<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Arash</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Moones</link>
        <description>برشهای نازک از روزهای طولانی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:23:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/13293/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Arash</title>
            <link>https://virgool.io/@Moones</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستانهای کافه - ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Moones/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%DB%B2-d850o0bozmqn</link>
                <description>امروز مردی که موقع حرف زدن عربده میزند آمده است و معلوم نیست چطور از نفس نمیوفتد. یک سره داد داد میکند و با هیجان و صدای بلند و بی مکث حرف میزند. بعضی مواقع انگار یک جایی از اسباب مردانه اش را میکشند که چنان صدایش را بالا میبرد و بی وقفه جیغ جیغ میزند. دوست من آمده اما او اصلا خاموش نمیشود که لحظه ای امان بدهد با هم صحبت کنیم. پیرمرد رفیقم اعتقادی به اصلاح ابرو ندارد و دوبرابر خمینی ابرو دارد . طوری که فکر میکنم اگر باران و برف ببارد کاملا محدوده چشمانش خشک میماند. گاهی با افتخار کله اش را از زیر کلاه بیرون می‌آورد تا نشان دهد چطور هنرمندانه خودش با ماشین سرش را اصلاح کرده است . کاش میشد با چوبی چماغی بکوبم بر سر این مردک وراج. احتمالا کمی کر است که چنین با فریاد حرف میزند اگر بیاید ایران به عنوان داد بزن بیا اینور بازار می‌تواند در هر بازاری خود نمایی کند . باید بلند شوم بروم پی‌کارم .</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jun 2024 19:03:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانهای کافه - ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Moones/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%DB%B1-bbiitkqfvyii</link>
                <description>امروز صبح کافه رونق داشت . مرد هپلی که هر روز صبح یک پرنسس° میخورد نشسته بود . یک زوج جوان بودند که معمولا کمتر می‌آیند . یک زوج پیر هم بودند که وقتی کافه خلوت بود پیرمرد با صدای عربده مانندی با صاحب کافه گپ میزد و زن خودش که لابد صد بار اینها را شنیده بود قبل از همه می‌خندید. تازه اینها جدای سیگاری های پشت شیشه بودند که تو نمی‌آمدند و قهوه را که میگرفتند توی هر آب و هوایی می‌رفتند می‌چسبیدند پشت شیشه. دختر پسرهای مدرسه روبرو هم دسته دسته می‌آمدند و ساندویچ و نوشیدنی انرژی زا می‌گرفتند‌. صاحب کافه نه تنها به جوانها سیگار نمیفروخت حتی صندلی را هم از زیر جوان‌های سیگاری میکشید .حالا یکی مثل هر روز نان تازه آورده و سبد نانها را دنبال خودش میکشد روی زمین‌. در این سرزمین خیلی به خودشان و کمرشان احترام می‌گذارند‌. نمی‌بینی کسی چیز سنگین یا حتی نیم سنگینی بردارد.کالباس‌های داغ شده اول صبحی بوی خوشایندی نمی‌دهند. بوی قهوه کمک میکند بوی گند آنها کمرنگ شود. صدای خنده مردانه دو زن بالا میرود. این صداها از سیگار کلفت میشود با گلوهای مثل لوله اگزوز . نمیدانم پیرمرد بلندگو غورت داده چرا برمیگردد و با اشاره به گلدان‌ها چیزهایی می‌گوید که لابد صاحب کافه میداند چون فقط تند تند جواب میدهد آره آره . خب مشتری هستند و صاحب کافه باید حوصله داشته باشد هر اراجیفی میگویند گوش کند و باهاشون گرم بگیرد. کافه خلوت می‌شود .پیرمرد رفیق من نیامد. اگر قصد داشت بیاد تا حالا می‌آمد. صاحب کافه در را باز می‌گذارد. لابد او هم از بوی گند کالباسهای روی پرنسس کلافه است.کل دیشب بارون زده و باد اومده و هوا کمی سرمای زمستانی اش رو از دست داده و هوای دلچسبی شده . نزدیک اسفندیم و به زودی دوباره صندلی های بیرون کافه رونق میگیرد. پرنده ها از همین حالا دارند میخوانند. ° پرنسس دو نون تست پشت سر هم دراز است که یک لایه پنیر و کالباس میگذارند رویش و داغ می‌خورند. </description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jun 2024 19:02:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بین دو آغوش</title>
