<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد عربی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mostafaa_torshizy</link>
        <description>بررسی کتاب، فیلم و چیزهای دیگری که تجربه کردم در اینجا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:30:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/42708/avatar/I1yGHt.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد عربی</title>
            <link>https://virgool.io/@Mostafaa_torshizy</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کاغذ بهترین و چوب زیباترین بود</title>
                <link>https://virgool.io/@Mostafaa_torshizy/%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88-%DA%86%D9%88%D8%A8-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-mxu4p5qmdksc</link>
                <description>یاهوفیلم «no other choice» از پارک چان ووک بهترین فیلم امسال بود. فیلمی که مثل بیشمار محصول هم‌سال خودش از کشور آمریکا مخاطب را یک کودن با ضریب هوشی هشتاد در نظر نگرفته. فیلم بازیگوشی که حرفی برای گفتن دارد ولی دنیا را آنقدر جدی نمی‌گیرد که بخواهد این حرف‌ها را در زرورق دیالوگ‌های شعاری و اکت‌های نخراشیده به مخاطب برساند. بهلول‌وار کارش را می‌کند و در می‌ورد. البته این حرفم به معنای سرسری بودن فیلم نیست. مهم‌ترین نکته همین که جناب پارک چان ووک برای ساخت فیلم تابع قوانین و مقررات کمپانی نبوده. با اختیار تام فیلم خودش را ساخته. بعضی جاها با دوربین رقص والس رفته، یک بازی درجه یک از بازیگرهایش گرفته و مطمئنا سر تدوین فیلم هم کلی صفا کرده. نتیجه همان شده که باید می‌شده. یک قصه سر و شکل دار که به بامزه‌ترین شکل روایت شده. یک معامله دو سر برد. سازنده با ساختش کیف کرده و بیننده با تماشایش. منتقد و متاکریتیک و آکادمی اسکار و حتی‌تر گیشه سگ کی باشند که بخواهند این فیلم را قیمت بگذارند. اینقدر فیلم‌های پرسروصدای امسال توزرد از آب درآمده‌اند که اگر تا سه مرتبه هم از بنده بپرسند بهترین فیلم امسال؟ جوابم همین یک کار خواهد بود ولی اگر سوال را تغییر دهند و بپرسند لذت‌بخش‌ترین تجربه بصری امسالت چی بود؟ باید عرض کنم «train dreams» که متنقد سلام سینما درست ترجمه‌اش کرده بود. رویاهای قطاری. این فیلم را تنها ببینید. فیلم را در سکوت دلگیر عصر جمعه ببینید. نه برای کوک شدن احوالتان. اتفاقا برای اینکه برخی غم‌ها را تنها با تماشای برخی غم‌های دیگر می‌شود التیام داد. عجب سینماتوگرافی‌ای برادر! عجب سینماتوگرافی‌ای! کلینت بنتلی با این فیلم نشان داد کارگردان خوش‌آتیه و صاحب فکری است ولی مطمئنا اگر دوربین را به آدولفو ولوسو نمی‌سپرد قطعا فیلم به چنین منزلتی نمی‌رسید. فیلم، فیلم بازمانده‌ها است. آن‌ها که با جای خالی عزیزشان نمی‌دانند چکار کنند. در راه مانده‌هایی که نه می‌توانند به گذشته برمی‌گردند و نه از آینده خبری دارند. اگر این جملات وصف حال شما است پس بخزید به یک گوشه و پای این فیلم و همراه جول اگرتون به لحظات نابی از زندگی خیره شوید. با صدای رودخانه، تصاویر دلکش جنگل و بوی چوب نیم سوخته به این حدیث رسول خدا فکر کنید: مرا با دنيا چه كار!؟ همانا حكايت من و دنيا حكايت مسافرى است كه در يك روز تابستانى براى خواب نيمروز در سايه درختى فرود مى آيد و سپس آن جا را ترك مى كند و مى رود.</description>
