<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های موج</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mouj</link>
        <description>خیام اگر ز باده مستی خوش باش - با ماه رخی اگر نشستی خوش باش - چون عاقبت کار جهان نیستی است - انگار که نیستی چو هستی خوش باش</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:58:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4799225/avatar/XzEaPf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>موج</title>
            <link>https://virgool.io/@Mouj</link>
        </image>

                    <item>
                <title>همجنس‌گرا‌یان را نرنجانید، شاید فردا بین ما نباشند! | بررسی کوتاه زیستی و فرهنگی همجنس‌گرایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mouj/%D9%87%D9%85%D8%AC%D9%86%D8%B3-%DA%AF%D8%B1%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%B1%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%AC%D9%86%D8%B3-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-gijsrtnhrvyy</link>
                <description>سرتان را درد نمی‌آورم. حقیقت این است که ما دقیقا نمی‌دانیم چرا آدم‌ها همجنس‌گرا می‌شوند. درواقع فرضیه‌های خوبی داریم اما نمی‌توانیم بطور قطع هیچ‌کدامشان را تایید کنیم. شاید نظریه نهایی ترکیبی از همه اینها یا شاید کلا چیز دیگری باشد. پس با نوشتن این اراجیف خودم و شما را سرکار گذاشته‌ام‌؟ خیر، شما با مطالعه این مطلب تا حد خوبی متوجه می‌شوید چرا هنوز علم پاسخ قطعی برای این پدیده ندارد و واکنش ما به این افراد باید چه باشد. همچنین امید دارم بتوانید جماعتی را بهتر درک کنید و این به شما کمک کند که خودتان را بهتر بشناسید.خیلی‌ها دوست دارند همجنس‌گرایی را کلا گردن فرهنگ بیاندازند. این طرز فکر ساده‌انگارانه و غلط است! رفتارهای همجنس‌گرایانه در بیش از 1500 گونه جانوری مشاهده شده‌اند. فکر نمی‌کنم دلفین‌ها بخاطر دسیسه غربی‌ها یا تبلیغات رسانه‌ای همجنس‌گرا بشوند. البته ما به‌طور دقیق ژنی نیافته‌ایم که موجب همجنس‌گرایی یا دگرجنس‌گرایی ما شود. قضیه یکم پیچیده است.یکی از فرضیه‌هایی جالب خطای ماژول است(نامگذاری از خودم است سخت نگیرید). ماژول ها مسیر های عصبی ناخودآگاهی هستند که نشانه های جنس مخالف را شناسایی می‌کنند و باعث تحریک جنسی می‌شوند. انسان‌ها در ساوان‌های آفریقا هم نواحی جنسی خود را می‌پوشاندند. یعنی شما راهی برای بررسی مستقیم جنسیت سوژه خود نداشتید ولی می‌توانستید نشانه‌هایی را بررسی بکنید. این نشانه‌ها مثلا شامل جنس صدا، نرمی و شفافیت پوست، نسبت کمر به لگن، برجستگی سینه، مقدار موی صورت و احتمالا آرایش هستند. خب بیایید فرض کنیم به دلایلی تشخیص دو جنس از همدیگر دشوار شود. مثلا مردان آرایش کنند و با صدای نازک عشوه بیایند و زنان لباس های مردانه بپوشند و مردانه رفتار کنند. اینجا شما آگاهانه می‌دانید سوژه همجنس شما است ولی ماژول‌هایتان نشانه های لازم را دریافت کرده‌اند و دارند سر و صدا می‌کنند که باید تحریک بشوید. مثال جالبی برای خطای ماژول نوشابه های بدون قند هستند. شما آگاهانه می‌دانید که نوشیدنی که در دست دارید کالری ندارد ولی هنوز از خوردن آن لذت می‌برید و دهانتان آب می‌افتد.از این دست فرضیه‌ها بسیار است و فهم بسیاری از آنها نیازمند دانش زیست شناسی بالایی است. مثلا مشاهده شده تعداد برادران بزرگتر احتمال همجنس‌گرایی افزایش می‌دهد. گویا سیستم ایمنی مادر نسبت به پروتئین های مرتبط با کروموزوم Y حساس می‌شود و در بارداری های بعدی این اثر خودش را روی مغز نوزاد می‌گذارد. این تغییر خیلی کوچک چطور می‌تواند همچین اثر بزرگی روی مغز کودک بگذارد؟ شاید بتوان این را با اثر متیو توضیح داد. اثر متیو می‌گوید در بعضی الگوها تفاوت های کوچک در شروع تغییرات بسیار بزرگی را رقم می‌زند. یک کیسه تصور کنید که تعدادی گوی آبی و قرمز درون آن است. در الگوی متیو هربار که یک گوی تصادفی خارج می‌کنیم یک گوی به همان رنگ به کیسه اضافه می‌کنیم. اگر در ابتدا 2 گوی آبی و 1 گوی قرمز درون کیسه داشته باشیم و هزار بار این بازی را انجام دهیم می‌بینیم آن یک گوی آبی ناقابل اضافی تاثیر بشدت زیادی روی نتیجه می‌گذارد. برگردیم به بحث خودمان. فرض می‌گیریم مسیر های عصبی را شناسایی کردیم که میل جنسی ما را به جنس مخالف یا موافق تشکیل می‌دهند. اگر در زمان تشکیل مغز در جنینی یا زمان رشد مغز در کودکی فقط چند بار بیشتر مسیرهایی که مرتبط به همجنس‌گرایی هستند را تحریک کنیم طبق اثر متیو ممکن است در بزرگسالی فرد تغییرات بزرگی بکند. این قضیه شبیه به اثر پروانه‌ای است. حتی ممکن است آن تاثیرهای ابتدایی کوچک مرتبط به سبک زندگی یا فرهنگی باشد که فرد در آن بزرگ شده. آه فکر کنم رسیدیم به آن جمله کلیشه‌ای قدیمی که می‌گوید ((همه چیز به کودکی آدم بر می‌گردد)). اثر هورمون‌های جنسی بر همجنس‌گرایی هم فرضیه پرطرفداری است ولی توضیح بیشتر این فرضیه‌ها از حوصله بحث ما خارج است.در توضیح همجنس‌گرایی با زیست‌شناسی همیشه با یک سد بزرگ طرفیم. انتخاب طبیعی و تکامل. شما می‌توانید تا فردا دلایل زیستی بیاورید که چرا فردی همجنس‌گرا می‌شود ولی آخرش آقای داروین با چکش ((عدم فرزندآوری همجنس‌گرایان)) روی سرتان می‌کوبد. چرا تا الان همجنس‌گرایی حذف نشده؟ راستش دقیقا نمی‌دانیم ولی فرضیه‌هایی داریم. البته قبل از بیان این فرضیه‌ها باید شما را از دست یک خطای بزرگ رها کنم. همجنس‌گرایی صفر و یکی نیست. رفتار ما در این زمینه شبیه یک بازه است در یک سر آن همجنس‌گرایی و در سر دیگر دگرجنس‌گرایی قرار گرفته. یعنی همه تا حدی استعداد یا میل کمی به همجنس‌گرایی را دارند. حالا چرا ژن‌هایی که ما را مستعد همجنس‌گرایی می‌کنند حذف نشده‌اند؟مشاهده شده خواهران و مادر پسری که همجنس‌گرا است تولید مثل نسبتا موفق‌تری دارند. یعنی چه؟ یعنی عوامل فرهنگی یا زیستی که منجر به افزایش استعداد همجنس‌گرایی در پسر شده در زنان باعث ازدواج و فرزندآوری بهتری می‌شود. انگار نیروی زنانه(فمنیست‌ها عاشق این اصطلاح هستند) این خانواده بیشتر شده. ژن های این خانواده از طریق دخترانشان به نسل بعدی منتقل می‌شود حتی اگه پسران در این زمینه عملکرد ضعیفی داشته باشند. این الگو را برعکس هم می‌توان دنبال کرد. فکر کنم تا الان متوجه شده‌اید که دلایل زیستی و فرهنگی جدا از هم نیستند. شاید اصلا استعداد همجنس‌گرایی مستقیما از طریق ژن‌ها منتقل نمی‌شود و بیشتر مربوط به نحوه بیان ژن‌ها و تاثیر محیط و فرهنگ باشد. فرضیه جالب دیگری هم می‌گوید افراد دارای استعداد و میل به همجنس‌گرایی همیشه بین ما بوده‌اند ولی نتوانسته‌اند این رفتار را بروز دهند. چرا که در گذشته در اکثر فرهنگ‌ها همجنس‌گرایی عملی ضدارزش و سرکوب شده بوده. یعنی حتی اگر فردی میل به همجنس داشته این میل را سرکوب می‌کرده و با توجه به خواسته سایر افراد خانواده یا قبیله جفت دگرجنس را انتخاب می‌کرده. امروز چطور؟ بعد از انقلاب جنسی و همچنین انقلاب‌های فمنیستی که اتفاق افتاد همه می‌دانند اوضاع دیگر مانند گذشته نیست.