<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Who</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@MyNameIsHH</link>
        <description>ما مهره های شطرنجی هستیم که با خواست خودمون وارد زندگی نشدیم و مجبور به اطاعت از فرمانِ دست هایی از درون تاریکی هستیم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:41:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1491123/avatar/Zwf2SE.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Who</title>
            <link>https://virgool.io/@MyNameIsHH</link>
        </image>

                    <item>
                <title>غروب تابستان، طلوع سرما</title>
                <link>https://virgool.io/@MyNameIsHH/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7-ue4ce56gvszq</link>
                <description>-من رو ببخشید-میدونم سرزنشم میکنید بابتش-متاسفم-خیلی وقته روش فکر کردمترایپود رو تنظیم کرد. توی زاویه ای طلایی، صندلی رو قرار داد؛ دقیقا روبروی پنجره ای فول ویو که کل شهر رو در بر میگرفت. یاد روزی افتاد که برای گرفتن کلید این خونه، چقدر شوق داشت. و حالا! زمانی که با زندگی، غریبه شده بود! سری تکون داد تا افکار مزاحم رو به سمت دیگه ای هل بده و جملاتی که از حفظ شده بود رو به یاد بیاره.-من رو ببخشید-لطفا گریه نکن-میدونم از نظرتون این یه اشتباههیکبار دیگه به خودش نهیب زد! واقعا میخوای اینکارو بکنی؟ حسرت اونقدر قوی نیست که بتونه بعد از کارت، تورو به عقب برگردونه!تو همون لحظه، اون صدا تکرار شد!+انجامش بده پسر+نشون شون بده ضعیف نیستی+انجامش بده، وگرنه اون به روش خودش عمل میکنه، تو که درد رو دوست نداری!نشست روی صندلی. وقتی میخواست ضبط رو شروع کنه، دوباره تردید! دوباره و دوباره و دوباره. سرش رو دودستی گرفت، زمزمه میکرد: هرچی بشه دیگه چشمم رو نمیبندم. دیگه نمیبندمممم، من اون هیولا رو دیگه نمیبینم. جمله دوم رو با داد گفت، انگار که میخواست تلافی ضعف خودش رو توی ولوم صداش جبران کنه. از روی صندلی سر خورد روی زمین؛ روی پارکت هایی که توی گرمای تابستون، همچنان با اون به سردی برخورد میکردن. انگار اونا هم دیگه رحمی برای اون پسر توی دلشون نبود.دوباره روی صندلی نشست. خیره شد به آخرین پرتوهای آفتاب که داشتن کم کم رنگ میباختن. زندگی توی بهترین برج، بالاترین طبقه، ویوی ساختمون های نیویورک، اینا چیزایی بودن که تا قبل از بدست اوردنشون، جزو لایف استایل ایده آلش به حساب میومد. اما حالا؟ اهمیت نداشت! هیچی اهمیت نداشت. وقتی دیگه آفتاب نتونست با گرماش، سردی وجود اونو آروم کنه؛ همه چی به پایان رسیده بود. و حالا زمان خداحافظی بود.دکمه مووی رو زد. خیره شد به دوربین. لبخندی که از پسر توی پارک قرض گرفته بود رو نشوند روی لب هاش._ سلام(=. وقتی این فیلمو میبینید، احتمالا در دورترین نقطه نسبت به شماها، دارم از نزدیک ترین نقطه بهتون خیره میشم. منو ببخشید. همیشه توی همه تصمیماتم، ازتون مشورت میگرفتم؛ اما این، تصمیمی نبود که به زبون بیاد، با حرکت کلمات توی دهنم، ضعیف تر و ضعیف تر میشد. مامان، گریه نکن، لطفا(: میدونی که چطور با جادوگری، گریه هارو به خنده تبدیل کنیم!؟ یادته همیشه وقتی میخوردم زمین، برام یخ در بهشت درست میکردی و میگفتی بیا گریه فرشته هارو باهم خوشمزه کنیم و بخوریم. آخه من همیشه فکر میکردم بهشت سرده!. خندید.برای یه لحظه توی گذشته گم شد. وقتی هوا گرم بود. وقتی با یه بستنی خنک میشد. اما همون لحظه، دستی از آینده اونو در آغوش گرفت، یه آغوش سرد. و وقتی بدنش از سرما به لرزش در اومد،اونو توی حال رها کرد. خنده از روی لباش محو شد و برگشت به همون مسیر قبلی.._ مامان، بهشت هیچوقت سرد نیست. بهشت پر از چیزای خوشگل نیست. جهنم سرده. اونقدر سرد که هیچ شیرکاکائوی مامانی هم نمیتونه گرمش کنه. اونقدر سرد که حتی وقتی عشق رو توی بغلت بگیری، بازم سردته؛ یادته که میگفتی عاشق شدن یه حرارت عظیمی به آدم میده؟ مامان، بهشت قشنگه، اما نه اون قشنگی ای که من میگفتم. بهشت بوی تورو داره، بهشت وسایلای قشنگ و ساده خودمو داره. نه این تجملاتی که شدن رنده روح من. میدونی مامان؟ من با این تصمیمم، از جهنم میام بیرون. حداقل خاک گرمتر از لباسیه که میپوشم و پتویی که هرشب روی خودم میکشم تا حتی لحظه ای، گرما رو حس کنم. پس منو ببخش، خیلی وقته روش فکر کردم. میدونم این از نظرتون اشتباهه. و متاسفمبه ساعتش خیره شد. 5:30_ هرروز همین موقع منتظرت بودم بابا، یادت میاد؟ وقتی که صدای ماشینت رو میشنیدم و همون موقع دم در با یه لیوان از شربت های عجیب غریبی که خودم درست میکردم، به استقبالت میومدم.بابا، همیشه میگفتی دنبال جواب اینی که چرا آدما روحشون ضعیف میشه؟ چرا با عشق، لحظه لحظه درد میکشن، مثل پروانه ای که میدونه قاتلش شمعه اما اونو میپرسته.  چرا نفرت وجودشون رو برای لانه گزینی، انتخاب میکنه. من جوابش رو میدونم. همیشه میدونستم، اما بهش توجهی نمیکردم، ولی الان به اندازه روشنی ماه، میدونم چرا!بابا، آدما درد رو دوست دارن. همیشه از خودشون پنهان میکنن این حقیقت رو، ولی دوستش دارن. اگه درد نباشه، درمانی به وجود نمیاد. اگه درد نباشه، وابستگی ای به وجود نمیاد. اگه درد نباشه، هیچی نیست بابادرد، مقدمه زندگیه. با یه درد، زندگی بخشیده میشه به یه نفر؛ البته به اینکه ممکنه درد جون اون فرد رو بگیره و ببخشه به فرزندش، کاری ندارم.یادتون نمیاد؟ واقعا اینو گفتید؟ که یادتون نمیاد؟ *قهقهه زدنخب معلومه، شماها هیچی رو یادتون نمیاد! چطور میتونه یادتون بیاد وقتی صبح دارید دود میکنید و شبا تا لحظه که ای از بینی تون نزنه بیرون، آبجو میزنید به بدنچطوررررر میتونه یادتون بیاد هان!!!چطور میتونه یادتون بیاد که تنها پسرتون رو به یه پیک آبجوی مجانی، به کتک بستید؟؟چطور؟حتی نمیدونم الان در چه حالید؟ ترک کردید یا همچنان استخر کثافت تون رو دارید بزرگتر و پر تر میکنید؟ اصن یادتون هست بچه داشتید؟ معلومه که نه!کی یادش میاد دیروز چی خورده که شماها یادتون بیاد 22 سال پیش یه بچه 8 ساله رو توی اتوبان رها  کردید؟دوباره اون صدا توی سرش اکو شد._بهشون ثابت کن قوی تریدوربین رو خاموش کرد، به پنجره خیره شد....بنگگگگگاکوی صدای شلیک و شکستن شیشه توی تمام خونه پیچید، صدایی که ناقوس مرگی برای خونه بود. برای خونه ای که قرار بود تا ابد خالی بمونه. خونه ی مرگ!شما هم اکنون درحال شنیدن اخبار شبانگاهی هستید. _حامیان محیط زیست در یک اقدام غیرقابل پیش بینی، مقابل آژانس حفاظت محیط زیست، شروع به تحصن کرده اند._دوقلوهای بهم چسبیده ای که در بیمارستان نیویورک پرسبیترین برای انجام عمل جراحی بستری شده بودند، با عملی موفقیت آمیز، اکنون از یکدیگر جدا شدند._یک مرد 30 ساله از طبقه  96 ام ساختمان &quot; 432 پارک آونیو&quot; بعد از شلیک گلوله به سر خود، از پنجره آپارتمان، خود را به پایین پرت کرده است. گزارشات پزشکی حاکی از این است که این مرد، دچار اسکیزوفرنی پارانوئید و افسردگی حاد بوده است.</description>
                <category>Who</category>
                <author>Who</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jul 2023 18:24:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای مسافرت! | روز اول (پارت 1)</title>
                <link>https://virgool.io/@MyNameIsHH/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-1-zvojm5kx8gco</link>
