<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ms Mehraban</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mrs.Mehraban</link>
        <description>اینجا علاقه‌مندی‌های یک مادر فریلنسر رو می‌خونید که تو زمینه دیجیتال مارکتینگ فعالیت می‌کنه و نوشتن و خوندن رو هم دوست داره.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:57:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/187312/avatar/O1NcCX.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ms Mehraban</title>
            <link>https://virgool.io/@Mrs.Mehraban</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان مش غلامرضا</title>
                <link>https://virgool.io/@Mrs.Mehraban/%D9%85%D8%B4-%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7-qm2qozk21uxv</link>
                <description>حالا دیگر در آستانه پنجاه سالگی بود... حجره‌ای که در گوشه بازار بی سر و صدا روزی حلال درمی‌آورد. غلامرضا چهل سالی می‌شد که صاحب این حجره کوچک بود. قبل‌ترها اجاره کرده بود. تازه کار بود که ازدواج کرد، زنش جمع کن بود، به سال نرسید که حجره را خرید. اهل بازار مش غلامرضا را خوب می‌شناختند، از چهارده سالگی وردست اوس محمود شاگردی می‌کرد. اما چابکی چهارده سالگی کجا و شصت سالگی کجا. حجره خیاطی، مثل نانوایی نبود که صبح علی‌الطلوع کرکره‌ها را بالا بزند و بسم الله بگوید و شروع به کار کند، ساعت ده صبح هم که می‌آمد کفایت می‌کرد! ولی در محله ما عجیب نبود اگر حجره مش غلامرضا با نانوایی محله همزمان باز می‌شد. حتماً سفارش مهمی در دست داشته که معمولا فقط بساط عروسی انقدر مهم بود که زودتر کرکره حجره را بالا بکشد. سفارش کت و شلوار دامادی، لباس حنا بندان یا لباس عروس خواب را از چشمش می‌گرفت. چه آنکه او وامدار سفارش دهنده باشد!همه اهالی محل وامدار مش غلامرضا بودند. هرکس به نحوی سری به او زده بود. یکی برای دامادی‌اش کت و شلوار می‌خواست، یکی برای جهاز دخترش روانداز و ملحفه، دیگری هم برای ختنه‌سرون پسرش دامن! خلاصه که خواه‌ناخواه گذر همه اهالی محل به حجره مش غلامرضا افتاده بود. الی خانواده اوس محمود. حالا اندام لاغر و کشیده اش پشت میز خیاطی خمیده شده بود، موها و سبیل‌هایش یک دست آردپاشی شده بود و چشمانش ذره بین مهندسی احتیاج داشت. با این حال مش غلامرضا همچنان در دل اهالی محل جا داشت. گرچه حجره‌اش کوچک و کم سو بود ولی همیشه پر رونق اما مرتب و منظم بود. نظم مش غلامرضا نه فقط از چینش حجره، که از لباس پوشیدنش هم مشخص بود، کسبه سر به سرش می‌گذاشتند که با خط اتوی لباس و شلوار مش غلامرضا می‌شود هندوانه قاچ زد!چهره‌اش را که می‌دیدی اولین تصویر به یاد ماندنی خط لبخند همیشگی‌اش بود. به رغم ظریف دوزی و دقت خیاط‌ها که اولین جا بین ابروهای‌شان خط می‌افتد، برای مش غلامرضا اما این مورد صدق نمی‌کرد. حسن برخورد و گشاده‌رویی او بود که زبان‌زد خاص و عام بود. با این حال امضای همیشگی خیاطان را با خود داشت؛ آن‌هم عینک باریک نزدیک بین با بند عینک ساده مشکی بود! که همیشه موقع کار روی نوک بینی کشیده و قلمی‌اش جا خوش می‌کرد. امروز خورشید بیرون نزده کرکره را بالا داده است.  ته‌ریش‌های سفیدش گواهی اهمیت سفارش عروس و داماداش بود. برای حنابندان نوه اوس محمود دل در دلش نبود، برق ساتن قرمز روی گونه‌های مش غلامرضا سایه انداخته بود. دلش می‌خواست با همه توان و به بهترین نحو جواب محبت‌ها و آموزه‌های اوس محمود خدا بیامرز را برای نوه‌اش جبران کند. صدای چرخ خیاطی‌اش او را به یاد چهارده سالگی‌اش انداخته بود، وقتی که اوس محمود اجازه استفاده از چرخ خیاطی را به او نمی‌داد و با سوزن به او آموزش می‌داد. لبخند گوشه لبانش می‌نشیند و عینک نزدیک بینش را محکم می‌کند و پا روی پدال چرخ خیاطی می‌گذارد و پارچه ساتن قرمز را آرام با چرخ دوخت می‌زند... </description>
                <category>Ms Mehraban</category>
                <author>Ms Mehraban</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jan 2023 19:14:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان زن شالیزار و کودکش</title>
