<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مونا شه‌پرست</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Monash61</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 19:36:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1755946/avatar/HIrRVq.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مونا شه‌پرست</title>
            <link>https://virgool.io/@Monash61</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شوره‌زار یک رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@Monash61/%D8%B4%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-jke3vgxvvaja</link>
                <description>از کودکی دنبال این بودم که هدفم از حضور در این دنیا چیست؟ بزرگتر که شدم بزرگترین دغدغه ام خدمت بود همیشه دنبال راهی بودم که مفید واقع بشوم و به همنوعانم خدمتی عرضه کنم که باعث رشد و آگاهی شود وارد مدرسه شدم و به عنوان معاون دبیرستان مشغول به کار شدم اول فکر می کردم این همان رسالتی است که برایش آفریده شدم. زندگی در دنیای نوجوانان و همقدم و همگام شدن با آنها و رویاهایشان  فکر اینکه اگر حتی یک نفر در کنار من مسیر درستی برای زندگیش انتخاب کند یا اینکه بتوانم کمک کنم تا فقط یک نفر به اهداف و آرزوهای درست خودش برسد شادم می کرد.  تا اینکه یک روز پشت چراغ قرمز دختر زیبایی داشت سعی می کرد به افراد درون ماشین ها گل بفروشد. ظهر بود، هوا گرم بود، ماشین اول، ماشین دوم و ...  نخیر کسی دوست نداشت از دختر زیبایی که آفتاب پوستش را سوزانده بود و چشمهای روشنش مثل تیله  می درخشید گلی بخرد. ناگهان ماشین جلویی من وقتی دختر ازش خواست که گل بخرد با لحن بدی با او دعوا کرد و گفت : برو عقب وایسا! من کارواش بودم، نمی فهمی که با لباس های کثیف نباید خودتو به ماشین من بمالی، اگر آشغال گلها توی ماشینم بریزه مجبورت میکنم که با دهانت تمیز کنی.!!!! چیزی در من شکست به راستی در کجای این جهان ایستادیم؟ جهانی که به این دختر و امثالهم بدهکار است، ما انسانیت را در خود کشته ایم. به راستی تفاوت ما با کودکان کار، حاشیه نشینان، افراد زیر خط فقر و ... کجاست؟ چه چیز باعث شد که خود را برتر ببینیم؟ آیا واقعا برتریم؟ از همان سال به صورت داوطلبانه در مدرسه کودکان کار مشغول به کار شدم کودکانی که مشکلات و دغدغه هاشون با دیگر کودکان به کلی فرق داشت. دغدغه اسباب بازی، موبایل و تبلت جاشو به نان شب، تامین داروی مادر، کرایه خانه و غیره داده بود، آرزویی وجود نداشت رویا بی معنی بود آنها بزرگسالانی بودند که در جسم کوچکشان گیر افتاده بودند. نه اینجا هم نشد من باید خودم را پیدا می کردم باید به رسالتم می‌اندیشیدم باید کاری می کردم که حتی در مقیاس کم آگاهی ببخشم و برابری و برادری را به کودکان و نوجوانان بیاموزم باید فرهنگ سازی می کردم. این بود که از محیط آرام و بدون چالش مدرسه به عنوان معاون خارج شدم و با هزار آرزو و امید در 20 دی ماه 1398 خانه فرهنگ یاس را تاسیس کردم. می دانستم که چند ماه طول می کشد تا شناخته شوم و برنامه هایی که برای رشد و توسعه نوجوانان، برای توانمندی آنها و ... داشتم را عملی کنم. در بهمن ماه بود که خبری دنیا را لرزاند         کرونا بیماری عجیبی که سرعت انتقالش بالا بود و عموما به فوت منجر می شد.    اول انکار کردم که این بیماری اصلا به کشور ما نمیرسد یا اگر هم برسد ممکن است فقط در روستاها و جاهایی که از نظر بهداشت و امکانات درمانی ضعیف هستند مشکل ساز بشه قطعا برای شهری مثل تهران که پایتخت هست و امکانات خوبی داره مشکل ساز نمی شود و باید مواظب شهرستانهای کم امکانات بود این افکار عمر کوتاهی داشت و در هفته ی بعد دستور تعطیلی اماکن صادر شد.  ماهها تعطیلی بی وقفه باعث شد کم‌کم احساس کنم رویاهایم دارد فرو می ریزد، نمی‌خواستم باور کنم. حدودا 2 سال اجاره را با کمک همسرم پرداخت کردم. در این دو سال کم و بیش مجموعه باز بود ولی کسی جرات نمی کرد فرزندش را به این موسسات بسپارد و چون موسسه من هیچ سابقه ای نداشت نه کلاسی، نه کارگاهی و... در نتیجه هیچ کس حاضر به شرکت در کلاسهای غیر حضوری مجموعه ی ما نمی شد. خلاصه پس از دو سال همسرم هم دیگر کمکی برای پرداخت هزینه ها انجام نداد و گفت کاری که توجیح اقتصادی ندارد باید تعطیل شود. ولی من نا امید نشدم و ادامه دادم و مکان مجموعه را عوض کردم تا اجاره کمتری پرداخت کنم. کم‌کم وضعیت رو به بهبود رفت و من تازه امسال در سومین تابستان کاری توانستم چند کودک ۸ تا ۱۲ سال را برای پایگاه تابستانی مجموعه ثبت نام کنم و بدین شکل جانی در کالبد سرد خانه فرهنگ یاس دویدن گرفت.</description>