                <description>به نام خدا رامونا هستم ?اینجا چکار میکنم؟ میخوام از روز اول مسافرت تا همین دیشب که برگشتیم رو تعریف کنم (دست بزنید به خاطر فداکاریم :/ )ساعت 4 بعد از ظهر 2 فروردین، حرکت کردیم.  چون میخواستیم دو تا دوتا راننده توی هر ماشین باشه، کلا سه تا ماشین جمع شدیم: ما توی یکیش-داییم اینا یکی دیگه-خالم اینا و یه فامیل مون با دخترش توی یه ماشین. وارد جاده که شدیم و یکم از راه رو رد کردیم دیدیم گوشی هلاک کرد خودش رو با زنگ های داییم :/ مامانم جواب داد و داییم گفت عاقا برگردیم ما یه چیزو جا گذاشتیم ://///اینجا اولین خنجر رو ما و خالم اینا در کمال آرامش به داییم وارد کردیم، مامانم گفت خودت برگرد ما وسط راهیم نمیشه برگردیم :)))رسیدیم به نزدیکای سرخه که یهو دیدیم یه ماشینی ویژژژژ از کنارمون ویراژ داد و چراغ زد واسمون :/ .... حدس میزنید کی بود؟ بلیا خان دایی تا همین سرخه رو 140 تا اومده بود.دیگه تاریک شده بود و راننده های اول خسته شدن بودن، بخاطر همین گفتیم یه جا وایستیم و نماز بخونیم تا اینا خستگی در کنن و اون یکی راننده ها سوار بشن. ما وایستادیم کنار پارکی که تقریبا نزدیک دانشگاه سمنان بود. بعد داییم و خالم اینا زنگ زدن که چرا شما اونجایید؟ ما عقب تر بهتون چراغ دادیم ترمز نکردید! ... حالام ما اینجا استراحت میکنیم، شمام که آماده شدید راه بیوفتید، دامغان دوباره همو میبینیم.ما گفتیم باشه و راه افتادیم( یادتون باشه اینجا ساعت 7:40 بود)...رفتیم تا نزدیکای دامغان، یجا که مسجد و جا برای نشستن بود، توقف کردیم و زنگ زدیم به داییم اینا، اول که جواب ندادن، بعدم که جواب دادن، گفتن ما اونجا رو رد کردیم :/دوباره ما راه افتادیم تا برسیم به یه جای دیگه....بعد خالم اینا زنگ زدن که عاقا ما یه استراحتگاه دیگه پیدا کردیم، بیاید بریم اونجا. اونجا که رسیدیم باز دوباره این دوتا گفتن ما رد کردیم(قشنگ خاش خاشی بود اوضاع) بیاید بریم دامغان. ( اینجا ساعت 10 اینا بود)دامغان خالم دوباره زنگ زد که ما رسیدیم به داخل شهر، بیاید اینجا پارکه همینجا شام رو بخوریم. ما فلک زده ها دوباره راه رو کج کردیم اونور، که وقتی رسیدیم آنچه را دیدیم که همچون کبریتی بر انبار باروت بود :) ... یه بیابونننننن پر از خاک و خاشاک، یه جو علف کنار جاده بود فقط :/بابام گفت: به به ، عالی...خیلی جای خوبی پیدا کردید، روی علفاشم میتونیم فرش پهن کنیم قشنگ بشینیم و از منظره لذت ببریم:/ ... که خالم و همون همراهشون(آبجی زنداییم که خیلیم باهاش صمیمیم و خاله فاطمه صداش میزنیم) خاله فاطمه همه تقصیرا رو انداختن سر شوهر خالم که ایشون مسبب همه چیه :)خلاصه ساعت1 شب یه مسجدی رو داخل شهر دامغان پیدا کردیم که وقتی رفتیم داخل، انقدر پر بود که نشد بشینیم، تازه یکی از مسافرای داخل رفته بود گفته بود اینا اومدن اینجا، و سرایدار مسجدم خیلی مجلسی شوت کرد مارو بیرون. میگفت باید کل شب اینجا باشید و 400 تومن هم بدید :/...یکی نبود بهش بگه حاجی ما فلک زده ها فقط یه لقمه نون رو میخوایم کوفت کنیم:/  ....هوا هم سرد، نمیشد جای دیگه ای وایستیم، به حدی هم همه گشنه بودیم که پسرداییم دیگه دمپایی هارو شبیه لقمه غذا میدید :/آخر سر ساعت 1 و نیم بالاخره یه چیزی رو توی حلقمون کردیم تا از گشنگی نمیریم، یه قلوب آب هم روش. بعد داییم گفت دیگه از اینجا به بعد همه مث آدم پشت هم بریم که انقدر پدرمون در نیاد. بعدم سمت شاهرود حرکت کردیم. در اینجا من توسط زنداییم و دختر داییم و باقی عوامل وابسته، از ماشین خودمون دزدیده شدم و مدیونید فکر کنید خودم نقشه رو ریختم :/خلاصه ما رسیدیم به شاهرود و داییم از وسط شهر رفت(مثلا خودش گفت همه پشت سر هم) یه بستنی هم اونجا زدیم بر بدن در هوای منفی6 درجه! ... بعدش برای شستن دست های آغشته به بستنی، توی یه پارک خیلی خوشگل وایستادیم...بعد تا اینا دست بشورن، منو دخترداییم سوت زنان رفتیم سمت سرسره??...یهو تا دید بقیه نسبت بهمون کور شد، مث وحشیا داد زدیم شینیزو ساساگه یوووو (aot فن ها میدونن چی میگم :) )بعد حمله ور شدیم به سمت سرسره ها. همه سرسره ها بخاطر بارون وحشتناک چند ساعت پیشش خیس بودن که نشد اونطور که میخوایم، فیض ببریم ازش :( ... بعد اخرش دیدیم داییم و زنداییم به خیالشون نیست ما نیستیم و ماشین رو روشن کردن که برن...یهو مث وحشیا عربده کشان رفتیم سمت ماشین. رسیدیم به باغچه های پارک که یه 40 سانتی بالاتر از سطح زمین بودن(یعنی در واقع محوطه زمین بازی یکم پایین تر بود)...اینجا من پافر تنم بود و میخواستم یه حرکت افسانه ای بزنم تا خودی به سحر نشون بدم ?....مث توی فیلما پریدم(مسابقه دو گذاشته بودیم و منم بدون محاسبه پریدم) در حین پریدنم، دیدم ای وای! ...پافرم لج کرده و نمیخواد باهام همکاری کنه :/ ...شپلق! با مخ رفتم توی باغچه و سر و صورت و دستام و پافر و کلا زندگیم به گند کشیده شد(تصور کنید بارون تا 2 ساعت قبل داشت میبارید و وضعیت باغچه اصلا بر وفق مراد نبود!!)...یکساعت با سروضع گل مالی و پایی که دست کمی از شکستن نداشت (پام با قسمت تیز باغچه برخورد کرده بود) پیاده روی کردم تا رسیدیم به جایی که روشور داشته باشه. دراین حین، سحر نیازمند فوریِ کمک های امدادی بود چون از بس خندیده بود بنفش شده بود و هیچ راهی برای تنفس دادن بهش، بجز دهان به دهان نبود! خلاصه شستیم اثرات حرکات افسانه ای و لنگ زدیم به سوی ماشین. راه که افتادیم یکسره درحال حرکت بودیم. همه بجز داییم در خواب بسر میبردیم که بابام گفت خسته شده و خوابش میاد، ازون ور مامانمم بشدت خسته بود نمیشد رانندگی کنه. بخاطر همین داییم رفت توی ماشین ما، بابام اومد این ور، زنداییم نشست پشت فرمون تا بابام بخوابه...منم دیدم اوضاع یکم خیط شده و جاها تنگ، صحنه رو ترک کردم و چهارپایی رفتم سمت ماشین خودمون که تقریبا خالی محسوب میشد.توی ماشین، داییم  یکم گیج شده بود، بخاطر همین منِ بدبخت پا به پاش بیدار موندم :=) .... هی چشمام بسته میشد، بزور باز میکردم و میگفتم داییی نخوابی!! ....اونم میگفت نه دایی بیدارم. یه نیم ساعتی همینجوری گذشت، من یکسره صحبت میکردم که خوابش نبره! البته حرفامم تکراری بود:/ اینا چیزایی بود که به ترتیب پخش میکردیم :-دایی قهوه درست کنم میخوری؟ +نه دایی معدم اذیت میکنه-دایی بادوم زمینی بدم؟ + نه دایی مرسی-دایی چای میخوای؟ + نه گلم -دایی نخوابی! + دخترِ من، نمیخوابم!! :/دوباره همینا رو از اول میگفتم :) ....اره نیم ساعت گذشت که داییم گفت همینجاها یه استراحتگاهه، چشمت باشه که بزنیم کنار من بخوابم. منم مث جغد فقط خیره بودم به اطراف که پیداش کنم، دست آخر بعد از 20 دقیقه پیداش کردیم و داییم زد کنار، زنداییمم تبعیت کرد ازش و اومد اینور. داییم گفت بخوابیم وگرنه من کور میشم از خواباینجا بابای من خوابش پریده بود...عاقا دیگه دستام نمیکشه و خیلیم طولانی شد! ....بقیه ش رو توی پست بعدی میگمتنها قسمت خوب مسافرت از نظر من، جاده شه! ... بقیه ش که دیدن اقوام هست، مزخرفه :/</description>
                <category>Who</category>
                <author>Who</author>
                <pubDate>Tue, 29 Mar 2022 19:59:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره دنباله دار...</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-zgbliigwmchg</link>
