<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مسافر خسته</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mosafer_khaste</link>
        <description>مرغ باغ ملکوتم نی‌ام از عالم خاک 
دو سه روزی است قفسی ساخته اند از بدنم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-29 09:59:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/172823/avatar/Ik0SF2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مسافر خسته</title>
            <link>https://virgool.io/@Mosafer_khaste</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زامبی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mosafer_khaste/%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C-x6bteiowbpjh</link>
                <description>من تسلیم شدم.تسلیم شدن. [ ت َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) تن دادن. گردن نهادن. گردن دادنشما را نمی‌دانم. دیگر هدفی ندارم. از همه چیز دست شسته ام، دیگر موضعی ندارم، تفکری ندارم، ایده ای ندارم. دیگر نمی‌اندیشم بنابراین دیگر نیستم. من همان آدم سابق نیستم. دیگر زندگانی نمی‌کنم.در اوج جوانی مثل سالمندی رها شده در خانه سالمندانی دورافتاده هستم که هیچ‌کسی به او اهمیت نمی‌دهد. انتظار فرشته‌ای سیاه‌پوش را می‌کشد تا بیاید و جانش را بگیرد.مردن هم لیاقت میخواست که من نداشتم. نمردم. شاید سال‌های زیادی را نمیرم، ولی قطعا آن‌چه می‌خواستم نیست.حتی پای رفتن ندارم، اسیر و گرفتار در اتاق سفیدرنگی هستم که در و پنجره ندارد. همیشه می‌گفتند که بالاتر از سیاهی رنگی نیست، ولی این سفیدی از هر سیاهی ای بدتر است.ای کاش زامبی های فیلم های هالیوودی بودم و مغز نداشتم و بعد زیر ماه کامل، در خیابان رها می‌شدم و کج و کوله راه می‌رفتم و صداهای رعب اور در می‌آوردم و آنقدر سکندری می‌خوردم تا بلکه مغزی جلویم بیندازند و بگوید بخور!ولی زامبی هالیوودی نیستم. بیشتر به زامبی های واقعی شبیه ام. همان بردگان سیاه‌پوست آفریقایی ای که در عوض تکه ای نان تا پای جان کار می‌کردند. کار زیاد برای زنده ماندن آنها را لاغر و ناتوان کرده بود و هوای بد و آفتاب شدید پوست و مو برایشان نگذاشته بود و سلامت روان هم نداشتند. به همین خاطر دستمایه هیولاسازی سربازان اروپایی ‌شدند و از آن بیچارگان روایت های ترسناکی تحویل دنیا دادند.شاید تناسخ واقعی است، شاید در زندگی قبلی یک زامبی بوده ام. یک زامبی واقعی، نه از انواع هالیوودی.من تنها یک نفر نیستم، یک نسلم. نسلی که دل به شب نسپرده بود، نسلی که می‌خواست آینده را بسازد ولی نابود شد، چه جسمی چه روحی!</description>
                <category>مسافر خسته</category>
                <author>مسافر خسته</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 14:50:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سال پیری</title>
                <link>https://virgool.io/@Mosafer_khaste/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%DB%8C-ctkbu8asos1k</link>
                <description>چند روز دیگر یک سال دیگر از به دنیا آمدنم دورتر می‌شوم و به مردنم نزدیک تر. بیست و اندی سال پیش، در میانه‌ی روزی ابری در شهر بزرگی به دنیا آمدم که این روزها از همیشه خسته‌تر است‌.خسته: (خَ تِ ) ۱ - (ص مف . ) مجروح ، آزرده . ۲ - فرسوده رنجدیده . ۳ - (اِ. ) زمینی که از بسیاری آمد و شد خاک آن کوفته و نرم شده باشد. {فرهنگ معین} ¹باور نمی‌کنم که از آن روز فقط‌ ۳۶۵ روز گذشته باشد. حتما مزاح است، مگر می‌شود که در ۳۶۵ روز این قدر اتفاقات تلخ و شیرین افتاده باشد؟ باید رو راست باشم که کفه ترازو به نفع اتفاقات تلخ و ناخوشایند قطعا سنگین تر است. روز هایی بود که نهایت تاریکی را دیدم، نهایت شب را. وقتی که زنی تنها در اوایل فصلی سرد بودم و مغز هموطن بیچاره‌ی من تکه تکه شد و روی آسفالت کف خیابان ریخت، حس کردم که دیگر چیزی از انسانیت نمانده و وقتی که دو موشک قلب یکصد و هفتاد تن از هموطنان کوچکم را در مدرسه‌ی میناب دریدند، از زنده ماندنم بار‌ها و بار‌ها شرمسار شدم. آن‌قدر همه چیز سیاه بود که نمی‌توانستم از مهربانی چراغ و دریچه بخواهم تا با آن به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم؛ شاید چون اینترنت بسته بود!².خوشبختانه یا متاسفانه اش را نمی‌دانم ولی زنده ماندم و نمردم. سالی که آسمان اش به جای پرنده، موشک داشت و خیابانش به جای آسفالت، با خون فرش شده بود. سالی که با رگبار می‌خوابیدیم و با صدای زوزه مانند موشک از خواب بیدار می‌شدیم. سالی که تماماً سختی بود. حتی شیرینی اش هم سخت بود.به عکس ها نگاه می‌کنم، به خودم. حتی ظاهرم هم تغییر کرده. این یک سال، حداقل ده سال گذشت. سالی تماماً اضطراب. هر چند که هیچ تغییر فیزیکی ای روی ظاهرم ایجاد نکرده ام ولی قطعا همان منِ پارسال نیستم. حتی آیینه هم شهادت می‌دهد که تغییر چشمگیری کرده ام، گویی که ابرو هایم را تراشیده ام یا موهایم را هفت رنگ کرده ام. احتمالا سیرت بر صورت تأثیر شگرفی می گذارد، شاید هم صورت آینه‌ی درون است، نمی‌دانم.