<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم جعفری | Maryam Jafari</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Mryamjfari</link>
        <description>بازیگر / کپی‌رایتر / مترجم و علاقه‌مند به نوشتن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 08:09:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1548409/avatar/wGbTNT.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم جعفری | Maryam Jafari</title>
            <link>https://virgool.io/@Mryamjfari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لغات فرانسوی | کلمه کلمه قطار شعر شد</title>
                <link>https://virgool.io/@Mryamjfari/%D9%84%D8%BA%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-l2wjyfgx71ui</link>
                <description>تو که گذاشتی رفتی، لغات فرانسوی هم که قطار شده بودن، با چه کنم چه کار کنم فراوان، برات نوشتم و برای خودم ذوق کردم...برای تمرین writing زبان فرانسوی، سعی کردم از قطار لغات جدیدی که یاد گرفتم، استفاده کنم و خب نتیجه‌ش رو دوست داشتم. یحتمل الان هم انقدر ذوق -مثلا اولین شعرم به زبان فرانسوی- رو دارم که اینجا هم به اشتراک می‌ذارم.و بسیاررر خوشحال می‌شم عزیزان و متخصصان گرامی در خصوص زبان فرانسه بخونن و نظرشون رو بگن:Je suis ici sans toi,avec la bougie allumée sur mon gâteau au chocolat.Mes larmes coulent sur mon visage.Mon visage mouillé a besoin d’un baiser ton baiser.Où sont tes baisers ?Ils me manquent.Ces jours-ci, je m’occupe avec mes livres les livres que tu m’as achetés.Tu te souviens ? Non, non… tu m’as oubliée.Tu as tout oublié de moiOui, c’est vrai, je le crois.Où es-tu ? Sous l’éclat des étoiles ?Ou dans le livre que je n’ai jamais lu ?Le 6 mai 2026Mon premier poeme en francais </description>
                <category>مریم جعفری | Maryam Jafari</category>
                <author>مریم جعفری | Maryam Jafari</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:13:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مارگریت دوراس | راوی حزن‌آلود جنگ و درد</title>
                <link>https://virgool.io/@Mryamjfari/%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%B3-mpxdjqrvlqyh</link>
                <description>متن پیش رو قرار بود در ابتدا تنها یک دلنوشته باشد؛ اما جادوی کلمات مارگریت دوراس، این نوشته را نه تنها دراماتیک کرد، بلکه به اشاره بر زیست وی هم تاکید ورزید!زمستان پارسال اصلا سرد نبود، تا آنجایی که به خاطر دارم آن روز هم هیچ سرد نبود. حتی گرم هم بود! یا نمی‌دانم، شاید چون من به هرچیزی فکر می‌کردم جز دمای هوا، آن روز به قدری سرد بود که دست‌هایم را از جیب کاپشنم در نیاوردم. به گفته استادم، یک ساعت زودتر از معمول سالن تئاتر را ترک کردم و پیاده راهی ایستگاه اتوبوس شدم و کتاب جدیدی که از مارگریت دوراس گرفته بودم، همچنان در دستانم بود. الان که به خاطر میاورم، آن روز بسیار سرد بود! نگاه‌ها، آدم‌ها، کلاغ‌ها، درخت‌ها، آسمان، دیالوگ‌ها، کفش‌ها، قدم‌ها، راه‌ها، ماشین‌ها. همه چیز یخ زده بود.آنقدر سرد بود که رد نفس‌های بریده‌ام روی هوا حک می‌شد. پاهایم به کف اتوبوس چسبیده بود و نگاهم، نگاه‌ها و هرآنچه درون و بیرون آن محفظه غول‌پیکر، غم‌آلود و متحرک بود، فقط به یک چیز فکر می‌کرد –که امشب چه خواهد شد؟-جوانی‌های مارگریت دوراسآن شب مارگریت دوراس گفت که درد، ریشه در امید دارددروغ چرا، من جرئتش را نداشتم، می‌ترسیدم، مادر و پدرم ازم خواسته بودند که آن ساعت را در خانه باشم و من هم در خانه ماندم، چون هیچ نمی‌دانستم که -امشب چه خواهد شد.