<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ابراهیم سلیمانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@NEBRASKAmEBRA</link>
        <description>نویسنده و شاعر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:49:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3171374/avatar/mWlqTL.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ابراهیم سلیمانی</title>
            <link>https://virgool.io/@NEBRASKAmEBRA</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آیین فصل سوم«دفترچه چرمی»</title>
                <link>https://virgool.io/@NEBRASKAmEBRA/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%B3%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%DA%86%D8%B1%D9%85%DB%8C-psszdefaqo1b</link>
                <description>دستم می‌لرزید؛ نه از سرما، که از وزنی که آن دفترچه‌ی چرمی در جانم انداخته بود.سال‌ها بود که پدر را در ذهنم به شکلِ مردی خاموش، سخت‌گیر، و دور از دسترس نگه داشته بودم؛ مردی که بیشتر با سکوتش حضور داشت تا با کلامش. اما حالا، همان سکوت، از لابه‌لای صفحه‌های زردشده‌ی دفترچه، زبان گشوده بود و من، با هر سطر، بیشتر احساس می‌کردم که دیوارهای زمان ترک برمی‌دارند.صفحه‌ی اول کوتاه بود، اما همان چند سطر کافی بود تا جهانِ درونم به لرزه بیفتد:«من همیشه می‌ترسیدم که پسرم روزی مرا نه به خاطر کارهایی که کردم، بلکه به خاطر چیزهایی که نگفتم، نفرین کند.»چشم بستم.انگار این جمله سال‌ها منتظر مانده بود تا جایی در من بشکند.دفتر را بستم و دوباره گشودم؛ این بار آرام‌تر، با احترامی که انسان فقط در برابرِ حقیقتی دیرهنگام حس می‌کند.پدر نوشته بود که پیش از تولد من، مدتی در شهری دیگر کار می‌کرده؛ شهری که نامش را حتی در خاطرم نمی‌یافتم. در آن‌جا، مردی بوده میانِ چرخ‌دنده‌هایِ بی‌رحمِ روزگار، نه قهرمان، نه خائن، فقط انسانی خسته که هر روز برای لقمه‌ای نان، از خود مایه می‌گذاشته است.اما در دلِ همان سال‌ها، خطایی کرده بود؛ خطایی که نه با فریاد، که با خاموشیِ طولانی‌اش بر زندگی ما سایه انداخت.«من روزی خانه را ترک کردم، نه چون نخواستم بمانم، بلکه چون ترسیدم اگر بمانم، فرزندم از من همان چیزی را بیاموزد که خود از آن می‌گریختم.»این جمله را چند بار خواندم.کلمات در دهانم مزه‌ی خاک می‌دادند.پدر رفته بود، اما نه از سر بی‌مهری؛ از ترسِ آن‌که حضورش، خانه را به تکرارِ رنجی قدیمی بدل کند.او خود را قربانیِ جدایی کرده بود، و من سال‌ها این غیبت را به حسابِ بی‌وفایی گذاشته بودم.در صفحات بعد، از مادرم نوشته بود؛ از زنی که با صبری فرسوده، سال‌ها بارِ خانه را به دوش کشیده بود و نامش را هیچ‌گاه با صدای بلند نگفته بودند، انگار خودش نیز بخشی از سکوتِ خانه شده باشد.«او بیش از آنچه من سزاوارش بودم، ماند. و همین ماندن، هم نجاتم داد و هم محکومم کرد.»اشک در چشم‌هایم جمع شد، اما نریختم.سال‌ها بود که گریه را نوعی تسلیم می‌پنداشتم؛ اکنون می‌دیدم که بعضی اشک‌ها نه نشانه‌ی شکست، که نخستین بارانِ پس از خشکسالی‌اند.دفترچه را روی زانو گذاشتم و به دیوارهای خانه خیره شدم.همان دیوارهایی که زمانی شاهدِ خنده‌ها و دعواها و سکوت‌ها بودند، حالا چون پیرانِ خاموشی به من نگاه می‌کردند، گویی می‌خواستند بگویند: «این هم تنها روایتِ تو نبود.»در میانه‌ی دفتر، جمله‌ای بود که انگار با خونِ دل نوشته شده باشد:«پسرم، اگر روزی خواستی مرا داوری کنی، نخست بدان که من خود، سال‌هاست که در دادگاهِ خویش محکومم.»آن‌جا، در آن خانه‌ی متروک، برای نخستین بار، پدرم را نه چون سایه‌ای دور، بلکه چون انسانی زخم‌خورده دیدم.و همین دیدن، چیزی در من شکست و چیزی دیگر را به‌سختی برپا کرد.آخرین صفحه‌ها از من گفته بودند؛ از کودکی‌ام، از روزهایی که در ایوان می‌نشستم و به رفت‌وآمدِ مردم نگاه می‌کردم، و از لحظه‌هایی که او می‌خواست نزدیک شود اما زبانش یاری نمی‌کرد.نوشته بود که بارها تصمیم گرفته حقیقت را بگوید، اما هر بار ترسیده بود.ترس از این‌که من، پسرش، او را ببخشم یا نَبخشم.ترس از این‌که اعتراف، دیر رسیده باشد.ترس از این‌که بعضی زخم‌ها، با گفتن هم التیام نیابند.و در پایان، تنها این جمله مانده بود:«اگر من نبودم، بدان که همیشه خواستم تو خودت را پیدا کنی؛ نه در من، نه در گذشته، بلکه در آن‌چه هنوز از تو باقی مانده است.»دفتر از دستم افتاد.باد از پنجره‌ی نیمه‌باز به داخل خزید و صفحه‌هایش را لرزاند.من، مات و خاموش، در میانه‌ی اتاق نشسته بودم؛ اتاقی که حالا دیگر فقط خرابه‌ای متروک نبود، بلکه بدل به محرابِ اعتراف شده بود.و در همان لحظه، در آن سکوتِ سنگین، صدایی از حیاط آمد.نه صدای قدم، نه فریاد، بلکه کوبیده شدنِ آرامِ درِ چوبیِ ورودی.سر بلند کردم. قلبم تند زد. کسی پشت در بود.صدای کوبیده‌شدنِ در، مثل سنگی که در چاه بیفتد، در فضای خالیِ خانه پیچید و در سکوتِ بعد از آن، خانه یک‌باره زنده‌تر از همیشه شد؛ نه با گرمای زندگی، که با تپشِ اضطراب.من هنوز روی زمینِ اتاق نشسته بودم، دفترچه‌ی پدر افتاده بود کنار زانویم و انگشتانم بی‌اختیار روی فرشِ مندرس می‌لرزیدند.برای لحظه‌ای کوتاه، خیال کردم که شاید پدر برگشته است.شاید آن همه سالِ غیبت، ناگهان با یک کوبشِ ساده بر در تمام شده باشد.اما عقل، آرام و بی‌رحم، خیلی زود این امید را از من گرفت: اگر او بود، در را نمی‌کوبید.او همیشه طوری وارد می‌شد که انگار خودش هم از حضورش شرم دارد.باز صدایی آمد؛ این بار آهسته‌تر، مرددتر.چند ضربه‌ی کوتاه، انگار کسی پشت در نه برای وارد شدن، بلکه برای اطمینان از آن‌که هنوز کسی در این خانه هست، دست بر چوب گذاشته باشد.از جا برخاستم.زانوهایم سست بودند و اتاق دور سرم می‌چرخید.دفترچه را برداشتم، به سینه فشردم و به‌سوی راهرو رفتم.نورِ کم‌رنگِ عصر از شیشه‌ی خاک‌گرفته‌ی پنجره می‌ریخت و گردِ معلق در هوا را همچون ذراتی از زمانِ فرسوده آشکار می‌کرد. هر قدمی که برمی‌داشتم، گویی از روی پاره‌ای از گذشته عبور می‌کردم.درِ ورودی از داخل با زنجیری زنگ‌زده بسته بود.چشمم به سوراخِ باریکِ کنار در افتاد.از آن‌جا، تنها بخشی از بیرون دیده می‌شد: شانه‌ای خیس، موهایی چسبیده به پیشانی، و قطره‌های باران که از لبه‌ی کلاه یا شاید از موهای شخص فرو می‌چکید.ناگهان قلبم فرو ریخت.آن بیرون، کسی ایستاده بود که چهره‌اش را هنوز نمی‌دیدم، اما ایستادنش را می‌شناختم.ایستادنِ کسی که انگار سال‌ها با جهان جنگیده و اکنون فقط برای لحظه‌ای کوتاه آمده تا چیزی را پس بگیرد یا چیزی را واگذارد.دستم بر زنجیر مکث کرد.درونم همه‌چیز به هیاهو بدل شد.صداهایی از لایه‌های دورِ حافظه برخاستند: خنده‌ای که زمانی دوستش داشتم، بوی باران روی شانه‌ی کسی، و جمله‌ای که هرگز فراموشش نکرده بودم: «قرار نبود همیشه بمانی.»آن جمله، مثل سوزنی در ذهنم نشست.همان جمله، و همان بویِ غریبه‌ای که روزِ رفتنِ او در هوا مانده بود.اما این‌جا، در این خانه‌ی متروک، شاید نه او که چیزی از گذشته‌ام بود که بازگشته بود: نه یک انسان، بلکه یک زخم.با تردید زنجیر را باز کردم.در، به آهستگی گشوده شد و هوای سرد و مرطوبِ بیرون به صورتم خورد.در آستانه، زنی ایستاده بود؛ یا بهتر بگویم، شبحی از زنی که زمانی او را با همه‌ی جانم «او» صدا می‌زدم.پالتویی تیره بر تن داشت، چترش بسته بود و قطره‌های باران بر شانه‌هایش می‌درخشید.اما چیزی در چهره‌اش تغییر کرده بود.زمان نه فقط بر خط‌های چهره، که بر شیوه‌ی نگاه‌کردنِ او نیز دست کشیده بود.چشم‌هایش دیگر آن چشم‌هایی نبودند که روزی در آن‌ها پناه می‌جستم.اکنون در آن نگاه، نوعی خستگیِ دور، سرد و بی‌اشک، موج می‌زد؛ خستگیِ کسی که پیش از رسیدن، بارها رفته است.مدتی طولانی، هیچ‌کدام سخنی نگفتیم.باران بر لبه‌ی بام می‌خورد و از ناودان‌ها پایین می‌ریخت.بوی خاکِ خیس در هوا پخش بود.او به من نگاه کرد، به دفترچه‌ای که در دست داشتم، و بعد با صدایی که هنوز آشنا بود اما ته‌نشینِ غریبیِ زمان را با خود داشت، گفت:«فکر نمی‌کردم هنوز این‌جا باشی.»نه سلامی، نه عذری، نه حتی تلاشی برای نرم‌کردنِ حقیقت.همیشه همین‌گونه بود؛ او حقیقت را مثل تیغی باریک و مستقیم می‌گفت، و من ـ احمقانه و عاشقانه ـ خیال می‌کردم اگر تیغ از دست او باشد، زخمِ آن هم نوعی نوازش است.گفتم:«من هم فکر نمی‌کردم برگردی.»لبخندِ کم‌رنگی زد.لبخندی که نه مهربان بود و نه بی‌رحم؛ بیشتر شبیه لبخندِ کسی که می‌داند چه فاصله‌ی عظیمی میانِ دو نفر افتاده است، اما همچنان برای لحظه‌ای به یادِ راهِ بازگشت می‌افتد.نگاهش روی دفترچه ماند.پرسید:«آن را از کجا آوردی؟»گفتم:«از خانه. از همان صندوقِ قدیمی.»</description>
                <category>ابراهیم سلیمانی</category>
                <author>ابراهیم سلیمانی</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 03:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیین فصل دوم«شهرِ بی‌نام»</title>
                <link>https://virgool.io/@NEBRASKAmEBRA/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85-gkcsfvxnvybk</link>
