<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mosa</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mosa_Im</link>
        <description>.I&#039;m writer here... May do many things out there</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 16:05:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1080636/avatar/3pbXmt.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mosa</title>
            <link>https://virgool.io/@Mosa_Im</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوباره آمده‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@Mosa_Im/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-anpskmkqkmoh</link>
                <description>دوباره آمده‌ام. برای تو که مهم نمی‌بینی بودن مرا. برای تو ای نگاه تلخ در این تلاطم سخت. برای آن که ببینی از درد، از ترس یا از وجود. برای تو ای انسانِ همسانِ من؛ آمده‌ام که با تو تاریخ بسازم.</description>
                <category>Mosa</category>
                <author>Mosa</author>
                <pubDate>Sat, 31 Dec 2022 02:25:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا بوی خون، امید است. ( شماره دو )</title>
                <link>https://virgool.io/@Mosa_Im/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%88-pe72oixi9wio</link>
                <description>پارک پشت خانه مامان  آریما، مادر بزرگ اِدنیا، دیگر بوی تازگی ندارد؛ یا حداقل اِدنیا چنین فکر می‌کند. پارک کوچکی که فقط سه وسیله بازی دارد. یک سرسره، دو تاب و یک وسیله که اِدنیا اسمش را نمی‌داند. وقتی می‌خواهد با دوستانش سوار این وسیله شود، آن را توصیف می‌کند؛ مثلا می‌گوید: اون اسباب بازیِ که دو به دو رو به رو هم وامسیم؛ همون اسباب بازی بزرگه؛ همون قرمزه؛ همون... . اِدنیا عاشق بازی کردن با این وسیله بود. اگر سرش گیج نمی‌رفت یا حالش بد نمی‌شد از آن پایین نمی‌آمد. وقتی روی آن بود، انگار همه چیز خوب بود. گاهی آن بالا غرق افکارش می‌شد اما افکارش او را ناراحت نمی‌کرد. بادی که به صورتش می‌خورد حالش را خوب نگه می‌داشت. آن بالا، همه چیز خوب بود و شاید بعد از ده دقیقه، فقط فکر آمدن مادر و رفتن از پارک او را مضطرب می‌کرد. روزهایی که مامان آریما همه را دعوت می‌کرد، بعد از خوردن بستی‌های رنگاوارنگ هر کسی کار همیشگی‌اش را می‌کرد. مامانِ اِدنیا مشغول حرف زدن با مادرش می‌شد، خاله جیلی با دایی جِرای راجب کار و کاسبی خودشان حرف می‌زدند و همیشه دایی جِرای غرق سخنوری می‌شد و خاله جیلی با سرش تایید می‌کرد. جیلی گاهی آنقدر محو ماجرا می‌شد که سر تکان نمی‌داد و چشم‌هایش گرد می‌ماند، گاهی هم حوصله‌اش سر می‌رفت و گوشش سراغ حرف های تلویزیون یا مامان آریما می‌رفت. وقتی اینطور می‌شد، سرش را بیشتر از حالت عادی تکان می‌داد تا جِرای شک نکند و از آنجا که همیشه غرق حرف زدن بود، شک نمی‌کرد و ادامه می‌داد. اِدنیا کوچکترین نوه بود و بقیه بچه‌های فامیل چندین سال از او بزرگتر بودند. البته خاله کوچک اِدنیا در آن دوره حامله بود و به زودی قرار بود زایمان کند. اِدنیا چندین بار بچه‌های فامیل را قانع کرد تا با او به پارک پشت خانه بروند، اما وقتی آن‌ها می‌آمدند کمی بازی