                <link>https://virgool.io/@Mrs.Mehraban/%D8%B2%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4-cyidjptgpj1n</link>
                <description>صدای اذان می‌آمد، چشمان باریکش اما هنوز صبح را باور نداشت! دندان! امان طفلش را بریده بود! ترس بالا رفتن تب کودکش خواب را از چشمانش گرفته بود! ولی بهرحال صبح شده بود. باید هر چه زودتر بیدار می‌شد، محصول منتظر دندان بچه‌اش نمی‌ماند! خراب می‌شد. وضویش را گرفت، روسری به سر کرد و نمازش را خواند. السلام علیکم ورحمه الله و برکاته را نگفته بود که سعید دوباره ناله سر داد. با عجله خود را بالای سر کودکش رساند. تب داشت. جوشانده دم کرد و دوباره به خورد کودکش داد. فکر و خیال امانش را بریده بود. نمی‌دانست سعید را پیش نازخاتون بگذارد یا با خودش به شالیزار ببرد. اگر بچه را پیش نازخاتون می‌گذاشت، زن بیچاره با این کودک بهانه‌گیر و تب‌دار، زا به راه می‌شد و امانش می‌برید، اگر هم با خودش می‌برد، زحمت درو محصول امروز برایش چند برابر می‌شد. آفتاب کم‌کم داشت طلوع می‌کرد، بالاخره تصمیمش را گرفت، به سرعت پارچه‌ای آورد و کودکش را به کمر بست و به راه افتاد. سعید اما آنچنان از درد دندان درآوردن بی‌حال بود که با جوشانده مادر به خوابی عمیق فرو رفته بود و این دقیقا همان خواسته اکرم بود، دعا دعا می‌کرد که سعید بی‌تابی نکند، تقلا نزند و بتواند استراحت کند.آفتاب نزده اکرم به شالیزار رسید، داس دسته چوبی براقش را که یادگار همسرش بود به دست گرفت، دستانش به ظرافت روزهای اول ازدواجش نبود، اما حالا قوی‌تر شده بود. کمر خم کرد تا دسته دسته ساقه‌های ظریف برنج را یک‌جا با دنده‌های تیز داسش ببرد. مدت‌ها بود که به کار شالیزار عادت کرده بود، غوز کمی بر کمرش بار انداخته بود، چه‌بسا وزن سعید هم آن‌را دو چندان نشان می‌داد! با این حال شانه خالی نمی‌کرد. یاد گرفته بود که برای نیازش جلوی دیگران به هر زحمتی که شده است سر خم نکند. اکرم زیر لب مدام دعا دعا می‌کرد احمد با تیلر پرسروصدایش یک امروز را دیرتر به شالیزار بیاید، تا شاید سعید بیشتر بخوابد و آرام و قرار داشته باشد. عجیب نبود که آن روز احمد کمی قبل از ظهر رسید چرا که مادرش همیشه می‌گفت دعای مادر سریع الجابه است... </description>
                <category>Ms Mehraban</category>
                <author>Ms Mehraban</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jan 2023 18:56:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای حاج قاسم که میزان حق شد</title>
                <link>https://virgool.io/@Mrs.Mehraban/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D8%AC-%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D9%82-%D8%B4%D8%AF-airxbgmvrxbv</link>
                <description>حاجی من اهل این دلنوشته نویسی‌های مخلصانه برای شهدا نیستم که البته توفیقش نیست اما حالا جوری دلم کباب شده که از سوز دلم می‌نویسم. تا قبل از امشب از نظر من هرکس می‌تونست حق انتخاب داشته باشه که ضد نظام باشه یا موافق نظام. می‌تونست با حجاب باشه یا بی حجاب، می‌تونست هرنظری بخواد داشته باشه و باز هم از نظر من محترم باشه... ولی حاجی حالا دیگه فرق می‌کنه، یعنی تو برای من و امثال من فرق می‌کنی.حاجی نوشتن امروز روز جهانی کتلته. حاجی دهنم هزار بار پر نجاست اگه دیگه به کتلت لب بزنم. کجای زندگیت براشون جای ابهام داشت که به خون به ناحق ریخته شده‌ات شک کردن؟ کدوم حقی رو ناحق کردی که اینا لقمه به خون می‌زنن و به کام می‌برن و مسخره می‌کنن؟ اما حالا محکم‌تر پای این نظام هستم. با چشم باز، هرچند منتقد اما امیدوار. می‌سازیمش!حاجی حق داشتی ازین دنیا خسته باشی، ما غرق گناه‌ها هم خسته‌ایم. ولی خوش به سعادتت جانفدا، با خونت بارها و بارها برای امثال من‌ها میزان شدی! راهت ادامه داره...</description>
                <category>Ms Mehraban</category>
                <author>Ms Mehraban</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 03:18:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خون‌ها چه فریاد می‌زنند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Mrs.Mehraban/httpsvirgooliomrsmehraban%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF-vrqnpemchjrt</link>