                <description>آن روز، شهر برایم چهره‌ای تازه داشت؛ نه از آن رو که خیابان‌ها عوض شده باشند یا دیوارها رنگ دیگری گرفته باشند، بلکه چون من دیگر همان آدمِ دیروز نبودم. وقتی از خانه بیرون زدم، هوا بویِ نمِ شبِ رفته را می‌داد و خورشید، بی‌رمق و سرد، از پشتِ پرده‌ای نازک از ابر بالا می‌آمد. مردم در رفت‌وآمد بودند؛ هرکس در بندِ مقصدی، هرکس در اسارتِ قصه‌ای که من از آن بی‌خبر بودم. و من، با همان کیفِ کهنه و کتِ تیره‌ای که سال‌ها تنم بود، در میانِ جمعیت قدم می‌زدم، بی‌آنکه بدانم کجا می‌روم.همیشه گمان می‌کردم آدمی اگر روزی همه‌چیزش را از دست بدهد، دست‌کم نامِ خویش را به خاطر خواهد داشت. اما آن صبح، در ازدحامِ خیابان و عبورِ بی‌وقفه‌ی ماشین‌ها، نام من نیز چون برگِ خشکیده‌ای از شاخه جدا شده بود. هرچه در ذهنم جست‌وجو می‌کردم، به چیزی می‌رسیدم که بیشتر شبیه حس بود تا یقین؛ حسِ این‌که سال‌هاست در پوسته‌ی دیگری زندگی کرده‌ام، در نقابی که برای تحملِ جهان ساخته بودم. قدم‌هایم بی‌هدف مرا تا میدانِ اصلی شهر بردند.آن‌جا، ساعتِ بزرگی بر بالایِ ساختمانی قدیمی نصب شده بود؛ ساعتی که هر بار زنگ می‌زد، گویی نه زمان، که چیزی درونِ من فرو می‌ریخت.روی نیمکتی فلزی نشستم و به مردمی نگاه کردم که بی‌تفاوت از کنارم می‌گذشتند. بعضی می‌خندیدند، بعضی عجله داشتند، بعضی زیر لب چیزی می‌گفتند که هرگز نشنیدم. من اما تنها صدای درون خودم را می‌شنیدم؛ صدایی ضعیف، شکسته، اما لجوج، که می‌پرسید: «این پایانِ راه است یا آغازِ چیزی که هنوز نمی‌شناسی؟»در همان حال، خاطره‌ای دیگر به سراغم آمد؛ این‌بار نه از او، بلکه از سال‌هایِ دورتر.پدرم، با دستانِ زمخت و چهره‌ای که همیشه بویِ کار و خستگی می‌داد، یک‌بار به من گفته بود:«آدمی اگر خانه‌اش را گم کند، می‌تواند خانه‌ای دیگر بسازد. اما اگر خودش را گم کند، تمامِ جهان برایش ویرانه می‌شود.»آن روز، معنایِ حرفش را نفهمیده بودم.اکنون، در میانه‌یِ آن میدانِ شلوغ، فهمیدم که تمامِ سال‌هایِ گذشته، نه به خاطرِ او، نه به خاطرِ مردم، بلکه به سببِ همین گم‌کردنِ خویش بر من گذشته است.من در جست‌وجویِ نجاتِ دیگری، آرام‌آرام از خود تهی شده بودم؛ و آن‌قدر این تهی‌شدن را با عشق و فداکاری و صبوری اشتباه گرفته بودم که دیگر فرصت نکرده بودم بپرسم: از من چه مانده است؟ باد، تندتر شد.برگه‌ای روزنامه‌مانند از کنار پایم گذشت و به لبه‌یِ جدول کوبیده شد.کودکی که بستنی در دست داشت، لحظه‌ای ایستاد و به من خیره شد؛ نگاهی کوتاه، ساده و بی‌دلیل، اما در آن نگاه چیزی بود که مرا لرزاند.نه ترحم، نه ترس، نه حتی کنجکاوی؛ فقط حضورِ بی‌واسطه‌یِ زندگی.همان‌جا فهمیدم که شاید جهان هنوز مرا فراموش نکرده باشد، حتی اگر من مدت‌ها پیش خودم را از یاد برده باشم.از جا برخاستم و بی‌آنکه مقصدی داشته باشم، به راه افتادم.کوچه‌ای باریک مرا به خیابانی قدیمی رساند؛ خیابانی که در کودکی‌ام بارها از آن گذشته بودم.درختانِ کهنِ دو سویِ پیاده‌رو، با شاخه‌های عریان، همچون پیرمردانی خاموش بر عبورِ من نظاره می‌کردند.ناگهان خانه‌ای در انتهای کوچه پدیدار شد؛ خانه‌ای با دیوارهای ترک‌خورده و دری سبزِ کم‌رنگ که رنگِ زمان از آن شسته شده بود.پاهایم سست شد.این همان خانه‌ای بود که سال‌ها پیش، پیش از رفتنِ پدر، در آن زندگی می‌کردیم.ایستادم.هیچ‌چیز در آن خانه شبیه گذشته نبود و با این همه، همه‌چیز مرا به گذشته می‌برد.بوی نم، بوی چوبِ کهنه، بوی دیوارهایی که هزار بار زمستان را تاب آورده بودند، همه از لابه‌لای خاطره‌ای مبهم به سویم هجوم آوردند.دستم را روی دیوار کشیدم. سرد بود.و ناگهان، صدای خنده‌ای دور، صدای بشقابی که بر زمین افتاده، صدای فریادِ مردی خسته، و گریه‌ی کودکی، همه در سرم زنده شد.من همان‌جا فهمیدم که هیچ‌کس از کودکی‌اش نمی‌گریزد؛ کودکی، چون سایه، تا آخرین لحظه دنبالِ آدمی می‌آید.درِ خانه قفل بود، اما پنجره‌ی کوچکی در کنارش نیمه‌باز مانده بود.لحظه‌ای تردید کردم، سپس، بی‌آنکه بدانم چرا، از لبه‌ی دیوار بالا رفتم و خود را به حیاطِ کوچکِ خانه رساندم.چمن‌ها خشک شده بودند و حوضِ وسطِ حیاط، پر از برگ و خاک بود.همه‌چیز متروک بود، اما متروک نه به معنایِ مرده؛ بیشتر شبیه چیزی که هنوز نفس می‌کشد، اما کسی گوشش را به سینه‌اش نگذاشته تا صدای زندگی‌اش را بشنود.درِ پشتِ خانه نیمه‌باز بود.آهسته وارد شدم.اتاق‌ها خالی بودند، اما در یکی از آن‌ها، صندوقی چوبی زیر لایه‌ای از غبار قرار داشت.زانو زدم و درِ صندوق را گشودم. درونش چند عکس، یک شالِ قدیمی، و دفترچه‌ای چرمی بود که لبه‌هایش فرسوده شده بود. آن دفترچه، مرا به لرزه انداخت؛ زیرا پیش از آن هرگز ندیده بودم که پدرم چیزی بنویسد.صفحات را یکی‌یکی ورق زدم. خط او بود؛ خطی نامرتب، سنگین، و گاه لرزان. اولین جمله چنین آغاز می‌شد:«اگر روزی این نوشته به دستِ پسرم رسید، بداند که من همیشه آن‌گونه که به نظر می‌آمدم، نبوده‌ام.»نفسم در سینه حبس شد. چشم‌هایم تار شد و برای لحظه‌ای، خانه، دیوارها، و تمامِ آن سکوتِ خاک‌گرفته به دورم چرخیدند. حس کردم در آستانه‌ی درِ دیگری ایستاده‌ام؛ دری که اگر باز دیگر بازگشتی در کار نخواهد بود</description>
                <category>ابراهیم سلیمانی</category>
                <author>ابراهیم سلیمانی</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 09:00:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیین فصل اول</title>
                <link>https://virgool.io/@NEBRASKAmEBRA/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-vwzsxz5lkx6g</link>
                <description>در تالارِ خاموشِ خاطراتم، پژواکِ روزهایی می‌پیچد که در آن‌ها، هویتم چون غباری معلق در باد، بی‌مقصد و بی‌ریشه بودم. شب، نه پناهگاه، که گستره‌ای بی‌کران از تاریکی بود که لحاف‌وار بر روزهایِ گسسته‌ام کشیدم؛ روزهایی که هر تَرَکشِ سنگِ تقدیر، نه بر تن، که بر تار و پودِ روحم می‌نشست و مرا در میدانِ نبردِ هستی، چون مهره‌ای بی‌ارزش، از این سو به آن سو می‌راندند.اشک‌هایم، رودخانه‌هایی خاموش بودند که در سیاهیِ بارشِ باران ذوب می‌شدند؛ چونان تلاشی مذبوحانه برایِ پنهان کردنِ دریایی از درد که در پستویِ دلِ آتشفشانی‌ام می‌جوشید. کارِتِ هواییِ سرگردان، وصفِ حالِ روحِ مسافرم بود، در جستجویِ پناهگاهی ناپیدا، در این صحرایِ بی‌کرانِ گرسنگی؛ نه گرسنگیِ جسم، که تشنگیِ مفرغینِ مهر و ترحم.خنده‌هایِ تلخِ مردم، نه بر لبان، که بر پیشانی‌ام حک می‌شد داغِ ننگِ بی‌ثمری، تا مگر روزی، روزگارِ سپیدی طلوع کند. اما من، گرگِ درنده‌یِ ناظرانِ بی‌رحمِ این عرصه بودم درنده، اما در چنبره‌یِ عشقی کور، بدل به طعمه‌یِ همان شکارچی‌ای شدم که خود با دستانِ خویش، او را از سایه‌هایِ جهل بیرون کشیده بودم. او، که از بطنِ من زاده شد، نه بال و پر گشود، که مرا درید؛ نه خنجر، که ریشه‌هایم را از بیخ و بُن کند. و اکنون، در ویرانه‌هایِ این درون، تنها سکوتِ پر طنینِ فروپاشی باقی‌ست.و من، در آستانه‌یِ این ویرانیِ بی‌صدا، به خویشتن می‌نگرم؛ نه به آن چهره‌یِ دیرین که در آینه‌ها می‌لرزید، بل به سایه‌ای که از من برجای مانده، به پاره‌ابری که از بارانِ خویش تهی شده است. گویی هرچه در من نامِ زندگی داشت، آهسته و بی‌اعتنا، در گذرِ سالیان، به خاکِ فراموشی سپرده شد؛ و آنچه ماند، نه امید بود و نه خشم، بلکه شبی ممتد، بی‌سپیده و بی‌ستاره، که بر شانه‌هایِ فرسوده‌ام آرمیده بود.در آن ژرفنایِ بی‌قرار، گاه صدایی از دوردست‌ها برمی‌خاست؛ نه فریادِ نجات، که زمزمه‌یِ باد در خرابه‌هایِ جانم. و من، با گوش‌هایِ خسته از شنیدنِ طعن و تحقیر، آن ندا را با هذیانِ خویش درهم می‌آمیختم، شاید که از دلِ آن آشوب، راهی به سویِ آرامش بجویم. اما آرامش، در این سرزمین، افسانه‌ای بود که تنها بر لبانِ تبعیدیان می‌نشست؛ و من، تبعیدیِ پیکرِ خویشتن، بر مرزِ هیچ و همه‌چیز سرگردان مانده بودم.ای کاش می‌توانستم از نو زاده شوم؛ نه از رحمِ درد، که از روشناییِ بخشنده‌یِ صبحی که هرگز بر من نتابید. ای کاش می‌شد این همه سالِ تباه را چون ورقی مچاله در شعله‌ای خاموش کرد و از خاکسترِ آن، جوانه‌ای نو برآورد. اما زمان، این جلادِ آرام، نه بازمی‌گردد و نه می‌بخشد؛ تنها می‌گذرد، و هر گذرِ او زخمی تازه بر دیوارِ دل می‌نشاند.اکنون، در میانِ انبوهِ آوارِ خاطره، به جستجویِ خویش برمی‌خیزم؛ خویشی که شاید هرگز در من ساکن نبود، شاید همیشه در دورترین افقِ امکان، چون چراغی کم‌سو می‌لرزید.و اگرچه این راه، به ظاهر، به هیچ ساحلی نمی‌رسد، اما همین گام‌هایِ لرزان، همین نفس‌هایِ کوتاهِ میانِ فروپاشی و ایستادگی، مرا گواهی می‌دهند که هنوز تمام نشده‌ام؛ که هنوز در ژرفایِ این شبِ بی‌مرز، جرقه‌ای پنهان است، هرچند زیرِ خاکسترِ اندوه.پس بگذار باد، خاکِ این ویرانه را با خود ببرد؛ بگذار خنده‌هایِ تلخ، در گوشه‌هایِ دورِ جهان گم شوند؛ بگذار زخم‌ها، به نشانِ عبور بدل گردند.من، از میانِ این تاریکیِ دیرپا، نه با فریاد، که با نجوابرمی‌خیزم؛ نجوايی که شاید در آغاز، چیزی جز لرزشِ یک نام نباشد، اما روزی، اگر سپیده‌ای در کار باشد، به آوازِ بازگشت بدل خواهد شد.و در آن سکوتِ سترگ، که گویی تمامِ جهان نفس را فرو خورده بود، من ماندم و آینه‌ای شکسته که هر پاره‌اش، چهره‌ای از من را با خود به گوشه‌ای برده بود.هر تکه، روایتی بود از آنچه بودم؛ کودکِ خاموشِ هراس، جوانِ رانده‌شده از آغوشِ مهر، و مردی که زیرِ بارِ سنگینِ زیستن، آهسته‌آهسته به فراموشیِ خویش تن داده بود.اما حتی در این پراکندگیِ هولناک، هنوز چیزی در من می‌تپید؛ نه چون قلب، که چون خاطره‌ای لجوج، چون ریشه‌ای که از میانِ سنگ نیز راهِ خود را به سویِ روشنایی می‌جوید.شبی، در میانه‌یِ این بی‌پناهی، به کنارِ پنجره رفتم.باران، بی‌وقفه و بی‌اعتنا، بر شیشه‌ها می‌کوبید و هر قطره‌اش، انگار خبر از سرزمینی دور می‌آورد؛ سرزمینی که در آن، شاید هنوز دستی برایِ نوازش مانده باشد و نگاهی که در آن نه قضاوت، که فهمیدن جاری باشد. من به تاریکی چشم دوختم و تاریکی نیز به من؛ اما این بار، در ژرفایِ آن ظلمت، چیزی دیدم که پیش‌تر نمی‌دیدم: نه رهایی، نه نجات، بلکه امکان.امکانِ آن‌که پس از هر فروپاشی، هرچند اندک و لرزان، شکلی دیگر از بودن آغاز شود.آری، من از دلِ رنج عبور کرده‌ام؛ از دالان‌هایِ تنگِ تحقیر، از میدان‌هایِ بی‌رحمِ داوری، از کوچه‌هایِ سردِ تنهایی که در آن هر صدا، پژواکی از فقدان بود.و با این همه، هنوز، در اعماقِ جانم، دستی نادیده مشغولِ نوشتن است؛ گویی تقدیر، با همه‌یِ سنگدلی‌اش، نتوانسته باشد همه‌یِ واژه‌ها را از دفترِ من پاک کند. واژه‌هایی مانده‌اند، زخمی و لرزان، اما زنده؛ واژه‌هایی که می‌توانند از میانِ ویرانه، پلی بسازند، هرچند باریک و لغزان، به سویِ فردایی که هنوز نامی ندارد.پس من برمی‌گردم، نه به آنچه بودم، بلکه به آنچه شاید بتوانم بشوم. نه چون قهرمانی از دلِ طوفان، که چون شاخه‌ای سوخته که باز، به شوقِ باران، قد می‌کشد.و این‌گونه، در میانِ سکوت و شکست، داستانِ من هنوز ادامه دارد؛ داستانی که اگرچه از درد آغاز شد، اما شاید در نهایت، به روشنایی ختم شود.آن شب، باران چنان بر بامِ خانه می‌کوبید که گویی آسمان نیز از چیزی پشیمان است. من پشتِ پنجره ایستاده بودم، با دستانی سرد و نگاهی که دیگر به هیچ‌چیز اعتماد نداشت. خانه خاموش بود؛ همان‌گونه که سال‌ها خاموش مانده بود. نه صدای قدمی، نه زمزمه‌ای، نه حتی تق‌تقِ ضعیفِ ساعتی که بتواند به این سکونِ مرده معنا دهد. تنها، صدای باران بود و تپشِ نامنظمِ دلِ من؛ دلی که دیگر به ضرباهنگِ زندگی شبیه نبود، بیشتر به شیئی فرسوده می‌مانست که درون سینه‌ام جا مانده باشد.در آن تاریکی، خاطره‌ای از دور در ذهنم جان گرفت؛ خاطره‌ای که هر بار با چهره‌ای تازه بازمی‌گشت و زخمِ کهنه‌ای را می‌گشود.