                <link>https://virgool.io/@Moones/%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-imllwj7aehse</link>
                <description>ما مردمانی شده ایم تا ابد آواره در همه فرودگاههای جهان . با اشک و ترس در صف مهر خروج فرودگاهی در بیابان هابا  شادی و دسته گل در سالن استقبال همه فرودگاههای جهانملتی گرفتار بین دو آغوش خداحافظی و دیدار دوباره با روابطی بر پایه تماس تصویری و کیفیت فیلتر شکن.ما ملتی گرفتار ایرانی بودن در هر جای جهان</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Fri, 22 Dec 2023 12:15:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی ثمر</title>
                <link>https://virgool.io/@Moones/%D8%A8%DB%8C-%D8%AB%D9%85%D8%B1-ahig0okjmtzv</link>
                <description>چقدر گریه دید آدم‌ را براق نفس را باز و دل را سبک میکنه.چقدر در رابطه خراب هر چی دست و پا میزنی بیشتر میری توی لجنچقدر اشک ریختن برای کسی که کنارت هست ولی دیگه نیست بی ثمرهچقدر ... </description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Fri, 01 Dec 2023 17:00:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چمدان</title>
                <link>https://virgool.io/@Moones/%DA%86%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86-mr7br76npxma</link>
                <description>اول صبح در حال بستن کمد ، دستگیره چمدان لای در کمد ماند تا یادم بیاید این چمدان زوار در رفته عمه مرحومم را شب قبل امدن رفتم از خونه خالی و ساکتش آوردم و نصف بقیه زندگی خلاصه شده ام را ریختم داخلش و شب پدر در راه فرودگاه خاطرات جوانیش را برایم مرور کرد در حال گذر از مرکز ساکت و خلوت نصف شب تهران تا فرودگاهی که برای آخرین بار در آغوش گرفتمش. چون تماسهای تصویری بغل را خیلی کم دارند. یاد تحویل جنازه عمه افتادم. یاد شب آمدنم از تهران افتادم و یاد چند خاطره ابدی دیگر باید از شر این چمدان قراضه خلاص شد که اشک آدم را در میآورد‌‌ گاه به گاه .این نشانه زشت و بی رحم هجرت.</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jun 2022 20:56:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آب گوشت برای تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@Moones/%D8%A2%D8%A8-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-sougjzwxqtk8</link>
                <description>از لذتهای زیبای جهان این است که نشسته در تراموا در پایتخت یک کشور شرق اروپایی با گوشی برای مادرت در تهران آب گوشت سفارش بدهی و ظهر پنجشنبه در ذوق و لذت مادرت از این فاصله شریک شوی . خدا رو شکر برای اینترنت </description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Thu, 03 Feb 2022 13:00:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنج شنبه</title>
                <link>https://virgool.io/@Moones/%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-l9ajticfcxee</link>
                <description>امروز پنجشنبه است. مردی کنار زیرگذر ویولون میزند. یک نوای کلاسیک آشناست که صدها بار از رادیو شنیدمش. یک اعلامیه فوت جلوی فروشگاه نظرم را جلب میکند. با زبان دست و پا شکسته ای که یاد گرفته ام میفهمم مراسمی به مناسبت چهلمین روز درگذشت یک پسر سی و یک ساله است. صدای زیبای ویولون همچنان میآید.روی لب مرد جوان توی اعلامیه لبخند است. کنار عکسش با قلم درشت نوشته دوستت داریم. کمی چشمم تر میشود‌. شب جمعه است. شاید برای ایوان فاتحه خواندم. </description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Thu, 09 Dec 2021 14:33:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Maze</title>
                <link>https://virgool.io/@Moones/maze-sbmrnjrltfzn</link>
