<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تجربه های من</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@My_experiences</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 22:00:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>تجربه های من</title>
            <link>https://virgool.io/@My_experiences</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اولین تجربه من در داشتن یه سایت تبلیغاتی (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@My_experiences/my-first-experience-in-managing-an-advertising-website-part-2-ezlpi4dhe6v0</link>
                <description>خب در قسمت اول با شغل اولیه ی من و تجربه هایی که به دست اورده بودم آشنا شدید، اگه نشدید  حتما برید قسمت اول رو بخونید.محسن یه کوچلو بهم سئو کردن یاد داده بود، سئو در اوج خوب بودنش، زمان بر هست و در لحظه جواب نمیده، باید بهش زمان بدی تا در سرچ های گوگل شمارو پیدا کنند.از طرف دیگه اون موقع مردم با تبلیغات دیجیتال  و وبسایتی آشنایی نداشتن که بخوان دنبال تبلیغ دادن به وبسایت در گوگل جستجو کنن و عملا یه کار نو پا بود.ایده ای که به ذهنم رسیده بود این بود که ابتدا خودم دست به کار بشم و در سایت، کسب و کار هایی رو که میشناسم، به صورت رایگان ثبت کنم. در مرحله دوم بازاریابی حضوری رو خودم شروع کردم و به تک تک فروشگاها سر میزدم و نوع جدید از تبلیغات رو معرفی میکردم و فروشگاهاشون رو ثبت می کردم.در مرحله بعدی تعدادی پوستر A3 چاپ کردم و پشت شیشه فروشگاهی که در سایت ثبت کرده بودم چسبوندم و  زیر پوستر نوشتم، این فروشگاه در وبسایت ثبت شده است.این کلمه باعث شده بود هم مردم عادی کنجکاو بشن که سایت چی هست و برن سر بزنن، هم فروشگاه مختلف برای عقب نموندن از قافله، تحریک بشن و فروشگاهشون ثبت کنن. یه عده که خودشون دست به کار شدن، یه عده ی دیگه هم زنگ میزدن به شماره ای که در پوستر بود، درخواست ثبت فروشگاهشون رو میدادن.کلمه رایگان بودن باعث شده بود همه و همه درگیر سایت من بشن و این اوج خوشحالی بود برای من.وقتی ثبت فروشگاه ها از عدد 1000 گذشت و بیشتر فروشگاه ها از صفحه ی اصلی خارج شده بودن، حرکت دوم رو زدم.حرکت دوم یعنی درآمدی که میخواستم از به دست بیارم.جایگاه یه تعداد بنر اصلی تبلغاتی در سایت درست شده بود که این امکان رو میداد تبلیغ یه فروشگاه به صورت ماهانه در صفحه اصلی باشه.دومین و جذاب ترین مسئله، ستارهای سایت بود. به فروشگاه ها اعلام کرده بودم، با توجه به این تعداد آگهی ها زیاده، آگهی شما رفته صفحه آخر و کسی نمیبینه شمارو، اگر میخواید صفخه اول باشید باید اگهی ستاره دار انتخاب کنید، که مبلغشم از 1 ستاره یعنی 10 هزار تومن بود تا 7 ستاره یعنی 70 هزار تومان.حالا یه رقابت عجیب قریب بین فروشگاه ها افتاده بود و میخواستن بیاد بیان صفحه اول و از رقیبشون جلو بزنن. نون ما حسابی در روغن افتاده بود و هر روز انگیزم بیشتر می شد.حالا که فروشگاه ها حسابی عادت کرده بودن به ما، باید دست به کار میشدم و تعداد بازدید سایت رو می بردم بالا، که یه فروش خوب هم برای فروشگاها ایجاد بشه و ماهای بعد هم بهم تبلیغ بدن.