<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nazanin Bagheri</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Na_Bagheri</link>
        <description>امن و ملایم و  بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:44:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/951722/avatar/bin88j.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Nazanin Bagheri</title>
            <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وضعیت هودی</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D9%88%D8%AF%DB%8C-afjucozsnxws</link>
                <description>گاهی هودی را آن‌قدر می‌کشم پایین که دنیا مجبور شود حدس بزند در سرم چه می‌گذرد.خبر خوب این است که معمولاً حدسش اشتباه است.در بیشتر مواقع پشت این همه پارچه، فقط یک نفر نشسته که زیادی خوشحال است.برخلاف شواهد موجود در تصویر، اوضاع تحت کنترل است.فرد مورد نظر نه گم شده، نه افسرده است، نه در حال فرار است.فقط متوجه شده که زندگی با هشتاد درصد هودی و بیست درصد انسان، قابل تحمل‌تر است.این نازنین تا اطلاع ثانویدر وضعیت «هودی» قرار گرفته‌.وضعیتی که به معنی ناراحتی، قهر یا استتار از جهان نیست.صرفاً در برخی روزها ترجیح می‌دهم شبیه یک نوزاد پیچیده‌شده در پتو باشم،اما با مسئولیت‌های بزرگانه.مدت‌ها فکر می‌کردم فقط من هستم که با پوشیدن هودی ناگهان پنجاه درصد اجتماعی‌تر می‌شوم.بعد.. می‌دانید...این لباس سال‌هاست همین بلا را سر آدم‌های دیگر هم آورده.همین شد که کنجکاو شدم بیشتر از کمی تا حدودی درباره‌ی این حس بنویسم.انتظار داشتم آخرش به چند نکته درباره مد و لباس برسیم، اما چیزی که خواهید خواند عجیب‌تر است.دقت که می‌کنم می‌بینم با یک پوشیدنی طرف نیستیم.و آرام‌آرام در نقش یک کاراکتر مستقل، به داستان زندگی آدم‌ها وارد می‌شود.شاید هودی محبوب شده چون در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که بیشتر از هر زمان دیگری در معرض نگاه دیگرانیم.شاید هودی لباس عصر اعلان‌ها و شبکه‌های اجتماعی است.ازین رو وسط یکی از مقاله‌ها، به کشفی رسیدم که به نظرم ابتدا باید با من هماهنگ می‌شد.یک طراح فشن هودی را «حباب شخصی قابل حمل» نامیده بود.و راستش دروغ گفته‌ام اگر بنویسم ناراحت نشدم؛ چون سال‌ها فکر می‌کردم این اختراع را خودم کرده‌ام.هرچه بیشتر می‌خوانم، بیشتر حس می‌کنم هودی آمده است تا برای یک حس قدیمی، که همیشه بی‌نام بوده، واژه شود.این حجم از گرم و نرمی، انگار ما را بلد است؛همان حس آشنای یک آغوش خوب. همان لحظه‌ای که بدن، بی‌اجازه، اکسی‌توسین ترشح می‌کند؛هورمونِ عشق و اعتماد.کلاه هودی هم بیکار نمی‌نشیند.وقتی روی سرت کشیدی، بخشی از دنیا بیرون می‌ماند.و همین گاهی کافی‌ست تا ذهنت بالاخره بنشیند.و تو صدای نفس‌هایت را بشنوی.هرچه جلوتر می‌رویم، می‌رسید به اینکهماجرا اصلاً درباره‌ی هودی نیست.یا حداقل فقط درباره‌ی هودی.دوپایانِ خردمند، از مدت‌ها قبل دنبال راهی بودندکه تکه‌ای امن را با خودشان ببرند هر آن کجا که خواهند.برای همین در سالِ ۱۹۸۱، وسط اضطراب‌ها و تنش‌های جنگ سرد، اصطلاح Cocooning یا «پیله‌سازی» به وجود آمد؛توصیفی برای زمانی که آدم‌ها برای احساس امنیتبه ورژن پتوپیچ‌شده‌شان پناه می‌بردند.اما این حس خیلی قدیمی‌تر از آن استکه بشود تاریخ تولد برایش تعیین کرد.دانمارکی‌ها اسمش را Hygge گذاشته‌اند؛همان لذت آرامِ شمع روشن، نوشیدنی داغ و خوشبختی‌های کوچک.در ژاپن، Omotenashi از مراقبت صمیمانه و از ته دل حرف می‌زند.و Kotatsu ــ آن میز پتودار معروف ــ خانواده‌ها را دور خودش جمع می‌کندتا گرما فرصت فرار نداشته باشد.با هر خطی که پیش می‌رفتم، این حس در من پررنگ‌تر می‌شدکه مردم سراسر دنیا هزار جور اسم برای یک چیز پیدا کرده‌اند.یک نفر آن را Hygge صدا می‌زند.یکی شب‌ها پیش از خواب، در پیله‌ای از پتو گم می‌شد.آن یکی زیر Kotatsu نشسته و وانمود می‌کند«فقط پنج دقیقه‌ی دیگر» بلند می‌شود.و دیگری کلاه هودی‌اش را آن‌قدر پایین می‌کشدکه جهان به اندازه‌ی عبور امن از در و دیوار محدود شود.اما همه‌شان احتمالاً دنبال یک حس مشترک‌اند:در امان بودن.دقیقه‌هایی که لازم نیست از چیزی دفاع کنی.این حس که بتوانی کمی جمع‌تر، گرم‌تر و آرام‌تردر جهان حاضر باشی.شاید اگر هودی می‌توانست درباره زندگی‌اش حرف بزند،داستان‌های عجیب‌تری از بیشتر لباس‌های کمدمان تعریف می‌کرد.این لباس در دهه‌ی ۱۹۳۰ برای گرم نگه داشتن کارگران در سردخانه‌های نیویورک متولد شد.بعد سر از خیابان‌ها و فرهنگ هیپ‌هاپ درآورد،نمادِ سرکشی و استقلال، شورش و طغیان،گاهی هم گمان‌های بد شد.سال‌ها، بومیان با دیدن هودی دوپاداستان‌هایی درباره‌ی صاحبش می‌ساختندکه لزوماً ربطی به واقعیت نداشت.البته اگر از من بپرسید، این سنت هنوز هم ادامه دارد.فقط حالا به جای «خلافکار»اغلب فکر می‌کنند طرف مرموز، درونگرایا درگیر یک بحران فلسفی است.نتایج پژوهش‌ها حاکی از آن است کهمعمولاً پشت این همه پارچه، مغز متفکر یک عملیات مخفی پنهان نشده.در بهترین حالت، موجود مورد مطالعهصرفاً دارد به هیچ چیز خاصی فکر نمی‌کند.یا نهایتاً تصمیم می‌گیرد چای بخورد یا نه.امروز، هودی برای خیلی از ماهابیشتر شبیه یک پتوی پوشیدنی‌ست تا یک بیانیه‌ی سیاسی.همان پتوی نرم و سنگین که با فشار یکنواختشسیستم عصبی را آرام می‌کند.چیزی بین استایل کژوال و درخواست مؤدبانه‌ی«لطفاً مزاحم نشوید» که می‌شود پوشید.برای همین اگر کلاه هودی را روی سرت کشیدی،لزومی ندارد از کسی یا چیزی قایم شده باشی.گاهی فقط داری از توجهت مراقبت می‌کنی.از آرامشت، در جهانی که مدام چیزی از تو می‌خواهد.از بخشی از ذهنت که تمام روز زیر آوارِ اعلان‌ها، صداها و عجله‌ها بوده.و شاید به همین دلیل این حس تا این اندازه آشناست.چون در نهایت، همه‌ی ما همان نوزادی هستیم که در پتو پیچیده شده؛فقط با این تفاوت که حالا قبض‌ها، برنامه‌ها، مسئولیت‌هاو هزارها فکر دیگر همراهمان آمده‌اند.هرچه بیشتر فکر کردم، کمتر مطمئن شدمکه این ماجرا صرفِ انتخاب لباس باشد.درست‌تر اینکه...یکی از شکل‌های مدرن همان نیاز قدیمی‌ست؛نیاز به اینکه گاهی، جایی، جهان لحظه‌ای آرام‌تر به نظر برسد.اگر روزی دیدید کسی تا نوک بینی داخل هودی فرو رفته،عجله نکنید که درباره‌ی زندگی‌اش نظریه بسازید.احتمال دارد فقط عضو باشگاهی جهانی باشد.باشگاهی که حق عضویت آن یک تکه پارچه‌ی نرم استو میلِ همیشگیِ انسان به ساختن یک پناهگاه کوچک در دل جهانی که همیشه بزرگ‌تر از ماست.حالا اگر اجازه بدهید،وقت آن رسیده که دوباره به زیستگاه طبیعی خود بازگردم.تحقیقات علمی همچنان ادامه دارد.در مکانی که فقط نوک بینی‌ام قابل مشاهده است.</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 02:22:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوتاتسو؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D8%B3%D9%88-ypmtkwjvnjj5</link>