                <description>+من میرم توی ماشین...سوئیچ رو بده....در ماشین رو بست. هدفونش رو گذاشت روی گوشش و اهنگا پشت سر هم صف کشیدن برای هنرنمایی جلوش....هر اهنگ، ۵ ثانیه فرصت داشت تا خودی نشون بده و توجه ش رو جلب کنه، وگرنه: تق، میزد روی پلی کردن بعدیبالاخره یکی تونست توجه ش رو جلب کنه، با حال و هواش همخونی داشت پس بهش اجازه داد که توی خونش تلفیق بشه و بره توی عمق وجودش...تکیه داد به صندلی و چشم دوخت به کوچه، که غرق در ظلمات شب بود....یاد چندسال پیشش افتاد:~فلش بک به گذشته~_پاشو، داریم راه میوفتیم!!...دیر شده...+نمیخوامممم، توروخدا میخوام بخوابم_پاشو نمازت رو بخون، برو تو ماشین بخواب+بر هفت جد و ابادش لعنت_کیو میگی؟+نمیدونم، هرکی که خره_....برای اینکه خواب از سرش نپره، با چشمای بسته نماز خوند، اما وقتی یادش اومد معلوم نیست کی دوباره میتونه سرش رو روی بالشت های این خونه بزاره، به تک تک درز های دیوار خیره شد تا تصویری نا مبهم ازش داشته باشه!قاب عکس بچه ها...مجسمه ی کنار تلویزیون...پرده کنار در....گل های روی فرش...پریز های برق...مهتابی ها و لوستر...همه اینا رو توی ذهنش ذخیره کرد تا وقتی دلتنگ شد، بتونه با اونا اینجا رو به یاد بیاره. سخت بود دل کندن از اینجا واسش....دلتنگ خاله شدن واسش سخت بود...خاله ای که براش مهم تر از هرچیزی بود!...وقتی خالش برای کار همسرش، خونه شون رو انتقال داده بودن به این شهر، تا یک هفته با زمین و زمان قهر کرده بود و لب به غذا نمیزد...حالا که بعد این همه مدت دوباره خاله رو دیده بود، نمیتونست برگرده شهرش...شهرش شده بود کابوس شب هایی که اونجا بود+دیر شد پاشو بیاااااا....الان هوا روشن میشه و ما حرکت نکردیم_مامان توروخدا نمیشه من بمونم؟ من نمیخوام از پیش خاله بریم+ای خدا، من چه گناهی کردم که باید این بشه عزائیل جونم؟...۱۰ بار صحبت کردیم که نمیشه، انقدر منو عذاب نده بچه، خالت تابستون میاد دوباره میبینشدیگه سیستم شنواییش از کار افتاد، بجاش، دریچه های سد باز شدن و به موج ابهای درون سدِ وجودش، اجازه خروج داده شدسیلی از اشک سرخوردن و اومدن پایین!!...بخشی از قلبش رو اونجا گذاشت و با هق هق اومد بیرون!...اروم در رو بست که دخترخالش بیدار نشهتوی ماشین که نشست، هنوز هوا تاریک بود، چشم دوخت به اسمون که یهو یه ستاره دنباله دار از جلوی چشماش رد شد، از ته دلش داد زد: ارزو میکنم هرجور شده، هر جوریییی که شده، خالم برگرده شهر خودمون! به هر قیمتی!!!!~فلش به حال~تا به خودش اومد، دید با ریتم اهنگ، چشماش هم ماشین چشم شویی رو روشن کردن و بدون هیچ شوینده ای، دارن خودشون رو میشورن!!لحظه ای اومد جلوی چشماش که خالش برای همیشه اومد به شهرشون، با خودش فکر کرد اگه یه زمان دیگه و به یه دلیل دیگه اومده بود، قطعا تمام دنیاش گلشن میشد اما این زمان و این دلیل، باعث میشد برگشت خالش، غمگین ترین حس رو داشته باشه و همیشه با خودش بگه، ای کاش هیچوقت به این علت، برنمیگشت....هیچوقت فکر نمیکرد اینبار که میان این شهر، انقدر سفرِ تلخی داشته باشن!!!بهش خوش گذشته بود بسیارررر اما، با نیتی اومده بودن که تداعی کننده خاطره ای به تلخی بلوط بود!!•اگه اون آرزوی لعنتیت نبود، شاید هیچوقت مقدمات اومدن خاله جور نمیشد!!! .... نیومدن خاله ، خیلیییی بهتر از اومدنش بود!•اگه یکم مراقب میبودی، الان به این دلیل نمیومدیدن به این شهر!!•همش تقصیر توعه که این اتفاقا افتاد!!•تو مسبب همه این اتفاقایی!!، تو یه مخربی!!!تمام این افکار، مدام احاطه میکردنش!!...هی همه رو میزد کنار و به این افکار پوزخند میزد و میگفت: شماها دروغین! اما در درونی ترین لایه های وجودش، این حقیقت پنهان شده بود که: اره!! واقعا اون مسبب همه چیز بود!!! ...ماشین حرکت کرد. افتاب، ذره ذره خودش رو به نمایش دیدگان خوابالود میگذاشت...وارد اتوبان که شدن، چشماش دیگه توان مقابله با جاذبه زمین و باز موندن رو نداشتن، پس اروم اروم اومدن پایین....در لحظات اخر، به خودش گفت: اگه یه ستاره دنباله دار دیدم، ارزو میکنم که اون اتفاقا همه پاک بشن!! برام مهم نیست که بهاش چی باشه؟ با جونم معاوضه ش میکنم و نمیزارم که به&quot;نقض بودن در این سیستم&quot; ادامه بدم!! ...با پاک شدن من از این پازل، همه قطعه ها به درستی میتونن سر جاشون باشن‌... و چشماش، دیگه اجازه ادامه دادن ندادن و کامل، در تاریکی فرو رفتن...حقیقتا عکس مرتبط پیدا نکردم?</description>
                <category>Who</category>
                <author>Who</author>
                <pubDate>Sat, 26 Mar 2022 02:48:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک واقعیتِ متواری از من! ...</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-jjmsudefeeoo</link>
                <description>قبل از شروع مطالعه، توصیه میکنم برای اینکه حس من موقع نوشتم رو بچشید، این اهنگ رو پلی کنید!یک موجود ناشناخته، به نام من!!هان؟....من! برای چی اومدم به این دنیا؟...چه نقشی رو قراره ایفا کنم و چرا هنوز، نتونستم دیالوگ ها و نقشم رو کامل پیدا کنم؟....چرا قبول کردم بیام این دنیا؟چه منفعتی در این زندگی دیدم؟چرا اطرافم پر هست از کسایی که میدونن نقش شون چیه و دارن براش آماده میشن تا به خوبی در اون بدرخشن و شهرت پیدا کنن، اما من هنوز وسایلایی که در اختیارم قرار دادن برای کشف نقش ام توی دنیا رو، نشناختم!بلد نیستم چطور باهاشون کار کنم؟...اصلا اینا چی هستن؟ چرا یه تیکه از کاغذی کاه گلیِ روبروم کنده شده؟ قراره واقعا کمکم کنن یا ذهنم رو منحرف کنن؟چطور میتونم به &quot;راه&quot;برسم؟...راهی که برام معین شده و چاره ای جز رفتنش ندارم!راه!...اونجاییه که بازیگرای تئاتر این زندگی نقش خودشون رو پیدا کردن، پذیرفتن و دارن اجرا میکنن!من حق ورود بهش رو ندارم!! چون هنوز نمیدونم قراره توی کدوم تئاتر، حضور پیدا کنم؟...چه باید بکنم و تا کی ادامه خواهد داشت!!من میتونم خیلی از اطرافیانم رو توی &quot;راه&quot;ببینم که دارن میدرخشن!!!....حتی میتونم به جرئت، اون دوستم رو که خیاطی دوست داره و بقیه مسخرش میکنن ببینم!!دورِ راه، پر از سیم خارداره و چندباری که تلاش کردم تا ازش رد و جلوی جمعیت ظاهر بشم، زخمی شدم و نگاه های تاسف بارِ کسایی مثل خودم رو نظاره گر شدم!این ور &quot;راه&quot;...همه ترسناکن!!!....ازشون میترسم، یجوری هستن انگار که تمام گم کردن نقش هاشون، تقصیر منه!!....اما خب من تازه اومدم اینجا و چیزی نمیدونم!!...من مقصر گم شدن و کمرنگ شدن اونا نیستم!!میترسم یه روزی چشم باز کنم و ببینم به یه نوجون عین الان خودم چشم دوختم، و خیلی سالی هست توی این ور گیر کردم!کیا دارن تشویقم میکنن که بیام و وارد راه بشم؟هنوز خیره ام به کسایی که دو تا دست شون رو دور دهنشون حلقه کردن و دادن میزنن تا کمکم کنن نمایشنامه ی گم شدم رو پیدا کنم!...انگار که گوش هام نمیخوام بشنون، درگیری بین منو تلاشم برای ورود به راه، بزرگه و حالا خودم، بر علیه خودم خیزش کردم!اون داره داد میزنه که چطور مثل خودش نمایشنامه رو پیدا کنم!!...گلوش خشک شده و اینو میشه از سرفه های پی در پی ش فهمید!!اما من خسته تر از اونیم که بتونم دوباره تلاش کنم تا بشنوم!!...من خستم و توانی برای بیداری ندارم!!خواب! آغوشش رو برام باز کرده و سرش رو کج نگه داشته و بهم خیرس!...لبخندی به لب داره و از چشماش میشه خوند که منتظره تا خودم رو درونش رها کنم!با برداشتن اولین قدم!...اون بی توجه به گلویِ زخمیش فریاد میزنه تا منصرفم کنه!!...تا نزاره برم در آغوش تاریکی!!تا نزاره روحم رو ببخشم به تاریکی، در عوض تماشاچی شدنِ راه!!...اما ناشنوایی دیگه رفیقِ تنهایی های من شده و نمیزاره مانعم بشه!!!یک قدم تا آزادی!...سه قدم تا همنوا شدن با تاریکی فاصله دارم!...تنها سه قدمِ سرنوشت ساز!!!....اینجا، جاییه که اون داره تلاش میکنه تا از راه خارج بشه و از رفتن، منصرفم کنه!!...اما قوانین راه، این رو مجاب میکنه تا هرکسی، خودش تصمیم بگیره!!...مادرِ قوانین راه اینو میگه! : کسایی که نمیتونن بازیگر باشن! حق ورود به راه رو ندارن!!...خالقان راه، تنها برای بهترین بازیکن ها، و ورود شون به اونجا، تلاش کردن!تاریکی، با نزدیک شدنم، جذاب تر و جذاب تر میشه!...یک قدم تا آزادی و رسیدن به اون دارم!!...میخوام وقتی تماشاچیِ هنر آفرینیش شدم، دست تکون بدم براش:)طوفانی از شن!...ناپدید شدن تاریکی! و دوباره &quot;راه&quot;تنها با گذاشتنِ یک قدم دیگر بر زمین! آزاد میشم!!!....به راستی که معنای آزادی رو نفهمیدم!!...پای چپ رو به قصد جلو بردن، از چنگ زمین آزاد میکنم که ناگهان شن ریزه ها، خواهان بغل کردن من میشن!...خواهان قلقلک دادن من!...اما برخی دیگر، چون شخصی که کینه دیرینه و چرکینی دارد، با زخمی کردن دستم بعد از زمین خوردن، از خود میرانند!!ناگاه، هنگامی که در تلاش برای دوباره ایستادنم، زیر دستانم چیزی سر میخورد و به عقب رانده میشود!!یک تکه کاغذ!...درست مکملِ کاغذ کاه گلی!!!...برای داشتن یادگاری و دزدیدن خاطره ای کوچک، برمیدارمش!!..چون بعد از استشمام عطر تاریکی، دیگه نمیشه به یاد آورد اونی که باید بمونه توی ذهنت!!