چهره‌ی او بود؛ همان‌که روزی از دلِ عشق و اعتماد، چونان نهالی نرم و نورس، در جانم قد کشید. من او را از میانِ تاریکی‌هایِ خود بیرون کشیده بودم، با همه‌ی آنچه از مهر در توان داشتم، به او روشنایی بخشیده بودم، و پنداشته بودم که نجاتش داده‌ام. اما نمی‌دانستم که بعضی رهایی‌ها، مقدمه‌یِ بندِ دیگرند؛ بعضی محبت‌ها، در دلِ خود دشنه‌ای پنهان دارند. او نخست با نگاهش مرا می‌ستود، با زبانش می‌پرستید، و با سکوتش به من اطمینان می‌داد که در این جهانِ بی‌رحم، لااقل یک دل هست که به من تعلق دارد.اما زمان، این قاضیِ بی‌رحم، آرام‌آرام نقاب از چهره‌ی حقیقت برداشت. از آن نگاهِ گرم، سرمایی خزنده زاده شد؛ از آن زبانِ نرم، تیغی بیرون آمد؛ و از آن سکوتِ معصوم، فاصله‌ای طولانی و هولناک رویید، چنان‌که روزی فهمیدم در خانه‌ای ایستاده‌ام که دیگر سقفش بر شانه‌های من بنا نشده است.شبی که حقیقت بر من آشکار شد، او دیر به خانه آمد. بوی باران می‌داد و بوی غریبه‌ای که نمی‌خواستم نامش را بدانم. وقتی از من گذشت، حتی نگاه نکرد؛ تنها در آیینه‌ی کنار راهرو، برای لحظه‌ای کوتاه، تصویرم را دیدم: مردی که در آن قابِ لرزان، پیرتر از عمرِ خویش ایستاده بود.گفتم: «کجا بودی؟» صدایم نه خشم داشت و نه التماس؛ فقط شکستی بود آرام، مثل ترک برداشتنِ شیشه‌ای در سرمایِ شب. او مکث کرد. شانه‌هایش لرزید، نه از اندوه، که از بی‌حوصلگی.بعد، بی‌آنکه به من نزدیک شود، گفت: «قرار نبود همیشه بمانی.»همین جمله کافی بود. نه چون خنجری در قلبم فرورفت، بلکه چون دری قدیمی را در درونم گشود که پشتِ آن سال‌ها حبس شده بودم. همان‌جا فهمیدم که آنچه من عشق می‌نامیدم، برای او شاید فقط سایه‌ای بوده است در مسیرِ عبور. سال‌ها را به یاد آوردم؛ سال‌هایی که با دست‌های خودم، ستون‌های این رابطه را ساخته بودم، بی‌آنکه ببینم زیرِ آن، خاکی لغزان و مرداب‌گون است. من او را پناه داده بودم، اما خود، بی‌پناه‌تر از همیشه مانده بودم.آن شب، تا سپیده، بیدار ماندم. او خوابید، یا وانمود کرد که خوابیده است. من در اتاقِ کناری، میانِ لباس‌ها و کتاب‌ها و یادگارهایی که دیگر بویِ گذشته می‌دادند، نشستم و برای نخستین بار، نه او را، بلکه خویشتن را تماشا کردم. مردی را دیدم که سال‌ها با تصویرِ نجات دادنِ دیگری زندگی کرده بود تا از دیدنِ ویرانیِ خودش بگریزد. مردی که هر شکست را به حسابِ سرنوشت گذاشته بود، تا مبادا بپذیرد که گاهی، انسان خود نیز در ساختنِ سقوطِ خویش شریک است.سپیده که زد، باران تمام شده بود. شیشه‌ها بخار گرفته بودند و جهانِ بیرون، با نوری کم‌رنگ و سرد، شبیه شهری می‌نمود که از دلِ خواب برخاسته باشد.او از اتاق بیرون آمد، چمدانی کوچک در دست داشت. چیزی نگفت. من هم چیزی نگفتم.در آن لحظه، میانِ ما نه عشق بود، نه نفرت؛ فقط فاصله‌ای عظیم، خاموش و بی‌رحم، مانند دره‌ای که دو سوی آن دیگر به هم نمی‌رسند.او رفت.در را که بست، خانه ناگهان بزرگ‌تر شد، سردتر شد، و من برای چند ثانیه، تنها صدای نفسِ خود را شنیدم.بعد، سکوت برگشت؛ همان سکوتِ سنگین، همان زندانِ بی‌دیوار.اما این بار، در ژرفای آن سکوت، چیزی دیگر نیز بود: دردی تازه، و شاید نخستین نشانه‌ی بیداری.من به آشپزخانه رفتم، لیوانی آب برداشتم و کنار پنجره نشستم. دست‌هایم می‌لرزید، اما در آن لرزش، گونه‌ای از حقیقت بود که پیش‌تر نمی‌شناختم. آب را آهسته نوشیدم و به خیابان نگاه کردم؛ مردی از آن‌سو می‌گذشت، کودکی دوچرخه‌اش را هل می‌داد، و زنی در حالِ باز کردنِ کرکره‌ی مغازه‌ای بود. زندگی، بی‌اعتنا و بی‌وقفه، جریان داشت. و من، برای نخستین بار، به جایِ پرسیدنِ «چرا من؟»، از خود پرسیدم: «اکنون چه باید کرد؟»این پرسش، ساده بود و در عینِ سادگی، هولناک. زیرا پاسخِ آن، دیگر در دستِ هیچ‌کس نبود؛ نه تقدیر، نه عشق، نه خاطره. پاسخ، باید از دلِ همین ویرانه بیرون می‌آمد؛ از دلِ منی که هنوز نامش را به‌سختی به یاد می‌آوردم</description>
                <category>ابراهیم سلیمانی</category>
                <author>ابراهیم سلیمانی</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 22:20:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای مادر عیلام</title>
                <link>https://virgool.io/@NEBRASKAmEBRA/%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%85-pascckk9xyux</link>
                <description>ای مَهرِ عیلام!تو مادرِ مائی، تو ریشه‌یِ جانی،با دستِ پُر مهر، گندم بریانی،خورشیدِ رُخسارَت، جهان را بتابانی.«شَکَر شَکر» ایزد را، که تو هستی، تو هستی.زیرِ سُمِ اَسبان، غبارِ رهت را،با دیده بوسیَم، گَردِ وِهمَت را.«رَبِّ اَرحَم هُما»، بگویم به درگاه،کِرمِ تو، شِکرِ تو، بود در دلِ ما.ای عیلام! ای مادرِ دیرین!دامنِ سَبزِ تو، سِپَرِ شاهین!از زاگرس تا دَریا، سوگندِ راستی،بی «اُف» و بی ناله، چون کوه، ایستاده‌ام.مهرِ تو، جانِ ماست.مِهرِ تو، چون «وَهَنٍ عَلی وَهَنٍ»،تاریخِ تو، در جانِ من، گَردِ مَحن.سی ماهِ درد و رنج ، چهل سالِ دَمی،تو گَشتی، تو ساختی، بهرِ آدمی.گر «شِراک»ِ عالم، گِریبانم گِردد،نامِ تو، جانِ من، از یادم نَرود.«معروف» سَیرم، «طیب» سِیرم،تا آن رستاخیز، عهدِ من، باشد.ای عیلام! ای مادرِ دیرین!دامنِ سَبزِ تو، سِپَرِ شاهین!از زاگرس تا دَریا، سوگندِ راستی،بی «اُف» و بی ناله، چون کوه، ایستاده‌ام.مهرِ تو، جانِ ماست.ای یَزدان! قُدرت دِه،کِرمِ مادر، ادا کُنَم.در سایه‌یِ «آنا هیتّا»،از نسلِ نیکان، اَدا کُنَم.عیلام، مادرِ ما…دامنِ تو، سِپَرِ ما…تا آخرین نَفَس، باز خوانم:مهرِ تو، در دلِ ما</description>
                <category>ابراهیم سلیمانی</category>
                <author>ابراهیم سلیمانی</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 05:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خصمانه</title>
                <link>https://virgool.io/@NEBRASKAmEBRA/%D8%AE%D8%B5%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-krdatypqvrvv</link>
                <description>گیتار سرکوی بلند فریاد زدم هَدَدچو دیوانه عاشق، ز شوق خدایان کهنهَدَد نَرْگَال را یاد کردم به جنوندل ناشاد ما را شاد گردان ای شاه آسمانغبار خاک پای بَهْل را من بردمعبد عبد خدای طوفانم من ای هَدَدبه نامت ز صراط گذر، عشقت قبله‌امآنقدر فریاد زدم ز شوق توتا مغزم ترکید و به فنا در تو محو شدمتو ذکر بَرْگَ و آتش و کنشت منیندارم جز کف پایت بهشتم ای نَرْگَالدر صحن تو دل غرق شعفم بودفریاد عشق زدم تا ترکیدم در بحر تو.در سرکوی بلند فریاد زدم هَدَدآنقدر فریاد زدم ز شوق خدایانتا مغزم ترکید و به فنا در تو رفتمآغاز جنون امید، پایانش نیستی شد!غبار پای بَهْل بر سرم ریختمعبد خدای طوفانم، ای نَرْگَال جانبه نامت ز کوه‌های عیلام گذشتمعشق تو در سینه‌ام، آتش زاگرفت.تو ذکر زیگورات و آتش مقدسکف پایت بهشتم، ای هَدَد قدرتمنددر صحن تو موج زدم چو رود کارونفریاد زدم تا خود را در تو باختم</description>
                <category>ابراهیم سلیمانی</category>
                <author>ابراهیم سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 02:40:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلیل خروج از ویراستی</title>
                <link>https://virgool.io/@NEBRASKAmEBRA/%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-kyxytelodeuq</link>
                <description>تا زمانی که مجید بنی فاطمه نیاید وساطت کندو تا زمانی که مجید بنی فاطمه نوحه مرا نخواندتا زمانی که مجید بنی فاطمه تاوان ندهدبه خاطر این کهاز نام او برای اهانت کردنو بردن نام مادرم استفاده کردندمن ابراهیم بنی فاطمه سلیمانی هستم .از شما می پرسم این متن اهانت به علی و اهانت به مجید بنی فاطمه است یا یک آهنگ . در سرکوی بلند فریاد زدم هَدَد  چو دیوانه عاشق، ز شوق خدایان کهن  هَدَد نَرْگَال را یاد کردم به جنون  دل ناشاد ما را شاد گردان ای شاه آسمانغبار خاک پای بَهْل را من بردم  عبد عبد خدای طوفانم من ای هَدَد  به نامت ز صراط گذر، عشقت قبله‌امآنقدر فریاد زدم ز شوق تو  تا مغزم ترکید و به فنا در تو محو شدمتو ذکر بَرْگَ و آتش و کنشت منی  ندارم جز کف پایت بهشتم ای نَرْگَال  در صحن تو دل غرق شعفم بود  فریاد عشق زدم تا ترکیدم در بحر تو.در سرکوی بلند فریاد زدم هَدَدآنقدر فریاد زدم ز شوق خدایان  تا مغزم ترکید و به فنا در تو رفتمآغاز جنون امید، پایانش نیستی شد!  غبار پای بَهْل بر سرم ریختم  عبد خدای طوفانم، ای نَرْگَال جانبه نامت ز کوه‌های عیلام گذشتم  عشق تو در سینه‌ام، آتش زاگرفت.  تو ذکر زیگورات و آتش مقدس  کف پایت بهشتم، ای هَدَد قدرتمند  در صحن تو موج زدم چو رود کارون  فریاد زدم تا خود را در تو باختم</description>
                <category>ابراهیم سلیمانی</category>
                <author>ابراهیم سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 02:20:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احترام نوامیس: آیین انسانیت</title>
                <link>https://virgool.io/@NEBRASKAmEBRA/%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B3-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-kyas6crpu86u</link>