                <description>ستاره دنباله دارتصویر ساده و دور از زرق و برق بود. توجه هرکسی را جلب نمی‌کرد. داد نمی‌زد. رو بازی می‌کرد، ادعایی نداشت. عکس خاکی، در نگاه اول هیچ نکته خاصی ندارد. آرام و بی حاشیه. ولی با سبد سبد حرف نگفته از کنارت رد می‌شود.مثلا دب‌اکبر را دیده‌ای؟ یک گوشه‌ای از آسمان برای خودش نقاشی ملاقه کشیده است. بی سر و صدا نشسته و کاری با بقیه ستاره‌ها ندارد، راه نشان می‌دهد و حکمت خدا را به نمایش می‌گذارد، این هم همینطور بود. آرامش‌اش را دیدی؟ نظم را چطور؟ توالی؟ حزن؟ ایستادگی؟کمی به عقب تر برمی‌گردم. با آیه معروف، بیان قاصرم را اینطور قادر می‌کنم :« (ای پیامبر!) هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه آنان زنده‌اند، و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند». ساده، شفاف و تکان دهنده!شهید با خون خود فریاد می‌زند، نیازی به هیاهو ندارد.شهید به دور از های و هوی دنیا جان فدا می‌کند، نیازی به شو ندارد.شهید، نمی‌میرد، زنده می‌کند.چه چیز را؟-شجاعت را، حق را، هدف را، غیرت را، آرمان را...اصل حرف همین بود، بی حاشیه و مختصر!</description>
                <category>Ms Mehraban</category>
                <author>Ms Mehraban</author>
                <pubDate>Wed, 28 Dec 2022 17:01:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات مدرسه«دشمنِ دشمنِ تو»</title>
                <link>https://virgool.io/@Mrs.Mehraban/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AA%D9%88-enxq8t31tyze</link>
                <description>دبیرستانی که بودم غوغای ۸۸ به پا شد! هر چه از سیاست می‌دانستم معطوف به شنیده ها بود.به خوبی به یاد دارم که در مدرسه هر که به دنبال اعتبار و احترام بیشتر بود، به هر نحوی خود را به معترضان آن دوره می‌چسباند.  خود را به معترضان آن دوره می‌چسباند. اینطور بگویم، حتی اگر خانواده‌اش هم مخالف نظر او را داشتند، با این حال برای قُپی در کردن بین بقیه، در مدرسه ژست روشنفکری می‌گرفت و بین معترضان جا باز می‌کرد. البته نباید خرده‌ای گرفت، اغلب نوجوانان در این سن و سال این تمایزها و محبوبیت‌ها را از طرف گروه بارز مدرسه می‌پسندند.ولی برای من این تفاوت‌ها جذاب نبود. می‌پرسید چرا؟ چون من تمام عمر متفاوت بودم و اتفاقاً آنموقع نیاز به تفاهم داشتم. باز هم می‌پرسی چطور متفاوت بودی؟ پس بشنو...  در خانواده مذهبی بزرگ شدم و حتی در محله‌های مذهبی تهران رشد کردم، با این حال همیشه متفاوت بودیم! از چه نظر؟ خیلی وقت‌ها ما ساز مخالف بودیم، چه اهل خانه در محل کار یا محله، چه من در مدرسه! چه مخالفتی؟ مثلا در مدرسه، زیر بار قوانین سلیقه‌ای نمی‌رفتم، ناظم می‌گفت مقنعه نقابدار و چانه دار، من مقنعه پفی می‌پوشیدم! معترض میشد، تنبیه را به جان می‌خریدم، جلسه توجیه می‌گذاشت که حرف گوش کن شوم، من او را نسبت به حد و حدود حجاب و اسلام آگاه می‌کردم! او هم ناگریز سکوت می‌کرد و با جمله «بهرحال قانون قانونه» سعی داشت بزرگی خودش را تخریب نکند. و در نهایت هم با همین مخالفت‌ها و صحبت‌ها تیم‌سازی کردیم و قانون مدرسه را عوض کردیم و یونیفورم مدرسه از مقنعه چانه‌دار به مقنعه پفی تغییر کرد! در محله چطور مخالف بودیم؟ خب ما با مسجد رفت و آمد خانوادگی زیاد داشتیم! البته خود مسجد که نه، اهالی مسجد! به علت امین بودن پدرم، مسؤلیت‌هایی هم به او داده می‌شد که گاه خانوادگی در امور آن دخیل می‌شدیم. عمده مسؤلیت‌ها آموزشی و فرهنگی بود. و از قضا تمام دردسرها در همین حوزه خلاصه می‌شود. برای انتخاب اساتید همیشه مسئله حجاب دغدغه بود! هرچه ما نرم و آرام مسائل را با اساتید حل می‌کردیم، ناگهان یک دست و رو نشسته‌‌ای می‌آمد و با معلم دهن به دهن می‌کرد و هر چه ما رشته بودیم را پنبه می‌کرد! حالا بیا و توجیه کن که مرد مومن تو چکاره‌ای که دخالت می‌کنی! شما این سر نخ را بگیرید و بروید تا ته قضیه.... بنابراین فحش خوری ما دوطرفه بود، هم از توبره می‌خوردیم و هم از آخور. واضح‌تر بگویم اینطوری‌ست که هم مذهبی‌ها چشم دیدن ما را نداشتند و ما را بی‌دین می‌دانستند هم غیر مذهبی‌ها، به گمان آنکه ما هم از همان قبیله مذهبی‌های نفهمیم! بنابراین متفاوت بودن از ابتدا