<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مصطفی فیروزمند</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mostafa.Firouzmand</link>
        <description>دانشجوی ارشد مشاوره خانواده دانشگاه تهران. فعال در زمینه شعر و ادبیات داستانی معاصر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 13:13:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/886305/avatar/MAZe8R.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مصطفی فیروزمند</title>
            <link>https://virgool.io/@Mostafa.Firouzmand</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نگاهی به یک آپارتاید مذهبی-سیاسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mostafa.Firouzmand/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-pzymuldpaplc</link>
                <description>Generated by AIظهور و گسترش کنشگری‌های فرقه‌ای، چالشی جدّی برای دنیای مدرن ما به شمار می‌رود. آن‌ها دیر یا زود از ساحت جامعه فراتر می‌روند و به اهرم‌هایی سیاسی و قدرت‌طلب تبدیل می‌شوند. این متن قصد دارد تا از یک زاویه روانشناختی و اجتماعی به بررسی این پدیده بپردازد و ابعاد گوناگون کارکرد این گروه‌ها را مورد کنکاش قرار دهد.در این تحلیل، فراتر از نگاه ساده‌انگارانه به فرقه‌ها به عنوان گروه های انحرافی، به بررسی ساختار ذهنی و انگیزه‌های پیروان، و همچنین روش‌هایی که فرقه‌ها برای کنترل و تأثیرگذاری بر شهروندان به کار می‌گیرند، خواهیم پرداخت. برای درک بهتر این پدیده، چارچوب‌های نظری متنوعی بکار گرفته‌ شد. برای نمونه نظریه نظام‌های استنباطی جورج کِلی و مفهوم سادگی شناختی، یا وام‌گیریِ مفهوم &quot;همانندسازی با پرخاشگر&quot; از مکتب روانکاوی، و همینطور معرفی شماری مفاهیم تکراری امّا با لحنی جدید؛ مانند مصادره مفاهیم، و ایجاد نظام‌های سلسله‌مراتبی و تأثیر آن بر توزیع فرصت‌ها و منابع در فرقه‌ها. همچنین برای ابهام کمتر در بیان این مفاهیم، استعاره‌های سینمایی و ادبی همچون فیلم &quot;دندانِ نیش&quot; از یورگس لانتیموس و رمان &quot;مزرعه‌ی حیوانات&quot; از جورج اورول بکار برده شدند تا تصویر بهتری از ابعاد اجتماعی یک آپارتاید مذهبی-سیاسی ایجاد شود. این مقاله در پی روشنگری نیست امّا مایل است دست‌کم به‌واسطه بازی با واژه‌ها و عبار‌ت‌های جدید، آتش پرسشگری و تردید را به دامان مخاطب بیفکند.شاید ملموس‌ترین نکته درباره یک فرقه‌ی قدرتمند، &quot;انحصاری کردنِ رسانه و محدود کردن تجربیات ذهنی پیروان&quot; باشد. از نگاه مؤلف - به‌عنوان شهروندی در خفقان - که تا حدودی سوادی آکادمیک دارد؛ مفهومی به نام ایمان وجود ندارد و آن چیزی که به عنوان ایمان تلقی شده، صرفاً پرهیز از تردید و ناتوانی در تجربه‌ی محرّک‌های ذهنی جدید است. این نکته به این اشاره دارد که &quot;ایمان&quot; در واقع می‌تواند یک مکانیسم دفاعی برای عدم مواجهه با ابهام و سردرگمی در این دنیای بزرگ، پیچیده و مملو از اخبار متناقض باشد. از این رو، تدوام یک آپارتاید مذهبی-سیاسی با میزان ایمان پیروان آن، درهم‌تنیده‌ است. در چنین وضعیتی نخستین جنبه‌ی فعال در آپارتاید، &quot;انحصار رسانه‌ها و محدود کردن دسترسی افراد به منابع اطلاعاتی مستقل&quot; است. این ایزولاسیون، همراه با یک سیستم طبقاتی مبتنی بر میزان وفاداری به فرقه، به ایجاد فضایی منجر می‌گردد که در آن، افراد برای بقا و پیشرفت اجتماعی، ناچار به پیروی از این آپارتاید باشند. درجه‌بندی شهروندان و ایجاد سیستم پاداش و مجازات، تعلیق آزادی و محدود کردن گزینه‌ها، چاره‌ای جز پذیرش و سازش با آپارتاید باقی نمی‌گذارد. در اینجا انسان شاهد فروپاشی آزادی خود در چنگال یک فرقه مذهبی افراطی است که شباهت‌های قابل توجهی با فرقه شیعیان حسن صبّاح دارد.