                <description>.آیا می‌دانید کسانی که به راحتی از الفاظ رکیک نسبت به نوامیس دیگران استفاده می‌کنند، در واقع چه پیامی را منتقل می‌کنند؟ آن‌ها با این کار نشان می‌دهند که حتی به اندازه یک ارزن هم برای نوامیس خود ارزش و احترام قائل نیستند. بیایید با هم جامعه‌ای بسازیم که در آن حرمت و احترام به زنان و دختران، یک اصل اساسی باشد. استفاده از الفاظ رکیک، نه تنها بی‌ادبی است، بلکه نشان‌دهنده عدم درک ارزش واقعی خانواده و جامعه است.احترام به نوامیس دیگران، احترام به نوامیس خودمان است. جامعه‌ای سالم، با احترام به حقوق و ارزش‌های یکدیگر ساخته می‌شود. کلام ما، نشان‌دهنده شخصیت و تربیت ماست. بیایید با کلامی نیکو و رفتاری محترمانه، الگویی شایسته برای نسل‌های آینده باشیماستفاده از الفاظ رکیک می‌تواند نوعی تخلیه روانی یا پرخاشگری کلامی باشد. افرادی که در کنترل خشم و هیجانات خود مشکل دارند، ممکن است به این رفتار روی آورند.برخی از افراد برای جبران کمبودهای درونی و احساس حقارت، به تحقیر دیگران و استفاده از الفاظ رکیک متوسل می‌شوند.محیطی که فرد در آن رشد کرده (خانواده، دوستان، رسانه‌ها) می‌تواند تاثیر زیادی بر استفاده از الفاظ رکیک داشته باشد.استفاده مکرر و بی‌پروا از الفاظ رکیک ممکن است نشانه‌ای از اختلالات شخصیت (مانند اختلال شخصیت ضداجتماعی) باشد. این رفتار می‌تواند نشان‌دهنده عدم بلوغ عاطفی و ناتوانی در همدلی با دیگران باشد افرادی که مهارت‌های ارتباطی مناسبی ندارند، ممکن است برای جلب توجه یا ابراز مخالفت، به الفاظ رکیک روی آورند. استفاده از الفاظ رکیک می‌تواند نوعی خشونت کلامی باشد و زمینه‌ساز رفتارهای خشونت‌آمیز فیزیکی شود. توهین و تحقیر افراد با استفاده از الفاظ رکیک، نقض حقوق شهروندی و ایجاد ناامنی در جامعه است. در بسیاری از جوامع، استفاده از الفاظ رکیک در انظار عمومی یا به طور خاص علیه زنان، جرم محسوب می‌شود و مجازات قانونی دارد.رفتار ناپسند استفاده از الفاظ رکیک، نه‌تنها یک مسئله اخلاقی است، بلکه ریشه در مسائل روانشناسی، شخصیتی و حتی جرم‌شناختی دارد. با آموزش، فرهنگ‌سازی و ارتقاء سطح آگاهی جامعه، می‌توان این پدیده را کاهش داد و جامعه‌ای سالم‌تر و محترمانه‌تر ساخت آیا آگاهید، هنگامی که زبان به هرزه‌گویی درباره‌ی نوامیس دیگران می‌چرخد، در واقع چه سندی امضا می‌شود؟ این عمل، نه فقط بی‌حرمتی به یک فرد، بلکه اعلام ورشکستگی اخلاقیِ گوینده در قبال ارزش‌های بنیادین انسانی است؛ گویی او برای حریم خصوصی و حیثیت خانواده‌ی خود، کمترین بهایی قائل نیست.بیایید به سوی جامعه‌ای گام برداریم که در آن، صیانت از کرامتِ زنان و دختران، نه یک شعار، بلکه یک اصل راهبردی برای توسعه‌ی انسانی باشد. هرزه‌زبانی، فراتر از یک عادت ناپسند، نشانه‌ای از اختلال در فهم پیچیدگی‌های روابط انسانی و ناتوانی در درک مسئولیت اجتماعی است.حفظ حرمت نوامیس دیگران، پاسداشت هویت انسانی خویشتن است. شکوفایی جامعه در گرو تعهد جمعی به ارزش‌های اخلاقی و احترام متقابل است. کلامِ ما، ویترینِ اندیشه‌های ماست. پس بیایید با گزینش واژگان سنجیده و رفتاری محترمانه، میراثی ارزشمند برای نسل‌های آینده به جا بگذاریم. استفاده از الفاظ رکیک نسبت به نوامیس دیگران، می‌تواند به عنوان یک مکانیزم دفاعی ناخودآگاه عمل کند. فرد با فرافکنی احساسات منفی خود (مانند حسادت، خشم یا ناامنی) به دیگران، سعی در کاهش اضطراب درونی خود دارد. این رفتار، می‌تواند از طریق مشاهده و تقلید الگوهای رفتاری در خانواده، گروه‌های همسالان یا رسانه‌ها آموخته شود. فرد در این فرایند، یاد می‌گیرد که استفاده از الفاظ رکیک، راهی برای کسب قدرت، جلب توجه یا ابراز وجود است.الگوهای فکری و باورهای فرد درباره‌ی نقش‌های جنسیتی و ارزش زنان در جامعه، می‌تواند بر تمایل او به استفاده از الفاظ رکیک تاثیر بگذارد. برای مثال، افرادی که نگرش‌های تبعیض‌آمیز جنسیتی دارند، احتمالاً بیشتر به این رفتار روی می‌آورند.افرادی که دارای ویژگی‌های نارسیسیستی هستند، ممکن است به دلیل احساس برتری و حقارت‌زدایی از دیگران، از الفاظ رکیک استفاده کنند. آن‌ها اغلب فاقد همدلی هستند و نیازهای دیگران را نادیده می‌گیرند.برخی افراد، به دلیل اختلالات در سیستم پاداش مغزی و کاهش کنترل تکانه، قادر به مهار رفتارهای ناپسند (مانند استفاده از الفاظ رکیک) نیستند.در موارد حادتر، استفاده از الفاظ رکیک می‌تواند نشانه‌ای از ویژگی‌های سایکوپاتیک باشد. این افراد، اغلب فاقد احساس گناه و پشیمانی هستند و از تحقیر دیگران لذت می‌برند. برچسب‌زدن افراد به عنوان &quot;هنجارشکن&quot; یا &quot;مجرم&quot; به دلیل استفاده از الفاظ رکیک، می‌تواند منجر به تشدید رفتارهای انحرافی و ایجاد یک چرخه‌ی معیوب شود. این دیدگاه، بر نقش ساختارهای قدرت مردسالارانه در ایجاد و تداوم خشونت کلامی علیه زنان تاکید دارد. جرم‌شناسی فمینیستی، خواستار تغییر نگرش‌ها و هنجارهای اجتماعی است که زمینه‌ساز این نوع خشونت هستند. با افزایش نظارت اجتماعی، ایجاد فضاهای امن و آموزش مهارت‌های ارتباطی، می‌توان از وقوع جرایم ناشی از استفاده از الفاظ رکیک پیشگیری کرد.مسئله‌ی استفاده از الفاظ رکیک، یک پدیده‌ی چندوجهی است که ریشه در تعامل پیچیده‌ای از عوامل فردی، اجتماعی و فرهنگی دارد. برای مقابله با این پدیده، نیازمند رویکردی جامع هستیم که شامل آموزش، فرهنگ‌سازی، اصلاح ساختارهای قدرت و اجرای قوانین بازدارنده باشد. همچنین، توجه به قربانیان این نوع خشونت و حمایت از آن‌ها، از اهمیت ویژه‌ای برخوردارخانواده‌ی خود، کمترین بهایی قائل نیست.بیایید به سوی جامعه‌ای گام برداریم که در آن، صیانت از کرامتِ زنان و دختران، نه یک شعار، بلکه یک اصل راهبردی برای توسعه‌ی انسانی باشد. هرزه‌زبانی، فراتر از یک عادت ناپسند، نشانه‌ای از اختلال در فهم پیچیدگی‌های روابط انسانی و ناتوانی در درک مسئولیت اجتماعی است.حفظ حرمت نوامیس دیگران، پاسداشت هویت انسانی خویشتن است. شکوفایی جامعه در گرو تعهد جمعی به ارزش‌های اخلاقی و احترام متقابل است. کلامِ ما، ویترینِ اندیشه‌های ماست. پس بیایید با گزینش واژگان سنجیده و رفتاری محترمانه، میراثی ارزشمند برای نسل‌های آینده به جا بگذاریم. استفاده از الفاظ رکیک نسبت به نوامیس دیگران، می‌تواند به عنوان یک مکانیزم دفاعی ناخودآگاه عمل کند. فرد با فرافکنی احساسات منفی خود (مانند حسادت، خشم یا ناامنی) به دیگران، سعی در کاهش اضطراب درونی خود دارد. این رفتار، می‌تواند از طریق مشاهده و تقلید الگوهای رفتاری در خانواده، گروه‌های همسالان یا رسانه‌ها آموخته شود. فرد در این فرایند، یاد می‌گیرد که استفاده از الفاظ رکیک، راهی برای کسب قدرت، جلب توجه یا ابراز وجود است.الگوهای فکری و باورهای فرد درباره‌ی نقش‌های جنسیتی و ارزش زنان در جامعه، می‌تواند بر تمایل او به استفاده از الفاظ رکیک تاثیر بگذارد. برای مثال، افرادی که نگرش‌های تبعیض‌آمیز جنسیتی دارند، احتمالاً بیشتر به این رفتار روی می‌آورند.افرادی که دارای ویژگی‌های نارسیسیستی هستند، ممکن است به دلیل احساس برتری و حقارت‌زدایی از دیگران، از الفاظ رکیک استفاده کنند. آن‌ها اغلب فاقد همدلی هستند و نیازهای دیگران را نادیده می‌گیرند.برخی افراد، به دلیل اختلالات در سیستم پاداش مغزی و کاهش کنترل تکانه، قادر به مهار رفتارهای ناپسند (مانند استفاده از الفاظ رکیک) نیستند.در موارد حادتر، استفاده از الفاظ رکیک می‌تواند نشانه‌ای از ویژگی‌های سایکوپاتیک باشد. این افراد، اغلب فاقد احساس گناه و پشیمانی هستند و از تحقیر دیگران لذت می‌برند. برچسب‌زدن افراد به عنوان &quot;هنجارشکن&quot; یا &quot;مجرم&quot; به دلیل استفاده از الفاظ رکیک، می‌تواند منجر به تشدید رفتارهای انحرافی و ایجاد یک چرخه‌ی معیوب شود. این دیدگاه، بر نقش ساختارهای قدرت مردسالارانه در ایجاد و تداوم خشونت کلامی علیه زنان تاکید دارد. جرم‌شناسی فمینیستی، خواستار تغییر نگرش‌ها و هنجارهای اجتماعی است که زمینه‌ساز این نوع خشونت هستند. با افزایش نظارت اجتماعی، ایجاد فضاهای امن و آموزش مهارت‌های ارتباطی، می‌توان از وقوع جرایم ناشی از استفاده از الفاظ رکیک پیشگیری کرد.مسئله‌ی استفاده از الفاظ رکیک، یک پدیده‌ی چندوجهی است که ریشه در تعامل پیچیده‌ای از عوامل فردی، اجتماعی و فرهنگی دارد. برای مقابله با این پدیده، نیازمند رویکردی جامع هستیم که شامل آموزش، فرهنگ‌سازی، اصلاح ساختارهای قدرت و اجرای قوانین بازدارنده باشد. همچنین، توجه به قربانیان این نوع خشونت و حمایت از آن‌ها، از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است مثال، افرادی که نگرش‌های تبعیض‌آمیز جنسیتی دارند، احتمالاً بیشتر به این رفتار روی می‌آورند.افرادی که دارای ویژگی‌های نارسیسیستی هستند، ممکن است به دلیل احساس برتری و حقارت‌زدایی از دیگران، از الفاظ رکیک استفاده کنند. آن‌ها اغلب فاقد همدلی هستند و نیازهای دیگران را نادیده می‌گیرند.برخی افراد، به دلیل اختلالات در سیستم پاداش مغزی و کاهش کنترل تکانه، قادر به مهار رفتارهای ناپسند (مانند استفاده از الفاظ رکیک) نیستند.در موارد حادتر، استفاده از الفاظ رکیک می‌تواند نشانه‌ای از ویژگی‌های سایکوپاتیک باشد. این افراد، اغلب فاقد احساس گناه و پشیمانی هستند و از تحقیر دیگران لذت می‌برند. برچسب‌زدن افراد به عنوان &quot;هنجارشکن&quot; یا &quot;مجرم&quot; به دلیل استفاده از الفاظ رکیک، می‌تواند منجر به تشدید رفتارهای انحرافی و ایجاد یک چرخه‌ی معیوب شود. این دیدگاه، بر نقش ساختارهای قدرت مردسالارانه در ایجاد و تداوم خشونت کلامی علیه زنان تاکید دارد. جرم‌شناسی فمینیستی، خواستار تغییر نگرش‌ها و هنجارهای اجتماعی است که زمینه‌ساز این نوع خشونت هستند. با افزایش نظارت اجتماعی، ایجاد فضاهای امن و آموزش مهارت‌های ارتباطی، می‌توان از وقوع جرایم ناشی از استفاده از الفاظ رکیک پیشگیری کرد.مسئله‌ی استفاده از الفاظ رکیک، یک پدیده‌ی چندوجهی است که ریشه در تعامل پیچیده‌ای از عوامل فردی، اجتماعی و فرهنگی دارد. برای مقابله با این پدیده، نیازمند رویکردی جامع هستیم که شامل آموزش، فرهنگ‌سازی، اصلاح ساختارهای قدرت و اجرای قوانین بازدارنده باشد. همچنین، توجه به قربانیان این نوع خشونت و حمایت از آن‌ها، از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است</description>
                <category>ابراهیم سلیمانی</category>
                <author>ابراهیم سلیمانی</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 11:21:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اطلاعیه</title>
                <link>https://virgool.io/@NEBRASKAmEBRA/%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%87-ezluvmr8iivm</link>
                <description>قصد دارم اولین داستان خود را در این پلتفرم ارائه دهماگر علاقه مند به داستان دارید به من طرح اولیه دهید تا طبق آن یک داستان بنویسم البته بعد از نوشتن بخش اولاین ویدئو https://www.aparat.com/v/nrqvybaرا ببینید بعد طرح خود را در زیر این پست به من ارائه دهید</description>
                <category>ابراهیم سلیمانی</category>
                <author>ابراهیم سلیمانی</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 07:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروپاشی در تالار خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@NEBRASKAmEBRA/%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-qtonjmgw307q</link>