خواه‌ناخواه همراه ما بود و ديگر جذابیتی برایم نداشت. پس طبیعی بود که به هوای محبوبیت قاطی جماعت جوگیر (دانش آموزان به دور از دانش سیاسی) نشوم. اما این به رنگ جماعت نشدن به معنی مخالفت نبود، عموما به معنی «موافق نبودن در تمامی موارد» بود! دقیقا مثل همین روزها! حالا این روزها اینستاگرام کاملا شبیه مدرسه‌ای به نظر می‌رسد که دانش آموزان در مدرسه(کشور) جرات اعتراض ندارند و برای محبوبیت، برای مقبولیت و برای جلوگیری از ترد شدن خود را منتسب به گروهی می‌کنند و فقط داخل کلاس(اینستاگرام) یارگیری می‌کنند. بعد قرار می‌گذارند که بعد از خوردن زنگ بیرون مدرسه(خیابان) به دعوا بروند که.... بله،با یکسری بلوف زن طرف می‌شوند و تنها می‌مانند!و دقیقا با دانش آموزانی مطابقت دارد که نه از سر آگاهی بلکه بخاطر تجربه تلخ در مواردی خرد، خواستار تغییرات اساسی در قوانینی کلان در مدرسه‌اند، که هیچ علمی به چیستی و چگونگی تغییرات آن ندارند. و حالا که به خیابان رفتند و جمعیتی محدود دیدند، معترضند به دیگران که  «تو نون‌خور حکومتی که نیامدی!»که  «تو بی شرفی که از ما نیستی!» که  «تو انسان نیستی که این حکومت را می‌خواهی!» نه جانم! فقط من کمی از هیجانات تو به دورم. فقط ما کمی آرام‌تر و واقع بینانه‌تر خواستار تغییریم! فقط امثال ما دلمان نمی‌آید تغییر به هر نحوی، که ریختن خون جوانان هم شامل‌ش می‌شود، اتفاق بیوفتد. بله، اتفاقا ما بیشتر دوستتان می‌داریم، بیشتر نگرانتان هستیم.یادتان باشد  «دشمنِ دشمنِ تو، دوست توست!» بله ما از یک میهن‌ایم، دشمن نیستیم دشمن آنست که برای تغییر از شما جان می‌خواهد و از برای خود جاه!</description>
                <category>Ms Mehraban</category>
                <author>Ms Mehraban</author>
                <pubDate>Thu, 20 Oct 2022 01:26:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیجیتالی شدیم اما فهم دیجیتال نداریم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Mrs.Mehraban/%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%81%D9%87%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-jssfouyzaf61</link>
                <description>شاید کمی برخورنده باشه اما می‌خوام جزئیاتش رو باهم بررسی کنیمبا افزایش سرعت اینترنت و رواج دستگاه‌های هوشمند استفاده از بعضی امکانات بدیهی شد. گوشی‌های هوشمند به صورت گسترده در دسترس عموم قرار گرفت، دوربین‌های دیجیتال فراوانی پیدا کردند و بستر ورود به دنیای دیجیتال راحت‌تر از گذشته شد. از کودک 3 ساله تا پیرمرد 80 ساله به دنیای مجازی اومدن و پروفایل شخصی ساختن. با ساخت یه اکانت و جذب تعداد قابل قبولی دنبال کننده توهم اینکه اون‌ها توانایی جذب و ترغیب مخاطب (به انجام چیزی که اونا می‌خوان) رو دارن، عادی شد. در بین افرادی که به این فضا دسترسی پیدا کردن مهندس، معلم، بازاری و... به وفور پیدا می‌شه، افرادی که علاقه دارن تا با هزینه کم بازدهی بالا دریافت کنن. تصور افراد از بازدهی بالا هم متفاوت هست. مثلا یه کاسب محلی بازدهی بالا رو افزایش ده نفری به تعداد مشتری فعلیش رو بازدهی بالا می‌دونه و شاید یک اپلیکیشن سفارش بالای 100هزار نفری رو بازدهی بالا بدونه. چیزی که مهمه اینه که این افراد تلاش می‌کنن با هزینه کم، با استفاده از دانش نسبی خودشون اقدام به رفع نیازشون کنن. حالا سوال اینه که چند درصد از این صاحبان کسب و کار به هدف خودشون می‌رسن؟اگر یه جامعه آماری صحیح انتخاب بشه و تحلیل دقیقی صورت بگیره عدد دقیق‌تری رو می‌شه اعلام کرد ولی تجربه من میگه کمتر از بیست درصد کارفرمایان یا صاحبان کسب و کار به هدف نهایی‌شون می‌رسن حتی کمتر!!دلیل این مسئله هم استفاده نکردن از افراد متخصص هست. کارفرما به هر نحوی می‌خواد تو پروسه اجرایی نظر بده و دخالت کنه، چرا که فلان پیج یا سایت رو دیده که فلان کارو کرده و فکر می‌کنه تو کسب و کار خودشم جواب می‌ده! یا می‌خواد کار باکیفیت رقیب رو در بی‌کیفیت‌ترین حالت کپی کنه تا بتونه همون نتیجه رو کسب کنه! یا حتی اون کارفرما اونقدر به دانش خودش مطمئن هست که به طور ناشیانه‌ای از بستر دیجیتال به سبک بازاریابی سنتی استفاده می‌کنه!! یا....خلاصه که اگر روزی دیدید که آدمایی که دوست دارید جذب کنید و پیدا نمی‌کنید، یا مشتری‌های دلخواه‌تون رو ندارید، یا حتی تعداد دنبال‌کنندگان‌تون اونایی نیستن که براش هزینه کردید، کافیه فقط به مسیر طی شده‌تون شک کنید و با یه متخصص همکاری داشته باشید. مطمئن باشید هزینه آتی‌تون کمتر از هزینه کم‌سود قبلی‌تون خواهد بود، حتی با بازدهی بیشتر.</description>