نکته بعدی درباره فرقه، در ارتباط با پیروان آن است. با استناد به مفهوم همانندسازی با پرخاشگر در مکتب روانکاوی، ممکن است تبیین بهتری از وضعیت پیروان فرقه ایجاد شود. فرقه پس از ایجاد خفقان، به سرکوب یا کشتار وسیع مخالفان می‌پردازد، با‌این‌حال این خشونت را به شکلی حماسی برای پیروان خود قاب‌بندی و توجیه می‌کند. برای نمونه در همان رسانه انحصاری، به پیروان خود می‌گوید: &quot; آن‌ها نیروهای اهریمنی هستند که امنیت، سرزمین، آزادی و ایمان ما را نابود می‌کنند؛ پس ما نیز حق داریم تا آن‌ها را نابود کنیم&quot;. پیروان فرقه به‌واسطه ایمان بلامنازع نسبت به مفاهیم سیاسی فرقه، احکام شرعیِ آن و همچنین شخصیت مقدس فرقه، علی‌رغم سردرگمی و شواهد متناقضی که احساس می‌کنند، به پیروی از فرقه و توجیه عملکرد آن می‌پردازند. این مسئله نیز تا حدودی به‌واسطه مفهوم همانندسازی با پرخاشگر قابل تبیین است؛ چراکه هرگونه تردید یا ابهام، به عنوان تهدیدی برای جایگاه و هویت فرد در فرقه تلقی می‌شود و فرد برای حفظ آن، به &quot;انکار شواهد متناقض و تقویت ایمان خود به فرقه&quot; روی می‌آورد. این، تثبیت یک سیستم خشونت‌آمیز است که نه تنها از سوی رهبران فرقه اعمال می‌شود، بلکه در میان پیروان نیز ریشه می‌دواند. پیروان، از یک سو، در معرض تهدید دائمی از سوی &quot;دشمنانِ فرقه&quot; قرار دارند و از سوی دیگر، با یک &quot;شخصیت مقدس&quot; روبرو هستند که به آن‌ها وعده‌ی امنیت، رستگاری و برتری می‌دهد. در این شرایط، آن‌ها برای مقابله با ترس و اضطراب ناشی از این تهدیدها و برای حفظ جایگاه و هویت خود در فرقه، به &quot;همانندسازی با پرخاشگر&quot; روی می‌آورند. به عبارت دیگر، پیروان به مرور زمان، ویژگی‌های پرخاشگر (یعنی رهبران فرقه و ایدئولوژی فرقه) را در خودشان تجلّی می‌دهند. آن‌ها نیز شروع به توجیه خشونت و سرکوب می‌کنند، &quot;دشمنانِ فرقه&quot; را dehumanize (غیرانسانی) می‌کنند و حتی در اعمال خشونت علیه آن‌ها سهیم می‌شوند. این فرآیند، نه تنها باعث حفظ بقای فرقه می‌شود، بلکه به تثبیت قدرت رهبران آن نیز کمک می‌کند. در واقع، فرقه با ایجاد این شرایط، یک چرخه به وجود می‌آورد: ترس و خشونت منجر به همانندسازی با پرخاشگر می‌شود و همانندسازی با پرخاشگر، به تداوم ترس و خشونت منجر می‌گردد.نکته بعدی، ابعاد فقهی و شرعی درون فرقه است که در اغلب موارد با خاستگاه آن تناقض دارد؛ امّا باز هم به واسطه محدودسازی تجربیات پیروان و انحصار اطلاعات، پیروان نمی‌توانند به تناقض موجود میان فرقه و خاستگاه آن پی ببرند.پیروان درگیر چند خدایی یا به تعبیری، دچار شرک می‌گردند‌. آن‌ها بی‌آنکه بدانند، به جای خدا، در حال پرستش شخصیت‌ها و تفسیرهای صورت گرفته می‌شوند. شخصیت مقدس به معنای واقعی مقدس نیست اما در تعریف و تمجید از او یا مقابله با منتقدان او، به‌گونه‌ای رفتار می‌شود که گویا این شخصیت، تجلّی خدا بر روی زمین است و کلام او همان کلام خداوند است. پیروان بی‌آنکه متوجه شوند، در حال پرستش یک شخصیتِ فانی و محدود هستند؛ این مسئله، به‌وضوح نشان‌دهنده‌ی انحراف از اصول اولیه مذهبی و ورود به یک نوع شرک است. در اینجا مؤلف به &quot;آگوست کُنت&quot; ارجاع می‌دهد؛ این جامعه‌شناس فرانسوی در نقد مکتب درون‌نگری ویلهلم وونت گفته بود: فردی که برای رسیدن به پاسخ و خروج از سردرگمی، صرفا به درون خود رجوع می‌کند، همواره دچار سوگیری خواهد شد و تجربیات و استدلال‌های خود را تایید خواهد کرد. با توجه به محدودیت‌های تجربه‌ای و انحصار اطلاعات در فرقه، پیروان عملاً نمی‌توانند به طور مستقل و بی‌طرفانه درباره‌ی باورهای خود فکر کنند. آن‌ها صرفاً در یک دایره‌ی بسته از اطلاعات و تفسیرها قرار دارند و به همین دلیل، به راحتی در دام &quot;سوگیری تاییدی&quot; می‌افتند. به عبارت دیگر، هرگونه اطلاعات یا استدلالی که با باورهایشان در تناقض باشد، نادیده گرفته می‌شود یا رد می‌شود، در حالی که اطلاعات و استدلال‌هایی که باورهایشان را تایید می‌کنند، به شدت تقویت می‌شوند. این فرآیند، باعث می‌شود که پیروان هرچه بیشتر در باورهای خود راسخ شوند و هرگونه تردید یا شک را سرکوب کنند.