- اما حالا که فکر می‌کنم، با خودم می‌گویم کاش هیچ‌وقت آن شب از راه نمی‌رسید و کاش هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم که آن شب چه شد.به خانه که رسیدم از سردرد کز کردم روی تختم، تصمیم داشتم تا جایی که اینترنت برقرار است فیلم دانلود کنم، اما سردرد امانم را برید و با صفحه روشن خوابم برد. بیدار که شدم هنوز ساعت 8 نشده بود، اما صداهایی به گوشم می‌رسید. با اولین صدایی که شنیدم، از جا بلند شدم، صدای قلبم هم بلند شده بود.اینترنت قطع شد، آنتن از کار افتاده بود. خانه تنها بودم. جرئت نداشتم به طرف پنجره بروم. بالاخره کتابی که از صبح دستم بود را باز کردم و روی کاناپه دراز شدم.مارگریت دوراس داشت حالم را به هم می‌زد. چون حال راوی داستان خیلی بد بود و با هر کلمه، نجواهای مریض‌گونه‌اش در رگ‌های من هم جاری می‌شد. از درد حرف می‌زد و سرنوشتش دردناک بود، روزهایش، انتظارش، فنجان قهوه و دیالوگ‌هایش. داشت حالم را به هم می‌زد؛ اما می‌خواندم تا صداهای آن طرف پنجره را برای خودم انکار کنم.مارگریت هم نجاتم داد و هم ندادموفق شدم، غرق در قصه خانوم مارگریت دوراس! و حالا هیچی جز سرنوشت سربازی به نام روبر &quot;ل&quot; و معشوقه‌ بدحالش در جنگ برایم مهم نبود. تمامم را صرف گفته‌های زنی کرده بودم که می‌گفت:«آنچه از من مانده زنی است که هنگام بیدار شدن می‌ترسد.»نوشته‌هایش را در واپسین روزهای آوریل احتمالا 1946 را می‌خواندم و آن روزهای سیاه انتظارش را زیست می‌کردم. به خاطر دارم که در تلخی آن زمان نوشته بود:«در اینجا امید در حد کمال است، و درد هم ریشه در امیدواری دارد. گاهی از نمردن متعجب می‌شوم: تیغه صیقل خورده فرو نشسته در عمق گوشت زنده تن، و آدمی تتمه هستی خویش را، به روز و شب سپری می‌کند.»نمی‌دانم انتخاب و خواندن کتاب درد مارگریت دوراس در آن لحظه به خصوص از زندگی‌ام آنقدر تاثیرگذار واقع شد، یا نه، با حال بد، هذیان و تب، رستوران‌های شلوغ یخ زده، اردوگاه‌ها، دست‌نوشته‌ها، چهره استخوانی و در هم شکسته روبر &quot;ل&quot;، بچه کشته شده در جنگ و درد زنی که از بیدار شدن می‌ترسید، همزادپنداری کردم.تصاویری که پیش‌تر در دیگر آثار دراماتیکش همچون، عشق و عاشق یافته بود. حالا من در واپسین روزهای جنگ، آن خلوت سرد را با تمام وجودم تجربه می‌کنم. آن روز به سر رسید. فردایش فهمیدم که –آن شب چه شد- عمویم امید را از دست دادم و بعد از آن مادر بزرگم را پیرتر از همیشه یافتم. فرداشب هم به سر رسید، اما از آن هیچ به یاد ندارم که چطور سپری شد، هیچ. جنگ، جنگ است!حالا زمستان تاریک و سردتر از همیشه بود. شهر زنده بود و آدم‌هایش مرده بوند. فکر می‌کردم اوضاع از این بدتر نخواهد شد، که جنگ شد. فکر می‌کردم 8 سال و 12 روز بیشتر این خاک جنگ نمی‌بیند، اما اشتباه فکر کردم، جنگ این‌بار وحشیانه در هر گوشه زبانه کشید و زخم باز هم سر باز کرد.و به قول مارگریت دوراس، من دردی را تجربه می‌کنم، دردی که فاقد وجود عینی است و از گذشته نشئت گرفته است. من و همه ما درد و اضطرابی را در وجودمان داریم که هیچ عاملیتی درش نداریم، انگار همه ما آدم‌ها تاوان پس می‌دهیم، تاوان آدم نبودن دیگران را...«روبر &quot;ل&quot; نه کسی را محکوم کرده، نه نژادی را و نه هیچ قومی را؛ انسان را اما چرا.» </description>
                <category>مریم جعفری | Maryam Jafari</category>
                <author>مریم جعفری | Maryam Jafari</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2026 11:21:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنا گاوالدا | خالق داستان‌هایی به ظرافت زن</title>