                <category>محمد عربی</category>
                <author>محمد عربی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Dec 2025 20:48:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی رمان «آذرباد»</title>
                <link>https://virgool.io/@Mostafaa_torshizy/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%AF-pfd78qs1dst7</link>
                <description>یاهوبه نظر من «آذرباد» هنرمندانه‌ترین رمان فارسی منتشر شده در سال 04 است. این نظر من است در حالی که از کتاب‌های امسالی دو سه عنوان بیشتر نخوانده‌ام و هنوز پنج ماه از سال مانده. در «آذرباد» ما یک نسیم مرعشی قصه‌گو و جاافتاده داریم. متفاوت از کسی که «پاییز فصل آخر سال است» را نوشته. من آن کتاب را نصفه گذاشتم اما خواندن این یکی را مدام کش دادم تا دیرتر تمام شود. اشتباه برداشت نشود، نسیم مرعشی از تلخی و تاریکی قصه‌هایش کم نکرده اما یک تفاوت مهم ایجاد کرده. در «پاییز...» همه چیز و همه کس تا خرخره در منجلاب بدبختی و فلاکت فرو رفته بودند. اما در «آذرباد» قصه، یک راوی جوان دارد که هنوز نور عشق و زندگی در وجودش سوسو می‌زند و هم او است که ما را از خلال تلخی‌های قصه عبور می‌دهد. ماجرای کتاب در مورد خانواده‌ای است که از ایران فرار کرده‌اند و حالا در کمپی در حاشیه پاریس منتظر مجوز اقامت هستند. نویسنده از ترس توقیف و سانسور جرات نمی‌کند چرایی فرار را خیلی باز کند ولی از سرنخ‌های کوچکی که می‌دهد می‌توان چیزهایی فهمید. پدر خانواده مسوول سندیکایی بود که برای احقاق حقوق هم‌صنف‌هایش تلاش می‌کرده اما انگ سیاسی می‌خورد، پس از ایران بیرون می‌زنند. در مسیر ترکیه به یونان عموی خانواده گم می‌شود. سرانجام پدرومادر به همراه دو دخترشان، آذرباد و پناه، و بابو بعد از پیاده‌روی در شرق اروپا خودشان را به فرانسه می‌رسانند. حالا آذرباد تنها دختر فارسی‌زبان کمپ است که فرانسه می‌داند و باید در کنار ولری برای پناهنده‌ها نامه بخواند. همین قضیه باعث می‌شود قصه راوی با زندگی آدم‌های زیادی گره بخورد. یک مرد ترنس، یک کرد مریض، یک مادر و دختر افغان و چند آدم دیگر کسانی هستند که قصه‌شان در کنار قصه این خانواده روایت می‌شود. کتاب غصه و گریه کم ندارد و در شرح جزئیات بدبختی یک پناهنده کم نمی‌گذارد. نشان از اینکه نویسنده تجربه دقیق و نزدیکی از کمپ پناهندگی و آدم بی‌وطن دارد. قصه‌ی «آذرباد» قصه‌ی آدم‌های بی‌پناهی است که نه راه پس دارند و نه راه پیش. نویسنده جایی از کتاب اشاره می‌کند که آدم بی‌پناه از هزاران کیلومتر خاک و آبادی عبور می‌کند و در نهایت درمی‌یابد از این جهان وسیع هیچ سهمی ندارد. نویسنده در شخصیت‌پردازی و توصیف صحنه‌ها موفق عمل می‌کند. سیر اتفاقات منطقی و باورپذیر است به غیر از دوجا. یکی ماجرای بازگشت بابو و دیگری پایان‌بندی خط اصلی داستان. هر دوجا زیادی رمانتیک شده و از چارچوب داستان بیرون زده. اما در مجموع می‌توان نیمه اول کتاب را عالی و نیمه دومش را خیلی خوب توصیف کرد. «آذرباد» قصه