به وام‌داری از آنچه از آگوست کنت نقل شد، پیروان فرقه حتی از این آگاهی ندارند که درون یک فرقه هستند. فرضاً کسی که در تمام عمرش تنها درون یک خانه زندگی کرده باشد، نه‌تنها قادر به شناخت و مقایسه خانه خود با خانه‌های دیگر نیست، بلکه حتی ممکن است مفهوم &quot;خانه&quot; را نشناسد‌. تشخیص اینکه یک پیرو، پی‌ ببرد که در یک فرقه مذهبی است، خود یک چالش بزرگ تلقی می‌شود؛ چراکه فرقه با دستکاری واقعیت‌ها و محدود کردن تجربیات، امید به تشخیص را از بین می‌برد. این‌بار می‌توان به فیلم یونانی &quot;دندانِ نیش&quot; ساخته یورگس لانتیموس رجوع کرد. شخصیت پدرِ مستبد، فرزندان را مانند پیروان یک فرقه محدود کرده است و با تغذیه آن‌ها با اطلاعات نامتعارف و غلط، منجر شده تا فرزندان، دنیا را به‌عنوان فضایی محدود و متخاصم ادراک کنند. در خانواده‌ی آن‌ها، &quot;گربه&quot; به‌عنوان حیوانی شیطانی و درنده شناخته شده و حتی معنای بسیاری از واژه‌ها به خواست پدر مصادره و تحریف شده‌اند،؛ برای نمونه فرزندان به جای واژه &quot;نمکدان&quot;، از واژه‌ &quot;تلفن&quot; برای فرا خواندن آن شئ استفاده می‌کنند. &quot;مصادره مفاهیم در فرقه&quot; نکته‌ای است که نباید از آن چشم‌پوشی کرد. مفاهیمی مانند آزادی، صلح، پیشرفت، حق و باطل، و حتی مفاهیم ساده‌ای مانند &quot;خانواده&quot; یا &quot;دوستی&quot; تعاریف جدیدی پیدا می‌کنند که با معنای جهان‌شمول آن‌ها متفاوت خواهند بود. این مصادره در جهت منافع و بقای فرقه، صورت می‌گیرد و به ایجاد زبان و دایره‌ی واژگانی خاص، منجر می‌گردد که ابزار قدرتمندی برای کنترل و مانور بر ذهن افراد است. بزرگانِ فرقه یا پیروانِ وفادارِ آن، یک زبان خاص را توسعه می‌دهند که حاوی واژه‌ها، اصطلاحات و استعاره‌هایی هست که فقط در درون فرقه قابل فهم هستند. این زبان به عنوان یک &quot;رمز&quot; عمل می‌کند و برای پیروان این احساس را تداعی می‌کند که به گروهی خاص و برتر تعلق دارند. محدود کردن تجربیات پیروان نیز به تثبیت این پدیده کمک می‌کند. پیروان تشویق می‌شوند که از ارتباط با دنیای پیچیده و متناقض بیرون، اجتناب کنند و فقط با پیروانِ فرقه در ارتباط باشند. این ایزولاسیون، باعث می‌شود که آن‌ها از دیدنِ جهان از زوایای مختلف و از تجربیات جدید محروم شوند. براین‌اساس می‌توان ادعا کرد که در یک آپارتاید مذهبی-سیاسی، &quot;واقعیت&quot; به یک کالای لوکس تبدیل می‌شود و روایت رسمی فرقه، به‌عنوان تنها و درست‌ترین روایتِ ممکن، به پیروان تحمیل می‌گردد. هرگونه روایتِ متناقض یا مخالف، سرکوب، تحریف یا رد می‌شود. به این ترتیب، پیروان از دسترسی به اطلاعات مستقل و بررسی انتقادی واقعیت محروم می‌مانند. در نهایت، هدف نهایی این است که پیروان به یک &quot;موجودیت جدید&quot; تبدیل شوند که تنها به روایت رسمی فرقه وفادار هستند و در مواجهه با هرگونه انتقاد یا تردید، دچار خشم می‌شوند.فراتر از تجربه خشم نسبت به انتقاد و تردید، پیروانی وجود دارند که مراتب بیشتری از ایمان را طی کرده‌اند و در این مفهوم غوطه‌ور هستند: &quot; خود برتر بینی مذهبی یا خودشیفتگی در فرقه&quot;.یک آپارتاید مذهبی-سیاسی، مفاهیم بسیار کُلی و غیرپیچیده‌ای دارد. با رجوع به نظریه نظام‌های استنباطی جورج کِلِی، با مفهومی مواجه خواهیم شد که به آن &quot;سادگی شناختی&quot; می‌گویند. مفاهیم دو وجهی مانند حق و باطل، بهشت و جهنم، خیر و شر مطلق، جنگ و صلح ابدی، نمودی از این سادگی هستند. در این بستر از استنباط‌های کلّی، پیروان فرقه همواره در یک جبهه قرار دارند و قادر به فهم این نکته نیستند که بسیاری از مفاهیم مانند خیر و شر، به‌ویژه در سیاست، نسبی و غیرقطعی‌‌اند. فرقه با ارائه مفاهیم دو وجهی و ساده‌انگارانه و عدم پذیرش پیچیدگی‌های اخلاقی و سیاسی، پیروان خود را در یک موقعیت امن و راحت قرار می‌دهد. آن‌ها دیگر نیازی به تفکر انتقادی ندارند یا نیاز نیست که جوانب مختلف یک موضوع را بررسی کنند؛ چراکه آن‌ها به‌سادگی و از همان نخستین روز تولّد، در جبهه‌ی &quot;خیر&quot; و &quot;حق&quot; قرار می‌گیرند و با اتکّا بر همان ایمان راسخ و همانندسازی با رهبران فرقه، دچار نوعی خودبرتر بینی مذهبی-سیاسی خواهند شد. خودپنداره جمعی آن‌ها در مواجهه با هر پدیده‌‌ای حاوی این پیش‌فرض است که: ما بندگان بر حق خداوند هستم؛ کسانی که قرار است میراث‌دار خداوند روی زمین باشند و تنها مومنانی که صاحب کرامت‌اند و نگاه خداوند متوجه آن‌هاست&quot;.