<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهموم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Morteza_zahraei</link>
        <description>در این شبِ تار، دلی مهموم است...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:04:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3654664/avatar/s6s0TZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهموم</title>
            <link>https://virgool.io/@Morteza_zahraei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نخلِ تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@Morteza_zahraei/%D9%86%D8%AE%D9%84%D9%90-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-ra7xxrzyznbj</link>
                <description>بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم فقر، گلویش را می‌فشرد. زندگی در شام، آنهم بدون درهم، به زندگیِ بی‌توشه در بیابانی بی آب و علف می‌مانست. با اینکه اهل شام بود ولی احساس غربت می‌کرد. شام برایش با بنی‌امیه پیوندی ناگسستنی داشت؛ با بنی‌امیه، با ظلم، با خفقان و سکوت. اگر کسی بینا باشد و کور بشود، تحمل نابینایی برایش سخت تر از کور مادرزاد است، مثل او که فقر، پس از عمری غنی زیستن(غِنا) گریبان‌گیرش شده بود. پدری غنی، اما اموی؛ که حاضر نشده بود بعد از مرگ، حتی ذره‌ای از اموالش را برای پسرش و تنها وارثش به‌جای بگذارد. کینه‌ی علی حتی به الفتِ پدر و پسری، رحم نکرده بود. پدر سالم قبل از مرگ اموالش را جایی پنهان کرده بود و حاضر نشده بود محل خفای آن را به احدی نشان بدهد. البته خیلی برای سالم فرقی نداشت؛ در زمان حیاط هم از آن دولت و مکنت و ثروت، چیز زیادی به او نمی‌رسید. گدایی را دوست نمی‌داشت، اما خودش را گدا و غلام اهل بیت علیهم‌السلام می‌دانست. شنیده بود که حتی برای رفع کوچکترین حوائج هم، درب خانه‌ی ایشان باز است. اسباب و اثاثیه‌ی مختصری را برداشت و راهی مدینه شد. نزدیک مدینه، تاب و توان حرکت را از دست داده بود و فقط امید بود که او را زنده نگاه داشته بود. دروازه‌ی شهر را که دید لبخندی بر لبش نشست، لبخندی که لبهای خشکش را از هم باز کرد و خون را از دو لبش جاری ساخت. زانوانش توان حرکت نداشتند. به زمین افتاد و صورتش روی خاک‌های گرم مدینه آرام گرفت. لحظه‌ای چهره‌ی دلربای امامش را مقابل خود دید؛ چه سراب لذت‌بخشی. جانی تازه گرفت؛ از جا بلند شد و وارد شهر شد. به میدان شهر که رسید همهمه‌ی فروشندگان سرش را به درد آورد. نخل تنهایی را دید که بین جمعیت سر بلند کرده و زلف افشانده. جلو رفت و زیر سایه‌ی نخل نشست. از دور سقایی را دید که داشت به طرفش می‌آمد. سقایی که انگار مشتریِ  جدیدش را پیدا کرده. نگاهی به کیسه‌ی خالی‌اش کرد و به حال سقا افسوس خورد، چرا که گرچه مشتری پیدا کرده بود لیکن برایش سودی نداشت. سقا بالای سرش رسید. کاسه‌ی مسی را پر از آب کرد و سمت او گرفت. نگاهی به سقا کرد و با همان لبان خشکیده گفت :   - بهای آب اگر درود است و دعا، دارم و الا خدا جای دیگری روزی‌اش را به تو ارزانی خواهد کرد.  سقا هیچ تکانی نخورد و در حالت صورتش تغییری پیدا نشد. سالم چهره‌ی سقا را که دید، پیاله‌ی مسین آب را گرفت و نوشید. بعد چشمانش را بست و لذت نوشیدن آب را در ذهنش مزمزه کرد.   - سیراب شدی؟   - راستش را بخواهی خیر.   - پیاله را بالا بگیر.  و باز چشمانش را بست و آب را سرکشید.  - معلوم است مسافری.  - و معلوم است مومنی.   - در این شهر دنبال چه می‌گردی؟  - دنبال جایی برای استراحت.  - بعید می‌دانم انسان عاقلی از شام تا مدینه پی جستن جایی برای استراحت بیاید. معلوم است تنها آمدی.  - نکند علم غیب می‌دانی؟  - علم غیب ندارم. لهجه‌ی شامی‌ات و اینکه امروز کاروانی از شام نیامده. اینها کافی نیست؟  - برای تو چه فرقی می‌کند؟  - برای تو فرق می‌کند. راه بلد مدینه‌ام.  - راه بلدی کفایت نمی‌کند.   - چه می‌خواهی؟  - خدا تو را خیر بدهد، بیش از این مپرس. دنبال کسی هستم که مرا کمک کند.   - پس شیعه‌ای.  - شیعه‌ی که؟  - شیعه‌ی علی. باز هم می‌گویم، علم غیب ندارم. بعید می‌دانم پیرو ابوسفیان و  امیه از عیان کردن کیش خود بهراسند.   - من نه با علی کار دارم نه کس دیگری.  - می‌دانم. علی سالها پیش به شهادت رسیده. دنبال محمدی.  - سقایت می‌کنی یا جاسوسی؟  - می‌خواهم تو را کمک کنم.  - تعجب نکن. کسی غیر از او و پیروانش در مدینه به کسی کمک نمی‌کنند. لابد از شام به هوای کرم ایشان آمدی.   سقا با دستش به کوچه‌ای در انتهای بازار اشاره کرد.  - این کوچه را که تا آخر بروی، درخت نخل قطع شده‌ای می‌بینی؛ آن را نشانه کن و راهت را به سمت آن ادامه بده. خیل شاگردانش تو را راهنمایی خواهند کرد.  سالم، با تعجب بسیار از جایش برخاست و پیاله را به دست سقا داد. دستی بر شانه‌ی سقا گذاشت و از او تشکر کرد.  بدنش جان تاازه‌ای گرفته بود. با اشتیاق به سمت کوچه حرکت کرد. درخت نخل قطع شده در آخر کوچه مشخص بود. جلو رفت، به نخل رسید. سمت راستش را که نگاه کرد، چند نفری را دید که از خانه‌ای بیرون آمدند‌. جلو رفت و به درب خانه رسید. درب خانه باز بود. داخل رفت. دالانی تنگ و تاریک، که روزنه‌ی نوری در انتهای آن بود و صدای سخن گفتن کسی از طرف آن می‌آمد. (...فِي رِزْقِهِ وَ مَنْ حَسُنَ بِرُّهُ بِأَهْلِهِ زَادَ اَللَّهُ فِي عُمُرِهِ) صدای امامش را شناخت؛ امام محمدباقر. سر جایش ایستاد. صدا را گوش می‌کرد و همه چیز را فراموش. اول ترسید وارد بشود؛ تا اینکه چند نفری را دید که از انتهای دالان بیرون آمدند و رفتند. صدای صحبت قطع شد.فهمید امامش تنها شده. جلو رفت و وارد اتاق شد. امام و همراهش نشسته بودند و با هم سخن می‌گفتند. تا او را دیدند سلامی گرم کردند و از او خواستند تا بنشیند. صحبت امام و مهمانش که تمام شد، سالم شروع  کرد :  - مولای من! اهل شامم. شما را دوست می‌دارم و از دشمنان شما بیزاری می‌جویم. پدری داشت داشتم که بنی امیه را دوست می‌داشت و با مکنت و دولت بود و جز من فرزندی نداشت. او در رمله ساکن بود. این را می‌دانم که صاحب یک بوستان بود که در آن خلوت می‌کرد. وقتی که مرد، هرچند در طلب آن مال کوشیدم، چیزی نیافتم. مطمئن شدم آن مال را جایی پنهان کرده تا به دست من نرسد. اکنون نیازمندم و از شما می‌خواهم مرا به حال خودم مگذارید که شما آخرین پناه من هستید.  سالم که این حرف‌ها را زد، در دلش می‌دانست دست‌خالی از این خانه بیرون نخواهد رفت. اما از این مضطرب شده بود که نکند دست امام تنگ باشد و از کرمشان بی‌نصیب بماند. امام تبسمی کردند و با صدایی آرام فرمودند :   - دوست می‌داری که پدرت را بنگری و از وی پرسش کنی که آن مال در کدام موضع است؟  سالم که انگار سخن امام را درست نشنیده بود، پرسید :   - ببینم؟ چگونه؟ چگونه کسی را که سالهاست از این دنیا رفته ملاقات کنم؟  تبسم امام، ادامه‌دار بود. امام پوستینی برداشتند و چیزی بر آن نوشتند. بعد آن مکتوبه را به مُهر خویش مزین نمودند و آن را به سالم دادند.   - این مکتوب را به جانب بقیع ببر. در وسط قبرستان بایست. آنگاه ندا برکش و به آواز بلند بگو: یا درجان! پس شخصی که عمامه بر سر دارد نزد تو حاضر می‌شود. این مکتوب را به او ده و بگو من فرستاده محمد بن علی بن الحسین علیهم‌السلام هستم و از وی هرچه خواهی بازپرس.  سالم که توقع چنین جوابی از امام نداشت، با تعجبی بسیار از امام تشکر کرد و برخاست. با امام خداحافظی کرد و بیرون خانه آمد. لحظه‌ای ترس وجودش را فرا گرفت. می‌دانست حرف امام خطا نمی‌رود و همین او را می‌ترساند؛ بعد از صدا زدن آن اسم، فردی بر او ظاهر می‌شد. با همان ترس بین کوچه‌ها قدم زد و خودش را در مدینه گم کرد. آسمان، به رنگ سرخ و نیلی درآمده بود و خورشید جایش را به مهتاب می‌داد. بادی خنک می‌وزید و کم کم هوا تاریک می‌شد. همینطور که خرامان خرامان قدم می‌زد، نخلِ سر بریده را دید و خوشحال شد. مسیر را پیدا کرد و از پیچ و خم کوچه‌ها بیرون آمد. از آن همهمه‌ی بازار فقط صدای چند فروشنده می‌آمد که سر آخرین جنسشان چانه می‌زنند.   - آب نمی‌خواهی؟  پشت سرش را که نگاه کرد، سقا را دید که مشک به دوش ایستاده است.  - آب نه. ولی به راه بلدی‌ات نیاز دارم.  - نیمه‌ی شب راه و بیراه یکی‌ست. تا به خودت بجنبی سیاهی، آسمان را فرا گرفته.  - چاره‌ای ندارم.  بقیع کجاست؟  - یا دیوانه شدی، یا عقلت را از دست داده‌ای که در نتیجه یکی‌ست.  - هر چه تو می‌گویی.  آن‌وقت سقا به دروازه‌ی شهر نگاه کرد.  - اولین مرحله این است که از شهر بیرون بروی.  با شنیدن این حرف، عرقی سرد شبنم پیشانی سالم شد.  - بعد کمی که جلو بروی صدای جیغ شیون و ناله‌ می‌شنوی. به سمت صدا برو.  و بعد بلند بلند خندید. دستان سالم سرد شده بود و می‌لرزید.  - مزاح کردم مومن. مزار رسول الله و این حرف‌ها؟ بیرون که رفتی به راهت ادانه بده تا تخته سنگ بزرگی را ببینی؛ آنگاه مسیر راست خودت را پیش بگیر، پستی و بلندی قبرها را خواهی دید.   سالم خداحافظیِ کوتاهی کرد و دور شد. به سمت دروازه رفت. ماه پیدا شده بود و هر از چندی نسیمی خنک می‌وزید. از دروازه رد شد. ترس وجودش را فرا گرفت، اما جلو رفت. تخته سنگ سفید و بزرگ نمایان شد. مسیر دست راستش را پیش گرفت. آرام و با تردید قدم برداشت. کمی که جلو رفت قبرهایی پیدا شدند. اولین قبر را که دید، قلبش با سرعتی زیاد شروع به تپیدن کرد. سکوت و شب و نسیمی خنک؛ فقط صدای نفس کشیدن و صدای ضربان قلبش را می‌شنید. وارد قبرستان شد. کمی که جلو رفت خودش را میان قبرها و وسط قبرستان دید. اسمی که امام گفته بود را به یاد آورد. درجان. نفسی عمیق کشید، عزمش را جزم کرد و با صدایی لرزان، اما بلند فریاد زد :   - یا درجان.  و منتظر ماند. دستانش داشت می‌لرزید و گوش‌هایش یخ زده بود. ناگهان شخصی که عمامه‌ بر سرش داشت از بین ظلمات قبرستان ظاهر شد. سالم با دستان لرزان و بدون اینکه از جایش تکان بخورد، مکتوبه‌ی امام را جلو گرفت تا آن را به شخص معمم بدهد. سپس با صدایی ضعیف گفت :   - من فرستاده محمد بن علی بن الحسین علیهم السلام هستم.   - چه می‌خواهی؟  - پدرم را. از او سوالاتی دارم.  - از این مکان به جای دیگر مرو، تا پدر تو را حاضر نمایم.  مرد معمم رفت و بین سیاهی محو شد. کمی از ترس سالم کم شده بود، اما کماکان جرئت نمی‌کرد به اطراف نگاه کند. سرش پایین بود و منتظر. گاهی نگاهش به اطراف می‌افتاد و بعد که چیزی را نمی‌دید کمی از اضطرابش کاسته می‌شد. در یکی از همین نیم‌نگاه‌ها، نگاهش به مردی سیاه افتاد. آب دهانش را قورت داد و نگاهش را دزدید. مردی کاملا سیاه. دهانش خشکِ خشک شده بود. نه می‌توانست بایستد و نه می‌توانست فرار بکند. حتی فریاد زدن هم برایش سخت شده بود. حضور کسی را پشت سر مرد سیاه احساس کرد. درجان بود.   - همان است. لکن شراره آتش و دخان جحیم و عذاب الیم دگرگونش کرده.  و درجان ساکت شد. سالم نگاهش را به مرد سیاه دوخت. آیا واقعا او پدرش بود. مردی تماما سیاه، با لباس‌هایی تیره.  زبانش مثل سگی تشنه از دهانش بیرون بود و ریسمانی بر گردن داشت.  - تو پدر منی؟  مرد سیاه پاسخ داد :   - بلی.  - این چه حالتی است؟  - ای فرزند! من دوستدار بنی امیه بودم و ایشان را بر اهل بیت پیغمبر که بعد از پیغمبر دارای مقام‌ هستند، برتر می‌شمردم. از این روی خدای تعالی مرا به این هیئت و این عذاب و این عقوبت مبتلا گردانید، و چون تو دوستدار اهل بیت بودی، من با تو دشمن بودم؛ از این روی تو را از مال خود محروم نموده و آن را از تو مصروف داشتم و امروز بر این اعتقاد، سخت نادم و پشیمانم. ای فرزند! به جانب آن بوستان من برو و زیر درخت زیتون را حفر کن و آن مال را که صد هزار درهم می‌باشد بردار. از آن جمله پنجاه هزار درهم را به حضرت محمد بن علی علیه السلام تقدیم کن و بقیه را خود بردار.  پدر سالم این را گفت و بعد با درجان از ِآنجا رفتند. سالم هم متعجب بود و هم خوشحال و هم ناراحت. تعجبش از کار امام و آنچه دیده بود، خوشحالی اش از اینکه می‌توانست از فقر بیرون بیاید و ناراحتی‌اش بخاطر حالتی بود که از پدرش دیده بود. با همان حس و حال به داخل شهر برگشت. شهر غرق در سکوت بود و جیرجیرک‌ها برای کودکان، لالایی می‌خواندند. نخل تنها را دید که حالا تنهایی‌اش ملموس تر شده بود. نخل را مثل خودش یافت؛ تنها و سربلند. با خودش گفت برای کسی که در شهر خودشان هم خرابه نشین بوده، خوابیدن بیرون از خانه و زیر یک درخت، آن‌هم در یک شهر غریب خیلی عادی است. به نزدیکی نخل که رسید، خواست بقچه‌اش را زمین بگذارد که دید کسی زیر نخل دراز کشیده است. مردی که زیر نخل دراز کشیده بود با همان حالتِ خوابیده و بدون اینکه تکان بخورد گفت :   - آمدی؟  - سقا تویی؟ تو زندگی نداری؟  - چرا می‌رنجی. گفتم شاید امشب برای خواب بخواهی زیر نخل بخوابی، زود تر جایت را گرفتم.  بعد از جا برخاست و خودش را تکاند. مشک آبش را برداشت و به طرف یکی از کوچه‌ها راه افتاد. همانطور که پشتش به سالم بود و می‌رفت گفت :  - البته اگر بخواهی می‌توانی یک امشب را به من زحمت بدهی.  سالم که از نحوه‌ی دعوت شدنش به خانه‌ی سقا خنده‌‌اش گرفته بود پشت سر او به راه افتاد. شب را در خانه‌ی سقا سپری کرد. صبح که شد فورا به خانه‌ی امام رفت و ماجرای شب گذشته را برای امام شرح داد. از امام اجازه خواست تا برای پیدا کردن اموال راهی شام شود. در همان روز و با اولین کاروان، سوی شام به راه افتاد. به شهری رفت که بوستان پدرش در آن بود. بیل و کلنگی تهیه کرد و وارد بوستان شد. زمین، با پوششی از گیاهان خود رو پوشیده شده بود. از درختان باغ، یکی یکی گذر کرد. تک‌درخت زیتون خودنمایی می‌کرد. تا درخت زیتون را دید، به طرف آن دوید. قسمتی از خاک زیر درخت نرم‌تر از جاهای دیگر زمین بود. شروع به کندن کرد. ساعتی بعد صندوقچه‌ای چوبی و سنگین از خاک بیرون زد. درب صندوق را باز کرد.