یک کلمه ی رنگ و رو رفته نوشته شده!!...&quot;بنویسش&quot;....این چیزیه که با خطی نامفهوم نوشته شده!!...اما، چیرو باید نوشت؟...اسمم؟ سنم؟...یا ....سر برمیگردونم تا اون رو ببینم، اشک توی چشماش حلقه زده و فقط یه چیز توی دستشه!! مداد!!!پرتش میکنه سمتم!!...نمیدونم راه این اجازه رو میده تا برسه به دستم یانه؟...این شانس رو دارم که مداد رو توی دستم پنهان کنم و جزئی از قلبم محسوبش کنم؟....سرم رو به کاغذ و شن های روی زمین گرفتم!...حتی دیگه برای زانو هام مهم نیستم چون نمیتونم تکون شون بدم!!چیزی سرم رو لمس کرد!..و بی درنگ، بر روی زمین افتاد!!...مداد!!....اره!، مداد تونست رد بشه!!...حالا ..حالا..حالا باید چکارش کنم؟طوفان شن بلند شد!!...تاریکی غرید و محبت از چشمانش محو شد!!...تمام گم گشته هایی مثل خودم، آروم و بیصدا به سمتم میان!!پایانِ سیاهی!اینجا آخرین صفحات کتاب نویسنده منن!!...قراره در همینجا به پایان برسم!!....برای اینکه بتونم، توی دنیای ذهنِ جهان موندگار بشم، مداد رو در دستم گرفتم!...روی پاره کاغذ کاه گلی، با نوکِ شکسته نوشتم: من رامونا بودم!!...کسی که به &quot;راه &quot;علاقه داشت!!...و از آرزوهایش، یادگرفتن ماندگاری بود!!..یادگرفتن &quot;بودن&quot;!! بود....وجود داشتن بود!!...طوفان! به یکباره آرام شد!!...دنیای ذهن و اعمال، در فریادی از سکوت فرو رفت!از راه صدایی خارج شنیده میشد!!...ناگهان، در لحظه ای کوتاه در های &quot;راه&quot; بازشد!! او را دیدم...دیدم که به سویم میاید!! دیدم که با تمام وجود اشک ریخته بود و حالا در کنارم بود!!...لبخندی به لب داشت و تنها یک جمله به زبان اورد: تو موفق شدی!!...تو، نمایشنامه خودت رو نوشتی!!...تو! تاریکی رو شکست دادی و حالا، راه برای تو باز هست!زندگی!استراتژی ای، برای رقم زدن انچه از دلش به دلخواهت بیرون میکشی!همچنین بخوانید: https://vrgl.ir/Y5Ud5 </description>
                <category>Who</category>
                <author>Who</author>
                <pubDate>Mon, 14 Mar 2022 17:52:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزگذشتِ یک بی روز!</title>
                <link>https://virgool.io/@MyNameIsHH/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-h1y6le43dwqi</link>
                <description>اهل ویرگول بنده هم اکنون از مدرسه تخرج پیدا کردم?یکراست میرم سراغ اصل مطلبشما در این مطلب، از روزگذشت یک بی مصرف خواهید خواند!...از ساعت هفت که خواب نازش را بر کول خود نهاده و راهی یک عدد مدرسه شاهد شده تا هم اکنون که از اردو بازگشتم:)صبح ساعت 7 و 10 دقیقه ز خواب شیرین برخواستم :(...حتی صورتمم نشسته نشستم پای ویرگول تا کامنت های سحرخیزان رو چک کنم?(از صبحونه واجب تره به والله)تا 7و50دقیقه مشغول جواب دادن کامنت ها بودم، تا 8 ونیم هم بازم پای ویرگول و علافی! :/8ونیم چون دینا پیام داد که کدوم گوری مردم؟ از جا برخاسته، یک قاشق نوتلا در دهان گذارده و جامه و رخت مناسب بپوشیدم?9 دم در خونه دینا بودم و راه افتادیم!...بماند وقتی رسیدیم چقدر اذیت شدیم، اول اینکه نهایت بی احترامی رو بهمون کردن که قطعا فردا میرم اعتراض میکنم:/دری که توی ضلع جنوبی مدرسه بود رو بسته بودن و ادرس اون در رو به ما داده بودن!با بدبختی و وقت کم رفتیم دور زدیم و ازون یکی در وارد شدیم:/(30 ثانیه قبل از بارش بلایا?...در آرامش کامل هردومون نشستیم عکس گرفتیم...پ.ن:من هیچوقت روسریم روی سرم سفت نمیکنم!)رفتیم داخل و دهنمون اندازه غار جا باز کرد?....لعنتییی انقدر خفن بود!!...این خانواده شهدا چه خوش شانسن?نمازخونه که رفتیم، یه مجری به ظاهر ارومی اومد(ظاهر رو یادتون باشه) و گفت کدوم تون خوش شانسید، ازونجایی که من دست به طلا بزنم خاک اره میشه? گفتم دیناماشالله به اشتباهای من که تمومی ندارن و دینا با انتخابش یه گلی زد به سرمون حناییی?مجریه گفت 10 دقیقه فرصت دارید تا حاضر بشید و متن رو کامل کنیداما به خداوندی خدا که انقدر رفت و اومد که حواس نزاشت(از عمد!!!) واسمون:(اخرشم 2 دقیقه از وقتمون رو کسر کرد و فرستادمون روی سن:/عاقا حالا با وقت کم، یه متن دست و پا شکسته نوشتم و رفتیم که اجراش کنیماینجا، یکی از داورا رفت بیرون که بعدا فهمیدیم با دبیرمون گویا قبلا دعوا کرده بودن و اینم به نشانه اینکه شاگردای دبیرمون رو قبول نداره، جلسه رو ترک کرده! (نهایت بی احترامی:/ )بعدشم سر اجرا هم وقت کم دادن!!!در اخر این واقعه، ناباورانه دیدیم که همون داور، داره به شاگردای مورد تاییدش، همه چیزا رو میگه!! دقیقا میگفت کدوم سناریو رو انتخاب کنن!چی بنویسن(حتی مطمئنیم متن هم اماده کرد واسشون)! چطور وقت رو مدیریت کنندر اخرم شنیدیم که گفت:شما بجز بچه های فرزانگان 3 هیچ رقیبی ندارید!...یعنی اصلا ماهارو ادم حساب نکردن!! و کلی مدرسه دیگه!!بخش دوم: اردوپس از بازگشت لشکرِ بی اعصاب و شکست خورده به پادگان یکساعت بعد عازم باغ وحشی به نام مدرسه شدیم:)....یعنی قشنگ وقتی حرف از اردو بشه، بیماری مسریِ زامبی همه جا پخش میشه و همه رسما خل میشن!?...یهو میبینی یکی گازت میگیره و میگه چطورییییییی خره؟(کافر همه را به کیش خود پندارد?)عاقا راه افتادیم و بماند جلوی راننده اتوبوس چقدرررر سم بازی در اوردیم، گوشی ندیده های مث &quot;ز.ا&quot; که یکسره استوری میگرفتن و میزاشتن واتساپ(به والله که مامانم دقیق میدونست داریم چه میکنیم از بس نوتیف استوری اومده بود?)یکسری دیگم اهنگ گذاشته بودنو گروه دیگه ای هم به زهرمار کردن علاقه داشتن و پچ پچ میکردن با ناظم(مدیونید فکر کنید منم جزوشون بودم?)رسیدم و رسیدم?....انگار گله اسب وحشی رو توی دشت ازاد کرده باشن، یهو همه گم و گور شدنهرچقدر جلو میرفتیم، میدیدم یکسری دارن یجایی رو گاز میزنن?مام رفتیم ناهاری بس سمی(الان با گلو درد دارم مینویسم?) را کوفتِ جان کردیم و یورش بردیم به سوی ترامپلین!?عاقا چشم تون روز بد نبینه انقدر بچه های این کلاس وحشی بازی در اوردن که یه قسمتی رو از ترامپلین پاره کردن?بعد دوباره برگشتیم به پادگان برای تجدید قوا:)...یکم زهرمار خوردیم و یه قلوب نوشابه روش، جرئت حقیقت بازی کردیم(هشدار که اگه روزی بچه های کلاس مارو دیدید، به هیچ عنوان از جرئت حقیقت چیزی به زبون نیارید?)سارا جرئت انتخاب کرد که ماهی گفت برو به باغبون بگو اقا میشه برید یجای دیگه؟ (محتوا توسط ج.ا.ا با موفقیت سانسور شد?)اینم گذشت و بعد اسید بازی با سرسره بادی?(بلههه! ما سرسره رو با تمام سنین بالا مون فتح کردیم?)نوبت اتیش سوزوندن شد؛))))اگه بخوام سر انگشتی حساب کنم، فکر کنم 80 تومنی رو خرج بادکنک کردیم(من خودم به شخصه 40 تا بادکنک استفاده کردم?) و خب قطعا به ذهنتون خطور کرده که چه میشه کرد با بادکنک و اب?!!!جنگ شروع میشود!!جنگ نابرابر بود چون ما سربازای بیشتری داشتیم?....انقدر همو خیس کردیم که نگو و نپرس? یجوری برگشتیم توی اتوبوس که انگار زیر بارون بودیم:)یکی از بادکنک ها هم رفت توی اون جعبه هه ای که پر سیم برقه?.... و خب فکر کنم چون روز روشن بود کسی نفهمید شب قراره برق نباشه توی پارک?به پایان میرسونم انشا رو چون حال ندارم ادامه بدم?....توی کامنت ها شاید بیشتر بگم?شرح حال ما، وقتی وسط حیاط مدرسه ولو شدیم:)همچنین بخوانید: https://vrgl.ir/YPRjl </description>
                <category>Who</category>
                <author>Who</author>
                <pubDate>Sat, 12 Mar 2022 19:06:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک موجود آزاردهنده و مخرب جامعه؛)</title>
                <link>https://virgool.io/@MyNameIsHH/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D9%85%D8%AE%D8%B1%D8%A8-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-k8zpd9abuhbx</link>
