<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مونا بختیاری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Monabakhtiari</link>
        <description>اینجا می توانید نوشته هایی درباره فلسفه، جامعه شناسی، ادبیات، نجوم، سیاست و اقتصاد را مطالعه کنید. سعی می کنم نوشته هایم دقیق و بدون غلط و درباره مسایل مهمی باشد که کمتر خواندیم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 23:57:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/20835/avatar/BviaHj.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مونا بختیاری</title>
            <link>https://virgool.io/@Monabakhtiari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>احتمال اعمال تغییرات بیوژنتیک بر نسل بشر</title>
                <link>https://virgool.io/@Monabakhtiari/biogenetic-oni63245xhyl</link>
                <description> چند روز پیش مصاحبه اسلاوی ژیژک را با برنامه جیوگی نگاه می کردم. مجری برنامه از ژیژک پرسید که به نظرتان مهمترین بحران های جهان امروز چه مسائلی هستند؟ ژیژک 4 بحران را اسم برد:1. بحران محیط زیست.2. بحران ذاتی سرمایه داری.3. بحران پناهجویان.4. بحران بیوژنتیک.سه مورد اول، چیزهایی هستند که بسیار شنیدیم، اما چهارمین بحران آدم را به فکر می اندازد. بحران بیوژنتیک آینده، به لطف فیلم ها و کتابهای علمی تخیلی دیگر برای ما موضوع عجیبی نیست. این بحران قطعا جنبه های مختلفی داره. یک جنبه که ژیژک در مصاحبه مطرح می کرد، این بود که احتمال دارد طبقه قدرت مدار، فرزندان خودش را به گونه ای به لحاظ ژنتیکی تغییر بدهد که افراد این طبقه دیگر صرفا به لحاظ اقتصادی متفاوت از سایرین نباشند، بلکه به لحاظ ژنتیکی هم از طبقه متوسط و فرودست متمایز باشند.شاید در نظر اول، این موضوع خیلی دور از ذهن به نظر برسد، اما با توجه به پیشرفت دانش، هر روز امکان جلوه چنین طبقه ای بیشتر می شود. مثلا فرض کنیم از طریق دستکاری ژنتیکی بشود فرزندانی به دنیا آورد با بهره هوشی 200 یعنی دو برابر انسان معمولی، اما هزینه این دستکاری ژنتیکی مثلا 10 میلیون دلار و در نتیجه خارج از دسترس طبقات متوسط و فقیر باشد. در این صورت، اتفاقی که می افتد، این است که دیگر هرگز طبقات متوسط و فقیر، نمی توانند خودشان را با هیچ معیاری از عدالتخواهی، همتراز با طبقه بالاتر بدانند. چون به لحاظ سطح توانایی اندیشه و تفکر و بالطبع کارایی، چندین پله پایین تر از این طبقه هستند.در فیلم های علمی تخیلی معمولا این ماشین ها و رباتها هستند که بر انسان تسلط پیدا می کنند، اما من هم با ژیژک هم نظرم که احتمالا تضاد منافع انسانها خطر بزرگتری است. در نظر بگیریم که تا سال 2050 جمعیت کره زمین به 9.8 میلیارد نفر می رسد و این مقدار را مقایسه کنیم با جمعیت جهان در سال 1800 که فقط یک میلیارد نفر بود. واقعیت این است که منابع جهان محدود است و کفاف زندگی این حد از جمعیت را نمی دهد. از طرف دیگر به این موضوع توجه کنیم که سطح زندگی افراد به صورت مدارم اشرافی تر می شود (طبقه متوسط همین 100 سال قبل، بسیار کمتر از طبقه متوسط فعلی مصرف می کردند چون بسیاری از کالاها و نیازها اصلا وجود نداشت.) سطح متوسط رفاه یک فرد متوسط در جهان فعلی، چندین برابر یک فرد متوسط در اعصار گذشته است و همین مساله مستلزم بهره گیری از منابع بسیار بیشتری است. از طرفی، این موضوع را هم اضافه کنیم که ظرفیت های محیط زیست برای پاسخگویی به این نیازها، روزبروز کمتر می شود. تمام اینها تضاد و برخورد منافع بشریت را به حد بحرانی می رساند. به نظر می رسد یک رویارویی طبقاتی هر روز محتملتر می شود. برای گذر از این بحران های عظیم، طبقه فرادست در آینده نزدیک، نیازمند یک تغییر بنیادین است.شاید این تغییر بنیادین، جنگ جهانی دیگری باشد و یا شاید تغییرات بیوژنتیک راهکار این موضوع باشد. اصلا شاید موضوع به شکل دیگری اتفاق بیفتد. می دانیم که افزایش جمعیت سالهای آینده به شکل عمده در قاره آفریقا اتفاق می افتد. شاید تصمیم طبقه فرادست برای گریز از خطر طبقه فقیر و بسیار پرتعداد جدید، آلوده کردن بیولوژیک بخش های بزرگی از جهان (مثلا آفریقا) باشد، به گونه ای که نسل آینده این مناطق، از لحاظ ذهنی آنقدر ضعیف شوند که توان شورش نداشته باشند. در نظر بگیریم که مغز کوچک، انرژی بسیار کمتری هم صرف می کند.فکر می کنم منابع کره زمین، چنان با سرعت به مرزهای خودش نزدیک می شود که ممکن است سرمایه داری آینده برای حفظ سیستم، از راه های غیرقابل تصوری استفاده کند، هر چند این راه ها به شدت غیرانسانی به نظر برسند. در هر حال حقیقت این است که تاریخ بشر، پر از این گونه بهره برداری های غیرانسانی است.آنچه که غیرقابل انکار است، این است که ما در یکی از مهمترین بزنگاه های تاریخ بشریت پا به این جهان گذاشتیم. قرن بیست و یکم، آبستن تغییرات عظیم است.</description>
                <category>مونا بختیاری</category>
                <author>مونا بختیاری</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jun 2019 18:07:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دنیا آمدن ما چقدر احتمال داشته است</title>
                <link>https://virgool.io/@Monabakhtiari/httpsvirgooliomonabakhtiariehtemelevojoud-tpguxqwxef37</link>
                <description>ما چه هستیم؟ ترکیب یک تخمک خاص و یک اسپرم ویژه از مادر و پدرمان. اما چقدر به دنیا آمدن ما محتمل بوده است؟ چقدر احتمال داشت که ترکیب خاص این دو سلول جنسی شکل بگیرد؟ در بدن جنس ماده حدود 2 میلیون سلول جنسی از زمان تولد وجود دارد. در مورد جنس نر، عدد به مراتب بزگتر است. در بدن جنس نر، روزانه 125 میلیون سلول جنسی نر تولید می شود. با ضرب این عدد در تعداد روزهای سال (365 روز) و متوسط سالهای باروری مردان (60 سال) به عدد 2737 میلیارد می رسیم. اینکه یک بچه ی خاص شکل بگیره یعنی دو تا سلول خاص نر و ماده با هم ترکیب شن. فرض کن در دو قرعه کشی شرکت کنی که یک طرف دو میلیون شرکت کننده باشه و طرف دیگه 2737 میلیارد نفر (حدود 355 برابر جمعیت فعلی زمین). چون این تعداد انسان وجود نداره می توانیم مثلا فرض کنیم در قرعه کشی دوم اسم هر کدام از جمعیت جهان، 355 بار نوشته شده و اسم ما فقط یک بار. برنده شدن ما فقط در صورتی اتفاق می افتد که در هر دو قرعه کشی، اسم ما در بیاید. احتمال این اتفاق یک در پنج میلیون تریلیون است. کسی در چنین قرعه کشی ای شرکت نمی کند. ولی در واقع هر کس که به دنیا میاد، تو همچین قرعه کشی ای برنده شده است. بقیه ی پنج میلیون تریلیون بچه ای که میتونستند شکل بگیرند، میرند تو چاه دستشویی یا طور دیگری تبدیل به هیچ می شوند. می شود گفت پس آدم بدشانس روی زمین وجود ندارد. چون همه ما در عجیب و غریب ترین قرعه کشی دنیا برنده شدیم. به دنیا آمدن، خودش بزرگترین دلیل خوش شانسی بی اندازه آدمهاست. دنیا این است، یک سواری رایگان، یک غذای مجانی. اگر بخواهیم زنجیره اتفاقاتی که باید پیش می آمده تا پدر و مادران ما به دنیا بیایند را بررسی کنیم و معکوس حرکت کنیم، بهتر می فهمیم اینکه ما هم دعوت شده باشیم در این ناهار مجانی، عجیب ترین اتفاق جهان است. اما موضوع اینجاست که هیچ کس نمی خواهد و اصلا هم نمی تواند ناهار مجانی اش را بخورد و کیف کند و برود. &quot;انسان در جستجوی معنا&quot;ست. می خواهد به خودش و به همه دنیا ثابت کند که واقعا لاتاری مهمی برنده شده است. اول از همه باید بتوانیم بفهمیم به دنیا آمدن، شانس است یا بدشانسی. شاید هم جایزه ی مزخرفی می گیریم. یک زندگی بیخود و مسخره که همه چیزش، حتی بودن و نبودنش بستگی داره به شانس. دنبال معنا گشتن در این وضعیت از همیشه سخت تر می شود. انگار دنیا واقعا منظور خاصی ندارد. انیشتین تا آخر عمرش فکر می کرده می تواند نظریه ای کشف کنه که همه چیز را توضیح بدهد و ذهن خدا را بخواند. به همین خاطر همیشه به شدت با نظریه کوانتوم می جنگید. نظریه کوانتوم به نوعی بیان علمی این موضوع است که دنیا با تاس ریختن، به وجود امده و بعد هم به اینجا رسیده است. هایزنبرگ در خاطراتش درباره مخالفت انیشتین با نظریه کوانتوم می نویسد: «همه بحث ها سر میز غذا شکل می گرفت و نه در تالار کنفرانس و بور و اینشتین کانون همه بحث ها بودند. بحث معمولاً از سر میز صبحانه شروع می شد و اینشتین آزمایش فکری جدیدی که گمان می کرد اصل عدم قطعیت را رد می کند، مطرح می کرد. پس از بحث های بسیار در طول روز، بور سر میز شام به اینشتین ثابت می کرد که آن آزمایش هم نمی تواند اصل عدم قطعیت را خدشه دار کند. اینشتین کمی ناراحت می شد، اما صبح روز بعد با یک آزمایش فکری دیگر که پیچیده تر از آزمایش قبلی بود، از راه می رسید. پس از چند روز پاول اهرنفست فیزیکدان هلندی که دوست اینشتین بود گفت: من به جای تو خجالت می کشم، استدلال های تو در برابر مکانیک کوانتومی شبیه استدلال هایی است که مخالفانت در برابر نظریه نسبیت می آورند.»اینشتین با این آزمایش های فکری می خواست وجود ناسازگاری در مکانیک کوانتومی را نشان دهد تا بتواند آن را رد کند. او همیشه می گفت نمی تواند قبول کند که خدا شیر یا خط بازی می کند. جواب بور به تمامی این جملات نغز این بود که: ما هم وظیفه نداریم برای خدا در اداره کردن جهان تعیین تکلیف کنیم.بعد از انیشتین نظریه کوانتوم تقریبا پذیرفته شده است. کسی دلش نمی خواهد با تاس ریختن به دنیا آمده باشد و همه زندگی اینطوری بچرخد.اما همه چیز می تواند طور دیگری هم معنی شود. هر چیزی می تواند درست باشد. هر عقیده ای می تواند درست باشد و هیچ عقیده ای هم قطعا درست نیست. همه چیز در مه می گذرد. اما انسان به دنبال معناست و باید برای خودش معنایی خلق کند. هرچند مفهومی که آدمها خلق می کنند، به جز خودشان، برای چه چیز دیگری اهمیت دارد؟ زمانی که آدمها دیگر نباشند، وجود چنین مفهومی هم، بی مفهوم می شود. شاید هم بشود گفت هر چیزی که یک لحظه هست، انگار همیشه هست. شاید اصلا زمان خطی نباشد. در آن صورت ما و تمام مفاهیم مان برای همیشه جاودانه هستیم. هرچند هیچ دلیل علمی برای این موضوع وجود ندارد، اما فهم بشر از جهان هنوز آنقدر ناقصاست که شاید حتی بتوانیم تصور کنیم فرضیه بازگشت ابدی نیچه صحیح باشد. در یک لحظه همه چیز متوقف می شود و بعد از آن، همان‌طور که از پیش بوده، تکرار می‌شود و این تکرار همچنان تا بی‌نهایت ادامه خواهد یافت! در فلسفه بازگشت ابدی نیچه، زمان خطی نیست و در مداری مدور می گردد. برای این فلسفه، یک فرضیه علمی پشتیبان هم وجود داشت که معتقد بود جهان از چرخه انبساط و انقباض تشکیل شده و بعد از طی این دوره، بیگ بنگ دوباره اتفاق می افتد. اگر از قانون احتمالات صرفنظر کنیم، در این صورت بازگشت ابدی مدام اتفاق می افتد. در این صورت، انسان و معنای خلق شده توسط او هم جاودانه خواهند بود. همه چیز صحیح است و همه چیز اشتباه است. فیزیک کوانتوم می گوید هر چیزی که احتمال وقوع دارد، حتما اتفاق می افتد. شاید بهتر است به پیروی از این تئوری اثبات شده بگوییم، هر نظریه ای که به ذهن هر کسی می رسد، حقیقت دارد، ناهار مجانی بی فایده شانسی یا مفهوم ثقیل بازگشت ابدی ... همه چیز فقط بستگی به خود ما دارد... </description>
                <category>مونا بختیاری</category>
                <author>مونا بختیاری</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jun 2019 15:50:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها سایه ها رازی ندارند</title>
                <link>https://virgool.io/@Monabakhtiari/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-s5ihunuqebeb</link>