                <description>پسرم حیران نشسته جلوی بازی مارپیچی  که یک روباه مادر است و سه بچه روباه در انتهای راههای پیچ در پیچ .حالا مسیر رسیدن روباه  به فرزندش پیدا شده اما مشکل پسرم تنها و بی مادر ماندن آن دو بچه روباه دیگر است .</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Fri, 26 Nov 2021 14:29:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگ همسایه</title>
                <link>https://virgool.io/@Moones/%D8%B3%DA%AF-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-fsbg1u3evou4</link>
                <description>می‌گویند سگها با بو کشیدن انسانها میفهمند که دوستشان داری یا نه . ترسیده ای یا نه و به آن نسبت با تو برخورد میکنند.اما همین امروز برای من که هیچ وقت رابطه ام با سگها تعریفی نداشته سگ همسایه روی دو پا بلند شد و منتظر بازی با من بود‌ و من در حالی که ترسم را  مخفی میکردم سریع دور شدم. به نظرم این هم از آن یاوه گویی های انسان است که میخواهد جای همه عالم حرف بزند و نظر بدهد. جای سگها جای کوالاها جای دلفین ها و ...انسان جای همه عالم حرف می‌زند تصمیم میگیرد و جنابت می‌کند. بارها دیده ام سگها وقتی به هم می‌رسند چه هیجانی نسبت به هم دارند شاید ده بار بیشتر از انسانها. سگها همیشه با هم خوش و بش میکنند و گاهی به یاد اختلافهای قدیمی دعوا و داد و بی داد میکنند. اما نهایتا مثل ما بی تفاوت نیستند اما صاحبان سگها زود قلاده ها را میکشند و سگها را از هم دور میکنند‌. ما حتی برای تولید مثل و قوای جنسی آنها هم تصمیم میگیریم و خودمان هم نظر میدهیم که سگها در کنار ما خوشحالند. ما انسانها. همین ما ابله ها از شادی و غم همنوعان خودمان هم درست خبر نداریم. چطور در مورد احساسات حیوانات نظر قطعی میدهیم .ما انسانها موجودات ابله پر مدعایی هستیم. جای همه عالم تصمیم میگیریم و فکر میکنیم همیشه حق با ماست. </description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Wed, 19 May 2021 10:32:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوران طلایی پاپ</title>
                <link>https://virgool.io/@Moones/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D9%BE-q4pmqxrlvldq</link>
                <description>امشب به یاد دوران جوانی ده باری ترانه ماه من ناصر عبدالهی را گوش دادم که بعد از همه این سالها با شعر استاد محمد علی بهمنی چیزی از ارزشهایش کم نشده بود. واقعا مفتخرم که جوانی ما مصادف شد با علیرضا عصار ناصر عبدالهی محمد اصفهانی و اسمهای بزرگ دیگه ای که خودشان هم دیگر هرگز مثل قبلشون نشدند‌. دورانی که پاپ متولد شد و هنوز شعرها تبدیل به یادداشتهای دم دستی نشده بودند. از اون دوران فقط محسن چاووشی مونده و رشد کرده. شنیدن چند باره #ماه_من #ناصر_عبدللهی توصیه میشود .</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Fri, 26 Feb 2021 21:15:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوا بهاریست</title>
                <link>https://virgool.io/@Moones/%D9%87%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA-w1afx1rztvmi</link>
                <description>آنقدر غصه ها یک گوشه سینه ام ذره ذره جمع و تلنبار شده اند که گاهی با خبر یا غم کوچکی اشک سر ریز میشود . بعد خودت تازه میفهمی چقدر دلیل داشتی برای اندوه چقدر درد در دلت انبار شده بود و چقدر همه این مدت مستعد زار زدن بوده ای.مرگ علی انصاریان دیروز کبریتی شد بر غم‌های تلنبار شده تا مثل رگبار بعد از  رعد و برق حسابی باران ببارد.دیروز هوایم بهاری بود‌.</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Thu, 04 Feb 2021 18:41:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دارنده یک کودکی نیم سوز</title>
                <link>https://virgool.io/@Moones/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D9%88%D8%B2-ct9odg6o7wtp</link>
