<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های banoo♡basiji</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ms_sheikhi80</link>
        <description>نویسنده و  خادم ❤</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:56:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1731828/avatar/2O2g33.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>banoo♡basiji</title>
            <link>https://virgool.io/@Ms_sheikhi80</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نشانه های یک دختر باکلاس</title>
                <link>https://virgool.io/@Ms_sheikhi80/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-s1sxhyyhmrhm</link>
                <description>نشانه های یک دختر با وقار یا همون با کلاس چیست؟!همه دختر ها دوست دارند که با کلاس و باشخصیت بنظر برسند . برخی از خانم‌ها برای اینکه باکلاس بنظر برسند ، از ادکلن های گرون قیمت و لباس های روی مد استفاده می کنند که همه اینهانشان دهنده باشخصیت بودن نیست . هر چند لباس های روی مد می تواند نشان دهنده با شخصیت بودن خانمها باشد اما آیا هر لباسی که مد می‌شود برای ما مناسب ؟! آیا لباس تازه مد شده به من می آید و مرا خوش استایل می‌کند؟! برای اینکه یک دختر با وقار و با شخصیت باشیم باید اول روی رفتار و گفتار مون کار کنیم .  1: مثلا خانمهای با شخصیت از روی احساسات تصمیم نمی گیرند و همیشه منطقی هستند . 2: خانمهای با کلاس هیچ وقت غیبت و بدگویی نمی کنند و همیشه در مورد مسائل روزانه خودشون( اونم نه هر مسئله ای) حرف می زنند .3: خانم های با وقار همیشه به اندازه نیاز شون خرید می‌کنند هر چقدر هم کارت شون موجودی داشته باشه .4: لباس هایی که باعث جلب توجه دیگران بشه نمی پوشند و آرایش غلیظ نمی کنند .5: همه وقت شون رو روی زیبایی ظاهر نمی زارند.6: ادکلن های ملایم می زنند .‌7: کارهایی مثل خونه داری ، خیاطی ، گلدوزی و...که اکثر دختر ها از انجام دادن آنها اجتناب می کنند رو انجام می دهند زیرا آن کارها یک هنر است و نشان دهنده مهارت شماست !8: مسئولیت پذیر هستند .9: همیشه بدنبال یادگرفتن چیزهای مفید و جدید هستند و اطلاعات عمومی بالایی دارند . 10: در مورد مسائل تازه جامعه اطلاعات دارند .11: هیچ وقت در هنگام خشونت داد نمی زنند !12: لفظ قلم حرف می زنند مثل گفتن لطفا هنگام درخواست از کسی .13: در جمع از جوییدن آدامس پرهیز می کنند.14: در جمع تو گوشی نمی روند .اگر با کلاس بودن خانم به لباس های روی مد و چیز های ظاهری باشه ، اون جوری همه خانمها با کلاس هستند ! پس در کنار همه این موارد ظاهری ، اخلاق هم مهم است تا یک باکلاس واقعی باشیم نه ظاهری!...#مذهبی#علمی#هنری</description>
                <category>banoo♡basiji</category>
                <author>banoo♡basiji</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2024 18:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین شب تنها شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Ms_sheikhi80/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-lo1j5ambgu0i</link>
                <description>بخش بیستم و یکمداستان زندگی فرشته غم انگیز بود. درکش میکردم . چون منم زندگی ام چندان شاد نبود  . اما من باز هم هر روزم را شکر میکردم .گفتم : خب ؟! بعدش چی شد؟!فرشته گفت : منن مادرم از خونه رفتیم و مادرم گفت که تا پدرم آدم نشه بر نمی گردیم . نزدیک دو ماه بود که آمده بودیم همینجا پیش مادر بزرگم . یک شب سرد بارانی دربه خانه ی مادربزرگم به صدا در اومد . مادربزرگم در را باز کرد و با پدرم مواجه شد . پدرم میخواست مادرم را ببیند تا به او بگوید که با تیمور گرگه تصفیه کرده و دیگه جزوی از آدم‌های تیمور گرگه نیست . مادرم هم گفت که معتاد شدنت چی ؟! باید ترک کنی .  پدرم فقط در حد کشیدن سیگار بود . وگرنه چیز های دیگه ای مصرف نمی‌کرد. اما همون سیگار هم بد بود . اعتیاد ،اعتیاده و فرقی نمیکنه که چی مصرف میکنی . پدرم هم چون مادرم را خیلی دوست داشت و دوست نداشت زندگی ۲۰ ساله اش یک هو از هم بپاشد تصمیم گرفت آدم خوبی بشه مثل قبل .گفتم : خب ؟!ادامه داد: بعد دیگه پدرم رفت . یک مدت اصلا ازش خبری نبود . معلوم نبود کجاست . ما فکر می‌کردیم که رفته کمپ تا ترک کنه تا اینکه فهمیدیم کشته شده و جنازه اش در یکی از باغ های اطراف همین روستا انداختن . همون قاتل جنازه پدرم را انداخته بود داخله باغ.با هیجان و کنجکاوی پرسیدم : قاتل کی بود ؟!جواب داد : قاتل یکی از دار و دسته های تیمور بود . تیمور دستوره قتله پدرم رو داده بود . چون که پدرم دیگه نمی‌خواسته پیش تیمور باشه ، تیمور هم بخاطر اینکه پدرم اون و آدم هاش رو لو نده سریع کشتنش.تیمور با همه ی آدمهاش همین کار رو میکنه اگر اونا دیگه باهاش نباشن. خیلی ادمه مار موزیه!گفتم :چه غم انگیز ! متاسفم . ناگهان ذهنم پر شد از سوالات عجیب و غریب ! با خود گفتم نکند تیمور گرگه ماشین پدرم رو دستکاری کرده تا پدرم ، مادرم و خواهرم تصادف کنند ؟! شاید پدرم هم قبل از مرگش مثل پدره فرشته با تیمور کار می‌کرده؟!اما ازپدرم بعید بود که از دار و دسته ی تیمور باشد . پدرم مرده خوبی بود و آزارش حتی به یک مورچه هم نمی رسید.از فرشته پرسیدم : ساعت چنده ؟فرشته دستش را بالا آورد و به ساعت مچی دسته چرمه قهوه ای اش نگاه کرد : ساعت ...ده و نیم .گفتم : وای چقدر عمو محمدم از نیومدن من ترسیده. احتمالا سکته کرده ! وای فرشته میشه منو برسونی خونه ؟! فرشته  چشمانش گرد شد : این وقت شب!؟_ وا مگه ساعت چنده !؟ده و نیم که دیر نیست . البته من خیلی پر رو ام ببخشید.  خودم میرم . و بلند شدم تا بروم که فرشته گفت :وایسا بشین!  خودم ماشین دارم میبرمت.لبخند زدم از خجالت: نه به زحمت می افتی ._ نه عزیزم . چه زحمتی.و سپس از حیاط رفتیم و وارد کوچه شدیم . به دور اطرافم خوب نگاه کردم . کسی نبود . همه جا امن بنظر می آمد.  سوار ماشین شدم و راه افتادیم .ماشین فرشته مثل ماشین  پدر من پیکان بود. اما رنگش زرد بود . فرشته پرسید :خونه تون کجاست ؟_ خونه خودم نیست . خونه دوستمه . خاوران .پرسید : خونه خودتون کجاست ؟!_ قبلا که مادر و پدرم زنده بودن خونه مون همون خاوران بود. یکی از محله های قدیمی در جنوب تهرانه . اما اجاره نشین بودیم . وسایل خونه مون رو فروختیم به سمساری و خونه رو تحویل صاحبش دادیم.گفت : آره خاوران اومدم . اثری از ماشینی که برای تیمور بود در روستا نبود . رفته بودن . از روستا خارج شدیم و وارد جاده شدیم.در راه حرفی نزدم و به کشته شدنه پدره فرشته و چگونگیه آشنایی و ارتباط پنهان پدرم با تیمور گرگه فکر کردم.خلاصه به خانه هدیه اینا رسیدیم . پیاده شدم و از فرشته تشکر کردم . عمو محمد جلوی در خانه هدیه اینا نشسته بود و تا مرا دید با سرعت بلند شد و به طرف من آمد.  کوچه تاریک بود و جلو آمد تا راحت تر مرا ببیند . با تعجب در حالی که به چشمانم زل زده بود پرسید: فرناز جان ، عمو تویی؟!گفتم :سلام عمو . ببخشید که دیر کردم .گفت : عمو جان کجا بودی تا این وقت شب؟! میدونی چقدر نگرانت شدم ؟! میدونی کارم به بیمارستان و سِروم زدن کشید ؟! آخه تو مگه مریض خونه نبودی چرا وقتی من اومدم غیبت زده بود؟!با شرمساری گفتم : ببخشید عمو واقعا شرمنده ‌. آرامش تون رو حفظ کنید . بریم داخل بهتون میگم.پرسید: این خانم کیه ؟!و به سمت فرشته اشاره کرد .گفتم : دوستمه . فرشته. گفت :دختر هم تنها تا این وقت شب بیرون نمی مونه . کار بدی کردی . دفعه آخرت باشه . حالا بگو کجا بودی ؟! زود باش .نمی دانستم چه بگویم که باور کند . نباید می گفتم دزدیده شدم . بدتر می‌ترسید و دعوایم می‌کرد.  اوضاعم خیلی بد بود ...ادامه رمان در پست بعدی...?</description>
                <category>banoo♡basiji</category>
                <author>banoo♡basiji</author>
                <pubDate>Sat, 10 Sep 2022 00:27:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین شب تنها شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Ms_sheikhi80/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-o6zvuylojsz8</link>
                <description>بخش بیستماز فرشته پرسیدم : ناراحتت کردم ؟! مگه مادر پدرت در قید حیاط نیستن؟!فرشته سرش را بالا کرد و بینی اش را بالا کشید و گفت : نه عزیزم! ناراحت نشدم.  بله فوت کردن . حالت غم به خود گرفتم : خدا رحمت شون کنه.فرشته با کنجکاوی پرسید: راستی تو برای اینکه حرفت رو باور کنم ارواح خاک مادرت رو قسم خوردی ؛ مادرت فوت کرده؟!گفتم :بله.  چند روزپیش چهلم شون بود.فرشته ابرو هایش را بالا داد : چهلم شون؟!_ اره . تنها مادرم نمرده . هم پدرم مرده و هم خواهرم. هر سه تا شون در جا و با هم فوت کردن. برادرم هم رفته بود تو کما اما امروز تازه بهوش اومد که منو از بیمارستان دزدیدن و فرار کردم . الانم که پیش شما هستم .+ آها پس تصادف کرده بودن. _ اره . تصادف کردن . اما من همراه شون نبودم .+ راستی تو چرا دزدیده شدی؟!نگاهی به چشمانه فرشته کردم و نفسی آرام کشیدم . سپس سرم را پایین انداختم و در حالی که با انگشتان دستانم بازی می‌کردم گفتم : پدرم به یکی بدهکار بود. پول شو میخواست اما پدرم بهش نمی‌داد و مهلت میخواست تا پولش رو جور کنه . پدرم فوت کرد و امروز طلبکارش منو داخله مریض خونه پیدا کرد و...همه ماجرا را برایش تعریف کردم . از بیهوش شدن تا رفتن به قبرستان و فرار کردنم.فرشته سرش را تکان داد و با تعجب گفت : عجب! حالا طلبکاره پول شو میخواد چرا تو رو دزدید ؟ مثل آدم می اومد سر وقتت و محترمانه خواسته شو می گفت .پوز خند زدم : آخه میدونی فرشته،  محترم بودن تو کَته تیمور گرگه نمیره ! تیمور گرگه بلد نیست عین آدم رفتار کنه ؛ بلکه مثل لقبش ، عین گرگ ها رفتار میکنه .فرشته با شنیدن اسمه تیمور گرگه ابرو هایش در هم گره خورد و دهانش باز ماند و انگشت اشاره اش را طرف من گرفت و پرسید : تو گفتی تیمور گرگه ؟!_ اره . تیمور گرگه طلبکاره بابامه. فرشته چشمانش گرد شد و رویش را آرام از طرفم برگرداند و انگار که داشت با خودش حرف می‌زد تکرار کرد : تیمور گرگه!خودشه! تیمور گرگه!.لبم را کج کردم و زیر چشمی نگاهش کردم و سپس پرسیدم : میشناسیش؟!کمرش را در حینی که نشسته بود ، صاف کرد و با جدیت گفت : من اون گرگ رو بهتر از هرکسی میشناسم ! اون یک هفت خطه ! جالب اینه که تو چطوری تونستی از چنگ اون فرار کنی؟! اگر بتونی تیمور گرگه رو قال بزاری یعنی خیلی باهوشی!