پارسال آدم دیگری بودم، حتی علایقم هم فرق میکرد. پارسال بیشتر مسافر بودم، امسال بیشتر خسته‌ام. بیشتر سفر هایم در درونم بوده. درون خودم را بیشتر جستم و چیز هایی یافتم که هرگز پیدا نکرده بودم. رام تر شدم ولی در عین حال جسور تر. دیگر کم‌تر از ابراز خود واقعی ام می‌هراسم و در تلاشم تا از خودسانسوری دوری کنم. کم کم دارم با خودم به صلح می‌رسم، من نه سیاه و نه سفید، بلکه خاکستری هستم. مثل همه افراد دنیا، هرچند من منحصر به فردم و باید شبیه خودم باشم نه هیچ‌کس دیگری.یک سال گذشته مثل بقیه نبود. زبان جدیدی یاد نگرفتم، چند کیلو وزن کم یا زیاد نکردم و سفر های زیادی نرفتم. دستاورد های امسالم به جذابیت دستاورد های دیگران نیست. شاید تنها رکورد گریه در خیابان و مترو و تاکسی را زده باشم و احتمالا عدد شب هایی که یک لحظه هم خواب به چشمم نرفت، از عدد وزنم بیشتر باشد. سالی که در آن سراپا زرد و پژمرده بودم و دلم می‌خواست که دیگر زنده نمانم. سالی که دل به پاییز سپرده بودم و نزدیک بود مثل برگ خزان زیر پای عابران له شوم.³دوست صمیمی ام امسال هزاران کیلومتر از من دور شد و من از همیشه تنها ترم. به هر حال به جز تسلیم در برابر مشیت الهی و آرزوی نیک و راهی سبز و روشن، چه می‌شود کرد؟! با دوری باید سوخت و ساخت‌. بار ها از خواب عصرگاهی بیدار شدم و خواستم با او تماس بگیرم تا با هم قهوه ای بنوشیم و صحبت کنیم، اما ناگهان یادم آمد که حالا راه ما دور است و دل من باید صبور باشد. هرچند که با تمام محدودیت های ارتباطی ای که در این سال بود احساس میکنم که قلب هایمان بهم نزدیک‌تر از قبل است، با این حال گاهی پیچک خاطرات دور تن خسته‌ام می پیچد و دلم می‌خواهد مثل ابر بهار اشک بریزم.⁴الان که فکر می‌کنم، در زندگی شخصی به بسیاری از آرزوهایم رسیدم. آری، شد، لیک به خون جگر. آرزوهایی که پس از رسیدن به تک تک آنها به نگرانی‌های پیش از آنها خندیدم و با خود گفتم که این همه اضطراب برای این‌ها؟ هرچند که هرگز پشیمان نشدم و بابت تک تک تجربیات خوش، شکرگزارم.در این ظاهراً یک‌سال، شیرینی زندگی‌ام، او بوده. او، او، او! او مرا با خودم آشنا کرد. مرا با خودش آشنا کرد. مرا با دنیا آشنا کرد این. او، در تمام سختی ها و ناراحتی ها کنارم بوده. او در این ظاهراً یک‌سال به زندگی‌ام وارد نشده، او سال‌هاست که هست ولی امسال از همیشه نزدیکتر بود. گاهی اوقات حس می‌کردم که در کنارم نشسته، گاهی اوقات من نهیب میزد و اشکم را در می آورد، اما در نهایت یکی از معدود دلایل حال خوبم بود هرچند اگر بگویم که تنها دلیل . روز ها برایش شکایت بردم و شب ها در حضورش گریه کردم. او، نادیده ترین عزیز من، حتی اگر تو را هرگز نبینم تو را همواره از جان دوست خواهم داشت.در این زمانه‌ی پر از التهاب که گویی کوه های بزرگی بر روی شانه‌های تک‌تک ایرانیان است، حس می‌کنم گفتن از مشکلات خودم درست نیست آن‌هم در برابر غم کسانی که داغ عزیز دیده اند مخصوصا در جنگ هایی که روی هم رفته پنجاه و دو روز طول کشیدند و قتل‌عام خون‌بار دی ماه. امسال بار ها و بار ها برای کسانی که نمی‌شناختم گریستم‌.امیدوارم که در سن جدیدم، خداوند ایران زمین حافظ تمامی مردمان سرزمین کهن ام باشد. کهن بوم و بری که هرچند که زخمی است، ولی وطنم است. روز های بسیاری در این سال عاشق میهنم بودم ولی روزهایی هم بودند که دل از آن کنده بودم ولی جز آن وطن گزیدن، نمی‌توانم نمی‌توانم. ⁵۱- فرهنگ معین۲- برگرفته از اشعار فروغ فرخزاد۳- برگرفته از شعر قیصر امین پور۴- برگرفته از ترانه‌ی پیچک از زنده یاد شرمین شجره با صدای ابی و آهنگسازی سیاوش قمیشی.۵- برگرفته از اشعار مهدی اخوان ثالث و نادر نادرپور</description>
                <category>مسافر خسته</category>
                <author>مسافر خسته</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 11:33:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهل روز جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Mosafer_khaste/%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF-hesdqeldnrwg</link>
                <description>بسیار پیش‌نویس نوشتم و ذخیره نشد. روز های بدون ویرگول بسیار دشوار بود.چهل روز جنگ بود، چهل روز اینترنت نداشتیم و در روز چهلم که قرار بود به عصر حجر برگردیم، ناگهان آتش بس موقت دو هفته ای شد. آتش بس نیم بند و متزلزلی که بار ها و بار ها نقض شد و اکنون، بیست و دو ساعت بعد از شروع آتش بس، هنوز هم اینترنت نداریم و ظاهراً حالا حالا ها باید با اینترنت خداحافظی کنیم، شاید تا ابد.در کل، من اینجا نیستم که تحلیل سیاسی کنم. چیزی بلد نیستم. علاقه‌ای هم ندارم که چیزی یاد بگیرم. در حال به آن گفته ایمان دارم که می‌گفت ای کاش به جای مردان سیاست درخت بنشانید، بهتر است.من اینجام که بگویم که چگونه این چهل روز کذایی را تاب آوردم. بدیهی است که از انفجار های سهمگین و صدای بی وقفه جنگنده چیزی نمیگویم. تکرار مکررات است. فکر نمی‌کنم برای کسی تازگی و جذابیت داشته باشد.‌۱- بیکاری! من دو شغل دارم که یکی از آنها آنلاین است و دیگری هم به واردات وایسته است. هر دو را به خاطر جنگ و حواشی اش از دست دادم. ضرر کردم؟! بله، خیلی زیاد.۲- دلتنگی! پاره‌ای از قلبم آن سوی کره زمین است و اینترنتی نبود که باهم صحبت کنیم. مگر با صرف هزینه زیاد برای کانفیگ یا تماس بین الملل. روز های بدون ارتباط بسیار سخت بود.