                <description>👇🏻اگر من جای این گربه بودم، احتمالاً هیچ‌کس نمی‌توانست مرا از زیر این میز بیرون بکشد.راستش را بخواهید، حتی الان هم نمی‌تواند.تصورش را بکنید؛ یک فنجان چای داغ، کتابی که مدام می‌گویید «فقط یک صفحه‌ی دیگر»، صدای آرام باران پشت پنجره و گرمایی که بی‌سروصدا دور پاهایتان می‌پیچد. بعضی چیزها بیشتر از آنکه وسیله باشند، شبیه پناهگاه‌اند.ژاپنی‌ها اسم این پناهگاه کوچک را «کوتاتسو» گذاشته‌اند؛ میزی که زیر یک لحاف ضخیم پنهان می‌شود و زمستان را از دشمنی سرسخت به جایی تبدیل می‌کند که هیچ دلیلی برای ترک کردنش به اندازه‌ی کافی قانع‌کننده نیست.اما چیزی که مرا کنجکاو کرد، گرمای یک سنت ژاپنی نبود.این اولین باری نبود که آن را می‌دیدم؛ فقط اولین باری بود که اسمش را می‌شنیدم. انگار از لابه‌لای خاطرات شب‌های سرد، بوی چای تازه‌دم و جمع‌های خانوادگی بیرون آمده باشد.اینجا بود که یک سؤال ساده در ذهنم شکل گرفت. شاید هم دو تا:چطور ممکن است مردمی در آن سوی آسیا، هزاران کیلومتر دورتر از ایران، به چیزی برسند که این‌همه بوی خانه می‌دهد؟ چه رشته‌ی نامرئی‌یی زمستان‌های ژاپن را به زمستان‌های ایران وصل می‌کند؟بعضی حقیقت‌ها جهانی‌اند.بیرون آوردن پا از زیر لحاف اشتباه است.کوتاتسو؟شکل ژاپنیِ نرم کردن زمستان.👆🏻Kotatsu or Korsy? Is This Heating Method Japanese or Iranian?👇🏻https://globalvoices.org/2015/10/28/kotatsu-or-korsy-is-this-heating-method-japanese-or-iranian/👆🏻</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 04:47:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🧭 | زندگی از زبان جوانان سرزمینم</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%F0%9F%A7%AD-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%85-xg0v3nyyio08</link>
                <description>تبریک می‌گویم.شما برنده‌ی بزرگ قرعه‌کشی تولد هستید. از میان هشت میلیارد شرکت‌کننده، موفق شدید در یکی از سخت‌ترین مراحل بازی اسپاون شوید.در نتیجه به صورت خودکار عضو اداره‌ی ثبت آرزوهای سوخته شدید.این عضویت قابل لغو نیست.لطفاً شماره‌ی پرونده خود را حفظ کنید.در ادامه برای شما پرونده‌های زیر تشکیل خواهد شد:مسکنجغرافیای مظلومیت احساس گناه بی‌دلیلمقایسه با هم‌سن‌وسال‌های موفق‌تراشتراک مادام‌العمر وزارت بقاو در صورت نیاز، آیندهامیدواریم از خدمات ما رضایت نداشته باشید.مدیریت دفتر رسمی غرغروالدوله پرونده‌ی مسکنمسکن در سیستم ثبت نشد.وضعیت:«ناموجود در همه‌ی نسخه‌های قابل اجرا.»متقاضی درخواست بررسی مجدد داد.سیستم پاسخ داد:«لطفاً از والدین خود کمک بگیرید.»متقاضی گفت:«والدینم هم دارند از والدینشان کمک می‌گیرند.»پرونده جهت بررسی بیشتر به نسل بعد ارجاع داده شد.پرونده‌ی تورمصاحبان قدرت علاقه‌ی زیادی به مسئولیت دارند.به شرط آنکه مسئولیت متوجه دیگران باشد.در گزارش سالانه‌ی اداره آمده است:در زمان بروز هرگونه بحران، مقصر اصلی یکی از موارد زیر است:مردمجوانانمردمِ جوانجوانانِ مردمتوقع بالایا دشمن فرضیدر موارد خاص، همه‌ی موارد فوق همزمان.پرونده‌ی اینترنت....در حال اتصال......اتصال قطع شد.دسترسی: مشروط به لطفِ روزگارپرونده‌ی مدرک دانشگاهیگزارش محرمانه‌ی وزارت بقا:چهار سال.چند صد صفحه جزوه.چند شب بی‌خوابی.چند امتحان.هنوز نمی‌دانی با زندگی‌‌ات چه کنی.و در پایان:یک برگه.برگه‌ای که ثابت می‌کند برای انجام کاری آموزش دیده‌ای که احتمالاً وجود خارجی ندارد.پرونده‌ی مهاجرتمأمور آمارگیری رؤیاهای نیمه‌جان گزارش می‌دهد:سال‌ها تصور می‌کردیم مردم مظلوم جایی بودن به تعداد زخم‌ها بستگی دارد.بعد متوجه شدیم بیشتر به مختصات تولد مربوط است.در جلسه‌ی اخیر اداره مشخص شد:حتی بدبختی هم عادلانه توزیع نشده.اعضا پس از شنیدن این گزارش چند دقیقه سکوت کردند.پرونده‌ی سربازیهر نسل به شکلی قربانی تاریخ شده است.گاهی با شمشیر.گاهی با تفنگ.گاهی با فرم اداری.گاهی با مهر و امضا.تنها چیزی که تغییر می‌کند، ظاهر ماجراست.خود ماجرا معمولاً همان است.جوان‌هایی که می‌خواهند زندگی کنند.و کسانی که برایشان تصمیم می‌گیرند چگونه.این وسط سربازها همیشه بوده‌اند.در هر تاریخ، در هر پرچم، در هر روایت.طبق آیین‌نامه‌های تاریخی، هر نسل موظف است بخشی از جوانان خود را تحویل دهد.علت دقیق این فرایند هنوز مشخص نیست.اما اجرای آن هزاران سال است با موفقیت ادامه دارد.پرونده‌ی مقایسه با نسل قبلبنده کارشناس ارشد ثبت اعتراضات بی‌فایده هستم.روزی هفتاد و سه جوان را پذیرش می‌کنم.جوان شماره‌ی ۴۵ فکر می‌کند مشکلش اقتصادی است.جوان شماره‌ی ۴۶ فکر می‌کند مشکلش روانی است.جوان شماره‌ی ۴۷ هنوز خوش‌بین است.برای مورد سوم پرونده‌ی ویژه تشکیل دادیم.وضعیت:«خطرناک اما پایدار.»نسل قبل معمولاً به او می‌گوید:«ما سخت‌تر از شما زندگی کرده‌ایم.»شواهد کافی برای تأیید این فرضیه یافت نشد.شاید هیچ‌کس نمی‌خواهد باور کند بخشی از دردهایش واقعاً بی‌دلیل بوده‌اند.پرونده‌ی محرمانه‌ی آیندهآدم‌هایی که غر زدن و نوشتن را دستاویز زنده ماندن کرده‌اند، کم نیستند.بعضی‌ها می‌نویسند چون هنوز امیدوارند.بعضی‌ها می‌نویسند چون دیگر امیدی ندارند.و راستش هنوز معلوم نیست کدام گروه وضعیت بهتری دارند.مسافرانش مدت‌هاست متوجه شده‌اند کشتی سوراخ است.اما موسیقی همچنان پخش می‌شود.گودبای پارتی طبق روال برگزار می‌شود.و کسی نمی‌خواهد اولین نفری باشد که آهنگ را قطع می‌کند.با تشکر از DJ.پرونده‌ی خانوادهدر مدرسه به ما گفته‌اند خانواده کسانی هستند که با شما نسبت خونی دارند.بعدها فهمیدیم نسبت خونی فقط ثابت می‌کند اگر تصادف کنی، احتمال پیدا شدن خون سازگار بیشتر است.برای دوست داشتن، قانون جداگانه‌ای وجود ندارد.بعضی آدم‌ها هیچ نسبتی با تو ندارند و خانه می‌شوند.بعضی آدم‌ها تمام نسبت‌های دنیا را دارند و غریبه می‌مانند.این بخش از پرونده هنوز باز است.برای همه.پرونده‌ی امیدمطابق ماده‌ی ۲۳ آیین‌نامه‌ی جوانی شهروند موظف است:امید داشته باشد.برنامه‌ریزی کند.پس‌انداز نماید.در صورت عدم امکان انجام موارد فوق، موظف است احساس گناه کند.متقاضی پرسید:«اگر همه‌شان را داشته باشم و باز هم نشود چه؟»سیستم پاسخ داد:«در حال پردازش...»«پاسخ ناموجود.»اگر تا اینجای متن را خوانده‌ای، احتمالاً تو هم یکی از ما هستی. یکی از همان غرغروها. یکی از همان‌هایی که هنوز ننوشته‌اند چون امید دارند. یا نوشته‌اند چون دیگر امیدی ندارند. راستش تفاوت این دو گروه را هنوز نفهمیده‌ایم. پرونده‌ی هر دو روی یک میز است.این سند قرار بود درباره‌ی جوانان ایران باشد. اما هنگام بایگانی پروندها به مورد عجیبی برخوردم. وقتی اسم کشور را از روی فرم‌ها پاک کردم؛ بیشترشان همچنان معتبر بودند. مسکن هنوز حل نشده بود.آینده هنوز مبهم بود.امید هنوز اجباری بود.تنها چیزی که تغییر کرد، زبان زخم‌ها بود. بعضی زخم‌ها فارسی حرف می‌زدند.ساعت از دوی نیمه‌شب گذشت. کارمندان رفتند. چراغ‌های اداره خاموش شدند. برای خودم چای ریختم و داشتم فرم‌های روز را جمع می‌کردم.هفتاد و سه پرونده.هفتاد و سه جوان.یکی دنبال خانه بود.یکی دنبال ویزا.یکی دنبال دلیلی برای ادامه دادن.فرم آخر را برداشتم. بالایش نوشته بود:«در صورت مشاهده‌ی مشکل، به مسئول مربوطه مراجعه فرمایید.»چند دقیقه به جمله نگاه کردم.بعد یادم افتاد مسئول مربوطه خودمم.و دقیقاً نمی‌دانم باید به کی مراجعه کنم.</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 00:36:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای عمه موشه و شوهر کچلش</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B4%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D9%88%D9%87%D8%B1-%DA%A9%DA%86%D9%84%D8%B4-cfb9nk4zhwhn</link>