                <description>در تالارِ خاموشِ خاطراتم، پژواکِ روزهایی می‌پیچد که در آن‌ها، هویتم چون غباری معلق در باد، بی‌مقصد و بی‌ریشه بودم. شب، نه پناهگاه، که گستره‌ای بی‌کران از تاریکی بود که لحاف‌وار بر روزهایِ گسسته‌ام کشیدم؛ روزهایی که هر تَرَکشِ سنگِ تقدیر، نه بر تن، که بر تار و پودِ روحم می‌نشست و مرا در میدانِ نبردِ هستی، چون مهره‌ای بی‌ارزش، از این سو به آن سو می‌راندند.اشک‌هایم، رودخانه‌هایی خاموش بودند که در سیاهیِ بارشِ باران ذوب می‌شدند؛ چونان تلاشی مذبوحانه برایِ پنهان کردنِ دریایی از درد که در پستویِ دلِ آتشفشانی‌ام می‌جوشید. کارِتِ هواییِ سرگردان، وصفِ حالِ روحِ مسافرم بود، در جستجویِ پناهگاهی ناپیدا، در این صحرایِ بی‌کرانِ گرسنگی؛ نه گرسنگیِ جسم، که تشنگیِ مفرغینِ مهر و ترحم.خنده‌هایِ تلخِ مردم، نه بر لبان، که بر پیشانی‌ام حک می‌شد؛ داغِ ننگِ بی‌ثمری، تا مگر روزی، روزگارِ سپیدی طلوع کند. اما من، گرگِ درنده‌یِ ناظرانِ بی‌رحمِ این عرصه بودم؛ درنده، اما در چنبره‌یِ عشقی کور، بدل به طعمه‌یِ همان شکارچی‌ای شدم که خود با دستانِ خویش، او را از سایه‌هایِ جهل بیرون کشیده بودم. او، که از بطنِ من زاده شد، نه بال و پر گشود، که مرا درید؛ نه خنجر، که ریشه‌هایم را از بیخ و بُن کند. و اکنون، در ویرانه‌هایِ این درون، تنها سکوتِ پر طنینِ فروپاشی باقی‌ست.</description>
                <category>ابراهیم سلیمانی</category>
                <author>ابراهیم سلیمانی</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 19:40:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترانه مادر مهربان</title>
                <link>https://virgool.io/@NEBRASKAmEBRA/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-vqwipy6uki9r</link>
                <description>https://musicpusic.com/%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a7%d8%aa%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86/ابراهیم سلیمانی هستم با نام هنری ابرام اتروید Ebramatrudآهنگ را ببینید و نظر خود را ارائه دهید. </description>
                <category>ابراهیم سلیمانی</category>
                <author>ابراهیم سلیمانی</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 18:00:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناخرسندی قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@NEBRASKAmEBRA/%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-b4sovydoe0cq</link>
                <description>طمع و حریص بودن: چالش‌ها و پیامدهاطمع و حریص بودن به عنوان دو احساس و رفتار منفی، می‌توانند تأثیرات عمیق و مخربی بر زندگی فردی و اجتماعی داشته باشند. این احساسات نه تنها بر روابط فردی تأثیر می‌گذارند، بلکه می‌توانند به مشکلات اجتماعی و اقتصادی نیز منجر شوند. در این بخش، به بررسی علل و پیامدهای طمع و حریص بودن خواهیم پرداخت.۱. علل طمع و حریص بودنالف) عدم رضایت از زندگیافرادی که از زندگی خود راضی نیستند، ممکن است به طمع و حریص بودن روی آورند. این افراد به دنبال جبران کمبودها و نارضایتی‌های خود هستند و فکر می‌کنند با کسب بیشتر، می‌توانند احساس خوشبختی کنند.ب) فشارهای اجتماعی و فرهنگیمحیط اجتماعی و فرهنگی می‌تواند نقش مهمی در شکل‌گیری رفتارهای طمع‌ورزانه ایفا کند. در جوامعی که موفقیت و ثروت به عنوان معیارهای اصلی ارزش‌گذاری می‌شوند، افراد ممکن است به طمع و حریص بودن روی آورند تا به این معیارها برسند.ج) عدم آگاهی از ارزش‌های واقعیعدم شناخت از ارزش‌های واقعی زندگی و اهمیت روابط انسانی می‌تواند به طمع و حریص بودن منجر شود. افرادی که به دنبال ثروت و قدرت هستند، ممکن است از ارزش‌های انسانی و معنوی غافل شوند.۲. پیامدهای طمع و حریص بودنالف) آسیب به روابططمع و حریص بودن می‌تواند به آسیب به روابط فردی و اجتماعی منجر شود. افراد حریص ممکن است به دیگران آسیب برسانند یا از آن‌ها سوءاستفاده کنند تا به اهداف خود برسند، که این می‌تواند به تنش‌ها و درگیری‌ها منجر شود.ب) نارضایتی و ناخرسندیافرادی که به طمع و حریص بودن روی می‌آورند، ممکن است هرگز به احساس رضایت دست نیابند. این احساسات می‌توانند به نارضایتی عمیق و ناخرسندی در زندگی منجر شوند، زیرا همیشه به دنبال بیشتر هستند و هرگز از آنچه دارند راضی نیستند.ج) مشکلات اجتماعی و اقتصادیطمع و حریص بودن می‌تواند به مشکلات اجتماعی و اقتصادی منجر شود. این رفتارها می‌توانند به فساد، نابرابری و نارضایتی اجتماعی منجر شوند و در نهایت به بحران‌های اقتصادی و اجتماعی دامن بزنند.۳. راهکارهای مقابله با طمع و حریص بودنالف) تمرکز بر شکرگزاریتمرکز بر شکرگزاری و قدردانی از آنچه داریم می‌تواند به کاهش طمع و حریص بودن کمک کند. افراد باید یاد بگیرند که به جای تمرکز بر آنچه ندارند، بر آنچه دارند تمرکز کنند و از آن لذت ببرند.ب) شناخت ارزش‌های واقعیآموزش و آگاهی از ارزش‌های واقعی زندگی می‌تواند به کاهش طمع و حریص بودن کمک کند. افراد باید یاد بگیرند که روابط انسانی، محبت و معنویت از ثروت و قدرت مهم‌تر هستند.ج) ایجاد روابط مثبتایجاد و تقویت روابط مثبت با افرادی که ارزش‌های انسانی را درک می‌کنند می‌تواند به کاهش طمع و حریص بودن کمک کند. این افراد می‌توانند به فرد کمک کنند تا به ارزش‌های واقعی زندگی پی ببرد و از رفتارهای حریصانه دوری کند.نتیجه‌گیری: طمع و حریص بودن می‌توانند تأثیرات عمیق و منفی بر زندگی فردی و اجتماعی داشته باشند. با شناخت علل و پیامدهای این رفتارها و استفاده از راهکارهای مناسب، افراد می‌توانند به سمت زندگی رضایت‌بخش‌تری حرکت کنند. در نهایت، با کاهش طمع و حریص بودن و تمرکز بر ارزش‌های واقعی، افراد می‌توانند به آرامش درونی برسند و روابط مثبت‌تری با دیگران برقرار کنند. این تغییرات نه تنها به بهبود زندگی فردی کمک می‌کند، بلکه می‌تواند به ایجاد جامعه‌ای سالم‌تر و پایدارتر نیز منجر شود</description>
                <category>ابراهیم سلیمانی</category>
                <author>ابراهیم سلیمانی</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 00:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناخرسندی قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@NEBRASKAmEBRA/%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-wvjosjweast9</link>
                <description>عدم رسیدن به خودباوری: چالش‌ها و پیامدهاخودباوری به معنای اعتقاد به توانایی‌ها و ارزش‌های خود است. این احساس می‌تواند نقش مهمی در شکل‌گیری شخصیت و موفقیت‌های فردی ایفا کند. اما عدم رسیدن به خودباوری می‌تواند به عنوان یک مانع جدی در مسیر رشد و پیشرفت شخصی عمل کند. در این بخش، به بررسی علل و پیامدهای عدم خودباوری خواهیم پرداخت.۱. علل عدم خودباوریالف) تجربیات منفی گذشتهتجربیات منفی، به ویژه در دوران کودکی، می‌تواند تأثیر عمیقی بر خودباوری فرد بگذارد. انتقادات مکرر، عدم حمایت از سوی خانواده یا معلمان، و شکست‌های مکرر می‌تواند به احساس عدم کفایت و ناتوانی منجر شود.ب) مقایسه با دیگرانمقایسه مداوم خود با دیگران، به ویژه در عصر رسانه‌های اجتماعی، می‌تواند به کاهش خودباوری منجر شود. افراد ممکن است احساس کنند که از دیگران کمتر هستند و این احساس می‌تواند به عدم اعتماد به نفس و خودباوری منجر شود.ج) انتظارات غیرواقعیانتظارات غیرواقعی از خود می‌تواند به عدم خودباوری منجر شود. وقتی افراد به اهدافی دست نمی‌یابند که فراتر از توانایی‌های واقعی آن‌هاست، ممکن است احساس کنند که ناتوان هستند و این می‌تواند به کاهش اعتماد به نفس منجر شود.۲. پیامدهای عدم خودباوریالف) نارضایتی و ناخرسندیعدم خودباوری می‌تواند به نارضایتی عمیق و ناخرسندی در زندگی منجر شود. افراد ممکن است احساس کنند که نمی‌توانند به اهداف خود دست یابند و این احساس می‌تواند به افسردگی و اضطراب منجر شود.ب) مشکلات در روابطعدم خودباوری می‌تواند به مشکلات در روابط بین فردی منجر شود. افراد ممکن است نتوانند نیازها و خواسته‌های خود را به درستی بیان کنند و این می‌تواند به سوءتفاهم‌ها و تنش‌ها در روابط منجر شود.ج) عدم پیشرفتافرادی که به خودباوری نرسیده‌اند، ممکن است در مسیر رشد و پیشرفت شخصی و حرفه‌ای خود با موانع جدی مواجه شوند. عدم شناخت از نقاط قوت و ضعف خود می‌تواند به عدم توانایی در دستیابی به اهداف و آرزوها منجر شود.۳. راهکارهای دستیابی به خودباوریالف) شناسایی نقاط قوتشناسایی و تمرکز بر نقاط قوت و موفقیت‌های گذشته می‌تواند به افزایش خودباوری کمک کند. نوشتن لیستی از موفقیت‌ها و دستاوردها می‌تواند به فرد کمک کند تا به توانایی‌های خود ایمان بیاورد.ب) پذیرش شکستپذیرش شکست به عنوان بخشی از فرآیند یادگیری می‌تواند به افزایش خودباوری کمک کند. افراد باید یاد بگیرند که شکست‌ها را به عنوان فرصت‌هایی برای رشد و یادگیری ببینند.ج) تقویت روابط مثبتایجاد و تقویت روابط مثبت با افرادی که حمایتگر و مشوق هستند می‌تواند به افزایش خودباوری کمک کند. این افراد می‌توانند به فرد کمک کنند تا به توانایی‌های خود ایمان بیاورد و از او حمایت کنند.نتیجه‌گیریعدم رسیدن به خودباوری می‌تواند تأثیرات عمیق و منفی بر زندگی فردی و اجتماعی داشته باشد. با شناخت علل و پیامدهای این مشکل و استفاده از راهکارهای مناسب، افراد می‌توانند به سمت خودباوری حرکت کنند و به زندگی رضایت‌بخش‌تری دست یابند. در نهایت، خودباوری نه تنها به فرد کمک می‌کند تا به آرامش درونی برسد، بلکه می‌تواند به بهبود روابط و رشد شخصی نیز منجر شود. با تقویت خودباوری، افراد می‌توانند به توانایی‌های واقعی خود پی ببرند و به سمت تحقق اهداف و آرزوهای خود حرکت کنند.</description>
                <category>ابراهیم سلیمانی</category>
                <author>ابراهیم سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 23:50:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناخرسندی قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@NEBRASKAmEBRA/%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-ytllwvn1cs3y</link>