                <category>Ms Mehraban</category>
                <author>Ms Mehraban</author>
                <pubDate>Wed, 20 Jan 2021 12:51:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پلتفرم‌های پرطرفدار دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@Mrs.Mehraban/%D9%BE%D9%84%D8%AA%D9%81%D8%B1%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%B7%D8%B1%D9%81%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-j0xdn5w3qpk3</link>
                <description>از قدیم گفتن هر سخن جایی و هر نکته مکانی داردقطعاٌ این ضرب‌المثل قدیمی خیلی جاها استفاده داره. درسته که الان تو عصر دیجیتال هستیم، اما همچنان این مَثَل کارسازه. می‌پرسید چطوری؟ پس تا انتهای این مطلب با من همراه بشید.شاید براتون اتفاق افتاده باشه که تو بستر اینستاگرام یا تلگرام یا حتی واتسپ، مطلبی رو ارسال کرده باشید، اما بازخوردی که توقع داشتید رو دریافت نکردید. تحلیل‌های زیادی رو میشه ازین اتفاق برداشت کرد، ولی ما می‌خوایم با اولین دلیلش بیشتر آشنا بشیم. اون هم پلتفرم یا بستر مناسب هست.از طرفی شاید شما به تولیدمحتوا علاقه‌مند باشید یا اینکه؛ تو حوزه خاصی فعالیت می‌کنید و مجبورید همیشه اطلاعات به روزی داشته باشید و با اون قشر آدما بیشتر معاشرت کنید، شاید هم دوست دارید با افرادی معاشرت کنید که بیشتر با شما و افکار و علایق شما سازگار باشن و راحتتر دوست پیدا کنید. اگر جزو یکی از افراد در دسته‌های بالا هستید این مقاله حتما به کارتون میاد.حالا تصور کنید می‌خواید به کلی آدم مهم پیام بدید، یا بهتر بگم، می‌خواید براشون دعوت‌نامه شرکت به یه همایش علمی بفرستید، بنظرتون کار درستیه که توی دایرکت اینستاگرامشون ارسال کنید؟یا اینکه می‌خواید یه جلسه رسمی برگزار کنید، کار درستیه که از لایو و ویدئو کال اینستاگرام استفاده کنید؟یا اینکه دلتون میخواد یه کسب و کاری رو شروع کنید، برای ایده گرفتن میاید تو اینستاگرام می‌چرخید؟دنبال یه مقاله علمی می‌گردید، اینستاگرام چک می‌کنید؟باید به این نتیجه برسیم که اینستاگرام کل دنیای ما نیست، درواقع دنیایی هست که می‌خوان ما توش محصور باشیم!این مقدمه رو گفتم که به اصل مطلب برسم، قطعاٌ برای هر کاری پلتفرم مناسب خودش وجود داره، پس بهتره مکان مناسبش رو پیدا کنید. این مطلب به این معنا نیست که حضور شما تو یه سری پلتفرم‌ها بصورت غیرفعال دربیاد، بلکه به این معنیه که در هر پلتفرم به تناسب خودش فعالیت داشته باشید.حالا باهم چند تا از اونها رو مرور می‌کنیم:v   دسته بندی‌های تخصصی:1.    لینکدین-linkedin: یه شبکه اجتماعی تخصصیه که کاربران زیادی داره. جای مناسبیه برای پیدا کردن شغل یا ایجاد رزومه کاری، یا ارتباط و معاشرت با متخصصین. قطعاٌ جای خوبیه برای ارسال دعوتنامه‌های کاری، سوالات تخصصی، مطالعه مطالب جدید و.... . جالبه بدونید برای کار روی سئو این شبکه خیلی تاثیرگذار و مفیده.2.    پینترست- pinterest: حتماٌ این شبکه اجتماعی رو می‌شناسید. کاملاٌ مناسب برای محتواهای تصویری هست و این امکان رو بهتون میده که عکس‌ها رو دانلود کنید یا در آلبوم مورد نظرتون دسته بندیش کنید. جالبه بدونید تاثیر فوق‌العاده‌ای روی سئوتون خواهد داشت.3.    آنجل لیست- angel.co: این شبکه اجتماعی هم تخصصیه. به این صورت که اگر شما ایده کسب و کاری داشته باشید و دنبال سرمایه گذار میگردید، این فضا جاییه که شمارو با هم مرتبط می‌کنه. کلی سرمایه‌گذار هستن که منتظر ایده‌های خوب شمان و ازتون حمایت می‌کنن. خوبیه این پلتفرم اینه که نیازی نیست فقط ایده داشته باشید، حتی اگر دنبال کار بگردید هم فرصت‌های شغلی زیادی رو پیدا خواهید کرد.4.    کیک استارتر- kickstarter: این شبکه اجتماعی جاییه که شما می‌تونید برای خودتون سرمایه‌گذار انتخاب کنید و کمک‌تون می‌کنه تا ایده و کسب و کارتون رو راه‌اندازی کنید.5.    