تازه داشت موضوع برایم جالب میشد! فرشته تیمور گرگه را می‌شناخت اما چطوری اش را نمی‌دانم!پرسیدم : واقعا میشناسیش یا داری سر به سر من میزاری؟!فرشته صورتش را با سرعت به طرف من چرخاند : نه به جان خودم راست میگم .کنجکاو شده بودم : از کجا میشناسیش ؟! چطوری آخه؟! بگو زود باش !فرشته گلویش را صاف کرد و شروع به تعریف کردن کرد : پانزده سالم بود؛ یعنی چهار سال پیش . پدره خدا بیامرزم کارگر بود و در یک کارخانه ی نخریسی کار می‌کرد.  تو کارخانه با یک آدمه نا بابی آشنا و رفیق شد که اون آدم با برش قوی و تاثیر گذاری که داشت پدرم رو به راهه خلاف کشوند و با تیمور گرگه آشنایش کرد.  اون آدم به پدرم گفته بود که اگر بره برای تیمور کار کنه مزد خوبی میگیره . پدره ساده منم فکر کرد اونجا گل و بلبله و فقط ظاهر قضیه رو دید و تو دام افتاد . پدرم از باطن ماجرا خبری نداشت . فکر می‌کرد تیمور تاجره فرشه نه خلافکار . پرسیدم : کاری که به پدرت دادن چی بود؟فرشته ادامه داد: قالی بافی و رنگ کردن نخ ها . تیمور یک کارگاه برای قالی بافی داره و تو همون کارگاه قالی بافی داخل حیاطش نخ رنگ میزنن. پدرم قرار بود بره اونجا و نخ رنگ بزنه. پرسیدم: کارگاه برای خوده تیموره؟!_ نه !اینطور که من فهمیدم انگار با یکی شریکه. یعنی کارگاه هم برای تیموره و هم برای یکی دیگه که ما نمیشناسیمش. + خب ادامه رو تعریف کن!فرشته ادامه داد : پدرم هم از کارخانه نخریسی تصفیه حساب کرد و بیرون آمد.  وارد دستگاهه مرموز و پلیده تیمور گرگه شد . اولش خیلی از کارش راضی بود و هنوز چیزی از اصل ماجرا آشکار نشده بود . اما تیمور گرگه قالی هایی که می بافتن رو لای قالی ها مواد مخدر و منفجره می ذاشتن سپس قالی ها رو لوله میکردن و به دست پدرم می دادن تا پشت ماشین بزارد و درب خانه های مردم ببرد . به حساب پدرم فرش هایی رو برای مردم می‌برد که انها قبلا سفارش بافتن فرش داده بودن . اما اصل ماجرا این بود که پدرم در کنار رنگ زدن نخ ها مواد هم بدون اینکه خودش بدونه جابه جا و پخش میکرده و به دست آدمهای تیمور می‌داده.تا اینکه یک روز تیمور پدرم رو به دفترش احضار می‌کند و از پدرم میخواست که دخانیات جا به جا کند.پدرم قبول نمیکند و می‌گوید که اهل این کار ها نیست اما تیمور تهدیدش می‌کند: اگر کاری رو که بهد میگم را انجام ندی ، بلایی به سره خودت و زنو بچه ات میارم که روزی صد بار آرزوی مرگ کنید . شاید از نظر تو کاره خوبی نباشه اما پول خوبی داره . کاری رو که بهت میگم رو انجام بده تا پولدار شی . تا کی میخوای لش زندگی کنی ؟! یک نگاهی به سر و وضعت بنداز !خلاصه تیمور رو مخ پدرم کار میکنه و پدرم قبول میکنه که هر کاری که تیمور ازش میخواد انجام بده و در عوضش پول خوبی میگیره. پرسیدم : بعدش چی شد؟!گفت : پدرم دو سال بود که از دارو دسته های تیمور بود و براش کار می‌کرد و وضع زندگی مون خیلی تغییر کرده بود . یک دفعه از فرش به عرش اومدیم و این غیر قابل باور بود ! مادرم شک کرد و از پدرم پرسید که چطور آنقدر تونسته از رنگ کردن نخ ها اینقدر پول بدست بیاره؟! پدرم به تته پته کردن افتاد و دروغی سر هم کرد و مادرم فهمید که کاسه ای زیر نیم کاسه است ! شبها آدمهای عجیب و نا آشنایی به در خانه مان می آمدند و با پدرم جلوی در حیاط پچ پچ می‌کردند و پدرم ما را از هیچی آگاه نمی‌کرد.  این شد که مادرم فهمید پدرم دزدی می‌کند و آدمهای بدی سر راهش قرار گرفته اند . یک شب که قضیه کاملا لو رفته بود و مادرم از دزد شدن پدرم و حتی معتاد شدنش هم سر در آورده بود ، چمدان هایش را بست و دست مرا گرفت و از خانه بیرون رفتیم . پدرم مانع رفتن مان شد و جلوی در ایستاد . اما مادرم گفت که تا پدرم توبه نکند و دست از کارهایش نکشد بر نمی گردد و طلاق می‌گیرد.  داستان برایم جالب شده بود ! گوش و هوش و حواسم فقط به فرشته جمع بود . اما فکر می‌کنم مشکل تیمور با پدرم فقط خواستن پولش نبوده و ارتباطی میان آن دو تا وجود داشته که باید از آن سر در می آوردم...ادامه رمان در پست بعدی...?</description>
                <category>banoo♡basiji</category>
                <author>banoo♡basiji</author>
                <pubDate>Tue, 06 Sep 2022 00:10:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین شب تنها ماندن</title>
                <link>https://virgool.io/@Ms_sheikhi80/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-dlyblvwcovyn</link>
                <description>بخش نوزدهم وارد خیابانی شدیم که قبرستان روستا در آن بود .خیابان خلوت خلوت بود و صدایی جز صدای قدم های ما و زوزه های سگ ها از دور دست ، صدایی نمی آمد. روستا ، روستای تقریبا پیشرفته ای بود . نه آنقدر پیشرفته ؛ اما نسبت به دیگر روستا ها شکل و ظاهر بهتری داشت اما خانه هایش قدیمیه روستایی بودند . در هایش زنگ زده و دیوار های کاه گلی داشتند.درب آهنی ورودی قبرستان ، باز بود . وارد قبرستان شدیم . تاریک بود و ترسناک ! با قدم برداشتن مان سنگ های پهن شده در کف زمین قبرستان قلچ قلچ صدا می دادند یا خش خش می‌کردند.  صدای زوزه و پارس کردن سگ ها می آمد.  فضا ترسناک بود . دود سفیدی در فضای تاریک قبرستان در هوا می چرخید . کتایون با همان صدای زنانه و لاتی اش گفت : اینجا که خیلی تاریکه ! باید چراغ قوه روشن کنیم . اینجوری راحت تر قبر پدر تو پیدا می کنیم.بارانیه طوسی رنگ و بلندش را باز کرد و از جیبه داخلیه بارانی اش یک چراغ قوه مشکی در آورد و روشنش کرد . نور چراغ قوه را رو به روی راه گرفت . ناگهان با نور افتادن و روشن شدنه روبه روی مان یک موجوده سفید کنار قبر ها در حال قدم زدن بود که با نور افتادن بر روی صورتش ، ناگهان غیب شد .قلبم ریخت و دستانم یخ کردند . اما کتایون اصلا به روی خودش نیاورد که روح دیده است . شاید فقط من دیده بودمش و به چشم کتایون نیامده است .شاید اصلا روحه خودش رو به کتایون نشون نداده و فقط برای من ظاهر شده بود .همین طور در حال راه رفتن بین قبر ها بودیم . بعضی از قبر ها سنگ شده بود و زیر شان جنازه دفن شده بود اما بعضی از آنها خالی و بدون سنگ بودند ؛ یعنی مرده ای در آن هنوز دفن نشده بود و تپه ای از خاک کنار قبر های خالی بود . قبر های خالی عمیق و بلند بودند و داخل شان تاریک بود .کتایون پرسید : چیه لالی ؟! دِ حرف بزن دیگه! گرفتی ما رو ! بگو قبر پدره گور به گور شده ات کدومه ؟!داشتم در ذهنم دنبال راه فرار می گشتم . کتایون زد پشت سرم و دو مرتبه تکرار کرد : با تو ام ! مگه کَری؟! پرسیدم قبر پدرت کدومه؟!به خودم امدم و پاسخ دادم: آخره گورستانه.  یکم دیگه بهش می رسیم.در حال راه رفتن بین قبر ها بودیم . قبر های خالی و سنگ شده که ناگهان با دشتم اشاره به گوشه ای از قبرستان کردم و داد زدم : اوناهاش ! روحه بابام کنار قبرشه!کتایون کنار قبره خالی ایی ایستاد و رو به طرفی کرد که بهش اشاره میکردم که سریع دست بکار شدم و او را به طرف قبر خالی هُل دادم و پرتش کردم .کتایون به داخله قبر خالی افتاد . قبر عمیق و تاریک بود و بالا آمدن از آن برای کسی که درش گیرش افتاده بود ، نجات از آن دشوار بود.تپه ی خاک کنار قبر خالی را با دستانم با سرعت بر روی سره کتایون داخل قبر خالی کردم .کتایون فریاد می‌زد: دختره ی نمک به حرام ! نکن ...نریز..گیرت میارم ...و سپس سرفه کرد .من هم از فرصت استفاده کردم و در رفتم .قبرستان یک در برای ورود و یک در برای خروج داشت . دری خروجی ته قبرستان بود . از درب خروجی قبرستان را ترک کردم و بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم پا به فرار گذاشتم .من سر از یک کوچه دیگر در آورده بودم و دیگر مرد راننده هم نمی تونست مرا ببیند.همین طور در حال دویدن در کوچه های روستا بودم که با دختری در پنج قدمیه خودم مواجه شدم که در حال باز کردن درب حیاط با کلید بود .سرعتم را زیاد تر کردم و به درب خانه او رسیدم . درب در حال بسته شدن بود که پای راستم را لای در حیاط گذاشتم و مانعه بسته شدنش شدم .دختر در را باز کرد تا ببیند چه کسی مانع بستن در شده است که سریع خودم را داخل حیاط خانه کشیدم .دختر با تعجب و چشمانی گرد شده نگاهم می‌کرد. پرسید : تو کی هستی ؟! چرا اومدی خونه من؟!در حالی که نفس نفس میزدم جواب دادم: ببخشید! آروم باشید من دزد نیستم ! منو دزدیدن و از دست شون فرار کردم و اومدم خونه شما تا منو نبینند.پرسید : از کجا بدونم راست میگی؟!صادقانه گفتم : نه به ارواح خاک ننه ام راست میگم. دختر نگاهی به سر تا پایم کرد و از سر و وضع خاکی و داغونم فهمید که دزدیده شده بودم و حرفم را بلوز کرد. درب حیاط را بست . سپس به تخت چوبیه گوشه ی حیاط  که فرش دست بافت قرمز روی کف آن پهن بود ، اشاره کرد و گفت : برو روی اون بشین تا بیام.آرام به طرف تخت رفتم و کفش هایم را در آوردم و چهار زانو روی آن نشستم. با نشستن ام فهمیدم چقدر پا هایم خسته اند و درد می کنند . نفس عمیقی کشیدم و از اینکه از دست تیمور گرگه و دار و دسته اش نجات پیدا کرده بودم خدا مو شکر کردم. حیاط خانه کوچک اما پر از وسیله بود . یک طرف حیاط ضایعات و و سائل های قدیمی تیکه تیکه شده جمع و افتاده شده بود و طرف دیگرش یک گودال کم عمق که بالای آن شیر آب بود و بالای شیر آب ، شلنگ نارنجی رنگی پیچیده شده بود. کنار شیر آب هم یک باغچه کوچک بود که در آن سبزی نعنا و ریحون کاشته و روییده شده بود.کمی بعد دختر از خانه به داخله حیاط آمد.  در دستش یک لیوان آب بود که ته لیوان چند حبه قند ریخته شده بود برایم آورد. لیوان را رو به رویم گرفت و گفت : بخور تا به حال بیای .چند ثانیه ای به صورتش خیره شدم سپس همین طور که در صورتش خیره بودم ، لیوان را از دستش گرفتم و با قاشق کوچکی که داخلش بود قند ها را در آب حل کردم و یک نفسه سر کشیدم .بعد از سر کشیدنم لیوان را به او دادم و نفسی راحت کشیدم و گفتم : خدا خیرت بده . چقدر تشنه ام بود.دختر لبخندی زد و کنارم نشست و پرسید : اسمت چیه ؟ چرا دزدیدنت و سر از خانه ما در آوردی؟!گلویم را صاف کردم و گفتم : داستانش مفصله . اسمم فرنازه .با کنجکاوی پرسید : آذربایجانی ایی؟!یک ابرویم را بالا دادم و پرسیدم : چطور؟!_ آخه به چهره ات میاد.+ اره ! تبریزیم‌. اما چون تهران بزرگ شدم لحجه ندارم ._ اره اما چهره ات میخوره .پرسیدم : اسم شما چیه؟! تنها زندگی میکنی؟!سرش را پایین انداخت و مکث کرد . سپس جواب داد: من فرشته ام . دانشجوی دبیری ادبیات هستم دانشگاه فرهنگیان تهران . تنها زندگی نمیکنم . با پدر بزرگ و مادر بزرگم هستم . اما اونا فعلا رفتن مشهد زیارت. پرسیدم :تو چرا نرفتی ؟!_ چون درس و دانشگاه دارم نمیرم .ازین که اینقدر زود گرم گرفت ،باورش برایم سخت و عجیب بود . پرسید: تو واقعا دزدیده شده بودی ؟!گفتم : آره به خدا ! باور کن!  دروغ نمیگم و دروغ گفتن هم دوست ندارم._ کار خوبی می کنی . پرسیدم : پدر و مادر نداری ؟!فرشته از سوال من غمگین شد و سرش را پایین انداخت و چشمانش از اشک غوطه ور شد ...ادامه رمان در پست بعدی...?</description>