                <description>مو نصف زیبایی آدمههر روز صبح، عمه موشه جلوی آینه وامیستاد، موهای وز و خوشگلش رو شونه می‌زد و با غرور می‌گفت:«موی آدم نصف زیبایی آدمه!»شوهرعمه که سال‌ها بود کچل شده بود، مثل همیشه یه پوزخند می‌زد و چیزی نمی‌گفت.ظهر یکی از روزها، عمه موشه داشت سوپ می‌پخت. یهو یه دسته از موهاش کنده شد و افتاد توو قابلمه. شوهرش قاشق رو گذاشت روی میز، زل زد به سوپ و گفت:«آها! حالا فهمیدم چرا خدا منو کچل آفریده. که لااقل موقع غذا خوردن، غذا رو بجوم، نه اینکه بخوام شونه‌‌اش کنم!»عمه موشه چند ثانیه اخم کرد، بعد خودش هم زد زیر خنده و رفت درِ قابلمه رو بست.همون شب شوهرش برای شام نون و پنیر خورد و در جوابِ نگاه متعجب عمه موشه گفت:«مزه‌ی سوپ دیشب هنوز زیر شونه‌مه!»خدا رو شکر من نصف دیگه‌شو دارم!عمه موشه عاشق موهاش بود. هر جا می‌شست حرف موهاش بود؛ روغن مو، ماسک مو، شامپوی مو.بیچاره شوهرش هم کچل بود. ولی سال‌ها بود چیزی نمی‌گفت و فقط تحمل می‌کرد.یه روز عمه موشه داشت جلوی آینه موهاشو شونه می‌کرد که دوباره گفت:«واقعاً مو نصف زیبایی آدمه.»شوهرش یه نگاه بهش کرد و گفت:«پس خدا رو شکر که من نصف دیگه‌شو دارم!»عمه موشه اول اخم کرد، بعد خودش زد زیر خنده.چاه حمومعمه موشه هر روز جلوی آینه حداقل نیم ساعت با مقاومت موهاش علیه نیوتن ور می‌رفت.یه روز رو کرد به شوهر کچلش و گفت:«تو نمی‌دونی آدم وقتی موهای قشنگ (لَخت ترجیحاً) داشته باشه چه حسی داره.»شوهرش گفت:«نه، ولی خوب می‌دونم آدم وقتی چاه فاضلاب حموم نگیره چه حسی داره!»</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 05:17:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌دانستم تویی.</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-bozulk9r7mev</link>
                <description>اگر چیزی را با دقت گره بزنی... کلاه هنوز همان‌جا بود.چند روزی می‌شد که روی زمین افتاده بود.هر بار که در باز می‌شد، منتظر بودم دستی خم شود، آن را بردارد و بعد مرا هم با خودش ببرد.اما در باز می‌شد و دوباره بسته می‌شد.انگار هر بار کسی فقط آمده بود چیزی را بردارد و برود.کلاه هنوز همان‌جا بود.چند روزی می‌شد که روی زمین افتاده بود.هر بار که وارد اتاق می‌شدم، آن را می‌دیدم و با خودم می‌گفتم بعداً برش می‌دارم.یک‌بار وقتی برای پیدا کردن دفتر مشقم عجله داشتم.یک‌بار وقتی دوستم پشت در منتظرم بود.یک‌بار وقتی باید به اردو می‌رفتم.یک‌بار هم وقتی فکر می‌کردم برای همیشه گمش کرده‌ام.آن سه روز را بیشتر از خودش گریه کردم.عجیب بود.آن زمان فکر می‌کردم سه روز طولانی‌ترین جدایی ممکن است.اولش نگران نشدم.آدم‌ها مشغول می‌شوند.بیرون می‌روند.برمی‌گردند.همیشه برمی‌گردند.من این را از روی داستان‌ها یاد گرفته بودم.از روی همه‌ی بازی‌هایی که نیمه‌کاره مانده بودند و فردا ادامه پیدا کرده بودند.اولش متوجه نشدم.فکر می‌کردم هنوز همان‌جاست.همان‌طور که تخت همان‌جا بود.قفسه همان‌جا بود.پنجره همان‌جا بود.فقط یادم هست که اتاقم آرام‌آرام کوچک‌تر می‌شد.یا شاید من بزرگ‌تر می‌شدم.نور عصر از پنجره روی فرش افتاده بود.همان نور همیشگی.همان تخت.همان قفسه.همان اتاق.فقط یک چیز فرق کرده بود.مدت زیادی بود که صدای خنده‌ای نشنیده بودم.هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود.هیچ دعوایی.هیچ خداحافظی‌ای.فقط یک روز دیگر مثل قبل سراغش نرفتم.اول فکر کردم مریض شده.بعد فکر کردم سفر رفته.بعد فکر کردم شاید ناراحت است.بعد دیگر چیزی فکر نکردم.فقط منتظر ماندم.گرد و غبار آرام‌آرام روی لبه‌ی کلاه نشست.بعد روی شانه‌هایم.بعد روی چکمه‌هایم.اول فکر کردم موقتی است.فقط چند هفته.فقط یک دوره.فقط یک سن.اما بعضی فاصله‌ها بی‌صدا اتفاق می‌افتند.آن‌قدر بی‌صدا که وقتی متوجهشان می‌شوی، دیگر نمی‌توانی بگویی دقیقاً از کجا شروع شدند.یک روز جعبه‌‌ای را باز کردم.برای پیدا کردن چیز دیگری.شاید یک دفتر قدیمی.شاید یک عکس.شاید هیچ چیز مهمی.یادم نیست.اما او آنجا بود.میان چیزهایی که سال‌ها لمس نشده بودند.کنار او یک مداد کوتاه هم بود.همان مدادی که با آن روی دیوار اتاقم خورشید کشیدم و بابتش تنبیه شدم.تعجب کردم که هنوز آن را نگه داشته‌ام.انگار تمام این مدت منتظر مانده بود.دستم را دراز کردم.و ناگهان چیزی درونم شکست.غم نبود.چطور ممکن بود زمانی تمام دنیایت چیزی باشد و بعد سال‌ها حتی به آن فکر نکنی.برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.به کلاهش. به روبان آبی که هنوز دور لبه‌‌اش بود.سال‌ها پیش خودم بسته بودمش.فکر می‌کردم همه‌ی گاوچران‌ها به روبان احتیاج دارند.به لبخندش.به خاطراتی که ناگهان از گوشه‌های فراموش‌شده‌ی ذهنم بیرون آمدند.آن لحظه به یاد آوردم.بعضی چیزها گم نمی‌شوند.فقط ساکت می‌مانند.یک روز دستش دور کمرم حلقه شد.همان دست‌ها.همان لمس آشنا.همان گرمایی که فکر می‌کردم فراموشش کرده‌ام.انگشتش روی دکمه‌ی کتم مکث کرد.همان دکمه‌ای که خودش کنده بود و بعد دوباره دوخته بود.آن روز، سوزن از انگشتش رد شده بود.انگار همه‌ی سال‌هایی که گذشتند فقط یک لحظه طول کشیده‌.ذوق خیره‌اش به روبان آبی برگشته بود.فهمیدم برای او دنیا هنوز می‌تواندبا یک گره دوباره سر جایش برگردد.حس کردم همان دختر کوچک است که دنبال من می‌دوید و می‌خندید.و من هنوز همان کسی هستم که او را هیچ‌وقت تنها نمی‌گذاشت.درست همان لحظه دیگر شکی نداشتم.آمده بود دنبالم.او را از قفسه برداشتم.گرد و غبار روی کلاهش نشسته بود.با همان لبخند.برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.بعد چشم‌هایم را از او دزدیدم.اگر زیاد نگاه می‌کردم، نمی‌توانستم ادامه بدهم.وزنم فرق نکرده بود اما دست‌هایش فرق کرده بودند.بزرگ‌تر شده بودند.برای لحظه‌ای دلم خواست بخندم.اگر دست‌هایش بزرگ‌تر شده بودند، یعنی خودش هم بزرگ‌تر شده بود.و اگر بزرگ‌تر شده بود، یعنی قرار بود ماجراجویی‌های بزرگ‌تری داشته باشیم.سبک‌تر از چیزی بود که به یاد داشتم.یا شاید این من بودم که سنگین‌تر شده بودم.برای چند ثانیه به لبخند دوخته‌شده روی صورتش نگاه کردم.درست بود… و نبود.بعضی چیزها در تمام این سال‌ها هیچ تغییری نمی‌کنند.و بعضی چیزها آن‌قدر تغییر می‌کنند که دیگر نمی‌توانی به عقب برگردی.صندلی عقب را خوب می‌شناختم.قبلاً هم آنجا نشسته بودم.