                <description>عدم رسیدن به خودشناسی: چالش‌ها و پیامدهاخودشناسی به عنوان فرآیند درک عمیق از خود، احساسات، نیازها و ارزش‌ها، یکی از کلیدهای اصلی برای دستیابی به رضایت و خوشبختی در زندگی است. اما بسیاری از افراد در این مسیر با چالش‌های متعددی مواجه می‌شوند که می‌تواند به عدم رسیدن به خودشناسی منجر شود. در این بخش، به بررسی علل و پیامدهای عدم خودشناسی خواهیم پرداخت.۱. علل عدم خودشناسیالف) ترس از مواجهه با حقیقتبسیاری از افراد از مواجهه با واقعیت‌های درونی خود می‌ترسند. این ترس می‌تواند ناشی از احساسات منفی، مانند شرم، گناه یا ناامیدی باشد. این افراد ممکن است به جای مواجهه با این احساسات، به انکار یا فرار از آن‌ها روی آورند.ب) تأثیرات اجتماعی و فرهنگیمحیط اجتماعی و فرهنگی می‌تواند نقش مهمی در شکل‌گیری هویت فردی ایفا کند. فشارهای اجتماعی برای به انتظارات دیگران می‌تواند مانع از شناخت واقعی خود شود. افراد ممکن است به جای پیگیری خواسته‌ها و نیازهای واقعی خود، به دنبال تأیید دیگران باشند.ج) عدم آموزش و آگاهیبسیاری از افراد در طول زندگی خود آموزش‌های لازم برای خودشناسی را دریافت نمی‌کنند. عدم آگاهی از ابزارها و روش‌های خودشناسی می‌تواند به عدم توانایی در درک خود منجر شود.۲. پیامدهای عدم خودشناسیالف) نارضایتی و ناخرسندیعدم خودشناسی می‌تواند به نارضایتی عمیق و ناخرسندی در زندگی منجر شود. افراد ممکن است احساس کنند که در زندگی خود به هدفی دست نیافته‌اند و این احساس می‌تواند به افسردگی و اضطراب منجر شود.ب) مشکلات در روابطعدم شناخت از خود می‌تواند به مشکلات در روابط بین فردی منجر شود. افراد ممکن است نتوانند نیازها و خواسته‌های خود را به درستی بیان کنند و این می‌تواند به سوءتفاهم‌ها و تنش‌ها در روابط منجر شود.ج) عدم رشد و پیشرفتافرادی که به خودشناسی نرسیده‌اند، ممکن است در مسیر رشد و پیشرفت شخصی و حرفه‌ای خود با موانع جدی مواجه شوند. عدم شناخت از نقاط قوت و ضعف خود می‌تواند به عدم توانایی در دستیابی به اهداف و آرزوها منجر شود.۳. راهکارهای دستیابی به خودشناسیالف) خوداندیشی و تأملوقت گذاشتن برای خوداندیشی و تأمل در مورد احساسات و تجربیات زندگی می‌تواند به شناخت بهتر از خود کمک کند. نوشتن در یک دفترچه یادداشت یا مدیتیشن می‌تواند ابزارهای مفیدی در این زمینه باشد.ب) جستجوی بازخورددریافت بازخورد از دیگران می‌تواند به شناخت بهتر از خود کمک کند. دوستان و خانواده می‌توانند دیدگاه‌های ارزشمندی درباره رفتارها و ویژگی‌های فردی ارائه دهند.ج) یادگیری و آموزششرکت در دوره‌های آموزشی و کارگاه‌های خودشناسی می‌تواند به افراد کمک کند تا ابزارها و تکنیک‌های لازم برای شناخت خود را بیاموزند.نتیجه‌گیریعدم رسیدن به خودشناسی می‌تواند تأثیرات عمیق و منفی بر زندگی فردی و اجتماعی داشته باشد. با شناخت علل و پیامدهای این مشکل و استفاده از راهکارهای مناسب، افراد می‌توانند به سمت خودشناسی حرکت کنند و به زندگی رضایت‌بخش‌تری دست یابند. در نهایت، خودشناسی نه تنها به فرد کمک می‌کند تا به آرامش درونی برسد، بلکه می‌تواند به بهبود روابط و رشد شخصی نیز منجر شود.</description>
                <category>ابراهیم سلیمانی</category>
                <author>ابراهیم سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:14:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناخرسندی قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@NEBRASKAmEBRA/%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-tpg9zjdqhvnn</link>
                <description>ناخرسندی: بررسی علل و تأثیرات آن در زندگی فردی و اجتماعی از منظر روانشناختی و عرفانیناخرسندی یکی از احساسات پیچیده و عمیق انسانی است که می‌تواند تأثیرات گسترده‌ای بر زندگی فردی و اجتماعی افراد داشته باشد. این احساس نه تنها به عوامل مادی و اجتماعی مرتبط است، بلکه ابعاد روحی و معنوی انسان را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد. در این مقاله، به بررسی علل ناخرسندی و تأثیرات آن از دو منظر روانشناختی و عرفانی خواهیم پرداخت۱. تعریف ناخرسندیناخرسندی به معنای عدم رضایت یا عدم خوشنودی از وضعیت موجود است. این احساس می‌تواند ناشی از عوامل داخلی (مانند انتظارات غیرواقعی از خود) یا عوامل خارجی (مانند شرایط اجتماعی و اقتصادی) باشد.۲. علل ناخرسندیالف) عوامل فردیانتظارات غیرواقعی: افراد ممکن است انتظاراتی از خود و زندگی داشته باشند که فراتر از واقعیت است و این می‌تواند منجر به ناخرسندی شود.عدم خودآگاهی: عدم شناخت صحیح از خود و نیازها می‌تواند باعث ناخرسندی شود.ب) عوامل اجتماعیفشارهای اجتماعی: فشارهای اجتماعی و فرهنگی می‌تواند بر احساس رضایت افراد تأثیر بگذارد.شرایط اقتصادی: ناپایداری اقتصادی و مشکلات مالی می‌تواند منجر به ناخرسندی در افراد شود.ج) علل عرفانیدوری از خداوند: دوری از خداوند و عدم ارتباط معنوی می‌تواند منجر به احساس ناخرسندی شود.غفلت از خود: غفلت از حقیقت وجودی خود و عدم شناخت از روح و نفس می‌تواند به ناخرسندی منجر شود.۳. تأثیرات ناخرسندیالف) تأثیرات فردیکاهش انگیزه: ناخرسندی می‌تواند منجر به کاهش انگیزه و اشتیاق فرد برای دستیابی به اهدافش شود.مشکلات روانی: احساس ناخرسندی می‌تواند به بروز مشکلات روانی مانند افسردگی و اضطراب منجر شود.ب) تأثیرات اجتماعیتأثیر بر روابط: ناخرسندی می‌تواند بر روابط اجتماعی افراد تأثیر منفی بگذارد و منجر به انزوا و تنهایی شود.تأثیر بر جامعه: ناخرسندی جمعی می‌تواند منجر به نارضایتی اجتماعی و حتی بروز ناآرامی‌ها و اعتراضات شود.ج) تأثیرات عرفانیمانع رشد روحی: ناخرسندی می‌تواند به عنوان مانعی برای رشد و تکامل روحی انسان عمل کند.انقطاع از حقیقت: این احساس می‌تواند منجر به انقطاع از حقیقت و واقعیت‌های معنوی شود.۴. راهکارهای مقابله با ناخرسندیالف) راهکارهای روانشناختیخودآگاهی: شناخت بهتر از خود و نیازها می‌تواند به کاهش ناخرسندی کمک کند.تنظیم انتظارات: تنظیم انتظارات به واقعیت می‌تواند به افزایش رضایت کمک کند.تقویت روابط اجتماعی: ایجاد و تقویت روابط مثبت با دیگران می‌تواند به کاهش احساس ناخرسندی کمک کند.ب) راهکارهای عرفانیدعا و نیایش: دعا و نیایش به عنوان ابزاری برای برقراری ارتباط با خداوند و جستجوی آرامش درونی شناخته می‌شود.تفکر و مراقبه: مراقبه و تفکر عمیق درباره وجود و حقیقت می‌تواند به شناخت بهتر از خود و کاهش ناخرسندی منجر شود.خدمت به دیگران: خدمت به دیگران و کمک به نیازمندان می‌تواند به کاهش احساس ناخرسندی کمک کند.نتیجه‌گیریناخرسندی یک احساس پیچیده است که می‌تواند به دلایل مختلفی بروز کند و تأثیرات عمیقی بر زندگی فردی و اجتماعی افراد داشته باشد. با شناخت علل و تأثیرات آن از منظر روانشناختی و عرفانی، می‌توانیم راهکارهایی برای مقابله با این احساس پیدا کنیم و به سمت زندگی رضایت‌بخش‌تری حرکت کنیم. در نهایت، ناخرسندی می‌تواند به عنوان فرصتی برای رشد و تکامل روحی در نظر گرفته شود و با استفاده از ابزارهای مناسب، انسان می‌تواند به حقیقت وجودی خود نزدیک‌تر شود.</description>
                <category>ابراهیم سلیمانی</category>
                <author>ابراهیم سلیمانی</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 18:20:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اجل</title>
                <link>https://virgool.io/@NEBRASKAmEBRA/%D8%A7%D8%AC%D9%84-abiuc61mhawm</link>
                <description>در آغاز، نوری بود و طرحی نو از ازل، حکمتی بود، سرشار از گفتگو&quot; خیلی قشنگ شروع می‌کنه و تصویر خلقت رو با یه حس آرامش و دانایی نشون می‌ده. بعدش اون بخشی که خالق می‌گه &quot;باشد امان، باشد پناه&quot; و &quot;مرگ، آینه آرامش، دور از هر گناه&quot;، این ایده که مرگ در اصل قراره یه آرامش باشه، خیلی جالبه. انگار یه جورایی مرگ، اون &quot;امان&quot; و &quot;پناه&quot; اولیه است که باید باشه.اما بعدش اون &quot;سایه&quot; و &quot;شیطان&quot; میان و همه چیز رو عوض می‌کنن. اینجاست که مفهوم &quot;امانت&quot; که به نظر میاد همون زندگی یا شاید خودِ &quot;مرگِ آرام&quot; باشه، ربوده می‌شه و با &quot;درد&quot; پر می‌شه. خیلی تلخه که این &quot;پیغام آور اجل&quot; که باید نگهبان دل و مرد باشه، تبدیل می‌شه به چیزی غمگین و سرد.این بخش که می‌گه &quot;آه ای مرگِ دربندِ طلسمِ گناه / ای که گم گشتی در میانِ این سپاه / کی رسد آن روز، که شوی باز رها؟ / برگردی بر سرِ عهدِ اول، ای آشنا؟&quot; واقعاً حسرت و دلتنگی رو نشون می‌ده. انگار ما داریم مرگ رو به شکل اشتباهی می‌بینیم و اون رو درگیر &quot;گناه&quot; و &quot;سپاه&quot; و این دنیا کردیم، در حالی که اولش قرار بود چیز دیگه‌ای باشه.واقعاً سوال خوبیه که کی اون روز می‌رسه که مرگ دوباره به اون حالت اولیه و آرامش‌بخش خودش برگرده؟ واقعاً آدم رو به تفکر عمیق در مورد ماهیت زندگی، مرگ و اون &quot;عهد اول&quot; وامی‌داره.## پژواک ازل: مرثیه‌ای بر امانتِ ربوده شدهدر آغاز، نه سکوتی بود و نه غوغایی، بلکه **نوری بود**؛ نوری که نه از خورشید و ستارگان، که از ذاتِ &quot;بودن&quot; سرچشمه می‌گرفت. طرحی نواز ازل، حک شده در لوحِ ناپیدا، آمیخته با **حکمتی** که نفسِ خلقت از آن برمی‌خاست. داستانی که هنوز آغاز نشده بود، اما **گفتگو** در تار و پودش جاری بود؛ گفتگوی خالق با خودش، با طرحِ نورانیِ ازلی‌اش. در این بسترِ قدسی، ندا آمد: &quot;باشد امان، باشد پناه&quot;. این ندا، نه یک فرمان، که یک **وعده** بود؛ وعده‌ی حضوری امن، حضوری بی‌دغدغه، حضوری که در آن، **مرگ** نه هراسی، بلکه **آینه‌ی آرامش** بود، &quot;دور از هر گناه&quot;. گناهی که هنوز معنا نداشت، گناهی که زاده‌ی جدایی از آن نورِ ازلی بود. مرگ، آن هنگام، کلیدِ رهایی بود، نه پایان.### سایه‌ی ابلیس و ربودنِ امانتاما در دلِ همین بیداریِ نورانی، **سایه‌ای خزید**؛ سایه‌ای که از جنسِ تاریکیِ غریبِ &quot;نبودن&quot; بود، اما با هویتِ &quot;بودن&quot; خود را می‌نمایاند. ابلیس، با نجوایی زهرآگین و فریبنده، در گوشِ طرحِ ازلی زمزمه کرد. او به جای &quot;امان&quot; و &quot;پناه&quot;، **ترس** را کاشت. به جای &quot;آینه آرامش&quot;، **وحشتِ فنا** را. او &quot;جامِ&quot; آن امانتِ اولیه را، که شاید همان &quot;نفسِ پاکِ وجود&quot; بود، ربود و آن را پر کرد از **درد**؛ دردی که ریشه در جدایی، در ناامنی، و در گم شدنِ نورِ ازل داشت. ابلیس، با ادعای مالکیت، فریاد زد: &quot;منم صاحب این، هر که با من آید، مرد!&quot; و بدین سان، مفهوم &quot;مرد بودن&quot; یا &quot;کامل شدن&quot;، گره خورد به پذیرشِ درد، به پذیرشِ غریبه شدن با آن نورِ اولیه.### مرگ، نگهبانِ ناخواستهپس شد پیکِ اجل، اما نه آن پیکِ نورانیِ عهدِ اول. صورتش غمگین و سرد شد، آینه‌ی آن وعده‌ی اول دیگر نبود. چرا که قرار بود **مرگ**، نگهبانِ دل و مرد باشد؛ نگهبانِ آن آرامشِ ازلی. اما حال، تبدیل شده بود به ابزاری در دستِ سایه‌ی تاریکی. بنده، آن &quot;آدم&quot;، غافل بود از این **بازیِ شوم**. غافل بود که به **آلتِ دستِ اهریمنِ زبون** تبدیل شده است. او گمان می‌کرد مبارزه با مرگ، نجاتِ زندگی است، در حالی که گره خوردن به این دنیا، به این درد و این هراس، خود، اسارت بود.### آه ای مرگِ دربند!و اینجاست که پژواکِ آه و حسرت بلند می‌شود: &quot;آه ای مرگِ دربندِ طلسمِ گناه!