کلی از این فرضیه‌های جالب دیگر ماند که شما را نمی‌دانم ولی از سواد من یکی خارج‌اند. به‌طور کل عوامل متعدد و پیچیده ژنی، اپی‌ژنی، هورمونی و فرهنگی روی میل ما به انتخاب شریک جنسی/عاطفی اثر می‌گذراند و واقعا نمی‌توان به طور قطع پاسخ داد عامل همجنس‌گرایی چیست. حتی نمی‌توان گفت آیا همجنس‌گرایی یک بیماری است یا یک انتخاب یا شاید یک موهبت(حداقل برای برادران یا خواهران غیر همجنس‌مان). خلاصه منطقی بنده این است: عوامل متعدد زیستی به طور متنوعی باعث مقداری میل و استعداد همجنس‌گرایی در همه افراد می‌شوند. عوامل محیطی و فرهنگی هنگام رشد هم این استعداد را تقویت یا تضعیف می‌کنند. در بزرگسالی و بلوغ تقابلی بین میل به همجنس‌گرایی و موضع اجتماع نسبت به همجنس‌گرایی به وجود می‌آید و در نهایت ممکن است فردی همجنس‌گرا بشود. البته باز هم می‌گویم قضیه پیچیده‌تر از این حرف‌ هاست و ما خیلی ساده‌سازی کردیم. در موخره کار هم می‌خواهم فرضیه خودم را به این نوشته اضافه کنم که فقط تکرار مکررات نکرده باشم. به بزرگی پیشینه علمیتان ببخشید اگر ضعفی در پایان‌بندی بنده دیدید.چه ما سخت مخالف همجنس‌گرایی باشیم چه موافق آن باید اجازه بدهیم افراد این علاقه را بروز بدهند. چرا؟ ببینید اگر بخواهیم دلایل زیستی همجنس‌گرایی را دنبال کنیم با بروز میل به همجنس‌گرایی انتخاب طبیعی کار خودش را می‌کند و جمعیت همجنس‌گرایان در نسل های بعدی رو به افول می‌رود. البته انتظار نداریم این تنوع کاملا از بین برود ولی می‌توانیم بگوییم جمعیتشان بشدت کاهش میابد. درواقع افرادی که میل به همجنس‌گرایی دارند ولی ممکن است بخاطر فرهنگ و شرایط اجتماعی دگرجنس‌گرا شوند با رضایت خودشان از چرخه زادآوری حذف می‌شوند. اگر هم دلایل فرهنگی را دنبال کنیم می‌بینیم صرفا با آزاد گذاشتن همجنس‌گرایان موج عظیم رسانه‌ای که درباره این پدیده وجود دارد شکسته می‌شود. افراد زیادی معتقدند نباید کودکان در معرض این همه اخبار و مطالب مربوط به همجنس‌گرایی باشند(اثر متیو و تاثیر همین چیزهای کوچک را یادآوری می‌کنم). فکر ‌می‌کنم خود همجنس‌گرایان هم بیشتر دوست دارند آزاد باشند تا نقل مجالس رسانه‌ای و جدل بین راست‌گرایان و چپ‌گرایان. در نهایت فرهنگ همجنس‌گرایی خودشکن است چون نسل آینده فرزندان دگرجنس‌گرایان‌اند. پس اگر یک راست‌گرا یا مذهبی تندرو هستید دندان روی جگر بگذارید و اجازه بدهید این افراد آزاد باشند. گهواره‌ها انتقامتان را می‌گیرند.دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ - ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچدانی که پس از عمر چه ماند باقی - مهر است و محبت است و باقی همه هیچگهواره‌ها انتقام ما را می‌گیرند.این اصطلاح معروفی در سیاست است. زمانی جمعیت مهاجران غیر کاتولیک کانادا بر کاتولیک‌ها غالب شدند. کاتولیک‌ها از اینکه ممکن است کشورشان دست مهاجران بیافتد وحشت کردند. در آن زمان نقل است که اسقف کلیسایی به مردم مذهبی می‌گوید نگران نباشید گهواره‌ها انتقام شما را می‌گیرند. آینده برای گروهی است که فرزندان بیشتری بیاورند. این نقل قول جالب در علم هم صدق می‌کند. آمارها نشان می‌دهند جمعیت کسانی که به نظریه تکامل اعتقاد دارند هرساله رو به کاهش است. زیست شناسان می‌توانند دلایل زیادی برای اثبات فرگشت بیاورند ولی تا زمانی که مذهبی‌ها فرزندان بیشتری می‌آورند آینده در دستان آدم هبوط کرده است نه داروین و میمون‌هایش.اثر فریب عنوان.موقع نوشتن این مطلب ایده جالبی به ذهنم رسید و اسمش را گذاشتم فریب عنوان. ما ممکن است در هنگام خواندن عنوان مطلبی دچار سوگیری بشویم و تا انتهای مطلب دنبال سرنخ‌هایی برای تایید سوگیری خودمان باشیم(خطای تایید) و قطعا نشانه هایی میابیم و اعتبار نوشته را زیر سوال می‌بریم. البته ممکن است در نوشته مطالبی کاملا مخالف سوگیری اولیه ما باشد ولی چون آگاهانه به دنبال آنها نیستیم توجهی هم نمی‌کنیم. مثلا عنوان این نوشته در همان ابتدا این سوگیری را ایجاد می‌کند در نهایت این یک مطلب برای حمایت از همجنس‌گرایان است. حقیقتا اینطور نیست. عنوان از طبع طنز بنده نشئت می‌گیرد. وگرنه ما که مخلص و چاکر قوانین اسلامی هستیم.من معتقدم اگر ایده‌ای در ظاهر بتواند همه را راضی بکند بیشتر از همه باید به آن شک کرد. فکر کنم درپایان هم یکی از همین ایده های زرد را مطرح کردم. نظر شما چیست؟Albert Bierstadt - دره‌ی یوسیمیتیعلیرضا محمدی - 26 اردیبهشت 1405</description>
                <category>موج</category>
                <author>موج</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 06:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیب‌های سرخ | داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Mouj/%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-r7kcdsooyp66</link>
                <description>این یک داستان عاشقانه است. شاید هم یک تراژدی. شاید هم کمی غمگین باشد. به هر حال پایان داستان‌ها همیشه برایم غمگین است. نمی‌خواستم داستان هم سیاسی یا اجتماعی باشد ولی در شهری که داستان در آن روایت می‌شود نفس کشیدن هم یک فعالیت سیاسی - اجتماعی است. یعنی تا وقتی نفس می‌کشی خنثی و بی طرف نیستی! راستی شنیده‌ام نویسنده های خوب از اضافه‌گویی در داستان پرهیز می‌کنند. من هم حداقل باید ادایشان را در بیاورم. نه؟اجازه بدهید ابتدا خودم را معرفی کنم: یک دانشجوی معمولی در یک شهر معمولی. البته آنقدرها هم عادی نیستم. در واقع نبض اطلاعات کل شهر در دستان من است؛ یعنی به طور پاره وقت روزنامه پخش می‌کنم. شهرمان هم آنقدرها معمولی نیست. کمی از شهر های دیگر غمگین‌تر و خاکستری‌تر است. در همچین شهرهایی هرکسی به نور نیاز دارد. یک دریچه امید یا یک طناب که به آن بچسبد تا سقوط نکند. من هم نور خود را یافته‌ام. نگار زیبای من که هر روز صبح جلوی دفتر روزنامه می‌بینمش. یک دختر سیب فروش ساده. از همین حالا که به سمت دفتر روزنامه می‌روم ذوق دیدنش را دارم. در انتظار معشوق حتی مرگ هم زیباست چه برسد به زندگی در همچین شهری. به دم دفتر می‌رسم. نگار طبق معمول لباس های ساده و بدون طرحی به تن دارد. فرشته‌ها باید لباس های ساده بپوشند چون خودشان به اندازه کافی زیبا هستند و نیازی به اضافه کاری ندارند. در دستش یک سبد سیب سرخ به رنگ لبانش می‌بینم. باید سیب های شیرینی باشند. صورت نگار آفتاب مشرقی درحال طلوع زندگی من است. ابروانش کمان و اخمش تیری است که در قلبم فرو می‌رود. موهای آزادش ساز هستند و الحق که باد چه خوش نواز است. در چشمان سیاهش هستیم را می‌بینم و چون در تمام هستیم به دنبال او می‌گردم، در همه چیز او را می‌بینم. تنها او را می‌بینم. در امتداد انحنای زیبای گونه‌اش یک جهان می‌سازم. یک دشت بی‌کران که فقط من و او و سیب های سرخ هستیم. می‌روم تا به ساحل چشمانش برسم. اگر نگار بغض کند جهانم طوفان می‌شود. از ساحل دور می‌شوم و به دره لبانش می‌رسم. پشت دره، از دور قله های خوش تراش تنش را می‌بینم. هرگز از این دره عبور نکردم. گویا در عمق دره آتشی بپا است و حرارت لبانش من را می‌ترساند. بوسه مرا می‌ترساند. نگار را از دور وسط دشت می‌بینم. آرام می‌رقصد و بالا می‌رود و آفتاب می‌شود. او به من گرما و نیرو می‌دهد. به جهان واقعی باز می‌گردم. در اندیشه معشوق می‌توان به یک دم جهان را پیمود و این معجزه عشق است. به طرف او می‌روم. به رسم هر روز یک سیب می‌خرم و در کوله‌ام می‌گذارم. از او می. پشت هر نور تاریکی هم هست و به هرحال باید عبور کرد. تاریکی پشت نگار دفتر روزنامه است. انگار با یک زندان طرفم. به طرف در می‌روم. نگار به من نیرو بده. وارد می‌شوم. گویا امروز سردبیر نیامده پس نیازی نیست سرکوفت هایش را تحمل کنم. اول سالن یک نویسنده جدید می‌بینم. تیپ و قیافه‌اش شبیه تازه به دوران رسیده هاست. نمی‌دانم چرا ولی بی دلیل ازش خوشم نمی‌آید. انگار با یک فریبکار طرفم ولی نمی‌دانم چطور آن را توضیح بدهم. سلامش کردم ولی مغرورانه جوابم را نداد. همیشه نویسنده‌ها من را کوچک‌تر از خودشان می‌شمرند. برایم اهمیتی ندارد، من نور خود را جای دیگری یافته‌ام و احترام این اراذل برایم ارزشی ندارد. روزنامه‌ها را تحویل می‌گیرم و بیرون می‌زنم. برای نگار از پشت دستی تکان می‌دهم و دنبال کارم می‌روم. البته اول به اتاقم بر می‌گردم تا سیبی که از نگار گرفته بودم را را در صندوقچه‌ قرار دهم. هیچوقت سیب‌ها را گاز نمی‌زنم. آنها سرخ و زیبا و بی‌ایراد هستند. قبل از دیدن نگار همه چیز برایم خاکستری بود ولی او به زندگیم رنگ داد. مانند رنگ بی‌نقص همین سیب‌ها. به یاد سرنوشت آدم هبوط کرده می‌افتم و خنده‌ام می‌گیرد. وقتش است بروم روزنامه‌ها را پخش کنم. راستش کم و بیش شغلم را دوست دارم. راه رفتن کمک می‌کند فکر کنم و ذهنم را مرتب کنم.