                <description>تصویر سحابی چشم خداکوچکتر که بودم، عاشق راز بودم. بعضی شبها با دوستهای شش هفت ساله ام در کوچه می نشستیم و درباره چیزهای عجیب و موهوم دنیا حرف می زدیم. عشقمان به چیزهای غریب و موهوم، حس مشترکی بین همه مان بود.&quot;آن روزها هر سایه رازی داشت/ هرجعبه سربسته گنجی را نهان می کرد/ هر گوشه صندوقخانه در سکوت ظهر/ گویی جهانی بود ...&quot;این بخش از شعر فروغ فرخزاد، همیشه غم به دلم می آورد. وقتی سعی می کنم دلیل این همه غم را پیدا کنم، به یک نتیجه می رسم: غمگینم می کند چون حس خارق العاده، عظیم و پر از هیجان کشف ابهام را از دست دادم. دنیا همه ورق هایش را رو کرده است. آدم از دنیایی که همه ورق هایش را رو کرده باشد، خوشش نمی آید. انگار دنیا دیگر تازگی و طراوت ندارد. حس فوق العاده ای که در نگاه بچه ها به دنیا موج می زند، کم کم برای آدم از بین می رود. لذت کشف ابهام، ازمان گرفته شده است. البه هنوز جهان پر از ابهام است، اما تمام ابهام جهان در چیزهایی مانده که اطمینان داریم همیشه همینقدر پر از ابهام می مانند.ما عاشقانه ابهام را می پرستیم. به یک معنی می شود گفت عشق، هیجان کشف ابهام است. مارسل پروست در کتاب &quot;در جستجوی زمان از دست رفته&quot; وقتی درباره علت عشق فکر می کند می گوید: &quot;این باور که کسی زندگی ناشناسی دارد که با دل بستن به او به آن راه توانیم یافت، برای عشق از همۀ شرطهایی که دارد تا پدید آید مهم‌تر است، که اگر این باشد از بقیه به آسانی خواهد گذشت.&quot; معشوق کسی است که خودخواسته در خودآگاهمان درکش نمی کنیم. همه چیز را در اطرافش از ابهام پر می کنیم و آن وقت از همه اینها و از لذت کشف قریب الوقوع اش، لذت می بریم. &quot;الا یا ایّهاالسّاقی‌، اَدِرکأساً و ناوِلها/ که‌ عشق‌ آسان‌ نمود اوّل‌ ولی‌ افتاد مشکل‌ها&quot; این بیت، احتمالا معروف ترین بیت در شعر فارسی است: بیش از ششصد سال از تاریخ این شعر می گذرد و هنوز کسی نمی تواند با قطعیت بگوید این شعر از عشق و باده زمینی می گوید یا عرفانی. هنر ماندگاری پرخواننده ترین شاعر ایران، حرف زدن در لفافه است. ابهام، ضرورت دوام آوردن انسان در جهان است. ابهام، جولانگاه قوه خیال انسان است. ابهام، روح زنده جهان است. امکان کشف ابهام، بزرگترین قوه محرکه انسان است.اما انسان واقعا خواهان گشایش ابهام هاست؟ چیزی که آدم برای زنده بودن احتیاج دارد، فقط &quot;امکان گشایش ابهام&quot; است. همان حس کودکانه. رنج انسان از لحظه ای شروع می شود که می فهمد رازهای حقیقی جهان، گشودنی نیست.ابهام از همه کامل تر، در عشق به خدا نمایان است. خدا وجودی است که سراسر ابهام است. اگر اینطور نبود، نمی توانست این همه در ذهن انسان عظیم باشد. خدا آنقدر مبهم است که تنها اشتراکش در اذهان، فقط به یک کلمه و یک اسم تقلیل پیدا می کند. مارسل پروست در همان کتاب می گوید: &quot;هیچ کلیسایی هرگز به آن بلندی که امیدش را داشته‌ایم نیست، همچنن هیچ موجی در توفان و پرش هیچ رقصنده‌ای.&quot; هر چیزی که انسان با حواس پنجگانه اش درک کند، به سرعت در نظرش عادی جلوه می کند و عظمتش را از دست می دهد. آندره ژید می گوید: &quot;بگذار عظمت در نگاه تو باشد، نه در چیزی که به آن می نگری.&quot; اما برعکس چیزی که آندره ژید می گوید عظمت نمی تواند در نگاه انسان باشد، حتی اگر در چیزی که به آن می نگرد وجود داشته باشد. پناهگاه عظمت جای دیگری است، در قلمرو خیال، خیالی که پر از ابهام است، در قلمروی وجود آسمانی که سراسر ابهام است، ابهامی که انسان هر گونه امید گشودنش را از دست داده است .... ابهام ابدی، عظمت ابدی، سردرگمی ابدی ...</description>
                <category>مونا بختیاری</category>
                <author>مونا بختیاری</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2019 01:26:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قانون ارث چگونه جهان ما را تغییر می دهد</title>
                <link>https://virgool.io/@Monabakhtiari/%D8%A7%D8%B1%D8%AB-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D9%88-%D9%87%D8%B1-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-prgdglinj289</link>
                <description> ارث بابا در فرهنگ ما مشروع ترین شکل دارایی است. معممولا ارث بابا را بیش از هر چیزی حق مسلم خودمون می دانیم. درباره اش اصطلاحاتی هم داریم. مگه ارث باباتو خوردم؟ مگه ارث باباتو ازم طلبکاری؟ که همه گواهی بر حقانیت ارث و به ویژه ارث بابا هستند. یکی از حقوقی که بی برو برگرد خودمان را محق به داشتنش می دانیم، ارث باباست.در این مورد، البته هزاران قانون و اصطلاحات حقوقی هم داریم. بهر حال اگر خود مرده هم زمین ماند، ارثش نباید زمین بمونه و در هر حال باید به بچه یا همسر یا پدر و مادر یا برادرزاده یا خواهرزاده یا عمه و عمو یا عموزاده و عمه زاده یا خاله ها و دایی ها و عمو های پدر و ... برسد. نظام حقوقی بهر حال چاره ای پیدا می کند و ارث به کسی می رسد. حتی در صورتی که ارث درگذشته در کشورهای مختلف باشد، وراث از حق ارث بهره مند می شوند. این موضوع آنقدر مهم بوده که مثلا اتحادیه اروپا برای حل این مشکل قوانین، وضع کرده است. در حقیقت، حق مالکیت حتی بعد از مرگ انسان باید حفظ و منتقل شود به بازماندگان و خانواده فرد. چون ثروت و حق مالکیت نباید از خانواده خارج شود.در فرهنگ کهن هند، حق طبقاتی افراد به ارث می رسد. نظام کاستی هند که بیش از 3000 سال قدمت دارد، افراد را در پنج طبقه مشخص قرار می دهد شامل:1. برهمن‌ها (روحانیون مذهبی)،2. . جنگ‌آوران و اشراف،3. پیشه‌وران و بازرگانان، 4. کشاورزان و دامداران)،5. پاری‌ها (نجس‌هاکه مسئول انجام پست ترین و کثیف ترین کارهای جامعه بودند.) (البته این تقسیم بندی دارای تغییراتی در فرهنگ ها و زمانهای مختلف می شد، اما کلیت این نظام به همین ترتیب بود) ازدواج بین طبقات مختلف ممنوع بود و هر فردی باید با فردی از کاست خودش ازدواج می کرد. همچنین هر فردی از لحظه تولد با توجه ، جزو یکی از این کاست ها بود. در دین هندو، این طبقه‌بندی در وداها آمده است و مردم در هر یک از این طبقات که به دنیا بیایند نباید به شغل افراد طبقۀ دیگر وارد شوند. وراثت حق طبقاتی افراد، موضع مقدسی بود. در ایران هم لااقل در دوره ساسانیان، مشابه همین نظام بر کشور حکمفرماست. اما تصور کاستی چیزی است که هنوز هم در فرهنگ عامه مردم خودش را نمایان می کند. اصطلاحات موجود در زبان ما نشان می دهد هنوز تا چه حد به این تصور وابسته ایم. مثلا &quot;با اصل و نسب ها&quot; در حقیقت کسانی هستند که از قدیم جزو &quot;کاست های برتر&quot; بودند. اما &quot;تازه به دوران رسیده&quot; ها، افرادی هستند که آنها را پست می شماریم، کسانی که نظم طبقاتی را به هم می زنند و از کاست خودشان خارج می شوند.. در فرهنگ عامه مردم افرادی که &quot;جد اندر جد پولدار بودند&quot; حائز احترام ویژه ای هستند. در مقابل این &quot;ننه بابا پولدار&quot; ها، &quot;نوکیسه&quot; ها هستند که تحقیرشان می کنیم. &quot;اشراف زاده&quot; و &quot;نجیب زاده&quot; کلماتی هستند که تا همین چند سال پیش حتی در اروپا، امتیازهای بسیاری برای افراد به ارمغان می آوردند. &quot;ننه بابا پولدار&quot;، &quot;نجیب زاده&quot;، &quot;با اصل و نسب&quot; در اذهان عامه مردم کسی است که عرفا و اخلاقا حق این را دارد که ده ها برابر عامه مردم پول داشته باشد و هر چه این اصل و نسب، ریشه هایش عقب تر برود، این حق مسجل تر است. اما موضوع اینجاست که &quot;با اصل و نسب&quot; ها تا کجا پیش خواهند رفت؟ انچه به نظر می رسد این است با توجه به اختلاف طبقاتی هر روز پیش رونده، اگر همینطور پیش برویم، تمام جهان توسط با اصل و نسب ها بلعیده می شود. منشا خانوادهدر چند ماه گذشته دو کتاب مهم خواندم که می خواهم از خوانده هایم در این کتابها برای گسترش این بحث کمک بگیرم. یکی کتاب &quot;منشا خانواده، مالکیت خصوصی و دولت&quot; اثر انگلس و یکی کتاب &quot;حرفهایی با دخترم درباره اقتصاد&quot; اثر یانیس واروفاکیس. همین طور در حال خواندن کتاب معروف &quot;ساپی ینس&quot; از یووال نواح هراری هم هستم. این بخش از بحث را با توجه به مضمون کلی سه کتاب درباره نوع زندگی انسان و ارث توضیح می دهم. بیس و پایه اطلاعات البته بر مبنای مطالعات انگلس است، اما با اطلاعات واروفاکیس و هراری گفته ها تکمیل می شود.انگلس در کتاب &quot;منشا خانواده، مالکیت خصوصی و دولت&quot; درباره موضوع ارث در جوامع ابتدایی بشر و پیش از انقلاب کشاورزی و تشکیل خانواده پدرسالار هم توضیحاتی می دهد که با تلفیق آنها با دو کتاب بالا نتایجی حاصل می شود. انگلس فرضیاتش را با توجه به مشاهداتش در جوامع بدوی قاره آمریکا و استرالیا در زمان کشف این قاره ها می گذارد. او زندگی بشر را به صورت عمده به سه دوره مشخص تقسیم می کند:1. توحش از 2.5 میلیون سال قبل تا حدود 10000 سال قبل و انقلاب کشاورزی.2. بربریت از 10000 تا 3000 سال قبل و اختراع گاوآهن.3. تمدن از 3000 سال قبل تا کنون.1. توحش از 2.5 میلیون سال قبل تا حدود 10000 سال قبل: در دوره توحش، انسان صرفا شکارگر و جمع کننده بود. این شیوه زندگی باعث می شد انسان، عمدتا روزمره گذران معاش کند. چون حیوانات و میوه ها که خوراک مهم انسان بودند، قابل ذخیره طولانی مدت نبودند. وسایل تولید شامل ابزار شکار بود، اما این ابزار، نتوانستند چندان کارا باشند و این موضوع باعث می شد تا انسان بیشتر جمع کننده بماند تا اینکه به شکار تکیه کند. در این دوره مردها عمدتا جمع کننده و شکارچی بودند و زنها در خانه، کار آماده کردن خوراک و پوشاک و اسباب خانه را انجام می دادند. در این دوره به جای خانواده متعهد و تک همسر امروزی، عملا بی بندوباری جنسی حاکم بود. در نتیجه چون پدر بچه ها مشخص نبود، چیزی به نام حق پدری وجود نداشت. بی بند و باری جنسی نه تنها ضد ارزش نبود، بلکه ارزش به شمار می رفت. مثلا زنهایی که با مردهای بیشتری ارتباط جنسی داشتند، تقدیس می شدند، چون تصور عمومی بر این بود که بچه ی این زنها، صفات مثبت تمام این پدران را به ارث می برد. در نتیجه چیزی به اسم حق ارث پدری هم وجود نداشت.در آن دوره، ارزشمندترین ثروتها شامل خانه و اسباب خانه بود که متعلق به زنها بود که در خانه کار می کردند و بعد از فوت آنها به فرزندان شان و سایر اعضای تیره (افرادی که با آنها نسب مادری یکسانی داشتند) می رسید. مردها هم دارای ابزار تولید شامل ابزار شکار بودند که چندان ارزشمند نبود و با توجه به عدم وجود نسب پدری به افراد تیره مادر شان (خواهر و برادران مادری و فرزندانشان می رسید.) قطعا هیچ کدام از این جمله ها مطلق نیستند، همانطور که حتی در دهکده جهانی فعلی، فرهنگ در همه جای جهان یکسان نیست. اما با توجه به برداشت زندگی جوامع بدوی آمریکا و استرالیا به نظر می رسد فرهنگ عمده آن روزگار، چنین بوده است.2. بربریت از 10000 تا 3000 سال قبل: در حدود 10.000 سال قبل اتفاق مهمی می افتد، انسان کشاورزی و دامپروری را شروع می کند و از این طریق، از انسان شکارگر و جمع کننده تبدیل به انسان دامپرور و کشاورز می شود. ثروت انسان رو به فزونی می گذارد و مهمتر از آن، طبقات و اختلاف طبقاتی و استثمار انسان توسط انسان در سطح وسیع شکل می گیرد. انسان محصولاتی تولید می کند که ماندگار هستند و البته مازاد بر نیاز فوری خودش و خانواده اش. برای اولین بار، ترس از گرسنگی، برای بخشی از انسانها از بین می رود. محصولات کشاورزی مثل سیب زمینی و گندم و جو، قابل نگهداری طولانی مدت هستند و همینطور دام ها را می شود نگهداری کرد. در نتیجه انسان به فکر می افتد که این محصولات را بفروشد و از این طریق دارایی های جدیدی به دست بیاورد. تجارت و ثروت اندوزی از این تاریخ شروع می شود. برده داری هم در این دوره شروع می شود. برده ها به عنوان ابزار مهم تولید، نیروی کار بر روی زمین و دامها را شکل می دهند. مهم ترین ثروت انسان در این دوره، ابزار تولید، شامل گله، برده ها، زمین و ابزار کار بر روی زمین هستند و البته همه اینها متعلق به مردها هستند. ابزار تولید که در اختیار مردهاست، تغییر کرده و ارزش این ابزار جدید به شکل انفجاری افزایش پیدا می کند. وقتی زن و مردی جدا می شوند، مثل زمانهای قدیم خانه متعلق به زن می ماند و مرد می رود، اما این بار با همه متعلقات و ابزار تولیدش که چندین بار با ارزش تر از خانه و ابزار خانه هستند. ارزش موضوع ارث در اینجا خودش را نشان می دهد. اتفاق مهمی رخ می دهد به این ترتیب که از این زمان شکل خانواده تغییر می کند. چون مردها ثروتی داشتند که مایل نبودند بعد از مرگشان به فرزندان خواهران شان برسد. ثروتهای عظیمی که به ویژه در کنار فقر عظیم در کنار خودشان، در یک قبیله و یا روستا، بسیار ارزشمند به نظر می رسیدند. از این زمان خانواده تغییر کرد. مرد خواهان تسلط بر جنس زن و کسب حق پدری شد. چندان طول نکشید که زن هم، در کنار برده ها و دارایی های دیگر، تبدیل به بخشی از دارایی های مرد شد.