کافه مام -CafeMom: اینجا بستری برای کساییه که مادر هستن یا میخوان مادر بشن. تو این بستر می‌تونید سوالاتتون و بپرسید، از تجارب دیگران استفاده کنید6.    راوری-Ravelry: اینجا یه شبکه اجتماعیه که هرچیزی که مربوط به بافندگی باشه بهش مربوط میشه.7.    دویانت آرت-DeviantArt: این بستر جاییه که مخصوص هنرمندان و هنردوستان هست که پر از آثار فرهنگیه و به شما اجازه میده از نقاشی‌ها و عکس‌ها یه نمونه داشته باشید و به اشتراک بذاریدشون.8.    فلیکر-Flickr: حتما اسم این سایت رو شنیدید. یه پلتفرم محبوب برای عکاسان و کسانی که تولیدمحتوا میکنن یا کسانی که به این حوزه‌ها علاقه‌مندن هست. اینجا شما می‌تونید علاوه بر اینکه عکس‌ها رو دسته‌بندی کنید، عکس‌هایی که می‌گیرید رو هم با کل دنیا به اشتراک بذارید یا از عکس‌های اونا استفاده کنید.9.    دیسکورد-Discord: یه مکان ایده‌آل برای همه گیمرهاست و نکته فوق‌العاده‌اش اینه که کاملاٌ رایگانه. شما می‌تونید تماس تصویری داشته باشید و گروه بسازید و حتی با هم یه تیم بشید و بازی کنید.10.ریورب نیشن-ReverbNation: یه بستر برای هنرمندانه. اینجا کاملاٌ مخصوص اونهاست. به طوری که اولویت نمایش و به اونا اختصاص پیدا می‌کنه. در این پلتفرم این امکان به هنرمندان داده میشه تا به اسپانسرهای مختلف، برندها و طرفداران‌شون معرفی بشن. 11.داتز-Dots: یه شبکه اجتماعی مختص گیمرها. حتی اگر ایده عالی برای ساخت یه بازی جذاب دارید اینجا همونجاییه که باید ایده‌تون رو ارائه بدید.v   دسته بندی عمومی:1.    توییتر- twitter: یه شبکه اجتماعی متنی هست. به این معنی نیست که داخلش عکس و ویدئو نمی‌تونید بذارید، بلکه به این معنیه که مخاطبین این شبکه اجتماعی ترجیح میدن متن بخونن و متن ارسال کنن تا تمایل به تماشای فایل‌های ویدئویی داشته باشن. فعالیت تو این شبکه اجتماعی خلاف باور عموم خیلی هم تاثیرگذار می‌تونه باشه.2.    کوئرا- quora: یه شبکه اجتماعیه برای پرسش و پاسخ. قشنگ ازون جاهاییه که میگن از هر دری سخنی. ازونجایی که آدمای متخصص تو سراسر دنیا تو این شبکه‌ها هستن، میشه از نظراتشون مطلع شد و حتی پاسخ صحیح و ازونا گرفت.3.    پروداکت هانت- producthunt.: یه شبکه اجتماعیه که به شما این اجازه رو میده تا از تجربه خرید و استفاده از محصولات شرکت‌های مختلف نظر بدید و انتقادات و پیشنهادات تون رو با بقیه کاربرا به اشتراک بذارید و از نظرات دیگران بهره بگیرید. علاوه بر اینکه امکان نظر دادن به نظرات مخاطبین هم وجود داره که می‌تونه یه سبک از اعتبار سنجی نظرات صحیح مخاطبین بوسیله خود مخاطبین باشه.4.    کر2 -Care2: یه بستر آروم با آدمای روشنفکر. یعنی شما چه فمینیست باشی، چه طرفدار حیوانات و چه طرفدار زندگی سبز و بدون پسماند، اینجا جای خودته. یه زندگی مسالمت‌آمیز با انسان‌های فرهیخته. اینجا جاییه که اطلاعات تو با این ادما به اشتراک میذاری و علاوه بر اون می‌تونی باهاشون ارتباط برقرار کنی.5.    وین-Wayn: جاییکه مسافرت دوست‌ها عاشقش می‌شن. اینجا شما می‌تونید اطلاعات مربوط به سفر، هواپیمایی‌های سنتی و پروازهای کم هزینه و پیشنهادات سفر و بدست بیارید.6.    مای هرتج-MyHeritage: جالبه که بدونید بوسیله این پلتفرم شما می‌تونید اجدادتون رو پیدا کنید و شجره‌نامه‌تون رو داشته باشید. بوسیله DNA می‌تونید اجدادتون رو شناسایی کنید و با اقوام‌تون عکس و فیلم به اشتراک بذارید و روز ملاقات مشخص کنید .7.    فانی اور دای-Funny or Die: یه بستر برای بارگذاری محتوای طنز هست. که سلبریتی‌های اونور آبی خیلی بهش علاقه دارن. شما می‌تونید پروفایل بسازید و این ویدئوها رو برای خودتون دسته‌بندی کنید.8.    گایاآنلاین-Gaia Online: یه پلتفرم در بستر وب هست که مخصوص نوجوان هاست. علاوه بر اینکه می‌تونن برای خودشون پروفایل بسازن و آواتارهای جذاب بسازن، می‌تونن بازی کنن تست استعدادیابی بدن، کارهای هنری کنن و دوست هم پیدا کنن9.    اسپیرلی-Spreely: اسم این شبکه اجتماعی تلفیق speak &amp; freely هست . اینجا همون جاییه که می‌تونی به هرکسی که دوست داری، بدون سانسور اعتراض کنی و حرفت و بزنی. اینجا اصل آزادی بیان برقراره!10.