۳- دعوا! آن‌قدر در عید دیدنی و سیزده بدر و چهارشنبه سوری جر و بحث و دعوا درمورد مسائل سیاسی و جنگی بود که فکر کنم باید سال‌ها را صرف رفع کدورت های ناشی از آن بحث های سیاسی خانوادگی و دوستانه کرد.۴- کتاب! ۲۶ کتاب نسبتا طولانی در چهل روز، جز خواندن کاری برای انجام دادن نداشتم. اگر دوست دارید، در بهخوان همراه من باشید. (آیدی: aryanashp). آنجا گودریدز نسخه نت ملی است، امکاناتش از گودریدز خیلی بیشتر است ولی متأسفانه ارور های بی‌شماری دارد. در کل فضای دوست داشتنی ای دارد. از همینجا از طاقچه عزیز تشکر می‌کنم که این روز ها پناه من بود.۵- قهوه! پناه بردم به قهوه از شر بمب و موشک و جنگنده. زندگی برایم از صدای قل‌قل قهوه در موکا پات آغاز می‌شد و از تک تک جرعه هایش لذت می‌بردم. نمی‌دانم چه لذتی در این نوشیدنی تلخ و تیره و خوشبو نهفته است که این‌گونه مرا به زندگی می آورد.۶- پیام‌رسان داخلی! کاچی بهتر از هیچی!۷- تفریحات آفلاین: از حکم و هفت خبیث و منچ و مار پله گرفته تا گیم های ساده و پیش پا افتاده در زمانی که بازی های آنلاین و حتی برخی بازی های آفلاین از کار افتاده اند. (مود آفلاین گیم های EA فقط یک ماه کار میکند).۷- بهار! دنیا پر از رنج است ولی نه تنها درختان گیلاس، بلکه درختان سیب و آلو و بادام هم شکوفه دادند. بهار آمد و شهر خشکیده‌ی ما هم از باران های هر روزه و شدید بهره مند شد. بهار آمد و سرمای زمستان، تبدیل به هوای مطبوعی شد که دلم می‌خواهد تا ابد ادامه داشته باشد. بهار آمد و آسمان آبی و تمیز پر از ابرهای پنبه‌ای سفید رنگ شد. دوست دارم خوشبین باشم و آهنگ ها و اشعار شاد و پرامید در وصف بهار بخوانم ولی واقعیت شبیه این شعر از احمد شاملو است که گفته:«بر آن فانوس کش دستی نیافروخت برآن دوکی که بر رف بی صدا ماند بر آن آینه زنگار بسته بر آن گهواره کش دستی نجنباند بهار منتظر بی مصرف افتادبه هر بامی درنگی کرد و بگذشت به هر کوئی صدائی کرد و بگذشتکسی پیدا نشد غمناک و خوشحالکه پا بر جاده خلوت گذاردکسی پیدا نشد در مقدم بادکه شادان یا غمین آهی برآردکسی از کومه سر بیرون نیاوردنه مرغ از لانه نه دود از اجاقیهوا با ضربه های دف نجنبیدگلی خود روی برنامد زباغیبهار خاموش آمد دریغها از حیاتیدر این ویران سرای محنت آوربهار خاموش آمد دریغا از نشاطیکه شمع افروزد و بگشایدش در»</description>
                <category>مسافر خسته</category>
                <author>مسافر خسته</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2026 12:04:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیز هایی که دلم نمی‌خواهد بنویسم</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-gmzxb5yme9q8</link>
                <description>همیشه دلم می‌خواست برای فرزندم در آینده، دفترچه‌ای بسازم. دفترچه‌ای پر از نامه‌هایی که الان می‌نویسم، دفترچه‌ای زیبا و شکیل پر از نامه‌های کوتاه و بلند که بعدها، زمانی که فرزندم به سن جوانی رسید، آن دفترچه را به او بدهم تا بداند مادرش زمانی که همسن و سال او بوده، چه کار می‌کرده و چگونه فکر می‌کرده. اولین روز دانشگاه و اولین روز کاری به او چه گذشته. به کجا ها سفر کرده و در آن سفر ها، چه احساسی داشته. نوروز فلان سال، سال تحویل چه ساعتی بوده و مادرش چه لباسی پوشیده بوده و آشنایان به محض دیدن لباس اش به او چه گفته اند. تولد فلان سال چه کادوهایی گرفته و کیک تولدش چه رنگی بوده. اولین حقوق‌اش چند تومان بوده و با آن چه خریده. وقتی تیم ملی فوتبال در جام جهانی مراکش را شکست داد، چگونه خوشحالی کرده و وقتی که آرژانتین قهرمان جام‌جهانی قطر شد، به دوستانش چه شیرینی ای داده. حتی دلم می‌خواست از اشتباهات و تجارب بد ام بنویسم تا فرزندم از آنها درس بگیرد و آن‌ها را تکرار نکند. دلم می‌خواست از آدم‌های خوب و بدی که سر راه ام قرار گرفته‌اند، بنویسم. از حرف‌های خوب و بدی که شنیدم، از تهمت‌ها، از تمجید ها، از زخم زبان‌ها، از تملق‌ها. دلم می‌خواست آنقدر بنویسم تا فرزندم کمی با تجربه‌ی زیسته‌ی مادرش آشنا شود. دلم می‌خواست که فرزند جوانم بداند که مادر میان‌سال اش، زمانی به سن و سال خودش بوده و همان شور و شوق را داشته.دلم می‌خواست حتی دفتری پر از دستور های آشپزی درست کنم. حتی الان که زمانه‌ی اینترنت است، چنین کاری منطقی به نظر نمی‌رسد چه برسد به حداقل سی سال دیگر که معلوم نیست تکنولوژی به چه حدی از پیشرفت رسیده. ولی، آن‌چه دفتر دست‌نویس آشپزی دارد و دستور های سایت های آشپزی ندارند، روح است؛ شوق است، عشق و علاقه است. دلم می‌خواهد ریزه‌کاری ها را هم بنویسم، همان چیز هایی که در دستورهای آشپزی نمی‌نویسند یا می‌نویسند به میزان لازم. مثلا می‌خواهم بنویسم که برای یک فرنچ تست خوشمزه، مهم است که نان تست کمی خشک شده باشد تا حین سرخ کردن خرد نشود و علاوه بر وانیل، باید کمی دارچین ریخت تا فرنچ تست بوی تخم مرغ ندهد. یا برای یک قهوه خوشمزه با موکاپات، مهم است که آب قبلاً به جوش آمده باشد و به محض این که اولین قطره قهوه را در محفظه بالایی موکاپات دید، باید شعله را به حداقل برساند تا عصاره قهوه به خوبی گرفته شود. مهم است که در اوتمیل، کمی شیر با دارچین یا پودر نارگیل بریزد و بعد بگذارد داخل یخچال، چون شیر سرد اول صبح معده را اذیت می‌کند. دلم می‌خواهد دستور غذاهای ساده‌ای را بنویسم تا در روزهای بی‌حوصلگی به غذای ناسالم و نیمه آماده روی نیاورد.