زن بدل به وجه ضعیف جامعه شد. وفاداری یک طرفه زنها به شوهران شان بدل به ارزش شد و به مرور عدول از این قانون، مستوجب سخت ترین مجازات ها شد و شکل نهایی این خانواده، منجر به شکل گیری خانواده پدرسالار شد. خانواده ای که همیشه شامل فقط یک پدر بود، اما بسیاری مواقع به ویژه در میان سران قبیله و روستا، شامل بیش از یک مادر و بچه هاشان بود. قدرت کامل در دست پدر بود که ملزم به وفاداری به همسرش نبود. حق مادری و حق ارث بری از سوی مادر از بین رفت و فرزندان پسر وارث ثروت پدر شدند.این توضیح را بدین لحاظ آوردم که بگویم یک فرضیه ی تا حدی قابل قبول این است که اصلا منشا تشکیل خانواده و شکل خانواده در هر زمان، تابعی از شکل و نحوه توارث مالکیت خصوصی است. خانواده در شکلی که می شناسیم، تا حدودی به علت غریزه تمایل به توارث از سوی جنس مذکر، شکل گرفت.هنوز هم، ارث نه فقط برای بازمانده ها، بلکه برای درگذشته ها هم موضوع مهمی است. برای اکثر مردم موضوع مهمی است که هر چه که به دست آوردند، بعد از مرگشان به فرزندانشان برسد.  چه چیزهایی به ارث می رسد و چه چیزهایی به ارث نمی رسددر قانون ایران و همینطور در عرف و قانون کشورهای دیگر، فقط پول نیست که به ارث می رسد. بلکه بسیاری چیزهای دیگر هم به ارث می رسد. 1. حق شغل در ادارات دولتی: چندین سده بعد از نظام کاستی دوران ساسانی، در ایران، اتفاق مشابهی درحال رخ‌دادن است. اتفاقی که اگرچه هنوز قانون و سازوکار مشخصی ندارد، اما برخی از ادارات دولتی، فرزندان بازنشستگان همان سازمان را در اولویت استخدامی‌هایشان قرار می‌دهند. در چند‌سال اخیر در داخل سازمان‌های دولتی مانند برخی وزارتخانه‌ها، آموزش‌وپرورش، شهرداری‌ها، ناجا و بانک‌ها و شرکت‌های دولتی، یکی از فرزندان کارمندان بازنشسته می‌تواند بعد از پدر یا مادر به استخدام آن سازمان دربیاید و دفتر و دستک پدر و مادر را به ارث ببرد.2. حق زندگی شهدا: فرزندان شهدا حقوقی را از پدرشان به ارث می برند که درکش سخت تر از وراثت معمولی است مثل حق استخدام در ادارات دولتی، حق تحصیل در دانشگاه ها، حق بازنشستگی با 20 سال سابقه، حق معافیت خدمات سربازی و ... در حقیقت، حق زندگی شهدا به فرزندان شان به ارث می رسد. انگار دولت خودش را موظف می کند تا در برابر فداکاری این افراد، حقوقی به ورثه آنها تعلق بگیرد. همانطور که وقتی کسی دینی به گردن ما دارد، تصور می کنیم این دین به ورثه اش منتقل می شود. 3. مالکیت حقوقی اثر: نویسنده ای که کتابی می نویسد و فوت می کند، خواننده ای که شعری می خواند و فوت می کند، مخترعی که کالایی می سازد و فوت می کند و ... مالکیت حقوقی این اثر بعد از فوتش به ورثه اش می رسد، حتی اگر این ورثه به هیچ عنوان، حتی توان ادراک آن اثر را نداشته باشند.4. حق تحصیل فرزندان هیئت علمی در دانشگاه ها: یکی از چیزهای عجیبی که به ارث می رسد، همین است. فرزندان هیئت علمی دانشگاه، در ازای کار پدرشان در آن دانشگاه، حق تحصیل در آن دانشگاه را به ارث می برند.5. دیه فوت: دیه فوت، شکل عجیب و منحصر بفردی از ارث است. اگر فردی دچار نقص عضو شود، کسی که باعث این نقصان شده است، موظف است در ازای جبران این خسارت، پولی به فرد آسیب دیده بدهد. در نظام دیه، هر کدام از اعضای بدن قیمتی دارند. اما اگر یکدفعه همه اعضای بدن از دست برود، از آنجا که فرد دیگر کلا وجود ندارد که پول را دریافت کند، هزینه و پول همه این اعضا به صورت یکجا به ورثه اش داده می شود. یعنی فرد آسیب دیده حائز حقوقی است که این حقوق هم به ورثه به ارث می رسند. 6. بدهی به ارث نمی رسد: یکی از مواردی که در گذر زمان تغییر کرده است، این است که فقط داشته ها به ارث می رسند. در زمانهای گذشته فرد بدهکار باید فرزندانش را هم به بردگی می فرستاد، اما از آنجایی که فرزندان دیگر جزو مایملک پدر و مادر محسوب نشدند و حق حیات مستقل شان به رسمیت شناخته شد، آنها فقط حقوق پدر و مادر را به ارث می برند و وظیفه ای به آنها تعلق نمی گیرد. در نتیجه بدهی دیگر به ارث نمی رسد.7. حق حکومت هنوز در بسیاری کشورها به ارث می رسد: هزاران سال، حق حکومت بر مردم در همه جای جهان، جزو حقوقی بود که به ارث می رسید. این نوع از ارث هنوز هم در چندین کشور جهان، حتی کشورهای صنعتی ولو اینکه به شکل تشریفاتی باشد، وجود دارد. انگلیس، سوئد، بلژیک، استرالیا، کانادا و ... جزو کشورهایی هستند که سلطنت و حق حاکمیت موروثی ولو به شکل تشریفاتی هنوز در آنها وجود دارد. از سوی دیگر در کشورهایی مثل عربستان سعودی، قطر، امارات، عمان حق حاکمیت هنوز هم به صورت موروثی به ارث می رسد. 8. احکام تقسیم ارث هم جزو موارد جالب توجه هستند؛ مثلا فرد فقط درباره یک سوم اموالش می تواند وصیت کند و بقیه بعد از مرگش از اختیارس خارج می شود و مطابق قانون به ارث می رسد، حق همسر یک هشتم از اموال است، حق دختر نصف پسر و موارد دیگر که اینجا واردشان نمی شوم.9. در بسیاری موارد، چون حق قابل تقسیم کردن نیست، یکجا به یک نفر می رسد. در این موارد معمولا پسر بزرگ و یا فرزند بزرگ همان فردی است که همه چیز را به ارث می برد. مثلا حق حاکمیت، حق دفتر و دستک پدر در ادارات دولتی و ...چرا ما به ارث علاقه مندیمقطعا این تصور تا حدی به دلیل نگرانی از وضعیت بازمانده هاست. همچنین این تمایل، مرتبط به حسی غریزی هم می شود که از تمایل ما به بقای نسل سرچشمه می گیرد. حسی که مربوط به روان شناسی فرگشتی می شود. در زمانهای گذشته اگر حداقل ها به بچه ها نمی رسید، احتمال بقای بچه ها تقریبا صفر بود، وحشت از دست رفتن بچه ها هنوز هم با انسان مانده است. در نتیجه مایلیم نظامی بر جامعه حاکم باشد که بعد از ما، بچه هایمان حفظ شوند و راه حل مان برای این کار، این است که همه چیزمان به فرزندانمان به ارث برسد.بخشی از این حس هم، از اینجا نشات می گیرد که ما تمایل داریم هر چه داریم پس از مرگمان هم در اختیار خودمان باشد و خودمان باشیم که برای مالکیت آنها تصمیم می گیریم. در غیر این صورت حس می کنیم تلاش هایمان بی نتیجه مانده است. تا حدودی حتی از این طریق، خواهان حس جاودانگی هستیم. انگار تصور می کنیم ما در زندگی بچه هایمان که همه ژنهای ما را به ارث بردند قاطعانه تر ادامه پیدا می کنیم، اگر هر چه از آن ما بوده، بعد از مرگ ما از آن آنها باشد. از طرفی مالکیت بسیاری چیزها عملا متعلق به خانواده است، هر چند که برعکس مالکیت خصوصی، چیزی به اسم مالکیت خانوادگی در قوانین مفهومی ندارد و از این جهت، قانون ارث جایگزین این فقدان می شود.ایده براندازی ثروت در مانیفست کمونیستدرست یادم نیست چه زمانی بود که به این نتیجه رسیدم که قانون ارث باید تغییر کند. اما خوب به یاد می آورم که آنقدر این ایده به نظرم متضاد با عرف به نظر می رسید که هرگز مطرحش نکردم تا اینکه بعد از چندین سال حین خواندن مانیفست کمونیست، به این ایده برخوردم. در فصل دوم مانیفست به نام پرولترها و کمونیستها، مارکس و انگلس مراحلی را توضیح می دهند که پرولتاریا بعد از پیروزی در انقلاب کارگری باید در جامعه پیاده کند. مانیفست کمونیست، سومین گام پرولتاریا را برای دخالت در عرصه مالکیت، &quot;برانداختن حق وراثت&quot; می داند. کشف این همفکری در هجده سالگی بهم جرات داد تا برای اولین بار از این ایده در جمع خانواده حرف بزنم.اولین بار که این حرف را در جمع خانواده کاملا متوسط خودمان زدم، همه در یک لحظه حرفم را رد کردند. وقتی به حرفهایشان گوش دادم، دیدم عمده مساله این است که تصور می کنند اگر امروز از دنیا بروند و به بچه هایشان ارثی نرسد، بچه هایشان بی چیز می شوند. تصور آنها کاملا صحیح بود. در نظام فعلی جهان، اگر فرد متوسطی از دنیا برود، بچه هایش بی چیز خواهند شد.اما درباره میلیاردرها که صحبت از میلیاردها دلار پول است، باید چه طور برخورد کرد؟حق ارث و نابرابریقانونی در جهان وجود دارد که جورج اورول آن را در کتاب قلعه حیوانات اینطور بیان می کند: &quot;همه حیوانات برابرند، اما برخی برابرترند.&quot; در باره انسان ها می شود گفت: &quot;همه افراد بشر برابرند، اما برخی برابرترند.&quot; ما همه برابر به دنیا می آییم، اما بعضی از ما را قابله در اتاق بیغوله &quot;کمتر برابر&quot; به دنیا می آورد، بعضی در بیمارستان های دولتی &quot;برابر&quot; به دنیا می آییم و بعضی در مجهزترین بیمارستانهای خصوصی &quot;برابرتر&quot; به دنیا می آییم.برابری درباره ارث هم وضعیت خاصی دارد. قانون ارث درباره همه به راتی &quot;برابر&quot; عمل می کند اما درباره آنچه که به هر کس ارث می رسد، هر کس به حدی &quot;برابر&quot; است. به نقل از یورونیوز، در گزارش آکسفام در سال 2017 که در حاشیه اجلاس داووس اعلام شد، در ابتدای هزاره، یک درصد ثروتمند جهان، صاحب 45.5 درصد از کل ثروت جهان بودند که این عدد سالانه در حال افزایش بوده است، به طوری که در سال 2017 به 50.1 درصد از ثروت موجود در جهان رسید. وقتی باز هم دقیق تر به ابتدا و انتهای هرم قدرت نگاه کنیم، این نابرابری و افزایش آن، بیشتر جلب توجه می کند. مطابق گزارش آکسفام در سال 2014، ثروت 85 نفر ثروتمند جهان در راس هرم، برابر با ثروت نیمی از مردم جهان در انتهای هرم است. همین بنیاد در گزارش سال 2018 خود اعلام کرد با افزایش فقر فقرا و همینطور ثروت ثروتمندان جهان، ثروت 8 نفر ثروتمند جهان برابر با ثروت نیمی از مردم فقیر جهان است. این گزارش اعلام می کند که احتمالا به زودی ثروت یک نفر برابر با ثروت نیمه فقیر مردم جهان خواهد شد. نابرابری سالانه در حال افزایش است. همه می دانیم که اگر یک میلیون دلار پول داشته باشید، خیلی راحت می توانید یک میلیون دلار دیگر به دست بیاورید. ولی اگر هیچ پولی نداشته باشید، به دست آوردن هزار دلار هم دور از ذهن به نظر می رسد. این موضوع سبب شده که مطابق اعلام بنیاد آکسفام، 82% ثروت تولید شده جهان در سال 2017، در اختیار تنها یک درصد جمعیت جهان قرار گرفته است. این موضوع نشان دهنده این است که ثروت و در حقیقت، مالکیت ابزار تولید، ثروت بیشتر و بیشتر ایجاد می کند و باعث افزایش روزافزون ثروت این طبقه، نسبت به مابقی مردم جهان می شود و سالانه به اختلاف طبقاتی موجود در جهان، دامن می زند. در بین سالهای 2000 تا 2017 ، نسبت ثروت یک درصد بالای جهان به کل جمعین جهان، هر سال در حدود 0.33 درصد بیشتر شده است. اگر رشد نابرابری همین طور ادامه پیدا کند در سال 2100، یک درصد ثروتمند جهان، بیش از 83 درصد از ثروت جهان را در اختیار خواهند داشت .فرزندان میلیاردرها مثل فرزندان خانواده های فقیر و متوسط، الزامی به دریافت همه چیز پدر و مادرشان ندارند. برای حمایت از این بچه ها، کسر کوچکی از ثروت پدر و مادر کفایت می کند. اختلاف مهم اینجاست. اختلاف باز هم مهمتر اینجاست که ثروت خانوادگی آنها شامل ابزار تولید موجود در جهان (ماشین آلات، کارخانجات و ...) می شود. در واقع با خصوصی سازی های هر روز گسترده تر از ابتدای دهه 1980 و آغاز سیاست های نئولیبرالی و خصوصی سازی های گسترده، اکثر ثروت های ملی در عمده کشورهای جهان، از وضعیت دولتی و ملی خارج و به سرمایه داران بزرگ واگذار شده است و از این طریق، قدرت و تاثیرگذاری این افراد، هر سال در جهان در حال افزایش است. نسل بعدی این افراد، به مراتب ثروتمندتر و قدرتمندتر خواهند بود. غریزه ما برای حمایت از بچه هایمان، دارد کل موجودیت ما را از بین می برد. چه باید کرد؟