کار من چیست؟ در شهر می‌گردم و روزنامه می‌فروشم. بخاطر شغلم می‌توانم راحت با آدم‌ها گرم ‌بگیرم. مهارت خوبی است ولی هیچوقت بیشتر از چند کلمه با نگار صحبت نکرده‌ام. بخواهم به او پیشنهاد دوستی بدهم؟ فکرش هم برایم غریب است. چرا سعی نمی‌کنم به نگار نزدیک شوم؟ راستش دلایل مختلفی دارد ولی بعد از کندوکاو خود دو دلیل عمده را یافتم. اول اینکه من از نگار می‌ترسم و در کنارش به او ایمان دارم. می‌ترسم نگار آن شگفتی که فکرش را می‌کنم نباشد و ایمان دارم که هست. مسیح هم از برج بلند بابل (صلیب) به پایین نپرید. اگر می‌پرید ممکن بود در بین آسمان و زمین لحظه‌ای شک بکند که آیا خدا او را می‌گیرد یا نه؟ مسیح تا آخر به پدرش ایمان داشت و هیچوقت ‌ایمانش را نیازمود. من هم می‌ترسم سیب های محبوبم به شیرینی بهشت نباشند و از طرفی ایمان دارم که هستند؛ ولی خود را لایق آزمودن آنها نمی‌دانم. کدام مسلمانی دوست دارد حجاب کعبه را بردارد و خدایش را آشکار کند؟ البته این تنها دلیلم نیست. اگر دلیل اولم جلال محبوب باشد دلیل دوم پستی خودم است. من فقیر و تنگ دست هستم. خانواده ثروتمندی ندارم و این شغل نصف نیمه کفاف خودم را نیز نمی‌دهد. نداشتن ثروت همیشه بزرگترین حسرتم بوده است. از کودکی این را پذیرفتم که جهان ناعادلانه است و از شانس بدم من در نیمه خالی لیوان هستم. و از همان زمان کودکی فقر بزرگترین چاله هویتم بود. چاله‌ای که هربار می‌خواستم دست از پا خطا کنم تمام اعتماد به تنفسم را می‌بلعید. البته هیچوقت غصه نداشتن چیز هارا نخوردم. حسرتم از این بود که نتوانم عزیزانم را تامین کنم و این حسرت هنوز گریبان گرفته است. می‌ترسم با دست خالی دست معشوق را بگیرم. انگار کودکیم در دیوار ذهنم حک کرده: ((عشق برای تو نیست. تو پول نداری و این گناه تو است!)). بعد هم در بلوغ میخی بدست گرفتم و تراشیدم: ((هرکسی به نوری احتیاج دارد. تو نورت را یافتی و همین برایت بس است. حالا نه لایق آزمودن آنی و نه چشیدن آن)). این خلاصه زندگی کسالت‌بار من است. فقر، سرشکستگی و وابستگی.غروب است. باید روزنامه‌های باقی مانده را به دفتر بازگردانم. شب را خیلی دوست دارم. انگار کسی مرا نمی‌بیند و لازم نیست از چیزی شرمگین باشم. از دور دفتر روزنامه را می‌بینم. نگار هنوز آنجاست. ناگهان خشکم می‌زند. نویسنده تازه‌کاری که امروز دیدم جلویش زانو زده و یک دسته گل به سمتش گرفته است. محبوب من چه می‌کنی؟ گل هارا نگیر. لحظه‌ای بعد کار از کار گذشته بود. نگار و جوانک مغرور دست در دست هم از کنارم گذشتند. به خانه برگشتم. نمی‌دانستم باید چه کنم. چرا دیر جنبیدم. چرا هیچ نکردم. حالا با این همه احساس چه کنم. خواستم با فکر به نگار به دشت دوتاییمان بروم تا آرام شوم ولی نتوانستم. آنجا فقط یک دیوار بزرگ یافتم. دیواری محکم از آداب و رسوم که پدر و پدربزرگ و اجدادم درشت و بدخط روی آن نوشته بودند ((به دارایی دیگران نزدیک نشو، حتی به آن فکر هم نکن)). من این را نمی‌پذیرم. در سرای ذهنم چکش قضاوت بدست گرفتم. امشب یا من می‌شکنم یا این دیوار بد طینت. به یاد ندارم تا صبح چه بر سرم آمد. شاید تب و لرز و جنون، شاید هم مبارزه و جدل. نمی‌دانم. صبح که شد دم طلوع به سمت دفتر روزنامه به راه افتادم. چشمانم سیاهی می‌رفت و ضعف کرده بودم. به دم دفتر که رسیدم نگار را از دور دیدم. تازه داشت می‌آمد. باز فکرها وحشیانه به سرم هجوم آوردند و تنم ‌لرزید. نگار دارایی دیگران نیست. این قدیمی های عوضی سرشان از چه می‌شود. این دیوار تابو را می‌شکنم. چشمانم را بستم و به خاطراتم رفتم. سال پیش اولین باری که نگار را دیدم یک روز برفی شوم بود. اول صبح که به دفتر روزنامه می‌رفتم یک کودک یخ زده را وسط خیابان دیدم. حالم بدجوری گرفته شد. از طرفی هم درس‌های سخت دانشگاه، بی‌پولی، شهر دلگیر و آدم های خاکستری و بی‌روح بدجور نایم را گرفته بودند. در میان مردمی تیره و تار که همگی نقاب بر چهره داشتند؛ یک لبخند ساده هوش از سرم برد. بعد از آن زندگیم رنگ دیگری به خود گرفت. یاد آن لبخند و لب های سرخ افتادم. امروز سرانجام دندان‌هایم در این سیب فرو می‌کنم. شاید آزمودن عشق بالاترین فرم ایمان باشد؛ مگر ابراهیم تیغ را با عشق زیر گلوی اسماعیل نگذاشت؟ شجاعتم را جمع کردم و برای آخرین بار به دیوار کوفتم. نگار من به من نیرو بده. دیوار فرو ریخت. چشمانم تیره شد و به زانو افتادم.سرم را که بالا گرفتم محبوبم را دیدم. جلوی دفتر روزنامه ایستاده بود. خواستم بلند شوم و به سمتش بروم که صدای جیغ کر کننده‌اش شوکه‌ام کرد. داشت با نویسنده دیروزی دعوا می‌کرد. مدتی گذشت و بحثش با آن نویسنده جوان را می‌شنیدم. پتک اول به سرم خورد. چرا اینقدر مزخرف می‌گوید؟ مگر می‌شد نگار من اینقدر کوته‌نظر و ساده لوح باشد. تا الان هیچگاه با او هم صحبت نشده بودم نمی‌دانستم در سرش چه می‌گذرد. ای کاش هیچوقت اندیشه‌های واقعی محبوب را نمی‌شنیدم. پا شدم و با دقت به چهره‌اش نگاه کردم. پتک دوم بر سرم فرود آمد و ذهنم را به زانو درآورد. نگار من کجاست؟ نه نوری در چهره‌اش یافتم و نه شکوهی. در عمق چشمان سیاه ساده‌اش هرچه گشتم تنها خود را یافتم. هرچه بر انحنای گونه‌اش چرخیدم هیچ نشد. هیچ نیافتم. صدای فروریختن دیوار های ذهنم را می‌شنیدم. همه چیز باز خاکستری و بی‌رنگ شد. به سمت خانه برگشتم. لحظه آخر یک دم چرخیدم و باز نگار را دیدم که داشت از دفتر روزنامه دور می‌شد. موهای آزادش هنوز زیبا بودند و عکس جهتش حرکت می‌کردند. باد وزید و لرز کردم. بازم هیچ نیافتم. در خانه نمی‌دانستم چه کنم. انگار معلق بودم. هر کجای خانه را به دنبال نگار گشتم و در نهایت به سیب های سرخ رسیدم. مانند الکلی های خمار به جان صندوقچه افتادم بازش کردم. از چیزی که دیدم ناخودآگاه به عقب پریدم. صندوقچه پر بود از سیب های سیاه و کرم‌زده. بوی تعفن خانه را گرفته بود. این پتک آخر واقعیتی بود که انکارش می‌کردم. بالای سر سیب‌ها کمی به سوگ ایستادم و در نهایت هلاکت عشق را پذیرفتم. سیب‌ها را به حیاط بردم و آنها را سوزاندم. به خانه بر می‌گردم. حالا نه عصبانیم، نه غمگین و نه در حسرت. هیچ احساسی ندارم. باز خلا به سراغم آمده و این مرا بیشتر به واقعیت نزدیک می‌کند.خسته از این شهر، از این مردم و از این بی عدالتی باز می‌نشینم. می‌دانم نگار خیالی بیش نبود ولی من به خیالش خوش بودم. کجایی ای نگار من؟ برای دلتنگیت دلتنگم. راستی اسمت چه بود؟ بخاطر زیبایی که در وصف نمی‌گنجید به او می‌گفتم نگار ولی اسم واقعیش را نمی‌دانستم. هیچ از آن زیبایی را به یاد نمی‌آورم. انگار هیچوقت خود نگار برایم ارزشی نداشت. شاید من عاشق نگار نبودم؛ من دلباخته عشق بودم. چیزی که امروز دیدم پشت پرده عشق نبود. من جرئه‌ای از واقعیت جهان و کمی از خودم را دیدم. آنطور که دلم می‌خواست نبودند ولی به طرز ظالمانه اینها واقعی هستند. باید پذیرفت. چه می‌توان کرد؟ زمان که بگذرد شب را به خورشید دروغین ترجیح می‌دهم. شاید باز غم به سراغم بیاید. برای کسی که خلا را دیده غم نشانه زندگیست. من در این دریای پوچی می‌مانم و دیگر خود را به دام فریب نمی‌اندازم. شاید روزی در این پوچی چیزی بیابم. قول می‌دهم آن روز هم مانند امروز واقعیت را هر اندازه که پست و حقیر بود به آغوش بکشم.اگر به پوچی جهان خیره شوی از درون پوچ و گم می‌شوی. در نهایت شاید روزی در این هیچ بازار دنیا خود را یافتی. آن روز هرچه یافتی در آغوش بکش و بپذیر.Rosso Fiorentino - Musical Angelعلیرضا محمدی -  5 اردیبهشت 1405</description>