جذاب و خواندنی‌ای دارد ولی من با قصه سمپات نیستم. نویسنده با حاکمیت مشکل دارد و آن را شکنجه‌گر می‌خواند. من چنین باوری ندارم با این حال به نسیم مرعشی دست مریزاد می‌گویم که برای اعتقادش قصه می‌گوید و به هنرمندانه‌ترین شکل حرفش را به خواننده می‌رساند. کاش آدم‌های معتقد به انقلاب و جمهوری اسلامی هم بتوانند این شکلی قصه بگویند و بی‌خیال شعار دادن شوند. تنها یک نکته از کتاب تا همین الان برای من مبهم مانده است. هر فصل تازه با نام یک لوکیشن شروع می‌شود شبیه فیلمنامه. هر فصل به تعدادی بخش کوچک‌تر تقسیم شده که بالای هر کدام یک عدد است. عددهایی که اکثرا تکراری هستند و هیچ ربط ریاضی و منطقی میانشان برقرار نیست. کسی اگر فلسفه این اعداد را فهمید به من هم بگوید. ممنون می‌شوم.</description>
                <category>محمد عربی</category>
                <author>محمد عربی</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 10:55:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی رمان 《او》</title>
                <link>https://virgool.io/@Mostafaa_torshizy/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%E3%80%8A%D8%A7%D9%88%E3%80%8B-qgvoccm7zysc</link>
                <description>یاهوخط مقدم به قلم میثم امیری رمانی منتشر کرده به نام «او». ماجرای کتاب با محوریت یک شخصیت واقعی است. حاج رضوان یا همان شهید پرافتخار حزب‌الله عماد مغنیه. نویسنده همان اول کتاب اعتراف می‌کند بنا به نوشتن رمان نداشته و برای یک مستندنگاری کار را شروع کرده. گمان می‌کنم نویسنده در تحقیقاتش قدّ 30 یا 40 درصد با زندگی و فعالیت‌های سوژه آشنا شده و بعد متوجه شده برای چاپ و انتشار فقط اجازه دارد ده درصد از آن آدم را نشان دهد. در نهایت مجبور شده خلا روایتش را با ذهن خودش تکمیل کند تا ماجرا سر و شکل بگیرد. اندکی از تخیل استفاده کرده و مقدار زیادی تحلیل. نتیجه به نظر من شده یک زندگینامه تحلیلی. نه یک زندگینامه داستانی مثل کارهایی که روایت فتح و شهید کاظمی درمی‌آوردند. ترجیح من همین زندگینامه تحلیلی است تا زندگینامه داستانی. تحلیل را می‌توان نتیجه شنیدن چهارتا خاطره واقعی دانست و با ضرب و زور برگرداند به آن آدم. اما صحنه‌ها و حرف‌هایی که نویسنده خیال می‌کند و می‌چسباند به سوژه و تهش اسم زندگینامه داستانی رویش می‌گذارد را هیچ‌جوره نمی‌توانم بپذیرم. غرض این که من این مدل کتاب‌ها را برمی‌دارم تا با آن آدم کتاب آشنا شوم نه خیال نویسنده. اگر قرار بود داستان بخوانم رمان نخوانده توی قفسه زیاد دارم. البته تحلیلی شدن ماجرا بی‌ارتباط به خود میثم هم نیست. آدمی که ریاضی خوانده و در آثار قبلی‌اش هم فت و فراوان نظریه و فرضیه وجود دارد. یک جورهایی سنت ادبی‌اش همین است. شیوه قصه‌گویی میثم پسند من نیست ولی کتاب‌هایش را به عشق همین تحلیل‌ها می‌خوانم. تلاش عجولانه‌ای در نوشته‌هایش دارد تا سوال‌های خودش را پاسخ دهد. نتیجه‌اش می‌شود حرف‌های بامزه و متفاوتی که جای دیگر کمتر پیدا می‌شود. نمونه‌اش تقلایی که در این کتاب دارد برای فرق گذاشتن میان عملیات انتحاری و استشهادی. علی ایّ حال دوست دارم از میثم سالی حداقل یک سفرنامه یا جستار بخوانم. جایی