                <link>https://virgool.io/@Mryamjfari/%D8%A2%D9%86%D8%A7-%DA%AF%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B8%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D8%B2%D9%86-wvo5o4uj49nb-wvo5o4uj49nb</link>
                <description>آنای عزیزم ازجمله نویسنده‌های فرانسوی محبوب من است که اخیرا با خواندن آثارش حسابی سانتیمانتال شدم و گاهی هم عمیقا به ‌فکر فرو رفتم. من با &quot;در حال‌وهوای سن‌‌ژرمن&quot; آنا گاوالدا نگاهی به برخوردهای کوتاه ولی تاثیرگذار زندگی‌ام انداختم و با &quot;دوستش داشتم&quot; لحظات تلخی را درکنار کلوئه به‌سر گذاشتم. حالا هم جسارت به‌خرج دادم تا بخشی از نوشته‌های این نویسنده و برداشت‌های ناشیانه‌ام از آن‌ها را با شما به‌اشتراک بگذارم.راستش را بخواهید چندوقت پیش با مادرم درباره &quot;عشق&quot; صحبت می‌کردیم و در آخر به این نتیجه رسیدیم که عاشق شدن و با کسی بودن بخشی از زندگی است و هیچ‌جوره نمی‌توان از آن فرار کرد؛ به‌قول مادرم اگر &quot;عشق&quot; مهم نبود که اینقدر داستان و فیلم عاشقانه خلق نمی‌شد! چند روز بعد هم به‌طور تصادفی (تصادفی که نه، چون به‌لطف رشته دانشگاهی‌ام که نیمه رهایش کردم، آشنایی مختصری با آنا گاوالدا داشتم) کتاب &quot;دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد&quot; این نویسنده زن فرانسوی را خریدم و ماجرای عشق و عاشقی که پیش‌تر راجع بهش با مادرم حرف زده بودم را عمیق‌تر درک کردم:)))آنا گاوالدانگاهی به زندگی آنا گاوالدابدون‌شک اتفاقات تلخ و شیرینی که درطول زندگی (به‌خصوص در کودکی) برایمان رخ داده، روی زندگی زمان حالمان بسیار تاثیرگذارند، حالا فرقی نمی‌کند که یک مهندس معدن هستید یا یک نویسنده، شما روزگاری آن اتفاق‌ها را تجربه کرده‌اید، آن‌ها بخشی از وجود شما را تشکیل داده‌اند و مطمئن باشید هرچقدر هم که از آن‌ها فرار کنید روزگاری روبه‌رویتان ظاهر می‌شوند! و من فکر می‌کنم که ما باید به‌عنوان یک مهندس معدن یا یک نویسنده بلد باشیم به‌شیوه‌ای هنرمندانه با آن‌ها کنار بیایم؛ شاید هم تنها راه موجود همین باشد!این‌ها را گفتم که به فراز و فرود زندگی آنا و تاثیر آن‌ها روی داستان‌هایش اشاره کنم:آنا گاوالدا در سال 1970 در اطراف پاریس به‌دنیا آمد، پدر و مادرش به هنرهای دستی مشغول بودند و به‌سبب آن، آنا و سه خواهر و برادرش، کودکی‌شان را در فضایی هنری و بدون‌دغدغه سپری کردند. آنا چهارده سالش بود که پدر و مادرش از هم جدا شدند و او مجبور به زندگی پیش خاله‌اش شد و درهمان سنین کم یاد می‌گیرد که خود را با واقعیت‌های زندگی وقف دهد.آنا در سنین جوانی‌اش با یک دامپزشک ازدواج می‌کند (کاش می‌دانستم که داستان ازدواج یا حتی عاشقانه آنا چطور رقم خورده بود!) و صاحب دو فرزند می‌شود. درحوالی بیست‌ونه سالگی‌اش با انتشار مجموعه داستان &quot; دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد&quot; به‌موفقیت بزرگی دست می‌یابد و پس از جدایی از همسرش، زندگی‌اش را تماما وقف ادبیات می‌کند.داستان‌های آنامن فکر می‌کنم که موهبتی که هنر به هنرمندان بخشیده فرصت نگاه و کنکاش در زندگی خود و دیگران است. یک نقاش، عکاس، بازیگر، فیلم‌ساز، نویسنده و... باید برای خلق و درک اثر، بیش‌تر از هرکس دیگری ببیند، ببیند و ببیند. چنین اتفاقی در زندگی آنا کاملا پررنگ بود. او شغل‌های مختلفی را نظیر گل‌آرایی، صندوق‌داری، پیشخدمتی، فروشندگی و... تجربه کرد که سبب شدند درطی آن‌ روزها تصویری همه‌جانبه از زندگی‌های مختلف را ببیند و به مددشان به افکارش جان ببخشد.داستان‌های این نویسنده فرانسوی اغلب پر از رهگذرانی هستند که حضور کوتاهشان مدت‌ها زندگی شخصیت ماجرا را درگیر خود می‌کنند. جدایی‌هایی که مدت‌هاست از آن گذشته ولی همچنان مثل حفره‌ای عمیق در دل آدمک داستان ما سوزناک است. فرزندانی که طعم جدایی پدر و مادرشان را چشیده‌اند، عشق‌هایی که ناکام ماندند، روزمرگی‌هایی که تلخی با خود به‌همراه میاورند و... حاصل تماشای زندگی آدم‌های اطراف از نگاه آنا گاوالدا هستند. درمجموع باید گفت که:«عشق در کارهای آنا همچون زندگی موضوع اساسی است. عشق می‌تواند خوشبختی‌آفرین و اسرارآمیز باشد و درعین حال دردآور و آسیب‌زا.»