دنیای قشنگ نوآلدوس هاکسلی در کتاب دنیای قشنگ نو (که ماجرای آن حدود 500 سال بعد (سال 632 بعد از فورد) دارد اتفاق می افتد) از جهانی حرف می زند که زنده زایی در آن از بین رفته است، خانواده وجود ندارد و چیزی به اسم پدر و مادر، دیگر موجودیتی ندارد. در &quot;دنیای قشنگ نو&quot; که بین بهشتی از خوشی های بی هدف و جهنمی از بی معنایی در نوسان است، چون خانواده ای وجود ندارد، دیگر ارثی هم وجود ندارد. همه جمعیت از تعداد محدودی پدر و مادر که سلول های جنسی شان را به &quot;کارخانه تخم گیری&quot; اهدا می کنند و هویتشان هم نامعلوم است، در لوله های آزمایشگاهی به وجود آمده است. آدمها بیشتر شبیه به کالاهایی هستند که از اولین خط تولید جهان، خط تولید فورد بیرون آمدند، بسیار شبیه به هم هستند، اما به عنوان اولین تجربه استفاده از خط تولید، هنوز در ظاهر تفاوتهایی دارند. این مردم هیچ تصور والایی از زندگی ندارند، اما به معنای حقیقی همه چیز را پذیرفتند، تفکر عمیق، پدیده ای که به تمامی از بین رفته است.شاید جهان در 500 سال آینده، واقعا بدل به جهان کابوس مانند بی معنا و در عین حال سرخوش آلدوس هاکسلی شود که در آن، دیگر خانواده و در نتیجه ارث هم مفهومی نداشته باشد و افراد در طبقات اجتماعی شان که کاملا متناسب با فطرت وجودی شان است، همگی شادی بی ارزش و کاملی را تجربه کنند و با توجه به طبقه شان واقعا &quot;برابر&quot; باشند.شاید تنها راه رسیدن به عدالت، سفر به جهان هاکسلی باشد، اما پیش از آن، در همین زمان، در سال 106 بعد از فورد که هنوز دچار جهان کابوس وار عادلانه و بی معنای هاکسلی نشدیم، شاید بشود برای نابرابری و بی عدالتی هر روز فزاینده تر در جهان فکری کرد. شاید روزی پیش از آنکه همه شبیه خودروهای خط تولید فورد &quot;برابر&quot; باشیم، به جایی برسیم که حقیقتا همه &quot;برابر&quot; باشیم. و من آن روز را انتظار می کشمحتی روزیکه دیگر نباشم. (احمد شاملو)</description>
                <category>مونا بختیاری</category>
                <author>مونا بختیاری</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2019 23:48:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر چه که سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود</title>
                <link>https://virgool.io/@Monabakhtiari/%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%88%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF-cwcc6fijrylt</link>
                <description>  من ایرانی هستم، متولد تهران، ساکن تهران، تبعه دولت ایران، دارای حق رای در کلیه انتخابات هایی که در این مملکت برگزار می شود و بنابراین به عنوان شهروند کشور و دولت ملت ایران، در تئوری حق خودم را برای تاثیر گذاری بر سرنوشتم در اختیار دارم. در انتخابات 96 رای دادم، اما سرنوشت من در چند سال اخیر، نه در انتخابات 96 ریاست جمهوری ایران رقم خورد و نه در انتخابات 94 مجلس و نه در هیچ کدام از انتخابات هایی که تا حالا در آنها رای دادم. عمده دغدغه های فعلی من را نتیجه انتخابات دیگری تحت الشعاع قرار می دهد. انتخابات 2016 آمریکا؛ و البته حالا هم، مثل مردم بسیار دیگری در ایران، چشمم به انتخابات 2020 است و نه انتخابات 1400. اما مساله اینجاست که من در انتخابات 2020 حق رای ندارم. موضوع خیلی ساده و بدیهی به نظر می رسد. من حق رای ندارم، چون شهروند کشور آمریکا و دولت ملت آمریکا نیستم. آمریکا کشور مستقلی است و کشور من هم کشور مستقلی است. کشورهایی با چند هزار کیلومتر فاصله. اما آیا اینطور است؟ آیا سرنوشت ما از هم جداست؟ یقینا این طور نیست. پس در حقیقت 330 میلیون تبعه آمریکا برای سرنوشت من (به معنی حقیقی کلمه) تصمیم می گیرند. بعضی چیزها هست که چنان در فکر و ذهن ما استوار است که حرف زدن ازش دیوانگی به نظر می رسد. اما به این فکر کنیم که ما، یعنی نسل انسان خردمند، 200 هزار سال روی این کره زندگی کردیم و مفهومی به اسم دولت ملت در شکل کنونی اش، فقط دویست سال است که شکل گرفته یعنی در یک هزارم پایانی تاریخ بشر کنونی. پس یک دقیقه فرضیات مان را کنار بگذاریم. ما 198 هزار سال با فرضیاتی زندگی کردیم که هزار بار سخت تر و استوارتر بودند، اما اگر فقط یک چیز را از این تاریخ 200 هزار ساله بخواهیم یاد بگیریم، این است که &quot;هرچه که سخت و استوار است، دود می شود و به هوا می رود.&quot;کل جهان فریاد می زند که عصر جهانی شدن شروع شده و باید هم گسترش پیدا کند. حقیقت این است که این حرف کاملا درست است و یکی از پیامدهایش این است که سیاستمدارها، تصمیماتی می گیرند که دامنه اثرش از کشور خودشان فراتر می رود و وارد مرزهای کشورهای دیگر می شود. یک لحظه از تحریم ها و جغرافیای محدود کشورمان خارج شویم. مثال متفاوتی را می خواهم مطرح کنم.عمده ذخایر زیست محیطی جهان در 5 کشور جهان مجتمع شدند: آمریکا، کانادا، برزیل، روسیه و استرالیا. اینها ریه های زمین هستند که اگر نابود شوند، نه فقط نفس مردم این 5 کشور، که نفس ما و هفت و نیم میلیارد نفر دیگر در جهان، تحت الشعاع قرار می گیرد. با این وجود ترامپ در آمریکا و بولسونارو در برزیل که با رای مردم این کشورها سر کار آمدند، اصولا به هیچ کدام از بیانیه های بین المللی محیط زیست هیچ گونه اعتقادی ندارند. در واقع مردم این کشورها در حال حاضر، بسیار بیشتر از نفس ما، مثلا به ایجاد اشتغال خودشان فکر می کنند و در نتیجه به این افراد رای می دهند و حقیقتا ابزار بین المللی موثری برای فشار بر این کشورها وجود ندارد. (مثلا به قول اوباما آمریکا یک کشور استثنایی و گریزناپذیر است: استثنایی از این جهت که هیچ الزامی به پایبندی به هیچ کدام از توافق های جهانی ندارد و گریزناپذیر از این جهت که بدون حضور آمریکا هیچ توافقی در جهان نمی تواند عملی شود. حرفی که کاملا صحیح و دقیق است.)سیستم رای گیری فعلی جهان معقول به نظر نمی رسد هر قدر هم دور از ذهن به نظر برسد، اما عقل آدم می گوید این دموکراسی نیست. دموکراسی یعنی حق مشارکت آدمها در تعیین سرنوشت شان. بگذریم که ما در ایران، حتی با دست و پا شکسته ترین تعریف دموکراسی هم صدها کیلومتر فاصله داریم و در عمده کشورهای دیگر هم ده ها کیلومتر. اما دموکراسی ارزشی است که به صورت جهانی لااقل در سخن، پذیرفته شده است و کسی حداقل در صحبت، مخالفتی با اجرایی کردن دموکراسی ندارد و این خودش، یک تغییر بزرگ است.تا همین دویست سال پیش، اگر کسی دهن باز می کرد که صاحب حق حکومت باید از طریق انتخابات، انتخاب شود و نه از طریق وراثت، تمام جهان دیوانه خطابش می کردند. چند هزار سال پادشاه قبلی از طریق تعیین ولیعهد، تصمیم می گرفت که حتی بعد از مرگش، چه کسی حق حکومت دارد و همه هم، منطق این موضوع را می پذیرفتند، بدون اینکه متوجه دیوانگی جمعی بشریت شوند . و حالا هم فکر می کنم ما درگیر شکل دیگری از دیوانگی هستیم.حالا باید در برداشت ما از انتخابات و دموکراسی تغییر ایجاد شود. نمی خواهم درباره موانع اجرایی و کیفیت انجام این پروژه حرف بزنم. مسلم است که دشوار است و مقاومت های عجیبی بر سر راه رسیدن به چنین پروژه ای هست. (مثلا چطور انجام شود و برای هر کشور در چه محدوده ای از جهان. عمده کشورها نهایتا صرفا در سطح منطقه ای تاثیرگذار هستند. این رای گیری می تواند مثلا در مجالس ملی کشورهای ذینفع انجام شود و نتیجه اش درصدی در اعلام نتیجه انتخابات تاثیرگذار باشد.) شاید یک روز بشریت با تغییر نظرش درباره دموکراسی و کنار گذاشتن شکل فعلی دموکراسی موافقت کند. هنوز درباره خیلی چیزها سالها و قرن ها باید صحبت شود.چقدر باید برای هویتی مستقل از بقیه جهان، به نام دولت ملت اعتبار قائل بود؟ اصلا چنین هویتی در جهان واقعی، حقیقت دارد؟ تقدس و ارزشمندی این مفهوم دولت ملت تا کجاست؟ تا کجا باید این مفهوم حفظ شود؟ حق ما کجاست؟ اینکه زندگی ما تحت تاثیر دولت های دیگر قرار می گیرد، هیچ حقی برای ما ایجاد نمی کند؟ اگر ایده رای گیری جهانی به نوعی عملی شود، آیا دیگر دولت های ملی گرای پوپولیست می تواند در کشورها رای بیاورند؟ آیا جایی برای فاشیسم می ماند؟ اینکه انتخاب ترامپ، با این شدت در زندگی 81 میلیون ایرانی تاثیرگذار بوده، نشان نمی دهد که ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، تا حدی عضوی از دولت ملت آمریکا هم هستیم و بنابراین باید حقی هم داشته باشیم؟ در حقیقت، تصمیم دولتی با قدرت و تاثیرگذاری دولت آمریکا نه فقط بر زندگی 330 میلیون نفر مردم آمریکا، که بر زندگی هفت و نیم میلیارد نفر مردم جهان، تاثیرگذار است.تا بحال ندیدم در این مورد صحبت شود. اما فکر می کنم برای زندگی کردن در یک جهان انسانی تر و معقول تر، باید دموکراسی بارها و بارها از آنچه که در حال حاضر هست حقیقی تر شود. در پست دیگری مفصل تر درباره نظرم درباره معنای واقعی دموکراسی و نمودهایش صحبت می کنم.</description>
                <category>مونا بختیاری</category>
                <author>مونا بختیاری</author>
                <pubDate>Fri, 10 May 2019 22:50:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو دقیقه مانده به نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@Monabakhtiari/%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-aw2fhybqbfdh</link>
                <description>آیا جهان در قرن بیست و یکم دیوانه تر از قبل خواهد شد؟فنجان قهوهمن پیشگو نیستم و به آینه بینی هم اعتقادی ندارم. اما وقتی زمان حال، هر روز در حال تغییر باشد، آن هم طوری که فکر کنی دارد وجود یا عدم وجود آینده را در ابهام فرو می برد، آینه بینی و پیشگویی مهم تر از هر چیز دیگری می شود. در این نوشته می خواهم سعی کنم یک تصویر کلی از آینده را در آینه ببینم. لبته به جز آینه راه های دیگری هم هست. مثلا می توانیم از قهوه استفاده کنیم یا از تعبیر خواب، اما اگر اعتقاد داشته باشیم قهوه و تعبیر خواب، از آینده خبر می دهند. من فکر می کنم فنجان قهوه فقط می تواند خبر از نحوه حرکات دست صاحبش در گذشته ای به اندازه چند لحظه بدهد و تعبیر خواب هم، خبر از گذشته خواب بیننده از ابتدای شکل گیری جنینش تا این لحظه. بنابراین اگر نخواهیم برای پیشگویی آینده از قهوه و تعبیر خواب استفاده کنیم، باید آینده را با توجه به نشانه هایی حدس بزنیم که در زمان حال و گذشته می بینیم و من هم در این نوشته از همین روش استفاده می کنم. می خواهم آینده جهان را  تصویر کنیم و برای این کار، نگاهی به حال و گذشته جهان می اندازیم.مهمترین ساعت جهاناگر از ما بپرسند که مهمترین ساعت جهان چیست، احتمالا ساعت بیگ بن به ذهن برسد. ولی در حقیقت ساعت بیگ بن، اهمیتی ندارد. ساعت بیگ بن زمان حال را نشان می دهد، چیزی که همه می دانیم. البته در ضلع شمال شرقی ساختمان پارلمان انگلستان قرار دارد، جایی که قوانین انگلستان وضع می شود. اما همانطور که کازوئو ایشی گورو در کتاب بازمانده روز می گوید: &quot;تصمیمات مهم این دنیا در واقع در مجالس مقننه یا در ظرف چند روز اجلاس فلان کنفرانس بین‌المللی، آن هم در معرض دید عموم مردم و مطبوعات، اتخاذ نمی‌شود. بلکه تبادل نظر و اتخاذ تصمیم واقعی در محیط آرام و خلوت بزرگ‌ترین خانه‌های این مملکت صورت می‌گیرد.&quot; ساعت مهمی که درباره آینده حرف می زند، ساعتی که فنجان قهوه برگشته ماست، ساعت آخرالزمان است.  