روزهای آفتابی.سفرهای کوتاه.پارک.فروشگاه.خانه‌ی مادربزرگ.همه‌ی بهترین روزها از صندلی عقب شروع شده بودند.برای همین نگران نبودم.دلیلی نداشت نگران باشم.فرمان را محکم‌تر گرفتم.رادیو روشن بود اما چیزی از آهنگ‌ها نمی‌شنیدم.چشم‌هایم روی جاده بود.فقط روی جاده.اگر به صندلی عقب نگاه می‌کردم، ممکن بود نظرم عوض شود.خانه‌ها از پشت شیشه رد می‌شدند.درخت‌ها.تابلوها.چهارراه‌ها.همه چیز آشنا بود.مدت‌ها بود بیرون را ندیده بودم.دلم می‌خواست همه چیز را به او نشان بدهم.می‌خواستم برایش تعریف کنم این مدت کجا بوده‌ام.چقدر منتظرش مانده بودم.چقدر دلم برایش تنگ شده بود.مسیر را حفظ بودم.همین بدترش می‌کرد.هر پیچ جاده را می‌شناختم.هر چراغ قرمز را.هر فروشگاهی را.انگار جاده هم می‌دانست قرار است چه اتفاقی بیفتد.بعضی آدم‌ها حتی وقتی دیر می‌کنند، بالاخره برمی‌گردند.برای همین آرام بودم.برای همین لبخند می‌زدم.برای همین وقتی ماشین ایستاد، فکر کردم بهترین بخش روز تازه شروع شده است.بعضی خداحافظی‌ها خیلی قبل‌تر از لحظه‌ی خداحافظی آغاز می‌شوند.شاید از روزی که دیگر با او بازی نکردم.شاید از روزی که اتاقم را پشت سرم جا گذاشتم.شاید از روزی که بدون اینکه بفهمم، شروع به بزرگ شدن کردم.وقتی ماشین را پارک کردم، فقط امیدوار بودم بتوانم تا آخرین لحظه به عقب نگاه نکنم.رسیدیم.همان‌قدر ساده.ماشین آرام شد و بعد ایستاد.برای چند ثانیه فقط نشستم و منتظر ماندم.احتمالاً می‌خواست اول در را باز کند.همیشه همین کار را می‌کرد.رسیدیم.همان‌قدر ساده.ماشین ایستاد.برای چند ثانیه دست‌هایم را روی فرمان نگه داشتم.انگار اگر تکان نمی‌خوردم، زمان هم تکان نمی‌خورد.از شیشه بیرون را نگاه کردم.خانه نبود.پارک هم نبود.اما اشکالی نداشت.همه جا را که نمی‌شناختم.مهم این بود که دوباره با هم بودیم.از شیشه بیرون را نگاه کردم.تابلو را می‌شناختم.ساختمان را می‌شناختم.حتی آن نیمکت کنار در ورودی را هم می‌شناختم.برای همین چشم‌هایم را از آن‌ها دزدیدم.بعد دستش دورم حلقه شد.محکم‌تر از دفعه‌ی قبل.طوری که انگار نمی‌خواست دوباره گمم کند.دلم گرم شد.فکر کردم بعضی انتظارها ارزشش را دارند.بعد او را در آغوش گرفتم.محکم‌تر از چیزی که لازم بود.طوری که انگار اگر رهایش نمی‌کردم، مجبور نمی‌شدم ادامه بدهم.در ورودی باز شد.صدای بچه‌ها می‌آمد.خوشحالی.دویدن.هیاهو.ناگهان همه چیز روشن شد.می‌خواستم بخندم.می‌خواستم برایش بگویم:دیدی؟گفتم برمی‌گردی.گفتم همه چیز درست می‌شود.در ورودی باز شد.صدای بچه‌ها می‌آمد.خوشحالی.دویدن.هیاهو.و برای اولین بار در تمام مسیر، نزدیک بود گریه کنم.چون فهمیدم دقیقاً به همین خاطر اینجا را انتخاب کرده بودم.آنجا بود که چیزی درونم لرزید.نه از ترس.از گیجی.چون ناگهان متوجه شدم هیچ‌کدام از آن خنده‌ها را نمی‌شناسم.هیچ‌کدام از آن قدم‌ها را.هیچ‌کدام از آن صداها را.آنجا بود که برای اولین بار به صورتش نگاه نکردم.اگر نگاه می‌کردم، شاید تصمیمم عوض می‌شد.شاید او را دوباره به خانه می‌بردم.شاید چند ماه دیگر صبر می‌کردم.شاید یک سال.شاید همیشه.بعد همه چیز شروع کرد به اتفاق افتادن.آن‌قدر سریع که نتوانستم نگهش دارم.و آن‌قدر آهسته که هنوز هم تمام نشده است.یک دختر به سمت ما دوید.صدای خنده‌اش زودتر از خودش رسید.بعد صدای کفش‌هایش.بعد دست‌های کوچکش.همان‌قدر پر از زندگی که روزی دست‌های او بودند.برای اولین بار از وقتی رسیده بودیم، دوباره هیجان‌زده شدم.دخترک چیزی می‌گفت.من نمی‌شنیدم.فقط نگاهش می‌کردم.به چشم‌هایش.به لبخندش.به آن برق آشنایی که سال‌ها پیش دیده بودم.ناگهان دنیا دوباره شبیه قبل شد.دخترک چیزی می‌گفت.من هم چیزی جواب می‌دادم.اما هیچ‌کدام از کلمات مهم نبودند.تمام حواسم به دستانم بود.به اینکه هنوز او را نگه داشته بودند.به اینکه تا چند ثانیه‌ی دیگر، دیگر نگهش نخواهند داشت.یک آن دستش محکم‌تر شد.دلم گرم شد.فکر کردم او هم خوشحال است.فکر کردم او هم فهمیده قرار است دوباره مثل قبل شویم.فکر کردم تمام آن روزهای انتظار بالاخره تمام شده‌اند.یک آن او را محکم‌تر گرفتم.نه برای اینکه نمی‌خواستم رهایش کنم.برای اینکه می‌خواستم آخرین بار وزنش را به خاطر بسپارم.بعضی چیزها را نمی‌توانی با چشم‌هایت ثبت کنی.باید در دست‌هایت نگهشان داری.بعد اتفاق افتاد.اتفاقی که آن زمان معنایش را نفهمیدم.فقط چند سانتی‌متر بود.فقط فاصله‌ی میان دو دست.اما بعدها فهمیدم بعضی فاصله‌ها را با هیچ نقشه‌ای نمی‌شود اندازه گرفت.انگشتانش آرام باز شدند.و انگشتان دیگری بسته شدند.همین.به همین سادگی.نه آسمان تیره شد.نه زمین لرزید.نه کسی گریه کرد.فقط از یک دست به دست دیگر رفتم.انگشتانم آرام باز شدند.و انگشتان دیگری بسته شدند.همین.به همین سادگی.همه چیز تمام شد.یا شاید همه چیز ادامه پیدا کرد.هنوز مطمئن نیستم.می‌خواستم به او نگاه کنم.به او بگویم نگران نباشد.بگویم برگشته‌ام.بگویم دیگر لازم نیست دنبالم بگردد.اما او به من نگاه نمی‌کرد.می‌خواستم به او نگاه کنم.فقط یک بار دیگر.اما می‌ترسیدم.می‌ترسیدم اگر نگاهش کنم، دوباره آن دختر هشت‌ساله شوم.و آن وقت دیگر نتوانم بروم.برای اولین بار ترسیدم.نه از دخترک.نه از جای جدید.از این فکر که شاید...شاید او با من نیاید.برای اولین بار لبخند زدم.نه چون خوشحال بودم.چون فهمیدم او تنها نخواهد ماند.و این همان چیزی بود که تمام مسیر به خودم قول دادم.او یک قدم عقب رفت.بعد یک قدم دیگر.بعد یک قدم دیگر.و هر قدم چیزی را از من دورتر می‌کرد که هنوز اسمش را نمی‌دانستم.من یک قدم عقب رفتم.بعد یک قدم دیگر.بعد یک قدم دیگر.و هر قدم مرا از چیزی دور می‌کرد که تمام کودکی‌ام را با آن زندگی کرده بودم.آن روز هیچ‌کدام اشتباه نمی‌کردیم.او با دست‌های خالی برگشت.و من با قلبی که چیزی از آن کم بود.بعضی خداحافظی‌ها باید همین‌طور باشند.دو نفر که هر دو چیزی را با خود می‌برند.و هر دو چیزی را همان‌جا جا می‌گذارند.و عشق، برای چند ثانیه‌ی کوتاه، میان دو جفت دست ایستاده بود و نمی‌دانست به کدام طرف تعلق دارد.اسم‌ها هنوز جایی میان سکوت مانده بودند.اما حالا می‌توانم بگویم.من جسی بودم.دختری که فکر می‌کرد اگر دوستش داشته باشند، ترکش نمی‌کنند.و او امیلی بود.دختری که فکر می‌کرد اگر فراموشم نکند، آسیبی به من نزده است.و هیچ‌کدام هم درست نمی‌گفتیم.دوست داشتن نه نگه داشتن است و نه رها کردن.دوست داشتن یعنی بخشی از قلبت را در چیزی جا بگذاری و بعد تمام عمر با همان جای خالی زندگی کنی.سال‌ها بعد، وقتی نام مرا دوباره به زبان آورد، دیگر آن دختر هشت‌ساله نبود.و من دیگر آن اسباب‌بازی نو نبودم.اما برای چند ثانیه‌ی کوتاه، در جایی میان خاطره و زمان، انگار هیچ‌وقت گم نشده بودیم.و انگار چیزی در جهان دوباره گره خورد.از اول می‌دانستم.از اول می‌دانستم تویی.</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 15:40:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی باروت‌ها کیمیاگری می‌کنند.</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-ciahxjnd0grm</link>