                <category>banoo♡basiji</category>
                <author>banoo♡basiji</author>
                <pubDate>Mon, 05 Sep 2022 01:07:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین شب تنها شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Ms_sheikhi80/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-math7muszdgb</link>
                <description>بخش هجدهم در ماشین شولت مشکی نشسته بودم و نمی دانستم چه کار کنم . مثلا داشتم آنها را به قبرستان ، سر خاک پدرم می بردم اما پدرم تبریز بود و حالا نمی دانستم چگونه دروغی رو که گفتم را درست کنم .از باغ خارج شدیم و وارد کوچه ای تنگ و تاریک شدیم که دو طرفه آن در هایی بلند و آهنی بود . آن در ها ، در های باغ ها بود که در آن کوچه بودند.  تنها روشنایی در آن کوچه ، دو لامپ جلوی ماشین بودند که روشن بود . از کوچه خارج و وارد جاده شدیم. جاده چندان شلوغ نبود . خلوت و ستو کور بود و تنها صدایی که شنیده می‌شد،  صدای گاز ماشین بود . قلبم تند تند به دیواره ی قفسه سینه ام میزد و دستانم یخ کرده بود . باورم نمیشد که سر و کارم با آدم‌های خلافکار افتاده بود . ماجرا مثل فیلم های سینمایی شده بود که من هیچ وقت بهشون اعتقاد نداشتم و میگفتم که فیلم است . اما حالا باور کردم که فیلم ها هم از روی واقعیت ساخته می‌شوند و برای  آگاه کردنه انسان از حوادث است .ماشین همچنان در حال حرکت بود و هیچ کس حرفی نمیزد . کمی بعد به یک آبادی رسیدیم . تیمور به راننده گفت : نیگر دار . راننده کنار یک کوچه تاریک نگه داشت و پیاده شد . درب ماشین را برای تیمور باز کرد و  تیمور حالت پیاده شدن به خود گرفت و قبل از اینکه پیاده شود برگشت و با چشمانه قرمز و خط زخمه کشیده شده به روی چشم سمت راستش نگاهی بهم کرد . سپس رو به زنه بغل دستم کرد و گفت : کتایون!زن محکم گفت : بله خان !؟دستور داد : اگر قبر پدرش رو نشون دادکه هیچی . اما اگر دروغ گفته باشه ، بیاریدش پیش من و تیکه تیکه اش کنید .زن نگاهی مرموزانه به من کرد و رو به تیمور گفت : چشم !از شنیدن دستوری که تیمور داد ترسیدم و تپش قلبم تند تر شد . نفسم بالا نمی آمد.  صورتم پر شده بود از قطره های عرق . تیمور پیاده شد و همراهه راننده ، داخله همان کوچه ای که ماشین کنارش پارک شده بود رفتند . تیمور و راننده در تاریکی کوچه کم کم محو شدند و غیب شان زد . تو فکر فرار بودم اما راهی برای فرار به ذهنم نمی رسید . اما یک چیز کارم را برای فرار راحت تر کرده بود؛ اینکه تیمور دیگر همراه مان نبود و من میتونستم راحت تر آدمهای تیمور را قال بزارم و در رم!تصمیم گرفتم خونسرد باشم و از هیچ چیز و هیچ کس نترسم . نه از آدم‌های تیمور و نه از خوده تیمور . آدم فقط باید از خدا بترسه و بنده های خدا ناتوان تر از اون چیزی هستن که نشون میدن . تیمور فقط ظاهرش و رفتاراش رو خطرناک نشون میداد . اما در برابر خیلی چیزا سوسکه ! یکیش خداست .امیدم را به خدا کردم . دلم آرام گرفت و نفس عمیقی کشیدم . چند دقیقه بعد مرد راننده تنها بدونه تیمور آمد و سوار ماشین شد و حرکت کرد .همین طور ماشین در حال حرکت بود و به سمت تهران می رفت که ناگهان چشمم به یک تابلو خورد . روی تابلو اسم یک روستا را نوشته بود که برایم آشنا بود . من قبلا به آن روستا آمده بودم و آن روستا قبرستان داشت .به راننده گفتم : بپیچ سمت راست .راننده از سرعت ماشین کاهید و پرسید : همین روستاعه ؟!_ اره .پوز خند زد: چیه دلت تیکه تیکه شدن میخواد ؟! سمت راست میره به طرفه یک روستا ؛ چرا دروغ میگی؟!گفتم : روستا مگه قبرستان نداره ؟! خب برو داخل روستا تا قبر پدرم رو بهتون نشون بدم .راننده پیچید سمت راست . زن گفت : وای بحالت اگر دروغ گفته باشی ! وای بحالت اگر الکی ما رو داری بچرخونی !نگاهی به زن کردم و چیزی نگفتم . آن روستا ، روستایی بود که قبلا پدرم در یکی از باغ هایش نگهبان بود . من هم به آنجا رفته بودم . وارد روستا شدیم . خلوت بود و پرنده هم پر نمیزد . از کوچه ای که قبرستان روستا در آن قرار داشت رد شدیم . سپس گفتم : قبرستان رو رد کردیم . دنده عقب بگیر .راننده گفت : قبرستانی ندیدم که رد کرده باشیم!_ چرا رد کردیم . داخل یک کوچه بود .راننده دنده عقب گرفت و کنار کوچه نگه داشت و وارد کوچه نشد . سپس رو به کتایون همان زنه بغل دستی ام کرد و گفت : شما دو تا برید.  کتایون گفت : تو چرا نمیای ؟!_ تیمور خان دستور داد که اول تو و این دختره برید قبرستون.  قبر رو که نشونت داد اون وقت بیاید و منم باهاتون میام .کتایون قبول کرد و سپس دستم را محکم فشار داد و داد زد : یالا پیاده شو معطل چی هستی ؟! پیاده شدم و همراه کتایون به طرف قبرستان راه افتادیم ...ادامه رمان در پست بعدی...?</description>
                <category>banoo♡basiji</category>
                <author>banoo♡basiji</author>
                <pubDate>Sat, 03 Sep 2022 14:55:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین شب تنها شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Ms_sheikhi80/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-xr0dkej0vr1j</link>
                <description>بخش هفدهم هوا تاریک شده بود . دقیق نمی‌دانستم ساعت چند است . چشمانم را آهسته آهسته باز کردم . نور سفیدی به چشمانم تابید . پشت دست چپی ام را رو به روی چشمانم نگه داشتم تا مانع تابیدن نور مستقیم به چشمانم شود .به سختی از روی زمین بلند شدم و نشستم . کمرم درد میکرد . با دو دستانم چشمانم را مالیدم و سپس به مکانی که بودم دقت کردم . نمی‌دانستم کجا بودم و آنجا برایم ناشناس بود . جایی بود شبیه به یک خانه باغ . دیوار هایی دودی و سیاه داشت گویی چند سال است که تمیز نشده اند . پنجره هایش مربعی شکل بود و دو خط به صورت عمودی و یکی دیگر افقی روی شیشه های پنجره بود و مدل پنجره را ساخته بود . فرش قرمز خاکی وسط خانه پهن بود و گوشه ی دیگر هم یک بخاری هیزمیه خاموش بود که با فلز ساخته شده بود . نمی‌دانستم چگونه از آن خانه عجیب و کثیف سر در آورده بودم . خانه بوی تنباکو میداد . بعد از ضربه خوردن به کمرم در خیابان دیگر هیچ چیز را متوجه نشده بودم که چه اتفاقی افتاده . آرام بلند شدم و به سمت یکی از پنجره ها رفتم . پرده چِرکه سفید رنگش که تک و توک گل های صورتی داشت را کنار زدم و به بیرون خانه نگاه کردم . چیزی جز تاریکی عایدم نشد . تا چشم کار می‌کرد تاریک بود و تاریک ...دل را زدم به دریا و تصمیم گرفتم از خانه بیرون بروم تا ببینم این جایی که هستم کجاست! کنجکاوی همیشه در این جور مواقع سراغم می آمد. سمت در رفتم . در خانه آهنی بود و رنگش ریخته بود و زنگ زده بود . بالای در هم شیشه جنسه مات داشت و خوب نمی‌توانستم بیرون را ببینم.  در را باز کردم.  خوشبختانه قفل نبود! باد سردی به رخم وزید.  پای راستم را بیرون گذاشتم و پای چپم را کمی بعد از آن بیرون آوردم . همه جا تاریک بود.  جرعت نمیکردم جلو تر بروم . کمی ایستادم تا اینکه چشمانم به تاریکی عادت کردند و آرام آرام شروع کردم به قدم برداشتن به سمت جلو. جز صدای خِش خِشه برگ های روی زمین که با لگد کردن من می آمد و صدای زوزه ی سگ ها در دور دست ، صدایی نمی آمد.  صدای سگ ها فضا را ترسناک تر کرده بود . با دستانم خودم را در آغوش گرفته بودم و می لرزیدم و آرام قدم برمی‌داشتم.  کمی جلوتر که رفتم چشمانم کاملا با تاریکی انس گرفته بود و تقریبا همه جا را می دیدم. جایی بود شبیه به قبرستان! درختانی بلند و بدون برگ داشت که در آن تاریکی شبیه به ارواح دیده میشدن . دور تا دور آن مکان دیوار های بلند کشیده شده بود و در هوا دود غلیظی معلق بود . چیزی شبیه به مِه!با هر قدم که به جلو می رفتم ترس و دلهره ام بیشتر می‌شد.  نباید بیرون  می آمدم.  اما آمده بودم و دیگر جرعت نمیکردم به عقب برگردم. آن باغ آنقدر بزرگ بود که با قدم هایم تمام نمیشد . همین طور در حال قدم زدن بودم که احساس کردم سایه یک نفر جلوی رویم است ؛ یعنی یک نفر پشت سرم بود ! با هول و بی اختیار برگشتم ! اما کسی نبود   ! خیالات ورم داشته بود . به راهم ادامه دادم . همین طور به رو به رویم زول زده بودم که ناگهان موجودی سر تا پا سفید اما بدون جسم از لای درختان با سرعت رد شد و غیبش زد ! گرخیدم ! همان جایی که بودم ایست کردم و صورتم پر شد از دانه های عرق و دست و پاهایم شل شدند.اره ! روح بوده ! اولین باری بود که روح می دیدم و باورش کرده بودم . همین طور از ترس ماتم برده بود که یک روح دیگر از کنارم رد شد و من نیم رخ او بودم. برگشتم و دیدم کسی نیست . دیگر واقعا ترسیده بودم . تمام قدرت را در پا هایم جمع کردم و با تمام توانم شروع به دویدن کردم . قصد داشتم به طرف همان خانه باغ فرار کنم اما آنقدر فاصله گرفته بودم که ازش دور شده بودم و هر چی می دویدم بهش نمی رسیدم . انگار عبور کردنم از کنار آن درختان بلند و بی برگ ، صد سال می‌گذشت... خیلی طول می کشید که از این درخت به درخت دیگر برسی. این حس من بود در آن شرایط سخت .همین طور در حال دویدن بودم که صدای پای فرد دیگری را حس کردم که دارد مثل من می دود . همین طور در حال دویدن بودم و برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم . یک روح بود که به دنبال من می دوید ! خیلی بهم نزدیک  نبود اما اگر معطل میکردم،  خفتم می‌کرد.  تپش قلبم بالا رفت و سرعتم را بیشتر کردم و جیغ بنفشی کشیدم ؛ طوری که صدای جیغم در فضای باغ پخش شد و به خودم برگشت . بعد از جیغ کشیدنم پایم به یک سنگی برخورد کرد و من را بر زمین انداخت . کمی بعد به سختی بلند شدم و همه جا را همین طور که نشسته بودم با چرخاندن سر نگاه کردم . خبری از اون روحی که دنبالم می‌کرد نبود! بلند شدم . داشتم خودم را می تکاندم و لباس هایم را تمیز میکردم که صدایی آشنا توجه مرا به خودش جلب کرد .مثل همیشه خندید و قهقهه ای زد و گفت : هه.....چیه ترسیدی ؟!