که دست نویسنده برای تحلیل کردن هر اتفاق و آدمی باز است و کسی نمی‌تواند به او خرده بگیرد. قصه رمان ولی فرق می‌کند. رمان برخلاف باور عامیانه که به ولنگاری و روده‌درازی معروف است، قاعده‌های خودش را دارد. البته اگر قرار است یک رمان خوب باشد. یک قاعده‌اش همین که رمان جای قصه گفتن از یک آدم خیلی خیلی واقعی نیست. نویسنده متوجه این نکته بوده و همان اول ماجرا شهید را تاویل می‌برد به «او». ایده‌ای که در ذهن جذاب به نظر می‌رسد ولی روی کاغذ تبدیل شده به یک تلاش مذبوحانه. نمی‌توان با تبدیل یک آدم واقعی به یک ضمیر مبهم دست خودت را برای تحلیل کردن باز بگذاری ولی همّتت بر این باشد که همان عماد مغنیه واقعی را به مخاطب بشناسانی. نشانه شکست این تاکتیک هم در پایان کتاب هویدا است. جایی که قصه به شهادت نزدیک می‌شود و مدام «او»ها تبدیل می‌شوند به حاج رضوان و عماد مغنیه و نویسنده دیگر تلاشی نمی‌کند تا میان «او» و آن مرد فاصله بگذارد. کاش میثم با ملاتی که در دست داشت واقعا یک شخصیت خیالی خلق می‌کرد و قصه یک «او»ی واقعی را برای ما تعریف می‌کرد با یک اسم من درآوردی. هیچ حرفی هم از عماد مغنیه نمی‌زد. به گمانم این شکلی قهرمان داستانش واقعی‌تر بود. دستش هم برای تخیل و چپاندن هر حرفی در دهان قهرمان بازتر بود.حداقلش اینکه قصه و قهرمان قصه از یک سنخ بودند.  اگر «او» را می‌خوانید تا با عماد مغنیه آشنا شوید نتیجه احتمالا مطلوب نخواهد بود. نکته تازه از شهید کم دارد و بسیاری از عملیات‌ها و حرف‌هایی که در کتاب نقل شده را این طرف و آن طرف خوانده‌اید. اگر کتاب را می‌خوانید تا تحلیل یک آدم تحقیق کرده را داشته باشید بد بهتان نخواهد گذشت. به هر صورت تلاش نشر و نویسنده برای روایت یک انسان بزرگ و مهم که سال‌ها مغفول و مجهول مانده قابل تقدیر است.</description>
                <category>محمد عربی</category>
                <author>محمد عربی</author>
                <pubDate>Fri, 31 Oct 2025 14:55:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جزیره صندلی و ثانیه هایی که با تو بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@Mostafaa_torshizy/%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-pmvll71tswmv</link>
                <description> یاهوقطار تهران،مشهد سحرگاه به مقصد رسید. هوای مشهد بارانی بود. ابرها آهسته و کند می باریدند.  قطرات سرد زمستانی، گرمای پوست را چاک می دادند. مردم چمدان و کیف به دست پا تند کرده بودند. با هر قدم، خیسی کف ایستگاه خودش را از انتهای کفش به پشت شلوار و چادر جماعت می رساند. توده های سفید بخار از دهان بیرون می آمد و لحظه ای بعد در تاریکی و سرما محو می شد. صدای چرخ باربر و گام های تند قاطی شده بود با افتادن باران روی سنگ سرد سکوها. چند قطار خیس و خاموش روی ریل ها ایستاده بودند. دو سمت کلاه را پایین کشیدم تا لاله های سرخ گوش را پناه دهم. درب خودکار ایستگاه باز شد. گرما و موسیقی یکباره بر جانم نشست. نفس زمستان پشت در جا ماند. به سمت صندلی ها آمدم. به سمت تو. تویی که آنجا تنها نشسته بودی.