این خودبرتر بینی می‌تواند ابعاد مختلفی داشته باشد. نخستین و ملموس‌ترین بُعد، احساسِ داشتنِ امتیاز است؛ پیروان باور دارند که نسبت به دیگران، برتری‌ دارند - برتری در ایمان، در اخلاق، در جایگاه و در نزد خداوند. دوم، انتقاد از &quot;دیگران&quot; است؛ آن‌ها به سادگی می‌توانند هر کسی را که در مقابل باورهایشان است یا خارج از فرقه قرار دارد &quot;دشمن&quot;، &quot;مزدور&quot; یا &quot;فتنه‌گر&quot; قلمداد کنند؛ چراکه پیش از هر منازعه‌ای، حق به آن‌ها داده شده است. سوم، بی‌تفاوتی نسبت به رنج انسان است؛ وقتی پیروان باور دارند که در جبهه‌ی &quot;خیر&quot; قرار دارند، ممکن است نسبت به &quot;رنج و درد انسان‌های بیرون از فرقه&quot; بی‌تفاوت شوند، به‌ویژه اگر آن انسان &quot;دشمنِ فرقه&quot; تلقی شوند. چهارم، توجیه اعمال غیرانسانی است. آن‌ها ممکن است معتقد باشند که اعمالشان در راستای &quot;حق&quot; و &quot;عدالت&quot; است و به همین دلیل، نیازی به نگرانی یا احساس گناه ندارند. در نهایت، فرقه با ایجاد یک &quot;هویت جمعی&quot; و تحسین مداوم پیروان، احساس ارزشمندی را در آن‌ها تقویت می‌کند. این احساس ارزشمندی، می‌تواند به رفتارهای خودشیفته‌وار مانند انکار تناقضاتِ درون و بیرون از فرقه و همچنین طرد یا ایجاد خفقان برای گروه‌های اجتماعی دیگر، منجر گردد.در ادامه‌ی این بررسی درباره خودبرتربینی مذهبی، مؤلف، به پدیده‌ی &quot;طبقه‌بندی شهروندان&quot; باز می‌گردد و فرقه را به مثابه یک سیستم، مانند یک ساعت تجسم می‌کند؛ یعنی تحریک یکی از چرخ‌دنده‌های فرقه (مانند میزان خودبرتر بینی پیروان)، می‌تواند وضعیت چرخ‌دنده‌های دیگر (مانند نظام سلسله‌مراتبی) را نیز تغییر دهد. طبقه‌بندی شهروندان بر حسب میزان وابستگی به فرقه، یک چرخدنده‌ی مهم و جنبه‌ای کلیدی از بقای فرقه است. یک آپارتاید مذهبی-سیاسی با تکیه بر همین سادگی شناختی و طبقه‌بندی‌های کوچک، علاوه بر تفکیک حق و باطل، و دوست و دشمن؛ شهروندان را نیز از هم تفکیک می‌کند. برای نمونه بقای شغل و درآمد شهرواندن، امنیت شهروندان و نوعِ توجه به مطالبات آن‌ها، تنها در جهت تدوام و گسترش فرقه، ممکن است اهمیت داشته باشد. شهروندانی که در بسیج‌ها یا کارگروه‌های نظامی و یا شبه‌نظامیِ فرقه مشغول‌اند، شهروندانی که در ادارات و موسسات تبلیغاتی فرقه مشغول‌اند، اقشار وابسته به فرقه مانند روحانیون و پیروان افراطی، از درجات و فرصت‌‌های بهتری بهره‌مند می‌شوند و سایر شهروندان باید وارد چرخه‌ای طویل از بروکراسی شوند. مانند همان شعار پایانی در کتاب مزرعه‌ی حیوانات: &quot; همه با هم برابر اند امّا بعضی‌ها برابر تر اند&quot;. این سیستم سلسله‌مراتبی، به آپارتاید مذهبی-سیاسی اجازه می‌دهد تا منابع و امکانات خود را به طور مؤثرتری توزیع کند و از وفاداری و تعهد پیروان خود اطمینان حاصل کند. در فرقه، همه شهروندان به ظاهر در یک &quot;جامعه‌ی ایمانی&quot; متحّد هستند، اما در واقع، یک سیستم ناعادلانه و سلسله‌مراتبی وجود دارد که در آن، منافع گروهی خاص در اولویت قرار می‌گیرد.تحلیلی که در این متن ارائه گردید، همواره باید به‌عنوان یک تحلیل نگریسته شود و نه یک نتیجه‌گیری نهایی؛ آنچنان که مؤلف در آغاز اشاره کرد، این متن آتش کوچکی از پرسشگری و تردید است که به دامان مخاطب می‌افتد و زنگ هشداری است مبنی بر اینکه یک آپارتاید مذهبی-سیاسی، می‌تواند ابعاد روانشناختی عمیقی داشته باشد و پیامدهای این پدیده نیز می‌تواند فروپاشی عدالت اجتماعی، از دست رفتن سرمایه‌های انسانی تا گسترش خشونت و بی‌اعتمادی در جامعه را شامل شود. بنابراین، مسئولیت مقابله با این پدیده بر دوش پیروان همان آپارتاید مذهبی- سیاسی و شهروندانی است که به اسارت آن‌ها گرفته شده‌اند. یک انسان‌ شرافتمند، باید بتواند - دست‌کم برای لحظه‌ای- به باور و تفکرات خود شک کند، برای کسب دانشی فراتر از دایره تجربیات خود بکوشد و از پذیرش بی‌چون و چرای هرگونه ایدئولوژی خودداری نماید. علاوه‌براین، باید برای شنیدن نظرات مخالف و درک دیدگاه‌های متفاوت آمادگی داشته باشد. بسیاری از افراد در بحث‌ها و مجادلات می‌کوشند تا مانند عضوی از