برگشتم . با هر بار قدم برداشتن اش چهره اش کم کم ظاهر میشد . آخرین قدم رو برداشت و رو به روی من ایستاد . سیبیل هایش را فر داد . نفس راحتی کشیدم و با عصبانیت گفتم : پس کار تو بود ! /: خیلی پستی .پوزخند زد : اتفاقا این تلنگر واست واجب بود . دیدم هی سر پیچی میکنی و راست شو نمی گی منم گفتم بیارمت اینجا یکم بترسونمت تا بحرف بیای . باید می فهمیدی که تیمور گرگه با کسی شوخی نداره !_ باشه ! تلنگر هم زدی و منم بسیار ترسیدم . حالا راست شو میگم .تیمور با ذوق گفت : بگو !_ پدرم مرده ! تیمور داد زد : ای بابا ! باز که رفتیم سر خونه اول ! ببین ضعیفه وقت منو نگیر . کاسه صبرم لبریز شه سرت رو گوش تا گوش میبرم میزارم روی سینه ات . واقعیت رو نگی  عاقبتش اینه که میخوابی سینه قبرستون! یالا بنال ببینم ! یالااا.و سپس یک چاقو از توی جیبش در آورد و به سمت من گرفت .با دیدن چاقو دلم ریخت و دستانم یخ کردند . نفس هایم تند شدند . خاستم پا به فرار بزارم که فهمیدم محاصره ام . خیلی وقت بود که آدمهای تیمور گرگه با لباسهای سیاه که در تاریکی شب مخفی بودند مرا محاصره کرده بودند که نتونم فرار کنم . کمی دویدم که یک هو یک زن با لباس کاملا سر تا پا سیاه ظاهر شد و از کنارش مرد های  سیاه پوش دیگری ظاهر شدند و دورم ایستادند و راه فرار را بستند . مثل یک دایره بودند و من هم مانند مرکز دایره.من آن وسط ماندم . کارم تمام بود . باید یک راهی برای باور کردن تیمور به فوت پدرم پیدا میکردم . وگرنه مرا می کشت . تیمور ادمه خطرناکی بود . زندانیه فراری بود . جرم و جنایت های زیادی کرده بود.با لرزش صدا گفتم : پدرم مرده.  چهلمش چند روز پیش بود . اگر باور نمی کنید میتونید برید قبرستون ببینید . تیمور گفت : باشه قبوله . راه بیفت.خاستم بروم که تازه دو هزاریم افتاد که پدرم تهران خاک نیست و در تبریز است .استرسم بیشتر شد . اما چیزی نگفتم .تیمور مرد ها را در باغ گذاشت و فقط یک مرد و  یک زن را همراه خودم و خودش آورد. زن محکم دست مرا گرفت تا فرار نکنم . آنقدر محکم گرفته بود که مچ دستم درد میکرد . رفتیم و رفتیم تا به تهِ باغ رسیدیم . سوار یک شِوِلِت سیاه رنگ شدیم . منو اون زن عقب نشستیم و تیمور و مرد جلو . مرد رانندگی می‌کرد. از باغ خارج شدیم . قلبم تپ تپ میزد . باید یک دروغی فراهم میکردم . باید یک راه فرار پیدا میکردم...ادامه رمان در پست بعدی...?</description>
                <category>banoo♡basiji</category>
                <author>banoo♡basiji</author>
                <pubDate>Wed, 31 Aug 2022 19:02:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین شب تنها شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Ms_sheikhi80/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-np9d54kiqxxz</link>
                <description>بخش شانزدهم عمو محمد به طرفه منو تیمور می دوید و از تیمور خواهش می‌کرد که مرا ول کند . اما تیمور دست بردار نبود که ناگهان از فکر رو خیال بیرون آمدم.  نگاهی کردم به درب بزرگ آهنی مریض خونه ؛ خبری از عمو محمد نبود . با خودم فکر میکردم که ای کاش عمو محمد از راه برسد و از دست تیمور دیوانه خلاصم کند.همین طور در فکر بودم که تیمور با همان صدای خش داره لاتی اش پرسید : چیه خانم حرفتو خوردی ! گفتی وگرنه ...وگرنه چی؟!به خود امدم و گفتم : ببین آقا تیمور ، پدرم فوت کرده . چند روز پیش چهلمش بود . شما چطور خبر نداری؟!این را که گفتم تیمور گر گرفت . صورتش قرمز شد و دستانش را مشت کرد و گفت: حالا تو فسقلی هم میخوای سر من کلاه بزاری ؟! و سپس صدایش را بالا برد : کور خوندی ! یالا بگو پدرت کدوم گوریه وگرنه گرون واست تموم میشه .شانه هایم را بالا دادم و انداختم و با اعتماد به نفس گفتم : من واقیعت رو گفتم ؛ پدرم مرده . تیمور این بار بیشتر از قبل عصبی شد و گفت : تو مثل اینکه زبون خوش حالیت نمیشه . هول کردم و به عقب قدم برداشتم و همین طور در حال برگشتن از جلو به عقب گفتم : ولم کن . به خدا پدرم مرده . من غلط کنم که به شما دروغ بگم.تیمور با عقب رفتن من جلو می آمد و با صدای بلند گفت : بشین بینیم بابا ! این سیا کاری ها رو پاس کردم . لازم نیست بلوف بزنی . خوب می فهمم داری دروغ میگی.  رفته بودم یه مدت شهرستان شما هم از فرصت استفاده کردید و پدرت رو سر به نیست کردید.  اما اگر تو حرف نزنی و نگی کجاست از زیر سنگم که شده گیرش میارم و بلایی سرش میارم تا بخاطر نگفتن واقعیت،  عین چیز پشیمون شی. حالا ببین!پوز خند زدم : هخ! فکر کردی از تهدیدات میترسم ؟! برو این قدر بگرد تا خسته شی ببینم گیرش میاری یا باز میای پیش منو میگی تو راست می گفتی.حیاط مریض خونه خلوت بود . شهر هم خلوت بود . بخاطر سوز و سرمای هوا و امدنه برف افراد کمی از مردم در شهر بودند.تیمور در جواب حرف من ، چیزی نگفت و نگاهی نفرت آمیز کرد و از حیاط مریض خونه خارج شد و بیرون رفت .بعد از رفتن تیمور از حیاط بیمارستان خارج شدم . از درب بیمارستان کمی فاصله گرفتم . از بیروت آمدن از بیمارستان هدفی نداشتم.  عین آدم های بی اختیار حیاط و خوده مریض خونه رو ترک کردم . همین طور در حاله قدم زدن در پیاده رو بودم . هنوز خیلی از بیمارستان دور نشده بودم که یکی با جسمی نسبتا سنگین و کلفت به کمرم محکم کوبید و مرا به زمین انداخت و من همان موقع از هوش رفتم ...ادامه رمان در پست بعدی...?</description>
                <category>banoo♡basiji</category>
                <author>banoo♡basiji</author>
                <pubDate>Tue, 30 Aug 2022 22:54:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین شب تنها شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Ms_sheikhi80/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-bmlq1am7rumb</link>
                <description>بخش پانزدهم به خانه هدیه با تلفن مریض خونه زنگ زدم . طیبه خانم جواب داد : بله؟گفتم: سلام طیبه خانم فرنازم . از مریض خونه زنگ میزنم ._ سلام عزیز . حال فرهان چطوره ؟_ بهوش اومده .طیبه خانم با هیجان پرسید : شوخی میکنی ؟!با احساس صداقت گفتم : نه به خدا راست میگم .گفت : خداروشکر!_ راستی طیبه خانم عمو محمدم نرسید ؟_ چرا چرا ! یک آقایی اومد گفت عموی فرنازم . نیومد داخل . گفتم فرناز بیمارستانه ، اونم اومد . الان تو راهه بیمارستانه. _ باشه ممنون. و خداحافظی کردم . سپس از بیمارستان بیرون آمدم و در حیاط بیمارستان روی یک صندلی ، زیر درخت کاج نشستم . روی کاج و گوشه ی حیاط بیمارستان برف نشسته بود . هوا سوزه عجیبی داشت ؛ طوری که استخوان هایم می سوخت و دندان هایم می لرزیدند و بهم دیگر می‌خوردند و صدا می‌دادند. پشیمان کردم . گفتم بروم داخل مریض خونه . بیرون سوز داشت و غیر قابل تحمل بود.  همین که از روی صندلی برخاستم ، یک نفر از پشت کیف چرم مشکی ام که روی شانه ام بود را گرفت و مانع رفتن من بود . ایستادم و به پشت برگشتم . تیمور بود .جا خوردم.  تیمور دندان های زرد و سیاه کج و کوله اش را بیرون آورد . خنده ای مرموزانه کرد و گفت : فکر کردی میتونی از چنگ من فرار کنید ! این تیموری که میبینی از گرگ هم گرگ تره !دستانم یخ کرده بود و پاهایم شل شده بودند . صدایم از ترس تیمور و سرمای هوا می لرزید . گفتم: تو این جا چیکار میکنی ؟! چی از جون منو خانواده ام میخوای؟!خنده ای بلند کرد و گفت : چی از جون تون میخوام ؟! و سپس جدی شد : پول مو میخوام ! پوووول!پوز خندی زدم : پول تو میخوای ، چرا اومدی پیش من ؟! صداشو بلند کرد : اومدم پیشت تا بفهمم اون پدره نامرد تو از دست بدهی هاش کجا قایم کردید تا دست طلب کاراش بهش نرسه ؟ سپس همچنان که دسته کیفم در دستش بود با دسته کیف مرا جلوی خودش کشید و صورته ککمکی اش را جلوی رویم آورد و با جدیت گفت : یالا بگو پدره دزدت کجاست ؟! یالا !از شنیدن کلمه دزد که به پدرم نسبت داده بود بسیار عصبی شدم و صدایم را بالا بردم و دسته کیفم را کشیدم و از دستش جدا کردم و گفتم : دزد هفت جد و ابادت نمک به حرام ! تو دزدی یا پدر من ؟! گور تو گم کن وگرنه ...حرفم قطع شد . عمو محمد از درب نگهبانی بیمارستان به طرف ما می دوید و داد میزد ...ادامه رمان در پست بعدی...?</description>
                <category>banoo♡basiji</category>
                <author>banoo♡basiji</author>
                <pubDate>Sun, 28 Aug 2022 15:43:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین شب تنها شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Ms_sheikhi80/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-eesktkqobskv</link>
                <description>بخش چهاردهمباورم نمی شد! انگار معجزه شده بود!فرهان بعد از شنیدن صدای من چشمانش را باز کرده بود! از روی صندلی کنار تخت برخاستم ؛ از اتاق بیرون رفتم و با سرعت به  طرف دکتر آریان فر دویدم.  دکتر در حال حرف زدن با همراهه یک بیمار دیگر بود که نفس نفس زنان گفتم : آقای دکتر...فرهان...فرهان بهوش اومده!دکتر چشمانش را گرد کرد و گفت: عالیه !سپس به همراه بیمار گفت: من بعدا با شما حرف میزنم.  و به سمت اتاق فرهان یعنی ای سی یو به همراهه دو پرستار رفت . من هم به دنبال شان دویدم .دکتر آریان فر مردی بلند قده چهار شانه بود و سره تاسی داشت و عینک شیشه مربعیه دور مشکی هم بر روی چشمانش زده بود .دکتر و پرستار ها به داخل اتاق رفتند . من هم از پشت شیشه ، اتاق را تماشا میکردم .یکی از پرستار ها دستگاه اکسیژن که تپش قلب یا نمیدونم همان نبض را نشان می‌داد،  قطع کرد . ترسیدم ! گفتم الان است که پارچه سفید را بر روی فرهان بکشند ...اما نکشیدند ! دکتر از اتاق بیرون آمد و رو به من کرد و گفت : برادر تون بهوش اومده . باید کمی استراحت کنه تا هوشیاری اش سر جاش بیاد .ابرو هایم را بالا دادم و پرسیدم : یعنی حافظه اش رو از دست داده؟!دکتر صدا و دستانش را بالا برد و تکان داد : نه ! نه ! منظورم اینه که چون تازه بهوش اومده هنوز خوب هوشیاری نداره . باید کمی صبر کرد .دلم آرام شد و بر روی یکی از صندلی های مریض خونه نشستم . با بهوش آمدن فرهان از آمدن عمو محمد یادم رفته بود . ناگهان یادم امد که عمو محمد در راه آمدن به تهران است . انگار همه چی به کام مون شده بود و این نشان دهنده این بود که خدا مرا دوست دارد که فرهان بهوش آمده و من دیگر بیشتر از این در تهران نمیمانم .ذهنم رسید که با تلفن مریض خونه به خانه هدیه اینا زنگ بزنم ...ادامه رمان در پست بعدی...?</description>