                <description>در دورانی که آژیر و ضدهوایی ها صدای پس زمینه خواب شبمان بود. دورانی که کیت کت وطنی لوکس ترین شکلات و نقاشی های ارسالی مفرح ترین برنامه کودک تلویزیون بود. در دوران بدون بازی ،گوشی, ویدیو و اینترنت یک دلخوشی بود به نام دور زدن شب جمعه بود.دور زدن شب جمعه شامل نشستن پشت ماشین پدر بود و گشتن خیابانها به امید سرگرمی . حالا میفهمم چرا خیلی وقتها شب جمعه ها از هر شب هفته غمناک تر بود. چون امیدم برای یک اتفاق هیجان انگیز در گردش آخر هفته نقش بر آب میشد.در یکی از خوش‌ترین گردشهای شب جمعه که راهی یک کبابی بزرگ بودیم و البته  این اتفاق در ندرت با دیدن شهاب سنگ برابری میکرد یک مینی بوس قرمز زشت پر دود از چراغ قرمز رد شد و وسط چهار راه ایستاد. آنقدر ایستاد که رنو پنج ما تا شیشه جلو له شد.حتما بعد از آن اتفاق گلایه از کباب از دست رفته به پدرم جوابی جز از جلو چشمم دور شو نداشت.داغ اون کباب هنوز روی دلمه‌.</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jan 2021 18:12:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سر صف</title>
                <link>https://virgool.io/@Moones/%D8%B3%D8%B1-%D8%B5%D9%81-uautaehmi0cn</link>
                <description>‏‎#روزبه_بمانی در روایت عاشقانه اش گفته : «اسمت که میاد همه بام بدنانگار سر صف کتکم زدند»بمانی در توصیفی شاعرانه از وضعیت مثال بی نظیری زده چون واقعا بی آبرویی و حقارتی بزرگ تر از کتک خوردن سر صف وجود نداشت. </description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jan 2021 11:48:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسخه</title>
                <link>https://virgool.io/@Moones/%D9%86%D8%B3%D8%AE%D9%87-i1mgty2ad7xy</link>
                <description>بعد از عمل چشم دکتر تا مدتی سفارش به استفاده از بسته های اشک چشم کرد.یک ایتالیایی اش را خریدم صد هزار تومان.حالا بسته ایتالیایی تموم شده اما چه نیاز به اشک خارجی ؟قربون امام حسین برم نزدیک عاشورا اشک اصل حسینی هدیه داده.این اشک خشک نشه انشالله که شفاست. هم برای چشمهم برای دل</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2019 22:09:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرمز سیر</title>
                <link>https://virgool.io/@Moones/%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%B1-g53d0tqqgtro</link>
                <description>من خسته،من آشوب،من سرگشته،در حال گذر از میان شهر.بی آنکه چیزی از دور و برم حس کنم،در دنیای دیگه ای در فکر یار. در فکر دوری و سختی های دیدنش و راه نامعلوم رسیدن بهش از شهر گذر میکنم. او دور از من و خاطره اش هم دیگر التیامم نمیدهد. پس کی نگارم در آغوش من است؟بی دردسر و بی فکر مزاحم.ناگهانوسط خیابون یک وانت آبیلهم میکندسرم می‌شکافد و در خون غرق میشوممردم میآیند بالای سرم و ناباورانه نگاهم میکنند بعد با حال بدی دور میشوند.مغزم متلاشی شده و تکه هایش پاچیده دور و برم روی زمین.چقدر همه چیز خوب میشود.چیزی از دوری و فراق نگارم به یادم نمیاید.آخرین خاطره ام روز اولین قرار است.انگار ماههای تلخ اخیر در تکه های جدا شده از مغزم بوده اند.اون تکه مغزهای روی آسفالت خاطرات همین سالهای اخیرند که زیر پای عابرانند.مردم دورم ازدحام کرده اند.گیج میشوم.تصویر مردم قرمز میشود.تو کافی شاپی‌ دنج سر اولین قرارم.هوا قرمز است‌‌. توی کافی شاپ قهوه قرمز است. یار رژ لب قرمز سیری دارد. من سرم قرمز است.</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2019 19:45:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبحگاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@Moones/%D8%B5%D8%A8%D8%AD%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-zklp7djbjyai</link>