                <description>به نام خدا، مخرب هستم! درحال نگارش این متن:)یکراست میرم سراغ اصل مطلب ؛)داستان برمیگرده به حدود 20 ساعت پیش$_$....وقتی غده آزارگری من شروع به تولید هورمونِ آزار های ریز و درشت و اعمال اونا روی دیگران:))))استارت این قضیه هم با سُر خوردن &quot;پوردلا&quot;ی عزیزم، همکلاسی دست و پاچلفتی مون که روی زمین راست هم پاش پیچ میخوره یا سر میخوره با کله و شست پاش میره تو تخم چشماش? ، روی سن برمیگردهاین پوردلای ما رفت تا جمع عبارت های گویای کسری رو پای تخته توضیح بده:) و چون قوانین فیزیک روی بدن ایشون اعمال نمیشه، مثل کسی که کفش اسکیت پاش هست، قیژی سر خورد و اسباب شادی مارا فراهم اورد?همونطور که گفتم، شروع نهضت دگر ازاری درمن، با این اتفاق کلید خورد!...در واقع مثل تلنگری بود که منو از خواب غفلت بیدار کرد:/....به خودم نهیب زدم که کجای کاری؟...پاشو و از دریای جهالت برخیز!!!زنگ بعد، با همیاری غزالهِ ی همیشه پایه:) از روشورِ توی حیاط یکم مایع دست شویی برداشتیم، ریختیم روی پله ها که یه نفر رو شاد کنیم?.....اما خب اینجا شانس با اون یه نفری که نمیدونم کی بود یار بود و معاونهههههه عزیز جاش اومد....گفتیم خب اشکال نداره، صید اول مون دمپاییه عوضش بعدی یه گنده ماهیه که نمیدونم چرا اونروز این بشر تصمیم گرفت بجای اینکه اون بالا مقتدرانه، گله ی گاو های وحشی رو تماشا کنه، اومد پایین و اد پا گذاشت روی اون قسمتی که ما دستِ تبرک بهش کشیده بودیم?پا گذاشتن همانا و شپلق سر خوردن معاون همانا?...3 تا پله رو سر خورد و خب بخت باهاش یار بود و بجز چند نفر که مث چی میخندیدن، بقیه سرگرم وحشی بازی خودشون بودن:)این سر خوردن، سر آغاز خرکیف شدن منو غزاله بود و خب رفتیم تو کلاس تا بقیه رو هم مورد لطف و مرحمت قرار بدیم?....نفر اول دینا بود که نشسته بود روی صندلی و به صندلی تاب میداد&quot;عقب جلو میبرد&quot;...منم یه نگاه پر از محبتی انداختم بهش و وقتی رفت جلو، صندلی رو کشیدم که گرومپ?...ساختمون لرزید ازین حرکت?....بعدم طی عملیاتی انتحاری، همه رو انداختیم گردن یه بخت برگشته ای که مامانش اومده بود دنبالش و چند ثانیه پیش کلاس رو ترک کرده بود?دست آخر، به سکته دادن کل بچه ها اکتفا کردیم و با نوایی رسا داد زدیم: دبیر عربی الان داشتن برگه چاپ میکردن، چون دبیر هنر نیومدن، ایشون میخوان امتحان بگیرن؛)...قطعا اگه دبیر عربی مون در کارنامه اعمالش رفتار های ازین قبیل نداشت کسی باور نمیکرد اما چون میدونستن که همچین ادمی هست، به احترام شهدایی که قرار بود بدن، همه 4 دقیقه سکوت کردن?وقتی دبیر هنر اومد و نقشه مون لو رفت، چون از قبل پناهندگی دفتر رو برای پر کردن دفتر شورا، داشتیم، کوله بر کول خود نهاده و با توشه ای پر از شادی روانه دفتر شدیم?...باشد که رستگار شویمفیس 90 درصد بچه های کلاس^__^همچنین بخوانید: https://virgool.io/@astrotaku/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-je6y274ie9yw </description>
                <category>Who</category>
                <author>Who</author>
                <pubDate>Wed, 02 Mar 2022 20:56:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندانی به نام وجود!...</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-je6y274ie9yw</link>
                <description>نقابی که هرروز میزنم به صورتم تا خراش های روش معلوم نشه، دیگه کهنه و فرسوده شده و باید عوضش کنم چون ممکنه توی بد موقعیتی جلوی دیگران، از هم بپاشه و چهرم نمایان بشه!...چهره ای که برخلاف نقاب، اصلا خندان نیست!...چهره ای که اصلا شادی توش دست نداره، فقط غم و جای خالی روحی که خیلی وقته ازش پر کشیده بجا مونده!....نقابه که باعث میشه سرپا باشم!...همین نقاب به من یه روح نیمه جون داد تا باهاش زندگی رو ادامه بدم!...اگه قبولش نمیکردم، الان همزمان با :) باید برای منم مراسم سالگرد میگرفتن!روز اولی که نقاب رو داشتم میزدم به صورتم، حکم زندانی کردن روح مُردَم رو امضا کردم!...زندانیش کردم توی یه قفس تنگ که راهی برای ارتباط با دنیا نداشته باشه!!توی انیمیشن &quot;روی ماه&quot;...الهه چانگ، آخر فیلم خودش رو رها کرده بود توی خلاء و کسی هم اجازه و توان رفتن به اونجا رو نداشت!....من روحم رو مثل اون توی خلاء وجودم رها کردم و اجازه نمیدم کسی بره سمتش!...کافیه یه نفر، فقط یه نفر به اونجا راه پیدا کنه تا ماهیت نقاب، نمایان بشه و دیگه چاره ای جز پذیرفتن روح مرده توی  کالبدِ زخمی نداشته باشم!:)))))این نقاب برام ارزشمنده!...هرجایی میتونه خودشو مطابقت بده با اطرافش!...توی مدرسه با درسخونا!...توی خونه با اعضای خانواده و عقایدشون! توی اجتماع با مردم و..... اما خب نقاب، خصلت بدیم داره!...وقتی که میزنم به صورتم، دلم میخاد کسایی که برام مهمن، فقط با خودم ارتباط داشته باشن و هیچکسی رو نبینن و باهاش هم صحبت نشن!...وقتی میبینم اطرافیانم با دیگران بعضی وقتا بیشتر از من گرم میگیرن، نقاب ترک هاش بیشتر و بزرگتر میشن! اما هنوزم با معدود بدی هایی که داره، دوستش دارم!وقتی دیگه امیدی برای بقا نداشتم، وقتی توی انزوا فرو رفته بودم، وقتی از دور داشتم دریچه آزاد شدن ازین دنیا رو میدیدم که بهم نزدیک و نزدیک تر میشه، همون موقع بود که کنار خودم حسش کردم! با زدنش روی صورتم، کیلومتر ها از رسیدن به پایان خط دور شدم....دور شدم و رسیدم به شروع ماجرا!نقاب، شد بهترین دوست و همراه من!...کسی که بیشتر از بقیه حواسش بهم بود...کسی که وقتی دیگران میخواستن اذیتم کنن، زبونم رو به زهری آغشته کرد تا باهاش بتونم دیگران رو دور کنم!اما!... جدیدا دیگه به سختی میشه از خودم جداش کنم!...انگار که به صورتم چسبیده...وقتی بخوام جداش کنم، با دوتا دستاش محکم صورتم رو بقل میکنه و نمیزاره دورش کنم....اما من که نمیخام بندازمش دور!...فقط میخوام تعمیرش کنم و دوباره بزارم روی صورتم!...مثل اینکه نمیفهمه!هرروز بیشتر از دیروز، پیوند منو نقاب محکم میشه!...احساس میکنم دیگه نقاب کاملا جزئی از من شده و با گوشت و پوست خونم یکی شده!...مگه چه اشکالی داره؟ من تا آخرین ثانیه های حیاتم، بهش وفادار میمونم و از خودم جداش نمیکنم!...اگه اون نبود، مگه چقدر دیگه با یه روح زخمی میتونستم دَوم بیارم؟نقاب، دوست و همراه تنهایی های من:)همچنین بخوانید:)) https://virgool.io/me-plus-school/%D9%87%DB%8C%D8%B3-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D9%88%DA%AF%D8%B1%D9%86%D9%87-%D9%84%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-q7a4lfkgm9rs </description>
                <category>Who</category>
                <author>Who</author>
                <pubDate>Fri, 25 Feb 2022 16:39:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیس! ساکت باش وگرنه لو میریم!</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D9%87%DB%8C%D8%B3-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D9%88%DA%AF%D8%B1%D9%86%D9%87-%D9%84%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-q7a4lfkgm9rs</link>