&quot; مرگ، دیگر آن &quot;آینه آرامش&quot; نیست، بلکه **اسیرِ طلسمِ گناه** شده است؛ گناهی که از همان ربوده شدنِ امانت آغاز شد، گناهِ فراموشیِ نورِ ازل. مرگ، &quot;گم گشته در میانِ این سپاه&quot;؛ سپاهِ تاریکی، سپاهِ ترس، سپاهِ تعلقاتِ دنیوی. او دیگر &quot;نگهبانِ دل و مرد&quot; نیست، بلکه خود، پیام‌آورِ سرنوشتی است که از آن عهدِ اول دور افتاده.### آرزوی رهایی و بازگشت به عهدِ اولبا این حال، در اعماقِ این اسارت، **آرزویی جوانه می‌زند**: &quot;کی رسد آن روز، که شوی باز رها؟&quot; آرزوی رهاییِ مرگ از این بندِ شوم، رهایی از تحریفِ معنای اولیه‌اش. &quot;برگردی بر سرِ عهدِ اول، ای آشنا؟&quot; این ندا، ندای بازگشت است؛ بازگشت به آن نورِ ازل، به آن حکمتِ گفتگو، به آن آینه آرامش که در آن، مرگ پایان نیست، بلکه پلی است به سوی اصلِ خویش. گویی انسان، در طولِ تاریخ، با پذیرشِ درد و ترس، خود، مرگ را به زندانی تبدیل کرده است و اکنون، دلتنگِ آن &quot;آشنای&quot; گمشده، همان مرگِ اصیل و آرامش‌بخش است. این مقاله، دعوتی است به تأمل در این چرخه؛ چرخه‌ی افتادن و برخاستن، گره خوردن و رها شدن، و آرزوی بازگشت به آن &quot;نورِ آغازین&quot;.## پژواک ازل: مرثیه‌ای بر امانتِ ربوده شده (بخش دوم)### تولدِ دوگانگی: نور و سایه، حق و باطلآن &quot;سایه&quot; که خزید، صرفاً یک حضورِ منفی نبود؛ بلکه **آغازِ دوگانگی** بود. با ظهورِ ابلیس و ربودنِ امانت، جهانِ تک‌رنگِ نور، به دو قطبِ متضاد تقسیم شد: نور و تاریکی، خیر و شر، حق و باطل، زندگی و مرگِ تحریف‌شده. این دوگانگی، تار و پودِ تجربه‌ی انسانی را تشکیل داد. &quot;مرگِ آرام&quot; به &quot;ترسِ از مرگ&quot; تبدیل شد، &quot;امان&quot; به &quot;اضطرابِ هستی&quot;، و &quot;حکمتِ گفتگو&quot; به &quot;جدالِ اندیشه‌ها&quot;. انسان، خود را در میانِ این دو نیرو گرفتار دید؛ نیروی جاذبه‌ی نورِ ازل و کششِ گرانشِ سایه‌ی ابلیس. این کشمکش، موتورِ محرکه‌ی تاریخِ بشری شد، و هر تلاش برای رسیدن به آرامش، ناخواسته در دامِ تضادهای جدیدی گرفتار می‌آمد.### مسئولیتِ بنده‌ی ناآگاه&quot;نمی‌دانست بنده، در این بازیِ شوم...&quot; این ناآگاهی، کلیدِ درکِ تراژدیِ انسانی است. انسان، ابزارِ دستِ نیروهایی شده که خود قادر به درکِ کاملِ آن‌ها نیست. اما آیا این ناآگاهی، او را از **مسئولیت** مبرا می‌کند؟ فلسفه همیشه در تلاش بوده تا این مرزِ باریک بینِ جبر و اختیار را ترسیم کند. اگر مرگ، &quot;نگهبانِ دل و مرد&quot; بود، پس رنجِ امروز، نتیجه‌ی پذیرشِ تعریفِ اشتباه از مرگ و زندگی است. مسئولیتِ انسان، نه در مبارزه با مرگ، که در **بازیافتنِ معنای اصیلِ آن** و تلاش برای &quot;بودن&quot; در آن &quot;امانِ ازلی&quot; است. گم شدن در &quot;بازیِ شوم&quot;، خود، نوعی انتخاب است، انتخابی ناآگاهانه که پیامدهای عمیقی دارد.### گناه، ساختاری بر پایه‌ی ترس&quot;طلسمِ گناه&quot; چگونه شکل گرفت؟ گناه، در معنای اولیه، شاید صرفاً **فاصله گرفتن از نورِ اصیل** باشد. اما ابلیس، با تعریفی جدید، گناه را با **ترس** گره زد. ترس از قضاوت، ترس از تنبیه، ترس از نابودی. این ترس، ساختاری را بنا نهاد که انسان را در چرخه‌ی بی‌پایانِ &quot;بایدها&quot; و &quot;نبایدها&quot; گرفتار کرد. هر عملی، نه بر اساسِ حکمتی درونی، بلکه بر اساسِ ترس از عواقبِ بیرونی سنجیده می‌شود. مرگ، به جای آنکه پایانِ این چرخه و بازگشتی به آرامش باشد، تبدیل شد به **نقطه‌ی اوجِ این ترس**؛ ترس از قضاوتِ نهایی، ترس از سوختن در جهنمِ ساخته‌ی ذهنِ آلوده به گناه.### جستجوی رهایی: بازگشت به &quot;عهدِ اول&quot;&quot;کی رسد آن روز، که شوی باز رها؟&quot; این پرسش، هسته‌ی مرکزیِ جستجوی فلسفی و معنویِ بشر است. رهایی از کجا؟ از بندِ دوگانگی، از اسارتِ ترس، از تحریفِ معنای مرگ. &quot;برگردی بر سرِ عهدِ اول&quot; یعنی **بازگشت به اصالت**؛ اصالتِ وجود، اصالتِ معنا، اصالتِ مرگ. این بازگشت، نیازمندِ **آگاهی** است؛ آگاهی از ساختارهای دروغینی که بر پایه‌ی ترس بنا شده‌اند. نیازمندِ **شهامت** است؛ شهامتِ روبرو شدن با سایه‌ها، نه برای نابودی آن‌ها، بلکه برای درکِ جایگاهِ واقعی‌شان در نظمِ اولیه.### مرگ به مثابه‌ی شهودِ هستی اگر مرگ را بازتعریف کنیم، نه به عنوانِ پایان، بلکه به عنوانِ **نقطه‌ی شهودِ هستی**؛ جایی که پرده‌ی حجابِ دوگانگی کنار می‌رود و انسان با حقیقتِ &quot;بودن&quot; روبرو می‌شود. آنگاه، آن &quot;آینه آرامش&quot; دوباره معنا پیدا می‌کند. مرگ، نه پایانِ گفتگو، بلکه **اوجِ آن** می‌شود؛ جایی که تمامِ پرسش‌ها به پاسخِ سکوتِ مطلق و در عین حال، کامل می‌رسند. &quot;نگهبانِ دل و مرد&quot; بودنِ مرگ، یعنی هدایتِ انسان به این شهود؛ هدایتی که در آن، ترس جای خود را به **شناخت** می‌دهد و ناآگاهی به **حکمت**.در آغاز، نوری بود و طرحی نواز ازل، حکمتی بود، سرشار از گفتگوفرمود خالق، &quot;باشد امان، باشد پناه&quot;&quot;مرگ، آینه آرامش، دور از هر گناه&quot;اما سایه‌ای خزید، تاریکی غریب شیطان، با نجوایی زهرآگین و فریب ربود آن امانت را، جامش را پر ز درد گفت &quot;منم صاحب این، هر که با من آید، مرد!&quot;پس شد پیک اجل، صورتش غمگین و سرد چون قرار بود باشد، نگهبان دل و مرد نمی‌دانست بنده، در این بازیِ شوم که گشته آلتِ دستِ اهریمنِ زبون آه ای مرگِ دربندِ طلسمِ گناه ای که گم گشتی در میانِ این سپاه کی رسد آن روز، که شوی باز رها؟برگردی بر سرِ عهدِ اول، ای آشنا</description>
                <category>ابراهیم سلیمانی</category>
                <author>ابراهیم سلیمانی</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 07:40:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کعبه سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@NEBRASKAmEBRA/%DA%A9%D8%B9%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-gwlpsfoziiib</link>
                <description>به گردِ کعبه‌ی مقصود نتوان گشت؛ چرخیدن، اگر معنی نداشته باشد، عبادت نیست. و عبادت، اگر فقط چشم را سیر کند، جان را نمی‌برد. من میانِ راه، گم نمی‌شوم فقط نمی‌گذارم خودِ راه، جای مقصد را بگیرد. چون سایل نمی‌گنجم؛ سؤال اگر از جنسِ عطش باشد، در است. اما اگر از جنسِ طلبِ سر و صدا باشد، پرده. من پرده را دوست ندارم همان پرده‌ای که نزدیک‌ترین چیز را دور نشان می‌دهد. نه از من روی می‌پیجد به حرف و صوت می‌گوید؛ معنا، همیشه در صدا نمی‌ماند. گاهی صدا می‌آید تا چیزی را که باید دیده شود، پنهان کند.  پس زبان را می‌بینم و عبور می‌کنم؛ نه از بی‌اعتنایی—از محاسبه.چو در نوای شقِ گل بال و پر نمی‌گنجم؛ گل، اگر فقط بخندد، می‌بردت به باغِ بی‌نتیجه. بال و پر اگر از ذوقِ لحظه باشد، دیر نمی‌پاید. من دنبالِ پروازِ اتفاقی نیستم؛ پروازی می‌خواهم که با علت آغاز شود، نه با هیجان.ز شرمِ عارضِ گلگون او چون نیلوفر در سفر نمی‌گنجم؛ شرم، ناتوانی نیست—مرزِ فهم است. شرم یعنی: نزدیک شدن آسان است، اما نزدیکِ درست، هزینه دارد. و من هزینه‌ی چیزی را می‌دهم که واقعی باشد؛ نه چیزی که فقط “زیبا” به نظر برسد. به باغِ لاله و گل در سفر نمی‌گنجم؛ لاله، نفسِ خوشی است. گل، آفتِ حواس است. هر چیزی که راه را خوش‌نما کند، گاهی آدم را از رسیدن دورتر می‌کند حتی اگر همه‌چیزش نورانی باشد.چنان به ذوقِ خموشی برآمدم از خویش که در مقامِ خموشی به در نمی‌گنجم؛ سکوت اگر بی‌جان باشد، مثلِ بیابان است. اما اگر سکوت جان داشته باشد، دروازه می‌شود. من سکوت را می‌نشینم؛ نه برای اینکه چیزی کم بگویم، برای اینکه چیزی زیاد دروغ گفته نشود. ز حرفِ پوچ صدف را ز بس عرق کردم ز چشم آبله در چشم تر نمی‌گنجم؛ صدف، گوهر را از بی‌قراری بیرون نمی‌آورد؛ از تحملِ فشار بیرون می‌آورد. حرفِ پوچ، مثلِ آب است: می‌گذرد و می‌ماند فقط “اثرش”.  اما اشک، اگر فقط نقش باشد، ارزشِ راه ندارد. من دنبالِ اشکی‌ام که تبدیل شود به فهمِ عمل‌دار و نه به احساسِ بی‌پشتوانه.به گرد کعبه‌ی مقصود نتوان گشت… و من هرگز دنبالِ دور زدن‌های بی‌نتیجه نخواهم بود. هر بار که وسوسه می‌شوم برای دیده‌شدن، برای توجیه شدن، یا برای پر کردنِ خلأیی که نمی‌دانم از کجاست حرف بزنم، احساس می‌کنم حقیقت، به جای اینکه نزدیک شود، دورتر می‌شود. انگار با حرف و صوت، فقط فاصله بیشتر می‌شود؛ نه چون من حقیقت را نمی‌فهمم، چون می‌فهمم زبان همیشه توانِ حملِ آنچه “مقصود” است را ندارد.من به جای آن‌که در ظاهر راه بروم، درون را می‌جویم. من رویِ خودم را با ادا و اظهار نمی‌فشارم. من اجازه نمی‌دهم چیزی که باید آرام در جان بنشیند، تبدیل به سر و صدا و نمایش شود. اگر نوای شقِ گلِ بال و پر ندارد، پس من هم دنبالِ بالِ مصنوعی نمی‌گردم. اگر قافله‌ی حقیقت، با فریاد نمی‌آید، من هم با فریاد نمی‌سازم.من به شرمِ حضور تو عادت کرده‌ام. شرمی که از جنسِ خجالتِ معمولی نیست؛ شرمی است که انسان را منظم می‌کند. وقتی جلوه‌ی تو، ولو در حدِ یک اشاره، بر روح من می‌افتد، دیگر نمی‌توانم مثل قبل به باغِ لاله و گلِ سرگرمی‌ها سفر کنم. گل و لاله زیبا هستند، اما زیباییِ دور دل را می‌برد؛ و من دیگر نمی‌خواهم دل را ببرند. من می‌خواهم حقیقت را لمس کنم. من نمی‌خواهم فقط “حال” داشته باشم؛ می‌خواهم به مقصد برسد، فهم من، سکوت من، و مسیر من.چنان به ذوقِ خموشی برآمده‌ام که از خویش بیرون آمده‌ام. یعنی من دیگر آن منِ پرحرفِ قدیمی نیستم؛ آن منِ دنبالِ اثبات، آن منِ گرفتارِ قضاوت دیگران، آن منی که می‌خواست با بیانِ بلند، وزنِ خود را سنگین کند. حالا سکوت برای من بی‌معنا نیست؛ سکوت برای من یک مقام است. در مقامِ خموشی، به در نمی‌گنجم؛ یعنی دیگر درِ گفتن بهانه نمی‌تراشم، درِ بیانِ بی‌ثمر نمی‌چینم، و درِ ادعا را باز نمی‌گذارم.من از حرفِ پوچ فرسوده‌ام. مثل صدفی که اگر درست و صادقانه نجوشد، هیچ مرواریدی از دلِ رنجِ حقیقی بیرون نمی‌آید. من هم عرق کرده‌ام؛ نه عرقِ ژست، عرقِ تلاشِ درونی، عرقِ شکستنِ مقاومتِ بی‌فایده. چشمم شاید گاهی تر شده باشد، اما من نمی‌خواهم اشکِ من فقط آبِ ظاهری باشد. اگر چشم من تر می‌شود، باید تبدیل به فهم شود؛ تبدیل به مسئولیت شود؛ تبدیل به انتخابِ درست شود.پس من در این مسیر، بیش از هر چیز “کاهش” را تمرین می‌کنم: کاهشِ غرور، کاهشِ شلوغی، کاهشِ حرف‌های اضافی. من می‌خواهم کم‌تر بگویم و بیشتر باشم. کم‌تر وانمود کنم و بیشتر بسازم. کم‌تر سفر کنم و بیشتر سفر کنم—اما این سفر، سفرِ درون است، نه سفرِ سرگرمی.