دلم می‌خواست در دفتر دیگری فیلم‌های خوبی که دیده ام، کتاب‌های خوبی که خوانده‌ام و آهنگ‌های خوبی که گوش داده‌ام را بنویسم. دلم می‌خواست که جملات مورد علاقه‌م از کتاب‌ها، دیالوگ‌های جذاب فیلم‌ها و قسمت‌های جالب متن‌های آهنگ‌ها را در دفتر بنویسم‌. دلم می‌خواست اشعار مورد علاقه‌ام و حرف‌های جالبی که از دیگران مخصوصا بزرگتر ها می‌شنوم را در دفتر بنویسم‌. باشد که علایق من، برای فرزند آینده ام هم دل‌نشین باشد.اما چیزهایی هست که دلم نمی‌خواهد بنویسم. دام نمی‌خواهد که هیچ وقت فرزندم از آنها مطلع شود. دلم نمی‌خواهد که آنها را یاد بگیرد. دلم نمی‌خواهد برای خودم در میانسالی ترحم بخرم. بنابراین، آنها را نمی‌نویسم.دلم نمی‌خواهد فرزندم بداند که دوران خوش نوجوانی مادرش با استرس تراز قلمچی و درصد ریاضی و عربی گذشت. دلم نمی‌خواهد بداند که مادرش با ماسک و دستکش و شیلد کنکور و امتحان نهایی داد. دلم نمی‌خواهد بداند که دوران استراحت بعد از کنکور مادرش، شهر در وضعیت قرمز کرونا بود و حتی پارک برای قدم زدن بسته بود چه برسد به سفر و تفریح و مهمانی دوستانه. دلم نمی‌خواهد بداند که از زمانی که مادرش وارد دانشگاه شد تا روزی که فارغ‌التحصیل شد، دلار ۸۰۰۰۰ تومان افزایش قیمت داشت. دلم نمی‌خواهد که فرزندم بداند که مادرش به بهانه‌ی کاراموزی و اردوی جهادی، زیرپوست شهر را تا حدی دیده و از شوک چیزهایی که دیده، شب های زیادی را سر به بالین نگذاشته. دلم نمی‌خواهد فرزندم بداند که مادرش زمانی را زیسته که بر سر حق فردی انتخاب نوع پوشش، جان عزیز دختری گرفته شده‌. دلم نمی‌خواهد که او بداند که مادرش زمانی که سرمست از فراغت تحصیل بود، ناگهان مجبور شد که تفاوت صدای پدافند و موشک و هواپیما را یاد بگیرد و نهایتاً مجبور شد تمام وسایل زندگی اش را جمع کند و خانه و کاشانه اش را رها کند و تا آتش بس در منطقه‌ای کوهستانی زندگی کند. دلم نمی‌خواهد بداند که مادرش خیابان های غرق آتش و خون را در چندین سال پیاپی دیده. دلم نمی‌خواهد بداند که در عصر هوش مصنوعی، مادرش روز های زیادی هیچ دسترسی ای به شبکه جهانی اینترنت نداشته و ساعت‌ها دنبال راهکاری بوده که یک پیام متنی کوتاه به عزیزان راه دور اش بفرستد تا بگوید «من زنده ام».آری، دلم نمی‌خواهد فرزندم این‌ها را بداند. این‌ها در هیچ دفتری نمی‌نویسم. ای کاش می‌شد این‌ها را از دفتر دل‌ام پاک کنم . ای کاش می‌شد که این‌ها مثل یک خواب، به فراموشی سپرده شود. ای کاش فرزندم هیچ‌گاه از این تجارب تلخی که مادرش زیسته، مطلع نشود. فرزند عزیزی که مادرش تصمیم گرفته به خاطر آینده خود فرزند، او را در ایران به دنیا نیاورد، باشد که فرزند هیچ گاه این تجارب تلخ مادر را زندگی نکند.پی‌نوشت: این متن برخلاف متن های قبلی سیاسی است. به قول روانشاد فریدون فرخزاد، ما همه سیاسی هستیم. نمی‌شود زنده بود</description>
                <category>مسافر خسته</category>
                <author>مسافر خسته</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 02:02:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از رنجی که می‌بریم</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-oajifljwtiz3</link>
                <description>(این متن هیچ تحلیل و نکته سیاسی‌ای ندارد و فقط از سختی‌های روز های قطعی ارتباطات است)شما را نمی‌دانم، ولی من وقتی که حالم از یک ترومای جمعی خوب نیست از همیشه عجیب‌تر ام. دلم می‌خواهد تنها باشم، نمی‌خواهم دیگران در حال بد ام شریک باشند. ترجیح می‌دهم که در روز حالم خوب باشد، نور روز انرژی می‌دهد. از طرفی ترجیح می‌دهم که در گرما حالم خوب باشد، شب سرد و تاریک و تنها برای حال بد بهتر است. همیشه وقتی حالم بد است، پتو را دور خودم می‌پیچم؛ نمی‌دانم چرا ولی پتو را روی سرم هم می‌کشم. و اینکه همیشه در حال بد، آهنگ لبیروت از فیروز را گوش می‌دهم.خودم نمی‌دانم در حال بد، چرا «لبیروت» را گوش می‌دهم. به نظرم «لبیروت» یک شاهکار است، حتی اگر عربی بلد نباشید متوجه زیبایی بی‌نظیر این آهنگ می‌شویم. «لبیروت» برای من مثل یک قهوه ترک تلخ است که در حالت عادی دوست داشتنی نیست ولی در حال بد چرا. فیروز انگار از اعماق جان اش برای شهر اش می‌خواند و تنها یک خاورمیانه‌ای دردمند حال اش را می‌فهمد. بیروت همیشه برای من جذاب بوده و یکی از آرزو هایم سفر به آنجاست.دلم برای چیزهایی تنگ شده که ده روز پیش روتین زندگی‌ام بود. دلم برای دانشگاه تنگ شده، دلم برای کار آنلاین ام تنگ شده، دلم برای دولینگو و تمرین های بامزه اش تنگ شده، دلم برای گوگل تنگ شده، دلم برای یوتیوب تنگ شده، دلم برای استاد های هندی یوتیوب تنگ شده که با آن لهجه خاص‌شان سخت‌ترین مباحث دانشگاه را به بهترین نحو ممکن توضیح می‌دهند. دلم برای کومان دیدن هر جمعه ظهر بعد از ناهار تنگ شده، دلم برای چت جی‌پی‌تی تنگ شده، دلم برای حرص خوردن از دست VPN ها تنگ شده، دلم برای استوری های اینستاگرام و ساعت ها Doomscrolling در بخش ریلز تنگ شده، دلم برای REELationship با دوستانم تنگ شده که همیشه تلاش می‌کردیم بهترین ریلز ها را برای هم بفرستیم و هرکه ریلز های بیشتر و بهتری را می‌فرستاد، برنده می‌شد. ملاک ریلز خوب هم واکنش طرف مقابل بود. دلم برای هزاران نوتیفیکشنی که به محض آنلاین شدن دریافت می‌کردم، تنگ شده. دلم برای تبلیغات مسخره اپلیکیشن ها تنگ شده، مخصوصا playable ad ها که همیشه باید خرس قطبی بزرگی را می‌کشتیم یا زن درمانده‌ای که با دو بچه کوچک در برف مانده بود را خوشبخت می‌کردیم. باید بگویم دلم برای زندگی عادی تنگ شده.