<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Omid Tafreshi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Moomit</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 20:10:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/401176/avatar/82yBOK.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Omid Tafreshi</title>
            <link>https://virgool.io/@Moomit</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تکرار مکررات ؛ دریای بلاتکلیفی</title>
                <link>https://virgool.io/@Moomit/%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81%DB%8C-t6ojkb271omy</link>
                <description>نمیدونم این ویژگی ذاتی انسان هاست یا فقط من بهش مبتلا هستم؛ بزارید این ک گفتم رو توضیح بدم ینی چی آخه ی کلمه نیستش داستان پشتشه براهمین از اسم اشاره استفاده کردم ؛ این : پشیمونی از تصمیم گیری های گذشته؛ دقت کردین تو دوراهی هایی از زندگی قرار میگیرید که انتهای مسیر هیچکدومش رو نمیدونید؟ ؛ حالا این وسط تصمیم میگیرید از یک راهی برید؛ اواسط اون راه پشیمونید ک چرا اون یکی مسیرو انتخاب نکردم و این داستانا که هی با ذهن و روانتون کلنجار میره؛ البته که آدم های با ارده و دیسیپلین و اینچیزا  درگیرش نمیشن؛ آدم های عادی مثل من درگیرشن؛ خب الان تنهای تنها وایسادم وسط تصمیمی که گرفتم و پشیمون  بدون امید به آینده؛ همش دارم به اون یکی مسیر فکر میکنم ک اگر انتخابش میکردم چه بهشتی بود؛ هر لحظه امکان تسلیم شدن و برگشتن رو دارم چون تو ضعیف ترین حالت ذهنی قرار دارم ؛ بلاتکلیفی.. ؛ سپر انداختم چشم تو چشم باهاشم هر لحظه ممکنه از پا درم بیاره؛ حتی اگر اشتباه روهم قبول کنم دردی رو دوا نمیکنه؛ نمیدونم توی جهل بمونم و ادامه بدم شاید ته مسیر خوب بوده و من خبر نداشتم؛ یا از نو شروع کنم که هزینه این انتخاب عمریه که بر باد میره؛ منتظر یه نشونه ام که راه رو بهم نشون بده؛ بگه برو ؛ بمون یا برگرد؛ یا میشه تهدید رو به فرصت تبدیل کرد که اینم پیش نیازهایی میخواد؛ درکل تو هر دوراهی قرار گرفتید همه جوانب رو بسنجید ؛ وچنان تصمیمی بگیرید ک باهر بادی نلرزه؛ البته ک اشاره کردم این داستان ضعف من رو نشون میده و همه مث من نیستن؛ ی زوزه این شکلی دارم میکشم از سر پشیمانی </description>
                <category>Omid Tafreshi</category>
                <author>Omid Tafreshi</author>
                <pubDate>Sat, 24 Apr 2021 19:12:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دره نا امیدی ; فرار از جهنم</title>
                <link>https://virgool.io/@Moomit/%D8%AF%D8%B1%D9%87-%D9%86%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-qtqmuldkbza2</link>
                <description>مطمنم که همه شما تو یه برهه ای از زندگی کم و بیش با غول افسار گسیخته نا امیدی سر و کله زدین . تا یه زمانی تو ذهن من رنک یک بدبختی رو بی پولی گرفته بود عمدتا بخاطر این بود که با نا امیدی روبرو نشده بودم . ولی خب به محض ورودش به زندگیم با یه تیپا بی پولی رو به رنک سوم شوت کردم و رنک یک رو به جناب نا امیدی دادم  .رنک دورم خالی گذاشتم که فاصله اجتماعی رعایت بشه و بی پولی رنگ نا امیدی نگیره یوقت . خب بگذریم از بحث رتبه بندی . برخلاف اسم لطیفش باطن ترسناکی داره . وقتی میاد سراغت کاخ آرزوهات رو با خاک یکی میکنه .