می‌کردند و بعد از آن به حرف زدن و خاطره بازی مشغول می‌شدند. اِدنیا به خودش می‌آمد که روی تاب نشسته و بچه‌ها گوشه پارک راه می‌روند و حرف می‌زنند. صحنه ناراحت کننده‌ای بود و حال تاب سواری را می‌گرفت. برای همین، اِدنیا زیاد کاری به کار آن‌ها نداشت و تنها به پارک می‌‌رفت. این بار او در پارک کسی را می‌بیند که مثل او تنهاست و از بازی با دستگاه مورد علاقه اِدنیا حسابی لذت می‌برد. این بار اِدنیا دست به کار می‌شود و جلو می‌رود. شاید یک بارهم که شده حرف بزند و آشنا شدن را تجربه کند. جلوتر می‌رود، کمی مضطرب است و لبخندش مصنوعی‌تر می‌شود. آرام به حرف می‌آید:&quot; می‌خوای منم سوار شم&quot;؟ و فورا لب‌هایش را جمع می‌کند تا ببیند چه می‌شود...+ آره، بیا.اِدنیا چیزی نمی‌گوید و سوار می‌شود. خودش هم نمی‌داند چه می‌شود و فقط می‌گذارد فکرهای خوب به سراغش بیایند. او می‌نشیند. نگاهی می‌کند و می‌گوید: &quot; تو می‌تونی به حرکت درش بیاری؟ الان سنگین‌تریم&quot;.+ آره فک کنم. بذار ببینم... اممم، آره داره می‌شه. _ پاتو بذار اون گوشه. اینجوری راحت‌تری. سریع‌تر هم میره.+ آره اینجا بهتره... _ من خونه مامان بزرگم اینجاست، خیلی بازی کردم با این. بلدم چجوری راحته. اون خط زردرو می‌بینی؟ من تا اونجا می‌تونم ببرمش بالا. تو تا کجا می‌تونی؟+ اونجا خیلی بالاست. ولی الان که گفتی پامو بذارم اینجا، فک کنم بتونم ببرمش._ آره ولی سنگین شدیم. بذار باهم بریم.+ خب تو اونجا وایسا. باید باهم هُل بدیم. پسری با دوست‌هایش به سمت آنان می‌آید. به مسخره می‌گوید:&quot; بد نگذره&quot; !+ نه نمی‌گذره++ چیکار می‌کنین؟ الان می‌شکونینش!+ نترس، داریم باهاش می‌ریم فضا!اِدنیا می‌خندد. خیلی وقت است از خط زرد رد شده‌اند و همچنان با سرعت خیلی زیاد حرکت می‌کنند. خنده اِدنیا برای کسانی که او را می‌بینند نیز شیرین است. + بد موقع دارم می‌گم؛ اما من هنوز اسم تورو نمی‌دونم!_ اسمم اِدنیاست. ( با خنده ) قبل از مرگمون باید اسم همو بدونیم!+ قراره بمیریم؟!_ تو فضا نمی‌تونی نفس بکشی!+ من عاشق اینجور مردنم! می‌خوایم بریم فضا، باید سریع‌تر بریم!هردو آنان داد و بی‌داد می‌کنند، کلی می‌خندند که همه پارک آن را با انگشت نشان می‌دهند. شیرینی خاطره آن روز هنوز برای اِدنیا قابل لمس است؛ شیرینی‌ای اولین خاطره اِدنیا با پسر چشم آبی، فِراد. ...  </description>
                <category>Mosa</category>
                <author>Mosa</author>
                <pubDate>Mon, 30 Aug 2021 23:46:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا بوی خون، امید است. ( شماره یک )</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%DA%A9-eae87tjlb8xs</link>
                <description>اِدنیا، دختربچه‌ای که عاشق مربای آلبالو بود، خیلی وقت بود گریه نکرده بود. گریستن او نه از برای دعوای مادرش، بلکه برای شکسته شدن ظرف مربایش بود. با دست‌های کوچکش مربا‌ی روی دستش را پاک می‌کرد و از دور مادرش را می‌دید که داشت خرده شیشه‌های ظرف مربا را جمع می‌کرد. مادرش بعد از غرولندهای مادرانه‌ ساکت شده بود و میان آلبالوها به دنبال شیشه می‌گشت. با وجود آن تمرکز بالایی که خرج کارش می‌کرد، گاهی زیر چشمی نگاهی به اِدنیای ناراحت و گریان می‌انداخت؛ &quot; عزیزدلم، من که بارها به تو گفتم دستت را توی شیشه نکن. لااقل آن را از تاقچه پایین می‌آوردی. یعنی آنقدر دلت لَکِ مربا زده بود که برای چند لحظه هم دوام نیاوردی؟ دختر زیبای من! شاید امروز عصر، دوباره به سراغ خاله‌ات بروم و یک شیشه دیگر از او بخواهم. گریه نکن عزیزم که باید زودتر می‌رسیدم&quot;. با وجود چنین چیزهایی که در دل مادر می‌گذرد، اما راضی نیست کمی از اخمش بکاهد. می‌خواهد با این کارها، او تنبیه شود؛ اما آیا او به اندازه کافی تنبیه نشده؟! برای اِدنیا، چه چیزی با ارزش‌تر از شیشه مربایش بود؛ آن هم مربای آلبالو!؟ تنبیه او، همین کار خودش است. تنبیه‌اش دیدن تکه شیشه‌ها و مربای کف زمین است. وقتی دست‌های تپلش را جلوی صورتش می‌گیرد تا مربای روی دستش را ببیند ولی چیزی از آن‌ها نمی‌خورد، یعنی یک درس حسابی گرفته است؛ و این چیزی است که مادر نمی‌داند. او مدام بی محلی می‌کند، حرف نمی‌زند و با دقتی عجیب به جمع کردن خرده شیشه‌ها می‌پردازد. دقتش دیگر مسخره شده‌، به طوری که انگار نگین گردنبند رویاهایش را میان آن همه مربای چِکِنه و کثیف می‌خواهد! خودش هم گیج شده و نمی‌داند چه کند. با آن جلوه عظیم و ترسناکی که به جا گذاشت، باید یک نمایش دیگر را کارگردانی کند تا چهره آن دیو بی رحم از دل اِدنیا پاک شود...</description>
                <category>Mosa</category>
                <author>Mosa</author>
                <pubDate>Mon, 02 Aug 2021 05:34:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای ما یا برای شما ؟ شما از مردم نیستید.</title>
                <link>https://virgool.io/@Mosa_Im/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-tennftmqycu2</link>
                <description>چند روز است که طرحی وارد چرخه‌ی مملکت شده و مردم را هراسان‌تر از همیشه نگاه داشته. نامش مهم نیست، کارش مهم است که تا حدودی می‌دانیم چیست. از دهان هر یک از بزرگان چیزی می‌شنویم و اتفاقا همین نا‌مفهومی، ترس را چند برابر کرده است. هراسانیم که این اینترنت مبارک، این نعمتی که هیچ‌جا وجود ندارد و به لطف آقایان فقط مختص ماست، از ما گرفته شود؛ چراکه ما آن قدر نادانیم که نمی‌توانیم درست از این نعمت استفاده کنیم. ما کمی نادان و &quot;زود فریب‌خور&quot; هستیم. بنابراین اصل، ما درماندگان ناتوانیم که نفس خود را کنترل کرده و مدام دچار فریب می‌شویم. آنقدر بزرگ و عاقل نیستیم که همانند صدها بزرگ آقا از این مبارکه بهره گیریم. آن نعمت برای آنان است، مارا چه به این کارها ! حال همین بزرگ‌ آقایان به آن رسیده‌اند که ناخالگان زیاد اند و نمی‌توان جایی بود که آنان بر آنند. پس باید برای یک بار هم که شده بست درِ این محفل خاص را تا مردم در آن نفوذ نکنند. همین چین عزیز ( که نور بر آن کشور مردم سالار باد ) نیز چنین کرده و حال تمامی آدمیان از &quot;عزت&quot; چین می‌گویند که به‌به، عجب عزتی!آقایان بزرگ، مردم به شما گله کردند که چرا اینترنتمان ملی نیست؟ سِمَت شما چیست ای صدای مردمان؟ شما برای مردمی‌اید یا مردم برای شما؟ ملی کنید، تا ببنیم که شما از مردم نیستید. </description>
                <category>Mosa</category>
                <author>Mosa</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jul 2021 16:49:41 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>