شاید بگویید معتاد به اینترنت هستی، اتفاقا ساعت استفاده من از گوشی نسبتا کم است (حداکثر ۴ ساعت در کل شبانه روز) ولی باید قبول کرد که ما در سال ۲۰۲۶ هستیم و همه چیز آنلاین شده. نمی شود بدون اینترنت و گوشی زندگی کرد و انتظار داشت که همه کار ها بی نقص پیش برود. به یمن وجود اینترنت، فاصله ها کم شده و همه ما دوست هایی از شهر ها یا حتی کشور های مختلف داریم. همه ما عزیزانی داریم که از ما دور هستند و به یمن اینترنت، ضرب المثل «از دل برفت هر آنکه از دیده برفت» دیگر معنا ندارد. هر روز با دوستانم که مهاجرت کرده اند، صحبت می‌کردم و دیگر دلتنگی از آنها عذابم نمی‌داد. همه‌ی کار ها تا حد زیادی با هوش مصنوعی پیش می‌رفت و حتی در دانشگاه به ما می‌گفتند که الان زمانه ای نیست که ساعت‌ها در گوگل سرچ کنید یا برای پاورپوینت درست کردن وقت بگذارید، همه این کار ها را با هوش مصنوعی انجام دهید. در این شرایط حتی هوش مصنوعی های ابرانی هم کار نمی‌کنند. بسیاری از سایت های داخلی هم با اختلال مواجه اند.امروز پیامک وصل شد و از طرفی برخی از افراد توانستند برای دقایقی به اینترنت جهانی وصل شوند‌ که آن‌هم ۴ صبح بود. نمی‌دانم آن را بهبود نسبی تلقی کرد یا نه. ما هنوز به زندگی عادی برنگشته ایم. ما نیاز به ارتباط آزاد با همه جهان داریم. ضرر مالی این قطعی ارتباط، چشمگیر است و ضرر روانی این قطعی ارتباط، بیشتر. تا سال‌ها باید از تبعات این چند روز قطعی، رنج ببریم.</description>
                <category>مسافر خسته</category>
                <author>مسافر خسته</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 11:19:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی های این روزها (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%DB%B2-hhmr3jykpaqd</link>
                <description>در آغاز باید بگم که این متن هم مثل قسمت اول سیاسی نیست هرچند که در برهه حساس کنونی (!) همه چیز سیاسی شده و من متاسفانه هیچ علاقه‌ای به سیاست ندارم. اگر چیزی می‌دانم، از جبر روزگار است وگرنه اگر در خاورمیانه نبودم حتی اسم رییس‌جمهور کشورم را یاد نمی‌گرفتم.و اینکه به شما توصیه می‌کنم قسمت اول روزمرگی های این روز ها (لینک) را بخوانید.در آغاز از تمام عزیزانی که در لینک قبلی به من سایت هایی که با نت ملی کار می‌کنند را معرفی کردند، سپاس گزارم. امروز با استفاده از بیاموز، ترگمان و کتاب توانستم اندکی زبان بخوانم.واقعاً از توانایی افراد برای تطبیق با شرایط حیران ام و البته در این امر هم ناتوان ام. من واقعا ضعیف و ناتوانم. خوشبحال هرکسی که می‌تواند با شرایط کنار بیاید و زندگی کند. در دوران جنگ دوازده روزه بسیاری در کنار دوستان و اقوام مخصوصا در سفر خوش گذراندند اما من حتی دلم نمی‌آمد بخندم. سال ۱۴۰۱ به محض شنیدن خبر فوت مهسا امینی به مدت سه ماه، هر روز صبح مسیر طولانی خانه تا دانشگاه را گریه می‌کردم. خوشبحال کسانی که می‌توانند در این شرایط به روتین‌شان پایبند باشند. خوشبحال کسانی که می‌توانند درس بخوانند، از همین‌جا از استادانم عذرخواهی می‌کنم که به زودی وقت‌شان را با خواندن برگه‌های امتحانی شرم‌آور ام تلف خواهم کرد. متأسفانه درس خواندن در این شرایط آن‌هم بدون استفاده از ابزار هایی مثل ChatGPT و NotebookLM از عهده‌ی بنده حقیر بر نمی‌آید.چند سال پیش کتاب روح پراگ از ایوان کلیما را خواندم (اگر طاقچه بی‌نهایت داشته باشید در دسترس شماست‌ لینک)بخش اول این کتاب خاطرات زندگی نویسنده در اردوگاه کار اجباری ترزین است که فصل اول آن نمونه جالبی از تاب آوری مخصوصاً در بچه‌ها را نشان می‌دهد. نویسنده به خاطر تبار یهودی‌اش در اردوگاه های کار اجباری نازی ها بزرگ شد؛ در مسیر اردوگاه، بسیار خوشحال بود که مناظر بیرون را از پنجره قطار می‌دید و وقتی که رسیدند، خوابیدن روی زمین و غذا خوردن روی میزی که از چمدان درست شده بود، برایش جذاب بود. در ابتدا زنان گریه می‌کردند و تحمل این وضعیت را نداشتند اما بعد از چندی صدای خنده و آواز و شادی آن اردوگاه رقت انگیز را پر کرد.بین خودمان باشد، من به بچه‌های کوچک حسادت می‌کنم که درکی از شرایط فعلی ندارند و احتمالا الان خوشحال اند که پدر و مادر هایشان وقت بیشتری را با آنها می‌گذراند چون دیگر اینترنتی نیست ولی متاسفانه جوان ام و علاوه بر غم شرایط فعلی، نگران آینده‌ای هستم که هر لحظه سیاه‌تر به نظر می‌رسد. البته در راستای تاب آوری، کتاب انسان در جستجوی معنا از ویکتور فرانکل را توصیه می‌کنم که هم در برنامه اکنون هم در پادکست رادیو راه معرفی شد و در طاقچه هم در دسترس است. (لینک) البته این کتاب ترجمه های متفاوتی دارد.