یک فرقه، دیگری را متقاعد کنند در حالی که حقیقت به طور مطلق در نزد هیچ‌کس نیست و آنچه آدمی برای بقای جامعه‌ی خود نیز دارد، متقاعد شدن یا متقاعد کردن دیگران نیست، بلکه صرفاً رسیدن به یک اتفاق نظر است؛ جایی که انسان‌ها بتوانند بدون تعارض منافع، از آزادی خود در ابعاد اجتماعی و اقتصادی بهره ببرند. همچنین این متن گوشزد می‌کند که به‌جای قضاوت و سرزنش پیروان این آپارتاید مذهبی-سیاسی، می‌توان آن‌ها را به‌عنوان انسان‌هایی در نظر گرفت که ممکن است قربانی سوءاستفاده‌های ذهنی شده باشند و مهم‌ترین راهبرد برای مقابله با گسترش فرقه‌ها، ترویج تفکر انتقادی، حمایت از آزادی بیان و اندیشه، و ایجاد بستری امن برای خروج پیروان از فرقه‌ها است.</description>
                <category>مصطفی فیروزمند</category>
                <author>مصطفی فیروزمند</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 01:36:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با رنج خود چه می‌کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-mjhsvp90cyzc</link>
                <description>عده‌ای فکر می‌کنند برای مقابله بهتر با رنج باید بیشتر خودشان را شاد و خوشبین نشان بدهند یا دست کم به واسطه کار و سرگرمی به نوعی از پرداختن به رنج بپرهیزند. در حالی که آگاهانه چنین راهبردی را انتخاب می‌کنند ولی پس از مدتی آنچنان در آن خوشبینی و شعف کاذب غرق می‌شوند که از یاد می‌برند، این فقط سرپوشی بر رنجشان بوده و هرگز ترس و بی‌قراری آنها را تسکین نخواهد داد. آنها در آنجایی که با خودشان تنها شده‌اند، دوباره نعش رنج خود را خواهند دید و آن هنگام که باید برای یکی از وظایف زندگی تصمیمی بگیرند، بوی متعفن لاشه رنج و اضطراب در وجودشان فراگیر می‌شود و توان ثانیه تفکر شفاف را از آنها سلب می‌کند. از این روست که انسان وامانده در رنج همواره در دور باطل اشتباهات و رنج ها مکرر گرفتار است. واماندگی در رنج، هوشیاری و خلاقیت را از آدمی می‌رباید؛ آنچنان که نیچه می‌گوید: اگر می‌خواهی آگاهی را از کسی بگیری، او را افسرده و رنجور کن.ایده باطلی که انسان به طور خودکار به آن گرایش دارد؛ این است که او سزاوار رنج نیست و انسان بهنجار و سعادتمند، عاری از رنج است؛ پس باید از رنج گریخت امّا آیا به یاد ندارید شما خودتان، دیگران و دنیای متخاصم را آن هنگامی بهتر شناختید که رنج می‌کشیدید؟ شخصیت شما محصول رنج‌هایتان است؛ آیا می‌توانید به صراحت این گزاره را انکار کنید؟ به قول ولتر خوشبختی فقط یک خواب و خیال است و رنج واقعی است و یا به قول ارسطو که انسان سعادتمند را انسانی توصیف می‌کند که همواره می‌کوشد، در درد و پلشتی‌های بی‌شمار تخفیف بگیرد. پس سعادت فقط تجربه سرخوشی‌ها نیست بلکه تاب آوری و مدیریت رنج‌هاست.با این حال با یک نگاه میانه می‌توان گفت آن کس به حقیقت دست یافته که این مفاهیم اضدادی نظیر سعادت و رنجوری را به برابری پذیرفته باشد و هیچ یک را مطلق و غالب نبیند. به عبارتی آنچنان که سعادت را مسلم برمی‌شمارد خود را مستحق رنج نیز بداند.از عبارت آغازین این گفتار دور نشویم. چگونه به تقابل با رنج برخیزیم؟ اصلاً لازم است که به تقابل برخیزیم؟  نوعی از تقابل وجود دارد که تا حدودی نیز انفعال است. با این آغاز می‌شود که ابتدا دست از انکار رنج برداریم و حضور آن را به عنوان رویداری غیرقابل اجتناب، بپذیریم. این نه به معنی تسلیم شدن بلکه به این معنی‌ست که مشاهده‌گر باشیم و ببینیم رنج چگونه بر ما اثر کرده؛به زبانی دیگر، با رنج در تماس باشیم امّا آن را نبلعیم.توصیف رنج در قالب استعاره به مراتب دلنشین‌تر است. گویی رنج مانند حیوانی سرکش و درنده با ما در یک اتاق بسته قرار گرفته است؛ چگونه باید از گزند او مصون بمانیم؟ کوچک‌ترین ضعف و ترس به مساوات دریده شدن ماست. می‌توانیم خود را به مردن بزنیم. حواسمان را از وجود او پرت کنیم امّا این کار تا کی ادامه خواهد داشت؟ شاید بهترین کار این باشد که با حیوانِ رنج تماسی برقرار کنیم و حضور او را نه به عنوان عامل اضطراب بلکه به عنوان اهرمی برای مقابله با رنج‌های بعدی، بکار ببندیم. در واقع با حیوان رنج دوست شویم. آیا انسانی که با یک گرگ دوست شده در جدال با یک گرگ دیگر، با یک انسان تنها برابری می‌کند؟