                <description>بعضی آدم‌ها فکر می‌کنند سخت‌ترین کار دنیا پیدا کردن گنج است. این را معمولاً کسانی می‌گویند که هیچ‌وقت مجبور نشده‌اند به کسی شلیک کنند. یا عاشقش باشند. یا هر دو.مردی که روبه‌روی من نشسته بود، ادعا می‌کرد یک اسم را دفن کرده. دروغ می‌گفت. بعدها فهمیدم آدم‌ها هیچ‌وقت چیزی را دفن نمی‌کنند. فقط جایش را عوض می‌کنند.سه ساعت بعد یکی از ما قرار بود بمیرد. و طبق معمول هیچ‌کدام بابتش عجله نداشتیم.فصل اولنشونه‌ای که اشتباه بود.صحرا هنوز همان صحرا بود. باد از غرب می‌آمد. شن‌ها را جابه‌جا می‌کرد. خورشید هر روز از همان نقطه بالا می‌آمد و هر شب پشت همان تپه‌های دور خاموش می‌شد.اما چیزی عوض شده بود. شاید خود صحرا. شاید آدم‌هایی که از میانش عبور می‌کردند. یا شاید فقط سانتیاگو.سال‌ها از زمانی که گنج را پیدا کرده بود می‌گذشت. بعضی شب‌ها هنوز بوی کلیسای متروک را به یاد می‌آورد. درخت چناری را که ریشه‌هایش در کف عبادتگاه فرو رفته بود. خواب مصر. خواب گنج. خواب پسری که روزی فکر می‌کرد جهان برایش رازی آماده کرده است.آن روزها گذشته بودند.حالا در همان صحرا، جایی میان دو واحه و سه قبیله‌ی در حال جنگ، مردی را می‌شناختند که مسیر کاروان‌ها را بلد بود، رد آب را از روی پرواز پرنده‌ها تشخیص می‌داد و می‌توانست بوی باروت را از چند کیلومتر دورتر حس کند.بعضی‌ها هنوز به او می‌گفتند: «چوپان.»اما مدت‌ها بود گوسفندی ندیده بود.نشانه‌ی آن روز، با عبور یک پرنده آغاز شد. شاهینی تنها. پرنده‌ای که سه بار دور یک تپه‌ی سنگی چرخید. سانتیاگو ایستاد. به آسمان نگاه کرد. سال‌ها پیش، پرواز دو شاهین جنگ را به او نشان داده بود. شاید این هم یک نشانه بود. شاید جهان دوباره می‌خواست چیزی بگوید. سر اسب را چرخاند و به سمت تپه رفت.پشت تپه مردی نشسته بود. یک تفنگ، خاموش کنار دستش افتاده بود. یک قمقمه‌ی خالی. و زخمی که از شانه تا پهلویش امتداد یافته بود.مرد سرش را بلند کرد. انگار منتظر آمدن کسی بوده باشد.«بالاخره رسیدی.»سانتیاگو اخم کرد.«منو می‌شناسی؟»«نه.»«پس چرا اینو گفتی؟»مرد لبخند زد.«چون تو اولین آدمی هستی که از سه روز پیش تا حالا از اینجا رد شده.»سکوت. باد از میان سنگ‌ها رد شد.مرد ادامه داد:«یا باید دشمن باشی... یا نشونی.»سانتیاگو از اسب پایین آمد. برای لحظه‌ای دلش خواست بخندد. سال‌ها دنبال نشانه‌ها رفته بود. و حالا خودش تبدیل به یکی از آن‌ها شده بود. اما هنوز نمی‌دانست این نشانه برای چه کسی فرستاده شده است. برای او. یا برای مرد مسلح روبه‌رویش.در دوردست صدای تیراندازی آمد. کوتاه. خفه. مثل رعدی که هنوز تصمیم نگرفته باران شود. سانتیاگو به کرانه نگاه دواند. و برای اولین بار در سال‌های اخیر، احساس کرد زبان جهان را نمی‌فهمد. نشانه‌ای وجود داشت. اما معنایش پشت گرد و خاک پنهان شده بود. درست همان لحظه بود که فهمید باید کنار این مرد بنشیند. و اشتباه دقیقاً از همین‌جا شروع شد.فصل دوممردی که دیگه به نشونه‌ها اعتقاد نداره.باد شن‌ها را جابه‌جا می‌کرد. نه آن‌قدر شدید که طوفان شود. نه آن‌قدر آرام که بشود نادیده‌اش گرفت.سانتیاگو کنار آتش نشسته بود.مرد روبه‌رویش داشت فشنگ‌های یک هفت‌تیر قدیمی را تمیز می‌کرد. با حوصله. مثل کشیشی که جام مقدس را جلا می‌دهد.مدتی هیچ‌کدام حرف نزدند.بعد کهنه‌سرباز گفت:«می‌دونی مردم عجیب‌ترین چیزها رو دفن می‌کنن؟»سانتیاگو نگاهش کرد.سرباز ادامه داد:«طلا، پول، نامه، اسلحه... یه بار یه مرد رو دیدم که یه پاره کفش دفن کرد.»«کفش؟»«آره.»«چرا؟»«می‌گفت دیگه نمی‌خواد اون آدمی باشه که با اون کفش‌ها راه رفته.»سکوت. تکه‌چوبی در آتش شکست.سانتیاگو گفت:«من یه بار گنج دفن کردم.»سرباز خندید.«نه. تو یه بار گنجو پیدا کردی. فرق داره.»«فرقش چیه؟»سرباز فشنگی را جلوی نور گرفت.«وقتی چیزی رو دفن می‌کنی، می‌خوای فراموشش کنی.»مکث.«وقتی چیزی رو پیدا می‌کنی، می‌فهمی هیچ‌وقت فراموشش نکرده بودی.»باد جهتش را عوض کرد. از دور صدای شترها می‌آمد.سانتیاگو گفت:«تو چی دفن کردی؟»برای اولین بار گرد لبخند از صورت سرباز خشک شد.«یه اسم.»«اسم؟»«اسم یه زن.»«و جواب داد؟»«نه.»«هنوز دوستش داری؟»سرباز سیگارش را روشن کرد.«سؤال چرندیه.»«نفهمیدم!؟»«آدم‌ها فکر می‌کنن عشق برعکس مرگه.»با خرناسه‌ی پرسروصدایی عطر توتون را بیرون داد.«در حالی که بیشتر وقتا همسایه‌ی جفت‌شیش مرگه.»سانتیاگو به آتش خیره شد.«کیمیاگر می‌گفت وقتی چیزی رو واقعاً بخوای، تمام جهان کمکت می‌کنه بهش برسی.»«مزخرفه.»سانتیاگو سرش را بلند کرد.سرباز ادامه داد:«نه اینکه دروغ باشه.»«پس؟»«نصفشو بهت نمی‌گن.»«کدوم نصفه‌اشو؟»سرباز فشنگ دیگری را داخل خشاب جا زد. صدای فلز در سکوت صحرا پیچید.«وقتی به چیزی می‌رسی، جهان می‌خواد ببینه باهاش چه کار می‌کنی.»سکوت. دوردست. یک تیر شلیک شد. خیلی دور. خیلی تنها. انگار کسی اشتباهی ماشه‌ای را لمس کرده باشد.سانتیاگو گفت:«تو قبلاً به نشونه‌ها اعتقاد داشتی؟»«آره.»«و حالا نه؟»«نه.»«چی شد؟»سرباز خندید. خنده‌ای خشک. بی‌آب.«یه روز فهمیدم آدم‌ها هر چیزی رو که دوست دارن، نشونه حساب می‌کنن.»«منظورت چیه؟»«اگه عاشق باشن، هر پرنده‌ای نشونه‌ست.»«اگه بترسن؟»«هر سایه‌ای.»سانتیاگو چیزی نگفت. سرباز به او نگاه کرد. دقیق و طولانی. انگار داشت بیست سال قبل خودش را می‌دید.«چوپان، بذار یه چی ازت بپرسم.»«بپرس.»«اگه فردا صبح بفهمی تمام نشونه‌هایی که دنبال کردی اشتباه بودن چی؟»سانتیاگو مکث کرد. کشدار. بعد گفت:«هیچی.»«هیچی؟»«من هنوز همون مسیر رو می‌رفتم.»چند گره به عمق اخم سرباز اضافه شد.«چرا؟»سانتیاگو پوزخند زد. واقعاً خسته.«شاید گنج هیچ‌وقت مهم‌ترین بخش سفر نبوده. ولی کسی که در جست‌وجوش شدم واقعی بود.»برای اولین بار در آن شب، سرباز حرفی نزد. باد وزید. آتش لرزید. جایی در تاریکی، اسبی شیهه کشید.سرباز به هفت‌تیرش نگاه کرد. بعد به سانتیاگو. و خیلی آرام گفت:«کثافت...»مکث.«همین باعث می‌شه از ریختت خوشم نیاد.»«چرا؟»«هنوز امید داری، حرومی.»فصل سوم کیمیاگری باروتاولین کسی که صدای اسب‌ها را شنید، کهنه‌سرباز بود. سرش را بلند نکرد. فقط گفت:«شیش نفر.»سانتیاگو گوش داد. چیزی نشنید.«از کجا فهمیدی؟»«شن‌ها.»«میزونی؟»«هر تعداد سوار، وزن خودشو روی صحرا می‌ذاره.»سانتیاگو چیزی نگفت. نیم ساعت پیش احتمالاً به این حرف می‌خندید. الان نه.الان صحرا بیش از حد ساکت بود. سرباز خشاب هفت‌تیر را بیرون آورد. فشنگ‌ها را روی پارچه‌ای کهنه چید.«یکی. دوتا. سه‌تا. چهارتا. پنج‌تا. شیش‌تا.»انگار داشت مهره‌های تسبیح را می‌شمرد.سانتیاگو نگاهش کرد.«می‌ترسی؟»سرباز لبخند زد.«همیشه.»«پس چرا هنوز زنده‌ای؟»«برای اینکه آدمایی که نمی‌ترسن، معمولاً زنده نمی‌مونن!»فشنگ آخر را جا زد. تِق. صدایی کوچک. اما غریب. مثل بسته شدن درِ یک کلیسا. یا شروع شدن یک اعتراف.باد وزید. دانه‌های شن روی فلز تفنگ نشستند. سانتیاگو یاد حرف کیمیاگر می‌افتد. اینکه هر چیزی در جهان روح خودش را دارد. طلا. آهن. باد. آتش. همه چیز. حتی سرب. حتی باروت. شاید مخصوصاً باروت.