اولین قدمم فیس بوک بود، یه آگهی کلی گذاشتم اونجا و سایت رو به عنوان نیازمندهای روز شهر معرفی کردم. محتوای آگهی رو جوری نوشته بودن که که اگه  از شیر مرغ تا جون آدمی زاد میخوان اینجا پیدا میشه.( بالاخره یه چیزایی از تولید محتوای نیمچه حرفه ای سر در میاوردیم دیگه، البته الان حسابی حرفه ای شدم، تجربه اون سال و گذروندن دوره تولید محتوا  کاملا ورزیدم کرده در تولید محتوا )بعد همین رو با تراکت تکرار کردم و توی خونه مردم می نداختم.در مرحله بعد دست به کار اس ام اس شدم و به کل شهر پیام ارسال کردم.هرچی از فروشگاه ها پول گرفته بودن + یه بودجه هم خودم اضافه کردم، خرج تبلیغ این سایت کردم.خدارو شکر حسابی بازدید ها رفته بود بالا. مشتری ها هم وقتی میرفتن خرید، میگفتن از سایت با شما آشنا شدیم و یا آگهی شمارو توی سایت دیدیم. (دمشون گرم، حسابی سنگ تموم گذاشتن)شکر خدا همه چیز خوب پیش میرفت. حالا که سایت پا گرفته بود، باید همین روند رو حفظ میکردم و راهکارهای دیگه ای اضافه میکردم.اون راهکار سئو بود که اول مطلب گفتم، سئو یه پروسه تقریبا زمان بر هست. باید خیلی سریع به صفحات اول گوگل میامدم. هم اسم خود سایت هم کم کم فروشگاه های ثبت شده.اون روزا و اقعا سئو کردن کار ساده ای بود و مثل الان جنگ درش نبود. هم کسی با سئو آشنایی نداشت هم اینکه گوگل محترم انقدر هوشمند نشده و به سادهگی با چهار خط متن  و  تگ، میشد بیایم صفحه اول.اما الان وقعا کار سختی شده، الگوریتم های پیچیده  و هوشمند، کنار رقبای زیاد باعث شده به سادگی نشه امد صفحه اول گوگل.این ماجرا تا اواخر سال 1392 ادامه داشت که جهش هایی بعدی رخ داد.قسمتی بعدی (قسمت سوم) رو حتما مطالعه کنید، تجربه های جالبی وجود داره که از شنیدنش لذت می برید/.قسمت قبلی: قسمت اول</description>
                <category>تجربه های من</category>
                <author>تجربه های من</author>
                <pubDate>Sun, 23 May 2021 13:18:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین تجربه من در تبدیل کسب و کار سنتی به آنلاین (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@My_experiences/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-kyauz0vvrf1q</link>
                <description>تجربه من تبدیل کسب و کار سنتی به آنلاینسال نود بود، هنوز دلار بر پایه 1000 تومن می چرخید و وضع کشور هم تغییراتی داشت اما مساعد بود، چون گردش پول جریان داشت.یادش بخیر هنوز محمود رئیس جمهور بود، حالا درسته که دل آنچنان خوشی ازش نداشتیم ولی خب درگیر این یکی جدیده که اسمشو نمیخوام بیارم نشده بودم.اصلا به ما چه کی رئیس جمهور بودو هست! بریم سراغ کار خودمون، به قول قدیمیا سرت تو کار خودت باشه که هندونه آبِ! یه همچین چیزایی.کار من تولید محتوا بود وقتی که نمیدونستم تولید محتوا چی هستکار من تبلیغات بود. یه جورایی تولید محتوای امروز به سبک ها مختلف. البته نمیدونستم که دارم تولید محتوا انجام میدم.ویدئو های تبلیغاتی درست میکردم برای شرکت ها ی مختلف و روی سی دی رایت میکردم، اونا هم میدادن این سی دی یا رو به مشتریاشون. تیزر تبلغاتی، تیز های تلویزیونی - رادیویی، کاتالوگ کارت، ویزیت، بروشور، بنر تبلیغاتی، هدایای تبلیغاتی و خیلی چیزایی دیگه برای همون شرکت ها و مغازه های مختلف اماده میکردم و بهشون میدادم.