فندانگو-fandango: یه بستر برای عاشقین فیلم و تئاتره. بهتون نزدیک‌ترین تئاترهایی که درحال برگزاری در اطراف شما هستن رو معرفی می‌کنه، امکان خرید بلیط، پرداخت و ورود میده. شما اینجا می‌تونید فیلم‌های مورد علاقه‌تون رو پیدا کنید و تریلرشونو مشاهده کنید. علاوه بر اینکه می‌تونید امتیاز تماشاگران و ببینید و اونهارو بصورت اورجینال مشاهده کنید.11.فوراسکوئر: یه بستر محبوب برای کسانی که دنبال یه فضای خاص برای ملاقات‌هاشون یا تفریحات شبانه‌شون می‌گردن. یا کسانی که میخوان تجربه خاصی از خرید و بچشن و جاهای خاصی خرید کنن که ویژگی‌های مورد علاقه‌شون رو داشته باشه.همونطور که خوندید این پلتفرم‌ها هرکدوم برای گروه خاصی مناسبه. اگر شما علاقه به موضوع خاصی دارید و حس می‌کنید دنیای اینستاگرام براتون کسل کننده شده و ملال‌آوره، حتما ازین پلتفرم‌ها استفاده کنید و تا آرامش بهتون رو بیاره.علاوه‌بر‌اینکه این بسترها جای مناسبی برای کاربران عادی هست، بستر فوق‌العاده‌ای هم برای کسانیه که کار تولید محتوا میکنن یا به هر نحوی شغلشون به دنیای دیجیتال مربوط میشه.لازم به ذکره که این اطلاعات مطالبی هستن که طی بررسی‌های اینجانب به دست اومده و امکان داره جامع نباشه اما حتما کاربردیه. قطعاٌ پلتفرم‌های دیگه‌ای هم وجود داره ولی در حوصله مخاطبین من نمیگنجه.از توجه‌تون ممنونم. خوشحال میشم این مطلب رو با دیگر دوستانتون که به این مباحث علاقه‌مندن به اشتراک بذارید و نظرات‌تون رو برام کامنت بذارید.</description>
                <category>Ms Mehraban</category>
                <author>Ms Mehraban</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jan 2021 19:20:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادران و مدیریت زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@Mrs.Mehraban/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-kvm0wee3f75f</link>
                <description>همه مامانا دکترای برنامه ریزی و مدیریت زمان دارنخب بنظرتون چطور میشه که مادرا هم میتونن همسر و مادر باشن هم درس بخونن و بعضا بیرون از خانه هم شاغل باشن!؟من فکر میکنم مادر بودن معجزه اس. معجزه ای که خدا فقط برای مادرا به نمایش گذاشته، نمایشی که بهشون نشون بده مادر بودن یه فرصته نه یه تهدید. چراکه با مادریه که خیلی از قفل ها براتون باز میشه. این نکته به این معنی نیست که اگر مادر نبودید همچنین مهارتی نخواهید داشت، بلکه به این معنیه که با مادری مسیر هموارتری رو نسبت به بقیه مسیرها تجربه خواهید کرد. البته مسیر هموار رو در ادامه بهتون نشون خواهم داد، قضاوت هموار بودن یا نبودنش با شما.بیاید باهم یه روز عادی از مادری رو مرور کنیم امیدوارم به اندازه یک صدمی که مامانا حوصله به خرج میدن، حوصله بخرج بدی که این چند دقیقه مختصر از زندگی روزمره شونو بخونی.-فاصله زمانی که مامانا از خواب بیدار میشن تا زمانیکه بچه ها چشماشون و باز میکنن رو کمتر از سی دقیقه درنظر بگیرید؛کاملا بو میکشن! این ساعت و 9:30 صبح در نظر میگیریم.تو این فاصله حداکثر کاری که میتونید بکنید اینه که فرصت ‌کنید برید سرویس، موهاتون رو شونه کنید و لباس خوابتون رو عوض کنید.بهتون تبریک میگم شما به هدف روزانه رسیدگی به خودتون دست پیدا کردید ??حالا بچه تون بیدار میشهچون زمان از پوشک گرفتن بچه تون شروع شده تا چشماشو باز میکنه باید سریعاً ببریدش سرویس (تصور می‌کنیم که دسته گلی به آب نداده و نیازی به تعویض لباس و پتو و تشک نیست ??)پروسه سرویس بردن و شستشوی دست و صورت حداقل نیم ساعت زمان میبره ??‍♀️ (تصور میکنیم که بداخلاق از خواب بیدار نشده)حالا وقت شونه کردن موهاشه، ایشالا که دختر ندارید ? چون حداقل نیم ساعت هم این پروسه زمانبره.اگر مادر زرنگی بوده باشید، کتری و قبل از بیدار شدنش رو گاز گذاشتید اگرم فرصت نکردید متاسفانه دیر شده!اگه مادر زرنگی باشید تو فاصله آماده کردن صبحانه، مقدمات ناهار و هم آماده میکنی، اگرم نه تبریک میگم، هنوز فرصت هست.تا بساط صبحانه آماده بشه یه گوش‌ِت به بچه‌اس یه چشم‌ِت به ساعت، یه چشم‌ِت به کتری که نجوشه و مبادا گاز و خیس کنه، یه چشم‌ِت به خیار و گوجه‌ای که خرد میکنی و فکرِت هم مشغول کارای امروزت!بیست دقیقه طول نمی‌کشه که صبحانه آماده میشه.