                <category>موج</category>
                <author>موج</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 12:40:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کت قهوه‌ای | داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Mouj/%DA%A9%D8%AA-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-alts8tkuxrrj</link>
                <description>غروب برفی. هوای دلگیر. خاکستری. آلوده. نویسنده‌ی بی پول در حال برگشتن به اتاقش بود. در روزنامه کار می‌کرد ولی از روزنامه نگاری متنفر بود. مخصوصا این دفتر روزنامه که اسمش گاو وحشی بود. کدام احمقی نام دفتر روزنامه را گاو وحشی می‌گذارد؟ نه پولش خوب بود و نه هیجانی داشت و نه هنری. البته جرئت گفتن این حرف هارا به سردبیر روزنامه نداشت. او شبیه پدرش بود.با تمام حقوق امروزش دو تا نان ارزان خریده بود. می‌توانست یک نان با کیفیت بخرد ولی سیرش نمی‌کرد. گرسنگی شکمش غرورش را کشته بود. ولی هنوز کمی حیا داشت به همین خاطر سعی می‌کرد نان های ارزان را پشتش پنهان کند. آخر مردک حیا و غرور به چه دردی می‌خورد؟ اول باید شکم خود را سیر کنی بعد شکم نزدیکانت و بعد به دنبال این اضافه کاری‌ها باشی. ای کاش می‌دانستی. او قبلا خیلی بیشتر آرمان و آرزو داشت. می‌خواست به شهر بیاید و نویسنده بزرگی شود. مثل چخوف و داستایفسکی. نویسنده های محبوبش بودند. در نهایت کمی از پس انداز پدرش را دزدید و به شهر آمد. مغرور و ناپخته. می‌خواست پولی چاق به جیب بزند. بعد برگردد به آبادی و برای پدرش تراکتور بخرد. شاید هم در شهر می‌ماند و پول را صرف خوشگذرانی و شاید هم ازدواج می‌کرد. عجب داستان تکراری! باید اول پولی بدست می‌آورد بعد برایش نقشه می کشید. هه! این دهاتی‌ها که تازه به شهر می‌آیند چقدر خوش خیالند. چند کتاب ناموفق -که حتی چاپ هم نشدند- و شغلی از سر اجبار نغییرش دادند. خیلی زود عوض شد. پر شده بود از وسواس و انزجار و خشم و کمی هم بدگمانی. دیگر نمی‌دانست از چه خوشش می‌آید ولی می‌دانست از چه متنفر است. بیشتر از همه هم از مردم بدش می‌آمد. فکر می‌کرد مردم ارزش ادبیات واقعی را نمی‌دانند و فقط دنبال اخبار و فوتبال و این مزخرفات هستند. نویسنده‌ی ضد اجتماعی که فکر می‌کند مردم قدرش را نمی‌دانند. عجب کلیشه مسخره ای! فکر می‌کرد ادبیات واقعی آن است که از دل بیاید و به فلسفه و منطق آمیخته باشد. چند وقت پیش در جستاری نوشت: ((مردم در جامعه صنعتی غرق شده‌اند و دیگر نمی‌دانند واقعا چه کسی هستند. آنها صداقت و احساسات واقعی شان را گم کرده‌اند و مانند گوسفندان یک گله عمل می‌کنند. هر خنده و و گریه و اخم و لبخندشان از ته دل نیست و فقط برای همرنگی یا رضایت اطرافیان است. آنها بهره هوشی لازم برای فهمیدن این قضیه را ندارند ولی بلدند به اندازه 100 کارشناس اخبار را تحلیل کنند. )) البته که جستارش چاپ نشد و تنها تمجیدش توهین های همیشگی سر دبیر بود. با خودش فکر کرد این افسار اجتماعی به گردن سردبیر هم افتاده و دیگر ز خودش آگاه نیست. این نویسنده متوهم یک لحظه هم به افسار های خودش فکر نکرد. داشت درون حماقت دست و پا می‌زند و با انزجار به دیگران نگاه می‌کرد. لحظه ای فکر نکرد که آنچه می‌بینیم واقعیت نیست و برداشت ذهن ما از واقعیت ما است. و ما هر طور که باشیم همانطور می‌بینیم! او در دیگران خودش را می‌دید و می‌خواست آینه بشکند. بگذریم. داشتم تعریف می‌کردم.نیمچه نویسنده داشت به اتاقش بر می‌گشت که به سر خیابان گدایان رسید. خیابان مال گدایان نبود. اگر گدایان خیابان داشتند که دیگر گدا نبودند. چون اهالی آن محل فقیر بودند به این نام معروف بود. نویسنده با خجالت چهره‌اش را پوشاند ولی نان‌ها را با غرور جلویش گرفت. دوست نداشت دیگران بدانند او در این خیابان زندگی می‌کند ولی دوست داشت اهالی بداند او وضعش خوب است و می‌تواند نان بخرد. هرچند نان ارزان.در ابتدای خیابان مرد نحیفی -که به نظر نمی‌رسید گدا باشد- دید. جلوتر که رفت دید پشت مرد پسر بچه ای کثیف و لاغر پنهان شده. در شهر از این چیزها زیاد می‌دید. سعی کرد اهمیت ندهد ولی مرد نحیف به نویسنده نزدیک شد. سرش را پایین انداخت و دستش را به گدایی بلند کرد و گفت: ((لطفا کمی از نانت به من بده. برای خودم نمی‌خواهم. پسرم گرسنه است)). نویسنده با فکر اینکه ((این مردک با اینکه تمام حیایش را کنار گذاشته و به گدایی افتاده؛ ولی هنوز غرور دارد و می‌گوید برای خودم نیست! چه غلطا!)) عصبانی شد. از کنار مرد گذر کرد. بعد لحظه ای ایستاد و فکر کرد شاید بتواند داستانی از این ماجرا در بیاورد. آخر نویسنده کم عقل مگر زندگی انسان‌ها بازیچه دست ماست که بخواهیم از آن داستان در بیاوریم؟او رو به مرد نحیف برگشت. نان هارا به سمت او گرفت. مرد لبخند صادقانه ای زد و خواست این لطف را قبول کند. دستش را دراز کرد تا یکی از نان هارا بردارد. او همچنان غرور داشت. با اینکه دو نان در کیسه بود ولی مرد نحیف فقط یک نان می‌خواست. او نان را برای کودکش می‌خواست و حاضر بود خودش گرسنه بماند. یا از سر غرور بود یا شرافت یا حماقت. یا شاید هم می‌خواست سر حرفش بماند. دلیلش هرچه بود او نجیبانه فقط یک نان می‌خواست.مرد نان را برداشت. در این حال نویسنده سریعا دست مرد را در هوا گرفت و لبخندی کج و زشت زد. نویسنده گفت: ((این نان هزینه دارد و باید هزینه‌اش را بپردازی)). بعد به کت قهوه ای مرد اشاره کرد. کتی کهنه و زوار در رفته. هرچند معلوم بود در زمان خودش کت خوبی بوده است ولی عمر خودش را کرده بود. البته که نویسنده کت را نمی‌خواست. می‌خواست مرد بشکند. یا از سرما و لرزش تنش یا از شرمندگی در قبال گرسنگی پسرش. مرد نحیف هر انتخابی می‌کرد می‌شکست. او با متانت نان را سر جایش گذاشت و تشکر کرد . رفت کنار پسرش نشست. لبخند کج نویسنده عمیق تر شد و به مرد پشت کرد. راه اتاقش را پیش گرفت و رفت. قبل از خواب با خودش فکر کرد ((عجب کلیشه ای را گسیختم. مرد از ترس سرما برای پسرش نان تهیه نکرد. شاید پسرش از گرسنگی بمیرد؛به خاطر یک کت قهوه ای کهنه. هه هه. عجب داستانی بشود)). چشمانش را بست.خواست بخوابد ولی خوابش نبرد. افکار پریشان مهمان های ناخوانده هر شبش بودند. برای او سخت خوابیدن طبیعی بود. چند ساعتی که گذشت نور شمعش خاموش شد. داشت خوابش می‌برد که یکباره چشمانش باز شد و سراسیمه از بلند شد.