<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 🌙Zharfa</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Moonthesky</link>
        <description>می‌نویسم تا نور از لابه‌لای واژه‌ها عبور کند ☀️🌿
دل‌نوشته‌هایی از ژرفای طبیعت و امید ✨🍃</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:26:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4125564/avatar/bBLHes.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>🌙Zharfa</title>
            <link>https://virgool.io/@Moonthesky</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آغاز با یک پرسش!</title>
                <link>https://virgool.io/@Moonthesky/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-lz257cdtpsgv</link>
                <description>از همان لحظه‌ای که انسان در ذهن خود با پرسشی چون «من کیستم؟» و «خالق من کیست؟» روبه‌رو می‌شود، خلئی عمیق در وجودش شکل می‌گیرد؛ خلئی که او را به جستجوی پاسخی برای پر کردن آن سوق می‌دهد.ادیانی پدید می‌آورد که هر یک، به‌گونه‌ای تلاش دارند پاسخی به این پرسش بدهند. در مسیر کشف این حقیقت، علومی خلق می‌کند، امید دارد که شاید آن‌ها بتوانند راهی به‌سوی پاسخ بگشایند. از گوش‌ها و چشم‌هایش بهره می‌گیرد، آماده برای شنیدن و دیدن هر نشانه‌ای.گاهی که از جستجو خسته می‌شود، دست از تلاش می‌کشد و به ساختن بُت‌هایی روی می‌آورد؛ آن‌ها را می‌پرستد تا خود را قانع کند، تا شاید اندکی از سنگینی این خلأ کاسته شود. گاه چیزی را که خود ساخته، خالق خود می‌پندارد. برخی دیگر، پس از مدتی جستجو، پرسش را فراموش می‌کنند و در روزمرگی‌ها غرق می‌شوند. گروهی هم تا واپسین روزهای عمر، سرگردان می‌مانند؛ از راهی به راهی دیگر می‌روند. و البته کسانی هم هستند که سرانجام، در برابر طبیعت جهان تسلیم می‌شوند.هر کس راه خود را برای ادامه دادن در این جهان پررمز و راز می‌پیماید؛اما در نهایت، همهٔ ادیان، علوم و شیوه‌های انسانی به یک حقیقت مشترک می‌رسند:یکپارچگی و پیوستگی همهٔ موجودات با یکدیگر.جستجو برای درک خویشتن و جهان، بخشی جدایی‌ناپذیر از انسان بودن است.و گرچه مسیرهای این جستجو بسیار متنوع‌اند، در نهایت، همهٔ ما به یک حقیقتِ یگانه خواهیم رسید.«سفر از خلأ آغاز می‌شود، اما در پیوند با جهان به آرامش می‌رسد.»خوشحال میشم نظرات شمارو درباره این موضوع بخونمبه قلم:Zharfa🌙 </description>
                <category>🌙Zharfa</category>
                <author>🌙Zharfa</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jul 2025 16:21:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرفایی که نتوانستم به زبان بیاورم،</title>
                <link>https://virgool.io/@Moonthesky/%D8%AD%D8%B1%D9%81%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85-tlfxvpyfzdc5</link>
                <description>حالم خوب نیست، احساس بدی که اول اندازه یه نقطه تاریک بود داره تبدیل به یه گودال میشه که با هر اتفاق کوچیکی بیشتر توش فرو میرم.طاقتم اونقدری کم شده که حتی اگه به شوخی هم یکی باهام بد حرف بزنه میتونم تا روز بعدش گریه کنم، گریه ای که نه تنها کم نمیشه بلکه بیشتر و بیشتر میشه و اشک هام تبدیل به زنجیره ای میشن که پایان نداره؛ درنهایت هم با سردرد و خواب تموم میشه.چیشد که اینقدر روحم لطمه خورد؟در عرض دو هفته تبدیل به آدمی شدم که خودکشی و مرگ براش حتی لذت بخش  به نظر میرسه، ادامه دادن همبراش بی معنی و بی فایده به نظر میرسه.دیگه انگار اهمیتی نداره چی شده یا میخواد بشه، فقط بگذره و زودتر زندگی تموم شه، انگار هیچ رسیدنی تو این مسیر نیست.اما این بحران رو آدما بدتر میکنن با حرفا و کارهاشون ،من چیز زیادی از اطرافیانم نمیخوام فقط می‌خوام حداقل یه لحظه به شرایط من فکر کنن به موقعیت من فکرکنن فقط یه لحظه، اگه نتونستن باز درکم کنه باشه من چیزی نمیگم اما اونا حتی به خودشون زحمت نمیدن.همون آدمایی که حاضرم براشون بمیرم.!اینم یه چالشه دیگه خداجونم؟خودت پیشم باش، همراهم باش میتونم که نباید روی این آدما حساب کنم، حتی عزیزترینم چون انگار هرچی با آدما مهربونتر باشی و بیشتر عشق بورزی چند برابرش بهت ضربه می‌زنن..........</description>