تازه یه کار دیگه انجام میدادم، مجانی! که الان فهمیدم این یه حرفه هست و کلی هم باید بابت این حرفه پول پرداخت کنند. من این تخصص رو ذاتی به دست اورده بودم بدونه اینکه بدونم چی هست.متن نویسی تبلیغاتی، اینو اشانتیون میدادم به شرکت ها و مغازه هایی که کارای تبلیغاتیشون رو انجام میدادن. اخه خودشون بلد نبودن یه متن تبلیغی خوب بنویسن.بعدها فهمیدم اسمش کپی رایتینگ نویسی و یا به زبون خودمو تبلیغ نویس هست.البته این کپی رایتینگ با قوانین کپی رایت فرق داره ها. قانون کپی رایت حمایت میکنه از تولید کننده اثاری مثل: فیلم، موسیقی و... اما کپی راتینگ، نوشتن یه متن تبلیغی هست که مخاطبین رو به خودش جلب میکنه.یه مثال براتون بزنم بهتر کپی رایتینگ رو درک کنید.فرض بر این بگیرید در یه کانال تلگرامی هستید و در حال بالا و پایین کردن این کانال ، یهو یه ویدئو رو باز می کنید، بدونه اینکه بدونید چی توش هست. در صورتی که با توجه به انبوهی از پیام ها در تلگرام، هیچ کس نه وقت و نه حوصله باز کردن محتوای های مختلف رو داره.شما با توجه به تیتر جذابی که زیر ویدئو نوشته شده، ناخداگاه اون ویدئو رو باز می کنید.حالا هرچی این متن جذاب تر نوشته شده باشه، احتمال باز کردن توسط مخاطبین بیشتر میشه. به این تکنیک میگن کپی رایتینگ نویسی.خب خیلی پر حرفی کردم، بریم سر اصل مطلب:شروع تغییرات از سال 1390تا اینجای ماجرا تقریبا با شغل قدیمی من آشنا شدید، داستان ما از سال 1390 دست خوش تغییرات جالبی شد که الان خیلی خیلی ازش راضی هستم.یکی از دوستانم که تازه از فرنگ برگشته بود، بهم گفته چرا کارتو آنلاین نمی کنی؟بهش گفتم یعنی چی؟ کار من تبلیغاته، آنلاین به چه دردش می خوره؟ ملت تراکتو، کارت ویزیت، لیوانو ازین جور چیزا میخوان. آنلاین کیلو چنده، اصلا کی تبلیغاتو آنلاین میبینه؟خلاصه برام توضیح داد، گفت همینکه الان داخل فیس بوک عضو هستی و گاهی یه پیامی میزاری و چند نفری پیامت رو میبینن، لایک می کنن و کامنت میزارن، یعنی تو یه فضای تبیلیغی آنلاین بر پایه ی محتوا داری. حالا فکرشو کن یه کاری کنی مخاطبات بیشتر و بیشتر بشن، انگاری یه بیلبورد تبلیغاتی توی خیابون داری و هزاران نفر این بیلبورد رو میبینن. این یعنی تبلیغات هوشمند با هزینه ی کمتر.تازه داشت دوزاریم میافتاد.راست میگفت، کلی ادم توی فیس بوک بود، چه فرقی داشت که بیلبورد رو توی خیابون ببینن یا توی دنیای اینترنتی! تازه اینجا برای بیلبورد هزینه ای نم یدادم.فقط هزینه من وقت من بود که باید میزاشتم برای افزایش کاربرای صفحه ای که داشتم و محتوایی که تولید می کردم.تازه این یه سمت ماجرا بود.اون موقع که همه ی ایران توی خواب خرگوشی بودن، این دوست ما یه اطلاعاتی داشت از آینده اینترنت که هیچ کس نداشت.اصلا برای همین برگشته بود ایران.تغییرات بزرگ در راه سراسر دنیا از جمله کشور ما که ازش بی خبر بودیم!بهم گفت دنیای موبایل در حال تغییرات بزرگی هست. اینترنت پر سرعت داره میاد روی گوشی ها و شبکه های اجتماعی در حال توسعه هستند بر پایه ی موبایل.این یعنی اینکه همه میتونن تبلیعات تورو به راحتی رو چیزی که 24 ساعته دستشونه ببینن.بهش گفتم شبکه اجتماعی چی هست؟ گفت همین فیس بوک یه جور شبکه ی اجتماعی هست و به زودی انواع شبکه اجتماعی و پیام رسان داره روی موبایل ها میاد. خیلی برام جذاب شده بود حرفاش.