از خلسه شهر گریخت و از خواب پرید. مانند کسی که رعد و برق خورده باشد حیران شده بود. اتفاقات چندی پیش را باور نمی‌کرد. باور نمی‌کرد خودش این کارها را کرده باشد. سرش را به دیوار می‌کوفت و تلاش می‌کرد بفهمد این اتفاقات را در کدام داستانی خوانده؟ مردک فکر می‌کرد همه اینها خواب و خیال بوده. فکر می‌کرد چخوف یا داستایفسکی چنین داستانی نوشته‌اند و او خوانده و خوابش را دیده. باورش نمی‌شد خودش همچین آدم پستی باشد. چندی که گذشت نتوانست واقعیت تلخ را از رویا تشخیص بدهد. شاید هم حقیقت را فهمید ولی نتوانست آن‌را قبول کند. شال و کلاهش را برداشت خواست بیرون برود که چشمش به کیسه دم در افتاد. آن را هم برداشت. به وسط خیابان گدایان که رسید کسی را نیافت. چرخی زد و اطراف را برانداز کرد. باز هم کسی را نیافت. زیر لب گفت: ((خواب بوده حتما)) و تکرارش کرد. برگشت به سمت اتاقش و همان جمله را تکرار می‌کرد. به دم در که رسید لحظه ای خشکش زد. کیسه نان دستش را به گوشی ای از خیابان پرتاب کرد. به داخل اتاق رفت. بعد از متقاعد کردن خودش خوابش برد. شاید هم تا صبح فقط در پی انکار و فریب خود بود. به هر حال از آن زمان چیزی به یاد نمی‌آورد پس گمان را بر این گذاشت که خوابش برده. اولین پرتو نور خورشید بیدارش کرد. هنوز سراسیمه و خسته و آشفته بود. صبح زود بیرون زد. کیسه نانی ندید. آرام شد و کمی اطمینان خاطر یافت. باز هم با خودش فکر کرد: ((همش خواب بوده)). راهش را به سمت دفتر روزنامه گرفت و رفت. یادش رفت چهره‌اش را بپوشاند.یک خیابان بالاتر از خیابان گدایان دید مردم دور هم جمع شده‌اند. خشکش زد.خشکش زد و اضطراب وجودش را گرفت. جلوتر که رفت پیکر کودکی را دید که به دورش یک کت قهوه ای کهنه پیچیده شده. ذهنش خالی شد. داشت سعی می‌کرد خودش را از خواب بیدار کند. بی‌نوا فکر می‌کرد هنوز خواب است. افسر شهربانی که تازه به آنجا رسیده بود گفت: ((سرمای دیشب خیلی سخت بوده. پسر هم که فقط پوست بر استخوان کشیده و جانی نداشته. احتمالا بخاطر ضعف مرده)). نویسنده باورش نشد و از آن محل گریخت. مانند مجرم تحت تعقیبی صورتش را پوشاند و وارد کوچه پس کوچه‌ها شد. فکرها به سویش هجوم آوردند. (( کسی مرا ندید؟ کسی آنجا نبود؟ آن مرد کجاست؟ نکند مرا به پلیس تحویل بدهد؟ نکند پدرم بفهمد؟ )) سراسیمه می‌گریخت. فکر کرد باید از شهر بگریزد و به آبادی دور دستی برود. هه. مردک کسی به دنبال تو نیست! خود را فریب مده. هرجا که بروی نمی‌توانی از خودت بگریزی.به خیابان گدایان که رسید پرید داخل یکی از کوچه‌ها. فکر کرد دور شده. کمی آرام شد. در میانه کوچه باز با گناهش رو به رو شد. مرد نحیف را دید که گوشه‌ای افتاده بود. او درحالی که یک نان کثیف در دست داشت جانش را تسلیم کرده بود. نویسنده بالای سرش ایستاد. تنش لرزید و دیگر نتوانست حرکت کند. هر چه منتظر ماند نه چخوف نه داستایفسکی نه سر دبیر و نه پدرش نیامدند. نیامدند و به او چیزی نگفتند. زمان گذشت و بعد پیرمردی از خانه‌ای نزدیک آنجا بیرون آمد. با دیدن نویسنده و جنازه کمی شوکه شد. نویسنده باز از ترس به لرزه افتاد. پیرمرد نزدیک تر آمد و خنده‌ش گرفت. رو به نویسنده گفت: ((نمی‌خواد بگردیش. این بابا یه هسته خرما هم ته جیباش نی. سر تا پاش فقط یه جفت کفش درست حسابی داشت. اونم دیشب وقتی اومده بود واسه گدایی تونستم با یدونه نون کپک زده باهاش طاق بزنم. معامله پر سودی بوده نه رفیق؟ هه هه )). پیر مرد با غرور و افتخار به کفش هایش اشاره کرد. ادامه داد: ((اول بهش گفتم بعدا بر نگردی بزنی زیر معامله‌مون، کفشارو بهت پس نمی‌دم! اونم قبول کرد. ولی بعد یه مدت برگشت و گفت دیگه به نون احتیاجی نداره. گفت می‌تونم کفشارو هم نگه دارم. فکر کردم می‌خواد بعدا به پلیس بگه من کفشاشو دزدیدم. حتما می‌خواست اسم منو خراب کنه. میدونی من آدم شریفیم. سرش داد زدم و گفتم بره گم بشه. حالا این عوضی طماع رو ببین چی به سرش اومده.)) پیر مرد خندید و رد شد. نویسنده نمی‌دانست چه کند. همچنان بالای سر جنازه ایستاده بود. پیرمرد از ته کوچه برگشت و جیب های جنازه را گشت. چیزی نیافت. کمی عصبانی شد و به تن بی‌جان مرد لگدی زد. چشمش به نان کپک زده افتاد. آن را برداشت و در جیب گذاشت. بعد راهش را کشید و رفت. نمی‌دانم بعد از رفتن پیرمرد نویسنده چقدر آنجا ماند ولی به خودش که آمد برف‌ها آب شده بودند. خواست از آنجا برود که نوبت دومین ملاقاتی رسید. افسر شهربانی که بالای سر کودک دیده بود ته کوچه ظاهر شد. به طرف نویسنده آمد. نویسنده دیگر نترسید. گویا بالاخره واقعیت را پذیرفته بود. بدون مقاومت دستانش را به طرف افسر گرفت تا دستگیر بشود. ولی افسر از کنارش گذشت. به طرف جنازه رفت و آن را بر کولش گذاشت. هنگام برگشت نگاهی به نویسنده انداخت و گفت: (( دیرت نشده؟ کاری نداری مرد جوون؟ )). نویسنده با ترس و لرز گفت: ((دو انسان مرده‌اند! یکیشان کودک بود)). افسر پاسخ داد: (( تو این محله از این اتفاقا زیاد می‌افته. خودتو نگران نکن. شاید فردا تو رو کولم ببرم)). افسر خنده ای کرد و رفت. نویسنده هنوز می‌ترسید. خواست برای آخرین بار چهره مرد نحیف را ببیند. آرام به سوی آنها روان شد. وقتی نگاهش به افسر و جنازه بر کولش افتاد متوجه کت افسر شد. همان کت قهوه ای دور کودک را پوشیده بود. نویسنده ایستاد و دیگر به دنبالشان نرفت. ترسش ریخت. در این شهر کسی او را محکوم نمی‌کرد. فقط خودش مانده بود.---داستان بالا را در وسایل برادر بزرگترم یافتم. چند سال پیش او به دهاتمان برگشت. جلوی پدرم خم شد و بی هیچ حرفی دستش را بوسید. بعد اتاق کوچکی گرفت و از آن روز سر زمین کار می‌کند. چند روز پیش از او پرسیدم در شهر چه می‌کرده. گفت نویسنده بوده. گفتم داستان یا نوشته‌ای ندارد؟ چند یادداشت کهنه و بد خط به دستم داد. این یکی بیشتر از همه توجه‌م را جلب کرد. پرسیدم:((عاقبت شخصیت نویسنده چی شد؟)). گفت: ((مگر نخواندی؟ به سوی خودش بازگشت)). گفتم: ((یعنی چی؟)). گفت: (( نویسنده بعد از آن ماجرا از دفتر روزنامه استعفا داد. حالا دیگر نه سر دبیر نه قانون و نه هیچ داستان سرایی برای او افسار نبودند. حالا او باید به دنبال باقی افسار هایش می‌رفت و آنها را از سر باز می‌کرد. بعد می‌توانست با خودش صادق باشد. او به دنبال همین صداقت بود)). گفتم: ((تو خودش چیز جالبی هم پیدا کرد؟)). گفت: ((در ابتدا پوچی و غم و بعدا کمی شادی. شاید هم هنوز غمگین باشد ولی حداقل خودش را فریب نمی‌دهد)). کمی مکث کرد و بعد زیر لب ادامه داد: (( نویسنده و مرد نحیف از یک قماش بودند. فقط نویسنده خوش شانس تر بود. شاید هم نبود. کی می‌داند اگر او پای آن دیوار جان نمی‌داد باید تا آخر عمرش چه چیزی را تحمل می‌کرد)). نگاهی به او انداختم و با جدیت گفتم: ((کار خوبی نیست نویسنده درباره داستانی که تمام شده توضیحات اضافه ای بدهد! )). کمی تعجب کرد و رفت پی کارش. خوب سرکارش گذاشتم.داستان را برداشتم و به شهر بردم. خواستم ببینم از چاپش کاسب می‌شوم یا نه. از مردی که کت قهوه ای کهنه ای بر تن داشت آدرس نزدیک‌ترین دفتر روزنامه را خواستم. بعد از چندی آن را یافتم. جلوی درش نقاشی یک گاو قرمز بزرگ بود. از نقاشی خوشم آمد. داخل رفتم. مرد خیکی و زشتی کاغذها را از من گرفت. بقیه کارکنان آنجا که همگی لاغر بودند به خیکی می‌گفتند -سردبیر-. این مردم چه اسم های قلمبه سلنبه‌ای روی خودشان می‌گذارند. سردبیر خیکی به من گفت: ((قصد دارم داستان را در روزنامه چاپ کنم. فقط باید اسمش را عوض کنیم. اسم -اعتراف- کمی غلط انداز است. -کت قهوه‌ای- را بیشتر دوست دارم.)) گفتم هرکاری دلش می‌خواهد بکند فقط پول من را بدهد. کمی بد خلاقی کرد و نهایتا گفت: (( بعدا ویرایش نهایی و اضافه کردن چند بخش برگرد. نویسنده خوبی ازت در می‌آید)). موقع بیرون آمدن از دفتر روزنامه باز نگاهم به نقاشی گاو قرمز افتاد. بعد از دیدن سر دبیر خیکی، تازه معنی این نقاشی را فهمیدم. باید بعدا این را به خودش هم بگویم. حتما عصبانی می‌شود و کلی می‌خندم.