سکه‌های طلا درخشیدند، چشم او هم. تا مطمئن شد به اموال دست یافته، سر بر سجده گذاشت و اشک شوق ریخت. بعد پنجاه هزار درهم امام را همانموقع جدا کرد. چند روز بعد سربازانی را اجیر کرد و با یکی از دوستانش آن‌ها را به مدینه روانه کرد تا مال را به امام برسانند. چند ماه بعد توسط یکی از سربازانی که اجیر کرده بود، نامه‌ای به دستش رسید:  بسم‌الله  گاهی خدا از جایی که انسان فکرش را نمی‌کند رزق می‌رساند، گاهی خدا رزق راهزنی را در دست پیکی قرار می‌دهد، آری، یرزقه من حیث لایحتسب. نمی‌دانم چطور جرئت یکجا فرستادن پنج‌هزار درهم را  از شام به مدینه پیدا کرده‌ای ولی این را می‌دانم که کنون شکم من و دوستان من تا مدت‌ها سیر خواهد بود؛ آن‌هم بدون زحمت. آن یک سرباز را هم زنده گذاشتم تا نامه‌ام را به تو برساند. البته تصور می‌کنم تا کنون جان به جان آفرین تسلیم کرده باشی، برای همین به تو می‌گویم که این سخنم مزاح است. مالت که به دست امام رسید، امام چنین فرمودند : زود باشد که  نفع بخشد این شخص مرده را، پشیمانی و ندامت او بر آنچه تقصیر کرده در محبت ما و تضییع حق ما؛ به سبب آن رفق و سروری که بر ما وارد کرد. این بود حرف امام. امیدوارم اگر دوباره به مدینه آمدی، آنقدری غنی باشی که بتوانی پول آبی را که خورده‌ای بپردازی. و همچنین مرا بخاطر مزاحی که در اول نامه با تو کردم ببخشی، که البته اگر هم نبخشی آن را جای هزینه‌ی آبِ بی‌ثمنی که خورده‌ای حساب می‌کنم. دوست تو، سقای مدینه. ورقه‌ای از یک دفتر بزرگ...</description>
                <category>مهموم</category>
                <author>مهموم</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 15:47:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبح</title>
                <link>https://virgool.io/@Morteza_zahraei/%D8%B4%D8%A8%D8%AD-eo2jukiiqt2j</link>
                <description>بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم#ورقةورقه‌ای از یک دفتر بزرگبار سبکی را با خود برداشت و از مدینه خارج شد. به صحرایی بین مدینه و مکه رسید. آفتاب بر بیابان حکومت می‌کرد. ریگ‌های تفسیده، هر چه در آن برهوت بود را می‌سوزاندند و گرمای خورشید را به آسمان بازتاب می‌کردند. سکوت، در صحرا فراگیر شده بود و جز زوزه‌ی آتش‌باد، صدایی نمی‌آمد. مهار اسب را کشید. اسب سر جایش ایستاد. خورشید مقابل صورتش بود و چشمانش را می‌آزرد. از دوردست و بین تپه‌های شنی، شبحی نمایان می‌شد. وقتی که سیاهی نزدیک شد، مردی را با چهره‌ی پوشیده و البسه‌ی تیره دید. از خنجر در دستش مشخص بود که راهزن است و راهش را گم نکرده. کنار اسب که رسید، صدای خشن و خسته‌اش را بالا برد و گفت :- فرود آی.علی بدون ذره‌ای ترس پاسخ داد :- مقصود چیست؟راهزن، با نیشخندی تلخ و لحنی تمسخرآمیز جواب داد :- خب معلوم است دیگر، تو را بکشم و اموالت را برگیرم.و بعد قهقهه‌ای زد که صدایش طنین اندازِ صحرا شد. علی با صدایی گرم و با صلابت پاسخ داد :- هرچه دارم را با تو قسمت و حلال می‌کنم.- وقتی می‌توانم کاملش را داشته باشم، چرا قمستش کنم؟ زود پایین بیا و مرا معطل نکن.- برای من قدری که مرا به مقصد برساند بگذار.- گویی که حرفم را نمی‌فهمی. زود باش.علی، با صدایی محکم‌تر از قبل گفت :- پروردگارت کجاست؟راهزن هم کلافه شده بود و هم می‌دانست که کشتن او، خیلی برایش زحمت ندارد؛ علی الخصوص آن‌زمان که متوجه شده بود علی با خودش سلاحی بهمراه نیاورده؛ بخاطر همین بدش نیامد که کمی سر به سر او بگذارد.- خدایم؟ خدایم خواب است.و از ته دل خندید. ناگهان صدای غرشی خنده‌اش را محو کرد. دو شیر درّنده و وحشی پشت سرش ایستاده بودند. خشکش زده بود و در بهت فرو رفته بود. تا آمد به خودش بیاید، یک شیر سرش را و شیر دیگر پایش را گرفت. داشت بین خون خود دست و پا می‌زد و خرناس می‌کشید که چند ثانیه‌ بعد صدایش قطع شد.علی لبخندی زد و گفت :- گمان کردی که پروردگار تو در خواب است؟و بعد افسار اسب را کشید و بین تپه‌های شنی محو شد.داستانی از سرورم حسین‌بن‌علی.داستانی از سرورم علی‌بن‌حسین.</description>
                <category>مهموم</category>
                <author>مهموم</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jul 2025 01:20:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمین و آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@Morteza_zahraei/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-raxzj0ym8nmj</link>
                <description>#ورقة بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمورقه‌ای از یک دفتر بزرگ...اربابم مستاصل به زمین خیره شده بود. گوشه‌ای از حیاط نشسته و زانوی غم بغل گرفته بود. آفتاب سوزان عربستان هم باعث نمی‌شد که از جایش برخیزد. شاید روی چشم‌درچشم شدن با پرده نشینان خانه را نداشت. از ایوان خانه، او را به تماشا نشسته بودم. چند مرتبه‌ای صدایش زدم. صدایم را نشنید. از ایوان پائین آمدم و جلویش نشستم. - ارباب من. شما را چه شده؟ خوب نیست جلوی کودکان خانه چنین بر زمین بنشینید و مغموم باشید. سرش را بالا آورد و نگاهی به من کرد. لبخندی زد و باصدایی آرام جواب داد : - چه کنم؟ می گویی بروم و در خانه‌ای بنشینم که اهلش گرسنه‌اند و مَردشان ناتوان؟ لحظه‌ای سکوت کردم. راست می‌گفت. اربابی مهربان، اما ناتوان و فقیر. مدتی بود که تنور خانه خاموش بود و شکم اهل خانه خالی. همانطور که به گوشه‌ای خیره شده بود، دستی لای موهای جوگندمی‌اش برد و آن‌را از بهم ریختگی درآورد. از جا برخاست و بدون اینکه چیزی بگوید درب خانه را باز کرد و بیرون رفت. هر چه صدایش زدم و پرسیدم کجا می‌رود جوابی نداد. عمامه‌ی خاکی‌اش را از روی زمین برداشتم و پشت سرش به راه افتادم. کوچه‌پس‌کوچه‌های مدینه را یکی‌یکی رد می‌کرد و قدمهایش را پشت سر هم و سریع برمی‌داشت. به کوچه‌ای می‌رسیدیم که خانه‌ی علی‌بن الحسین در آن بود. به درب خانه‌ی او که رسیدیم، ارباب ایستاد؛ کلون در را گرفت و نگاهی به آسمان کرد. چند مرتبه‌ای در زد و منتظر ماند. ثانیه‌هایی نگذشت که خادم حضرت دم در آمد.- سلام برادر! با علی‌بن‌الحسین کاری داریم. خادم پس از رفت و برگشتی درب خانه را باز کرد. وارد خانه شدیم. امام گوشه‌ی اتاق، روی حصیری نشسته بود و با چند نفر مشغول صحبت بود. تا به حال وارد خانه‌شان نشده بودم. از خانه‌ی ارباب من هم ساده تر بود. پس از ورود ما از جا برخاست و با ما سلامی کرد. روبرویش که نشستیم، ارباب شروع کرد. - مولای من! گله‌مندم. عیالمندی و  ناتوانی مرا پریشان کرده. نزدیکِ به چهارصد درهم مقروضم و کاری از من ساخته نیست. نمی‌دانم چه کنم. علی‌بن‌حسین که این حرف‌ها را شنید، ناگهان اشک از صورتش جاری شد. یکی از حاضرین از او پرسید : - آقاجان! چرا گریه می‌کنید؟ علی‌بن‌حسین اشک از صورت خویش پاک کرد و گفت : - کدام محنت عظیم‌تر از این باشد که آدمی، برادر مؤمن خود را پریشان و قرض‌دار ببیند و علاج آن نتواند کند. ارباب، پریشان و درمانده نگاهی به من کرد. پس از آن، از امامِ خویش اجازه‌ای خواست و از جا بلند شد. چند نفری هم که نزد امام نشسته بودند از جا برخاستند.  با امام، خداحافظی کردیم و بیرون رفتیم.  داخل کوچه در حال حرکت بودیم و کنار ما دیگر مهمان‌های امام می‌آمدند. یکیشان که ریشی خرمایی و صورتی فربه داشت، هر چند لحظه‌ای به ما نگاهی می‌کرد و لبخند می‌زد. لبخندهای او کم‌‌کم داشت اعصاب مرا به هم می‌ریخت. همینطور که راه می‌رفتیم، نزدیک اربابم آمد و چیزی گفت. چند کلمه‌ای که با هم صحبت کردند که صورت اربابم برافروخته شد و چهره‌ی آن مرد خندان؛ و بعد از هم جدا شدند. اربابم سر جایش ایستاد. مشت‌هایش را گره کرد و رو به من کرد. - به خانه‌ی امام بر می‌گردیم.من که نمی‌دانستم چه شده، متحیر پشت سر اربابم به راه افتادم. ارباب در بین راه و زیر لب، چیزهایی می‌گفت. خشم از چهره‌اش مشخص بود. به خانه‌ی امام که رسیدیم، چند دقیقه‌ای دم در ماندیم تا ارباب بر خودش مسلط بشود. من که از کنجاوی تحت فشار بودم، فرصت را غنیمت شمردم.- ارباب شما را چه شد؟ آن مرد به شما چه گفت؟ارباب نگاهی به من کرد و گفت : - حرفی زد که غم دنیا را فراموش کردم لکن از همان حرف تا ابد خواهم سوخت. او جسارتی به مولایم کرد که قلب مرا به درد آورد.- چه گفت ارباب؟- به کنایه گفت علی‌بن‌حسین ادعا می‌کند که زمین و آسمان مطیع اوست، اما امروز چنین می‌گوید که حتی از اصلاح حال برادر مومن خود نیز عاجز است؛ و خنده‌ای کرد که قلبم مالامال اندوه شد.من هم وقتی این حرف را شنیدم، خیلی ناراحت شدم. من و ارباب دقایقی ساکت، جلوی درب خانه‌ی امام نشستیم و بعد از آن وارد خانه‌ی ایشان شدیم. امام گوشه‌ی نشسته بود و مشغول عبادت بود. منتظر شدیم تا عبادت ایشان تمام بشود. نماز ایشان که تمام شد، جلو رفتیم و کنار او نشستیم. ارباب با اشک‌هایی حلقه‌زده در چشم و صدایی پر بغض شروع به نقل قول حرف‌های آن مرد کرد. او می‌گفت و امام می شنید. سخن ارباب که تمام شد به چشمانش اجازه داد تا سیل اشک را رها کند. بعد با گریه ادامه داد :- یابن رسول الله! کسی چنین گفت و آن سخن بر من سخت آمد؛ چندان که محنت‌ها و پریشانی‌های خود را فراموش کردم. پس از اینکه امام صحبت‌های ارباب را شنید، فرمود : - به درستی که خدای تعالی تو را فرج داد. پس از آن امام کنیز خود را صدا کردند.- آنچه به جهت افطار نمودن من مهیا کردی بیاور.با شنیدن حرف امام، خوشحالی در چهره‌‌ی ارباب هویدا شد. چندی گذشت و کنیز، با دو قرص نان خشک آمد. نان را جلوی ما گذاشت و رفت. من از تعجب در بهت فرو رفته بودم( خشکم زده بود،)  و نمی‌دانستم چگونه فرجی‌است که با نان خشک حاصل می‌شود. حضرت نگاهی به ارباب من کرد و فرمود :- بگیر این قرص‌ها را، که در خانه ما به غیر از این نیست و لیکن حق تعالی به برکت این، تو را نعمت و مال بسیار دهد. من و ارباب، متعجب از سخن امام، تشکر و خداحافظی ای کردیم و از خانه بیرون آمدیم. در بین راه به هم نگاهی می‌کردیم و سری تکان می‌دادیم. نه من می‌دانستم چطور دو قرص نان خشک باعث رونق زندگی ما خواهد شد و نه ارباب. نان‌ها در دست من بود. آنقدر سفت بود که دندان طفلان خانه به آنها کارساز نبود. اگر هم نانی نرم و داغ بود، کفاف گرسنگی ارباب و اهل خانه‌اش را نمی‌داد. کمی راه رفتیم تا به بازار رسیدیم. به این فکر افتادیم که شاید در این بازار کسی باشد که این نان‌ها را از ما بخرد. ولی فکر بیهوده‌ای بود؛ زیرا هیچ آدم عاقلی ثمنش را در برابر دو قرص نان خشک نمی‌دهد. وارد بازار شدیم. بوی ادویه به مشام می‌رسید. هر کسی جنسش را جار می‌زد و از آن تعریفی می‌کرد. حمال‌ها بارهای میوه را حمل می‌کردند و به میوه فروشان می‌رسانیدند. عده‌ای هم مشغول جمع کردن بساط خود بودند. بین هیاهو و ههمه‌ی بازار، ماهی‌فروشی کنار بساطش نشسته بود، درحالی که هیچ ماهی‌ای برای فروش نداشت. جلو که رفتم دیدم یک ماهی از آنچه صید کرده روی دستش مانده و هیچ‌کس به هیچش نمی‌خرد. فرصت را غنیمت شمردم و پیش ارباب رفتم.- ارباب من! ماهی‌فروشی در گوشه‌ی بازار نشسته که بیش از یک ماهی در دستش نمانده و مشتری‌ای هم ندارد. فرصت خوبی‌است تا قرصی نان به او بدهیم و ماهی‌اش را بستانیم. ارباب، با تکان دادن سر حرف مرا تایید کرد و پشت سر من به راه افتاد. کنار ماهی فروش که رفتیم، ارباب قرص نان را به من داد و اشاره‌ای کرد تا سر سخن را با او بگشایم. - سلام بر برادر ماهی‌‌فروش.- و علیکم السلام برادر.- قرص نانی دارم؛ نان جو. بیا تا با ماهی‌ات آن را سودا کنیم. - ماهی‌فروش به اطراف نگاهی انداخت. وقتی مطمئن شد کسبه‌ی بازار در حال رفتن و جمع کردن بساط‌ خویش‌اند و بازار در حال خلوت شدن است، دریافت که بعید است بهتر از این معامله، معامله‌ای نصیبش بشود. - قبول است. قرص نان را بده و ماهی را ببر. من که چشمانم از شوق برق می‌زدند قرصی نان به او دادم و ماهی را برداشتم. از نگاه ارباب مشخص بود، از این معامله‌ای  که کردم خشنود شده. به سمت خانه راه افتادیم. از کنار دستفروشان رد می‌شدیم که ناگهان نگاهی کردم و دیدم که اربابم نیست. سری چرخاندم تا اینکه ارباب را  در جوار یک بقال یافتم. نزد آنها رفتم. بقال، نمکی ممزوج با خاک داشت که هیچ مشتری‌ای آن را نمی‌خرید. ارباب، قرص نان را از من ستاند و با آن بقال بی‌مشتری معامله کرد. از این کار ارباب متعجب شدم. از بازار که بیرون آمدیم از او پرسیدم : - سرورم! آخر این چه معامله‌ای بود؟- آن قرص نانی که داشتیم را نه من و تو می‌توانستیم بخوریم، نه اهل خانه. لااقل ماهی امشبمان بی‌نمک نیست.شانه‌ای بالا انداختم و تا رسیدن به خانه ساکت ماندم. به خانه رسیدیم. تا وارد خانه شدیم، کودکان خانه به پیشوازمان آمدند. ارباب فرزندانش را در آغوش گرفت و قول یک وعده‌ی خوشمزه را به آنها داد. در همین حین من به مطبخ خانه رفتم و ماهی را  با آبی تمیز شست‌وشو دادم و آن را در سینی گذاشتم. از سبدی که در مطبخ آویزان شده بود، کاردی برداشتم تا بوسیله‌ی آن ماهی را پاک کنم، که درب به صدا درِنّد. ماهی را رها کردم و سمت در دویدم. در را که باز کردم ماهی‌فروش را دیدم که با قرصِ نان خشکیده و سفت جلوی در ایستاده. اولا ترسیدم که نکند بخواهد معامله را فسخ کند ولی ماهی فروش لبخندی زد و گفت : - برادر! دندان اطفال ما بر این نان کارگر نیست.نان را بگیر و مرا دعا کن. ماهی را هم بر شما بخشیدم. امیدوارم روزی دست شما باز شود.