آخه بعد از صحبت های اولین روزش، یه پست تبلیغاتی به صورت تست برای یکی از مشتریام گذاشته بودم توی صفحه فیس بوکم و کلی مشتری برای اون مغازه رفته بود و اکثریت گفته بودن از طریق فیس بوک آشنا شدیم با رستوران شما. صاحب اون رستوران باهام تماس گرفت و گفت چه کار کردی با من؟ اولش ترسیدم فکر کردم یه خطایی چیزی از من سر زده. پرسیدم چی شده؟ گفت یه چند روزی هست مشتریام زیاد شده و همه میگن از فیس نمیدونم چی چی امدیم. بعدش کلی ازم تشکر کرد. تازه من فهمیدم داستان چیه اول یه نفس عمیق کشیدم و بعد کلی توی دل خودم خوشحال شدم. بعدش مدیر رستوران ازم پرسید، این فیس نمیدونم چی چی، چی چی هست حالا؟براش توضیح دادم که این یه شبکه اجتماعی هست، اینجوره و اونجور. بعد کلی توضیح دادن گفت، من که نفهیدم چی میگی ولی خب هر چی هست، خوب چیزیه، بازم برام تبلیغ برو.حالا خود من که چند سالی بود داشتم با فیس بوک کار می کردم، تازه فهمیده بودم شبکه اجتماعی چیه، بعد من انتظار داشتم که، اون بنده ی خدا که دستش به تنها چیزی کامپیوتر خورده بود ماشین حساب بود، بدونه شبکه اجتماعی  و فیس بوک چیه!همین اولین تبلیغ باعث شد کلی درآمد بودنِ آقا بالاسر داشته باشم.حالا میپرسید درآمد آقا بالاسر چیه؟اگر اشتباه نکنم، سال نود برای تراکت با تیراژ 1000، 20هزار تومن از مغازه ها پول میگرفتم، که فقط 20% مال من بود، یعنی 4هزار تومن! الباقیش میرفت توی جیب چاپ خونه.اما بعد از اون ماجرا خود همون رستوران بهم تبلیغ داد که 30هزار تومن بدونِ آقا بالا سر گرفتم و به هیچ کس، پولی پرداخت نکردم. یعنی سود 100% خالص برای خودم. این خیلی برام جذاب بود. تازه صاحب رستوران سبب خیر شد و به چند تا از کاسب های کنار خود منو و این روش تبلیغی جدید رو معرفی کرد.که هر روز هم مشتریام بیشتر و بیشتر می شد و  هم درآمدم بیشتر می شد.این بهم انگیزه میداد که مخاطبین فیس بوکم رو بیشتر بیشتر کنم، اما نمیدونستم چه جوری؟دست به کار شدم به روش سنتی افزایش کاربر بدم.دوستامو که توی خیابون می دیدم، بهشون میگفتم فیس بوک دارید، اکثرا می گفتن نه چی هست این؟ اونایی هم که میگفتم بله، سری ادرس صفحه رو میدادم که عضو بشن. الباقی هم که نداشتن رو  میبردم دفترم براشون یه ادی می ساختم، خودمو اد میکردم و بهشون آموزش استفاده از فیس بوک میدام. یه جورایی معتادشون میکرم به فیس بوک(:خدایا ببخشید دیگه کاریه که شده دیگه. روز به روز مخاطبام بشتر می شد. پیام های بیشتری میزاشتم، کامنت میامد، تشکر میکردن از پست ها و معرفی جاهای مختلف. یه جورایی بلاگر شده بود. البته اون موقع مثل خیلی چیزای دیگه ای که نمی دونستم، اینم نمیدونستم که بلاگری چیه!البته بعدها دیگه بدون اینکه بخوام کسی رو به صورت سنتی دعوت کنم به فیس بوک، خود به خود مخاطبام افزایش پیدا کرد. بعدا فهمیدم علتش همین تولید محتوا بود که داشتم در پیجم و فورواردایی که مخاطبینم میکردن برای دوستاشون.من به یه تکنیک های جدید دست پیدا کرده بودم در کار خودم، اما رقیبام داشتن دست و پا میزدن توی همون کار قبلی، ته خلاقیتشون این بود که کتاب چه های تبلیغاتی چاپ کنن که من با پنجریه ای که دوستم برای باز کرده بود فهمیده بودم این دفترچه های تبلیغاتی، در حال مرحوم شدنن.