ساعت آخرالزمان یا ساعت روز قیامت نمادی است که هرساله احتمال وقوع فجایع جهانی را که زاده عملکرد انسان است، نشان می‌دهد. این ساعت استعاره ای از تهدیدات بشریت نسبت به خودش، به علت پیشرفت های علمی و فنی کنترل نشده اش است. ساعت آخر الزمان بیش از همه، تحت تاثیر تغییرات اقلیمی برگشت ناپذیر و همینطور احتمال وقوع جنگ هسته ای قرار دارد که فجایعی را در سطح جهانی و فراملی رقم می زنند. اعضای بولتن دانشمندان اتمی هر ساله یک بار در ماه ژوئن و یک بار در ماه نوامبر گرد هم می‌آیند و در مورد این ساعت تصمیم‌گیری می‌کنند. این تصمیم‌گیری با حضور و مشورت گروهی از دانشمندان شامل ۱۵ برنده جایزه نوبل صورت می‌پذیرد. این ساعت در سال 1947 (دو سال بعد از اولین استفاده بشر از سلاح اتمی) به صورت اولیه روی 7 دقیقه مانده به نیمه شب تنظیم شد. پس در واقع هر چه که این ساعت به ما می گوید، با در نظر گرفتن عدد نسبی 7 دقیقه مانده به نیمه شب در این تاریخ است. بعد از سال 1947، تا این زمان دو بار ساعت روی دو دقیقه مانده به نیمه شب تنظیم شده است. یک بار در سال 1953 و بعد از اینکه آمریکا اولین بمب هیدروژنی (گرماهسته ای) را آژمایش کرد و بار دوم در سال 2018 . علت رسمی این تصمیم را بولتن به شرح زیر اقدام کرد: شکست رهبران جهان برای مقابله با تهدیدات ناگهانی جنگ هسته ای با توجه به ادامه تغییرات آب و هوایی، خروج آمریکا از پیمان پاریس؛ خروج رسمی آمریکا از پیمان منع کاربرد موشک‌های میان‌برد؛ تلاش های مدرن هسته ای ایالات متحده و روسیه ؛ تهدیدات جنگ اطلاعات و خطرات دیگر &quot;تکنولوژی های مخرب&quot; از جمله زیست شناسی مصنوعی، هوش مصنوعی و جنگ افزارهای سایبری. &quot;بولتن دانشمندان اتمی&quot; هشدار داده است که &quot;ما در حال عادی جلوه دادن یک جهان بسیار خطرناک هستیم. ما در حال بازی رولت روسی با بشریت هستیم.&quot;در سال 1991 و بعد از فروپاشی اتحاد شوروی و اعلام نظم نوین جهانی توسط آمریکا و بعد از آن اعلام پایان تاریخ توسط فوکویاما، ساعت روی 17دقیقه به نیمه شب تنظیم شد. دورترین زمان به نیمه شب از ابتدای به کارگیری ساعتش. اما بعد از این تاریخ، ساعت هر ساله بیشتر به نیمه شب نزدیک شد. به نظر می رسد ما با سرعت مهلک به سمت تباهی می رویم. آینه به ما چیزهای ترسناکی نشان می دهد و فنجان قهوه مان، تصاویر سیاهی که در تصور نمی گنجد.فال قهوه ای برای هفت و نیم میلیارد نفرمهمانی بزرگی است که 7.5 میلیارد نفر در آن حضور دارند و فقط یک فنجان قهوه که آینده همه را نشان می دهد. از این تعداد انسان، درصد بسیار بسیار کمی (احتمالا چند هزار نفر و درست کنار فنجان قهوه افراد اثرگذار بر تصمیم گیری های دولت آمریکا) هستند که می توانند تاثیرات مهمی روی حرکت این فنجان قهوه و تصاویری که قرار است نشان بدهد، بگذارند و دیگران دستشان از ایجاد حرکتهای ریزاتمی هم کوتاه است، اما مهم اینجاست که این فنجان قهوه، فنجان سرنوشت مشترک همه این 7.5 میلیارد نفر است و در زندگی همه آنها به یکسان تاثیرگذار است.باز برمی گردیم به ساعت. دلایلی که در بالا برای تنظیم مهمترین ساعت جهان روی دو دقیقه مانده به نیمه شب ارائه شد، با اخبار این چند سال جهان می تواند کاملتر شود، اخباری درباره نکات و نقاط کلیدی جهان، نقاط مورد منازعه، تحت فشار و در حال تغییر در جهان، به ویژه اینکه ما دقیقا در یکی از این نقاط زندگی می کنیم. منازعات موجود در این نقاط، جهان را به سمت تنش های نظامی جدی پیش می برد که حیات بشریت را با بحران مواجه می کند. سعی می کنم فهرست خیلی مختصری از این نقاط و نکات را در زیر بیاورم:1. اوکراین: چند روز قبل ولادیمیر زیلنسکی کمدین 41 ساله در اوکراین به پیروزی رسید، یکی از تیترهای طنز روزنامه ها انتخاب ترامپ سوم (بعد از دونالد ترامپ در آمریکا و ژائیر بولسونارو در برزیل) بود. اولین پیامد این انتخاب این است که در 5 سال آینده کشمکش ها میان ناتو و آمریکا با روسیه در اوکراین شدیدتر می شود. چند سال است که مرز اوکراین و روسیه صحنه مانورهای نظامی پیاپی روسیه از یک طرف مرز و ناتو و آمریکا از سمت دیگر مرز شده است، با روی کار آمدن ترامپ در آمریکا این مانورها افزایش پیدا کرد و در 5 سال آینده و رئیس جمهوری ترامپ اوکراینی، مجددا شاهد افزایش مانورها و تنش ها در این محدوده خواهیم بود.این مساله به ویژه از این جهت اهمیت دارد که مرزهای اوکراین تا مسکو تنها 600 کیلومتر فاصله دارند. این میزان از نزدیکی کشورهای بلوک غرب به پایتخت روسیه پیش از این، همیشه یک رویا برای این کشورها بود. از طرفی اوباما از سال 2015 و توافق آتش بس در شرق اوکراین، فروش سلاح به اوکراین را متوقف کرد، اما ترامپ از سال 2017 مجددا فروش سلاح را از سر گرفت. به نظر می رسد قطعا یکی از نقاط کلیدی که احتمال وقوع درگیری های نظامی شدیدتر در آن وجود دارد، مرز روسیه و اوکراین است.2. ونزوئلا:بحران ونزوئلا در سال 2019 به اوج خودش رسیده است. آمریکا رسما ونزوئلا را تهدید به حمله نظامی کرده است. از طرفی روسیه شدیدا مخالف اقدام آمریکا در ونزوئلاست و آمریکا را تهدید کرده که در صورت مداخله نظامی در ونزوئلا منتظر عواقب وخیمی باشد. بحران ونزوئلا از بحران داخلی یک کشور آمریکای لاتین در حال تبدیل شدن به بحرانی در ابعاد بین المللی با امکان وقوع درگیریهای نظامی در ابعاد بزرگ است.3. تایوان:در سال 1949 پس از پیروزی ارتش سرخ چین، چیانگ کای شک،رئیس دولت وقت چین به تایوان که تا آن زمان بخشی از کشور چین بود، گریخت و در آنجا تایپه را به عنوان پایتخت جدید و خود را همچنان به عنوان رئیس دولت سرزمین چین خواند. با توجه به اینکه، ارتش سرخ چین در دوران جنگ سرد از سوی کشورهای دیگر جهان و بلوک غرب، پذیرفته نبود، دولت چیانگ کای شک، علیرغم آنکه عملا تنها کنترل تایوان را در دست داشت، به عنوان دولت رسمی چین، کرسی چین در سازمان ملل متحد را در دست داشت. 22 سال بعد با تغییر سیاست های کشورهای بلوک غرب، دولت چیانگ کای شک از سازمان ملل اخراج و کرسی چین به دولت مائو و جمهوری خلق چین واگذار شد. پس از آن، تایوان تبدیل به کشوری با رسمیت محدود شد. هر چند تایوان سعی می کند به عنوان کشوری مستقل عمل کند، اما قطعنامه استقلال آن تاکنون به علت وتوی همیشگی چین، توسط سازمان ملل متحد تاییده نشده و چین نیز، همواره تایوان را بخشی از خودش می داند. با وجود این تایوان عضو سازمان تجارت جهانی است و از طریق انتخابات، برای خودش رئیس جمهور انتخاب می کند. همچنین 16 کشور عضو سازمان ملل متحد (که همگی کشورهای کوچک و کم اهمیتی هستند)، تایوان را به عنوان کشور به رسمیت می شناسند. ترامپ در زمان کاندیداتوری در تضاد با سیاست چین واحد، تلفنی با رئیس جمهور تایوان گفتگو کرد، این تماس ها پس از آن هم با وجود مخالفت شدید چین، همچنان ادامه داشته است. همچنین یکی از اقدامات ترامپ از زمان روی کار آمدن، برقراری روابط نظامی نزدیک با تایوان است که شامل دو مرتبه فروش اسلحه به تایوان می شود، اقدامی که از سوی دولت چین به منزله &quot;به خطر انداختن منطقه توسط آمریکا از طریق نفوذ بیش از حد در تنگه تایوان&quot; و &quot;دخالت آمریکا در امور داخلی چین&quot; و &quot;یک جنگ تمام عیار سیاسی و نظامی علیه چین&quot; و &quot;تبدیل جنگ سرد دو کشور به جنگ گرم&quot; تعبیر شد. مانور کشتی های آمریکایی در دریای چین و در نزدیکی جزایر مصنوعی ساخت چین و یا اعزام ناو به دریای تایوان توسط آمریکا، از سوی چین به شدت خصومت آمیز تلقی می شود و تنش را در منطقه به شدت بالا می برد.4. چین:چین دومین اقتصاد بزرگ جهان، بعد از آمریکا بر مبنای تولید ناخالص داخلی و بزرگترین اقتصاد جهان بر پایه تولید ناخالص داخلی با در نظر گرفتن برابری قدرت خرید است و همچنان اقتصادش با سرعت بسیار بالا در حال رشد است. جنگ تجاری چین و آمریکا از زمان به قدرت رسیدن دونالد ترامپ در آمریکا شدیدتر شده و بعد از وضع تعرفه ها و تحریم ها و چندین مرتبه مذاکره تجاری، رسیدن به توافق میان دو کشور هنوز حاصل نشده است و به گفته آمریکا &quot;مسائل بغرنجی حل نشده باقی مانده است.&quot; موفقیت عظیم چین در پروژه یک جاده و یک کمربند (جاده ابریشم جدید) که زیرساخت چین را با 65 کشور مرتبط می کند، باعث رشد بیشتر و غیر قابل رقابت چین می شود. تنش های تجاری بین چین و آمریکا از پیش هم جدی بوده، اما رشد اقتصادی پیش رونده چین و سیاست های دولت ترامپ، احتمال تبدیل این تنش های تجاری، به تنش نظامی را افزایش می دهد.5. اسرائیل:منطقه ای از جهان که سالهاست در جنگ و بحران است. اسرائیل از زمان شکل گیری اش، به جای اینکه یک کشور باشد، یک اردوگاه جنگی است. از زمان روی کار آمدن ترامپ، علاوه بر افزایش شهرک سازی ها، دو اتفاق مهم دیگر هم رخ داد. در ابتدای سال 2018 و در هفتادمین سالروز تشکیل دولت اسرائیل (ملقب به روز نکبت از سوی فلسطینی ها)، آمریکا با انتقال سفارت خودش از تل آویو به بیت المقدس، بیت المقدس را به عنوان پایتخت اسرائیل به رسمیت شناخت، اقدامی که باعث تظاهرات شدید در نوار غزه و کشته شدن 65 فلسطینی شد. همچنین اظهارات پمپئو و ترامپ درباره به رسمیت شناختن حق حاکمیت اسرائیل بر بلندی های جولان در مرز سوریه، تنش را در این منطقه افزایش می دهد. بلندیهای جولان در سال 1967 در جنگ شش روزه با سوریه به اشغال اسرائیل درآمد، اما حاکمیت اسرائیل بر آن هیچگاه از سوی سازمان ملل متحد تایید نشد. بلندی های جولان، تنها 60 کیلومتر با دمشق فاصله دارد.6. سوریه:در روزهای پایانی سال 2018، دونالد ترامپ اعلام کرد نیروهای نظامی آمریکا از سوریه خارج خواهند شد. اما علیرغم اینکه از سوی آمریکا گفته شد که داعش در سوریه شکست خورده است، بعدتر اعلام شد همچنان 400 نیروی نظامی آمریکا در سوریه باقی خواهند ماند. بخشی از این نیروها در شمال سوریه می مانند که حائلی میان نیروهای کرد مورد حمایت غرب و ترکیه ایجاد کنند و بقیه در پایگاه التنف در نزدیکی مرز عراق و اردن که سپاه قدس هم در این منطقه مستقر است، مانده اند. به نظر می رسد آمریکا از طریق نگه داشتن نیروهایش در این منطقه، می خواهد از دسترسی نیروهای قدس از طریق عراق به دمشق و یبروت و حزب الله جلوگیری کند. روسیه هم از آمریکا خواسته که از التنف خارج شود. در واقع حضور نیروهای آمریکایی در سوریه بدون درخواست دولت قانونی سوریه، از نظر موازین سازمان ملل متحد، غیرقانونی است. به نظر می رسد احتمال بروز درگیری در این منطقه اصلا کم نیست.7. روسیه: در سال 2002 ، جورج دبلیو بوش از پیمان منع تولید موشک های ضد بالستیک (ضد موشک های بالستیک قاره پیما با قابلیت حمل کلاهک هسته ای) که در سال 1972 با شوروی منعقد شده بود، خارج شد. دونالد ترامپ هم در سال 2019 از پیمان منع تولید موشک های هسته ای میان برد که در سال 1987 با شوروی منعقد شده بود، خارج گردید. در نتیحه رقابت تسلیحاتی بین کشورهای آمریکا و روسیه مجددا آغاز شده و در حال حاضر، هر دو کشور، البته به همراه چین به صورت مداوم در حال تولید سلاح های اتمی کارآمدتر، فروش روزافزون این سلاح ها به متحدانشان و برگزاری مانورهای نظامی پیچیده تر در مناطق حساس هستند. موضوعی که بیش از هر چیز، می تواند بر آینده بشریت تاثیرگذار باشد و می شود گفت اوضاعی مشابه سالهای پیش از جنگ جهانی اول را در جهان رقم زده است.8. کره شمالی: در نیمه سال 2018 پس از دیدار ترامپ با رهبر کره شمالی، به نظر می رسید تنش چندین ساله در این منطقه رو به کاهش گذاشته است، اما ده روز پس از این دیدار، آمریکا کلیه تحریم های کره شمالی را برای یک سال دیگر هم تمدید کرد و در نهایت مذاکرات، رها شد. به نظر نمی رسد کره شمالی به سادگی به از بین بردن سلاح های اتمی تن بدهد و از طرفی آمریکا هم به سادگی حاضر به لغو کلیه تحریم ها و امضای صلح میان دو کره تن نخواهد شد.9. برزیل:در 22 جولای 2018 نتایج یک انتخابات تاریخی در جهان اعلام شد. ژائیر بولسونارو، سیاستمدار و نظامی اولترا راست گرا، نماینده جناح راست افراطی برزیل، ملقب به ترامپ استوایی، رئیس جمهور برزیل شد.