                <category>banoo♡basiji</category>
                <author>banoo♡basiji</author>
                <pubDate>Fri, 26 Aug 2022 13:40:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین شب تنها شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Ms_sheikhi80/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-f023y4251omv</link>
                <description>بخش سیزدهم پشیمان شده بودم. ای کاش به عمو محمد تلفن نمیکردم که بیاد دنبالم.  هنوز تکلیف مون درست روشن نبود. فرهان هنور تو کماست و هنوز اتفاق امید وار کننده ای برای بهوش اومدنش رخ نداده.حالم بشدت بد بود . دیگه اون دختره شاد و سر زنده قبل نبودم . دلم میخواست مثل خانواده ام آسمانی شوم  که اونم نمی‌شوم.  دلم یک اتفاق هیجان انگیز میخواست ؛ یک اتفاقی که تا به حال برام رخ نداده و تجربه نکردم . اتفاقی بیفتد که مرا از این همه افسردگی و نا امیدی بیرون کند و عطر تازه ای را در زندگی ام حس کنم.روی رخت خوابی که کنار هدیه پهن بود دراز کشیدم.  دو دستم را زیر سرم گذاشتم و به سقف اتاق زل زدم .به آینده فکر میکردم که چه خواهد شد . با فوت پدر و مادرم و خواهر کوچکم چه اتفاقی برای منی که تنهام خواهد افتاد . چه چیزی انتظارم را می کشد ؟! خوشبختی یا بدبختی؟!برایم مهم نبود . مهم حال است و من باید از لحظه لذت ببرم . هر آدمی فقط یکبار فرصت زندگی دارد . گذشته ها گذشته ، آینده هم می سپارمش به خدای یکتا و مهم حال است ؛ اینکه چگونه ازش استفاده کنم و لذت ببرم .تو همین فکر بودم که پلک هایم کم کم سنگین شدند و خوابم برد ‌.صبح با صدای شیر آب که در آشپز خانه باز بود ، بیدار شدم . به طرف حال پذیرایی رفتم . نگاهی به ساعت روی دیوار کردم . ساعت هشت صبح بود . هدیه هنوز خواب بود و طیبه خانم در آشپز خانه مشغول شستن ظرف های دیشب بود .بدون اینکه چیزی بگویم و طیبه خانم مرا ببیند به حیاط رفتم . دست و رویم را شستم و به داخل خانه امدم.  طیبه خانم برگشت تا از آشپز خانه بیرون بیاید که چشمش به من خورد.  یک سینی چای هم دستش بود .با لبخند و انرژی گفت: صبح بخیر! چه سحر خیزی!گفتم : همچنین! بله من همیشه سحر خیزم._ بیا صبحانه بخور.  هدیه بیدار نمیشه حالا حالا ها.صبحانه را خوردم و آماده شدم تا به بیمارستان بروم و به فرهان سر بزنم .تنهایی رفتم . به بیمارستان که رسیدم به بخش آی سی یو رفتم . فرهان تو کما بود . انگار به خواب عمیقی فرو رفته . مثل مردان آنجلس !کنار تختش ،روی صندلی نشستم و با او حرف زدم : تا کی میخوای اون دنیا و این دنیا سرگردان باشی؟! شک ندارم که بی احترامی هایی که برزو تو این مدت بهم کرده رو دیدی . پس چرا نمیای ؟! بیا تا همه چیز روشن شه ! تو هم اگر بری من دیگه خیلی تنها و بی کس میشم  . بغض کردم . نتونستم خودم رو کنترل کنم و زدم زیر گریه و گفتم : تو این مدت  ، همش میرفتم امامزاده و برات دعا میکردم که بهوش بیای . نذر کردم .نمیدونم شاید معجزه شد و همین امروز بهوش اومدی! عمو محمد هم داره میاد تهران تا منو ببره با خودش تبریز.  الان هاست که برسه . خواهش میکنم بهوش بیا . من دیگه نمیتونم  این وضع رو تحمل کنم.و سرم را پایین انداختم و گریه کردم که ناگهان فرهان چشمانه قهوه ای و گیرایش را باز کرد ...ادامه رمان در پست بعدی...?</description>
                <category>banoo♡basiji</category>
                <author>banoo♡basiji</author>
                <pubDate>Tue, 23 Aug 2022 17:58:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین شب تنها شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Ms_sheikhi80/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-ibhv3xhfdqbo</link>
                <description>بخش دوازدهم شماره تلفن خونه هدیه رو به الناز دادم تا به عمو محمد بدهد و او زنگ بزند . من نخوابیدم و منتظر تلفنه عمو محمد بودم . هدیه و طیبه خانم هم پا به پای من بیدار بودند .تا اینکه تلفن به صدا در آمد.  مانند یک جت به طرف تلفن دویدم و برداشتم و گفتم : علو؟!عمو محمد بود . گفت : سلام عمو جان خوبی ؟! چه خبر ؟ الناز گفت کارم داشتی ._ بله . راستش عمو من میخوام بیام تبریز . برای همیشه . مدرسه ام هم وسط ساله اما مشکلی نیست . پرونده مو میگیرم و میام شهرستان ثبت نام میکنم ._ فکر خوبیه! اما فرهان چی؟!_ خب هر وقت بهوش اومد میایم دنبالش. _ نمیشه که ! باید یکی همیشه بره بیمارستان و بهش سر بزنه . ممکنه هر لحظه بهوش بیاد. تو خونه خاله ات بمون فعلا تا اوضاع درست شه . بعض راه گلویم را بسته بود . بزور گفتم : اما عمو ..._ اما چی؟!_‌ من دیگه نمی تونم با خالم زندگی کنم. _ چرا؟!_شوهرش منو یک نون خور اضافی میدونه و خیلی بهم توهین میکنه . من از دست شون فرار کردم . الانم خونه دوستمم. عمو محمد عصبانی شد و با خشونت از پشت تلفن داد زد: غلط کرده مرده ی گنده! اون چه حقی داره که با تو بد رفتاری کنه. تو که قرار نبود تا آخر پیش شون باشی . بزار بیام خودم میدونم چیکارش کنم !_ لطفا بیاید دنبالم. فردا صبح ._ فردا صبح چیه ؟! همین الان میام._ اما الان خطرناکه ._ هیچ خطری هم نداره . من سرحاله سرحالم. تو فقط آدرس خونه دوست تو بده تا بیام ببرمت._ همون نزدیک خونه خالمه ...محمد تلفن را قطع کرد و ترلان که روی مبل لم داده بود ، ابروی سمت راستش را بالا داد و پرسید: فرناز چی گفت ؟!محمد گفت : باید همین امشب برم تهران .ترلان با جدیت پرسید : برای چی ؟! الان که نمیشه ‌ . این وقت شب تنها تو جاده خطرناکه._ نگران من نباش. _ فردا جمعه اس . ایلیار مدرسه نداره . ایلیار رو حد اقل با خودت ببر . _شاید نتونم تا شنبه برگردم ._ کارت چی میشه ؟! باز رییست اخراجت میکنه._ اگر نتونستم تا شنبه برگردم زنگ میزنم مرخصی میگیرم . اینقدر سوال پیچم نکن خانم._ با شه خود دانی . تا دیروز که محسن و زنش مایه بدبختی مون بودن.  الانم دخترشون.محمد ابرو هایش را گره داد و پرسید : منظور؟!ترلان نفسش را از دهانش فوت کرد و  گفت :هیچی . برو به سلامت .عمو محمد راه افتاد . همین که رفت ایلیار پیش پایش از اتاقش بیرون آمد و از ترلان پرسید : بابا کجا رفت ؟!ترلان نگاهه چپی به ایلیار انداخت و گفت : رفت دنباله دختر عموت . میخواد بیاد تبریز ._ جدا؟! خب تنهاست می گفتی منم برم همراهش!_لازم نکرده تو بری . مگه بابات دختره بیست ساله اس که تنهایی براش خطر داشته باشه? برو بگیر بخواب . منم خیلی خسته ام.ایلیار زیر چشمی ترلان را نگاه کرد و سرش را پایین انداخت و به اتاقش رفت . روی تختش، خودش را ول داد و با سرعت روی تخت افتاد . به سقف اتاقش زول زد . با خودش فکر می‌کرد که اگر فرناز بیاید چقدر خوب می‌شود.  انگار دوره انتظار رو به پایان است . اما فرناز در مورد من چه فکری می‌کند؟! اصلا شاید یک دقیقه هم در روز بهم فکر نکند! اما من کاری خواهم کرد که او هر دقیقه بهم فکر کند و چهره مرا جلوی چشمانش تصور کند. دیگر این جاده یک طرفه ، دو طرفه خواهد شد...ادامه رمان در پست بعدی ...?</description>
                <category>banoo♡basiji</category>
                <author>banoo♡basiji</author>
                <pubDate>Fri, 19 Aug 2022 12:34:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین شب تنها شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Ms_sheikhi80/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-amswl2avgzcm</link>
                <description>بخش یازدهم فرناز از رفتاره زشت و حرف های آزاد دهنده برزو از خانه خاله ماهور خارج شد و ساک بدست روانه خیابان شد .خاله ماهور سراسیمه به طرف حیاط رفت و در را باز کرد و در کوچه ها بدنبال فرناز گشت.ناگهان دختری را از پشت دید که ساکی بدست دارد و با قدم های تند دارد می رود . خاله ماهور صدا کرد: فرناز وایسا ! وایسا میگم!فرناز برگشت و پشت سرش را نگاه کرد و قدم هایش را تند تر از قبل کرد .به خیابان که رسید ایستاد تا تاکسی بگیرد که ناگهان ماهور بهش رسید و گفت : نمیزارم بری !فرناز با خشونت گفت: بمونم که بیشتر از اینا تحقیر شم؟! بمونم تا نون خور اضافی خونده شم؟! عزت نفسم از همه چی مهم تره ! حاضرم کارتن خواب باشم اما تو خونه ای که برام ارزش قائل نیستند، نمونم._ خاله جان تو یادگاره خواهرمی.  دختره تنهایی این وقت شب کجا بزارم بری؟! خطرناکه!_ من اگر بدون جا بودم از خونه نمی اومدم بیرون.و سپس تاکسی نگه داشت و فرناز سوار شد .ماهور دستش را گرفته بود و مانعه رفتن او میشد اما فرناز دستش را کشید . در را بست و ماشین راه افتاد. در ماشین سرم را به شیشه پنجره تکیه داده بودم و اشک می ریختم . راننده تاکسی که پیرمردی با موهای سفید ، صورتی لاغر و سیبیل هایی مانند دوره قاجاریه داشت پرسید: خانواده نداری؟!جوابش را ندادم.دوباره پرسید: ننه و بابا نداری؟!گفتم : لطفا جلوی دره همین خونه نگه دارید .و بعد کرایه اش را دادم . در ماشین را باز کردم و پای راستم  را بیرون ، روی زمین گذاشتم . سپس برگشتم و گفتم : من اگر خانواده داشتم این وقت شب اینجا نبودم .و بعد پیاده شدم و در رابستم .به طرفه در خانه ی دوستم رفتم . اسمه رفیقم هدیه بود و با مادرش ، طیبه خانم زندگی می‌کرد.  پدرش وقتی او دوساله بوده فوت کرده است و تک فرزند است .دستم را مشت کردم و به دره آهنی سفید رنگ که کمی رنگش ریخته بوده کوبیدم . طیبه خانم با صدای خَش دارش پرسید : کیه؟!صدایم از اثر گریه کردنم گرفته بود . گفتم : فرنازم.طیبه خانم در را باز کرد و با تعجب به سر تا پایم نگاه کرد و پرسید : سلام. چیزی شده ؟!_ میزارید بیام داخل؟!_ بله حتما . بفرمایید !و ادامه داد : ساک آوردی! با خاله ات دعوات شده ؟!_ نه . شوهرش دوست نداشت من پیش شون باشم . منم وسایل هامو جمع کردم.  گفتم امشب رو بمونم خونه شما . بعد زنگ بزنم به عمو محمدم تا بیاد دنبالم و برم تبریز ._ ای وای! خدا لعنت کنه شوهره نامرد شو._ ولش کنید . مهم نیست . خوبه که از دست شون فرار کردم. _ چجوری اومدی تا اینجا؟_ با تاکسی . یکم خالم بهم پول داده بود قبلا ،  منم اومدم اینجا.  _ خوبه عزیزم خوش اومدی ! خونه خودته._ هدیه کجاست ؟!_ داره سرویس میشوره ._ کار خونه هم می کنه پس._ اره دیگه باید بکنه.خانه شان خیلی ساده و قدیمی بود . فرش هایشان قرمز بود و کنار دیوار ، پشتی هایی قرمز رنگ با طرح هایی تاریخی و قدیمی تکیه داده بودند.بالای دیوار، طاقچه داشتند و روی آن عکس های پدره هدیه بود . یاده خانه خانم جان افتادم.  