هیچ چیز مثل باروت نمی‌دانست چگونه در یک لحظه، از صدایی خفه به نعره بدل شود.صدای سم‌ها نزدیک‌تر شد. حالا او هم می‌توانست بشنود. شش سوار. شاید هفت. شاید بیشتر.سرباز ایستاد. شن‌های لباسش را تکاند.«یه سؤال.»سانتیاگو سر بلند کرد.«آخرین باری که کسی رو کشتی کِی بود؟»سکوت.«هیچ‌وقت.»سرباز قهقهه زد. نه با تمسخر که از فرسودگی بعد از بازنشستگی.«پس امروز چیزای جالبی یاد می‌گیری.»سانتیاگو ماتش برده بود.«چی؟»سرباز خیره به باختر. به جایی که سوارها داشتند از دل گردوخاک بیرون می‌آمدند.«اینکه بعضی وقتا بدترین قسمتی که از یه آدم می‌میره، بدنش نیست.»شلاق خشک و سوزان باد می‌تاخت‌. سوارها حالا دیده می‌شدند. شش مرد. با هیبت‌هایی تیره‌پوش. و اسلحه‌هایی سنگین. چهره‌هایی که از این فاصله بیشتر شبیه سایه بودند تا انسان.سانتیاگو دستش را روی قبضه‌ی تفنگ گذاشت. و برای اولین بار بعد از سال‌ها حس کرد فهمیده چرا کیمیاگران درباره‌ی تبدیل فلزات حرف می‌زدند.لحظه‌هایی وجود داشتند که آدم مجبور می‌شد خودش را ذوب کند. ترس را. رحم را. خشم را. تردید را. همه را داخل یک کوره بریزد. و چیزی تازه از آن بیرون بکشد.صد متر. هشتاد متر. شصت متر. سرباز نفس عمیقی کشید.«وقتشه.»سانتیاگو پرسید:«وقت چیه؟»سرباز نگاهش کرد. نگاهی که انگار از سال‌ها پیش می‌آمد. از جنگ‌ها. از عشق‌های دفن‌شده. از نشانه‌هایی که دیگر به آن‌ها باور نداشت.«برای اینکه بفهمیم امروز کدوم یکی از ما اشتباه می‌کرده.»و بعد اولین گلوله شلیک شد. فصل چهارمبرزخاولین چیزی که برگشت، صدا نبود. باد بود. باد همیشه زودتر برمی‌گردد.‌ قبل از خاطره.‌ قبل از درد. قبل از فهمیدن.سانتیاگو شن‌ها را از صورتش تکاند. دانه‌های ریز ماسه به پوستش چسبیده بودند. چند لحظه طول کشید تا خورشید را تشخیص دهد. هنوز همان‌جا بود. بالای سرش. بی‌تفاوت. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد. انگار چند دقیقه قبل، جهان از هم نپاشیده باشد.او نشست. دستش را روی پهلویش کشید. خون.‌ اما نه آن‌قدر که بکشد. نه امروز.از دور صدای زنگوله‌ای می‌آمد. آهسته. پیوسته. مثل صدای ساعتی که در خانه‌ای متروک جا مانده باشد. کاروانی از آن حوالی رد می‌شد. جهان به راه خودش ادامه می‌داد. همیشه همین‌طور بود. مهم نبود چند نفر بمیرند. خورشید غروب خودش را داشت. باد مسیر خودش را. و صحرا سکوت خودش را.چند متر آن‌طرف‌تر، کهنه‌سرباز کنار تخته‌سنگ افتاده بود. چشمانش باز بودند. اما به چیزی نگاه نمی‌کردند.سانتیاگو چند لحظه همان‌جا نشست. حرکت نکرد. نه که از ترس خشکش زده باشد. از سنگینی چمبره زده توی ریه‌هایش. انگار بدنش هنوز نرسیده بود به جایی که روحش رسیده بود.باد آمد. لبه‌ی کت سرباز تکان خورد. و ناگهان چیزی از جیبش بیرون افتاد. یک تکه کاغذ. تاخورده. زرد. فرسوده.سانتیاگو آرام جلو رفت. کاغذ را برداشت. بازش کرد. فقط یک اسم رویش نوشته شده بود. اسم یک زن. همان اسمی که مرد گفته بود دفنش کرده. اما دروغ گفته بود. دفنش نکرده بود. سال‌ها با خودش حملش کرده بود.سرفه‌های ممتد سانتیاگو جلودار خندیدنش شد. نه با شادی. نه از فرط غم. از این حقیقت غریب که آدم‌ها حتی وقتی می‌خواهند چیزی را فراموش کنند، آن را نزدیک قلبشان نگه می‌دارند.ساعتی گذشت. یا شاید چند دقیقه. در صحرا فرقش را نمی‌شود فهمید.کنار بقایای اردوگاه، پسر جوانی نشسته بود. یکی از همان سوارها. قنداق تفنگش شکسته بود. از بازویش خون چکه‌ای می‌آمد. و داشت تکه‌ای نان خشک سق می‌زد.وقتی سانتیاگو نزدیک شد، پسر نیمی از نان را جلو آورد. بی‌آنکه چیزی بگوید. سانتیاگو نشست. تکه‌نان را گرفت.مدتی فقط جویدند. بی‌حرف. مثل دو غریبه که دیگر حوصله‌ی دشمن بودن ندارند.بالاخره پسر گفت:«بردیم؟»سانتیاگو جایی را نگاریست که وسر ردش را تشخیص نداد. خورشید داشت پایین می‌رفت. سایه‌ها بلندتر می‌شدند. باد از میان علف‌های خشک رد می‌شد. و در دوردست، پرنده‌ای تنها روی شاخه‌ی درختی نشسته بود. تنها درختی که تا طلاقی کرانه‌ها دیده می‌شد.«نمی‌دونم.»پسر تلخند زد.«پس باختیم؟»سانتیاگو سرش را تکان داد.«اونم نمی‌دونم.»پسر تکه‌ای دیگر از نان را کند.«پس چی می‌دونی؟»سانتیاگو مدت زیادی جواب نداد. آن‌قدر که پسر فکر کرد سؤالش را نشنیده.بعد آرام گفت:«می‌دونم بعضی آدم‌ها تمام‌ عمرشون دنبال گنج‌ می‌گردن.»نگاهش روی درخت ماند. درختی تنها میان دریایی از شن.«و بعضی‌ها تمام عمر دنبال جنگ.»باد وزید.«اما آخرش...»کف دست خون آلودش را مقابل پسر گرفت.«آخرش هر دو زیر یه آسمون می‌شینن و سعی می‌کنن بفهمن ارزشش رو داشت یا نه.»پسر چیزی نگفت.از دور صدای موسیقی آمد. خیلی دور.‌خیلی ضعیف. انگار کسی گرامافونی را وسط هیچ‌جا روشن کرده باشد. ملودی میان باد گم می‌شد.‌ می‌آمد.‌ می‌رفت. می‌آمد. می‌رفت.سانتیاگو چشم‌هایش را بست.‌ و برای اولین بار بعد از سال‌ها، دوباره همان حس قدیمی را تجربه کرد.‌ حس روزی که هنوز چوپان بود.‌ روزی که همه چیز ممکن به نظر می‌رسید.شاید نشانه‌ها هیچ‌وقت اشتباه نبودند.‌ شاید فقط آدم‌ها عجله داشتند هر معنایی شده از توویشان بیرون بکشند.باد دوباره وزید. و در دوردست، چیزی از میان شن‌ها ظاهر شد. نه انسان. نه اسب. نه کهنه‌سرباز.یک شترمرغ. تک‌وتنها. آرام. بی‌آنکه بداند چند ساعت پیش اینجا جنگی رخ داده است.سانتیاگو رنگ لبخند به صورتش برگشت. خیلی ملیح. خیلی عمیق. و برای اولین بار از شروع آن روز، احساس کرد هنوز چیزی در جهان زنده مانده است.فصل پنجم آخرین نشونهخورشید داشت می‌مرد. نه با شکوه. نه با تراژدی. آرام. مثل پیرمردی که بعد از یک روز طولانی، صندلی‌اش را پیدا کرده باشد.باد سردتر شده بود.‌ پسر جوان خوابش برده بود. نان خشک کنار دستش افتاده بود. تفنگ شکسته‌اش هنوز همان‌جا بود. نیمه فرورفته در شن. نیمه بیرون از آن. مثل چیزی که هنوز تصمیم نگرفته به گذشته تعلق دارد یا آینده.سانتیاگو تنها کنار درخت نشسته بود. درختی که از دور شبیه اشتباه صحرا به نظر می‌رسید. انگار روزی باد، دانه‌ای را در جای اشتباهی رها کرده باشد. اما سال‌ها گذشته بود. و درخت هنوز آنجا بود. تنها. سرسخت. زنده.به شاخه‌هایش نگاه کرد. بعد به ریشه‌هایی که زیر شن پنهان بودند. یک‌آن یاد کلیسای متروک افتاد. یاد درختی که از سقف فرو ریخته‌ی عبادتگاه عبور کرده بود. یاد پسری که خواب گنج دیده بود. یاد خودش.چه فاصله‌ی عجیبی بود میان آن پسر و این مرد.صدای خش‌خش آرامی آمد. سانتیاگو سر بلند کرد.شترمرغ هنوز آنجا بود. روی همان خط کرانه‌ی باختر. آرام قدم می‌زد. بی‌آنکه عجله‌ای داشته باشد.بی‌آنکه بداند در ذهن یک انسان، جنگی بزرگ‌تر از تمام جنگ‌های صحرا در حال پایان یافتن است.سانتیاگو لبخند زد. بعد نگاهش روی چیزی ثابت ماند. چیزی فلزی. نیمه مدفون در شن.بلند شد.‌ چند قدم جلو رفت. زانو زد. شن‌ها را کنار زد.خشاب هفت‌تیر سرباز بود.همان خشاب. همان که ساعت‌ها قبل با وسواس پر شده بود. فشنگ‌ها هنوز داخلش بودند.سانتیاگو با ترشرویی چهره‌اش در هم رفت. یکی. دوتا. سه‌تا. چهارتا. پنج‌تا. شش‌تا. شش فشنگ. کامل. دست‌نخورده.