- خدا خیرت بدهد مومن، که کار یک مسلمان را از سختی درآوردی.- برایم دعا کنید. خیر پیش.ماهی‌فروش این را گفت و رفت. بعد از رفتن ماهی‌فروش، ارباب که پشت در ایستاده بود و حرف ما را گوش می‌کرد، خیلی خوشحال شد :- به این می‌گویند گشایش، هم نان و هم ماهی.من هم که دلم به حال ارباب ساده‌ام می‌سوخت، چیزی نگفتم و یک لبخند حواله‌اش کردم. تا آمدم به مطبخ بازگردم، دوباره صدای در بلند شد. این‌بار ارباب، خود به دم در رفت. من هم جلوی در رفتم تا بدانم چه کسی آمده، که مرد بقال را با قرص نانی در دست دیدم. مرد بقال هم نان را به ارباب داد و نمک را بر ما حلال کرد. حقا که این نان‌ها خوردنی نبودند. نان ها را  از ارباب گرفتم و به مطبخ رفتم. چون دیدم که این نان‌ها واقعا قابل خوردن نیست، نان را گوشه‌ای از مطبخ نهادم و سراغ ماهی رفتم. ارباب هم داخل حیاط خانه، تنور را پس از چند روز به راه می‌انداخت. کارد را برداشتم و شکم ماهی را دریدم. اضافات آن را که گوشه‌ی سینی ریختم، چیز براقی بین اضافات ماهی توجهم را جلب کرد. با دست آن شی براق را از اضافات ماهی جدا کردم. دری سفید، براق و بی‌نقص نمایان شد. از شدت شادی شروع به فریاد زدن کردم. ارباب سراسیمه داخل مطبخ آمد.- چه شده دیوانه؟ زهره‌ترک شدیم. چرا فریاد می‌زنی؟با لکنت و بریده‌بریده گفتم : - مر... مروارید. - گمانم دیوانه و یا بیمار شده‌ای. مروارید کدام است؟ارباب تا این جمله را بر زبان آورد، سفیدی مروارید را در دست من مشاهده کرد. چشمانش گرد شد و آن را از دست من گرفت. خوب که به مروارید نگاه کرد، مطمئن شد فریاد و هوار من بی‌جهت نبوده. نشست و شروع به گریستن کرد. فرزندان کوچک خانه، دم در مطبخ ایستاده بودند و هاج و واج، ما را نگاه می‌کردند. من به کودکان لبخندی زدم، از جا برخاستم و با سینی ماهی بیرون رفتم. کودکان را هم با خود پای تنور بردم تا گرییدن پدرشان را تماشا نکنند. توری آهنی را که روی دیواره‌ی تنور بود، برداشتم و شکم ماهی را باز کردم تا آن را  روی توری پهن کنم، که ناگهان چیز دیگری از میان آن به زمین افتاد. در سفید دیگری که خود را میان شکم ماهی پنهان کرده بود. یکی از کودکان آن را برداشت و سمت مطبخ دوید. پس از دقایقی ارباب و فرزندش با چشمان گریان از مطبخ بیرون آمدند. ارباب نزد من آمد و با همان لحن بغض‌آلود گفت : - دیدی چه شد؟ مولایمان برکت را به زندگی ما عنایت کرد. و باز زیر گریه زد. من مبهوت مانده بودم. حالا پاسخ سوال خود را دریافتم. دریافتم چطور فرجی‌است که با نان خشک حاصل می‌شود. در همین فضای احساسی حاکم بر خانه، باز هم درب خانه کوبیده شد. دم در رفتم. در را که باز کردم، خادم امام علیه‌السلام را دیدم. - سلام بر خادم امامِ سجاد.- و سلام خدا بر تو ای مومن.- به خانه بیایید و نفسی تازه کنید.- مزاحم نمی‌شوم. به دنبال امانتیِ امام آمدم.- امانتی؟- امام فرمودند خدای تعالی شما را فرج داد و از پریشانی خلاص شدید. اکنون طعام ما را به ما رد کنید که آن را به غیر از ما کسی نمی خورد.این را که شنیدم اشک از چشمانم جاری شد. بدون آنکه چیزی بگویم به مطبخ رفتم و دو قرص نان را برداشتم. زهد علی‌بن الحسین مرا در بهت فرو برده بود. نان را به خادم امام دادم و از او تشکر کردم و گفتم که سلام و قدردانی ما را به امام برساند. خادم نان را گرفت و آن را برای افطار امام برد. آن روز گذشت و من بیش از پیش مرید علی بن الحسین شدم. همچنین چندی نگذشت که ارباب من با فروختن آن دو در گرانبها، صاحب مال گشت و از توانگران مدینه شد. صحبت توانگری یک فرد ناتوان و کرامت امام، زبانزد مردم شده بود. مدتی گذشت تا اینکه روزی برای خرید وسایل منزل، به بازار رفته بودم. همان مردِ فربه را دیدم که با عده‌ای نشسته و مشغول صحبت است. به محض اینکه چشمش به من خورد، چیزهایی با اطرافیانش گفت که آنان را به خنده واداشت. جلو تر رفتم تا بر سخن آنان اطلاع یابم. مرد فربه و موخرمایی چنین می‌گفت : - چه عظیم است اختلاف ایشان، اول قادر نبود بر اصلاح درویش پس از آن او را توانگری عظیم داد. این را که شنیدم، از خشم دندان بر هم فشردم و از مجلس دور شدم. قدم‌هایم را بر زمین می‌کوبیدم و راه می‌رفتم که خودم را روبروی خانه‌‌ی امام یافتم. با اجازه‌ی خادم امام وارد خانه شدم، نزد امام رفتم و این سخن را به حضرت گفتم. حضرت تاملی کردند و فرمودند : به پیغمبر خدا نیز این چنین می‌گفتند، نشنیده اید که تکذیبِ او نمودند، در وقتی که احوال بیت المقدس را می‌گفت و گفتند کسی که از مکه به مدینه، دوازده روز رود، چگونه به بیت المقدس در یک شب می‌رود و باز می‌آید؟ کار خدا و اولیاء خدا را ندانسته اند.این را که از امام شنیدم به خانه بازگشتم و در راه به حال غریبانه‌ی او گریستم. مردی چنین با تقوا و  مردمانی که قدر گوهر وجودش را نمی‌دانند. معجزه‌ی او برای من، مرواریدِ در شکم ماهی نبود، بلکه روش زندگی و زهدش بود؛ آنهم در حالی که نه تنها غنی بودن اغنیا و نیازمندی فقرا، بلکه اختیار زمین و آسمان در دستش بود...</description>
                <category>مهموم</category>
                <author>مهموم</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jun 2025 16:28:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین شب</title>
                <link>https://virgool.io/@Morteza_zahraei/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-uhtecik1ohww</link>
                <description>#ورقةآخرین شببسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمخورشید به میانه‌ی آسمان رسیده بود. تشعشعات آفتاب، از لابلای هورنو های سقف به داخل قصر می‌تابید. حاکم با چهره‌ای خشمگین و درهم، در تالار اصلی قصر راه می‌رفت و با خودش حرف می‌زد. تا نگاهش به من افتاد، با صدایی خشن رو به من غرش کرد :- آخر چه کنم؟ چه کاری هست که نکرده باشم؟ چه دری هست که نزده باشم؟ هر چه می‌کنم به خواسته‌ام نمی‌رسم. اخر مگر او انسان نیست؟ مگر دل ندارد؟ بالاخره باید در دنیا چیزی برای او جالب باشد یا نه؟با لرزشی در صدا گفتم :- فدایت شوم؛ آنقدر به خودت سخت نگیر؛ زندگی دو روز است.با نگاه غضب آلودش، نعره زد :- ببند دهانت را. من مطمئنم او آنطور که نشان می‌دهد بی‌خطر نیست. مطمئنم در نهان کار هایی می‌کند که برای ما و حکومتمان زیان آور است. او را به دربار آوردم، شاید کمی تغییر کند و با دربار سرش گرم شود، بلکه اهداف نهانی و خطرناکش را از یاد ببرد؛ اما چه شد؟- قربانتان گردم امیر. شما تقصیری ندارید. هر راهی که بوده، رفتید. امیدتان را از دست ندهید. من مطمئنم دخترتان، که در زیرکی بمانند شماست، حتما ما را از کار های او با خبر خواهد کرد. او زین پس تحت نظر کامل شماست. بد به دل خود راه ندهید. نا سلامتی امشب شب عروسی دخترتان است. کنون به فکر مهمانی و تشریفاتش باشید.