روتین این روز های من چک کردن سایت های داخلی است. تنها نگاه کردن و ننوشتن بسیار دشوار است ولی متأسفانه اکثر سایت ها کامنت ها را بسته اند‌. هر ساعت سری به بخش مخاطبین در پیام رسان های داخلی ام می‌زنم تا ببینم آیا دوستان و آشنایانم آنلاین بوده اند یا نه، این یعنی حالشان خوب است چون نمیتوانم پیام بدهم و از طرفی نیمه شب ‌‌و بعد از ظهر زمان های مناسبی برای مکالمه تلفنی نیستند. وگرنه حتی نمی‌توانم با خیال راحت به بازی های آفلاین نوستالژیک بپردازم که زمانی عاشق‌شان بودم. تماشای فیلم برایم دشوار شده و واقعاً نمی‌توانم یک ساعت و نیم با خیال راحت گوشه ای بنشینم و از فیلم لذت ببرم حتی اگر شاهکارهایی مثل Interstellar و Shawshank Redemption را بخواهم دوباره تماشا کنم. به عنوان کسی که هر سال حداقل ۷۰‌ کتاب می‌خواند، اکنون حتی دلم نمی‌خواهد لای کتاب هایم را باز کنم. شکرگزارم که ویرگول در دسترس است تا تراوشات ذهن مشوش و آشفته‌ام را به اشتراک بذارم، به کانال تلگرام‌م دسترسی ندارم تا آنجا بنوبسم، همیشه پر از نوشته و موسیقی بود و برخلاف نوشته‌هایم در ویرگول، بسیار روشن و سرزنده و امیدوار بود.نبود اینترنت باعث شده که منبع موثقی برای اخبار نباشد. اخبار محدود و هر منبع پر از سوگیری های آشکار است ولی همین اخبار فاجعه اند و حتی اگر یک دهم آن‌ها درست باشند، اگر از این غم بمیریم ملامت ندارد. از زمانی که این اعداد را شنیده ام، دلم نمی‌خواهد هیچ چیزی بخورم یا بنوشم. دلم نمی‌خواهد لبخند بزنم و دلم نمی‌خواهد زنده بمانم.من کسی بودم که تا همین چند ماه پیش نسبت به مهاجرت مقاومت می‌کردم و همیشه در جمع دوستانم می‌گفتم که اگر ما ایران را نسازیم و به هموطنان‌مان کمک نکنیم، هیچ کس دیگری این کار را نمی‌کند. می‌گفتم که عیبی ندارد که قیمت دلار بالا می‌رود، اگر متخصصان در کشور بمانند می‌توانند اقتصاد و صنعت و سیاست و فرهنگ را درست کنند. ولی تسلیم شدم؛ الان با این وضعیت با جدیت به مهاجرت فکر می‌کنم چون حس می‌کنم کارد به استخوان رسیده و اگر بیش از این در این کشور بمانم، در میانسالی برای عمر رفته ام اشک خواهم ریخت. من چیزی جز یک زندگی معمولی کنار عزیزانم نمی‌خواهم ولی گویا این هم ممکن نیست.در مغزم، بانو هایده بی‌وقفه ^روز های روشن^ و علیرضا قربانی ^تاسیان^ می‌خواند و پس زمینه این آهنگ‌ها، سمفونی خرمشهر مجید انتظامی است. صداهای سرم ترکیب می‌شوند و نهایتا باعث می‌شوند که اشک هایم برای چندمین بار در روز روی گونه‌هایم سرازیر شوند.چند روز پیش روی برگه ای برای دوستی مهاجر از شفیعی کدکنی نوشتم:^سفرت به خیر اما، چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را^حس می‌کنم برای زندگی در این کشور، باید ایوب باشیم. صبر کنیم تا همه چیز را تاب بیاوریم.پی نوشت: معرفی کتاب ها کاملا دلی بود و مطمئنم که طاقچه هیچ نیازی به تبلیغ من ندارد.</description>
                <category>مسافر خسته</category>
                <author>مسافر خسته</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 02:09:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی های این روز ها</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7-esqsmswz6jqj</link>
                <description>(در آغاز بگویم که این نوشته اصلاً سیاسی نیست هرچند که در برهه‌ای کاملا سیاسی به سر می‌بریم. من متاسفانه یا خوشبختانه دانش سیاسی چندانی ندارم که آن هم از جبر روزگار است، وگرنه هیچ علاقه‌ای به سیاست ندارم)روز های تاریک، روز های سکوت، روز های بلاتکلیفی!اکنون که این‌ها را می‌نویسم، ساعت اندکی از نیمه شب سه‌شنبه ۲۳ دی گذشته است و این پنج روز است که ایران در قطعی کامل ارتباطات به سر می‌برد.فرجه امتحانات است ولی حقیقتا نمی‌توانم حتی یک صفحه درس بخوانم. تلاش می‌کنم که بخوانم، اما چیزی متوجه نمی‌شوم. نوشته‌های فارسی کتاب، برایم زبان غریبی به نظر می‌رسند و مطالبی که پایه‌ترین اصول حرفه‌ای کار ام هستند، برایم گنگ و مبهم به نطر می‌رسند گویی که هرگز این‌ها را نشنیده ام‌.تازه امروز مطلع شدیم که دانشگاه موافقت کرده که امتحانات دانشجویان اندکی به تعویق بیفتد. باشد که بتوانیم اندکی درس بخوانیم و مشروط نشویم.به عنوان کسی که به اصولی چون روتین روزانه پایبند بود، این روز ها تنها کاری که می‌توانم بکنم، خواب است. کمیت خواب‌ها زیاد و کیفیت آنها بسیار کم است. هیچ خوابی نیست که بدون کابوس پیش برود حتی اگر تنها نیم ساعت بخوابم.محل کارم صرفا بعضی روز ها اندک ساعاتی دایر است آن هم چون کارمان خدماتی (درمانی) است و بیماری نداریم، صرفاً باز هستیم تا شاید اگر بیماری نیازی به ما داشت، بتوانیم کمکش کنیم آن‌هم در اندک زمینه‌هایی که نیازی به اینترنت و تکنولوژی ندارند. کارفرما در این ماه قطعا در پرداخت حقوق ها مشکل خواهد داشت. همکارم مادر فرزندی است که دو سال پیش جلای وطن کرده و الان در بی‌خبری و نگرانی به سر می‌برد.در اتوبوس از مردم می‌شنوم که کارشان تعطیل شده، از برنامه نویسان و کارمندان گرفته تا خانمی که کیک و شیرینی در اینستاگرام می‌فروخت. حتی کار تدریس زبان خودم هم متوقف شده و نگرانم که زبان‌آموزانم پس از وصل شدن اینترنت احتمالا عمده درس‌شان را فراموش کرده‌اند.یک روز گفتم که بهتر است به جای گوش دادن به اخبار ضد و نقیض، زبان بخوانم. یوتیوب، دولینگو، Busuu، Drops,... هیچ کدام در دسترس نیستند. تنها کتاب زبان چهارم ام را باز کردم و شروع به تمرین گرامر کردم. به کلمه ای رسیدم که معنی اش را نمی‌دانستم، بنابر عادت همیشگی گوگل را سرچ کردم، باز نشد. یادم افتاد که اوضاع از چه قرار است. آنقدر جستجو کردم و به چیزی نرسیدم که تصمیم گرفتم روی کلمه خط بکشم تا روزی که اینترنت وصل شد معنی آن را جستجو کنم.