برزیل کشوری است که به لحاظ حجم اقتصاد و تولید ناخالص داخلی، رتبه نهم را در جهان دارد (بالاتر از روسیه). این کشور بزرگ، تاکنون یکی از کشورهای عضو BRICS (برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی: اتحاد اقتصادهای بزرگ نوظهور جهان شامل 5 کشور با حجم اقتصادی 28% مجموع جهانی و نیمی از جمعیت جهان) بود که داعیه تقابل با نظام اقتصادی غرب و رسیدن به تعادل و عدالت اقتصادی در جهان را دارد و حالا بعد از رئیس جمهور شدن ترامپ استوایی، ترامپ آمریکایی به او پیشنهاد داده تا به ناتو ملحق شود. یعنی در جناح اقتصادی مقابل BRICS. رئیس جمهور شدن بولسانارو هیچ، کم از تغییر رژیم در برزیل ندارد، در حقیقت تا همین حالا هم برزیل چرخش صد و هشتاد درجه در سیاست خارجی خودش داشته است. برزیلی که از سال 2003 و رئیس جمهوری لولا داسیلوا و بعد از آن دیلما روسف، یکی از کشوهای نمونه چپگرا در جهان بود. چرخش سیاستهای برزیل و به قدرت رسیدن نماد بارز فاشیسم در برزیل و یا قدرت گیری چنین افرادی در آمریکا، اوکراین، ایتالیا، سوئیس و ظهور احزاب اولترا راستگرا در بسیاری کشورهای جهان، خبر از گرایش وسیع تری در سطح جهانی می دهد، گرایش به راست افراطی در جهان که می تواند خطر برخوردهای نظامی بالقوه را در جهان به شدت افزایش بدهد. در بند بعد هم به این موضوع اشاره خواهم کرد.10. اتحادیه اروپا: انگلیس در حال خروج از اتحادیه اروپاست، بسیاری از کشورهای دیگر اتحادیه اروپا هم مثل سوییس و ایتالیا به سمت راستگرایی و افزایش نژادپرستی حرکت می کنند. احداث دیوارهای جدید و موانع برقگذاری شده در مرزهای کشورها، آزادی تردد در اتحادیه اروپا را هدف گرفته اند. سوروس معتقد است &quot;رهبری کنونی اتحادیه اروپا، یادآور کمیته سیاستگذاری پولیتبورو در زمان فروپاشی شوروی است.&quot; اگر اتحادیه اروپا نباشد، آلمان به عنوان قدرتمندترین اقتصاد اروپا، اقتصادی کوچکتر از ژاپن خواهد داشت. در نتیجه کشورهای اروپایی قدرت های کوچکی می شوند که تاثیرگذاری چندانی در جهان نخواهند داشت. علاوه بر آن، اروپا هم تبدیل به منطقه ای با امکان بالای وقوع تنش و درگیری خواهد شد.11. ایران: آمریکا با روی کارآمدن ترامپ از برجام خارج شد. برای اولین بار در تاریخ، نیروی نظامی رسمی یک کشور در فهرست گروه های تروریستی قرار گرفت. آمریکا در تلاش است فروش نفت ایران را به صفر برساند. اینها مهمترین جمله هایی بوده که در این چند سال، در ذهن هشتاد و یک میلیون نفر جمعیت ایران، در حال چرخش بوده است. کمتر از چهار سال پیش، تصور عمومی بر این بود که با دستیابی به توافق برجام، تنش ها در کشور ما کمتر می شود و در حال حاضر، هیچ چشم اندازی برای توافق در این مورد وجود ندارد. هرچند به نظر نمی رسد حداقل در آِینده نزدیک، احتمال برخورد نظامی بین مستقیم بین دو کشور وجود داشته باشد، اما تحریکات اسرائیل، احتمال بروز جنگ های نیابتی را در این منطقه هم افزایش می دهد.بحث درباره هر کدام از این مباحث، نیاز به بررسی های بسیار گستده تری دارد. در هر حال به نظر می رسد باید موافقت خودمان را با بیانیه بولتن اتمی برای قرار دادن ساعت روی دو دقیقه مانده به نیمه شب اعلام کنیم، چرا که انگار حقیقتا &quot;در حال بازی رولت روسی با بشریت هستیم.&quot;</description>
                <category>مونا بختیاری</category>
                <author>مونا بختیاری</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2019 02:16:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طبقه متوسط چگونه در تحولات اقتصادی تاثیرگذار است</title>
                <link>https://virgool.io/@Monabakhtiari/%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%AD%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-rftrgwcooywi</link>
                <description>در ابتدای اعتراضات دی ماه 96 (بعد از افزایش قیمت اولیه دلار) که شعار تظاهرات صرفا مبارزه با گرانی و بیکاری و مسائل اقتصادی بود و عمده تظاهر کنندگان از دهک های پایین درآمدی بودند، گفتگویی بین دو نفر از همکارهایم بعد از دیدن یک دسته از تظاهرکننده ها اتفاق افتاد که من را به فکر انداخت. دو نفر که هر دو (با هر نوع تعریفی از طبقه متوسط) در  طبقه متوسط جامعه قرار می گیرند، هر دو با الفاظ شدیدا تحقیرآمیز در خصوص جمعی حرف می زند که گویا &quot;خیلی سطح پایین بودند&quot; و هر دو ترسیده بودند چون فکر می کردند &quot;اگه یه چیزی بشه این گدا گشنه ها هر چی آدم داره، ازش می گیرند.&quot; مفهوم و طبقه ای به اسم گداگشنه ها، این همان چیزی است که طبقه متوسط را درست در کنار طبقه مرفه قرار می دهد. حتی استفاده از این واژه که سرشار از حس تحقیر و بیگانگی نسبت به این افراد است.اما این افراد طبقه متوسط که جزو طبقه سرمایه دار نیستند و همینطور خودشان را جزو طبقه &quot;گداگشنه ها&quot; نمی دانند، چه ویژگی هایی دارند؟طبقه متوسط چه کسانی هستند؟تعاریف مختلف در خصوص طبقه متوسط تا بحال بیان شده است. طبقات اجتماعی از دیدگاه های مختلفی طبقه بندی می شوند. بعضی از نظریه پردازان به عنوان مثال نظریه پردازان مارکسیست، به پیروی از تئوری طبقات مارکس و در شکل مدرن شده، طبقات اجتماعی را با توجه به مشاغل شان طبقه بندی می کنند، از این منظر می شود گفت طبقه متوسط بالا صاحبان کسب و کارهای کوچک و متوسط و همچنین طیف وسیعی از مشاغل نیازمند تحصیلات عالی مثل پزشکان، پرستاران، مهندسان، معماران، وکلا و استادان دانشگاه ها هستند و طبقه متوسط پایین، شامل طیف وسیعی از مشاغل کمی پایینتر مانند کارکنان دفتری، نمایندگان فروش، منشی ها و ... (در حقیقت در این طبقه بندی کلیه کارگران یقه سفید و خرده بورژواها و البته واسطه ها و بازرگانان در طبقه متوسط قرار می گیرند.)برخی دیگر از نظریه پردازان، طبقات را با توجه به دهک های درآمدی طبقه بندی می کنند. مثلا طبقه متوسط را از دهک سوم تا هشتم درآمدی می دانند (و یا تقسیم بندی های دیگر). برخی دیگر طبقات اجتماعی را با توجه به نسبت درآمد به در آمد متوسط، ارزیابی می کنند و از این منظر طبقه متوسط را کسانی می دانند که حداقل دو سوم و حداکثر دو برابر در آمد متوسط جامعه، کسب درآمد می کنند. در نظريات ماکس وبر و آنتونی گیدنز از سه ملاك ثروت، منزلت و قدرت (موقعيت اقتصادي، اجتماعي در کنار توانمندي و تخصص) براي تميز دادن طبقات و اقشار اجتماعي استفاده شده است و از این منظر، طبقه متوسط را به صورت عمده شامل گروه بوروكرات ها می دانند. زیرا هرچند بعضي از اين افراد از لحاظ اقتصادي و درآمدي ضعيف هستند، ولي در مجموع،از نظر تحصيلات و تخصص در سطح بالايي هستند و به همين جهت در طبقه متوسط قرار مي گيرند. ویکی پدیای فارسی هم تعریف جالبی از طبقه متوسط ارائه می دهد که البته منبعش مشخص نیست، اما تعریف خوبی برای تفکر است:    طبقهٔ متوسط یک طبقه اجتماعی است و شامل افراد بسیاری در مشاغل مختلف می‌شود که از نظر ارزش‌های فرهنگی بیش‌تر مشابه طبقه بالا و از نظر درآمد بیش‌تر مشابه طبقه کارگر هستند.چرا طبقه متوسط خود را هم راستا با سرمایه داران می بیند و نه با طبقات کارگر و فقیر؟یکی از ویژگی جهان عصر ارتباطات، سلطه فرهنگی و ارزشی پول است. می توانیم بدون داشتن شک و تردید بگوییم پول تبدیل به مهمترین ارزش در جامعه امروز شده است. پول، نه تنها وسیله ی رسیدن به همه چیز شده است، بلکه پیامد این موضوع این است که در ذات خودش هم بدل به هدف شده است. از طرفی نه تنها داشتن ثروت زیاد، تبدیل به یک هدف مهم برای مردم شده، بلکه رسیدن به ظواهر نشان دهنده ثروت زیاد هم، هدف زندگی افراد جامعه شده است. مثلا منشی شرکت، حقوق نصف سالش را می دهد، برای اینکه بتواند لباسی از همان برندی که همسر مدیرعامل خریده بپوشد. حتی اگر پول کافی برای درست کردن دندان خرابش نداشته باشد، اما در هر حال، خرید و پوشیدن آن لباس، باعث می شود برای لحظاتی خودش را هم سطح با کسانی وانمود کند (گاهی حتی در برابر خودش) که آرزویش همسطح آنها شدن است. چون آنها از احترام و اعتبار و ارزش برخوردارند. چیزی که بالذات برای انسان، خواستنی است.اما بخصوص درباره طبقه متوسط پایین، یک موضوع دیگر هم مطرح هست. چیزی که من اسمش را ویترین جهان سرمایه گذاری می گذارم. کارآفرین های نمونه ای که دگر شبیه سرمایه دارهای افسانه ای و بی رحم قرن نوزده که بچه های کوچک در کارخانه هایشان جان می کندند و زیردستهایشان از آنها می ترسیدند، نیستند. افرادی که شخصیت های دوست داشتنی و مردمی به نظر می رسند. مثل دو نفر از معروف ترین سرمایه دارهای جهان، زاکربرگ و بیل گیتس. این دو نفر نمونه افرادی هستند که با هوش و درایت ذاتی خودشان به همه چیز رسیدند و علاوه بر اینکه مدام در خیریه ها هستند، به همه در جهان این پیام را بدهند که همه چیز بستگی به شایستگی های شخصی آدمها دارد و هیچ اهمیتی ندارد که در چه خانواده ای به دنیا می آیید. نقل قول معروفی از بیل گیتس هست که می گوید: &quot;اگر فقیر به دنیا آمدید، مقصر شما نیستید ولی اگر فقیر از دنیا بروید مقصر خودتان هستید.&quot; (البته خود بیل گیتس فقیر به دنیا نیامده و پدرش هم یکی از وکلای دادگستری بسیار سرشناس در سیاتل واشنگتن بود.) قطعا افرادی هستند که از فقر هم به ثروت رسیدند، اما آنچه که تلاش می شود توجهی جلب نکند، تاثیر بسیار بیشتر داشتن ژنهای خوب (هم ثروت خانوادگی و هم روابط دولتی مهم) است. این بخش، چیزی است که تلاش می شود اهمیتش کمتر جلوه داده شود. بنابراین همه باید باور کنند که اگر در سن 35 سالگی فقیر باشند، مقصر خودشان هستند و اگر پدر و مادرشان فقیر هستند، خانواده بی قابلیتی داشتند. این یکی از موارد مهمی است که باعث می شود همه نه تنها سعی کنند پولدار باشند، بلکه سعی کنند وانمود کنند که پولدار هستند. از طرف دیگر، از ایران تا آمریکا، وجود این افراد که از یک وضعیت کاملا متوسط (و گاهی هم از فقر) به ثروت می رسند، منبع مهم امید برای طبقه متوسط است. بهرحال اهمیتی ندارد اگر 95 درصد افراد هرگز نمی توانند طبقه اجتماعی شان تغییر بدهند، عمده مردم امید دارند که یکی از آن 5 درصد باشند.از طرف دیگر طبقه متوسط در بسیاری موارد به دنبال حفظ وضع موجود است. طبقه متوسط در حقیقت شامل افرادی می شود که دارای مالکیت های کوچکی هستند و از این می ترسند که این مالکیت های کوچک را از دست بدهند. از جمله اینکه این گروه، به جای مشاغل ساعتی شبیه عمده طبقه کارگر، دارای مشاغل دائمی هستند و همین مشاغل دائم هم یکی از دارایی هایی است که آنها نمی خواهند از دست بدهند. به همین خاطر، طبقه متوسط نسبت به طبقه فقیر، همیشه محافظه کارتر هستند.از طرف دیگر، طبقه متوسط ته دلش می داند که اوضاع برای او تفاوتی نمی کند. او متوسط است و هر اتفاقی بیفتد، متوسط می ماند (مگر به برکت تغییر بزرگی در زندگی شخصی اش که یک دفعه همه چیز را از این رو به آن رو می کند.) بنابراین برای شرکت در جنبش هایی باانگیزه های اقتصادی، تمایلی نشان نمی دهد و حتی تا وقتی منافعش به خطر نیفتد، اغلب موضع مقابله می گیرد.می دانیم که برزیل به تازگی و با به قدرت رسیدن بولسونارو از یک کشور چپگرا بدل به یکی از راستگراترین کشورهای جهان شده است. دولت کارگری دیلما روسف با برکناری او به خاطر اتهامات مختلف، کنار رفت و در انتخابات جدید، یکی از راستگراترین (به قول بسیاری از رسانه ها فاشیست ترین) سیاستمدارهای جهان، ملقب به ترامپ استوایی قدرت را به دست گرفت. لوموند دیپلماتیک در مقاله ای با اسم &quot;آیا همه برزیلی ها فاشست هستند؟&quot; به علت این موضوع می پردازد. لوموند در خصوص تظاهرات سال 2013 طبقه متوسط برای پس گرفتن امتیازهای کاسته شده شان، نقل قولی از یکی از بورژواها می آورد که جالب توجه است: &quot;تا همين چند سال پيش فرودگاه ها محل افراد متشخص بود در حاليکه با ارتقاء سطح زندگي مردم محروم، طبقه متوسط بايد حضور کساني که او فقير تلقي ميکرد را در صف انتظار تحمل کند و از آن بدتر تصمیم سنا بود که به خدمه منازل، حقوقی مانند سایر کارگران اعطا کرد.&quot;این جمله نشان دهنده این است که طبقه متوسط، نمی خواهد امتیازش را در برابر طبقه فقیر از دست بدهد. طبقه متوسط نمی خواهد از امتیازات کوچکش برای تغییر توازن اقتصادی بین سرمایه داران و فقرا دست بکشد. این طبقه سوپاپ اطمینان حفظ وضعیت موجود است.قطعا دلایل دیگری هم هست که طبقه متوسط را بدل به ابزار بسیار مهم حفظ وضعیت موجود می کند، همانطور که دولت های رفاه در کشورهای توسعه یافته متوجه شدند که گسترش طبقه متوسط، راه ماندگاری حکومت آنهاست، در حقیقت، هیچ ارتشی قدرت و تاثیر طبقه متوسط را برای حفظ ساختار طبقاتی سرمایه داری ندارد. در بحث دیگری در این مورد صحبت می کنم که هرچند هنوز هم طبقه متوسط، آنقدر عریض و طویل است که انتظار تغییر سیاست ها در سطح جهانی بسیار دور از ذهن به نظر می رسد؛ اما در واقع از سالهای ابتدای دهه 1970 میلادی و بعد از اینکه عمر دولت های رفاه به سر رسید، با اجرای سیاستهای اصطلاحا نئولیبرالی، این طبقه هر روز در حال کوچکتر شدن است.</description>
