<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mowood6</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mowood6</link>
        <description>My lonely notes</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:45:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2243487/avatar/5Wygrk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mowood6</title>
            <link>https://virgool.io/@Mowood6</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خونه درختی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mowood6/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DB%8C-nqdcwjlpsy4x</link>
                <description>از پنجره زل زدم به خونه درختی که فقط از طبقه چهارم قابل مشاهده استدلم میخواست اونجا باشم و البته تنهادوست داشتم لا به لای درختا قدم میزدم و قربون صدقه نهال ها و غنچه های کوچیک میرفتمیه لیوان چای اصل لاهیجان با گز تبریز و یه صندلی قهوه ای وسط باغ لازم داشتم تا برم به دنیایی که توش آروممصدایی جز صدای سکوت نباشه و آدمی هم بجز من اونجاخیال‌بافی کنم و به آینده دور فکر کنمبه همه حس هایی که داشتم و می‌فهمیدم ولی هیچکس درکشون نمی‌کرد و فکر میکردن دیوونه شدم به روزهایی که میرفتم کوه و از روستاهایی رد میشدم که زندگی توش جریان داشتبه خونه قدیمی بچگی که آرزو دارم فقط یکبار دیگه ببینمشبه تجریش دم عیدبه صبح های زود شمالبه باغ سعد آباد که وقتی دفعه اول رفتم مثل دیوونه ها داشتم نقاشی های استاد حسین بهزاد رو می‌دیدم و حس هایی که توشه رو پیدا میکردم به اولین دفعه‌ای که آهنگ شوپن رو گوش دادمبه همه اولین دفعه ها فکر میکردم و.....ای کاش میشد قطار زندگی رو نگه داشت ترمز اضطراری رو کشید و تمام....ای کاش توی همه این لحظه ها زندگی می ایستاد و من همونجا میموندم.....</description>
                <category>Mowood6</category>
                <author>Mowood6</author>
                <pubDate>Fri, 10 Mar 2023 16:20:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی عاشقانه....</title>
                <link>https://virgool.io/@Mowood6/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-alzrkijunnmm</link>
                <description>امروز حالم خوب نبود از دیروز تا همین الان چشمم به گوشی بود تا یه زنگی بهم بزنه ولی نزد.... خیال‌بافی اینکه زنگی بهم بزنه یا پیام بده داشت دیوونم میکرد! برای اولین بار عاشق کسی شده بودم که هیچ سنخیتی با من نداشت البته تفکر و عقایدمون گاهی شبیه بود اما از یکسری لحاظ اصلا شبیه من نبود.... اما من دوسش داشتم. برای اولین بار بود که به کسی یه همچین حسی رو داشتم و روش حساس بودم و دنبال هر وقتی بودم که برم و ببینمش. دلم میخواست حرفی بهم بزنه و چیزی بگه اما هیچ....دیشب وقتی داشتم از کنار محل کارش رد میشدم دیدم سرش رو بسته. نگرانش شدم. با اینکه سر یکسری کار های مشترک از دستش بدجوری دلخور بودم و قضاوتش کردم که از قصد کار بقیه رو گرفته بجز من ولی براش ناراحت و نگران شدم. درسته از دستش ناراحت بودم ولی حس دوست داشتن داشت غلبه میکرد. یاد حرف یکی از دوست های نزدیکم افتادم که وقتی فهمید عاشقشم گفت آدم اگه کسی رو دوست داشته باشه هزاران دلیل می‌تونه بیاره برای اینکه از دوست داشتن دست بکشه اما اگه عاشقش باشه منطقی ترین دلیل ها هم نمیتونه مانع عشقش بشه. راست می‌گفت من اگه از دست کسی دلخور میشدم به هیچ عنوان نمی‌تونستم باهاش خوب بشم و مدام می‌کوبیدمش اما در مورد این یکی.....بعد از اینکه از روبرو دیدمش رفتم دور زدم و رفتم محل کارش تا ببینمش اما انگار غیبش زده بود.... چون کسی همراهم بود نتونستم بهتر بگردم و رفتم اما تا خود صبح دلشوره ولم نمی‌کرد.امروز به دوستم پیام دادم و فقط تو یک جمله پرسیدم سرش چی شده گفت تصادف کرده....ماتم برد! نوشتم با کی؟ با چی!گفت یه تصادف جزئی بوده و الان هم حالش خوبه نفس عمیقی کشیدم‌. دلم میخواست الان پیشش بودم و باهاش حرف بزنم اما....</description>
                <category>Mowood6</category>
                <author>Mowood6</author>
                <pubDate>Fri, 10 Mar 2023 01:17:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاصدک هان چه خبر آوردی؟...</title>
                <link>https://virgool.io/@Mowood6/%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF%DA%A9-%D9%87%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C-phljqdlhdgiu</link>
                <description>قاصدک هان !چه خبر آوردی؟ خبر از مرگ؟ خبر از جنگ ؟خبر از قحطی و فقر ؟خبر از اینکه جهان در بر یک بیماریست؟یا از اینکه دگر نیست آرامش و صلحخبر از اینکه دگر آب نمانده در شهر یا از اینکه شده خشکسالی و قحطی در شهرجخبر از اینکه گرانی همه جا باب شدهشرف و علم از مد افتاده شده همه شهر به دنبال و پی پول هستنددل به شاهین ترازو عدالت بستندمتنـ قاصدک بگو به قول شاملو شکنجه پنهان سکوتت را آشکارا کن و حرف بزناز شهری بگو که مردمانش همه یکساننداز شهری که با جنگ غریبه است با گشنگی غریبه است با نا امیدی غریبه و نا آشناستبچه های که همه شادند و تنها دغدغه شان بازیست. آرزو های دور درازی دارند ایده ها و استعداد های عجیبی دارنداز مردانی که شرمنده نیستند و خوشحالند و دغدغه شان فوتبال استاز زنانی که در قید و بند چشم و همچشمی و حسادت نیستندراستی قاصدک چگونه میتوان به این نقطه رسید؟به نقطه ای از شادی فراتر از شهر بلکم دنیابه نقطه ای که دگر جنگ در یمن و فلسطین و اوکراین نباشدتحریم اقتصادی نابود شودکرونا محو شودکم آبی و خشکسالی وجود نداشته باشد....واقعا میشود به این نقطه رسید؟من که امیدوارمقاصدک تو هم امیدوار باش و برای این روز باشکوه آماده بشو</description>
                <category>Mowood6</category>
                <author>Mowood6</author>
                <pubDate>Thu, 09 Mar 2023 19:35:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>