البته همزیستی با هر رنج‌ی را نمی‌توان به حیوان درنده تشبیه کرد. سخنان دوستی را به یاد دارم که بعد از یک شکست عاطفی می‌گفت: خودم را در کنج یک رینگ مبارزه می‌بینم که بی دفاع و خسته آماج ضربّاتی سنگین هستم امّا تلاشی برای فرار نمی‌کنم، می‌خواهم پذیرای مشت‌ها باشم. چنین رنجی، نوعی سوگواری ست برای روزهای خوشِ از دست‌رفته. تجربه‌ی سوگ را می‌توان برای مدتی به تعویق انداخت امّا هرگز نمی‌توان از آن گریخت. تجربه‌ی فرد دیگری رای به یاد دارم که رابطه دوم خود را بدون تردید و چانه‌زنی تمام کرد امّا به مدت طولانی در انزوا و افسردگی به سر بُرد؛ چرا که سوگوارِ از دست دادن رابطه نخست‌اش بود. او روایت دیگری از سوگ خود داشت و با نوعی سازوکار دفاعی دینی و متهم کردن خالق، درصدد جلب توجه او بود. باتوجّه به مراحلی که کولبر-راس از سوگ بیان می‌کند، او از مرحله &quot;عصبانیت&quot; گذر می‌کرد امّا به هر نحو این هم شکل دیگری از قصه‌سرایی ما، برای رنج‌هایمان است.الیس به نقل از رواقیون گوشزد می‌کند که عامل رنج، خودِ پدیده نیست بلکه نحوه ادراک پدیده است که منجر به تجربه‌ی رنج می‌شود. وقتی پای ادراک به میان کشیده می‌شود، به دو عنصر زبان و اندیشه رهنمون می‌شویم. این دو عنصر زبان و اندیشه تاثیری دوسویه بر هم دارند. در واقع اندیشه‌ورزی چیزی جز گفتگو کردن با خودتان و برای خودتان نیست و از سوی دیگر آنچه بر زبان می‌آورید منفک از فرایند پردازش اندیشه‌هایتان نیست. مقصود از این جملات این است که ما در ذهنمان برای پدیده‌های رنج‌آور یک داستان می‌سراییم. داستان، نقطه تلاقی زبان و اندیشه است. کیفیت و پیام این داستان همان ادراک ما از پدیده یا رویکرد ما را نسبت به رنج نشان می‌دهد. داستانی را تصور کنید که سرشار از گزاره‌های خشک، سرزنشگرانه، یک جانبه، مطلق، غیرمنطقی و تحقیر و فحاشی به خودمان و دیگران باشد. اگر این داستان را برای یک ربات هوش مصنوعی بفرستیم تا یک تصویر از آن تولید کند، به نظر شما آن یک تصویر حال بهم‌زن خواهد بود یا یک تصویر حماسی؟آلبرت الیس معتقد است انسان به شکلی بیولوژیک –و نه ارادی –مستعد پذیرش یادگیری‌های غیرعقلانی و خودتخریبی است. به این واسطه دچار اضطراب و اختلالات عاطفی می‌شود و توان برخورد با مشکل را از دست می‌دهد. زمانی که انسانی تا این اندازه رنجور و شکننده باشد، نمی‌تواند قدرت عاملیت و مسئولیت خود را کشف کند. پس شاید ایده‌ی جدیدی در او ظهور کند که مسئولیت همه‌ی کاستی‌ها را به دوش دیگران، سرنوشت و خالق خود بیاندازد. آن چیزی که اینجا اهمیت دارد این است که بدانیم - آنچنان که از الیس نقل شد - بدون اراده نیز می‌توانیم تصویری حال بهم‌زن از رنج داشته باشیم امّا نبوغ و هوشمندی ما آنجا عارض می‌شود که بتوانیم لگام زبان و اندیشه را بکشیم و داستانی حماسی و تصویری پرشور از رنج‌هایمان تولید کنیم.به زعم عده‌ای این نوعی خودفریبی ست امّا باید یادآور شویم، آنچنان که طرفداران سازه‌نگری اجتماعی بر آن معتقداند، هدف از تحوّل زبان، ایجاد خوشبینی نیست بلکه ایجاد یک نگاه نقادانه و مشکوک به واقعیت و آگاهی است. به عبارتی دیگر واقعیت‌های متعددی وجود دارد و آنچه ما به عنوان حقیقت می‌پنداریم، به صورت اجتماعی ساخته می‌شود و بر کارکرد زبان استوار است. پس آنچه در این مقاله مورد تأکید است، تحوّلی زبانی است که بتواند ساختار قدرت قصه‌های فرهنگی را درهم بشکند و موضعی ندانم‌گرا و میانه‌رو به پدیده داشته باشد.آنچنان که پیشتر گفته شد احساس تیره بختی فقط پیامد یک پدیده نیست بلکه حاصل همجوشی با عوامل دیگری نیز هست که شاید مهمترین آنها همین زبانی باشد که با آن رنج را توصیف و ابراز می‌کنیم. زبان می‌تواند با کارکردی سالم یا ناسالم به اندیشه‌ها، هیجانات و راهبردهای مقابله‌ای ما برای حل مسائل، جهت بدهد.