                <category>مونا بختیاری</category>
                <author>مونا بختیاری</author>
                <pubDate>Thu, 25 Apr 2019 19:19:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دکتر فاستوس عزیز، شیطانی وجود ندارد که روحت را بخرد.</title>
                <link>https://virgool.io/@Monabakhtiari/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B3-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B1%D8%AF-m7qx6kmflhww</link>
                <description>دکتر فاستوس و شیطانفاوست (به شکل داستان با پایان خوشی که گوته در قرن 19 نقل می کند) و یا دکتر فاستوس (شکل اصلی قصه که تراژدی وحشتناکی است که مالرو در قرن 16 تعریف می کند)، یکی از مهمترین افسانه های تاریخ ادبیات در جهان، داستان مردی است که با شیطان (مفیستوفل) ملاقات می کند. مفیسستوفل بیست و چهار سال قدرت و لذت نامحدود به دکتر فاستوس می دهد، به شرطی که بعد از تمام شدن این مدت دکتر فاستوس، روحش را به مفیستوفل بفروشد. دکتر فاستوس هر چه به پایان زمان بیست و چهار سشال نزدیکتر می شود، در ناامیدی و وحشت فرو می رود و بعد از بیست و چهار سال، مفیستوفل جلوی ظاهر می شود و دکتر متوجه می شود که بعد از آن &quot;هرجا بروم همواره در دوزخم&quot;رومن گاری در کتاب پیمان سپیده دم  نقل می کند که در کودکی اش، بعد از اینکه از موفقیت در چند هنر باز می ماند، تصمیم می گیرد تردست شود. در سنین نوجوانی، تلاش طاقت فرسایی می کند و هر روز تا هشت ساعت را صرف تمرین تردستی با 5 یا 6 پرتقال می کند، در خانه، در مدرسه و جلوی چشم های حیرت زده رفقایش و ... الگوی رومن گاری، واسیلی، تردست بزرگی بوده که می توانسته با 8 پرتقال تردستی کند و آرزوی رومن گاری تردستی با 9 پرتقال و شکستن رکورد واسیلی بوده است. اما بعد از مدتها تمرین متوجه می شود که حتی اینجا هم نمی تواند شاهکاری خلق کند، نمی تواند از گوی ششم عبور کند، به شکل ناامیدانه ای درک می کند که توان تردستی با 7 گوی را ندارد. و آن زمان است که متوجه تراژدی بزرگ هستی می شود &quot;گوی آخری، هرگز به دست نمی آید.&quot; و بعد جمله فوق العاده ای را می نویسد که هنوز بعد از حدود 15 سال از زمان خواندن کتاب، کلمه به کلمه یادم مانده: &quot;تراژدی حقیقی فاوست فروختن روحش به شیطان نبود، تراژدی حقیقی فاوست این بود که شیطانی وجود ندارد تا روحتان را بخرد. خریداری نیست.&quot; این قصه را نقل کردم که درباره شیطانی به نام دانش گفتگو کنم. دانش با رنگارنگی فریبنده اش که تمام وجود را منکوب می کند، دانشی که ما را به خیالپردازی های بی انتهایی می کشاند که گهگاه در میانه آنها، تصور می کنیم این ظیطان بالاخره همه چیز را همانطور که حقیقتا هست به ما آشکار می کند و ما روحمان را تمام و کمال به او می فروشیم. دانش دست ما را می گیرو و ما را به گذشته می برد، به دوران شکل گیری تمدن، به جهان بربریت، به دوران دراز توحش بشر، به زمان حیات اولین انسانی که راهش را از شامپانزه ها جدا کرد، به سالهای شکل گیری اولین حیوان، اولین گیاه، به موعد شکل گیری اولین موجودات تک سلولی، به سالهای طولانی، خشک و عاری از حیات سیاره زیبایمان زمین، به هنگامه تولد خورشید، زمان شکل گیری کهکشان راه شیری و به زمانی که جهان سوپ پلاسمای داغی بود و به شکلی باورنکردنی پیشتر از آن، به کسر بسیار کوچکی از ثانیه پس از بیگ بیگ.اینجاست که دکتر فاستوس، با اشتیاق می خواهد روحش را به شیطان بفروشد، دکتر فاستوس گوی آخر را روی هوا در حال چرخ زدن می بیند و کسر بسیار کوچکی از یک ثانیه پیشتر ... سراسر ابهام است. هیچ چیز وجود ندارد. شیطان از خرید روح فاستوس دست می کشد.دکتر فاستوس عزیز، شیطانی وجود ندارد که روحت را بخرد.</description>
                <category>مونا بختیاری</category>
                <author>مونا بختیاری</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2019 23:47:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هستی معنای خود را با که محک می زند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Monabakhtiari/%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AD%DA%A9-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-hbfl1etullwz</link>
                <description>شاملو در کتاب حدیث بی قراری ماهان، شعری دارد به نام آشتی. شعر، یک گفتگو و اختلاط بین انسان (انسان عاصی و خسته) و خداست. انسان عاصی، از خدا گله می کند که اقیانوس و کوه که هیچ ادراکی ندارند، آنقدر باشکوه آفریده شدند و خودش &quot;ذره بی شکوهی&quot; &quot;گدای پشم و پشک جانوران&quot; و &quot;شرمسار هر لغزش ناگزیر تنش&quot;. در بخش دوم خدا همه این تفکرات را رد می کند که &quot;نقش غلط مخوان&quot; و بعد تصویر جدیدی از انسان ارائه می دهد &quot;انسانی تو/ سرمستِ خُمبِ فرزانگی‌یی/ که هنوز از آن قطره‌یی بیش درنکشیده/ از مُعماهای سیاه سر برآورده/ هستی/ معنای خود را با تو محک می‌زند.&quot;گمان می کنم یکی از سوالات مهم فلسفه درست همین سوال باشد. اینکه انسان موجود زنده و بی ارزشی در پهنه هستی است و یا نبض جریان هستی، اندیشه جاری در هستی و کسی که هستی معنای خود را با او محک می زند.از دیدگاه فرگشتی، انسان در حقیقت سرده ای است از تبار انسان تباران که حدود 2.2 میلیون سال قبل از شامپانزه ها جدا شده است. از این دیدگاه نمی شود قائل به این بود که بناست انسان مبنای درک معنای هستی باشد. اما از سویی دیگر، شکی گیری انسان امروزی حدود 200 هزار سال قبل و بعد از حدود دو میلیون سال از این سرده بیشتر به یک معجزه می ماند. انسانی که آنقدر پیشرفت می کند که می تواند زبان، هنر و ادیان را شکل بدهد، و بعد از آن، نوشتار را؛ جوامع بزرگ چند میلیونی ایجاد کند، ادبیات، فلسفه، اقتصاد، سیاست و دولت و در نهایت انقلاب صنعتی و پیشرفت های تکنولوژیک باورنکردنی ایجاد کند و &quot;سرمست خمب فرزانگی&quot; شود. هر چند حتی پیشتر از این، ذات شکل گیری حیات هم به معجزه می ماند.درست از لحظه ای که بیگ بنگ شکل می گرد، هستی لحظه به لحظه پیچیده تر شده تا جایی که موجودیت بسیار پیچیده ای به نام DNA توانسته پا به عرصه وجود بگذارد، حیات به عنوان پیچیده ترین وجود جهان شکل بگیرد و آنقدر خودش را تغییر بدهد تا موجودی با ویژگی های ما بتواند پا به عرصه وجود بگذارد.اما اساسی ترین سوال، اینجا شکل می گیرد؟ آیا این معجزه فقط یک بار رخ داده است و یا اینکه مقیاس بسیار کوچک ما در قیاس با مقیاس و فواصل کیهانی به ما اجازه آشنایی با اشکال و انواع دیگر حیات را نمی دهد؟ این موضوع، یکی از سوالات اساسی دانش بعد از پیشرفت تکنولوژی جدید بوده است. برای پاسخ به این سوال یکی از روش های رایج، استفاده از معادله دریک است. معادله دریک در سال 1961 (58 سال قبل) نوشته شد. در آن زمان تعداد مجهولات معادله خیلی بیشتر از حالا بود. در حال حاضر با پیشرفت های ناسا، بعد از جایگذاری اعداد در این معادله، برای اینکه زمین تنها سیاره میزبان حیات هوشمند در طول تاریخ باشد، باید احتمال شکل گیری حیات هوشمند در یک سیاره قابل سکونت، حدود یک در شصت میلیارد باشد که احتمال خیلی کمی است. از طرف دیگر وقتی میچیو کاکو در فصل هشت کتاب جهان های موازی، به همه خوش شانسی هایی که در به وجود آمدن حیات بر روی کره زمین (حیات در مفهوم عام و نه حیات هوشمند که احتمال شکل گیری اش باز هم به مراتب کمتر است) می پردازد، احتمال یک در شصت میلیارد، چندان هم دور از ذهن به نظر نمی رسد. میچیو کاکو اول یک نقل قول از معلم کلاس دومش می آورد: &quot;خداوند زمین را آنقدر دوست داشته که آن را درست در فاصله مناسب از خورشید قرار داده است.&quot; بعد میچیو کاکو نقل می کند که در حقیقت فقط این مورد باعث نشده که زمین مستعد حمایت از حیات باشد و موارد بسیار دیگری هم در این مورد تاثیرگذار بودند که حتی اگر یکی از آنها طور دیگری شکل می گرفت، حیات روی کره زمین ایجاد نمی شد. خیلی خلاصه این موارد را در زیر لیست می کنم: زمین در فاصله بسیار مناسبی از خورشید قرار گرفته است.ابعاد ماه برای اینکه مدار زمین پایدار بماند، کاملا درست و مناسب است. (اگر ابعاد ماه کوچک بود، محور زمین دچار چرخش هایی می شد که صدها میلیون سال پایداری آب و هوایی برای شکل گیری DNA غیرممکن می شد.)فاصله ماه و زمین برای پایداری چرخش زمین به اندازه و درست است.وجود سیاره مشتری و گرانش شدید آن، به بیرون راندن خرده سیارک ها از منظومه کمک می کند. اگر اینطور نبود، سقوط خرده سیارک ها بر روی زمین، حیات را غیر ممکن می کرد.جرم زمین به اندازه کافی و مناسب است. اگر جرم زمین کمتر بود، نمی توانست اکسیژن را در مدار خودش نگه دارد و اگر بیشتر بود، بسیاری از گازهای سمی را هنوز در خود داشت و در هر دو صورت حیات غیرممکن می شد.همه مدارهای سیاره ای در منظومه شمسی بجز مدار پلوتو تقریبا دایره ای هستند و به همین خاطر برخوردهای سیاره ای در منظومه شمسی کاملا نادر است.منظومه شمسی در محدوده مناسبی در حدود دو سوم فاصله از مرکز کهکشان راه شیری قرار گرفته است. اگر منظومه شمسی به مرکز کهکشان و سیاهچاله های آن نزدیکتر بود، شدت میدان تابش حیات را غیر ممکن می ساخت و اگر دورتر می بود، نمی توانست به اندازه کافی، عناصر سنگین برای شکل گیری حیات را دارا باشد.این فهرست موارد متعدد دیگری را هم در بر می گیرد. به گونه ای که ستاره شناسان وارد و براون لی استدلال می کنند که تعداد نوارها و نواحی مناسبی که در آن قرار داریم، آنقدر زیاد است که وجود حیات هوشمند روی کره زمین، می تواند در کل کهکشان راه شیری و شاید جهان (البته جهان سه بعدی) منحصر به فرد باشد. از طرف دیگر ، از زمان شکل گیری جهان هم عوامل متعددی در کار بودند که بتوانند اتم ها و مولکول های پایدار تولید کنند، عواملی مثل وزن دقیق پروتون و نوترون، پایداری پروتون، وجود شگفت انگیز نیروی هسته ای قوی و ضعیف درست در محدوده مناسب و پس از آن وجود شش عدد اصلی جهان در محدوده مناسب:اپسیلون (مقدار نسبی هیدروژنی که در انفجار بزرگ از طریق همجوشی به هلیم تبدیل می شود)، N (قدرت نیروی الکتریکی تقسیم بر قدرت گرانش)، امگا (چگالی نسبی جهان)، لاندا (ثابت کیهانی که سرعت جهان را تعیین می کند) ، Q (دامنه اختلالات موجود در تابش ریزموج پس زمینه) و D (تعداد ابعاد فضا).این موضوع می تواند از دو دیدگاه دینی و غیر دینی بررسی شود. دیدگاه دینی احتمالا به اینجا می رسد که تمام اینها توسط خداوند برنامه ریزی شده و دیدگاه غیر دینی احتمالا عموما قائل به اتفاقات نادر است، در حقیقت عموما قائل به وجود جهان های بسیاری که در آنها تمام اینها به این شکل دقیق در کنار هم قرار نگرفتند. جهان های خاموشی که هرگز حیات در آنها شکل نگرفته است. ریس این موضوع را اینطور توضیح می دهد که اگر مجموعه ای از لباس داشته باشید، اصلا تعجب نمی کنید که یکی از آنها درست به اندازه شما باشد. داوکینز هم همین استدلال را مطرح می کند و علت تعجب ما را این می داند که ما به عنوان مصداق حیات هوشمند، حتما باید دقیقا در همین محدوده باریک قرار می گرفتیم، همین جایی که الان هستیم، درست در همین محدوده استثنایی، پس وجود ما در این نقطه چندان هم عجیب نیست.اما صرفنظر از اینکه ما قائل به دیدگاه دینی هستیم و یا دیدگاه غیر دینی، یک نکته اهمیت بسیاری را دارد: ممکن است ما تنها شکل هوشمند حیات در جهان باشیم. پس شاید هستی معنای خودش را فقط با ما بتواند محک بزند. این، همه چیز را تغییر می دهد. اهمیت زندگی هر کدام از ما، اهمیت ادامه حیات نوع بشر بر روی زمین، اهمیت حفاظت از محیط زیست. در پست های بعدی بیشتر در این مورد صحبت می کنم.</description>