                <description>راه خونه تا مدرسه برام هیجان انگیز بود! :)دوست داشتم برم مدرسه...خیلی از درس هارو دوست داشتم( و دارم) و بخاطرشون، مدرسه هم جزو علایقم بود...اما خب بعضی چیزا، بعضی آدما، سیاهی درون شون...ذات بدشون...رفتار های زشت شون و تمام عقده شون رو اونجا خالی میکنن! و باعث میشن موقعی که میخوام برم مدرسه، پاهام کش بیان و نتونم خوشحال برم:)...مجبور میشم لبخند رو برای چند ساعت پشت در مدرسه بزارم تا آسیبی بهش نرسه!...مجبور میشم محبت رو توی کیفم بپیچم و بهش بگم:هیس! ساکت باش وگرنه لو میریم:)...من مجبورم از مغازه کنار مدرسه یه نقاب بخرم که اخماش کم مونده چشمش رو کور کنن:)...تا توی چشم همچین آدمایی نباشم!آدمایی که بویی از انسانیت نبردن و نخواهند برد!...کسایی که فکر میکنن«بچه باحالای» مدرسه هستن:)...با خز بازیاشون و توهین هاشون، خیلیا رو طرد میکنن و درون خیلیا دینامیت بکار میزارن تا درونش رو متلاشی کنن:)اینجور آدما، مختص مدرسه منو تو نیست! مال همس!!:)باید یاد بگیریم باهاشون کنار بیایم و از گزند شون دور بمونیم، چون تنها راه همینه!...منو تو هیچوقت توان مقابله با همچین آدمایی رو نداریم چون اندازه اونا، روح مون خراشیده و لکه لکه نیست!منو تو، براشون مثل یه اسباب بازیم!...اسباب بازی که منتظرن با فشار دادنش، صدایی از پیش تعیین شده از دلمون بیاد بیرون و بگه: متاسفم!...معذرت میخوام!...اسباب بازی که به محض خراب شدن، میرن دنبال یه نو تر و سالم تر....اما میدونی؟...توی دنیا هزاران تا ازین اسباب بازیا وجود داره!...پس بیا خوب بشیم:)..بیا شاد باشیم:) تا بقیه هم یاد بگیرن قوی بشن! ... منو تو الان روی &quot;سن&quot; وایستادیم و چشم هزاران آدمی که مثل ما زخم خوردن، قاب عکس مون شده!...بیا نا امیدشون نکنیم، بیا تا باهم بهشون امید بدیم که دوباره میتونن زیبا باشن:)...دوباره میتونن محبت دریافت کنن....مثل منو و تو!ظرفی محسور، با محتوی زشتی و زیبایی:)همچنین بخوانید :) https://virgool.io/teory-ghalam/%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-kuukqucpafrj </description>
                <category>Who</category>
                <author>Who</author>
                <pubDate>Mon, 21 Feb 2022 12:08:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک شب معمولی!...</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-kuukqucpafrj</link>
                <description>سرد بودن هوا رو میشد از گونه های سرخ و مالش دست هاش بهم فهمید!بیشتر از ۱۱ سال بهش نمیخورد...نشسته بود روی صندلی پلاستیکی که جلوی بساط‌ش بود...شلوار و لباس بچگونه و کت شلوار میفروخت....هر از گاهی مردمی که رد میشدن، نیم نگاهی بهش مینداختن، بعضیا بیتفاوت رد میشدن، بعضیای دیگه میپرسیدن:چنده پسر جون؟....بادی به غبغب مینداخت و تلاش میکرد تا با صدایی مردونه بگه:حراج کردم! سایزکوچیک۶۰، بزرگا۸۰!توی  تاریکی خیابون درست نمیشد دید، اما بنظر چشمای آبی داشت و ریز جثه بود!....یه آدامسی رو فکر کنم نیم ساعتی ورز داد...دوباره رو به جمعیت داد زد: کت شلوار دویست تومن!! بدو بیا اینور بازار...آتیش زدم به مالم و  نشست روی صندلیش....نیم ساعتی گذشت، هوا همچنان رو به سردی میرفت و کم کم سرما داشت از لباس نخ کش شده و رنگ و رو رفته  پسر، نفوذ میکرد. سرش رو بین پاهاش گرفته بود و با دستاش، شونه های نحیف‌ش رو مالش میداد...دوباره بلند تر از قبل داد میزد: حراج شده!! فقط ۶۰!! .... انگار میخواست تلافی بی محبتی سرما رو با داد زدن جبران کنه....چند تا پسر جوان اومدن و ازش قیمت گرفتن. انگار که شانس بهش رو اورده باشه و در یه قدمی برنده شدن لاتاری باشه، پرید جلو و گفت فقط ۶۰!..الان با ۶۰تومن یه متر پارچه هم بهت نمیدن...همینو بالاتر میدن ۱۲۰، من حراج کردم...پسرا بعد از کلنجار رفتن با خودشون، دست اخر با گفتن: مرسی... از کنارش رد شدن و با سرمای قاتل، تنها گذاشتنش....ریتم اهنگی رو با پاهاش رو زمین تکرار میکرد که یهو از دور یه اشنا رو دید، داد زد: حسنننننن!!!!!! و پرید که بره سمتشمرد جون خندید و گفت: بزرگ مرد کوچک! تا این ساعت اینجایی؟پسر بچه جواب داد: تو که بهتر از هرکسی میدونی وضعیت اقاجونم رو!... و دست برد توی جیبش تا به داد گوشیه بی زبون که داشت خودش رو هلاک میکرد برسه!...قبل از جواب دادن دوباره داد زد: حراجِ!!!!! فقط ۶۰ و دکمه جواب دادن رو فشرد:_علیک سلام+...._خاک برسرت بی عرضه....مگه مامان نیستش؟+......_بی دستو پا، هیچی بساط نکردم.... الان چه وقت دردسر درست کردنت بود؟+....._اومدم، بساط رو جمع کنم راه میوفتم و قطع کرد!....نگاهی با جلوش انداخت که گفتگوش با حسن رو از سر بگیره اما حسن نبود!کنار دستش رو که نگاه کرد، یه دونات داغ دید، آه از نهادش بلند شد و فریاد زد: حسنننننن!!!!!....ذلیل مرده مگه من گدام که دونات میاری واسم؟به سرعتی که قابل تصور نبود، بساط‌ش رو جمع کرد، همه رو زد زیر بغل و دونات رو گرفت توی اون یکی دستش، نگاهی لبالب از تردید بهش انداخت، انگار داشت تصمیم میگرفت بهش لب بزنه یا نه!....در آخر، با خودش زمزمه کرد: قول میدم وقتی بزرگ شدم، یه مهندس بشم!... اون موقع  هم کمر بابا رو میبرم خارج تا دوا درمون کنم، هم ابجی رو میفرستم دکتر شه.....پول دوناتایی هم که هر شب میاری واسم رو بهت برمیگردونم!...قول میدم!!!و گازی به دونات زد و توی کوچه پس کوچه های خیابون، ناپدید شد!شهر و فریادی از سکوت...همچنین بخوانید: https://virgool.io/@astrotaku/%D8%AE%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%A7%DA%A9%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AA-wn5ssmqyheqp </description>
                <category>Who</category>
                <author>Who</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 19:53:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خطرناک!..مثل دینامیت؛)</title>
                <link>https://virgool.io/@MyNameIsHH/%D8%AE%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%A7%DA%A9%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AA-wn5ssmqyheqp</link>
                <description>هفت ساله که بودم، همین موقع های سال، داییم برای یه همایشی، با خانواده ش و خالم اینا رفتن گرگان؛ اما ما نرفتیم چون من مدرسه داشتم:/ هرروز سحر&quot;دخترداییم&quot;زنگ میزد که: جات خالی فلان جا رفتم، فلان چیزو دیدم، فلان شخص رو ملاقات کردم و... تا من لج کنم، مامانم رو راضی کنم ماهم بریم?&quot;وی در لج کردن مدال های افتخار زیادی کسب کرده&quot; یروز بعد از ظهر که تصویری به داییم زنگ زده بودیم، داییم با مامانم صحبت کرد که پاشو بیا، بچه رو انقدر پای درس نزار، بزار بیاد تفریح کنه، خیلی وقته مسافرت نرفتی&quot; 2 ماه قبلش هم مسافرت رفته بودیم:/&quot; و فلان خلاصه انقدر گفت که مامانم نیمچه راضی شد و داییم بقیه ش رو به من سپرد:)...حالا نوبت من بود که برم روی مخ مامانم؛):« مامان توروخدا من حوصلم سر رفته!...بیا بریم...مامان من احساس خفگی میکنم، فک کنم افسرده شدم...مامان تو که منو دوست داری بیا بریم...هعی روزگار، دایی و خاله اینا اونجا دور همن من اینجا موندم:(...تا تلاش هام جواب داد و 3 ساعت بعدش راه افتادیم? چون مامانم گواهینامه نداشت، مجبور شدیم بریم ترمینال. چشم تون روز بد نبینه، این هوا یجوری بندری میرفت توی مغز استخون آدم که قشنگ احساس میکردی اسید سرخ کردن &quot;واژه مورد علاقه دبیر علوم مون&quot;? چند بار مامانم داشت منصرف میشد که با کری خونی های من رو تصمیمش موند:) خلاصه یجوری اتوبوس پیدا کردیم&quot;اینجا یجوری هردومون از اینکه با ماشین خودمون نیومده بودیم، پشیمون بودیم که نوح از داشتن پسرش نبود&quot; و صبحش رسیدیم گرگان.رسیدن به گرگان همونو، به رگبار بستن خرابکاریا توسط سربازای خط مقدم&quot;منو دختر داییم&quot; همون....چای ساز هتل رو سوزوندیم?....ظرف شکستیم&quot;هردو دست به خیر مون خوبه، اون موقع هم میخواستیم توی شستن ظرفا کمک کنیم که متاسفانه تلفات زیادی دادیم&quot;....نارنج هارو به کام مرگ کشوندیم?&quot;اونجا اگه دیده باشین، معمولا خونه ها روبروی درشون، یه درخت نارنج کاشتن که برای مصرف شخصی خودشونه...دقیقا همونا رو هدف گرفته بودیم&quot;...جنگل هم که رفتیم، دوتا گربه رو با طناب بهم وصل کردیم:/...بطری های آب نارنج رو با نوشابه تلفیق کردیم:)....و بخاطر تلاش های بی شائبه ما، داییم تور مسافرتی به اتاق به مدت 4 ساعت و برای تعقل در تلاش های پربار مون، هدیه کرد که اونجام حوصله مون سر رفت و با ناخن دیوار رو خراش دادیم و گند زدیم به اتاق مردم ?کلا تمام کسایی که میشناسن ما دوتا رو، میدونن ترکیب مون چقدر زیان بار و خطرناکه، مثل دینامیت?... شب آخری که اونجا بودیم و فرداش قرار بود سمت شهر خودمون حرکت کنیم، مامان من و زنداییم و خالم رفته بودن بیرون، ما دوتا هم خونه خواب بودیم&quot;چه آرامش بی نصیبی:)&quot; من پاشدم، دیدم هوا تاریکه، کسیم نیست بلند شدم، رفتم اول یه لیوان آب خوردم که آرامش لازم برای گند زدن رو بدست بیارم?...