<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیمه دیوانه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mr.soroush</link>
        <description>رویاپردازی هستم کمال گرا ... پیرو مکتب &quot;تغییر همواره مثبت است&quot; ( اگر همچین مکتبی وجود داشته باشه ) ... ادای فوتبالی هارو درمیارم، اونم فقط خارجی :) ... دارای یک همسر و 2 گربه!  و دیگر هیچ!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:17:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/67663/avatar/xTpM4c.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیمه دیوانه</title>
            <link>https://virgool.io/@Mr.soroush</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مردها هم پریود می شوند !!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mr.soroush/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-a80bmsujcgld</link>
                <description>نمی دونم تاحالا بهش فکر کردین یا نه، ولی همزمان با شروع تاثیرات هورمونی روی زنان، مردی هم که با بانوی مورد نظر در رابطه مستقیم است دچار اختلالات ذهنی و رفتاری میشه!بله، به همین سادگی! دلیلش هم این که ما وقتی کسی رو دوست داریم ، فقط وقتی حالمون خوبه که اونی که دوسش داریم خوب باشه، در غیر این صورت به خرابی حال یارمون خراب میشیم.تو این موقعیت یار بخاطر ترشحات هورمونی و ما بخاطر عشق به فنا می ریم!چه جرم کرده‌ام ای جان و دل به حضرت توکه طاعت من بی‌دل نمی‌شود مقبولبه درد عشق بساز و خموش کن حافظرموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول</description>
                <category>نیمه دیوانه</category>
                <author>نیمه دیوانه</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2020 21:27:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح کامل مهاجرتی در حال وقوع - پیش درامد ( دو )</title>
                <link>https://virgool.io/@Mr.soroush/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%88%D9%82%D9%88%D8%B9-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%AF-%D8%AF%D9%88-ebqz9jcglokj</link>
                <description>معمولا از غروب تا نیمه شب با مَصی ( رفیق صمیمی و همسرم ) ول می گشتیم. حالا شما بگو پیاده روی یا قدم زدن طولانی. مهم این بود که مقصد نداشتیم و بی پروا راجع به آرزوهامون حرف می زدیم. در طول این سال ها وقتی به آرزوهام دقیق می شدم می فهمیدم که چقدر از خودم دور هستم! چقدر خلا دارم، چقد دارم زندگی نمی کنم.جنس رنج از نوع فاصله است، فاصله بین چیزی که هست با چیزی که تو می خواهی باشد. و من چی می خواستم؟ نمی دوستم! فقط یک تصویر خیلی مات و مبهم. دقیقا نفهمدیم از کی شروع کردم به شخم زدن افکارم. اون تصویر کم کم وضوح پیدا می کرد و بیشتر از هرچیزی باعث می شد بترسم، چون فاصله ی خیلی زیادی ازش داشتم، خیلی زیاد. همزمان با ترس داشتم لذت می بردم، فقط با فکر کردن بهش! هیچ تصمیمی برای عملی کردنش نداشتم.در تمام این مراحل مَصی باهام بود، پا به پا، شونه به شونه و همیشه 1 نظر داشت : دنبال رویاهات باش.در نهایت تسلیم نیمه ی دیوانه ام شدم، نیمه ای که اعتقاد راسخ داره که زندگی قشنگترین و اعجاب انگیزترین اتفاقی ممکن در 3 بُعد است و هیچ لذتی بالاتر از زنده بودن نیست. نیمه ی دیوانه یک اقلیت بود که تمامیت خواه شد و کل زندگی رو برای خودش می خواست. همون موقع بود که استعفا دادم، پس اندازمون رو برداشتیم، اسباب و وسایل زندگیمون رو بار کامیون کردیم و راه افتادیم سمت شمال. لاهیجان به عنوان مقصد انتخاب شد. قرار گذاشتیم فقط کارهایی رو که دوست داریم انجام بدیم. اوایل مقداری چالش داشتیم ولی به مرور مهارت پیدا کردیم.