صدای خشک باد.ناگهان چیزی در ذهنش جابه‌جا شد. مثل قفل زنگ‌زده‌ای که بالاخره باز شود.سرباز شلیک نکرده بود.تمام آن مدت… تمام آن حرف‌ها… تمام آن آرامش عجیب...او هرگز قصد شلیک نداشت.سانتیاگو چشم‌هایش را بست.و برای نخستین بار، جمله‌ای را که کنار آتش شنیده بود واقعاً فهمید.«وقتی به چیزی می‌رسی، جهان می‌خواد ببینه باهاش چی کار می‌کنی.»جهان آن روز گنج دیگری زیر شن پنهان نکرده بود. طلا هم نبود. یک انتخاب. اینکه بعد از تمام سفرها… بعد از تمام نشانه‌ها… بعد از تمام افسانه‌های شخصی… چه انسانی باقی می‌مانی.صدای گرامافون از دور بلند شد ضعیف. خش‌دار. شبیه خاطره‌ای که نمی‌خواهد بمیرد.سانتیاگو سرش را بالا گرفت.برای سال‌ها فکر می‌کرد افسانه‌ی شخصی مقصدی است که باید به آن رسید. گنج. عشق. طلا. حکمت.اما شاید اشتباه می‌کرد. شاید راهی بوده برای ساختن کسی که بتواند روزی ماشه را نکشد.خورشید آخرین تکه‌ی نورش را روی شن‌ها پاشید.شترمرغ پشت تپه ناپدید شد.باد از میان شاخه‌های درخت گذشت.و برای یک لحظه‌ی کوتاه، بسیار کوتاه...سانتیاگو فکر کرد صدایی می‌شنود.نه از آسمان.نه از باد.از جهان.همان زبان قدیمی. همان زبانی که سال‌ها پیش به یک چوپان جوان یاد داده بود تا رویاهایش را دنبال کند.این بار فقط یک جمله گفت: «مکتوب.»سپس سکوت بازگشت. و صحرا راز خود را دوباره زیر شن‌ها دفن کرد. ✍🏻 نازنین باقری✅ پی‌نوشت: اجرای پیرنگ‌ به طرز وسیعی کار دارد. مثل نقطه‌های اوج، فرود، ضرباهنگ، تعلیق و توزیع اطلاعات در بطن داستان. همچنان که به معماری متن بیش از گذشته خواهم پرداخت هر شکل از کپی‌برداری بدون ذکر نام مؤلف، حرامَن خود خطرم!</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 20:06:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزهایی که کسی برایشان استوری نمی‌گذارد.</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D8%AF-ihd7cfbjqrqo</link>
                <description>یه چیز عجیبی هست که هیچ‌کس موقع خریدنش ذوق‌زده نمی‌شه.یعنی هیچ‌کس براش استوری نمی‌ذاره. هیچ‌کس ساعت سه صبح به دوستش زنگ نمی‌زنه بگه: «فکر کنم پیداش کردم!»حتی وقتی وارد زندگیت می‌شه هم معمولاً سروصدایی نداره.بیشتر شبیه اون لیوان قدیمیه که سال‌هاست روی میزته و هر بار مهمون میاد لیوان‌های قشنگ‌تر رو بیرون میاری، اما آخر شب خودت باز از همون استفاده می‌کنی.شبیه کسیه که وقتی اینترنتت قطع می‌شه یادت میاد شماره‌اش رو از حفظی. شبیه کسیه که کنارش لازم نیست جمله‌هات رو قبل از گفتن ویرایش کنی.لازم نیست همیشه جذاب باشی. لازم نیست همیشه حالِ خوب داشته باشی. حتی بعضی روزها لازم نیست نسخه‌ی دوست‌داشتنیِ خودت باشی.خنده‌داره، نه؟ما نصف عمرمون دنبال چیزایی می‌دوییم که ضربان قلب رو بالا ببرن، بعد آخرش دلت اونجایی گیر می‌کنه که آرومش می‌کنه.شاید برای همین خیلی‌ها اشتباه می‌کنن.فکر می‌کنن اون حسِ سقوط کردن از ارتفاع، همونه. هیجان رو با ماندگاری اشتباه می‌گیرن.فکر می‌کنن اون بی‌خوابی‌ها، اون چک کردن‌های هر ده دقیقه، اون ترسِ از دست دادن، همونه؛ بی‌خوابی رو با عشق، دلشوره رو با دلبستگی و ترسِ از دست دادن رو با ارزشمند بودنش اشتباه می‌گیرن.درحالی‌که اون بیشتر شبیه تب کردنه.منظورم این نیست که بد باشه. فقط وقتی تب داری، همه‌چیز شدیدتر به نظر می‌رسه. رنگ‌ها پررنگ‌ترن. فکرها واقعی‌ترن. و آدم مطمئنه چیز خارق‌العاده‌ای در حال رخ دادنه.بعد یه روز می‌گذره.بعد یه سال.بعد چند سال.بعد زندگی از راه می‌رسه؛ با تمام بی‌رحمی‌های معمولش.یه اتفاق مزخرف. یه مریضی. یه ورشکستگی. یه مهاجرت. یه جنگ.یه روزی که قیافه‌ات تو آینه شبیه آدمای فیلم‌های آخرالزمانیه. یه وقتی که حتی خودت هم حوصله‌ی خودت رو نداری. و اونجاست که معلوم می‌شه چی مونده.من سال‌ها فکر می‌کردم عشق واقعی یعنی کسی که حاضر باشه باهات تا آخر دنیا بدوه.بعد فهمیدم نه.عشق واقعی کسیه که وقتی دیگه نمی‌تونی بدوی، سرعتش رو کم می‌کنه. وقتی دیگه نمی‌تونی راه بری، کنارت می‌شینه.و جالب‌ترین قسمتش اینه که معمولاً آدم، عاشقِ بهترین نسخه‌ی آدم‌ها نمی‌شه. عاشقِ نسخه‌ای می‌شه که پشت درهای بسته زندگی می‌کنه.آدم عاشق اون لحظه‌ای می‌شه که می‌فهمه می‌تونه زشت‌ترین، خسته‌ترین، ترسیده‌ترین نسخه‌ی خودش باشه...و طرف مقابل هنوز تصمیم می‌گیره بمونه.برای همین عشق واقعی اصلاً شبیه آتیش‌بازی نیست. بیشتر شبیه چراغ کوچیکه‌ی توو آشپزخونه‌ است. همونی که ساعت چهار صبح روشنه.وقتی از کابوس بالا می‌پری.وقتی دنیا به هم ریخته.وقتی هیچ‌چیز سر جاش نیست.و یکی هنوز برات آب میاره.هنوز می‌پرسه: «خوبی؟»هنوز جایی برای تو کنار خودش نگه داشته.اگه یه روز دیدی کسی پیدا شده که هم خنده‌های خوبت رو دیده، هم فروپاشی‌هات رو؛هم روزهای قشنگت رو، هم روزهایی که حتی خودت طاقت خودت رو نداری...و با این حال هنوز هر شب دلش می‌خواد کنار تو بخوابه...تبریک می‌گم!احتمالاً تازه فهمیدی این متن از همون خط اول درباره‌ی چه چیزی بود.پی‌نوشت:خلاصه اگه از خودتون پرسیدین چرا توی عکس‌های این نوشته هیچ آدمی نیست؟ شاید چون بعضی آدما وقتی واقعاً وارد زندگی‌ت شدن، دیگه لازم نیست توی کادر باشن.از روی مسواک‌ها، کفش‌ها، لیوان چایی و چراغی که خاموش نشده هم می‌شه فهمید.</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 03:30:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدایا چرا من اینقدر شیطونم!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D9%88%D9%86%D9%85-xqgow6glnszc</link>
                <description>اولین مواجهه‌ام با تهران بعد از یک‌ سال، یک ماشین تیربار بود که سر عوارضی پارک شده بود. بعد هم تابلوی کهریزک که زیرش نوشته بود: «شهر آفتاب».هیچ‌کدامشان ربطی به چیزی که می‌خواهم بگویم ندارند. فقط از آن تصویرهایی هستند که می‌آیند، گوشه‌ی ذهن آدم چادر می‌زنند و حاضر نیستند بروند.چیزی که می‌خواهم بگویم این است که بعضی چیزها در آدم از بین نمی‌روند. مثل میل به زندگی کردن.تحت هیچ شرایطی، خودت را از خودت نمی‌گیری.نه آن امیدی که توی پادکست‌های انگیزشی می‌فروشند. نه آن ناامیدی که وانمود می‌کند دنیا جای امن و ساده‌ای است. امیدِ واقعی یک موجود لجباز است؛ آن گل سنگی که از میان ترک آسفالت بیرون می‌زند و انگار اصلاً خبر ندارد قرار بوده آنجا چیزی رشد نکند.گاهی اخبار را می‌خوانم و فکر می‌کنم دنیا زیادی سخت می‌گیرد. زیادی پر از ترس و خداحافظی و انتظار است. بعد ناگهان می‌بینم هنوز برای خانه‌ای که ندارم پرده انتخاب می‌کنم، برای بچه‌هایی که به دنیا نیامده‌اند اسم پیدا می‌کنم، برای کتابی که هنوز ننوشته‌ام جمله جمع می‌کنم و برای آدم‌هایی که دوستشان دارم دل می‌سوزانم.و همان لحظه می‌فهمم مشکل من و زنان دیگر همین است.ما زیادی زندگی را می‌خواهیم.