من حقیقت را با زبان نمی‌فهمم؛ با سکوت می‌فهمم، با شرمِ راستین نگه می‌دارم، و با عرقِ صادقانه می‌سازم. و تا وقتی دلِ من دنبالِ نشانه باشد، من از نشانه‌ها عبور می‌کنم. من فقط به یک چیز برمی‌گردم: به همان کعبه‌ی مقصود… که آن هم، به جای گردش‌های بی‌ثمر، با نیتِ درست و قدمِ واقعی پیدا می‌شود.«تا وقتی بیدارم»به گردِ مقصد، نه برای گردشِ چشم نه برای پر کردنِ وقتِ خالی  به گردِ مقصد، برای کم کردنِ خودم می‌چرخم  برای دور انداختنِ نقش‌ها برای شستنِ خیال‌ها من دیگر با حرف زندگی نمی‌کنم  من با فریاد هم ثابت نمی‌شوم  من وقتی می‌گویم “می‌خواهم”  اول باید در دل خودم راه باز شود  بعد در زبانم من شرم را دشمن نمی‌دانم  من شرم را نگهبان می‌دانم  شرمِ نزدیک شدن شرمِ فهمیدنِ دیرهنگام  که می‌فهمم حقیقت  به ارزانیِ ادعا نمی‌رسد من به باغِ لاله و گل  برای عیشِ کوتاه سفر نمی‌کنم  زیبایی اگر مقصد نباشد پرده است و پرده  همه‌ی حقیقت را نشان نمی‌دهد پس من به سکوت رسیدم  سکوتی که فقط خاموشی نیست  سکوتی که مثل آبِ آرام  سنگِ سخت را می‌شکند  نه با عجله  با گذشتِ زمان من به مقامِ خموشی برگشته‌ام  حالا واژه‌ها را  جز برای ضرورت  به خدمت نمی‌گیرم  حالا حرف پوچ را  مثل گرد و غبار از دلم پاک می‌کنم من عرق کرده‌ام مثل صدف که اگر نجوشد  مرواریدش در نمی‌آید من هم اگر نروم زیرِ فشارِ معنا  اگر نسوزم زیرِ چراغِ فهم گوهرِ من فقط یک آرزو می‌ماند اگر چشم من تر می‌شود برای تماشای ساده نیست برای فرو رفتنِ فهم است برای این‌که بفهمم آبِ چشم  وقتی ارزش دارد که آدم را به عمل برساند و من هنوز می‌روم نه با سرعتِ نمایشی با قدمِ واقعی نه با جار و جنجال با تحملِ راه تا وقتی دلِ من بیدار است تا وقتی سکوت هنوز معنای خود را دارد تا وقتی می‌دانم مقصود از جنسِ رسیدن است نه از جنسِ گفتن من دنبالِ “رسیدنِ واقعی” هستم،نه فقط راه رفتن وظاهرسازی.یعنی مثلِ کسی که دورِ یک مقصد می‌چرخه ولی به خودش نمی‌رسه نیستم.سؤال و حرفِ زیاد، همیشه کمک نمی‌کنه.گاهی سؤال می‌تونه پرده باشه؛ حرف هم ممکنه معنی رو خراب کنه یا پنهان کنه.من دنبالِ هیجان و چیزهای نمایشی نیستم.نه “بال و پر” برای نمایش، نه “گل و لاله” برای لذتِ الکی.شرم و سکوت برای من بی‌دلیل نیست؛ راهِ کنترل و فهمه می‌خوام نزدیکِ حقیقت بشم، ولی نزدیکِ درست و همراه با هزینه و آمادگی.حرفِ پوچ و گریه‌ی نمایشی کافی نیست.مثل صدف که باید سختی بکشه تا گوهر بده؛ یعنی باید رنجِ واقعی باشد تا نتیجه‌ی واقعی هم بیاید. و در پایان شعر زیر تقدیم به شمابه گرد کعبه مقصود نتوان گشت ومن هرگزبه گرد کعبه مقصود چون سایل نمی گنجمنه از من روی میپیجد به حرف وصوت می گویدچو در نوای شق گل بال و پر نمی گنجمز شرم عارض گلگون او چو نیلوفربه باغ لاله و گل در سفر نمی گنجمچنان به ذوق خموشی برآمدم از خویشکه در مقام خموشی به در نمی گنجمز حرف پوچ صدف را ز بس عرق کردمز چشم آبله در چشم تر نمی گنجم چشم تر نمی گنجم</description>
                <category>ابراهیم سلیمانی</category>
                <author>ابراهیم سلیمانی</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 01:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلی که بر باد رفته</title>
                <link>https://virgool.io/@NEBRASKAmEBRA/%DA%AF%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-upzzi1qoadpw</link>
                <description>در میان گل و بلبل و شقایق  دیگر مرا به شعف نمی‌آورد  نه آن آوا که بر شاخِ سحر می‌پیچد نه آن خنده که از لابه‌لایِ برگ‌ها می‌گذرد؛ من مانده‌ام و یک عکس سوخته مثلِ سندِ بی‌پاسخِ یک عشقِ دیر مثلِ زخمِ بی‌مرهمِ یک روزِ روشن.و عطر گلِ لاله همان‌قدر که می‌آید، همان‌قدر هم می‌سوزاند؛  می‌نشیند روی پلک‌های خالیِ من و بعد، بی‌صدا تبدیل می‌شود به خاکستر  به ذره‌ای دود که راهش را می‌داند  به سمتِ قلب.دیگر گل نرگس نمی‌خواهم  چطور بخواهم چیزی را  که دیگر ندارمش؟ چطور چشم بدوزم به آن روشنایی وقتی دست‌هایم  تهی است از لمسِ تو و خاطره، در دهانِ روزمرگی تلخ‌تر از آه می‌ماند؟گلی که با اشک‌هایش پروراندم  نه در باغ، که در خونِ خودم  شکوفا شد؛ از شیشه‌ی بغض گذشت، از نمِ شب گذشت  و با هر بارانِ نیامده  صورتِ من پیرتر شد.من در آغوش دارم تکه عکسی سوخته  نه برای تماشا برای سوزاندنِ حقیقتِ تو  در تار و پودِ روزگار. می‌خواهم بگم: هنوز هستی  اما هر کلمه می‌ترکد مثلِ کاغذِ سوخته می‌ریزد توی دستم  و می‌سوزاند. و ببین… گل یاسِ من در تابوتِ سیه خفته است.تابوتِ سیاه، نه از برایِ مرگِ یک گل از برایِ خاموشیِ چراغی  که قرار بود راهِ من باشد. یاسِ من روی سینه‌ی سایه‌ها خوابیده و نفسش به اندازه‌ی یک آه می‌ماند و می‌رود.در این میان  بلبل‌ها می‌خوانند، اما آوازشان  مثلِ عطرِ کم‌جانِ روزهای بی‌تو  فقط دورِ بدن می‌چرخد  و به عمقِ جان نمی‌رسد. شقایق‌ها سرخ‌اند  و من زنده‌ام ولی زنده بودنِ من  از جنسِ شعله نیست؛ از جنسِ سوختگی است؛ از جنسِ چیزی‌ست که می‌ماند بی‌آنکه راهِ خروج داشته باشد. من از آن‌چه داشتم عبور کردم  بی‌آنکه خودم را دریابم؛ تو را از دست دادم نه یک‌باره تکه‌تکه، مثلِ همان عکس سوخته که هر بار نگاه می‌کنی جایِ تو را پاک‌تر می‌بیند. و حالا  میان گل و بلبل و شقایق  من مثلِ یک سایه راه می‌روم  که رویش هنوز بوی تو هست  ولی دیگر رنگی ندارد.  دل من  نه باغ است، نه آسمان قبرِ عطرِ توست  قبرِ امیدِ توست  و سکوت،  چراغِ ثابتِ شب‌های من.اگر روزی کسی پرسید: «چه شد؟»  بگو: چیزی نماند جز  یک عطرِ بی‌صاحب، یک عکسِ بی‌رمق، یک یاسِ دفن‌شده  در تابوتِ سیه و من… من ماندم  با سوزِ بی‌داد  با اندوهی که گل می‌شود اما دیگر هیچ شکوفه‌ای  راهِ برگشت ندارد.در میان گل و بلبل و شقایق  دیگر مرا به شعف نمی‌آورد  صدایِ خنده‌ای که از دور می‌آید، مثلِ باد  می‌چرخد و می‌گذرد و می‌میرد.من مانده‌ام  و یک عکسِ سوخته، که نامِ تو روی لبِ خاکسترش ایستاده  و هر بار که نگاه می‌کنم  می‌سوزد نه آن‌چنان که بسوزاند، آن‌چنان که یاد بسازد.عطرِ گلِ لاله در رگ‌هایِ خاطره می‌دود اما من دیگر به گل‌ها وعده نمی‌دهم. به نرگس هم گوشه‌ی چشمی نیست، چطور بخواهم چیزی را که دیگر ندارمش؟ چطور دل به شکوفه بدهم وقتی دست‌هایم به جایِ بویِ بهار بو‌یِ سوختگی می‌گیرد؟ من از آن روزها  در آغوشِ ماتم خوابیده‌ام که گل را با اشک‌ها پروراندم؛  هر چه کاشتم از آبِ چشم بود و از رنجِ بی‌پاسخ.گلی که با اشک‌هایش پروراندم حالْ به جایِ سرخیِ زندگی، زخمِ روشنِ یاد است. می‌چسبد به خاطر مثلِ سایه‌ای که کنده نمی‌شود  و هر لحظه به زبانِ سکوت  می‌گوید: «بمان… اما نمان.»و تو؟ تو از من رد می‌شوی مثلِ تصویری که در آتش افتاده و هنوز در سینه‌ی زمان راهش را پیدا می‌کند.تیکه‌عکسی سوخته  کنارِ قلبم خوابیده است انگار که قلب  حافظه‌اش را از آتش دزدیده باشد. انگار که هر بار که دلتنگ می‌شوم  کاغذِ نیم‌سوخته دوباره زبانه می‌کشد.من دیگر  نمی‌خواهم گلِ نرگس را،  که بویِ امیدِ بی‌تو دارد.  نمی‌خواهم آن همه چشمِ روشن  که به روی زمین می‌تابد  وقتی چشمِ من سال‌هاست در پسِ خاکستر تو زندانی است.بلبل اگر آواز بخواند لبخند نمی‌شود به مرهم نمی‌رسد.  شاید تنها یک زخمه است  روی همان سیمِ کهنه روی دلِ بی‌صدای من.و باز گلِ یاسِ من  در تابوتِ سیه خفته است.  نه تابوتِ آهن و چوب  تابوتِ شب  تابوتِ نفس‌هایِ آخر  تابوتِ روزهایی که گذشته‌اند  برنگشته‌اند.یاس را اگر می‌بویم  بویِ مرگ می‌آید  نه از خودِ یاس از چیزی که کم شد  از چیزی که رفت  از نوری که خاموش شد  و دیگر برنمی‌گردد.من حرف نمی‌زنم،  ولی دلم داد می‌زند:  میان گل و بلبل و شقایق  این همه رنگ چرا باید مرا یادِ بی‌رنگی کند؟  چرا هر شکوفه  باید شبیهِ سوگواری باشد؟اگر روزی به من بگویی «باز هم زنده شو»  می‌خندم نه از شادی،  از درماندگیِ دردناکِ آن جمله. من زنده‌ام، اما زنده‌ای از جنسِ خاکستر. زنده‌ای با عطرِ باقی‌مانده،  با تکه‌ای عکس  که تا آخرِ عمر بینِ دست‌های من می‌سوزد.در میان گل و بلبل و شقایق من هنوز ایستاده‌ام،  اما نه برای شکفتن برای سوختنِ آرام برای نگه داشتنِ نامت  در زبانِ زخم‌ها.و هر بار که گل می‌رسد  می‌فهمم ... زندگی هنوز هم می‌چرخد  ولی دلِ من  در همان لحظه مانده  همان لحظه‌ای  که یاسِ من  در تابوتِ سیه خفته بود در میانِ گل و بلبل و شقایق دیگر به من کاری ندارید. من دیگر از شعف نمی‌نویسم. من فقط از سوختن می‌نویسم.من ماندم  با یک عکسِ سوخته. همین. نه قابِ تازه دارم، نه امیدِ تازه. فقط یک تیکه خاکستر که هنوز اسمش را زیرِ لب نگه می‌دارم.عطرِ گل لاله می‌آید ولی دروغ است. عطر که می‌رسد یادِ تو می‌رسد و یادِ تو همه‌چیز را خراب می‌کند.دیگر گلِ نرگس نمی‌خواهم.  چرا بخواهم چیزی را که ندارم؟ چطور بخواهم چیزی را که از دست رفته برگردد؟ من گلی را با اشک پروراندم، برای تو. برای روزی که آمدی و گفتی: «تمام شد.» تمام شد و من همان‌جا ماندگار شدم در مرزِ میانِ گریه و خفه‌گی.گلی که با اشک‌هایم بزرگ شد به جایِ شکوفه زخم داد. به جایِ بویِ خوب تلخی داد. به جایِ آرامش گفت: «هیچ‌چیز برنمی‌گردد.»در آغوش دارم تیکه‌ی عکسِ سوخته را. می‌چسبد به دلم، می‌سوزد به دلم. نه مثلِ آتشِ تند… مثلِ آتشِ کند. مثلِ چیزی که فقط می‌خورد و تمام نمی‌شود.گلِ یاسِ من در تابوتِ سیه خفته است.  یاس را بگو می‌فهمی؟ این یکی را  دیگر نمی‌بویم.  چون بو کردنش یعنی اعتراف به مرگ.به من نگو «زمان می‌گذرد».  زمان فقط عوض می‌کند صورتِ درد را. اصلِ درد  همان است. همان‌که وقتی اسمِ تو را می‌شنوم دهانم خشک می‌شود و چشمم بی‌اجازه می‌ریزد.بلبل اگر آواز بخواند خنده نمی‌شود. بلبل فقط روی همان زخم می‌نشیند و می‌گوید: «ببین… هنوز زنده‌ای، اما زنده‌بودن یعنی تحمل.»من ترانه نمی‌خوانم برای خوب شدن. من ترانه می‌خوانم برای این‌که حرف بزنم بی‌رحم و بی‌تعارف:در میانِ گل و بلبل و شقایق  من فقط یک بازمانده‌ام. یک تکه‌ خاکستر با عطرِ باقی‌مانده که به جایِ امید عزا می‌سازد. و تو  در هیچ کجا برنگشتی. تو  فقط در عکسِ سوخته ماندی… و من در تابوتِ سیه‌ی دلم.در میان گل و بلبل و شقایق دیگر مرا به شعف نمی آوردمن ماندم و یک عکس سوختهو عطر گل لالهدیگر گل نرگس نمی خواهم چطور بخواهم چیزی را که دیگر ندارمش گلی که با اشک هایش پروراندم من در آغوش دارم تیکه عکسی سوختهو گل یاس من در تابوت سیه خفته است</description>
                <category>ابراهیم سلیمانی</category>
                <author>ابراهیم سلیمانی</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 17:00:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>