ما ( من و مَصی ) اول خودمون و بعد همدیگه رو خیلی بهتر شناختیم، زنذگی رو بهتر شناختیم و تصمیم گرفتیم خیلی بیشتر زندگی کنیم. چیزهای بیشتری یاد بگیریم، در رشته های مورد علاقمون پیشرفت کنیم و مهاجرت کنیم برای تجربه کردن زندگی. یاد گرفتم که هیچ تصمیمی تک عاملی نیست، مهاجرت هم همینطور. و من اصلی ترینش رو گفتم.</description>
                <category>نیمه دیوانه</category>
                <author>نیمه دیوانه</author>
                <pubDate>Sat, 29 Feb 2020 19:05:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح کامل مهاجرتی در حال وقوع - پیش درامد ( یک )</title>
                <link>https://virgool.io/@Mr.soroush/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%88%D9%82%D9%88%D8%B9-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-uxtnbg7tazni</link>
                <description>عاشق تغییر هستم، فارق از نتیجه ولی مدلم اینجوریه که واقعا شروع کردن واسم سختِ. هنوز قدم اول رو برنداشتم و دارم برای قدم 100ام فکر و خیال می کنم و حتی استرسش رو میگیرم! اما روزی که شروع کنم تا گندش رو درنیارم ول نمی کنم.برای نمونه 5 سال بود که دنبال کاهش وزن بودم و به بهونه های مختلف ازش فرار می کردم، وقتی شروع کردم تو 2 ماه 20.5 کیلو و در ماه سوم مجموعا 24 کیلو ( با رژیم و ورزش ) وزن کاهیدم. شاید هم خودم را کاهیدم، بعدا معلوم میشه!این مهاجرت هنوز اتفاق نیوفتاده ولی واسه من مهمترین قدم تصمیم به انجامش بود. وقتی از دانشگاه در سطح کارشناسی فارق شدم ( فارغ التحصیل! ) سریع و با خوش شانسی شغل مرتبط رو پیدا کردم، کنکور ارشد هم رو رتبه نسبتا خوبی آورده بودم و اینجا اولین تصمیم خفن رو گرفتم : به جای اینکه درس  بخونم و کار کنم ، بیشتر کار کردم و با دوست دخترم ازدواج کردم. بعد از ازدواج بیشتر کار کردم و تا جایی که جا داشت در شغلم و میزان حقوق پیشرفت کردم، 2 سال طول کشید. بعد از اون خودم رو رسوندم به شرکتی بزرگتر و از 5:30 صبح از خونه میزدم بیرون و 8 شب پیکر نیمه جانم می رسید خونه ( چون این نوشته مربوط به شغل و این داستان ها نیست از جزئیات شغلی سریع رد میشم ). این یکی 1 سال طول کشید و رفتم سراغ شغل بعدی. 9 صبح تا 4 عصر. کار سبک تر و بیش از 2 برابر افزایش حقوق. خون دل هایی که خورده بودم نتیجه داد.ولی در تمام این مدت اصل حالم خوب نبود، احساس می کردم زندگیم و روزهای جوونیم به پول و قدرت تبدیل میشه و میره تو جیب کارفرما و من فقط انقدری عایدی دارم که نمیرم! دقیقا مثل زمان برده داری با اختلاف های جزئی، مثلا برده نمی تونست نوع غذاش رو انتخاب کنه ولی من تا حدی میتونستم! حس می کردم اسیر جادوی جادوگر شدم.بلند می شدم و از پنجره به افق نگاه می کردم، نور خورشید که بهم میخورد اون قسمت دیوانه ام فریاد می کشید که : شادی بطلب که حاصل عمر دمی استهر ذره خاک کیقبادی و جمی استاحوال جهان و اصل این عمر که هستخوابی و خیالی و فریبی و دمیست.و یک مرتبه دیوانه از قفس پرید، رفتم دفتر مدیرعامل و بدون هیچ نقشه ای برای فردا استعفا دادم...</description>
                <category>نیمه دیوانه</category>
                <author>نیمه دیوانه</author>
                <pubDate>Fri, 28 Feb 2020 14:37:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>