میشینه تک تک گره هایی که برای بافتن رویاهات زده بودی روباز میکنه . روزنه امید رو به قدری باریک میکنه که حس نمیشه مثل تار مو . تو افسانه ها میگن که داداش کوچیکه افسردگیه. واقعن انسان موجود ضعیفیه وقتیکه ذهن آدم به تسلط نا امیدی در میاد. سر میخوری میری ته دره . مطمنی کسی صدات رو نمیشنوه پس برای کمک گرفتن داد نمیزنی این مهم ترین ویژگی این هیولاست. دره رو جوری ساخته که حس میکنی توعمرت انقدر تو قهقرا و گودی نبودی . هر سمتی بری بن بستی که تو ذهنت درست کرده مانع از ادامه دادنت میشه . هیچکس نمیتونه دارو درمانی برای این معضل پیدا کنه . چون این جهنمیه که هرکس با ذهن خودش میسازه. هر کس قادر به فرار ازین جهنم نیست به تنهایی . یه کلید لازمه یه جرقه. این کلید یه ادم جدیده یه اتفاقه یه پیامکه یه کلیپه نمیدونم . جهنم توعه راه فرارشم میدونی شاید یادت رفته ولی خب نزار که فکر کنه دیگ توی اون دره اسیر شدی چنگ بزن برا بالا اومدن ....راه فرار شما چیه بنظرتون؟</description>
                <category>Omid Tafreshi</category>
                <author>Omid Tafreshi</author>
                <pubDate>Fri, 27 Nov 2020 00:21:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین نوشته من؛سوال مبهم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Moomit/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A8%D9%87%D9%85-v77ipfmt4cb8</link>
                <description>خب با سلام به همه دوستان ویرگولی؛ همونطور که میشه حدس زد همین تازگیا با پلتفرم ویرگول آشنا شدم؛ دست برقضا چون احساس میکنم یک نویسنده زبردستی هستم (حالا بنا رو بزارید تعریف از خود) وظیفه خودم دونستم تا شمارو از چشمه جوشان استعداد ها و قرایح خودم مستفیض کنم؛ حالا این احساس چطوری در من پدید اومده یه نگاهی به ریشه موضوع بندازیم؛ که بازهم طبق روال ریشه در کودکی آدم داره؛ بسیار خجالتی و کم صحبت بودم این صفات من تا الان هم ادامه داره اما دانشگاه و بودن در محیط های مختلف در اجتماع باعث شده تا این سن یخورده اصلاح کنم خودم رو؛برای همین سعی میکردم بنویسم چیزهایی که گفتنش سخت بود؛ خیلی سال پیش ک ویرگول نبود؛ با توییتر آشنا شدم؛ مختصر نویسی رو بهمون دیکته کرد و محدودمون کرد؛ اما خب بازم زمینه ای بود برای خالی کردن افکار و احساسات هرچند کم؛ تا اینکه چند روز پیش به لینک وبسایت ویرگول برخوردم؛ و بیشتر اسم این سایت من رو جذب کرد تا نگاهی بندازم به روال کار؛ و واقعا همونچیزی بود که من میخواستم ؛ نوشتن بدون اینکه کسی بشناستت؛ آخه جدیدا همه آشناها ریخته بودن توییتر و بابت هر توییت هجمه ای از تفکرات که فلانی چه فکری کردو این داستانا بهم هجوم میاوردم؛ اینم یه نقط ضعف دیگه من؛ خب من یه مهندس برق هستم؛ بیشتر تفریح مهندس برق بودن ؛ خیلی چیزای جذاب و باحال داره اگه از الکترو مغتاطیس و مخابرات بگذریم D: . در بخش عملی میگم تئوری هارو اصن فکر نکنید؛ حالا نمیدونم تو ویرگول از تخصصم بنویسم ؛ یا اینکه حرف دل و تفکرات...!</description>
                <category>Omid Tafreshi</category>
                <author>Omid Tafreshi</author>
                <pubDate>Tue, 24 Nov 2020 22:28:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>