<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mr. A.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mr_A</link>
        <description>با موهایی رو به سفیدی، فعلا دانشجو ام.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 08:29:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/6632/avatar/V3qP1q.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mr. A.</title>
            <link>https://virgool.io/@Mr_A</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک ایده‌ی خیلی خوب داری؟ ولش کن: یا قانون سه روز</title>
                <link>https://virgool.io/@Mr_A/%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-uwtmphpx0vox</link>
                <description>ایده از یک شوخیِ بی مزه شروع شد. زمانی که هنوز زندگیِ آدمای عادی، زیر چتر بذل و بخشش خلاقانه‎ی اینفلوئنسرها نرفته بود هم هر از چند گاهی جرقه‌ای گوشه‌ای از ذهن می‌خورد و تصمیم می‌گرفتیم از امروز می‌خوایم نقاشی یاد بگیریم، گیتاریست بشیم، یا شروع به نوشتن خاطرات بکنیم، یا هزار تصمیم دیگه که هیچ وقت رنگ واقعیت ندید. نحوه‌ی این تصمیم برای هر کدوم از ما می‌تونه متفاوت بوده باشه ولی یک چیز بین همه مشترک بود: قبل از انجام هر کار می‌بایست ابتدا ملزوماتشو فراهم می‌کردیم. اگر قرار بود نقاشی یاد بگیریم، اول باید سه نوع آبرنگ با دو مدل مداد شمعی می‌خریدیم، بعد یه دفتر مشتی، بعد می‌گشتیم دنبال کلاس. کافی بود توی راه یکی از دوستای قدیمو می‌دیدیم که دوربین عکاسی به گردن داره درختا رو نگاه می‌کنه. اون‌وقت یه نگاه به کیسه‌ی آبرنگ می‌کردیم و با آهی که نشانه‌ی کشف بود، می‌فهمیدیم ما هم باید عماس می‌شدیم، نه نقاش. اونم تو زمونه‌ای که انقدر سرعت اتفاقات زیاده که هیچ آدم عاقلی حاضر نیست بشینه یه گوشه تا بشه سوژه‌ی نقاشی، ولی امان از پرتره‌هایی که رفیق‌مون گرفته بود. پس طبیعتا باید می‌رفتیم دنبال یه دوربین درجه یک و حسابی، چون بدون یه دوربین که ما امکان نداشت پولشم داشته باشیم، کی می‌تونه عکاسی کنه. و روزها یکی یکی رفتن و ما موندیم حسرت.واقعا تصمیم گرفتی کاری رو این بار انجام بدی؟ پس ولش کن.انقدر این روند بین من و برادرم و یکی دوتا از دوستام عادی شده بود که تصمیم گرفتیم حداقل از کل این ماجرا یکی دو تا شوخی در بیاریم تا همدیگه رو بتونیم اذیت کنیم. در واقع وقتی کسی مدام ناکامی‌هاش بهش یادآوری بشه، این می‌تونه در تصمیم‌گیری‌هاش بهش کمک کنه که اگر برای خودش هم نیست برای دست‌مایه‌ی خنده نشدن سعی کنه این بار این کار رو انجام بده. البته هدف ما این نبود، روزهای جوانی بود و بیکاری و هر فرصت خندیدن و وسط گذاشتن یک نفر غنیمت بود.این شد که یک روایت تاریخی خودساخته از دل این ماجرا بیرون اومد. آیا تصمیم داری کاری کنی؟ حس می‌کنی تو هم می‌تونی نقاش، عکاس، نجار، کدنویس، خلاق یا هر چیز دیگه‌ای باشی؟ بسیار خوب. اولین قدم اینه که سه روز صبر کنی. سه روز ناقابل، و اگر بعدش هنوز خواستی انجامش بدی، خب ... کسی جلوت رو نگرفته.</description>
                <category>Mr. A.</category>
                <author>Mr. A.</author>
                <pubDate>Wed, 04 Apr 2018 05:12:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>