                <category>مونا شه‌پرست</category>
                <author>مونا شه‌پرست</author>
                <pubDate>Sat, 27 Aug 2022 14:36:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باتلاق پشیمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Monash61/%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%82-%D9%BE%D8%B4%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-nxwm6xqukitu</link>
                <description>بعضی از ما شانس اینو داریم که فردی در زندگیمون حضور داشته باشه که همراه و همدممون باشهرابطه خونی و نسبی با او نداریم ولی رابطه اینقدر محکم و صمیمی میشه که دلت بهش قرصهمن یکی از اون آدم خوش‌شانس‌ها بودم که قدر داشته‌هامو ندونستم.دوستی داشتم که خود من بود، باهم میخندیدیم، گریه می‌کردیم و از کنار هم بودن لذت می‌بردیم.ماری تنها کسی بود که از چشمام، صدام، و حتی زبان بدنم می‌فهمید که ناراحتم.با ناراحتی من کنترلشو از دست میداد با همه اطرافیانم دعوا می‌کرد بدون اینکه بپرسه چی شده یا حق با کیه وقتی حس میکرد ناراحتم از هر جاییکه بود خودشو به من میرسوند.همین موضوع باعث شد که اطرافیانم نسبت بهش گارد بگیرند و اعتراض کنند به این رابطهخلاصه مشکلات کاری هر دو ما، بیماری من، قصد مهاجرت او و ... باعث شد کمتر از هم خبر داشته باشیم و همدیگر را ببینیم.ماری مجرد بود و هیچ وقت در مورد خانواده‌اش با هیچ کس به جز من حرف نمی‌زد طوری که دیگران تصور می‌کردند او فقط یک خواهر دارد که من هستم.حدود چند ماه بود که همدیگر را ندیده بودیم و کم‌و‌بیش با هم در واتس اپ و تلفنی در ارتباط بودیم.من بهش زنگ زدم تلفنش خاموش بود در واتس اپ بهش پیام دادم گفت ترکیه است و دنبال خانه تا مهاجرت کند. قرار شد جمعه برگردد شنبه برای فروش ویلا و حساب و کتاب با شریکش به شمال برود و وقتی برگشت بیاید پیش من با کلی تعریف کردنی.چهارشنبه هفته بعد بود که شریکش آقا اسماعیل از شمال به من زنگ زد و گفت از ماری خبر نداری؟گفتم پیش شما بودهگفت: دیروز برایش تاکسی گرفتم که برگرده تهران، گوشیش شارژ نداشت گفته برسم خونه بهت زنگ میزنم نگران نباش ولی از دیروز هیچ خبری ازش نیست.راستش جدی نگرفتم چون ماری اهل خلوت کردن با خودش و بی سر و صدا دنبال دلش رفتن بود.یکی دو روز بعد نگران شدم چون این حجم از بی خبری غیر ممکن بود.آقا اسماعیل گفت من رفتم کلانتری و اعلام مفقودی کردم و آنها گفتند فقط اعضای درجه ۱ خانواده‌اش می‌توانند درخواست پیگیری کنند به همین جهت شما هم نمیتوانی کاری کنی و باید منتظر بمونیم تا خودش برگرده.آقا اسماعیل تنها کسی بود که به دلیل شراکت با ماری می‌دانست من خواهر واقعی او نیستم و تصور می‌کرد ماری خانواده ندارد.من گفتم مشکلی نیست و با برادرش تماس می‌گیرم و اطلاع می‌دهم.احساس کردم آقا اسماعیل خودش را باخت و خیلی آرام پرسید مگر او برادر دارد؟گفتم: بله۴۰ روز تمام پلیس تمام جاده‌ها، حمل و نقل بین شهری، بین کشوری را چک کرد از همه بازجویی شد اما هیچ خبری از ماری نبود و تنها مضنون پرونده آقا اسماعیل بود که آخرین نفری بود که با ماری ملاقات کرده بود.پرونده به آگاهی شاپور منتقل شد و آقا اسماعیل احضار شد و در ۲۴ ساعت اعتراف کرد.بله تلخ، دردناک و غیر قابل باور بود.او سر مسائل مالی ماری را خفه کرده بود و در باغچه دفن کرده بود و روی آن را سیمان کشیده بود با تصور اینکه ماری خانواده ندارد و کسی پیگیر پرونده نمی‌شود و نهایتا بعد از گذشت یک مدت پرونده مختومه اعلام می‌شود.ماری پر کشید حق زنده بودن، حق نفس کشیدن، حق لذت بردن و کیف کردن او در زندگی توسط یک آدم دیگه گرفته شد.من ماندم و درد جدایی، غم فراق و یک عمر سوختن و ...</description>
                <category>مونا شه‌پرست</category>
                <author>مونا شه‌پرست</author>
                <pubDate>Sat, 27 Aug 2022 12:32:18 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>