البته تبلیغات چاپی رو حذف نکرده بودم هنوز. کنار تبلیغات مدرن (محتوایی) و چاپی، تبلیغات اس ام اس هم اضافه کردم.از تبلیغات اس ام اسی هم خوب جواب گرفته بودم. رقیبای ما هم به سمت اس ام اس امدن، اما با شکست روبرو شدن.دلیلشم دو چیز بود، اول از هم تبلیغ نویسی خوب، که اونا تخصص نداشتن، دوم اینکه بانک شماره تماس هایی که به دست اورده بودم.خلاصه با جرقه ای که این دوست عزیز در ما ایجاد کرد، حسابی کار و کاسبی ما  سکه شده بود.اولین تجربه ی داشتن سایت، اونم از نوع تبلیغاتیشبعد از یه مدت، فرشته ی نجات ( دوست بزرگوار) دوباره امد سمت ما و دریچه ای جدیدتری رو به روی ما باز کرد. ازم پرسید راضی هستی از شیوه جدید؟ خوب پول در میاری؟گفتم بله، چجورم. خدا هرچی میخوای بهت بده، عالی بود این پیشنهادت، انگاری من ساخته شدم واسه ی این کار.گفت خب، حالا که حسابی راه افتادی یه روش دیگه بهت یاد بدم.این بار با سایت تخصصی برای تبلیغات!با اینکه منظورش رو متوجه نشده بودم، اما  نگفتم یعنی چی. یه جورایی نوع تفکر من تغییر کرده بود. گفتم عالیه، باید چه کار کنم.گفت باید یه سایت طراحی کنی. با اینکه میدونست طراحی سایت بلد نیستم، پرسید بلدی طراحی کنی؟ گفتم نه ولی یاد می گیرم.شروع به طراحی یه سایت کرد برای من، منم کنارش بودم اما راستش سخت بود و چیز آنچنانی یاد نگرفتم و فقط با اصطلاحات  طراحی آشنا شدم که البته این خودش کلی بود.بعد از گذشت یک ماه یه سایت تبلیغاتی بالا امد. بهم آموزش داد که چجوری با این سایت کار کنم، چجوری تبلیغ ثبت کنم و چجوری مخاطب برای دیدن تبلیغات جذب سایت کنم.خب حالا من صاحب یه سایت تبلیغاتی شده بودم.  کنار کار چاپی، تبلیغات شبکه های اجتماعی، تبلیغات اس ام اسی، یه سایت تبلیغاتی داشتم که باید براش مخاطب جذب می کردم و از اونم درامد کسب می کردم.یه خورده از محسن کمک خواستم، چکار کنم که تبلیغ بهم بدن (آخه من نه دوره تولید محتوا گذرونده بودم نه دوره دیجیتال مارکتینگ). محسن گفت: تو خود دیگه الان استادی، فکر نمیکنم به کمک من نیاز داشته باشی،  برو جلو ببینم چه میکنی.راستی یادم رفت محسن رو معرفی کنم، محسن همون دوست از فرنگ برگشتمِ که مسیر شغلی و زندگی منو تغییر داد.دنبال یه راه کار بودم، که دائم حرف محسن توی گوشم میپیچید ( تو دیگه خودت استادی، فکر  نمیکنم  به کمک من نیازی داشته باشی)  با خودم می گفتم منظورش چیه تا اینکه یه جرقه ای به ذهنم خورد.در قسمت بعدی کامل براتون توضیح میدم که چه اتفاقی رخ داد.قسمت دوم</description>
                <category>تجربه های من</category>
                <author>تجربه های من</author>
                <pubDate>Sat, 22 May 2021 10:13:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه من در خرید دوربین عکاسی دست دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@My_experiences/experience-buying-a-second-hand-camera-okpfsljod4ue</link>