بعد دیدم سحر داره مث خرس خرناس میکشه و هنوز خوابه...در نهایت آرامش پای چپم رو با زاویه 45 درجه بردم عقب و با سرعت 10 متر بر دقیقه کوبیدم به سحر:)...اگه دوربینی اونجا بود و حرکت آهسته ضبط میکرد، عین خودم میدیدید که مثل بالشت توی خروس جنگی، پرت شد 3 متر اون ور تر...بعد چون همیشه به هم وفاداریم، بلند شد عین خودم خندیدن ? و یهو کیف رو برداشت شوت کرد رو کله من:/ برای تصمیم گیری تو شورای ابداع بازی&quot;همون گند زدن خودمون&quot;، قرار شد دعوا ادامه پیدا نکنه &quot; معمولا دعوا نمیکنیم و اگرم بکنیم، صدمه های زیادی میزنیم....یبار از راه برگشت از فرودگاه، دعوا کردیم سر نوشابه، اون زد دندونم رو شوت کرد تو حلقم، من انگشتش رو شکستم(ویرگولی های عزیز امیدوارم از شدت وحشی بودن ما، نترسیده باشید?)&quot; نشستیم فکر کردیم که چه کنیم توی این شب خوفناک و خالی از هر متذکری!...دست اخر، راه فداکارانه ای رو انتخاب کردیم که برای بقیه غذا درست کنیم&quot;چقدر هردومون بفکر شون بودیم و از خودگذشتگی میکردیم?&quot; پیاز رو خورد کردیم&quot;یا بهتره بگم خورد و خاکشیر&quot; و با کره انداختیم سرخ بشه تا بیشتر ارزش غذاییش بره بالا:)...بعد یهو سحر گفت تلوزیون داره نجات رباتیک نشون میده:/....یهو مث گله اسب وحشی یورش بردیم سمت تلوزیون و خب قطعا میتونید حدس بزنید چه اتفاقی برای پیاز افتاد؛)...... پ.ن:توی راه برگشت هم دست از مهرورزی بر نداشتیم و میخ کردیم توی لاستیک ماشین دایی:)?دقیقا منو سحر وقتی درجه عصبانیت بزرگترا میرفت رو اوج خودش:)
همچنین بخوانید: https://virgool.io/me-plus-school/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-qvjqwa7kh9ed </description>
                <category>Who</category>
                <author>Who</author>
                <pubDate>Fri, 18 Feb 2022 12:44:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه نوشت</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-qvjqwa7kh9ed</link>
                <description>-اجازه؟...میشه منو دنیا و غزاله بریم بالا برای خوارزمی تمرین کنیم؟؟+مشکلی نیست، جلسه آینده درس 9 رو مطالعه کنید، الان نیستید میخوام درس بدم_چشم، با اجازه..به ظاهر رفتیم تا مثل یه بچه خوب تمرین کنیم اما خب:))))....هرجور خز بازی که میشد رو کردیم:/....یکی واسه خودش استوری میگرف...یکی ویدیو کال گرفته بود داشت با آبجیش صحبت میکرد ...هرکی به یه چیزی مشغول بود:)...ناگهان در کلاسِ خالیِ مستقر در آن باز شد و دبیر علوم سال پایینی ها:|...اومد تو:)داشت با گوشیش صحبت میکرد و وقتیم تموم شد&quot;در این بین، اونی که استوری میگرفت(مدیونید اگه فکر کنید من بودم:/...اصلا قیافه قابل پسند نیست که بخوام استوریشم کنم بقیه رو بترسونم) همینجوری مونده بود، اون ویدیو کالی هم بحث رو عوض کرده بود و داشت سوالای تخصصی درمورد خوارزمی میپرسید:)&quot;گفت داشتید بازی میکردید:)؟...فک کنم آرایه تکرار اونجا معنی پیدا کرد و 13،14 باری مِن گفتیم:)آخرش، خندید و گفت: خوش باشید بچه ها! چشم رو هم بزارید 30 ساله میشید، منم چیزی جز درس خوندن تون ندیدم الان:)))))، فقط یه عکسم واسه من بفرستید که چندسال دیگه وقتی بزرگ شدید، یادگاری داشته باشم:) &quot;چند سال معلم مون بود&quot; و رفت...همینقدر با محبت:)...اشک در چشمانمان حلقه زد:)))))...همون لحظه هم این عکس رو گرفتیم براش فرستادیمپ.ن:قلب سفید غزاله، قلب قشنگه دنیا، اون زرده هم منه بدعکس:/پ.ن2: مدرسه دو شیفته هست، ابتدایی هم داریم:/...اون گلگلی های پس زمینه مال ما نیست:|هعی روزگار:)...همچین مدرسه ایم واسمون شده آرزو...همچنین بخوانید: https://virgool.io/@astrotaku/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%AA%D8%B9%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-zfqmyt8eywd4 </description>
                <category>Who</category>
                <author>Who</author>
                <pubDate>Wed, 16 Feb 2022 19:32:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آغوش کشیدن یک سرنوشت از پیش تعیین شده...</title>
                <link>https://virgool.io/@MyNameIsHH/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%AA%D8%B9%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-zfqmyt8eywd4</link>
                <description>مرگ یبار شیون یبار!-پیشنهاد میکنم این رو پلی کنید، بعد ادامه متن رو بخونید:)-خیلی جاها بوده که ترسیدم!....به جرعت میگم، حتی از بچه ی 7 ساله هم بعضی وقتا ترسو تر بودم:)اما خب، یه جایی به بعد دیگه برام مهم نبود!...همونقدر که مرگ ناشناخته و جذابه، زندگی هم کشف نشده:)هروقت میخواستم یه غلط بزرگی بکنم، با خودم میگفتم یا بهش میرسی، یا میمیری میری اون یکی رو میبینی&quot;مرگ رو میگم&quot;دیدم آدم هایی که وسط راه جا میزنن:|...یهو میزنن زیر همه چیو گم و گور میشن، جوری که انگار از اول هم نبودن:)...اما این بین، بودن کسایی که تا پای جان جنگیدن...جنگیدن و پیروز شدن و یا قهرمانانه، مرگ رو در آغوش کشیدن:)...توی حماسه دارن شان، شعار جالبی هست که میگه:کاش که در مرگ هم پیروز باشی!شاید در نگاه اول آرزوی خوبی به نظر نرسه، اما اگه به من بگن، با تمام وجودم سپاسگذار اون فرد میشم...مرگ چیزی که اگه بخوای بترسی ازش، فقط خودتو از پا در میاری! چون بالاخره باید همراهش بشی، پس اون ردپایی که قراره ازت بمونه رو درستش کن!...میتونی فجیع بمیری و سر افراز باشی! هم میتونی به راحت ترین روش ممکن خودت رو خلاص کنیو با سرمایه ت برای خودت شرمندگی بخری!تصمیم باتوعه!اینکه پیروزمندانه بمیری، مثل هزاران شخصیت مثال زدنی، مثل لارتن&quot;خیلی شیفته این شخصیتم مگه نه:/&quot;...مثل اروین اسمیت...مثل کسی که توی ذهنته:)یا غبار سیاهی رو برای اسمت به جا بزاری و مثل یه موش کثیف بمیری:)انسان ها هرگز دست از مبارزه با خود نمی کشند! تا زمانی که تعداد آن ها به یک یا دو نفر برسد!همچنین بخوانید: https://virgool.io/@astrotaku/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%84%D9%87-%D9%86%D9%82%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-utpjgjby9bq7 </description>
                <category>Who</category>
                <author>Who</author>
                <pubDate>Tue, 15 Feb 2022 16:00:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا بریم مسافرت! بدون هیچ وسیله نقلیه ای، با کتاب!</title>
                <link>https://virgool.io/@MyNameIsHH/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%84%D9%87-%D9%86%D9%82%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-utpjgjby9bq7</link>
                <description>میدونستید من تاحالا هزاران بار به فرانسه و انگلیس و امریکا و هزار و یک کشور دیگه رفتم؟؟تعجب نکنید !! اره من رفتم ....منتها متفاوت تر از بقیه سفر کردم؛ نه با ماشین ، نه با قطار، نه با هواپیما و نه با کشتی و قایق.....من  با کتابا به سفرای دور و درازی رفتم ...همراه با ناتانیل و بارتیمیوس به  جنگ لاویس رفتم ...با سر چارلز به کشف معمای مرگ دکتر و کشیش پرداختم  ....همراه با دارن شان به قبیله اشباح و خون اشامان پیوستم ...با کارلی بث  ماسک رو از روی صورتش در اوردیم و.............کتابای مختلفی خوندم که اینا قشنگ تریناشونن؛ من عاشق کتابامموقتی  یه کتابو میخونی دیگه توی اینجا نیستی ، شاید جسمت اینجا باشه ولی روحت  همراه با نویسنده به پرواز در میاد و میری به دور ترین نقاط دنیا ..خیلی  دور تر از اونچه فکر میکنی هر وقت حوصلت سر رفت یا ناراحت یا عصبانی و  یا تنها بودی ، یه لیوان قهوه یا چای یا شیر کاکائو و یا هر چیزی که دوست  داری برای خودت بریز و برو یه کتاب  قشنگو  دانلود کن ؛ بشین بخونش و برو  به دور ترین  نقاط دنیا ...........اره ..ماهایی که کتاب دوست داریم اکثرا جاهای خیلی دوری رفتیم . از امریکا و انگلیس و.. گرفته تا خوده کهکشان راه شیری .......آی آی یادش بخیر، امروز یاد این دست نوشتم افتادم...میدونم خوب نیست اونقدرا اما خب خیلی خاطره ها همراهشه:)رفیق من:)...تویی که هیچقوت از دستم ناراحت نمیشی و شکایتی نداریهمچنین بخوانید: https://virgool.io/@astrotaku/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B2%D8%B4-%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%85-i66tteu3k1gv </description>