دلم میخواست خیلی زود همه چی تموم شه . فرهان بهوش بیاد و بریم تبریز . فرهان تنها کسی بود که تقریبا برایم مانده بود . با وجود فرهان کمی امید داشتم و احساس تنهایی نمی کردم . اما اگر فرهان هم بره . خدا هست ...هدیه آمد و با دیدن من جا خورد . مادرش قضیه آمدن من را برایش تعریف کرد و هدیه خیلی ناراحت شد : من جای تو بودم یک مشت میزدم تو سره برزو !گفتم :  اون اینقدر جاهله که کتک هم بخوره آدم نمیشه._ عجب!با تلفنه خانه هدیه به خانه عمو محمد زنگ زدم  و الناز تلفن  را برداشت : علو؟!گلویم را صاف کردم و گفتم: سلام خوبی؟!_ شما؟!_ بی معرفت،  فرنازم._ ببخشید حواسم نبود . خوبی؟_ نه . بابات هست؟!_چرا نه؟!_ باید بیام تبریز . دیگه نمیتونم تحمل کنم ._ چی شده مگه؟!ایلیار از آن طرفه خانه از الناز پرسید : کیه الناز؟!الناز پاسخی نداد. ایلیار دو مرتبه پرسید: کیه میگم؟!الناز عصبانی شد و تلفن را از روی گوشش برداشت و گفت : فرنازه! اوف? هی میگی کیه کیه.ایلیار تا اسمه فرناز را شنید برق از چشمانش بارید و لبخند ملیحی زد . ناگهان گزارشگر فوتبال گفت : گل ! ایلیار سرش را به طرف تلویزیون کرد و با هیجان پرید و داد زد : گلللل! گلللل!فرناز از پشت تلفن پرسید : الناز، چخبره خونه تون؟!الناز که به سختی صدای فرناز را می شنید گفت : خونه مون مثل همیشه میدون جنگه! ایلیار داره فوتبال میبینه ، تیم مورد علاقه اش گل زده . داره خودشو میکشه?_ به سلامتی . گفتی بابات و مامانت نیستن؟!_ نه رفتن خونه خالم . اومدن میگم زنگ بزنند.با الناز خداحافظی کردم و منتظره تلفنه عمو محمد ماندم...ادامه رمان در پست بعدی...?</description>
                <category>banoo♡basiji</category>
                <author>banoo♡basiji</author>
                <pubDate>Mon, 08 Aug 2022 16:53:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین شب تنها شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Ms_sheikhi80/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-fhzazc9bolv9</link>
                <description>بخش دهم چهل غروب غمناک گذشت . چهل روز و شب بود که پدر ،  مادر و خواهرم رو از دست داده بودم و برادرم که همچنان در کما بود .عمو هایم اصرار داشتند که بعد از خاکسپاریه پدرم ، در تبریز بمانم اما نمی شد ؛ منتهی من باید وسط سال مدرسه ام رو تغییر میدادم و برادرم هم هنوز در کما بود . گفتم بزارید تابستان بشه و مدارس تعطیل شه اگر تا اون موقع ، فرهان بهوش آمد میایم تبریز زندگی می‌کنیم. چهلم خانوادم هم شده بود اما من هنوز لباسه مشکی در تن داشتم . دلم میخواست تا اولین سالگرد فوت شون مشکی بپوشم . یک روزه سرده اسفند ماه بود . خاله ماهور تصمیم داشت تا خانه تکانی را شروع کند . یک ماهه دیگه عید بود . اما من همچنان غمگین بودم . گوشه ی حال پذیرایی ، کناره بخاری نشسته بودم و ژاکت بافت صورتی رنگم را پوشیده بودم . خاله ماهور به طرفم آمد و نشست و با مهربانی گفت : نمیخوای لباس مشکی تو در بیاری؟!_ نه ! تا سالگرد مشکی میپوشم. _ وا! دختر تو جوونی! خوبیت نداره اینقدر مشکی بپوشی . بعدشم بجای اینکه برای خانوادت مشکی بپوشی ، باید دلت پیشه اونا باشه . براشون قرآن بخون تا برسه به روح شون ._ هیچ وقت نمیتونم مثل قبل شاداب باشم._ چرا میتونی ! خودت باید بخوای .سپس یک شی ایی که لای کاغذ کادو پیچیده شده بود را بهم داد و گفت : دیگه وقتشه مشکی رو در بیاری .با تعجب پرسیدم : این چیه ؟!با لبخند پاسخ داد: باز کن ببین!کاغذ کادو را باز کردم و روسری ایی با زمینه ی سفید و با توپ توپک هایی مشکی را برداشتم ._ قشنگه؟!_ بله خیلییی! دست تون درد نکنه._ سر کن ببینم.روسری را سر کردم و رامین که داشت از اتاقش بیرون می آمد چشمش بهم خورد و گفت : چه بهت میاد !نگاهش کردم و سرم را پایین انداختم . رویا که طبق معمول همیشه حسادت می‌کرد گقت: اصلانم بهت نمیاد . بهت میاد روسریه گل گلی بپوشی .و بعد خندید .خیلی ازین حرفش بدم آمد و گفتم : خداروشکر روسریه گل گلی بهم میاد . بعضیا که باید هفت قلم آرایش کنند تا به چشم بیان.رویا هم صورتش را با نفرت برگرداند و رامین هم سرش را انداخت پایین و خندید .خاله ماهور گفت : بسه دیگه ‌ . خیلیم بهت میاد فرناز جون . عین ماه شدی . فقط سرما خورده بودی خیلی لاغر و ضعیف شدی ! لاغر که بودی ، لاغر تر هم شدی ! یکن غذا زیاد بخور جون بگیری.فرناز دختری قد بلند و لاغر بود . رنگه پوستش ، گندمی بود و به سفیدی میزد. بینی اش استخوانی و تیز بود و چشمانی  قهوه ای کشیده با مژه هایی بلند داشت. ابرو هایش کلفت بود و حالت دار و  مو هایش خرمایی لخد و بلند بود . رویا همیشه به فرناز از نظره چهره حسادت می‌کرد. شب شد و فرناز در اتاقه رویا در حال درس خواندن بود که صدایی توجه اش را جلب کرد : دیگه خسته شدم ازین زندگی . هر روز از کله سحر تا شب میری سرکار ، کار میکنی بعد اون وقت میگی پول ندارم ! اسم پول میاد حالت بد میشه!_ مقصر همه ی این بی پولیای من این خواهر زاده ته خرج بچه ها  و خودت کم بود ، ابن خواهر زاده تم اضافه شده . نون خور اضافی!_ خاک بر سرت . خاک عالم تو سرت . خیلی بدبختی ! الان مگر شنیده باشه چی؟!_ اصلا میگم که بشنوه ! دختره یتیم اومده بهمون پناه آورده دو روز دیگه یادش نمیاد خوبی های مارو ._ چه خوبی ؟! تو که بهش میگی نون خور اضافی . خوبه منم به اون خواهر زاده ات بگم الافه بیکار._ بگو ! اینقدر بگو تا خسته شی!_ واقعا متاسفم برات!ناگهان صدای کوبیده شدنه در داخل خانه پیچید .ماهور فهمید که فرناز پا به فرار گذاشته .ادامه رمان در پست بعدی...?</description>
                <category>banoo♡basiji</category>
                <author>banoo♡basiji</author>
                <pubDate>Sun, 07 Aug 2022 19:30:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین شب تنها شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Ms_sheikhi80/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-v9npzvltyyic</link>
                <description>بخش نهم روز خاکسپاریه مادرم و خواهرم فرا رسید . قرار شد مادرم و خواهرم را تهران در بهشت زهرا خاک کنیم و پدرم را به دیارش ، یعنی تبریز ببریم . به بهشت زهرا رفتیم . مادرم و خواهرم در پارچه ای سفید پیچیده شده بودند و من روی جنازه هایشان افتاده بودم و با صدای بلند گریه میکردم .آخرین باری بود که میبینم شان . دیگر اسیر خاک می‌شدند و حتی روح شان هم نمیشد دید . خاله ام ، آرام و سر به زیر،  اشک می ریخت . خانم جان روی زمین نشسته بود و توی سرش میزد و خاک می ریختخاکسپاری و مراسم تمام شد . شب بود . در حیاط خاله ماهور ، لبه ی حوض کوچکه وسط حیاط نشسته بودم و به قرص ماه که عکسش داخل حوض افتاده بود خیره بودم . همین طور که به عکس ماه در حوض ، نگاه دوخته بودم ، صدای پایی که گویی دارد سمت من می آید توجهم را  به خود جلب کرد ؛ اما برنگشتم .کسی در کنارم ایستاد و با احساس همزاد پنداری گفت : تسلیت میگم . تنهاییه ناگهانی ات رو که میبینم خیلی ناراحت میشم . امید وارم فرهان بهوش بیاد . حد اقل اون در کنارت باشه خیلی خوبه.آرام برگشتم . ایلیار بود . پسره عمو محمد . گفتم : ممنون . اما اگر فرهان هم خدایی نکرده بهوش نیاد ، من تنها نیستم .ایلیار با کنجکاوی پرسید : چطور؟!_ خب ، خدا که هست ! همه ی آدم‌ها میرن ‌و تنهات میزارن ؛ اما خدا همیشه با ماست و تنها مون نمیزاره.  فقط کافیه دریابیش!ایلیار سرش را بالا و پایین داد و با تحسین گفت : راست میگیا ! احسنت !لبخندی زدم و سرم را به طرف حوض برگرداندم. ایلیار پرسید: راستی رشته ی تحصیلی ات رو چی انتخاب کردی؟!بدون اینکه نگاهش کنم پاسخ دادم: تجربی.ایلیار صداشو بالا برد و با تعجب گفت : اووه تجربی ! سخت نیست؟!با اعتماد بنفس گفتم : هر رشته ای سختی خودشو داره . باید تلاش کرد . من رشته مو دوست دارم و همه ی سختی هاشو تحمل میکنم تا به هدفم برسم._ بله دقیقا.  اما میگن تجربی خیلی سنگینه._ اره! اما باید تلاش کرد . تو رشته ات چیه؟!_ ریاضی.خندیدم و گفتم : ریاضی که سخت تره!با خنده گفت : چون که دوستش دارم ، تحملش میکنم تا به هدفم برسم!_ آفرین!! موفق باشی .ایلیار با چشمان درشت مشکی و پر مژه اش ، چند ثانیه ای نگاهم کرد . چشمانش در شب مهتابی می درخشید ! برق میزد .ایلیار چشمانه نافذی داشت که نشان از حسه درونی او بود .بعد سکوت را شکست و گفت : بریم داخل خونه هوا سرده .گقتم: شما برو منم میام .و رفت . وقتی که میخواست در خانه را ببندد ، برگشت و نگاهی به من کرد و در را بست .قشنگ می‌توانستم از نگاهش بفهمم که در دلش چی می گذرد . چشمانش یک چیزایی رو بهم می گفت که خوده ایلیار نمی توانست بهم بگوید .شاید خجالت می کشید یا شاید می ترسید همه جا جار بزنم و او را به فنا بدهم . اصلا شاید تو دلش هیچی نباشد و من خیلی به خودم گرفتم و خودشیفته ام ! تا بحال اینقدر با من حرف نزده بود . همیشه سلام هم بزور میداد بهم . اما اینبار به خاطر تنها شدن من دارد غصه می‌خورد!! عجیب است ! او پسری مغرور و خودخواه و جلفه بی لیاقت بنظر میاد.  اما انگار این گونه نیست ... ادامه رمان در پست بعدی ...?</description>
                <category>banoo♡basiji</category>
                <author>banoo♡basiji</author>
                <pubDate>Sun, 07 Aug 2022 14:48:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی تو ذهنم می گذره؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ms_sheikhi80/%DA%86%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%87-n3jzeij0hkyr</link>
                <description>دارم به تغییر مسیر زندگی ام فکر میکنمدلم یک تحول مثبت می خواهد به چیز هایی فکر میکنم که هیچ وقت فکر نمی کردم چند وقتی بود که فکرم و راهم راست نبود بی راهه می رفتم راه راست جلویم بود اما به بالای دیوار رفتم!تا اینکه محرم شدبه هیئت رفتم حال و هوای هیئت به دلم نشست به یاد کارهایی افتادم که تو این مدت کردمدلم به درد آمدچقدر میشد خوب باشم اما نبودمبه این فکر میکنم که متحول شومچرا این همه آدم خوب داشتیم و داریماز اونا الگو نگیرم ?</description>
                <category>banoo♡basiji</category>
                <author>banoo♡basiji</author>
                <pubDate>Sun, 07 Aug 2022 13:05:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین شب تنها شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Ms_sheikhi80/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-th851qromaa2</link>