این روزها ارسال پیامک ممکن نیست. بخش پیام رسان پیام رسان های داخلی مثل روبیکا و بله کار نمی‌کند و در شاد هم باید دانش آموز یا معلم باشید که بتوانید پیام بفرستید. بنابراین به جای فرستادن تکست، باید مدام تماس بگیریم. همیشه هم تماس اختلال دارد. این شرایط برای کسی مثل من که از تماس تلفنی بیزار است، مثل شکنجه است. یک روز که از تماس های تلفنی مکرر خسته شده بودم، به دوستم گفتم ^بیا صبحانه بریم بیرون^. با توجه به اینکه اکثر کافه ها بسته بودند و به خاطر اختلال اسنپ نتوانستیم به جای دورتری برویم، نهایتاً چای و قهوه ای بیرون بر کنار خیابان خوردیم و صحبت کردیم. بهتر از تماس تلفنی با بوق های مکرر، صدای پر از نویز و قطعی های بی‌شمار بود.روزی دوست دیگری به من گفت که یک پروکسی پیدا کرده که تلگرام را بعضی ساعت ها آن‌هم با وای‌فای باز می‌کند اما ترافیک اینترنت بین‌الملل تقریباً صفر است، بنابراین انتظار سرعت نباید داشت و این پروکسی هم احتمالا دائمی نیست. این پروکسی را با تمام نزدیکانم به اشتراک گذاشتم و یکی دو نفر توانستند اندک پیام هایی دریافت کنند هرچند که اتصال در حد چند ثانیه بود و حتی پیام های تلگرام کاملا دریافت نشدند. من پیش از اتصال، پیام هایی را نوشتم با مضمون این که ^ما حال‌مان خوب است^ و آن را برای تمام عزیزانم در خارج از کشور فرستادم. نمی‌دانم که آن پروکسی وصل شد یا نه، نمی‌دانم که پیام هایم ارسال شدند یا نه، امیدوارم که پیام ها ارسال شده باشند و از نگرانی های آن عزیزان اندکی کاسته شده باشد. هرچند که ما فقط حال جسمی‌مان خوب است، حال روحی‌مان چندان خوب نیست.(البته پروکسی مذکور بیش از یک روز است که از کار افتاده)به هر حال نمی‌دانم که این روزگار چقدر طول می‌کشد، هر روز اش مثل یک سال است. خاطرات عید نوروز امسال مثل خاطرات کودکی ام دور به نظر می‌رسند. از جنگ دوازده روزه گرفته تا شرایط فعلی و مشکلات زندگی شخصی و حرفه ای ام، همه آنها باعث شده که سال ۱۴۰۴ یکی از سخت ترین سال‌های عمرم باشد.</description>
                <category>مسافر خسته</category>
                <author>مسافر خسته</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 00:24:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دهه هشتادی، پنجاهی، نودی و... از دید خارجی ها!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mosafer_khaste/%D8%AF%D9%87%D9%87-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C-%D9%87%D8%A7-r6umyztdytej</link>
                <description>این روز ها محال است شما در گروهی باشید که افراد را بر حسب تاریخ تولدشان قضاوت نکنند. حتما و حتما این جملات را شنیده اید: &quot;بیچاره دهه پنجاهی ها&quot;، &quot;دهه هفتادیه دیگه، دست خودش نیس&quot;، &quot;دهه شصتی نسل سوخته&quot;،... و بسیار مانند این ها!در تمام دنیا همین است. خارجی ها (به خصوص آمریکایی ها) به جای استفاده از دهه، از نسل ها برای مقایسه افراد استفاده می کنند.نسل گمشده: اصطلاحی است که به نسلی اشاره دارد که در طول جنگ جهانی اوّل به سنّ بلوغ رسیدند و به جنگ رفتند. الان زنده نیستند.تعریف نسل گمشدهبزرگترین نسل: عبارتی است برای توصیف نسلی که در دوران رکود بزرگ در ایالات متّحدهٔ آمریکا بزرگ شدند، و سپس در جریان جنگ جهانی دوّم به جنگ رفتند. عده بسیار کمی از این نسل زنده موندن که یکی از اون ها ملکه الیزابت دوم هستش.نسل سکوت: نسلی از آمریکایی‌ها که در فاصلهٔ سال‌های ۱۹۲۵ و ۱۹۴۲ زاده شده‌اند، داده‌اند. این سال‌ها با وقایع تلخی همچون رکود بزرگ (۱۹۳۹–۱۹۲۹) و جنگ جهانی دوم (۱۹۴۵–۱۹۳۹) مصادف است. الان پیر هستند و البته جمعیت قابل توجهی از اونا فوت کردن.بیبی بومرز: این نسل اغلب به عنوان افرادی که از سال ۱۹۴۶ تا ۱۹۶۴ میلادی در طی دوران انفجار جمعیت، پس از جنگ جهانی دوم زاده شده‌اند تعریف می‌شوند. این نسل زادهٔ دوره رفاه و رونق اقتصادی در جهان می‌باشند. الان در سن سالمندی هستند.نسل X: نسلی که بعد از اتمام انفجار جمعیت پس از جنگ جهانی دوم و قبل از نسل ایگرگ زاده شده‌اند. بیشتر جمعیت‌شناسان، مورّخان، و صاحب‌نظران معتقدند که تولّد این نسل در اوایل دههٔ ۱۹۶۰ آغاز شد و در اوایل دههٔ ۱۹۸۰ به پایان رسید که در ایران مابین دههٔ ۴۰ تا شروع دهه ۶۰ است. الان میانسال اند.ویژگی های نسل Xنسل Y:نسل وای یا نسل ایگرگ که با نام نسل هزاره نیز شناخته می‌شود، به نسلی می‌گویند که پس از نسل ایکس و پیش از نسل زد زاده شده‌اند. بر سر این موضوع که تولّد نسل وای در چه زمانی آغاز شده و کی به پایان رسیده‌است، اجماعی وجود ندارد. برخی صاحب‌نظران بر این باورند که تولّد این نسل در جایی در اواخر دههٔ ۱۹۷۰ یا اوایل دههٔ ۱۹۸۰ آغاز شده و در اوایل دههٔ ۲۰۰۰ به پایان رسیده‌است که در ایران برابر با شروع دهه شصت تا آغاز دهه هشتاد است.ویژگی های نسل Yنسل Z: نسل جانشین نسل وای و قبل از نسل آلفا است. محققان و رسانه های مشهور از اواسط تا اواخر دهه 1990 به عنوان شروع سال تولد و اوایل سال 2010 به عنوان پایان سال تولد استفاده می کنند. الان نوجوانن یا در اوایل جوانی ان.مشخصات نسل zنسل آلفا: نسل آلفا نسل بعد از نسل Z است. محققان و رسانه‌های محبوب از اوایل تا اواسط دهه ۲۰۱۰ به عنوان سال تولد و اواسط دهه ۲۰۲۰ را به عنوان سال پایان تولد استفاده می‌کنند. الان خیلی کوچکن یا هنوز به دنیا نیومدن!</description>