                <category>Who</category>
                <author>Who</author>
                <pubDate>Sat, 12 Feb 2022 19:25:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی که به عنوان نوجون ازش محرومیم?...</title>
                <link>https://virgool.io/@MyNameIsHH/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B2%D8%B4-%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%85-i66tteu3k1gv</link>
                <description>هعی داشتن همچین اکیپی هم آرزوست...امروز باهاش نشسته بودم حرف میزدم. با خودمون تخیل میکردیم که جامعه اوتاکو ها متحد شده؛)...همه همدیگه رو میشناسیم...یهو به سرمون زد&quot; اصلاحیه: به سرم زد!&quot; که واسه خودمون دوتا کارت شناسایی اوتاکویی درست کنیم:))همون موقع این زبون بسته لپتاپ رو که تا 10 دقیقه قبلش داشتم ازش کار میکشیدم رو روشن کردم. اولین ایده مون این بود که نماد ژاپن رو با لوگوی اوتاکو ها تلفیق کنیم:)حدود 2 ساعت وقت گرفت ولی چیز خوبی از آب در اومد که مارو راضی کرد&quot;هردو بشدت کمالگراییم:)&quot;بعدش هم اون کار براش پیش اومد هم من سرم گیج میرفت از بس چشم به صفحه لپتاپ و گوشی دوخته بودم، بخاطر همین بقیه بحث رو گذاشتیم واسه شنبه که همو تو مدرسه میبینیم.10 دقیقه بعدش، دوباره پیام داد:توکیو&quot;اسم اصلیم رو گفت البته&quot;، ما خیلی بدبختیمگفتم چرا اخه؟:(...گفت نهایت شادی ما، رفتن کتابخونه و کافه و ایناست...هیچقوت مثل بقیه همسن هایی که توی هزار و یک نقطه ی دور تر از ما هستن، نیست. برای مثالم هزار و یک نمونه هست. هیچقوت نمیتونیم آزادانه توی کوچه خیابون پلاس باشیم مثل شخصیتای توکیو رنجرز&quot;اینجاش رو دیگه زیادی جوگیر بود:)&quot; هیچقوت نمیتونیم آزاد باشیم، توی کوچه خیابون خریت کنیم:)ول بگردیم، اکیپ تشکیل بدیم که صدها نفر توش باشن و و و بعدم آف شد:)...به همین راحتی گرفت منم درگیر کرد و رفت:|همچنین بخوانید: https://virgool.io/@astrotaku/%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85-ebqln8vcanl2 </description>
                <category>Who</category>
                <author>Who</author>
                <pubDate>Wed, 09 Feb 2022 23:14:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منو اون، بهترین دوستا و بدترین دشمنای هم...</title>
                <link>https://virgool.io/@MyNameIsHH/%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85-ebqln8vcanl2</link>
                <description>تاریکی برای شب نیست!...بعضی وقتا حتی توی روز روشن هم، همچی تاریکهسلام؛( شب به اصطلاح قشنگ&quot;که اصلا هم قشنگ نیست&quot;تون بخیریادمه کلاس هفتم، وقتی کارنامه های ترم اول اومد، دیدم چه گلایی کاشتم، 18 و 19.قطعا واسه من سخت بود:(...چون کسی نبودم که با این نمره ها کنار بیاد...در واقع هیچوقت زیر 20 نبودم و این برام ناراحت کننده بودترم دوم هفتم اومد، خوب بود. دوباره همونی که میخواستم شدم، بیسته بیستاومدیم هشتم، ترم اول هی بدک نبود. ترم دوم هم عالی بود، خیلی از خودم راضی بودم اون موقع...چون بین ماهی و غزال و دینا، اول بودم و یه حس غروری داشتم. اونجا بزرگ ترین اشتباهم رو کردم، غرور!وارد نهم شدیم. من که رو هوا بودم بخاطر اول بودنم، دینایی که قسم خورده بود دوباره اول باشه و غزاله ای که با زینب و سارا خوب گرم گرفته بود و پشت سر هم تک! های رنگ و وارنگ میورد و عین خیالش هم نبود، میدونی چرا؟ چون داستانایی که سارا از دوستیای خودش میگفت، قطعا از &quot;انقلاب مشروطه &quot; ای که خانم جوانمرد میگفت شنیدنی تر بود!شاید بگی ماهی کجا رفت؟؛)....مائده زرنگ ترین و تودار ترین فرد جمع بود و گلیم خودش رو از آب کشید بیرون...روز اول هشتم، واسش جا خالی گذاشته بودیم بین خودمون توی صف...وقتی اومد، داد و بیداد کردیم که هوی ماهی پاشو بیا...اما میدونی، حتی نگاهمون هم نکرد و رفت مستقیم توی صف نهمیا!...بعله، وقتی توی تابستون ماها میخوردیم و میخوابیدیم، ماهی خانم جهشی خونده بود و الحق که نوش جونش، ولی اون جزغاله ای که ماها شده بودیم هیچ جوره قابل درمان نبود:)...بگذریم...ترم اول نهم اومد و ....به به، بازم گل کاشته بودم، یه گلی هم که ریشه عمیقی داشت...علوم 18...مطالعات 17... و میدونی چیشد؟....یادته گفتم دینا میخواست جای خودش رو ازم بگیره؟ افرین، گرفت. خوبم گرفت..بازم من دوم شدم و الان که دارم مینویسم، توی سوختن آتیش حسادت غرقم، اما این اخرش نیست!...همینجا قول میدم به خودم و تویی که میخونی، قول میدم خرداد عکس کارنامه سراسر 20 مو میزارم و گند امروزم رو جبران میکنم...منو دینا بهترین دوستای همیم اما موقع درس و نمره، سرسخت ترین دشمنای هم....من قول میدم دوباره من بشم اول و اون دوم....تمامهمچنین بخوانید: https://virgool.io/GcomicsH/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7-zjkqmay9qweu </description>
                <category>Who</category>
                <author>Who</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 00:05:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک من بی انتها...</title>
                <link>https://virgool.io/GcomicsH/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7-zjkqmay9qweu</link>
                <description>یک من بی انتها...دیدید توی فیلما، وقتی میخوان یه کاریو شروع کنن، انگشتارو توی هم قفل میکنن و فشار میدن..تیلیک تیلیک صدای انگشتا در میاد و انگار آغاز طوفانی یه کاره؟...من توکیو هستم! همونطور که داری اسمم رو میخونی، بدون من یه اوتاکوعم. بعد از اون، میتونی منو به عنوان یه خوره کتاب بشناسی، توی پنل کاربری کتابخونم اسم نزدیک به 3000 تا دوست حک شده که من خوندم شون. اگه همه کارام رو انجام داده باشم، بقیه وقتم رو اختصاص میدم به امر مقدس فیلم دیدن&quot;هرچند اگه کارامم نکرده باشم، بازم میبینم:]&quot; بهترین دوست من لپتاپ و هندزفری منه! در واقع میشه گفت هندزفریم، یه دریچه است واسه رفتن به دنیایی که اصلا به دنیای واقعیم شباهت نداره، اونجا من هم قهرمانم، هم تایتانم، هم یه آدمکش حرفه ای و خلاصه هرچیزی یا شخصیتی که توی فیلم یا انیمه یا کتاب ببینم و خوشم بیاد. از بچگی با دنیای مجازیو و برنامه نویسی بزرگ شدم، همه اعضای خانوادم، بیشتر فعالیت شون توی این حوزه بوده و هست. بخاطر همین از چندماه پیش کنار مامانم شروع به کار کردم توی سایتای مختلف هیچوقت به کارهای هنری علاقه نداشتم و به همین سبب هیچ استعدادی هم توش ندارم(: توی مدرسه&quot;بله بله، یه بچه مدرسه ای داره باهاتون صحبت میکنه:)&quot; وقتی میگن قلاب بافی یا میل، همه میدونن که زنگ تفریح ناله های من شروع میشه و گوش فلک سوت میکشه :|زیادی حرف زدم:| یه دیالوگ از کتاب مورد علاقم میزارم و تمامآقای کرپسلی گفت: شکست همیشه قرص تلخی است که باید بلعید.</description>
                <category>Who</category>
                <author>Who</author>
                <pubDate>Thu, 03 Feb 2022 23:16:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>