حالا وقت پرستاریه، باید روتین و انجام بده، براش پیشبند ببندید، بسم الله بگه، چاییش خنک بشه و براش لقمه بگیرید. تازه، اگر اشتهاش باز شده باشه وگرنه مجبورید نیم ساعت تو آشپزخونه تحملش کنید تا کم کم اشتهاش باز بشه و تو این فاصله بساط ناهار و آماده کنید، یه دستت هم به لقمه دادن باشه و فکرت هم مشغول جواب دادن به سوالای تموم نشدنیش.صبحانه‌شو خورده و میره سراغ بازی. دختر من دو تا حداکثر سه ساعت اجازه تماشای شبکه پویا رو داره. تو این فاصله باید نماز بخونم، ظرف بشورم، ناهار بپزم، روی کابینت‌ها رو تمیز و مرتب کنم، ظرف‌های شسته شده رو جابه‌جا کنم. لباس‌های کثیف و تقسیم‌بندی کنم و داخل ماشین لباسشویی بذارم.خب دیگه وقت ناهاره!تلویزیون خاموش میشه و ناهار میخوریم. پروسه صبحانه خوردن دوباره تکرار میشه!بعدش نوبت جمع و جور کردن اسباب بازی هاس. اما اگر فکر کردید کار نیم ساعته باید بگم کور خوندیدتازه وقت بازیه!تا یه دور با همه اسباب بازی ها بازی نکنید اجازه جمع کردن‌ش رو ندارید چون حوصله عواقب‌ش رو ندارید..... یادتون نره هر دوساعت سرویس بهداشتی و داستان سرایی و جایزه و تشویق و عزیزم قربونت برم های از پوشک گرفتن چقدر امکان داره زمان‌بر و طاقت‌فرسا باشه.حالا چه بخواید چه نخواهید حدودا شش ساعت از روزتون گذشته‌!!یا بچه تون این موقع از روز می‌خوابه یا نهدختر من مجبوره بخوابه چون من باید بخوابم!خب این مرحله صبر ایوب میخواد، یک ساعت پروسه خوابیدن طول میکشه. یا خوابتون سبکه یا سنگین، بهتره سنگین باشه چون اون داره بازی میکنه و هنوز قصد خواب نداره، اما بهتره شما خودتو به خواب بزنی.ششششششش! خوابید، نیم ساعت خوابم عالیه، حالا وقت کاره!در اتاق و میبندی و بدو بدو میری اسباب بازی هاشو جمع میکنی، بی سروصدا. نماز باید بخونی؟ وقتش همین الانه. کارای بی سروصدا الان جوابه. حمام باید بری؟ اصلاح ابرو داری؟ خب زود باش! آرایش میخوای کنی؟ چرا معطلی؟ شام شب مونده؟ آره این واجب‌تره!???‍♀️تا میری تو آشپزخونه بیدار میشه ?سلام مامان ??‍♀️?باهم دیگه آشپزی می‌کنید. اون پوست پیاز میکنه شما میشوری و خرد میکنی. اون با سرویس ملاقه ها بازی میکنه شما با مواد غذایی. کلمه جذاب و تکرار شدنی، «نکن» هم ورد زبونتونه ? عاشقانه نیست؟اگر فکر کردید پخت شام به این سادگی هاس اشتباه می‌کنید، چون عصرونه واجب‌تر از هرچیزیه. شام و نصفه کاره رها می‌کنید و چندتا میوه و بیسکویت براش آماده می‌کنید.تا سرگرم خوردنه فرصت خوبیه که کارهایی رو انجام بدید که شیطونی هاش نمیزاره. مثلا شستن ظروف داخل سینک. چون همه بچه ها عشق آبن! (تصور میکنیم که عصرونه اش رو بخاطر آب بازی رها نمیکنه)تو این یه ربع باید کارای مهم رو کرده باشی! عصرونه که تموم شد، میاد ور دستت و باهات آشپزی میکنه. خب ساعت چند باشه خوبه؟ ساعت هفت و نیمه بابای زحمتکش از راه رسید، بهتون تبریک میگم شیفت کاری تون موقتاً تموم شد. اشتباه نکن بچه داری بطور ناقص تفویض شد، همسرداری و خانه داری همچنان پابرجاست. حالا وقت محبت کردن به همسره. تو فاصله آماده شدن شام باید سالادی، ماست خیاری، مخلفاتی هم آماده بشه پس هنوز وقت نشستن نیست. شام آماده اس میز و بچین و تازه با همسر یه حال و احوال کن. کجا، کجا؟؟؟ صبر کن! ظرفای شام مونده!!تا یکم میای سفره دلت رو برای همسر باز کنی وقت خواب شده و شیفت عوض میشه، هنوز وقت خواب خودت  نیست چون دوساعت زمان میبره تا کوچولوتون خوابش ببره. ساعت نزدیک به یک شبه خوابهای خوب ببینی!فردا دوباره روز از نو روزی از نوتا دلتون بخواد میتونم براتون تبصره بزنم از اتفاقایی که امکان داره بیوفته تا این روز یه روز عادی نباشه. اما قطعا تو حوصله شما نیست.بله؛ فقط یه مادر میتونه دکترای مدیریت و برنامه ریزی داشته باشه.و مادر بگرید برای زمانی که اون مادر مریض باشه، چه جسمی و چه روحی. و مادر بگرید برای زمانی که اون مادر دچار نا امیدی باشه، هدف از زندگیش رو ندونه، به ثبات نرسیده باشه و بخواد شغل دومی داشته باشه اما بدون هدف و فقط برای نیاز مالی!و مادر بگرید برای زمانی که اون مادر غمگین باشه!و مادر بگرید برای زمانی که اون مادر تنها باشه و همسرش همراهی و کمکش نکنه.و مادر بگرید برای زمانی که اون مادر......؟شما بگید؟</description>
                <category>Ms Mehraban</category>
                <author>Ms Mehraban</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jan 2021 13:54:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>