                <category>مونا بختیاری</category>
                <author>مونا بختیاری</author>
                <pubDate>Sun, 21 Apr 2019 21:44:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرایش به منفعت فردی و منفعت جمعی در ذات انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@Monabakhtiari/%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D9%81%D8%B9%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D9%86%D9%81%D8%B9%D8%AA-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B0%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-vk0qfq7hiny0</link>
                <description>در این نوشته سعی می کنم با چند تا سوال، مصداق های عدالتخواهی را در انسان امروز بررسی کنم. اینکه آیا انسان در ذات خود گرایش به سودگرایی دارد یا عدالت؟ گرایش به سودگرایی به معنی فردگرایی و برتری منافع فردی بر منافع جمعی است، از طرف دیگر گرایش به عدالت خواهی به معنای جمع گرایی و برتری منافع جمعی بر منافع فردی است. 150 سال بعد از مارکس، خطر فردگرایی و یا نیولیبرالیسم حاکم، فقط محدود به اختلاف طبقاتی هر روز فزاینده بین افراد و ملتهای مختلف نیست، بلکه مهمتر از آن، تهدیدی بر بقای انسان و نوع بشر بر این کره خاکی است. جهنم انهدام محیط زیست، دیگر موضوعی مربوط به آینده دور نیست، بلکه همین جهان است که جلوی چشممان در حال شکل گیری و رشد است، جهانی که هر روز در آن زندگی می کنیم و به دست خودمان به آن شکل می دهیم. در این نوشته می خواهم چهار سوال مهم مطرح کنم. کاش تو هم از خودت این سوال ها را بپرسی و سعی کنی به آنها جواب بدهی.1. به تو پیشنهادی داده می شود. ده هزار دلار یعنی صد و چهل میلیون تومان در ازای بریدن 10 درخت متوسط. این مثال، از این جهت اهمیت دارد که حقیقت مهمی را به طور عینی به ما نشان می دهند. فکر می کنم درصد بالایی از ما، در کمتر از چند ثانیه می توانیم در این مورد تصمیم بگیریم. رقمی که به ما پیشنهاد شد، با در نظر گرفتن قیمت متوسط زمین لازم برای درخت، آب لازم (هزینه صرف شده برای بارآوری درخت) و یا با در نظر گرفتن ارزش چوب هر درخت (فایده مندی نهایی) و البته بدون در نظر گرفتن ارزش زیست محیطی هر درخت که به مراتب بالاتر است، رقم پایینی است و باز هم درصد بالایی از ما در پذیرش این پیشنهاد درنگ نمی کنیم، حتی وقتی هیچ مالکیتی نسبت به درخت ها نداریم یا اصلا درست به همین خاطر که مالکیتی نسبت به  آن نداریم. در حقیقت، از اموال عمومی دیگران و نسل های آینده می بخشیم و این کاری است که مدام در حال انجام آن هستیم. مثلا در یک نمونه مرتبط، موضوعی که هر روز در جریان است، تبدیل زمین های خالی موجود به ویلا یا خانه های مسکونی شخصی است. مردم پولشان را به قیمت ضرر عمومی به دیگران، برای مصرف غیرضروری خودشان خرج می کنند و این مساله آنقدر رایج است که دیگر نمی شود غیراخلاقی تلقی اش کرد. 2. در مثال دوم به تو پیشنهادی داده می شود. پیشنهاد یک شغل ساده، اما با ده برابر حقوق متوسط. پولی که متناسب با سطح کار شما نیست. این مثالی است که رواج بالایی دارد، هر چند در واقعیت کمی متفاوت اتفاق بیفتد. مطابق آخرین گزارش آکسفام که در ژانویه 2019 منتشر شد، ثروت بیست و شش نفر ثروتمند جهان، برابر با ثروت نیمی از افراد فقیر جهان است و یا اینکه ثروت جف بزوس، ثروتمندترین انسان جهان برابر با بودجه صدسال کشور اتیوپی با 105 میلیون نفر جمعیت است. این میزان از نابرابری، با هیچ متر و معیاری معقول به نظر نمی رسد، اما از طرفی، پذیرش این ثروت از سوی این افراد، از دید اکثریت مردم، نه‌ یک عمل غیراخلاقی، که یک عمل کاملا طبیعی است و پایه های اقتصاد جهانی که منجر به بروز این حجم از نابرابری می شود، تبدیل به اصول پذیرفته شده جهانی شده است. از طرف دیگر، نفس داشتن چنین ثروت نامعقولی، مایه افتخار و ستایش عموم است و نه سرافکندگی و مذمت سایرین. اگر به مثال خودمان برگردیم، قریب به اتفاق ما شغل پیشنهادی و حقوق عجیبش را، بدون توجه به اینکه به نسبت کار انجام شده، حق ما چقدر است، می پذیریم. نپذیرفتن این موضوع در باور خیلی ها، کار غیرمعمولی است.3. در مثال سوم، به ما گفته می شود که می توانیم ده هزار دلار از بودجه دولت را با اطمینان از اینکه تحت پیگرد قانونی قرار نمی گیریم، برداریم. احتمالا درصد کمتری حاضرند این پیشنهاد را قبول کنند. در باور بخشی از ما، از لحاظ اخلاقی این کار دزدی تلقی می شود. البته فقط بخشی از ما. درصد بالایی از مردم جهان، آنقدر به مکانیزم های دولتی اطمینان ندارند که تصور کنند بودجه دولت واقعا متعلق به عموم مردم است. در هر صورت درصد افرادی که این پیشنهاد را می پذیرند، کم نیستند.4. حالا فرض کنیم مبلغ پیشنهادی در مثال قبلی، مالکیت شخصی داشته باشد. به ما پیشنهاد داده شود که می توانیم ده هزار دلار پول را که متعلق به فردی است که هیچ چیز درباره اش نمی دانیم، بدون نگرانی از پیگرد قانونی برداریم. احتمالا درصد افرادی که پول مورد نظر را بر می دارند، به مراتب کمتر می شود. برداشتن پول فرد دیگر، همان چیزی است که در ذهن ما، مصداق بارز دزدی است. چرا اینطور است؟ تفاوت‌های مهم در چهار مثال بالا چیست، در حقیقت درک این تفاوت‌ها موضوع مهمی برای فهم پایه های اخلاقیات ماست. در مثال اول (و به صورت کمرنگتر در مثال های دوم و سوم) توجه به یک نکته برجسته می شود. ما یک منفعت بزرگ را برای شخص خودمان، تمام و کمال درک می کنیم، درباره اش رویاپردازی می کنیم و ازش نمی گذریم. اما یک منفعت جزیی، برای درصد بسیار بسیار بالایی از افراد (مثلا وجود ده درخت) نمی تواند برای ما ملموس باشد. اما چرا؟ فکر می کنم که یکی از راهای مهم ما برای درک مسائل اخلاقی، همذات پنداری است. اگر در مثال چهارم ما پول را قبول نمی کنیم، به این خاطر است که با مالک پول، احساس همذات پنداری می کنیم. اما از آنجا که هیچ تصوری از دردناکی مربوط به بودن یا نبودن ده درخت در زندگی هیچ کس نداریم، همذات پنداری اتفاق نمی افتد. در مثال دوم، توجه به یک مساله بسیار مهم است. خیلی از ما گمان می کنیم حتی بدون داشتن مهارت یا زحمت خاصی مستحق داشتن خیلی بیشتر از این هستیم، چون هر روز اطرافمان افرادی را می بینیم که بدون داشتن هیچ استحقاقی، چندین برابر ما درآمد دارند. یا افرادی را می بینیم که ثروتشان با هیچ میزانی از توانایی های قابل تصور در یک انسان،مناسبتی ندارد (مثلا با هیچ معیاری، توان 26 نفر نمی تواند برابر با 3.8 میلیارد نفر باشد.). بنابراین مردم دنیایی را می بینند که فاقد هرگونه مصداقی از عدالت است. نتیجه مستقیم این وضعیت، این است که هیچ کس به هیچ حدی از ثروت راضی نیست. در مقدمه کتاب قصه های بهرنگ، صمد جمله ای را از پدرش نقل می کند: &quot;اگر ایران را بین ایرانیان تقسیم کنند، سهم تو از این بیشتر نمی شود.&quot; امروزه قریب به اتفاق ما به این چشم، جهان را نگاه نمی کنیم. جهان به تساوی بین ساکنانش تقسیم نشده و مردم تصور می کنند سهم تک تک شان می تواند به وسعت همه جهان باشد. مفهوم حق و سهم عادلانه هر نفر، در ابهام کامل غرق می شود و در کنار بی عدالتی هر روز فزاینده تر مفهومش را از دست می دهد. از طرف دیگر اگر درصد بالایی از مردم خودشان را مجاز می دانند که ده برابر حقشان در یک کار ساده حقوق بگیرند، خیلی به این دلیل است که یقین دارند اگر آن پول را قبول نکنند، باز هم در هر حال به کسی می رسد که استحقاق دریافتش را ندارد یا کسی که کمتر از آنها به داشتن این پول نیاز دارد. این تصور در مثال سوم هم صدق می کند. اعتماد، چیزی است که از دست رفته است. نکته مهم این است که ما فقط در صورتی حاضریم اخلاقیات را رعایت کنیم که به اخلاقی بودن جهان، اعتقاد و اعتماد داشته باشیم. اما انسان اولیه چطور؟ آنها چقدر به منفعت فردی گرایش داشتند و چقدر به منفعت جمعی؟ چه قدر از بی اخلاقی هایی امروز، وابسته به ذات ما و روان شناسی فرگشتی است و چه قدر، وابسته به فرهنگ تبلیغ شده مسلط در جهان. دو و نیم میلیارد سال پیش اولین سلول حیات شکل گرفت. شکل گیری حیات قبل از هر چیز، متناظر با تنازع برای بقاست. در حقیقت، بدون تنازع و از بین بردن اشکال دیگر حیات، موجود زنده نمی تواند زنده بماند، تغذیه و رشد کند، تولیدمثل کند و بقای نسل خودش را تامین کند. از طرف دیگر به خاطر محدودیت و سختی زنده ماندن برای موجودات زنده، ترس از بین رفتن، گرسنه ماندن، پیدا نکردن جفت، شکست در تولیدمثل و مرگ بچه های به دنیا آمده در تمام موجودات زنده سابقه چند میلیون ساله دارد. انسان هم حداقل دو میلیون سال (تا ده هزار سال قبل که کشاورزی شکل گرفت) هر روز باید برای بقا، پیدا کردن غذای کافی، فرار از خطر روزانه مرگ و ... با تمام نیروهای طبیعی می جنگید. از ده هزار سال قبل بود که مازاد تولید ایجاد شد. کم کم انسان نه تنها می توانست به‌سادگی گرسنگی و سرما را شکست بدهد، بلکه می توانست به دیگران هم کمک کند و آنها را هم نجات بدهد. اما این مساله نه تنها کمکی به بهبود شرایط نکرد، بلکه اوضاع را حتی به مراتب بدتر کرد. زنها بیشتر تحت ستم قرار گرفتند، حیوانات و گیاهان هر روز به خاطر طمع بیش از پیش کردن دارایی شخصی غیرضروری انسان، از بین می رفتند. هنوز هم منشا خیلی از ترس های ما به همان زمان بر می گردد. 12 هزار سال در مقایسه با 2 میلیون سال، زمان خیلی کوتاهی است. شاید این نگاه، تا حد زیادی بدبینانه باشد، اما بهرحال در ذات انسان ترس مانده، دو میلیون سال تحمل سرما، تحمل گرسنگی، تحمل خطرات حیوانات وحشی و ... هنوز آدمها را به حرص و طمع برای جمع کردن خیلی بیشتر وا می دارد. از طرف دیگر تاثیر فرهنگ، طمع را هر لحظه تشدید می کند. تبلیغات هر ثانیه تو بیلبوردهای خیابان، تلویزیون، اینترنت، اینستاگرام، فیس بوک، جمع های دوستانه، سینما و ... همه اینها روی تک تک ما تاثیر می گذارد و بهمان می گوید آدم موفق کسی است که می تواند بیشتر و بیشتر مصرف کند. کسی است که خانه اش چندتا خیابان بالاتر است، ماشینش آپشن های بهتری دارد، گوشی موبایلش نوتر است، سفرهای دورتری رفته است، و لباس هایش گرانتر است. بدتر از همه اینکه اگر اینها را نداشته باشیم، نمی توانیم توقع داشته باشیم که دوست داشته شویم. در فیلم رقصنده در تاریکی لارس فون تریه پلیس همسایه همه پولی را که زن نابینا برای عمل کردن چشم پسرش (برای جلوگیری از کور شدن تدریجی پسر شبیه خودش) جمع کرده، می دزدد. اپیزودی که زن به خانه پلیس می رود که پولش را پس بگیرد، یکی از صحنه های واقعا تاثیرگذار در تاریخ سینماست. پلیس پولها را برداشته و زن، هیچ مدرکی برای پس گرفتن پولها ندارد. پلیس در نهایت استیصال و عذاب وجدان است. به زن می گوید که پول را برداشته تا برای خانه وسایل جدید بخرد، چون اگر این کار را نکند، زنش ترکش می کند. پول ها را به زن می دهد، اما به شرطی که زن قبل از رفتنش، او را بکشد، چون بدون زنش زندگی برایش هیچ مفهومی ندارد و در نهایت، زن مجبور می شود همین کار را بکند. این صحنه نشان می دهد که چطور در نهایت، خوش بختی برای همه در پول بیشتر و بیشتر خلاصه می شود. آدم فقیر دوست داشته نمی شود، مورد احترام واقع نمی شود، دیده نمی شود و ... همه اینها ترس و ناامیدی را دامن می زند.</description>
                <category>مونا بختیاری</category>
                <author>مونا بختیاری</author>
                <pubDate>Sat, 20 Apr 2019 18:09:44 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>