                <description>بخش هشتم از رفتاره بده برزو خیلی دلم شکست و دیگر هر چه خاله ماهور اصرار کرد به دکتر نرفتم.رامین کمی پول داشت که کفایت می‌کرد و میخواست بدهد اما من نذاشتم و گفتم که دکتر نمیرم.خاله ماهور هم با برزو دعوا کرد : خجالت بکش مرده ی گنده . تو از خدا و پیغمبر چی میدونی . میدونی اگر یک یتیمی رو دلشو بشکنی چقدر گناهه؟!برزو هم با بی حوصلگی گفت: ولم کن دیگه . ای بابا عجب گیری افتادیما! _ خیلی بی عرضه ای ! خیلیییی. _ چیه ؟! زبون باز کردی خانم. _ از همون اولشم اشتباه کردم که باهات ساختم.  باید تا موقعی که بچه هام کوچیک بودن میرفتم پی زندگیم ._ شوهر بهتر از من گیر نمیاری. بابا به منم حق بده . مادرت وقتی زنده بود مریض بود و تو ازش تگهداری میکردی تو خونه من . مادرت که مرد حالا نوبت خواهر زاده ته که پول مریضی شو من بدم._ موقعی که مادرم زنده بود هم تو پول دارو هاشو نمیدادی . منو خواهرم منیژه می‌دادیم.من میرفتم خونه های مردم کلفتی که پول دارو های مادرم رو بگیرم.  الانم تو همیشه بهم خرجی میدی.  حالا یک پولم بده تا خواهر زاده مو ببرم دکتر . چی میشد مگه ؟! گدا گشنه بد بخت._ بسه دیگه سرمو بردی نصف شبی?_ میخوام حرف بزنم فکر نکنی من بی زبونم میتونی هر بلایی سرم بیاری. مادره خدا بیامرزم ، پول عملش جور شده بود اگر عمل می‌کرد بیست سال دیگه عمر می‌کرد.  اما تو با این رفتار های بدت با منو ، رویا و رامین،  اون پیرزن رو دق دادی._ مگه من اون موقع چیکار کردم؟!_ چیکار که نکردی ! اعتیاد داشتی . بد رفتاری میکردی . سرکار نمی رفتی . بازم بگم ؟!_ نه کافیه . الان من باعث بانی مرگ ننه ات شدم ! عجب گیری کردیما! باز دو روز دیگه خواهر زاده ات یه چیزیش میشه ، بعد میگی برزو کرده.دیگه کفری شده بودم.  بلند شدم و در اتاق که نیم باز بود رو محکم و وحشیانه باز کردم و امدم بیرون و گفتم : آقای برزو ، من داشتم با درد خودم می سوختم و چیزی نگفتم به خاله . اما خاله ماهور خودش خواست منو ببره دکتر . وگرنه من نمیام منت تو گدا رو بکشم بگم پول بده برم دکتر.برزو با چشمانه قرمزش که خیلی ترسناک و بی ریخت بود خندید و گفت : باشه باشه میدونم خالت خواسته تو رو ببره دکتر برای همین باهاش دعوا کردم . خالت ساده اس برای همه دل میسوزونه.  ماهور داد زد : بسه دیگه برزو . من مثل تو ظالم نیستم . خواهر زاده مه دلم میخواد بهش خوبی کنم.تو لازم نیست هرس بخوری .از ته دلم از خدا خواستم تا هیچ بچه ای بی پدر و مادر نشه . خیلی سخته که یتیم باشی . هیچ کس حاضر نیست کاری برات بکنه. هر وقت مریض میشدم مادرم عین پروانه دور سرم می چرخید و ازم نگهداری می‌کرد. رامین بلند شد و با ناراحتی و داد و بیداد گفت : مثلا خواستم یک فیلم ببینم . اگر گذاشتید ! اَه!و بعد به اتاق خودش رفت و در را بست .رویا هم بیدار شد و با چهره ای خواب آلود و بی حال گفت : چتونه نصف شبی ؟! بابا میشه بس کنی. تازه داشت زندگی مون خوب میشد._ من چی گفتم مگه ؟! مادرت غور میزنه هی.با خود گفتم اینا تا صبح قراره دعوا کنند . بهتره من برم بخوابم که فردا قراره خانواده ام به خاک سپرده شوند و دیگر نمی بینم شون .آن شب با سختی خوابم برد.  صبح شد و بیدار شدم . سر و گلویم بهتر شده بود اما خوبه خوب نه.به رویا نگاه کردم که بغل دستم خواب بود . بلند شدم و رخت خوابم را جمع کردم و گوشه ی اتاق چسبیده به دیوار گذاشتم .از اتاق بیرون رفتم . برزو به سرکار رفته بود و رامین هم هنوز در اتاقش خواب بود . از آشپز خانه صدایی می آمد.  صدایی مثل هم زدن چیزی با کف گیر چوبی . به آشپزخانه رفتم و دیدم خاله ماهور در حال درست کردن حلوای آردی است . سلام و صبح بخیر گفتم و پرسیدم: برای چیه؟!_ برای مادر ، پدر و خواهرت . کسی برای تسلیت اومد برای پذیرایی حلوا ببریم برسه به روح شون . خرما هم میخوام داخل ظرف بچینم روشم پودر نارگیل بریزم._ مرسی . منم کمک تون میکنم. خاله ماهور لبخندی زد و بعد با لحن شرمساری گفت : فرناز ، به خاطر رفتار بده برزو که دیشب باهات کرد رو معذرت میخوام.  شرمنده . برزو نه با تو بلکه با تمام مهمون ها همین جوریه . حرمت و احترام سرش نمیشه . ببخش.منم لبخندی زدم و گفتم : شما ناراحت نباش . هرکسی ، هر کاری کنه ، شخصیت خودشو نشون داده ._ به هر حال ببخشید. کمی فضا سکوت شد و خاله ماهور سکوت را بهم زد و پرسید: عموهات کجان؟! نرسیدن؟_ نمیدونم . بهشون آدرس اینجا رو دادم . الان هاست که برسن. _ فقط پدرت رو میبرن تبریز خاک می‌کنند؟_ بله . مادرم که تبریزی نیست.  _ مادرت رو لازم نیست ببریم شمال . همین تهران خاک میکنیم . خوده مادرت هم دوست داشت همیشه تهران خاک شه بعد صد وبیست سال . اما بیچاره خواهرم  نمی دونست قراره بعده سی و هشت سال از دنیا بره.منم سرم رو  انداختم پایین و حالته غم به خود گرفتم . ناگهان زنگ خانه خورد . خاله ماهور گفت که احتمالا عموت اینان.با عجله به سمت حیاط رفتم و در را باز کردم . عمو محمد و عمو مراد بودند . نگاهی کردم و گفتم : سلام . بفرمایید داخل .عمو مراد گفت : تسلیت میگم عمو جان . وقتی محمد خبر فوت پدرت رو داد خیلی باورش برام سخت بود . _ ممنون  . کمی از در حیاط جلو تر امدم و خم شدم و چپ و راست کوچه را دیدم.  کسی نبود.  پرسیدم : پس خانم جان کجاست؟!عمو محمد گفت : همه مسافر خونه اند . خسته بودن به ویژه خانم جان . اصلا حال خوبی نداشت . نتونست بیاد . _ باشه پس شما بیاید داخل .عمو محمد و عمو مراد وارد حیاط شدند و خاله ماهور از در حال بیرون آمد و در حالی که داشت چادر رنگیه گلدارش را مرتب می‌کرد گفت : سلام خیلی خوش آمدید! بفرمایید .عمو محمد و مراد هم سلام کردند ._ تسلیت میگم . بقای عمر شما باشه.محمد : ممنون . ما هم تسلیت عرض میکنیم فوت خواهر گرامی تون رو . غم آخر تون باشه. ادامه رمان در پست بعدی...?</description>
                <category>banoo♡basiji</category>
                <author>banoo♡basiji</author>
                <pubDate>Sat, 06 Aug 2022 19:00:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین شب تنها شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Ms_sheikhi80/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-nscuzakgseov</link>
                <description>بخش هفتموضیعت سفید شد و از زیر زمین بیرون رفتیم . خاله ماهور گفت : وای بخیر گذشت . خدا لعنت کنه این صدام رو . رامین گفت : مامان من میخوام برم جنگ . نمیتونم وایسم کشورم رو در چنگ دشمن ببینم و رها کنم.ماهور گفت : بشین درستو بخون . تو مگه چند سالته که بری با اون عراقیای وحشی بجنگی . _ یعنی داری میگی که من ترسو ام؟!_ اره دیگه . دشمن رو از ده کیلومتری ببینی هول و وحشت برت میداره چه برسه بری باهاشون جنگ کنی._ خیلی بی انصافی مامان.  من هیچم ترسو نیستم.  یادت نیست دزد اومده بود نصف شبی خونه ، فهمید که ما بیداریم میخواست فرار کنه من گرفتمش دست و پا هاشو بستم دادمش تحویل پلیس؟از حرفه رامین تعجب کردم و پرسیدم: فیلم هندی میگی ؟!رامین با چشمان تیله ای روشنش زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : تو دیگه بد تر از مامان می! فیلم هندی چیه ؟! راست میگم . رویا هم شاهده. مگه نه رویا ؟!رویا هم نگاهی به رامین کرد و سپس خودش را روی مبل ول داد و گفت : یادم نمیاد همچین اتفاقی رو. و بعد زد زیر خنده.من گفتم : بابا اینقدر این رامین بد بخت رو اذیت نکنید . گناه داره . رامین من حرفت رو باور میکنم که دزد رو شکست دادی . بنظرم میتونی بری جنگ.خاله ماهور با لحن تذکرانه به رویا گفت : رویا مادر مراعات کن . خالت مرده اون وقت تو میخندی!_ ببخشید مامان . حواسم نبود .بعد خاله ماهوربه رویا  چشم قره رفت . رویا هم عین موش ، ساکت شد?رویا مثل پدرش برزو،  ادمه بی خیال و بی درکی بود . مغرور بود و خودخواه و فقط خودش رو قبول داشت .اما رامین بر عکس رویا و مثله خاله ماهور ، مهربون ، خوش قلب و فروتن بود .ساعت دوارده شب بود . برزو خواب بود و صدای خور و پفش آزارم میداد و نمی تونستم بخوابم . دلم میخواست هر چه زودتر همه چی رو فراموش کنم و روال عادی زندگی ام برگرده . اما نمیشد . من خانواده ام رو از دست داده بودم و این موضوع کوچکی نبود که به این زودیا بشه فراموشش کرد . حالا می فهمم فراموشی هم نعمت بزرگیه . اینکه آدم بتونه مشکلات و غم ها  رو فراموش کنه و زندگی کنه . به یاد پدرم افتادم . او یک کارگر ساده بود و همیشه تلاش می‌کرد و به سختی پول در می‌آورد تا هیج وقت شرمنده مون نشه .مامانم  که خانه دار و مادری دلسوز بود و همیشه حواسش به منو خواهر برادرم بود و نصیحت مون می‌کرد که سالم زندگی کنیم و درست از فکر مون استفاده کنیم .و خواهرم که فقط ده سال داشت و هیچ لذتی از زندگی نبرد و مرد .همین طور که صدای خور خور برزو می آمد ، در حال فکر کردن به خاطرات بودم و آرام اشک می ریختم.سرم را روی زمین گذاشتم و بالشت را روی سرم گذاشتم و با دو دستم چسبیدم . سرم خیلی درد میکرد و گلویم می سوخت . پول هم نداشتم تا به دکتر بروم . روم هم نمیشد به خاله ماهور بگم تا بهم پول بده . اوضاع خیلی ناجور و غیر قابل تحمل بود ؛ اما من تحملش میکردم.  همچنان سرم زیر بالشت بود تا کمی گرم شود و آرام بگیرد و هم صدای خور خور را نشنوم اما می‌شنیدم که ناگهان در اتاق با صدای ریزی باز شد . خاله ماهور بود . برق اتاق را روشن کرد و بالای سر من ایستاد و پرسید : فرناز خوابی؟بلند شدم و گفتم : نه بیدارم . حالم خیلی بده . _ راستی سرما خورده بودی . سپس دستش را روی پیشانی ام گذاشت و گفت : اوه اوه ! تبت خیلی بالاست! داری تو تب میسوزی! پاشو بریم دکتر . _ نه خاله چیزیم نیست . بزارید بخوابم . فردا شنبه است و باید برم مدرسه.ماهور داد زد :چی چیو برم مدرسه! بچه تو الان هر آن ممکنه تشنج کنی ! بعدشم فردا قراره عموت اینا برسن تهران؛ بعد بریم دنبال کارای خاک سپاری . مدرسه تعطیل . پاشو بریم دکتر.آرام برخاستم . شنل بافت قرمزم را پوشیدم و همراه خاله ماهور از اتاق خارج شدیم .برزو تو حال خواب بود و برقا خاموش بود . فقط تلویزیون روشن بود و رامین جلوی تلویزیون دراز بود و در حال تماشای فیلم سینمایی ترسناک بود . ماهور گفت : پاشو بگیر بخواب پسر . این چیه نگاه می‌کنی. _ هیس مامان ! این سکانس خیلی حساسه!تصویر فیلم دختری بود که در حال شانه کردن مو های خود مقابل آینه بود که ناگهان تصویر صورت جن  در آینه می افتد و دخترک متوجه می‌شود که پشت سرش جن است . دخترک با هول بر میگردد و جن با ناخن هایش صورت او  را چنگ می اندازد ...از دیدن چنین صحنه ای وحشت کردم و تن و بدنم لرزیدند . هم چنان به تلویزیون زول زده بودم که دیدم صدای ماهور می آید که دارد با برزو حرف می‌زند.برگشتم و برزو نگاهی نفرت انگیز کرد . بعد به ماهور نگاه کرد و گفت : خواهر زاده ات مریضه به من چه.من پول ندارم بدم که برید دکتر . شب بخیر .و بعد دراز کشید و پتو را روی سرش کشید. از رفتار احمقانه برزو به شدت ناراحت شدم . دیگه حاضر نبودم یک ساعت هم اونجا باشم . اما جایی رو نداشتم که برم . باید منتظر می بودم تا عمو هام بیان و با آنها به شهرستان بروم . اما فرهان چی ؟! او هم باید به هوش می آمد وگرنه باید تا وقتی که در کماست من هم در تهران می ماندم و رفتار های زننده برزو را تحمل میکردم. خاله ماهور نگاهی به من کرد و سرش را پایین انداخت و رنگ صورت سفیدش از شرم ، سرخ شد .به طرف خاله ماهور رفتم و گفتم : خاله من چیزیم نیست . قرص سرما خوردگی دارم،  بخورم خوب میشم.فردا هم جنازه ها رو میگیریم و میریم شهرستان و بعضیا از دستم راحت میشن.بعد نگاهی چپ به برزو کردم و به اتاق رفتم ...ادامه رمان در پست بعدی...?</description>