                <description>در وداع صبحگاهی قبل از رفتن به سرکار با نگارم خداحافظی گرمی کردیم.در راه تا شرکت به علتی نامعلوم زنان و دخترکان بهم لبخند می‌زدند.چیزی در تیپ و قیافه من تغییر نکرده بود که ملت خوششان یا بدشان بیاید‌‌.اواخر راه دوتا دختر دبیرستانی که داشتند از خنده ریسه می‌رفتند گفتند: آقا رو صورتتون جای بوس محکم است!</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2019 18:16:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب</title>
                <link>https://virgool.io/@Moones/%D8%B4%D8%A8-ttjq7mzfnin9</link>
                <description>توی تاریکی شب ماه در جریان بود زل زدم به آسمون ، عینکم دودی شد !با صدای زنگ در یهو بارون باریددستهای خونه پر از گل داوودی شد ...نخ بادبادکم رو یک جوری وا میکردکه تا هر جا خواستم بتونم پر بکشمیک جوری تشنم کرد که میشد دریا رومثل یک لیوان آب  یک نفش سر بکشممن چمیدونستم اومده زود برهچه غروبی داشتن خنده های آخرشموقع خدافظی یک طپش از قلبم مثل پروانه نشست روی سنجاق سرش</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2019 11:12:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرت زیر آفتاب زمستانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Moones/%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-o2kwzrorwban</link>
                <description>هوس کردمیک هوس کهنه و قدیمییک هوس ریشه دارهوس لم دادن تو ایوون زیر آفتاب بعد از ظهر زمستون که یک گرمای ضعیف مطبوعی داره و وقتی چشمهایت را میبندی از پشت پلکت روشنی آفتاب رو حس می‌کنی. این ایوون بزرگ با سنگ مرمر ریشه در خانه قدیمی مادربزرگ داره که الان برای ده دقیقه دراز کشیدن بی دغدغه تو اون ایوون دلت لک زده.برای اون خونه، حیاطش، ایوونش، زیر زمینش، فوتبال تو کوچه اش، غار غار دم غروب کلاغهاش دلت تنگ شده.برای همه چیزهاییش که دیگه نداره. برای خونه ای که فروخته شده‌‌. برای حیاطی که آپارتمان شده و برای آرامش دراز شدن توی ایوونش که دیگه مدتهاست دوباره تجربه نکردمش.</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Thu, 20 Dec 2018 09:49:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Moones/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-gtupvbdbgluw</link>
                <description>دلم تنگ شماست. گرچه دیشب دیدمت و کنار هم خوابمان برد. اما دلم تنگ است. دل تنگی به دیدن نیست که. بغل سفت میخواهد آن هم طوری که نفست بخورد توی صورتم. جوری که مدتی همه چیز یادت بره. از سبکی و آسودگی تو بغل خوابت ببره و قشنگترین خاطرمون را دوباره خواب ببینی.دلم خیلی تنگ شماست.</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jul 2018 15:37:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحویل جنازه</title>
                <link>https://virgool.io/@Moones/%D8%AA%D8%AD%D9%88%DB%8C%D9%84-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%87-cfla0hpw4cb1</link>
                <description>بعد از دو راهرو و چهار اتاق تو در تو رسیدیم به مخوف ترین اتاق بیمارستان. اتاق تحویل جنازه که پشتش دری به محوطه بیرون داشت تا آمبولانس مخصوص بهشت زهرا جلویش بایستد. در یکی از اتاقهای بین مسیر تخت فلزی لبه دار خاصی بود که انگار رویش جنازه را میشستند و میپیچیدند لایه پارچه سفیدی که کفن بود. در محوطه بیرون که قرار بود فقط آمبولانس بهشت زهرا باشد انواع ماشینهای نامربوط پارک کرده بودند و عده ای کارگر کار میکردند که خیلی تصادفی در هنگام بیرون آوردن جنازه از یخچال مخصوص و شناسایی چهره هم حضور داشتند و سرک میکشیدند ! قطره اشکی گوشه چشم آشنای جنازه نشست و دوباره کفن بسته شد و به کمک یکی دو تا از همان کارگرها رفت به سمت آمبولانس. حتما انعام به کارگرها ، مسوول سرخانه مسوول آمبولانس و ... فراموش نشود</description>
                <category>Arash</category>
                <author>Arash</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jul 2018 10:44:32 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>