که در لایه های بعدی ظاهر می شدند و منظره ی خیره کننده ای می آفریدند. دیواره ی دره پر از لکه های سیاهی بود، خزه هایی که پراکنده، محکم دیواره های دره را چسبیده بودند. از یک جایی به بعد، سایه ها دره را می پوشاندند و در انتهای دره همه چیز را تیره و تار می کردند. آبی که از بالا به پایین فرو می ریخت با برخورد به پلکانی از صخره ها، کف آلود می شد و دوباره روی پله ی بعدی می ریخت و این چرخه ی طبیعی خوف انگیز، به زیبایی آن دره اضافه می کرد.رها دستانش را از هم باز کرد تا نسیم خنک دره را به آغوش بگیرد، اما سنگی زیر پایش لغزید و بعد، لبه ی دره با سرعت از او شروع کرد به دور شدن.این داستان ادامه دارد... </description>
                <category>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</category>
                <author>مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 23:30:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>