                <description>دوربین دست دوماگه بخوام بگم بخاطر علاقه، که بگم دروغ گفتم، البته علاقه هم درش دخیل بوده،  در اصل بخاطر یه پروژه بود که مجبور به خرید یه دوربین عکاسی حرفه ای تر شدم. اما امان از قیمت دلار که حسن مقصر شماره یک افزایش قیمتش بود.یه نگاه به اخرین اس ام اسی که برام امده بود (پیام موجودی از حساب) یه نگاه به قیمت حال، یه نگاه هم به اخرین تصویری ذهنی که از قیمت همین دوربین در 3 سال قبل از تو ذهن نقش بسته بود، منو قانع می کرد که از خیر این پروژه که به بخاطرش به دوربین نیاز داشتم بگذرم.یک هفته قبل شروع پروژهیک هفته مونده بود که پروژه شروع بشه، میخواستم برم به مدیر پروژه بگم من نیستم و تمامش کنم.اما دیدم از انسانیت به دوره، سه ماه پیش حرف زدم، درسته قرارداد ننوشتم و عملا اتفاقی خواصی  رخ نمیده، اما این بنده خدا روی حرف من حساب باز کرده الان عکاس و فیلم بردار از کجا پیدا کنه که این پروژه تبلیغاتیش جمع بشه.دیدم شدنی نیست و  از اخلاقیات به دوره. خلاصه برگشتیم فروشگاه دوربین که ببینیم چه راهکاری هست دوربین رو بخریم که با صحنه ی بدی روبرو شدم.گویا حسن دو روز قبل در خصوص کاهش قیمت دلار صحبت هایی داشتن و نتیجه صحبت های ایشون به جای کاهش، یه چند هزار تومانی افزایش قیمت دلار رو به همراه داشته و این افزایش، 2 میلیون تومنی روی قیمت دوربین مورد نیاز من گذاشته بود. اونم ظرف کمتر از یک هفته.آخه یکی نبود بگه مرد مومن، خداوند سکوت رو برای همچین مواقعی خلق کرده، حالا نمیشد سکوتی کنی و بزاری یه بخشی بزرگی از جامعه به زندگیشون برسن!سه روز قبل از شروع پروژهو اما عاقبت کار ما!دوباره رفتیم سراغ فروشگاه دوربین.من: سلام. حسن دیشب سخن رانی نداشته؟دوربین فروشی: نه خدار شکر، مثل اینکه سرش با چیز دیگه گرمه.من: دوباره کیا رو میخواد بدبخت کنه؟دوربین فروشی: مثل اینکه عاشقان بورس رومن: خب مثل اینکه با دلار فعلا کاری نداره!دوربین فروشی: نه اتفاقا، مثل ایکه که دوباره میخواد بیاد سراغ دلار و شاید همین دوربین به 50 میلیون برسه، تا دیر نشده بخرش (البته خدارو شکر  پیش بینی  فروشنده درست از آب در نیامد و دلار کاهش پیدا کرد &quot; البته تا این لحظه &quot; )من: |: قلبم تقریبا نزدیک به ایست بود. من  توی همینش مونده بودم. نه پول خریدش رو داشتم، نه اگر گرون تر می شد، توان خریدی می موند برام.توی همین زمان 2 اتفاق خاص برای من رخ داد.اول اینکه یهو 10 میلیون پول امد به حسابم. که بعد از پیام واریز 10 میلیون یه پیام  از طرف مدیر پروژه امد که گفته بود، 10 میلیون پیش پرداخت ریختم به حسابت، شمال سر پروژه میبینت.کلی خوشحال شدم، اما همچنان پولم کم بود.تا اتفاق دومیه خانمی امد داخل فروشگاه به فروشنده گفت، آقا، دوربین دست دوم canon 5D دارین؟فروشنده فرمود بله دارم 5000 شات این قیمت، 28000 شات این قیمت و چند تا دیگه هم گفت  که  الان حضور ذهن ندارم.فروشنده با آسانسور رفت بالا که دوربین رو بیاره از انبارش، من از خانمه پرسیدم که دوربین دست دوم؟ چجوری اطمینان می کنید که بخرید؟گفت مشکلی نداره، دوربین اگه ضربه نخورده باشه، باهاش فیلم برداری نکرده باشن و تعداد شاتش پایین باشه تفاوتی با اکبند نداره.بعد هم گفت من سالهاست عکاسی میکنم و هر ساله دوربین رو بخاطر اینکه یهو  زیر بار خرید یه دوربین گرون قیمت نرم، این جوری به روزش می کنم، دوربین قبلیمو میفروشم و با یه دوربین کم شات خورده عوض میکنم و همیشه دوربین شارپ، شارپ هست.یه جرقه ای در من ایجاد شد، انگاری خدا خواسته بود اون لحظه این خانم بیاد داخل فروشگاه و مدیر پروژه هم پول رو بریزه برای من، که کار از دستم نره و بد قول نشدم پیش صاحب پروژه.