                <category>مسافر خسته</category>
                <author>مسافر خسته</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jul 2022 09:08:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوپرلیگ چیست و چرا بسیاری با آن مخالف اند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mosafer_khaste/%D8%B3%D9%88%D9%BE%D8%B1%D9%84%DB%8C%DA%AF-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%86-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81-%D8%A7%D9%86%D8%AF-kvehbsttsu7m</link>
                <description>سوپرلیگ یک تورنمنت فوتبالی در قاره اروپا عه که قراره از آگوست 2021 (مرداد 1400) برگزار بشه. بنر دیروز هواداران منچستر یونایتد12 تا تیم بنیانگذار سوپرلیگ هستند و هر سال در این رقابت ها حضور دارند (رئال مادرید، یوونتوس، منچستر یونایتد، منچستر سیتی، آرسنال، لیورپول، تاتنهام، چلسی، بارسلونا، اتلتیکو مادرید، اینتر میلان، آث میلان)، 3 تیم هم قراره اضافه بشن و 5 تیم دیگه هم قراره مهمان باشن.این تیم های بزرگ قراره هر هفته با هم بازی کنن و آخر سر تیم های اول ک گروه ها باهم مسابقه حذفی بدن تا بالاخره یکیشون قهرمان بشه.یه جوری قهرمان قهرمانان رو مشخص می‌کنن.خب اینکه خیلی خوبه مشکل چیه؟ مشکل اصلی اینه که فیفا و یوفا این تورنمنت رو قبول ندارن. میگن که بدون نظارت این دو نهاد مهم این تورنمنت تشکیل شده. ضمنا، برگزاری این تورنمنت تقویم یوفا رو بهم می‌زنه و این یعنی لیگ قهرمانان اروپا یا چمپیونز لیگ یا سی ال بعد از سال‌ها قراره کنسل شه. خب اینم بازم که مشکل نیست، یکی بهتر از چمپیونز لیگ هست!یوفا و فیفا تیم ها رو تهدید کردن مثلا جریمه مالی زیاد و محرومیت از حضور در لیگ داخلی و جام حذفی. و از همه بدتر این‌که بازیکنانی که با باشگاه هاشون توی سوپرلیگ بازی کنن، حق حضور توی تیم ملی و جام جهانی رو نخواهند داشت. اگر تیمی هم از حضور توی سوپرلیگ منصرف بشه، برای بازگشت به لیگ داخلی باید از لیگ دسته پنج شروع کنه!!!! این مخالفت ها ابعاد سیاسی هم پیدا کرده و جانسون و ماکرون و بایدن هم مخالفن. فیفا و PES این لیگ رو لایسنس نمی‌کنن و باید با وجود باشگاه های بزرگ توی این بازی های مهم خداحافظی کنیم. آیا سودی داره؟ برای من و شما به عنوان طرفدار فوتبال نه. برای باشگاه ها سود مالی کلانی داره. چندین برابر لیگ قهرمانان عزیزمون. از نظر یه عده این‌که هر هفته بازی بزرگ ببینیم قشنگه. ولی اگه هر هفته بازی تیم های بزرگ ببینیم، دیگه برامون هیجان نداره.پیامد بدتری هم داره؟بله، بله. توجه داشته باشید که اکثر بازیکنان به عشق موفقیت با تیم ملی هاشون وارد فوتبال حرفه‌ای شدن. کمتر کسی حاضره از تیم ملی بره کنار تا با تیمش توی سوپر لیگ اروپا قهرمان بشه. علی رغم سود مالی باشگاه ها، اکثر بازیکنان ضرر خواهند کرد چون بسیاری از اسپانسر های بازیکنان با فیفا قرارداد دارن و بازی کردن اون بازیکن ها توی سوپر لیگ، باعث میشه که قرارداد با اون اسپانسر ها قطع بشه. این‌جوری کمتر بازیکنی راضی میشه توی این لیگ پرحاشیه بازی کنه و بازیکنان بزرگ از باشگاه‌هاشون میرن به تیم های ضعیف تری که توی سوپرلیگ نیستن. این یعنی باید با تیم های بزرگ و قوی خداحافظی کرد و به قدرت های جدیدی توی فوتبال سلام کرد که الان ضعیف ان. این‌جوری روح رقابتی فوتبال از بین میره و یه دوقطبی بزرگ فقیر - ثروتمند در فوتبال ایجاد خواهد شد.مثلا نسل بعدی به جای این‌که از هم بپرسن بارسا یا رئال؟ می‌پرسن ویارئال یا سویا؟ فلورنتینو پِرِز، مدیر عامل باشگاه رئال مادرید رئیس سوپرلیگ شده و بارسلونا، این لیگ رو قبول کرده و به عنوان یکی از موسسان سوپرلیگ قرارداد رو امضا کرده. معاون‌های پرز، گلیزر (مالک منچستر یونایتد) و آنیلی (مدیر عامل یوونتوس) ان.آیا راهی هست که این لیگ برگزار نشه؟بله ولی هر لحظه شانس‌ش کمتر میشه. واکنش منفی هوادار ها بسیار زیاد بوده و به عقیده بسیاری، این پایان فوتبال باشکوه و زیبای اروپایی عه.یه تئوری هست که میگه این‌ها همش به خاطر سرمایه‌گذاری فیفا توی کشور های غیر فوتبالی مثل هند و آمریکا و چین و کشور های آفریقاییه. با وجود سرمایه‌گذاری و تبلیغ زیاد، این لیگ ها آن‌چنان مورد توجه قرار نگرفتن و همیشه زیر سایه فوتبال اروپا بودند. این بار فیفا تصمیم گرفته که فوتبال اروپا رو کلا حذف کنه که تصمیم بعیدی به نظر می‌رسه ولی بالاخره یه conspiracy theory (تئوری توطئه) است و جالب بود که ازش یاد بشه. پی نوشت: دیشب فلورنتینو پرز مدیر عامل رئال مادرید و سوپرلیگ در برنامه تلویزیونی چرینگیتو حضور یافت و بسیاری را قانع کرد که این مسابقات برای کاهش ضرر مالی ناشی از کرونا و بالا بردن کیفیت فوتبال اجرا خواهد شد. معتقد بود که در فیفا و یوفا شفافیت مالی وجود ندارد و سوپرلیگ مسابقات سالم و شفافی خواهد بود. او تهدید های سیاستمداران و فیفا و یوفا را پوچ و توخالی بیان کرد. </description>
                <category>مسافر خسته</category>
                <author>مسافر خسته</author>
                <pubDate>Tue, 20 Apr 2021 07:00:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>