بعد از گرفتن پولم به دهات برگشتم. خواستم کمی از پول را به برادرم بدهم ولی ندادم. کمتر از آن بود که بعد از تقسیم چیز دندان گیری ازش بماند. مگر ثروت اصلی نویسنده‌ها این نیست که مردم با علاقه داستان هایشان را بخوانند. پول هنر واقعی و شوق نویسنده را فاسد می‌کند. با همین چرت و پرت‌ها برادرم را قانع کردم که سهمی نخواهد و او هم پذیرفت. ماجرای تغییر اسم داستان را برایش گفتم. لبخندی غمگین ولی دلنشین زد. پرسیدم: ((چطوریه که تو با اینکه قیافه زیاد خوبی نداری موقع لبخند زدن و خندیدن یا حتی اخم و گریه اینقدر خوشگل میشی؟ به داداشتم این ترفندا رو یاد بده. ممکنه دفعه بعدی که به شهر رفتم به کارم بیاد. راستش یه دختر قشنگی رو دیدم که میوه ‌می‌فروخت و شاید بخوام یکم باهاش صحبت کنم )). جواب داد: ((فقط باید با صداقت لبخند بزنی. اینگونه نه فقط لب و دهانت بلکه تمام وجودت لبخند می‌زند. اگر با خودت رو راست باشی مطمئنم او هم عشقت را قبول می‌کند)). برادرم بعضی وقت‌ها حرف های عجیبی می‌زند. عشق کجا بود بابا. احتمالا کار سر زمین دیوانه‌ش کرده. منم تا رد نداده‌ام بهتر است از این دهات دور افتاده بگریزم. شاید به شهر بروم و نویسنده شوم. سردبیر که گفت استعدادش را دارم.علیرضا محمدی - 27 فروردین 1405Cassius Marcellus Coolidge - بازی پوکراین کاور رو با هوش مصنوعی درست کردم. احتمالا موقع نوشتن داستان یک همچین فضایی رو در ذهن داشتم.خارج از متن:با اینکه برای این داستان کاور گذاشتم؛ کاملا مخالف کارهای بصری برای داستان هستم. فکر می‌کنم امتیاز اصلی داستان و کتاب در به کارگیری حداکثری قوه تخیل انسانه. حتی یک عکس در کاور هم این امتیاز رو تا حد زیادی ضعیف می‌کنه. هر خواننده‌ای برای داستانی که می‌خونه دنیای خودش رو می‌سازه و احتمالا به همین خاطر از اقتباس های سینمایی زیاد خوشمون نمیاد. امیدوارم از این داستان لذت برده باشید.  اگر خواستید باقی نوشته‌های من رو هم بخونید. اگر هم نقدی، نظری یا توهینی داشتید و اونقدر جدی بود که نتونستید تا باز شدن کامنت‌های سایت صبر کنید آیدی خودم رو در بیوگرافی می‌ذارم. از اونجایی که این جزو اولین داستان های کوتاهیه که جدی نوشتم یک نقد سازنده خیلی میتونه کمک کننده باشه.</description>
                <category>موج</category>
                <author>موج</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 14:08:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صداقت | زیبایی در دوران مدرن</title>
                <link>https://virgool.io/@Mouj/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-bqhaemxly4fj</link>
                <description>صداقت ذهن و جسم انسان را زیبا می‌کند. ولی چگونه؟ما احساسات گوناگونی داریم. می‌خندیم و می‌گرییم و خشمگین می‌شویم. بخشی از این احساسات طی میلیون‌ها سال تکامل به ما ارث رسیده‌اند و بخش دیگر آنها از طریق یادگیری و تجارب ما مخصوصا در دوران کودکی در ما تشکیل شده‌اند. ما برای احساساتمان تصمیم نمی‌گیریم ولی آنها بخشی جدا ناپذیر از وجود انسان هستند. بعضی سعی بر کنترل یا سرکوب یا جعل احساسات خود هستند. این کارها فایده‌ای ندارد. احساسات در ناخودآگاه ما هستند و تاثیر آنها بر تصمیم گیری هایمان بیشتر از خودآگاهمان است. از این جهت کنترل و سرکوب احساسات اغلب با شکست مواجه می‌شود. اگر شخصی را دیدید که ظاهری بی احساس دارد شک کنید که او در عمق بیشتر از همه ما توسط احساساتی که انکارشان می‌کند کنترل می‌شود. بگذریم. حرف من بیشتر متوجه کسانی است که سعی بر جعل احساسات دارند. منظور من خندیدن و گریستن و دیگر بروز دادن احساسات با هدف دنبال کردن جمع، آن هم وقتی که نه واقعا شادیم و نه واقعا غمگینیم است. اینکار هویت مستقل ما را انکار می‌کند. انسان‌ها متفاوت هستند و زیبایی توانمندی انسان‌ها به این تفاوت هاست. ولی ما گاهی بخاطر فشار اجتماع آنچه هستیم را پنهان می‌کنیم. با ادامه این کار کم کم فراموش می‌کنیم واقعا چه چیزی را دوست داریم و از چه چیزی متنفریم. فقط آنچه هویت جمعی دوست دارد را دوست می داریم و نفرت و خشممان نیز فقط بخاطر آن چیزی است گروه از آن انزجار دارد. البته این کار در سرشت انسان است. ما میل ذاتی به تعلق داشتن به گروه و تشکیل هویت اجتماعی داریم. این کار مارا توانمند می‌سازد. من نمی‌گویم بر خلاف میل ذاتی‌مان اجتماع را ترک کنیم و کنج عزلت گزینیم. حرف من این است با حل نشدن در گروه خود را گم نکنیم. و خود را انکار نکنیم. این صداقت دو پیش‌نیاز مهم می‌طلبد. اولی قدرت است. صداقت مارا آسیب پذیر می‌سازد. در مقابل آن فریب و دروغ دو سازوکار تکاملی و طبیعی هستند که از ما دربرابر خطرات اجتماعی محافظت می‌کنند. پس ما برای صادق بودن باید قدرتمند هم باشیم. دومی آگاهی است. این یکی حتی نیاز به گفتن ندارد. برای بیان حقیقت باید اول آن را بدانیم. برای صادق بودن بیشترین آگاهی که به آن نیازمندیم شناخت خود است. اینکه بدانیم چه ضعف‌ها و توانایی‌هایی داریم. ما توانایی هایمان را برجسته می‌کنیم و ضعف هایمان را انکار می‌کنیم. غافل از اینکه همان ضعف‌ها معمولا عامل اصلی دروغ و فریب هستند. ما برای صادق بودن به آگاهی و خرد نیازمندیم. صداقت دشوار ولی زیباست.آنهایی که صادقانه می‌خندند و صادقانه می‌گریند از نظر من زیبا ترند. اول آنها هویت مستقل خود را فراموش نکرده اند و این خنده و گریه آنها را خاص می‌کند. دوم بدن ما گاهی حتی بیشتر از ذهن ما با احساسات ما همراه می‌شود. من می‌بینم که جسم آن کسی که نمی‌خواهد بخندد ولی می‌خندد و آن کس نمی‌خواهد بگرید ولی می‌گرید با او همراهی نمی‌کند. لبخندهایی از سر فریب و خنده‌هایی برای قبول شدن در جمع ناقص و زشت هستند. سوم آنها که صادق‌اند قدرتمند، خردمند و آگاه هم هستند. آنها چون قدرتمندند سعی بر فریب ما ندارند و چون آگاهند فروتنند.در این مطلب کمی پراکنده گویی کردم ولی خلاصه بگویم: صداقت با خود و دیگران ما را زیبا می‌سازد.لبخندی، اخمی یا اشکی که از ته دل(شناخت خود) و بی هیچ قصد و نیت و فریبی(قدرت) باشد بهترین زیور جسم و ذهن انسان است.---علیرضا محمدی - 24 فروردین 1405---خارج از متن:دوستان متوجه شدم بخش کامنت‌ها بسته‌ست. خب پس متاسفانه نمی‌تونید نقدی، نظری یا توهینی به بنده بکنید. ناراحت کننده‌ست.درمورد اینکه چرا این متن رو نوشتنم بذارید صادق باشم. چند وقت پیش که یک آهنگی رو گوش می‌دادم متوجه شدم شعر ساده‌ای داره ولی خیلی به دل من می‌شینه. شعرش با اینکه آرایه های زیادی نداشت در انتقال احساسات خیلی خوب بود و به اصطلاح قفلی زدم روش. بعد از یکم فکر متوجه شدم دلیل گیرایی شعر صداقت شاعره. همیشه خودم می‌گفتم این کسایی که پاپ ایرانی گوش می‌دن فازشون چیه؟ بعد به ذهنم رسید ممکنه همچین احساس و صداقتی رو از خواننده بگیرن. حالا دیگه از دگم بودن خارج شدم و به هرکسی هر سبک موسیقی گوش می‌ده احترام می‌ذارم. البته این دلیل نوشتن این متن نیست. راستش داشتم به یکی از دوستان توضیح می‌دادم چرا از فلانی بدم میاد و اون منظورم رو درست متوجه نمی‌شد. خلاصه کلامم این بود که طرف با اینکه مستقیما دروغ نمی‌گه ولی تو چهره‌ش مشخصه احساساتش واقعی نیست. طرف صورت قشنگی داشت ولی همیشه اینگار یا گرفتگی تو حرکتاش بود. بعد از گفتن این حرفا رفیقم یه طوری نگام کرد اینگار براش اصول ساخت پایه های سد- خودمم نمی‌دونم این چه مثالیه- رو گفتم. پس تصمیم گرفتم این متن رو بنویسم و به اون رفیقم بدم که بخونه و متوجه حرفام بشه. درست فکر کردید من می‌تونستم این متن رو از سر علاقه به صداقت شاعر بنویسم ولی انزجارم از یه بدلکار بیشتر بود. دوست خوبم اگه این متن رو می‌خونی لطفا اسم اون شخص رو نگو و آبرومون رو نبر. ممنونم. راستی این دوتا مثال نشون نداد که ما می‌تونیم به حالات مختلف صادق یا فریب کار باشیم؟ مثلا صداقت تو نوشتن یک شعر اون رو زیباتر می‌کنه.اصلا امیدوارم همه دوستام این متن رو بخونن. تا دفعه بعدی که با صداقت تمام، یه حقیقتی که مشخصا همه انکارش می‌کنن رو کوبیدم تو سرشون؛ فکر نکنن من آدم بدیم. تا بفهمن این نشون می‌ده من چقدر آدم خفنیم. دوستان عزیز بنده هم پذیرای حقیقت تلخی که مد نظرتونه هستم. بیایید کمی باهم صادق باشیم.راستی اینم بگم نوشتن متن های فلسفی مثل این رو بیشتر از مطلب قبلیم (کنجکاوی) که شاید حالت مقاله داشت دوست دارم. دلیلش چیه؟ خب می‌تونستم هزارتا دلیل مختلف بیارم ولی صادقانه بگم دلیل اصلیش اینه که تو متن فلسفی می‌تونی هرچقدر دلت خواست چرت و پرت بنویسی و کسیم ازت ایراد نگیره. البته که من چرت و پرت نمی‌نویسم. ولی همه نویسنده ها از اینکه بازخورد منفی بگیرن می‌ترسن. دلیل اصلی دومشم اینه که همچین متن هایی بیشتر حاصل تفکرات شخصی خودمه تا تحقیق علمی و این خیلی لذت بخشه.Wenzel August Hablik - شب پرستاره</description>
                <category>موج</category>
                <author>موج</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2026 13:14:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنجکاوی | جادو گم‌شده کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@Mouj/%DA%A9%D9%86%D8%AC%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-mwye4nnigc4k</link>
                <description>ادبیات را می‌توان در زندگی انسان یافت. مثلا کودکی یک رئالیسم جادویی دلپذیر و خاطره انگیز است و بزرگسالی هرچه که هست دارد حوصله‌ام را سر می‌برد.خاطرات کودکیم با هاله ای از رمز و راز پوشیده شدند. انگار آن موقع جادو وجود داشت و سعی بر کشفش داشتم. چیزی ناشناخته کارهای ساده را شگفت انگیز و لذت بخش می‌کرد. در آن زمان با اینکه هنوز نمی‌دانستیم چطور باید خوش گذراند؛ بیشتر خوش می‌گذشت. می‌خواهم جادوی دوران کودکی را که حالا گمش کردیم را به شما معرفی کنم. آن جادو کنجکاوی ارزشمند ماست که ما آنرا از دست داده‌ایم و باید آن را بازیابیم.1. کنجکاوی چیست؟کنجکاوی همان میل و احساس درونی است که مارا به جمع آوری اطلاعات و یادگیری سوق می‌دهد. البته که کنجکاوی یک لوکس فکری و جزوی از مد روشن فکران نیست. کنجکاوی یک مکانیسم کاربردی بقاست که با سیستم پاداش دهی(مثلا از طریق مسیر های دوپامینی) مارا به سمت دریافت اطلاعات سوق می‌دهد.کنجکاوی انتخابی نیست و جزوی از ذات انسان است. میلی که معتقدم امروزه بیشتر از هر زمانی به آن نیازمندیم ولی قدرش را نمی‌دانیم. در کودکی از آنجا که باید سریعا اطلاعات جمع کرد و موضوعات زیادی را یادگرفت؛ کنجکاوی انسان بسیار زیاد است. بعد از کودکی نیاز به جمع آوری سریع اطلاعات کم تر می‌شود ولی همچنان کنجکاوی سودمند است. توجه کنید که کنجکاوی معمولا میلی است که انسان را از محدوده امنش خارج می‌کند؛ گویا کنجکاوی شکلی از تنش مفید است که در کوتاه مدت اندکی ما را به خطر می‌اندازد ولی در بلند مدت بسیار سودمند است. در یک مدل ساده سازی شده می‌توان کنجکاوی را به 3 بخش تقسیم کرد: کنجکاوی ادراکی مربوط به جمع آوری سریع اطلاعات در زمانه حادثه است. مانند کنجکاوی ما نسبت به یک صدای بلند که چند لحظه پیش شنیدیم. کنجکاوی اجتماعی مربوط به جمع آوری اطلاعات در حوضه جامعه و اطرافیانمان است. مانند میل به دنبال کردن اخبار یا شایعه ها و روابط بین دیگران. کنجکاوی شناختی مربوط به یادگیری و شناخت مفاهیم است. مثلا میل به یادگیری نحوه عملکرد یک اهرم. کنجکاوی ادراکی به بقای ما در شرایط بحرانی کمک می‌کند. کنجکاوی اجتماعی کمک می‌کند روابط اجتماعیمان را بهبود بدهیم و درباره دیگران اطلاعات کسب کنیم. کنجکاوی شناختی در بلند مدت کیفیت زندگی و شانس بقایمان را افزایش می‌دهد. خوشا به حال ما که در این زمینه -کنجکاوی شناختی- می‌توانیم به جای تجربه مستقیم - که با آزمایش و خطا و خطر های مختلف همراه است - از تجارب دیگران بدون قبول هیچ خطری استفاده کنیم. دوست دارم بگویم کنجکاوی، امروز بی خطر تر از هر زمان دیگری است.2. آیا ما به کنجکاوی نیازمندیم؟در عصر مدرن کنجکاوی مفید تر از هر زمان دیگری می‌باشد. خطراتی که حین جمع آوری اطلاعات نیاکان مارا تهدید می‌کرد امروزه وجود ندارند. یادگیری و دسترسی به منابع آموزشی بسیار تسهیل شده است. یادگیری مهارت ها و مفاهیم مختلف یک سرمایه گذاری ارزان است که می‌تواند کیفیت زندگی مارا بشدت افزایش دهد. کنجکاوی احساسی است که مارا به سمت یادگیری تشویق می‌کند.سرعت پیشرفت علم در زمینه های مختلف سرسام آور است و اهمیت نگرش بین رشته ای - یعنی از استفاده از مفاهیم و روش های علوم مختلف در یک رشته خاص برای بهبود آن - امروز بیشتر از هر زمانی عیان شده. می‌خواهم بگویم در هر حرفه ای که مشغول هستید علم مربوط به آن حرفه بشدت در حال افزایش است و البته یادگیری علوم مختلف دیگر نیز می‌تواند بسیار در حرفه‌تان کمک کننده باشد. کنجکاوی و یادگیری در جهان امروز ضروری هستند. از طرف دیگر کنجکاوی لذت بخش است و به زندگی شادی می‌بخشد، استرس را کاهش می‌دهد و فعالیت مغز را بهبود می‌دهد. کنجکاوی یک سرگرمی ارزشمند و بسیار سودآور است.جالب است بدانید در یک دیدگاه ساده انگارانه به فعالیت مغزی می‌توان گفت مغز ما خاطراتی را بیشتر حفظ می‌کند که یا بیشتر تکرار شده‌اند یا احساسات بیشتری را برانگیخته‌اند -البته این همیشه صادق نیست و به طور مثال استرس شدید حافظه را مختل می‌کند-. یعنی هم احساسات ترس و انزجار و تحقیر و هم لذت کنجکاوی می‌توانند به یادگیری ما کمک کنند. انتخاب با ماست. فقط امیدوارم هزینه زیادی سر شکست هایمان ندهیم.در نهایت بله؛ از نظر من ما به کنجکاوی نیازمندیم.3. چرا کنجکاوی ما کاهش یافته؟همانطور که - در پاسخ به پرسش اول - گفتم به طور طبیعی نیاز ما به جمع آوری سریع اطلاعات بعد از کودکی کاهش میابد و بخشی از کاهش-یا بهتر است بگوییم تعدیل- کنجکاوی دلیل زیستی دارد. البته که به نفعمان است بعد از کودکی هم همچنان کنجکاو بمانیم و تکامل این کنجکاوی را در ما حفظ کرده است. پس چرا اینقدر کنجکاویمان کاهش یافته؟ من بعد از تفکر به سبک زندگی خود و اطرافیانم تصور می‌کنم کمی به پاسخ این پرسش نزدیک شده ام و می‌خواهم دو دلیل عمده کاهش کنجکاویمان را بیان کنم.