نفسی عمیق کشید و نگاهی معنا دار به من کرد. چند قدمی راه رفت و کنار حوض وسط تالار نشست. دستی به آب برد و قطرات آب را در حوض رها کرد. لباس نیلی رنگ و زرکوبش را تکاند و از جا برخاست. گویی آرام شده بود. با دست اشاره‌ای به من کرد تا بروم. کینه و دشمنی داشت قلبش را می‌سوزاند. البته حق‌ هم داشت. باید از حکومتش و منافع آن دفاع می‌کرد. وارد حیاط قصر شدم. غلامان و کنیزکان با عجله و هر کدام برای امری از امور میهمانی شب، به سمتی می‌رفتند. به طرف مطبخ قصر رفتم تا کیفیت پذیرایی را خود بسنجم. وارد مطبخ شدم. گروهی دیگ‌های غذا را با ملعقه های بزرگ و چوبین هم می‌زدند و عده‌ای مشغول تمیز کردن راسته‌ی گوسفندانی بودند که قرار بود در ضیافت شب طبخ بشود. همینطور از کنار طباخان می‌گذشتم که ناگهان چشمم به یکی از کنیزکان زیبای قصر افتاد. کنیزک زیبا و جوان با دستهای ظریفش، میوه‌های رنگین و تازه را در دیس‌های بزرگ مسی می‌چید. با دیدن کنیز فکری به ذهنم رسید که بی‌درنگ به راه افتادم و تا تالار مرکزی دویدم. حاکم روی تخت‌چه‌ ای نشسته بود و خوشه‌ی انگوری در دست داشت. با شنیدن صدای پای من، رویش را به من برگرداند. همانطور که نفس نفس می‌زدم گفتم :- فدایتان گردم. یافتم. یافتم چگونه می‌توان او را فریفت و یا اقلا او را تحقیر کرد.- نفسی چاق کن و بعد حرف بزن. با آن کلمات بریده بریده نمی‌فهمم چه بلغور می‌کنی.لحظه‌ای صبر کردم و کنار تخت زانو زدم.- داماد جنابتان هر چه که باشد، آدم است. آدمی هم خواهی نخواهی غریضه‌ی دنیوی دارد. مردی نیست که با دیدن کنیزکان سرخ و سپید و زیباروی رومی دل از دست ندهد. امشب کنار حجله‌ی داماد، کنیزان زیبای قصر را احضار می‌کنیم، تا بخوانند و برقصند. اگر مراد حاصل شد، فبها المراد؛ و الا همین‌که در پیشگاه کسی که مردم او را دین‌دار و متقی می‌پندارند، بزنی و برقصی، خودش وجهه و جلوه‌ی او را خراب خواهد کرد و همچنین او را شخصی آلوده به دنیا نشان خواهد داد. یک تیر و دو نشان.لبخندی در چهره‌ی حاکم هویدا شد. با صدای آرام اما پر از مکر جواب داد :- یک تیر و دو نشان که نه، اما یک معامله‌ی مربوح الطرفین است.و طوری خندید که دندان‌هایش پیدا شد.من تا شب کارهای مربوط به نوازندگی و رقاصی کنیزکان را رسیدگی کردم و حاکم از این کار خشنود بود. شب که شد، قصر، تزیین شده بود و حجله‌ی عروس و داماد آماده؛ من و کنیزکان رقاصه هم در یکی از تالار های قصر که دری به تالار مرکزی و محل پذیرایی میهمانان داشت، منتطر فرمان حاکم بودیم. ۲۰۰ دختر زیبا از کنیزان رومی و اندلسی با البسه‌ی مُلَوَّن و با ظروفی در دست، به صف ایستاده بودند. ظروفی که منقش به نقوش سلطنتی بود و در آن گوهری نهاده شده بود. نقشه این بود که بعد از نشستن داماد و دستور حاکم، یکی یکی جلو بروند، عرض اندامی کنند و گوهر داخل ظرف را تقدیم داماد کنند. برخی دیگر از کنیزان ظروفی در دست داشتند که در آن جواهرات و زری بود که باید آن را روی سر عروس و داماد می‌ریختند. تار زنی قهار و مشهور به نام مخارق که ریشی بلند داشت و لباس‌هایی با رنگ جیغ بر تن کرده بود و همچنین به آواز دلنشین و صدای پر غنایش معروف بود، کنار کنیزکان منتظر ایستاده بود و هر ازگاهی دستی به تارش می‌کشید. ساعتی گذشت و میهمان‌ها از سرتاسر بلاد وارد قصر شدند. تشریفات قصر و خوشامد گوییِ به میهمانان به خوبی انجام شد. حاکمانِ شهرهای کوچک و وزیران با چاپلوسی نزد حاکم می‌رفتند و عرض تملق و ارادتی می‌کردند و برمی‌گشتند. غلامان نوجوان از آنها پذیرایی کردند. همه منتظر آمدن داماد بودند. حاکم اشاره‌ای کرد تا محمد، دامادش وارد مجلس شود. جوانی زیبا و میانه‌قد، با صورتی گلگون، لباس‌های زیبا و ساده، باوقار وارد مجلس شد. با حجب و حیا سرش را پایین انداخته بود و به زمین خیره شده بود. میهمانان از جا برخاستند و همگی به او تبریک گفتند. روی تختی که تزیین شده بود نشست. میهمانان، روبرویش در دوطرف نشستند و با هم مشغول گفت‌وگو شدند. لحظاتی گذشت. من پشت پرده و بین درب میان تالار مرکزی و تالار پشتی، ایستاده بودم. نگاهم به حاکم بود تا به محض دستورش کنیزکان را راهی کنم. حاکم که چشمش به من افتاد با سر تاییدی به من نشان و لبخند مکارانه‌ای زد. پیغام را گرفتم. در دل احساس غرور داشتم. به تالار پشتی برگشتم. رو به کنیزکان کردم و گفتم :- امشب شبی مهم است. نیاز نیست نقشه را دو مرتبه مرور کنیم. آنچه گفته‌ام را به خوبی انجام دهید، تا شما هم از ضیافت امشب و مهربانی حاکم برخوردار شوید. اما اگر کارتان را درست انجام ندهید، خشم پادشاه گلوگیرتان خواهد شد. و به کنیزکان اشاره کردم تا به ترتیب وارد شوند. و خود از پشت پرده به تماشا ایستادم. حضور اینهمه کنیز و آوازه‌خوان آن‌هم در مجلسِ داماد متقی جناب حاکم، خودش سندی بر آلودگی او به دنیا و فسادش می‌شد و این بس بود تا جلوه‌اش نزد دیگران خراب شود و در دلشان شک بیفتد و همین برای حاکم بس بود زیرا مردم دل به کسی خواهند بست، که تارک دنیا باشد، گرچه خود آنها پی دنیا طلبی باشند. البته حاکم خودش تارک دنیا نبود، ولی هر که دنیای اغنیا را غنی تر بکند، محبوب آنها هم می‌شود. کنیزکان یکی یکی وارد مجلس شدند. چشمِ میهمانان، مجذوب آنها شده بود. اما از آنطرف مبهوت وجود چنین فضایی در محضر محمد بودند. چهره‌ی حاکم به محمد بود و منتظر بود تا عکس العمل او را ببیند. اولین کنیز جلو رفت. اما محمد هیچ تکانی نخورد. نگاهش به زمین دوخته شده بود و با چهره‌ای مصمم نشسته بود. طوری به کنیزان که یکی یکی جلو می‌آمدند، بی‌التفات بود، گویی که در دنیایی دیگر است و آنان را نمی‌بیند. از رفتار محمد مضطرب شدم. چهره‌ی حاکم هم درهم شده بود. تا اینکه چشمم به مخارق افتاد. با عصبانیت و با اشاره‌ی دست به او فهماندم سریع وارد مجلس شود. ابتدا برای تملق و چاپلوسی نزد حاکم رفت. من هم نزد حاکم رفتم تا مباد مخارق حرف گزافه‌ای بزند. مخارق دست بر سینه گذاشت و رو به حاکم گفت :- جانم به قربانتان. اگر برای میل محمد است به دنیا، این کار در عهده‌ی من است و من او را کافیم.حاکم کمی آرام شد. مخارق را کنار کشیدم و با قرولندی زیر لب گفتم :- حالا وقت رجزخوانی نیست. گر بلدی بستان بزن تا دیر نشده‌.مخارق با خنده‌ای توام با غرور، بادی در غبقب انداخت و گفت :- اکنون به تو نشان خواهم داد تعاریفی که از مخارق شنیده‌ای یاوه نبوده. قدرتی برتر از غنا نیست و نفسی نیست که با غنا در بند نشود.با اشاره‌ای به کنیزان فهماندم از وسط میهمانی خارج شوند و به تالار برگردند. میهمانان متعجب به من و حاکم و محمد می‌نگریستند و همهمه‌ی شان به سکوت مبدل شده بود. مخارق، تار به دست جلو رفت و روبروی محمد نشست. تصور نمی‌کردم محمد آنقدر محکم باشد. مخارق دستی به تارش کشید و شروع کرد به نواختن و خواندن. خواندن و نواختن از او و سکوت کردن و تکان نخوردن از محمد. عده‌ای از آواز لذت می‌بردند و گویی مست شده بودند، عده‌ای دیگر هم منتظر بودند تا ببینند محمد که شهره‌ی به تقواست چه خواهد کرد؟ از چهره‌ی او فهمیده‌ بودند که اجرای چنین برنامه‌ای دور از اختیار او بوده؛ لکن کنون به تماشای میدان نبرد مخارق مغنی و محمد متقی نشسته بودند. چند دقیقه‌ای گذشت. همه دور مخارق نشسته بودند و او گویی که به خود از استواری کوه ها بیشتر معتمد است، به تار زدن ادامه‌ می‌داد و همچنین لحظاتی بس طولانی برای من می‌گذشت. محمد حتی سر خود را تکان نمی‌داد. بازهم دقایقی گذشت و چهره‌ی مستاصل حاکم به من و چهره‌ی مستاصل من به مخارق می‌افتاد. در میان همین لحظات، محمد ناگهان سرش را بلند کرد. نگاهی به مخارق کرد و با صدایی رفیع جمله‌ای گفت :- از خدا بترس ای ریش‌دراز!به محض اینکه محمد این جمله را بر زبان آورد، مضراب از دست مخارق افتاد و غش کرد. میهمانان، متعجب دور او را گرفتند و عده‌ای پیش خود در پی تحسین تقوای محمد برآمدند. مامون از خشم دست خود را مشت کرده بود و نگاه غضب‌آلودی می‌کرد. غلامان نعش بیهوش مخارق را تا تالار پشتی روی زمین کشیدند و بردند. مامون با همان نگاه غضب‌آلودش مرا نزد خود خواند. پیش او که رسیدم، با صدایی آکنده ازخشم و کینه زیر لب گفت :- تو گناهکار نیستی، گناهکار منم که چنین کردم. گناهکار منم که عرضه‌ی احاطه و مواظبت از یک جوان را هم ندارم. برو و تا فردا نزد من نیا.پس از صحبت مامون جان خود را برداشتم و از قصر دور شدم. افتضاحی که به بار آمده بود را نمی‌دانستم چگونه جمع کنم. تا صبح چشمانم بر هم نیامدند. سپیده‌ی صبح که دمید از خانه بیرون شدم و به قصر رفتم. از غلامان، مخارق را خواستم. گفتند که شب قبل در یکی از حجرات بوده. یکی یکی حجره‌ها را گشتم تا پیدایش کردم. وارد حجره شدم. مثل مارگزیده‌ای به خود می‌پیچید. تا مرا دید اشکش جاری شد. به او گفتم :- دیوانه شدی؟ چرا می گریی؟با صدایی لرزان و همراه با ناله جواب داد :- تو نمی‌دانی. تو نمی‌دانی چه شد.- مردک با اینهمه ریش چرا مثل اطفال گریه می‌کنی؟ بگو ببینم چه شده؟ پس از آن افتضاحی که شب قبل به بار آمد همینکه نفس می‌کشیم باید خدا را شکر کنیم.- وقتی او... وقتی او به من صیحه زد، چنان وحشت و فزع کردم که هیچگاه از آن صحت نخواهم یافت.حال مخارق را که چنین دیدم، از حجره بیرون آمدم و نزد حاکم رفتم.سربازان محافظ، که جلوی درب تالار مرکزی ایستاده بودند، جلویم را گرفتند.- حاکم گفته تا وقتی خودش نگفته هیچکس را راه ندهیم.این را که شنیدم فورا به خانه برگشتم. از فرط خستگی به خواب رفتم. پس از گذشت چند ساعتی همسرم مرا بیدار کرد.- بلند شو مرد. شب شد. در خانه چیزی نداریم. به بازار برو و چیزی بخر.بدون انکه چیزی بگویم از جا برخاستم و وارد حیاط شدم. نعلینم را به پا کردم و صورتم را در حوض شستم. از خانه بیرون شدم و سمت بازار رفتم. به بازار که رسیدم و از کنار حجره‌ها که رد می‌شدم. پچ‌پچِ ماجرای دیشب را، از مردم و بازاریان می‌شنیدم که همه به مدح محمد و ذم حاکم بود. کمی گوشت خریدم و به خانه برگشتم. چند روز بعد که قصد قصر را کردم، بین راه شنیدم که مردم از مخارق حرف می‌زنند. می‌گویند از آن روز به بعد تار به دست نگرفته و با همان حالت وحشت‌زده، گوشه‌گیرِ خانه‌اش شده است. این‌ها را که شنیدم از رفتن به قصر منصرف شدم و راه خانه را در پیش گرفتم. کسی چه می‌داند، شاید آن شب آخرین شب کار من در دیوان حاکمیت مامون بود.***آری کسی که به اله العالمین میل دارد، او را می‌پرستد و جز از او یاری نمی‌طلبد، هیچگاه میل به دنیا و مافیها پیدا نخواهد کرد. آری قدرت برتر از غنا، همان قدرتی است که تا به ریسمان او چنگ زده باشی، حربه‌ی تار و چنگ در تو اثر نخواهد کرد. آری نفسی که در بند خداست از هر دو جهان آزاد است و بند غنا نخواهد شد و آری خدای محمدِ تقی بر نقشه‌ی شوم یک دربار که هیچ، بر مکر عالمی فائق خواهد آمد.فدای یک تار موی امام محمد التقی الجواد علیه‌السلام.</description>
                <category>مهموم</category>
                <author>مهموم</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 06:54:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیر سایه ی نخلستان ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Morteza_zahraei/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%AE%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B1-blqay3nmybpq</link>
                <description>زیر سایه ی نخلستان 1 نیمه‌های شب بود. به تپه ی خاکی که رسید، افسار اسبش را کشید. از اسب پیاده شد. تپه، مشرف به شهر بود. نخلستان‌ها شهر را دوره کرده بودند. نورِ ماه، نسیم خنک بهاری، و صدای خش خش نخلها او را غرق خیال کرده بود. شبح  ادریس از دور پیدا می‌شد؛ همبازی کودکی‌هایش. ادریس جوان شانه به شانه ی علی نشست و سکوت شب را به هم نزد. چندی بعد علی گفت : هر وقت به این تپه میایم و اهواز را ازاین زاویه نگاه میکنم، یاد کودکی هایمان میافتم. ان روز ها خیلی خوب بود، اما زود گذشت. در بازار با سرخوشی میدویدیم. از کنار هر دکه و حجره ای که رد میشدیم، صدای پیرمردها در میامد. اهای بچه جان چه میکنی، پدر این بچه ها کجایند؟ مگر درس و مشق ندارید و ... . ادریس خندید و گفت : آری اما گذشت. سرنوشت، راهمان را از هم جدا کرد. تو تمار شدی و من عطار. علی ادامه داد: ولی قول بده اگر پیر شدی و بچه ای از جلوی حجره ات رد شد و بارت را ریخت سرش فریاد نکشی. هر دو خندیدند و صدایشان در دشت طنین انداز شد. علی به دور دست اشاره ای کرد. _ادریس! امشب چهره ام خندان است و دلم گریان. کسی را جز تو نداشتم برای گفتن حرف دل. مادرم چند روزی است اصرار میکند با دختر همسایه یعنی خواهر همسر برادرم حسن وصلت کنم. -برادرم! این خبر خبر خوشی است. از چه روی غمگینی؟ -نمیدانم. برادرم از وقتی با آن خانواده وصلت کرده دیگر راهش از ما جدا شده. پدرم نیز از او رضایت ندارد. کل زندگیش شد تجارت و کار. خدای دیگری را بنده نیست. -تا بحال آن دختر را دیده ای؟  علی نفس عمیقی کشید. نمی‌توانست از فکر آن چهره ی دلربایی که دیده بود بیرون برود. صورتش گل انداخت. ادریس ادامه داد. -پس دیده ای. برای نماز ظهر به مسجد بیا. دوای دردت آنجاست.  علی سری تکان داد و باز در فکر فرو رفت. هشت سالش که بود ادریس ده ساله را در بازار دیده بود که بی پروا و بی توجه به بزرگان هر جا که دلش میخواهد میدود و بازی میکند... . همانجا بود که شیفته ی بی باکی و جسارت او شده بود و سر صحبت را با او باز کرده بود و از ان زمان ده سال میگذشت. ادریس که میخواست سکوت را بشکند گفت : در این ایام کمتر به ما سر میزنی! چند وقتی است به اهواز نرفتیم تا دوری بزنیم و نفسی تازه کنیم. علی گفت : شهر کوچکی که یار در آن نفس میکشد برایم بهتر است تا شهری بزرگ که از عشق خالی باشد. ادریس که کمی از آشفتگی علی ناراحت بود گفت: گویی دلت پر کشیده و در آسمان هفتم است. علی لبخندی و زد و خواست بحث را به کناره بکشاند. -	راستی ادریس! بازار چطور است. هنوز هم مثل قدیمها پته ی کم فروشان را به روی اب میریزی یا نه؟  