                <category>banoo♡basiji</category>
                <author>banoo♡basiji</author>
                <pubDate>Sat, 06 Aug 2022 14:30:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین شب تنها شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Ms_sheikhi80/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-wjpjrro11fkp</link>
                <description>بخش ششمبعد از شنیدن خبر فوت ، تلفن از دست عمو محمد سر خورد و افتاد و صدای افتادن را از پشت تلفن شنیدم. منم گریه کردم...محمد از کنار تلفن برخاست و گفت : ایلیار ، الناز کجایید؟ایلیار آمد و گفت : بله ؟_ باید بریم تهران ._ چرا؟!_ ایلیار فعلا چیزی به خانم جان نگو . عموت با  خانواده اش تصادف کرده.  فقط فرناز باهاشون نبوده .الانم عموت اینا مردن فقط فرهان تو کماست._ چی؟!! یعنی عمو محسن مرده؟_ اره .و بعد محمد اشک در چشمانش غوطه ور شد . ایلیار هم سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت .همان لحظه خانم جان آمد و گفت : پدر پسری چی میگفتید بهم ؟ بیاید میخوایم نهار بخوریم.محمد گفت : مادر ، باید باهاتون حرف بزنم ._ چه حرفی ؟_ در مورد محسنه . ایلیار پسرم تو برو داخل حیاط.ایلیار رفت و خانم جان گفت : خب چی میخواستی بگی ؟!بگو دیگه نصف جان شدم پسر!محمد کمی من من کرد و گفت : مادر ، محسن دیشب با منیژه ، آیناز و فرهان چپ کردن یعنی تصادف کردن . الانم همه شون فوت کردن اما فرهان داخل کماست.خانم جان به چشمان محمد زول زد و با دو دستش به سرش زد و گفت : چه بدبخت شدم ! چه بیچاره شدم! وای خدایا چه بلایی سرم آوردی!سپس گریه کرد با زانو هایش بر زمین افتاد ...محمد با دستانش از شانه ی خانم جان گرفت و بلندش کرد و گفت : گریه نکن مادر براتون خوب نیست . سپس با صدای بلند گریه خانم جان ترلان و الناز هم آمدند.  ترلان خانمه محمد بود و الناز هم دخترش.ترلان با هول پرسید : چی شده محمد؟!_ محسن ، منیژه،  آیناز تصادف کردن و مردن ._ وای بسم الله!!کی؟!_ دیشب .الناز گفت : وای بیچاره عمو محسن ! فرناز و فرهان چی؟محمد گفت :اونا خوبن.  فرناز همراه شون نبوده اما فرهان تو کماست. باید امشب راه بیفتیم همگی بریم تهران . باید قبل از رفتن به مراد و پروانه هم بگیم که چی شده .الناز گفت : عمو رو اینجا خاک می کنیم؟_ اره دیگه . بریم تهران جنازه رو بیاریم .مراد و پروانه هم که یکی دیگر از عمو و عمه های فرناز بودند از خبر فوت مطلع شدند . محمد به فرناز تلفن کرد و گفت: ما همگی امشب میایم تهران . میخوایم پدرت رو بیاریم زادگاه خودش دفن کنیم ._ باشه عمو فقط من الان خونه خاله ماهورمم.  میدونید کجاست؟!_ نه آدرس بده ._ تهران ، یافت اباد...با عمو محمد خداحافظی کردم و به طرف اتاق رویا رفتم .نمی دانستم بعد از فوت خانوادم با کی زندگی کنم . خاله ام که ازدواج کرده بود و من نمیتونستم تا آخر با او باشم . فقط یک مادر بزرگ دارم و مجبور بودم بروم پیش خانم جان زندگی کنم. در اتاق رویا دراز کشیده بودم و زیر پتو بودم. اتاقش خیلی سرد بود . شاید هم من سردم بود . روی شیشه های پنجره اتاقش به صورت ضرب دری چسب زرد رنگی چسبانده بود تا موقع پرتاب موشک شیشه ها نریزد پایین. سال 1363 بود و ایران جنگ بود و اوضاع نابسامانی داشت ...همین طور که در اتاق دراز کشیده بودم که ناگهان برق ها خاموش شد و صدای آژیر آمد: وضعیت قرمز است ، وضیعت قرمز است.اما من از سرجایم تکان نخوردم و هم چنان دراز بودم و تو فکر بودم که ناگهان رویا محکم در اتاق را کوبید و گفت : تو که هنوز درازی! پاشو پاشو بریم زیر زمین وضیعت قرمزه صدای پرواز موشک های دشمن میاد.گفتم : برام مهم نیست . هیچی مهم نیست ._ چته؟!پاشو میگم .بلند شدم و همراه رویا به زیر زمین رفتم . خاله ماهور ، رامین و شوهرش اقا برزو هم آنجا بودند.زیر زمین تاریک بود و با چراغ فانوس خاله ماهور کمی روشن تر شده بود .چند دقیقه ای زیر زمین ماندیم تا وضیعت سفید شد .ادامه رمان در پست بعدی ...?</description>
                <category>banoo♡basiji</category>
                <author>banoo♡basiji</author>
                <pubDate>Fri, 05 Aug 2022 17:46:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین شب تنها شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Ms_sheikhi80/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-m97loo4uidx3</link>
                <description>بخش پنجم نمی دانستم چگونه به خانواده ی پدرم ، خبر فوت پسرشون رو بدم. آن شب بد ترین شبه عمرم بود ؛ چون یکدفعه در یک شب همه ی اعضای خانواده ام مرا تنها گذاشته بودند و فقط برادرم مانده بود که او هم در کما بود .حسرت یک خداحافظی در دلم مانده بود.  ای کاش حد اقل قبل از رفتن شون باهاشون خداحافظی میکردم یا نگاه شون میکردم.  پشیمان بودم که همراه آنها به خانه ی خاله ماهور نرفته بودم . اگر می رفتم من هم الان با خانواده ام به آسمان پر کشیده بودم و الان اینقدر تنهایی و عذاب وجدان نداشتم. صبح شد. شب قبل اصلا نتونستم بخوابم و از فراق خانواده ام گریه کردم . جنازه هایشان در سردخانه بود و من هم در خانه ی خاله ماهور کنج دیوار اتاق رویا نشسته بودم و سرم را به دیوار تکیه دادم بودم و به خاطرات فکر ميکردم و آرام اشک می ریختم.رویا دختره خاله ماهور بود و رامین هم پسرش . آنها خواهر و برادر دو قلو بودند و مثل من شانزده سال داشتن . همین طور نشسته بودم که خاله ماهور در زد و وارد اتاق شد و پرسید: نمی خوای زنگ بزنی به مادره بابات ؟!بدون اینکه به خاله ماهور نگاه کنم پاسخ دادم : نمیدونم .ماهور صدایش را بالا برد و گفت : نمیدونم چیه؟!برو زنگ بزن بهشون بگو . _ آخه خانم جان مریضی قلبی داره ممکنه بهش شوک وارد شه ._ خب اول به عمو هات بگو تا اونا یک جوری به مادر بزرگت بگن._ تلفن تون کجاست ؟_ بیا داخل حال .تلفن سبز رنگ بود . یک رنگی مثل سبز زیتونی . وسط تلفن یک دایره مشکی رنگ بود که دور تا دور دایره شماره گزاری شده بود.تلفن را برداشتم و به خانه ی خانم جان یعنی مادره بابام زنگ زدم . ایلیار تلفن را جواب داد : بله؟!اول فکر کردم اشتباه گرفتم : سلام . منزله خانم جان؟!ایلیار گفت : بله بفرمایید. _ من فرنازم نوه اش.ایلیار صداشو بلند تر کرد و گفت : عه فرنازی! چرا منو نشناختی ؟!_ هنوزم نمی شناسمت._ من ایلیارم دیگه . پسر عموت. جا خوردم و در دلم به خودم خندیدم که ایلیار را نشناختم .سپس گفتم : ببخشید ایلیار نشناختمت.  آخه صدات خیلی عوض شده ._ اره خیلی . راستی عمو محسن خوبه؟محسن پدرم بود . ماندم که چه جوابی بدهم . بگویم مرده یا نه . جوابی ندادم و گفتم : میشه گوشی رو بدی به بابات ._ باشه.  فقط اگر با بابام کار داری چرا شماره خونه خانم جان  رو گرفتی ؟!!_ چون می دونستم شما الان اون جایید. همیشه جمعه ها خونه خانم جانید. ایلیار تلفن را به عمو محمد داد . عمو محمد طبق معمول با انرژی گفت : سلام فرناز گلی خوبی ؟ چه عجب !وقتی انرژی عمو محمد را دیدم دلم نمی آمد خبر فوت برادرش را به او بدهم و انرژی شو ازش بگیرم اما چاره ای نبود و باید می گفتم . گفتم : سلام . مرسی شما خوبی ؟!_ خوبم عمو جان . چرا صدات گرفته ؟!_ سرما خوردم. _ زودتر خوب شی . پیاز بخور ._ حرفشم نزنید. _ چیز هایی که خاصیت داره رو نمیخوری. چیزی نگفتم . بغض گلویم را گرفت و بزور گفتم : عمو ، یک خبر بد دارم اما شما خونسرد باش و  هول نکن._ بگو عمو جان چی شده؟!_ پدرم ، مادرم ، آیناز و فرهان ..._ چه شون شده؟!_ دیشب تصادف کردن با ماشین چپ کردن. همه شون فوت کردن بجز فرهان . فرهان هم در کماست.محمد جا خورد کمی مکث کرد و پرسید: شوخی میکنی؟!گفتم:شوخیم چیه به خدا راست میگم . و بعد بغضم ترکید و زدم زیر گریه...ادامه رمان در پست بعدی ...?</description>
                <category>banoo♡basiji</category>
                <author>banoo♡basiji</author>
                <pubDate>Fri, 05 Aug 2022 13:32:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروازه مُردِمان</title>
                <link>https://virgool.io/@Ms_sheikhi80/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%90%D9%85%D8%A7%D9%86-l9nvyzt2a665</link>
                <description>من می‌خواهم یک کتاب رمانی را که دارای سه جلد است ، معرفی کنم.کتاب (دروازه مردمان)این کتاب بر اساس اسم و تصویری که روی جلد دارد ، ترسناک بنظر میرسد اما بسیار جذاب است .داستان این کتاب ، زندگی نامه ی یک پسری را روایت می‌کند که فروخته شده است و در یک عمارتی هولناک کارگری می‌کند و اتفاق های عجیبی رخ می‌دهد که شما را مشتاق به خواندن این کتاب می‌کند...این کتاب سه جلد است جلد یک : قبرستان عمودی جلد دو : شب خندقو جلد سه : چاه تاریکی هر یک از جلد ها یک اسم دارد اما اسم کلی کتاب دروازه مردمان است.نویسنده ی این کتاب آقای حمید رضا شاه آبادی است حالا عکس این سه جلد این کتاب را میزارمجلد یک جلد دو جلد سه </description>
                <category>banoo♡basiji</category>
                <author>banoo♡basiji</author>
                <pubDate>Thu, 04 Aug 2022 17:52:19 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>