برخورداری از یک زبان سالم به معنای قاب بندی یا تفسیری هوشمندانه و جدید از پدیده‌هاست و البته به معنای یک زبان مثبت، کودکانه و خوشبینانه نیست؛ بلکه یک زبان منطقی و بالغانه است. این زبان، توهم همه‌توانی و آینده گل و بلبل ایجاد نمی‌کند بلکه آدمی را به یاد ارزش‌ها، توانمندی‌ها، فرصت‌ها و احتمالات می‌اندازد. زبان سالم و بالغانه به جای بی‌ارزش کردن موقعیت شخصیتی ما، معنا، چالش رشدی و رسالت جدیدی برای ما ایجاد می‌کند. نه آنکه رنگ و لعاب روشنی به روزهای ما بدهد امّا دست‌کم ما را از تیرگی مطلق بیرون می‌کشد یا به عبارتی دیگر، روایت سالم و منعطف از پدیده‌ها به معنای داشتن عینک خوشبینی نیست ولی می‌تواند غبار تیره بختی را از پلک‌های ما بشوید.اینک سوال تازه‌ای پدید می‌آید و آن اینکه زبان سالم و بالغانه چیست؟ برای گسترده کردن این مفهوم، گریزی می‌زنیم به چند رویکرد روان‌درمانی. آرون بک در رویکرد شناختی خود به برخی خاطاهای استدلالی اشاره می‌کند که در تعریف و درک پدیده‌ها موثر هستند. چند نمونه از رایج‌ترین آنها عبارت‌اند از: تفکر سیاه و سفید یا غیرنسبی ( فلان قومیت مردمان دورغگو و آن قوم دیگر مردمانی ساده و راستگو دارد)، تعمیم‌های افراطی ( تو هیچ‌وقت به من توجه نکردی. من همیشه آدم بدشناسی بودم)، ذهن خوانی و نتیجه‌گیری‌های دلبخواهی و بدون شواهد ( خانم جانسون حتما به این دلیل که نتوانستم در جشن تولدش شرکت کنم، در محل کار به من سلام نکرد)، شخصی کردن یک اتفاق یا نسبت دادن آن به خود ( به محض اینکه پولم را در بورس سرمایه‌گذاری کردم، همه چیز سقوط کرد)، برچسب زدن (من یک احمقم و مناسب سرمایه‌گذاری نیستم). به زعم شناخت درمانگران، باید عبارت‌ها و استدلال‌ها منطقی را جایگزین این خودگویی‌ها کرد. برای نمونه: (هیچ چیزی مطلقاً خوب یا بد نیست؛ هر کجا آب هست، گِل هم هست)، (شاید عجله داشته و حواسش به من نبوده؛ هیچ سندی ندارم که بگویم خانم جانسون از من ناراحت است)، ( سرمایه‌گذاری در بورس، کاری پر ریسک و غیرقابل پیش‌بینی ست، این احتمال وجود داشت که من هم مانند عده‌ی زیادی در این بازار سرمایه از دست بدهم)، ( هیچ کسی بی‌نقص و مصون از اشتباه نیست)، ( وقایع زندگی همیشه منصفانه نیستند).به زعم الیس، به کار بردن واژه‌هایی نظیر « باید، نباید، حتما، همیشه، هرگز و...) از آنجایی که می‌توانند بسترساز تعصب، دستور و ارزشیابی باشند ، یک باور غیرمنطقی‌ست. این همان چیزی است که در افراد پرخاشگر، مضطرب و کماگرایان نابهنجار به وفور دیده می‌شود. اصلاح و عقلانی‌سازی این باورهای بنیادی و خودگویی‌ها نقش مهمی در تعریف پدیده‌ها دارند.یکی از رویکردهای درمانی پست‌مدرن که به کارکرد زبان اشاره دارد، روایت‌درمانی ست. رویکردهایی نظیر روایت‌درمانی، واقف بر وجود واقعیت‌های متعدد هستند. آنها معتقدند آنچه به عنوان حقیقت ادراک می‌شود، برآمده از ساختار اجتماعی‌ست و تعبیری که از مشکل وجود دارد، محصول فرهنگ و روابط قدرت‌های درون آن است. شعار روایت‌درمانگران این است: زندگی کردن یعنی ارتباط داشتن با مشکلات؛ نه قاطی شدن با آنها. به زعم آنها اولین گام در جهت شکستن ساختار قدرت داستان‌ها، بیرونی کردن و تغییر در بیان مشکل است. این، نه به این معنی که مشکل را به عوامل بیرونی نسبت دهیم بلکه به این معنی‌ست که با برچسب‌زدن، مشکل را درونی نکنیم و خودمان را به عنوان مشکل نشناسیم. برای نمونه بین زمانی که برای کسی برچسب الکلی را بکار می‌بریم، با زمانی که می‌گوئیم&quot; الکل به زندگی او هجوم برده &quot; تفاوتی احساس می‌شود. این یک بیان استعاری است؛ مانند تمثیل‌هایی که در ابتدای مقاله نقل شد. وقتی مشکلمان را به صورت قرار گرفتن با یک حیوان در یک قفس، مشت خوردن از یک بوکسور در گوشه‌ی رینگ و یا هجوم یک آفت به خانه و زندگی‌مان توصیف می‌کنیم؛ به نوعی مرزی میان هویت خودمان و مشکلمان قائل شده‌ایم. به عبارتی دیگر مشکل، مشکل است و ما مشکلمان نیستیم. گام بعدی، برجسته کردن لحاظات بدون مشکل است که به آن، جستجوی نتایج بی‌نظیر ‌می‌گویند. ما اغلب نقاط عطف و لحظاتی که تصمیمی متفاوت گرفته‌ایم را فراموش می‌کنیم. می‌توانیم با یک پرسش از خودمان و به یاد آوردن لحظاتی که شایستگی داشتیم، تغییر روایت را امکان‌پذیر کنیم. گام سوم، بیانگر خلق یک داستان جدید است. در گام نخست با بیرونی کردن، بجای تعریف کردن خودمان به عنوان مشکل، اثر مشکل بر زندگیمان را بررسی کردیم؛ در گام دوم لحظات بدون مشکل را مرور کردیم و حالا در گام سوم می‌توانیم تصمیم بگیریم چه روایتی از زندگی و مشکلاتمان را ترجیح می‌دهیم. می‌خواهیم با داستان قبلی ادامه بدهیم یا اینکه به دنبال سرنخ‌های شایستگی باشیم و روایتی غنی و حماسی را بازسازی کنیم؟ در این گام ما بر دوش دردها، آگاهی و دستاوردهایی که کسب کرده‌ایم، سواریم امّا بر آینده متمرکز می‌شویم. پرسش‌هایی در خصوص فرصت‌ها، توانمندی‌ها و ارزش‌های زندگی‌مان مطرح می‌کنیم و به اقدامات احتمالی بعدی می‌پردازیم.گام آخر، ساختن اسناد و شواهدی از روایت جدید است. زمانی روایت‌ها ماندگار می‌شوند که شنونده و خواننده‌ای وجود داشته باشد تا آن را درک و تائید کند. یکی از روش‌های مستحکم کردن داستان‌های جدید، نوشتن نامه یا گزارش است. هرچند در مبانی روایت‌درمانی، این گام بر عهده درمانگران است امّا به نظر نمی‌آید کاری باشد که فرد خودش نتواند آن را انجام دهد، البته کار آسانی نیست ولی شاید با تمرین و استمرار بتوان به اندازه کار درمانگر، آن را اثرگذار کرد. نامه فضایی است برای شرح بیرونی کردن مشکل و تاثیر آن بر زندگی و گزارشی از توانمندی‌هایی است که وجود دارند. نامه‌ها در زمان‌های مختلف دوباره مرور و مطالعه می‌شوند و می توانند الهام‌بخش باشند.‌هدف از آنچه در این مقاله مرور شد، نه انکار و تقلیل دادن ارزش رنج‌ها بلکه ایجاد بستری برای بهتر درک کردن آن است. وقوع رویدادهای ناراحت‌کننده امری اجتناب‌ناپذیر است امّا اینکه چگونه بر زندگی و تصمیمات ما اثر می‌گذارد، کاملا وابسته به رویکرد ما در خصوص رنج است. مهم است که بتوانیم نظارتی بر زبانِ اندیشه خود داشته باشیم و به شکلی منطقی- نه خوشبینانه و نه بد بینانه- در توصیف پدیده‌ها آن را به کار ببندیم. داشتن یک نگاه علمی (نسبی‌گرایانه و ندانم‌گرا)، کنار گذاشتن نتیجه‌گرایی و نگاه کردن به زندگی به مثابه یک سفر ماجراجویانه با تمام فراز و فرودهایش، عملاً ما را از تجربه‌ی رنج رها نمی‌کند امّا می‌تواند آستانه درد ما بالاتر ببرد. همه آنچه گفته شد، این را انکار نمی‌کند که برخی رنج‌ها، پیامد از دست رفتن مهم‌ترین داشته‌ها و سرمایه‌های زندگی ماست - آنچنان که انگار اساس و ماهیت بقای ما با زوال آنها از معنی ساقط خواهد شد – امّا به هر حال به قول نیچه: زندگی، آری گفتنِ تراژیک به این جهان است. انسان از بدو ظهور تا کنون، در پی رنج‌ها مکرر و متمادی، به دفعات بسیار از ادامه‌ی زندگی بیزار شده امّا این بیزاری هرگز به اندازه‌ی بیزاری او از مرگ و نیستی نبوده است. 1402/11/17      </description>
                <category>مصطفی فیروزمند</category>
                <author>مصطفی فیروزمند</author>
                <pubDate>Wed, 07 Feb 2024 00:44:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروارید</title>
                <link>https://virgool.io/@Mostafa.Firouzmand/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-jxfx9sms5gcw</link>
                <description>در انعکاس آبخیره می شوم به شانه های نحیفم به بار سنگین رنج ها روی دوشمبه دست های ظریفم به این لباسی که می پوشمآنگاه فکر می کنمبه غرش مهیب افکارمبه این مسیر ناهمواربه جسم ترک خوردهبه قدم های کوتاهمکجاست آن لحظه ی پرشور؟که افقِ چشمانم، می رسد به چشمانتو چقدر واهی ست آن لحظه که آغوشمپر شده از توو چقدر مهیاست همه چیزنا نرسم هرگز به تو...راهم را گم کرده امدر عمق این اقیانوس وحشیکاش بیابم تو رابعد از شکستن آرواره ی کوسه ی بعدیکاش می دانستیمن نمی شوم خامِ رنگ اختاپوسنمی آید به چشمانم، زیبایی عروس دریاییو هر روز که می شوم خسته و بی حالبرای تدارک مرگمپهن می شوند سفره ماهی هاعذری برای تعلل نمی بینمبه قیمت دردهای بیشترمی تازم حتی در این حالتمی شکنم پوست سخت صدف ها راتا برسم روزی به مروارید سیاه چشمانت...۱۴۰۲/۰۲/۲۲</description>
                <category>مصطفی فیروزمند</category>
                <author>مصطفی فیروزمند</author>
                <pubDate>Tue, 16 May 2023 20:13:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>