لازم است همینجا خاطرنشان کنم آنچه در این بخش نوشتم خلاصه‌ای از مقدمه کتاب دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد، ترجمه الهام دارچینیان از انتشارات قطره است. همچنین پینهاد می‌کنم دیگر آثار آنا را هم از دست ندهید، به خصوص دوستش داشتم را!من و آنا گاوالدادرنهایت نیز باید بگویم که در داستان‌های کوتاه آنا جدای سادگی و جذابیتی که روشن است، می‌توانیم شاهد لطافت‌هایی باشیم که به‌طور هنرمندانه‌ای ظرافت زنانگی آنا و زن‌های داستانش را به رخ می‌کشد. زن‌هایی که اغلب شکست خورده‌اند، اما روحیه‌ای قوی و جنگنده دارند. زنان و مردانی که با فاصله از آدم‌های بی‌ارزش، اقتدار و خوبی خود را حفظ کرده‌اند. افردای که تصمیم گرفته‌اند روح خود را با جرو بحث با آدم‌های هیچ و پوچ خسته نکنند و اجازه دهند آن‌ها از خشم عصبانیت و بمیرند.«بالاخره می‌میرند، روزی که ما در سینما هستیم، آن‌ها در تنهایی می‌میرند.»</description>
                <category>مریم جعفری | Maryam Jafari</category>
                <author>مریم جعفری | Maryam Jafari</author>
                <pubDate>Sun, 03 Dec 2023 20:38:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره اینجا | من، تو، ما</title>
                <link>https://virgool.io/@Mryamjfari/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%A7-ofwmflnoat2b</link>
                <description>این مطلب هیچ شباهتی به پست‌های بلاگ و خواندنی ندارد!من فکر می‌کنم که درباره “خود” نوشتن یکی از سخت‌ترین کارهایی است که هرکسی دست‌کم یک بار باید آن را تجربه کند؛ البته بنده ترجیح می‌دهم که در اینجا (ویرگول، توییتر، لینکدین و هرکجا که مربوط به دنیای مجازی می‌شود)، این تجربه دشوار را با رویکرد ”خودشناسی” پیش ببرم نه به‌منظور پرزنتِ مريمِ بيست ساله‌ای که بودن در فضای مجازی برایش بیشتر از هرچیز دیگری دشوارتر است!پس با این اوصاف از حرف‌های تکراری، رایج و گاهاً ناراحت‌کننده‌ای که هنگام آشنایی با دیگران با آن‌ها مواجه می‌شویم گذر و مقصودم از اینجا بودن را سریعاً برایتان روشن می‌کنم.راستش را بخواهید کمی پیش‌تر که داشتم از “پرزنت کردن خودم” اجتناب می‌کردم با عنوان سنم  در جمله بالا تناقض عظیمی را به‌وجود آوردم! اما “بیست سالگی” دلیل بودن من در اینجاست؛ پس اجازه بدهید دوباره تکرار کنم که من بیست سالم است.به‌نظرم شباهت این سن به یک گودال جادویی، دنیایی دیگر و هرچیزی از این قبیل کاری بیهوده است. تنها چیزی که می‌دانم این است که کاوش زندگی در این سن بسیار شیرین و فرصت یک‌ساله تجربه آن بسیار کوتاه است؛ ولی من سعادت این را داشتم که پیش از شروع بیست سالگی با آدم‌هایی آشنا شوم که به من شیوه‌ای شیرین از زندگی را در این سن بیاموزند!ادبیات و چگونه خواندن آن یکی از همان شیرینی‌هایی است که از طریق آدم‌های عزیز زندگی‌ام با آن مواجه شدم و دوست دارم درباره آن و ارتباطش با “بیست سالگی”  یا بهتر است بگویم “بیست سالگیِ مریم” حرف بزنم. بیشتر از آن نیز دوست دارم درباره ادبیات با شما گپ بزنم؛)از ویرگول عزیزم هم همین ابتدای کار تشکر می‌کنم که فرصت خوانده شدن را به من و ما داده است.</description>
                <category>مریم جعفری | Maryam Jafari</category>
                <author>مریم جعفری | Maryam Jafari</author>
                <pubDate>Sat, 02 Dec 2023 22:31:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>