و خندید. -	بازار است و کم فروشی هایش. دیندارها دیگر نسلشان سوخته و بر هوا رفته.  -	خب پول مزه اش زیر زبان میماند. پس حاکم چه می‌کند؟  -	کسی باید بیاید و جلوی حاکم را بگیرد. گاه بعضی از مردم را مثل مجانین میبنیم. جوری برای حاکم کار میکنند، چاپلوسی میکنند و حاکم را میستایند نعوذ بالله گویی خدا را میپرستند. ان هم چه حاکمی! حاکمی که حرام خواری و ظلم را جزو وظایف روزانه اش میداند. برای خودشان در این دنیا بهشت میسازند و در ان دنیا خودشان را میهمان جهنم میکنند. گدایان و کودکان ضعیف، پابرهنه و ها بی خانمان ها باید از این نعمات برخوردار بشوند لکن هوسرانی حاکم مانع است. -	تعجب میکنم از این که هنوز با این زبان زنده ای. -	مردن و زجر کشیدن در این دنیا برایم بهتر است عذاب جهنم. من سالهاست طناب دارم را با خودم حمل میکنم. سالهاست منتظر رفتنم. سالهاست... . علی جان اگر روزی دست روزگار مرا از تو جدا کرد این سخن را به یادگار از من داشته باش. زبانی که از گفتن حق بترسد همان به که خوراک سگهای جهنمی شود. -	از ته دل به تو و این روحیه ات غبطه میخورم.  -	هر کسی برای ماندن، نیاز به یک حامی دارد و حامی من از همه قدرتمند تر است. بدون حامی نمیتوان در کوتاه ترین مسیر هم قدم برداشت.  -	حامی؟ چه کسی؟ -	اگر نمی‌خندی باید بگویم حامی من صاحب شوکت و اقتدار است؛ حامی من ذلیلان را عزیز می‌کند و قدرتمندان را به خاک می‌کشاند. حامی من رب العالمین است. -	حرفهایت برای من خاکی خیلی بلند است برادر. -	پرواز را باید آموخت؛ از اهلش.  -	اهلش کیست؟ نماز ظهر به مسجد بیا. مدتی طولانی‌است که نیامده ای. تمام-	ن استاکهیاایککه نیامده ای...</description>
                <category>مهموم</category>
                <author>مهموم</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jun 2025 01:11:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازار کفاشان</title>
                <link>https://virgool.io/@Morteza_zahraei/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%81%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D9%86-hrqgalc2tyao</link>
                <description>بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمصدای همهمه‌ی بازار کفاشان، از دور به گوش می‌رسید. غلام سیاه، پشت سر اربابش که در حال قدم‌زدن و گفت‌وگو با جعفر ابن محمد بود، آرام آرام حرکت می‌کرد. غلام سیاه، همانطور که با دقت به کفاش‌ها زُل زده بود و کفشهایی که جانی دوباره می‌یافتند را برانداز می‌کرد، با کمی فاصله پشت سر اربابش حرکت می‌کرد. هر چه توجهش به اطراف بیشتر می‌شد، فاصله‌اش هم از اربابش بیشتر می‌شد. اربابی که از نزدیکان جعفر ابن محمد بود؛ به‌طوری که از جدا نمی‌شدند. به اواسط بازار که رسیدند، ارباب، سری چرخاند و به دنبال غلامش گشت؛ اما خبری از غلام نبود. کمی بعد دوباره رویش را برگرداند تا غلام را بیابد. آثار خشم در چهره‌اش هویدا شد. دوباره سر برگرداند. این بار غلامِ سر به هوا را که دید، با داد و فریاد، به مادر غلام ناسزا گفت‌. جعفر ابن محمد که این کلام را شنیده بود‌، آنقدر ناراحت شد که با دست بر پیشانی خود زد و رو به همراهش کرد._آیا به مادرش نسبت ناروا می‌دهی.  فکر می‌کردم که انسان پرهیزکاری باشی اما کنون چیز دیگری می‌بینم. رنگ از رخساره ی ارباب خشمگین پرید و حالت چهره‌اش به شرمندگی مبدل شد. سرش را پایین انداخت و  کمی فکر کرد. گویی دنبال توجیهی می‌گشت. با صدایی لرزان و کلامی الکن جواب داد._فدایت شوم. مادر او هندی است. و آنها بت پرستند و ازدواجی ندارند. جعفر ابن محمد اما جواب داد: _نمی‌دانی که هر امتی ازدواج خودش را دارد؟این سوال جوابی نداشت. جعفرابن‌محمد و دوستش، دوستی که از هم جدا نمی‌شدند و همه آن دو را با هم می‌دیدند؛ بعد از آن روز بینشان جدایی افتاد. جدایی‌ای که ادامه پیدا کرد؛ آنهم تا آخر عمر.</description>
                <category>مهموم</category>
                <author>مهموم</author>
                <pubDate>Wed, 09 Apr 2025 21:53:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمل های خیس</title>
                <link>https://virgool.io/@Morteza_zahraei/%D8%B1%D9%85%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%B3-qmzgecrkp2hl</link>
                <description>بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمباران کمی رمل‌های کانال را خیس کرده بود. گویی آسمان باز هم می‌خواست ببارد. هوای گرم چذابه با چند دقیقه باریدن باران، تبدیل به سرمایی سخت شده بود. عبور از زمین شیب‌دار و ناملایم یادمان گردان کمیل با وجود بارش باران کاری غیر ممکن شده بود. زائرانی که برای شنیدن روایت‌گریِ راویان وارد کانال شده بودند، سراسیمه از این مهمان ناخوانده به بیرون کانال می‌دویدند و به اتوبوس ها و ماشینهایشان پناه می‌بردند؛ زمین اما طوری بود که زوار، یکی درمیان زمین می‌خوردند. پیرهنِ خادمی‌ام خیسِ خیس شده بود‌. با پر رنگی مسیر خروج را نشان می‌دادم. شخصی با کاپشن چرم، ریشِ بلند و سیبیلی کلفت و  خالکوبی ای روی گردنش که از دور به گل می‌مانست جلوی ایستگاه صلواتی و زیر یک سایه‌بان ایستاده بود و سیگار می‌کشید. لحظه‌ای با خودم گفتم :(حاج‌ابراهیم عجب زائراییم داریا!) در همین فکرها بودم که دیدم از یک گوشه ی یادمان چند تا گونی سنگری برداشته و دارد می‌رود. آمدم صدا بزنم گونی ها را کجا می‌بری که با لهجه شیرازی و صدای بلندش فریاد زد :( کاکو یه دقیقه ای بیو اینجو) جلو رفتم._کاکو ای گونیا رو بیارش تا بذاریمشون جا پای زائرا پا بذارن روش که لیز نخورن.با کمک هم گونی‌ها را چیدیم. گونی ها را چیدیم و من هم جوابم را از حاج‌ابراهیم گرفتم‌. در آن سرما و در آن باران شدید که هر کسی به فکر خودش بود. همانی که روی گردنش خالکوبی بود و سیگار می‌کشید، آمده بود جلو، زیرِ باران، بدون هیچ حرفی، مخلصانه ی مخلصانه و بدون لباس و علامت خادمی، برای شهدا خادمی می‌کرد. حالا، لحن صحبتم طور دیگری بود. حاج‌ابراهیم! عجب زائرایی داریا...ابراهیم: شهید ابراهیم هادی، مدفون در کانال کمیل_چذابه</description>
                <category>مهموم</category>
                <author>مهموم</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2025 19:44:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>