دسته کوچکی از صندلی ها در مسیر خروجی بودند. دورتر از تمامی صندلی ها که روبروی باجه اطلاعات و تابلوهای اعلانات قرار داشتند. جزیره کوچکی از صندلی های فلزی که مغازه سوغات فروشی از تمام صندلی های دیگر جدایش کرده بود. از میان تمام ردیف های خالی صندلی، تو تنهایی یک صندلی را پر کرده بودی. خلوت آرام آن دسته صندلی بی اختیار مرا به آن سمت کشاند. جایی دوتر از تمامی شلوغی ها و صحبت ها. و من تازه وقتی نشستم تو را دیدم. تو یک ردیف جلوتر بودی با شش صندلی فاصله از سمت چپ. جوری که سهم نگاهم تنها به گوشه ای از سمت راست صورتت می رسید.چهل دقیقه را باید در ایستگاه می ماندم. تا اذان بگویند و در مدرسه را باز کنند. من از سر اجبار روی آن ردیف سرد آهنی نشسته بودم، تو در سحرگاه بارانی راه آهن چه می کردی؟ سرت کمی خم شده بود روی گوشی و چشمانت دیده نمی شد. لبه ی آبی روسری از سیاهی چادر پیش آمده بود و بر پیشانی ات سایبان شده بود. روسری ات را لبنانی بسته بودی و گونه ات در مسیری آبی رنگ تقطیع شده بود. از چشمانت، نگاهی جدی سُر می خورد و می رسید به صفحه موبایل. هر از گاهی انگشتان باریکت روی کیبورد ضربه می زد. سرعت تایپت بالا بود و از میان ضربات تند دو شصتت تند تند کلمه بیرون می آمد. پای راستت را روی پای چپ گذاشته بودی و اجازه داده بودی شلوار لی از حدود سیاه چادر بیرون بیاید. کفش آبی اسپورتت با دو گره محکم پاپیونی تمام می شد. می توانم کلمات و سطرها از تو بگویم. این تمام ده ثانیه حضور تو در چشمان من بود. ده ثانیه ای که جزئیاتش را به حیای نگاهت می پوشانم و بیش از این به زبان و کلمه آلوده اش نمی کنم. بگذار جزئیات این ده ثانیه از زندگی ات غینمت من باشد. محفوظ در گنجینه دل که جز در تنهایی شب های تار، پرده از آن برنمی دارم.بعد ده ثانیه تازه پلک روی هم آمد و خط محکم نگاه را از تو برید.  استغفاری دروغین در دهان چرخاندم. از میان کوله کتاب عشق سالهای وبا را برداشتم. در میانه کتاب بودم. جایی که قهرمان از سر خشم و زخمی از خنجر معشوقه به هر بت یک شبه ای روی می آورد. کلمات تهی از هر معنا از پیش چشمانم می گذشتند. سطرها بدون داشتن مفهومی تمام می شدند. لحظه ای ایمانم را به تمام آن ده ثانیه از دست دادم. نکند گرمای دلپذیر سالن با دلنشینی موسیقی عجین شد و تو را برای لحظه در پیش چشمانم رویایی جلوه داد؟ نگاهم خجول و بی تاب از روی خطوط دوید و دوباره خودش را روی نیم رخ راست تو پیدا کرد. شرم که بر تو شک کردم. طراوت آن لحظه چیزی از نگاه اول کم نداشت. چشمانم طمع کرده بود. کلمات تو برای چه کسی فرستاده می شد؟ شریک خلوت سحرگاهی ات که بود که لحظه ای نگاه از موبایلت جدا نمی کردی؟ آیا محبوبی بود که من به حدودش تجاوز کرده بودم و تمام این نگاه و حرفهایم برایت شوخی بی معنایی بود؟ حلقه ای در انگشتانت ندیدم. نه امکان ندارد. چگونه محبوبی که تو را در این سحرگاه سرد زمستانی در ایستگاه راه آهن تنها گذاشته و خود را فقط با کلماتی از تو مشغول کند؟ نه امکان ندارد. حتما تو هم از سکوت و خلوت گرم این ایستگاه برای خود می نوشتی. تو هم مثل من حرفهایت را با تنهایی به اشتراک گذاشته بودی. کلمات تو نیز حتما در سکوت سرد مجازی رها می شد و بی هیچ امیدی در میان تمام حرفها گم می شد و هیچگاه به دست محبوب نمی رسید.