                <category>🌙Zharfa</category>
                <author>🌙Zharfa</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jul 2025 01:21:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Grown up</title>
                <link>https://virgool.io/@Moonthesky/grown-up-eorusphvohar</link>
                <description>But the grown ups need explanations for every thing...به کسی که در جمع‌تان حرف نمی‌زند، فوراً برچسبِ افسرده، منزوی، ضداجتماع و خجالتی نزنید. شاید او می‌خواهد خودش انتخاب کند که با چه کسانی معاشرت کند. سکوت شاید در شخصیت اوست. شاید حرفی ندارد و یا شاید از شما خوشش نمی‌آید.#معین_دهاز ‌‌@nabayad_m</description>
                <category>🌙Zharfa</category>
                <author>🌙Zharfa</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jul 2025 00:29:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🪷</title>
                <link>https://virgool.io/@Moonthesky/%F0%9F%AA%B7-pqkuemkj27ht</link>
                <description>🌿 «Zharfa» یعنی عمقِ نگاه، جایی که نور امید در دلِ تاریکی می‌تابد.نامی شاعرانه، برگرفته از «ژرفا» به معنای عمق، برای نوشتن دل‌نوشته‌هایی پر از زندگی، طبیعت و حس خوب.اینجا، در کلمات، ریشه می‌دواند و سبز می‌شود…— به قلم Zharfa</description>
                <category>🌙Zharfa</category>
                <author>🌙Zharfa</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 17:44:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>•تحول درونی•</title>
                <link>https://virgool.io/@Moonthesky/%E2%80%A2%D8%AA%D8%AD%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C%E2%80%A2-qbnsfnjg1vbj</link>
                <description>تکلیف خود را نمی‌دانست و در تقلا بود برای زندگی کردن. تمام تلاشش را می‌کرد، اما باز هم گاهی چنان گیج و حیران می‌گشت که عقل خود را از دست می‌داد.همیشه سعی در خوب بودن و خوب شدن داشت؛ اما همین که بعد از مدتی به خود می‌نگریست، می‌دید که دیگر افکار قبل را ندارد. نه تنها افکارش تغییر کرده بلکه سبک زندگی‌اش را هم با محیط بیرونی تطبیق داده و دیگر خودش نبود!وقتی به خود می‌آمد و تغییرات را می‌دید، متوجه میشد که دیگر افکار و زندگی‌ای که به آن تعلق داشت را ندارد. می‌ترسید، آن هم خیلی زیاد؛ گاهی از ترس اشک می‌ریخت و گاهی نفسش به درد می‌آمد. زیرا دیگر خودش نبود، دیگر خوشحال نبود، دیگر دنیا رنگارنگ نبود و دیگرهایی که در آن‌ها زندگی، عشق، نشاط و زیبایی بود، همگی ناپدید شده بودند.در آیینه به چشمان خود می‌نگریست. غمگین بودند، چراکه دلش برای خودش، برای خنده‌هایش، برای حس زندگی‌ای که در درونش می‌جوشید، تنگ بود؛ آن هم خیلی زیاد. این دل تنگی هم‌چنان بیشتر از قبل قلبش را مچاله می‌کرد.اما خوب می‌دانست که این بار هم می‌تواند خودش را پیدا کند. خودش را میان این همه شلوغی پیدا کند و به آغوش بکشد و عهد ببندد که دیگر رفتنی در کار نیست. حتی اگر یک روز از عمرش باقی مانده باشد، باید خودش را پیدا می‌کرد و در یک روز آخر عمرش سرمست و خوشحال از داشتن خودش، شادمانی می‌کرد! آری! او باز هم سرسخت‌تر از قبل ادامه می‌دهد.حیف است که روزگارش را با افسوس بگذراند! حیف است دلتنگ خودش بماند! حیف است زندگی را آن‌طور که می‌خواهد از سر نگذرانده! حیف است... 🌱✨</description>
                <category>🌙Zharfa</category>
                <author>🌙Zharfa</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 16:02:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>