اولین دلیل فرهنگی است. گمان می‌کنم خیلی از ما تجربه سرکوب کنجکاویمان توسط بزرگترها را داشته باشیم. سرت در کار خودت باشد، این سوال مربوط به کتاب درسی نیست، بچه جان الان حوصله توضیح دادن ندارم، بزرگ می‌شی خودت یاد می‌گیری، دانستن این مبحث چه سودی به حال تو دارد، به جای این سوال ها دَرست را بخوان و... . قبول دارم کنجکاوی طرف منفی هم دارد. افراط در کنجکاوی اجتماعی فضولی در زندگی شخصی دیگران است و پراکنده کاری حاصل از کنجکاوی می‌تواند تا حدی تمرکز مارا کاهش می‌دهد-البته مطالعاتی هم هست که نشان می‌دهد کنجکاوی می‌تواند تمرکز مارا افزایش دهد-. ولی فقط همین چیزها. می‌توان به کودکان آموخت مرز های شخصی دیگران را رعایت کنند و بهتر است روی یک موضوع خاص تمرکز داشته باشند و بعد از اینکه تا حدی به آن مسلط شدند به دنبال موضوع بعدی بروند. کنجکاوی در زمینه های مختلف به کودکان کمک می‌کند بهتر یاد بگیرند و استعداد هایشان را بهتر بشناسند. امتحان کردن کار های مختلف و پیدا کردن علاقه و استعداد خود یکی از مهمترین امتیاز های کنجکاو بودن است. البته که بیشتر بزرگترها بچه‌ها را به اینکار تشویق نمی‌کنند. شاید چون وقتش را ندارند یا شاید چون از اهمیت کنجکاوی آگاه نیستند. کنجکاوی در کودکی سرکوب می‌شود و حتی در بزرگسالی هم یک کار کودکانه و بی ارزش به حساب می‌آید. بر اساس تجربیات شخصی و مشاهدات من -که احتمالا فاقد اعتبار علمی و پژوهشی هستند- بیشتر اوقات در جامعه ما کنجکاوی یک ضد ارزش است و انتظار می‌رود افراد بیشتر حرف شنو یا حتی دگم باشند و کمتر سوال بپرسند. فرهنگ غلطی نیست؟ جامعه ای که مردم ذهن بسته ای دارند و علاقه ای هم به یادگیری ندارند جامعه ای آرمانی نیست سعی کنیم به سمت آن برویم.دومین دلیل مربوط به سبک زندگی و انتخاب های خودمان است. البته معتقدم در نهایت سبک زندگی که داریم تابعی از از فرهنگی که در آن زندگی می‌کنیم و فرهنگی که در آن رشد کرده ایم- و یکسری از خصوصیات ذاتی خودمان- است. یکسری از عادت های احتمالا نادرست ما -من کی باشم که درمورد درست یا غلط بودن عادت ها نظر بدهم- منجر به پدیده ای شده تحت عنوان انباشت اطلاعاتی. یعنی در زمان کوتاهی حجم زیادی از اطلاعات سطحی و تقریبا بدون کاربرد را وارد مغزمان می‌کنیم. اینکار بشدت لذت بخش است و در زمان کوتاهی میل به کنجکاوی مارا سیر می‌کند؛ شاید هم سر می‌زند. داستان این است که ما با این اطلاعات مغزمان را فریب می‌دهیم. اینکار یک سرگرمی بی فایده است که تمرکزمان را می‌گیرد و کنجکاوی‌مان را برای بقیه روز خالی می‌کند. می‌دانید دقیقا در مورد کدام پدیده صحبت می‌کنم؟ محتوای- مخصوصا ویدیو های- کوتاه اینترنتی. در ادامه نکوهش این سرگرمی دوست دارم اضافه کنم این محتوای کوتاه ما را کم طاقت و کم دقت هم کرده. حجم زیاد اطلاعات در زمانی کوتاه مغز مارا پر می‌کند و نمی‌گذارد درست تحلیل کنیم. از طرف دیگر عادت می‌کنیم در زمانی کوتاه لذت زیادی دریافت کنیم و در فرایندی شبیه به شرطی شدن دیگر طاقتی برایمان نمی‌ماند. این محتوا پراکنده و سطحی هستند و بیشتر اوقات قرار نیست آموزنده باشند. درواقع هدف اصلی بیشتر این دسته محتواها جلب توجه و تمرکز ما با ظاهری جذاب و -معمولا- باطنی بی ارزش است. فکر می‌کنم این تعبیر درستی از محتوای زرد است. حتی اگر واقعا محتوای آموزنده ای بین اینها وجود داشته باشد تمرکزی برای یادگیریش را نداریم و خیلی زود آنرا به فراموشی می‌سپاریم. پیشنهاد شخصی من چیست؟ کمی حوصله به خرج بدهید و برای سرگرمی فیلم خوبی ببینید. رمان جذابی بخوانید. موسیقی گوش بدهید. مطالب من را دنبال کنید. وقتی هم بگذارید و کمی یاد بگیرید که شاید در این دنیای آشوبناک به کارتان بیاید.انباشت اطلاعاتی در دنبال کردن اخبار می‌تواند بیشترین آسیب را به ما بزند-مخصوصا در ایران حال حاضر-. سیاست و اقتصاد بسیار پیچیده و غیر قابل پیشبینی هستند. با دنبال اخبار مختلفی که در جهان -یا حتی در کشور یا حتی در شهر خودمان- اتفاق می‌افتد بیشتر؛ اوقات فقط وقت و تمرکزمان را تلف کرده‌ایم. احتمالا اگر وقت اینکار را صرف یادگیری اقتصاد و سیاست پایه بکنیم ساز و کار دنیا را بهتر درک کنیم تا اینکه هر روز اخبار را دنبال کنیم. در فصل 99 کتاب هنر شفاف اندیشیدن -در این کتاب به خطاهای شناختی پرداخته می‌شود که می‌توانند موجب تصمیم گیری غلط ما بشوند- رولف دوبلی می‌گوید: ((پیشبینی می‌کنم دنبال نکردن اخبار به اندازه کنار گذاشتن 98 خطای دیگری که در این کتاب به آن پرداخته شده به نفعت خواهد بود)). قبول دارم شغل بعضی از افراد مستقیما وابسطه به تغییرات جهان و اخبار بین المللی است؛ ولی بیشتر مردم مخصوصا راننده تاکسی‌ها و آرایشگر‌ها و دانش آموزان نه احتیاج چندانی به اخبار دارند و نه تحلیل درستی از آن. پیشنهاد می‌کنم به جای چند ساعت تحلیل و دنبال کردن رسانه های مختلف چند دقیقه در روز و آن هم چکیده مفید اخبار از منابع معتبر را دنبال کنید. آن هم اگر منبع معتبری یافتید -فکر نکنم در این زمینه موفق شوید-.در نهایت این مطلب نه زرد است و نه یک تحقیق آکادمیک دقیق. می‌توانید به عنوان یک دیدگاه که شاید کمی سبک زندگیمان را بهبود دهد به آن فکر کنید. نتیجه ای هم که خودم می‌خواهم از این حرف‌ها بگیرم این است که بهتر است کمی راحت تر زندگی کنیم و کمی کنجکاو باشیم و کمتر سخت بگیریم. همچنین پیشنهاد می‌کنم کنجکاوی را -به عنوان یک ارزش- برای دیگران و مخصوصا کودکان تبلیغ کنیم. شاید کنجکاوی بهترین پدیده ای است که می‌تواند -به طور مطلوبی- علم را در جامعه گسترش بدهد و شاید این بزرگترین سرمایه گذاری برای آینده بشر است. اگر همه ما کمی بیشتر بی اندیشیم و کمی بیشتر یاد بگیریم، زندگی همه آسوده تر می‌شود و چه بهتر که این مسیر خوش باشد و خوش بگذرد.این را هم اضافه کنم در این نوشته از مطالب علمی زیادی را به طور ساده انگارانه استفاده کردم. منظورم این است که پیچیدگی های آنها را برای نتیجه گیری راحت تر ساده سازی و مدل سازی کردم. حقیقت این است علوم مربوط به روانشناسی و اعصاب بسیار پیچیده هستند و نمی‌توان به همین راحتی سیستم هایی مانند ثبت خاطرات یا پاداش دهی را توصیف کرد و از آن نتیجه گرفت.کمی افراط در کنجکاوی:در کتاب خرده آزمایش ها Anne Laure Le Cunff - تلفظش را نمی‌دانم سخت نگیرید- توضیح می‌دهد می‌توان به کنجکاوی بیشتر از یک فعالیت روزمره نگاه کرد. درواقع می‌توانیم ساختار و فلسفه زندگیمان را براساس یادگیری و تجربه فعالیت های مختلف قرار بدهیم. در این دیدگاه زندگی از دگم چرخه بی پایان هدف گذاری و تلاش برای رسیدن به اهداف خارج می‌شود و جایگزین آن چرخه ای از آزمایش ها و یادگیری برای بهبود خویشتن است. شنیده اید که می‌گویند از مسیر لذت ببرید؟ حقیقتا زندگی انسان هدف مشخص و غایی ندارد -البته اگر بقا و تولیدمثل و موفقیت فرزندانمان در فرزند آوری را به حساب نیاوریم-. زندگی یک مسیر طولانی است که نباید انتظار مقصد خاصی از آن را داشته باشیم. بهترین کار این است که در این مسیر بلند بجای تلاش برای رسیدن به اهداف برای یادگیری و رشد تلاش کنیم و هر هدفی صرفا آزمایش یا تمرینی باشد برای بررسی خود و هر شکست یا پیروزی صرفا نتایج این آزمایش ها هستند که با بررسی آنها می‌توانیم خودمان را بهتر کنیم. در دنیایی پیچیده و آشوبناک که هدف مشخصی ندارد بهتر است همواره بیاموزیم و همواره از زندگی لذت ببریم.Paula Modersohn-Becker - پسرک و گربهعلیرضا محمدی - 23 فروردین 1405خارج از متن:با هرگونه نقد و نظر و حتی توهین سازنده‌ای به من لطف می‌کنید.بیایید در این شرایط سخت کمی راحت تر زندگی کنیم و کمتر به خودمان سخت بگیریم.</description>
                <category>موج</category>
                <author>موج</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 12:34:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>