خیالم آسوده شد. قطار دیگری به ایستگاه رسید. دوباره مردم و قدم های تند به سمت در خودکار. مردم از کنار سکوت گرم من و تو گذشتند. بی آنکه بداند در این فضای خالی چه حرف شیرینی می طراود و این مجالست دور با چه شوری همراه است. چند قدم به سمت جزیره کوچک ما کج شد. تلخ شدم. کتاب و پاهایم را جمع کردم. مرد و زنی به همراه دو دختر آمدند و از باریکه میان پیش پاهایم گذشتند. از جنس ما نبودند. مکشوف بودند. خودشان پشت رنگ و لعابی دروغین پنهان بودند. موها به التماس، شال را در نیمه سر نگه داشته بودند. طرواتی نبود. همه چیز دورغین و غلو شده بود. تمام این نگاه ها هرز رفت و از تو دریغ شد. خلوت سحرگاهی به زهرخندهای بلندشان آلوده شد. شیرینی آرامش تو در غوغای حرفهای بی انتهایشان گم شد. نگاهم قرار نداشت. نه بر خط کتاب می نشست و نه بر نیم رخ تو. تو گویی اما با این حجم آدم که بی اجازه این خلوت را دریدند مشکلی نداشتی. همچنان بر کیبور ضربه می زدی و سر بلند نمی کردی. خشم آتشم زد. بیش از حضور این آدم ها، بی اعتنایی تو. دلم گرفت از اینکه تمام این خیال ها و حرفها پیش از رسیدن به تو محو می شوند. اینکه تمام این معاشقه لحظه ای پاسخ نخواهد داشت. عهد کردم که دیگر از کلمات کتاب نگاه را تجاوز ندهم. می خواندم و می دیدم که قهرمان هم پس از هر تلاش باز در کنج تنهایی، خود را مفلوک و فقیر تکه ای محبت می یافت. مسافران آمدند و رفتند. خانواده و دو دختر مکشوف کمی نشستند و رفتند. سرم روی کتاب مانده بود. آتش خشم گر گرفت و زود خاکستر شد. دلم تمنای نگاهی دیگر داشت. زیر لب لعنتی بر شیطان فرستادم. دل بر من لعنت فرستاد که به بهانه ای کودکانه نگاه از تو بازگرفتم. چشم را نمی توان زنجیر کرد. از سیاهی کلمات بهانه سیاهی چادرت را می گرفت. عهد را شکستم. دهان عقل بستم و چشم را روانه صندلی ات کردم. صندلی خالی بود. پیش از آنکه بدانم رفته بودی. جز از نیم رخی نمی شناختمت. اگر هم همچنان باد در میان چادرت می پیچد دیگر به یاد نمی آوردمت. نمی دانم تو را در کدامین سطر گم کردم؟ شاید، همان که تمام کلماتت را تقدیمش کردی آمد و تو را برد. در جزیره کوچک صندلی ها تنها من بودم و حضور تو که هنوز جان داشت. کتاب را بستم. گویا بهانه وجودش آن بود که در پشت برگه هایش پنهان شوم و تو را نظاره کنم. از ایستگاه بیرون آمدم. صدای اذان دوید میان قطرات باران. سوز سردی به جانم ریخت. آسمان دلم گرفته بود. کجا رفتی؟تو را بارها یافتم و گم کردم. باری در انتهای اتوبوس نشسته بودی و صادق هدایت می خواندی و من می خواستم بیایم و کتاب را از دستت بگیرم. باری در ظلمت سینما با دهانی غنچه ای خیره مانده بودی بر پرده. باری در گوشه شبستان مقصود رو به گنبد زیارت نامه می خواندی. گاه کتان می پوشیدی و چادر ملی. گاه پوشیه می زدی و انگشتانت سبابه ات را در بند چادر انداخته بودی. گاه کوله می انداختی و ساق فیروزه ای زده بودی. تو بودی و نبودی. اما می دانم روزی تو را به تنهایی می یابم. با چهره ای که دیگر تغییر نخواهد. و برای همیشه از نمایی تمام رخ چهره ات را بر سینه می سپارم.</description>
                <category>محمد عربی</category>
                <author>محمد عربی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Apr 2019 00:09:39 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>