اون لحظه ار فروشگاه امدم بیرون و شروع به تحقیق در مورد دوربین دست دوم کردم.تقریبا 24 چهار ساعتی طول کشید که به این نتیجه برسم، میشه دوربین دست دوم خرید و چه نکاتی رو باید رعایت کنم.خدارو  شکر با پولی که رسیده بود و پولی که داشتم، می شد همون دوربینی که میخواستم اما دست دومش رو بخرم.حالا چی شد این مطلب رو نوشتممتاسفانه بعد از افزایش قیمت ها، خیلی ها برای خرید تجهیزاتی مثل دوربین عکاسی، لپ تاپ  و دیگر ابزار کار با مشکلاتی رو به رو شدن.تقریبا هفته ای یک الی دوبار، دوستانم که میدونن من دوربین دارم و یه سر رشته ی کوچیکی در استفاده و خرید دوربین پیدا کردم از من میپرسن که دوربین دست دوم بخریم یا نه؟خلاصه خسته شدم انقدر این اتفاق رو تعریف کردم. تصمیم گرفتم این مطلب بنویسم و  بجای تعریف، لینک این مطلب رو براشون بفرستم (:چه نکاتی رو باید در خرید دوربین دست دوم رعایت کرد؟نکنه اول: اول از همه باید تعداد شات رو ببینیم، هر چه تعداد شات کمتر باشه، دوربین کمتر استهلاک پیدا کردهتقریبا دوربین های بین 150000 تا 250000 شات ظرفیت دارن، سعد کنید دوربین زیر 50000 هزار شات بخرید.نکنه دوم: دوربینی بخرید که باهاش کار فیلم برداری نکرده باشن، فیلم برداری با دوربین عکاسی، استهلاک دوربین رو چند برابر میکنهنکته سوم: حتما بدنه دوربین رو چک کنید که ضربه نخورده باشهنکته چهارم: حتما خودتون تعداد شاتر دوربین رو چک کنید، یه نرم افزار آنلاین رایگان هست به نام Camera Shutter Count، توی گوگل سرچ کنید براتون میاد، دوربین رو با کابل وصل کنید، تعداد شات واقعی دوربین رو به شما میگهنکته پنجم: از فروشگاهی بخرید که بهتون ضمانت بده، برید یک هفته باهاش عکاسی کنید، اگر مشکلی نداشت دوربین سالم هست و هیچ ایرادی ندارهنکته ششم: تست پیکسل سوختگی بگیرید. خود دوربین اکبند هم بعضا  سه الی چهار تا پیکسل سوختگی داره و این طبیعی هست اما اگر بیشتر 5 یا 6 شد، اون دوربین رو نخرید، تست پبکسل سوختگی هم اینجوری انجام میشه: درب لنز روی لنز بزارید، حالت عکاسی را روی RAW  بزارید و عکس بگیرید. عکس را در کامپیوتر باز کنید و تعداد پیکسل سوختگی ها را بشمارید. اگر کمتر از شش بود، حتما دوربین را بخرید.بعضی از دوستان می پرسن از کجا بخریم دوربین رو که ادرسشم میزارم براتون، من راضی بودم از خریدم و تضمین کافی رو بهم دادن هنگام خرید. (فروشگاه مهرانی که بعدن فهمیدم مرکز خرید و فروش دوربین دست دوم هست)اینم از تجربه ما.نتیجه گیری های اخلاقی:دوستای عزیزم که لینک رو براتون فرستام (: در قلب من جا دارید، یه موقع از من ناراحت نشید، بالاخره گفتنِ هزار باره ی یه داستان، وقعا خسته کنندست و از طرف دیگه  تکنولوژی امده که به ما کمک کنه انقدر خسته نشیم. (البته فکر بد نکنید، من تنبل نیستم، خودتونم جای من بودید همین کارو می کردید) یه تشکر ویژه از ویرگول عزیز که این امکان رو به ما داده. خدا خیرت بده  صد در دنیا و هزار در آخرت نصیبت بشه</description>
                <category>تجربه های من</category>
                <author>تجربه های من</author>
                <pubDate>Wed, 19 May 2021 17:41:53 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>