بعد قضیه را گرفتم. زن بودن که فقط یک کلمه نیست، تووی هر جای دنیا شکلی دارد، تووی هر فرهنگی قصه‌اش فرق می‌کند، اما برای من قصه‌اش شده این شیطنت. یعنی عاملیتی که در دلم می‌گوید «من می‌خواهم، با تمام جرئت». یعنی استقلالی که توی آن به خودم بگویم «محترمی، حتی وقتی اشتباه می‌کنی». یعنی مهربانی و مراقبت کردن از هر چیزی که نفس می‌کشد، یعنی عشق ورزیدن به هر موجود زنده‌ای. از یه رفیق ناراحت، از یه گربه‌ی ولگرد، حتی از اون گیاه خجالتی که کنج نمی‌دانم کجاآباد افتاده. این است زن بودن من.دخترانگی برای من پاشنه‌‌های پرادا، فرشته‌های ویکتوریا سکرت یا ست تابستانه‌ی میو‌میو نیست. دخترانگی شاید همین توانایی عجیبِ دوباره زندگی‌وار شدن باشد. همین که بعد از هر گسیخت زمین و شکاف گسلی،باز هم دلت بخواهد خانه‌ها را بسازی. چیزی یاد بگیری. دنیا را در هشتادوهشت روز بگردی. کسانی را دوست داشته باشی. به دنیای از‌پا‌افتاده‌ی اینجا، بی‌چشم‌داشت عشق، مرهم و شانه‌ای برای گریستن بدهی. شنوای سبک‌ساری شوی که همسفر بار زخم‌ها باشد. فردا را روشن‌تر نقاشی کنی و دری را باز کنی که هنوز مطمئن نیستی پشتش چه خبر است.همیشه دلم می‌خواهد درها را باز کنم. نه با جادو و نه با معجزه؛ با همان دلِ سمج و مهربانی که بلد نیست زود تسلیم شود.شاید دلیلش این باشد که باور دارم بعضی فرداها پشت ساده‌ترین اتفاق‌ها پنهان شده‌اند. برای روزهایی که هنوز نرسیده‌اند ذوق می‌کنم، برای رویاهایی که هنوز اتفاق نیفتاده‌اند جا باز می‌کنم و گاهی آن‌قدر واضح تصورشان می‌کنم که انگار صدای خنده‌هایشان از همین حالا به گوشم می‌رسد.من از آن دخترهایی نیستم که جلوی یک درِ بسته بنشینند و بگویند: «خب، ظاهراً همین بود.»من از آن دخترهایی هستم که سرشان را کمی کج می‌کنند، لبخند می‌زنند و می‌گویند:«نه، فکر می‌کنم تازه اولِ قصه باشد.»بعضی آدم‌ها از سرسختی زنده می‌مانند. من فکر می‌کنم از سرِ شیطنت.از اینکه دلم می‌خواهد فردا را ببینم.دلم می‌خواهد بدانم بعدش چه می‌شود.هنوز دلم می‌خواهد وسط این همه جدیت دنیا، برای خدا بنویسم:«ببخشید، ولی فکر کنم یکم زیادی دخترانه و خوش‌بین خلقم کردی.»و خدا احتمالاً لبخند می‌زند و چیزی نمی‌گوید.چون خودش خوب می‌داند تمام این شیطنت‌ها اسم دیگری برای زندگی هستند.و بین خودمان بماند؛ کاش منتقد سختگیری در نوشتن داشتم. کسی که بی‌رحمانه جمله‌هایم را زیر ذره‌بین ببرد، به غرور قلمم ناخن بکشد و نگذارد پشت واژه‌های قشنگ پنهان شوم. کسی که یادم بدهد نوشتن، بیشتر از زیبا بودن، صادق بودن است.شاید آن روز بتوانم کتابی را که مدت‌هاست در ذهنم زندگی می‌کند، به زبانی غیر از زبان مادری‌ام بنویسم.تا آن روز اما، اجازه بدهید شیطنت کنم.بالاخره یکی باید مسئول روشن نگه داشتن چراغ‌های کوچک دنیا باشد.پسا تحریر🤧 :کاش آدمی غذاها را هم‌چون بنفشه‌ها می‌شد با خودش ببرد؛هر کجا که خواست!یک قابلمه قورمه‌سبزی،دو کفگیر زرشک‌پلو،و کمی عطر برنج ایرانی برای روزهای دلتنگی🍵برای روزهایی که گربه‌ی دلت رو به خانه خرخر می‌کند 🍚برای روزهایی که سفره‌ی ایرانی برایش پهن کنم 🌿</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 11:40:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمرینِ زیستن بدون سانسور و تَن وقتی خانه‌ی خودش باشد.</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%AA%D9%8E%D9%86-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-sbczsctvrdgr-sbczsctvrdgr</link>
                <description>آزادی چه حسی دارد؟مقدمه: از شب قبل از آمدن آزادی تا رنگ عسل در صبح آزادی نوشته‌ام. از کسی که آزادی را بو کند و زندگی را بچشد تا همیشه تشنه‌ و مشتاقش می‌ماند‌، نوشته‌ام.آزادی پیش از آن‌که کلمه باشد، یک اتفاق بدنی‌ست، جایی میان شانه‌ها که پایین می‌آیند، میان فکی که از هم باز می‌شود، میان نفسی که دیگر اجازه نمی‌گیرد. آزادی یعنی عضله‌ای که سال‌ها آماده‌ی دفاع بوده آرام بگیرد، یعنی تن از حالت آماده‌باش بیرون بیاید، یعنی خانه دوباره خانه شود. آزادی وقتی می‌آید که دیگر لازم نیست بخشی از خودت را پشت در بگذاری؛ نه نیازت را، نه خستگی‌ات را، نه آن تکه‌های ناپذیرفته‌ی وجودت را. آزادی یعنی گفتنِ «امروز کم آورده‌ام» بی‌آن‌که زمین دهان باز کند، یعنی گفتنِ «بمان» بی‌آن‌که صدا در گلو بشکند، یعنی پذیرفتن این حقیقت ساده که نیاز داشتن ضعف نیست، حق است. آزادی خنده‌ای‌ست که از ته تاریکی می‌آید، نه برای اثبات زنده ماندن، نه برای جلب رضایت بازماندگان، فقط چون می‌خواهد؛ شادیِ بی‌چرا، بودنِ بی‌توضیح.و من این‌ها را با دلتنگی می‌نویسم، نه برای آزادیِ نوشته‌شده، برای آنی که لمس می‌شود، برای روزی که سؤال نباشد و پاسخ باشد. دلم برای حالتی تنگ شده که در آن هیچ بخشی از خودم را سانسور نکنم، برای لحظه‌ای که بتوانم سرم را جایی بگذارم و سال‌های نزیسته را گریه کنم، با این‌همه نشانه‌ها هست. آزادی را می‌شود در دست‌هایی دید که بی‌واسطه به هم می‌رسند، در سفره‌ای که چند نفر دورش می‌نشینند بی‌حساب‌وکتاب، در اعتمادی که جای نظارت را می‌گیرد، در انتخاب‌های کوچکی که می‌گویند می‌شود طور دیگری هم زیست، حتی در همین کلمه‌ها، در عبور بی‌ترس‌شان از من.بیایید آینده را تصور کنیم، روزی که آزادی دیگر آرزو نیست، وضعیت است؛ صبح با نور بیدار شویم نه با هجوم صدا، نوری گرم و انسانی، بوی نان از خانه‌ی همسایه بیاید به‌عنوان سلام، روز را خودمان انتخاب کنیم، گاهی هیچ نکنیم و به سقف خیره شویم بی‌آن‌که تقویم توبیخ‌مان کند، پابرهنه روی چمن راه برویم و خاک نمناک را حس کنیم، باد موها را آرام جابه‌جا کند. غروب‌ها کنار هم باشیم بی‌آن‌که از هم بترسیم، رنگ‌ها پررنگ باشند، صداها سبک، سکوت امن؛ شب که می‌شود تنهایی نامِ رهاشدگی نباشد، نامِ باخودبودن باشد، زیر آسمان دراز بکشیم و حس کنیم فاصله‌ای میان دست ما و نور نیست. مهم‌تر از همه ترس عادت نباشد، عضله‌ی پشت گردن منقبض نماند، زندگی کردن جرم نباشد، خشم خطر محسوب نشود، دوست داشتن هزینه نداشته باشد، زندگی همه‌ی رنگ‌ها را داشته باشد اما هیچ رنگی مجبور به پنهان شدن نباشد. آزادی شاید همین باشد؛ ایستادن روبه‌روی آینه و گفتن «من همینم» بی‌دفاع، بی‌عذر، بی‌توضیح، و برای اولین بار بازتاب تحریف نباشد.© Illustration by Alexander Fedosov Cuded Ukrainian artist.</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 05:10:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکِ پیر</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D9%90-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-tjetjqqulqht</link>
                <description>بیاید این شعریجات را همین اول پستی دور بریزیم توت‌فرنگی‌ها 🤍🌱این‌قدر از «خودِ گذشته» حرف می‌زنیم انگار آدمِ دیگری بوده. انگار یک غریبه که یک روز صبح توی تخت‌مان بیدار شده و رفته و ما جای او نشسته‌ایم. اما واقعیت این است که ما فقط پوست انداخته‌ایم. پوست، نه چیز دیگر.حالا که موها سفید شده و دست‌ها موقع نوشتن می‌لرزند و چشم‌ها توی آینه بیشتر از آن‌که صورت را ببینند، لکه‌های قهوه‌ای روی پوست را می‌بینند، می‌فهمم که آن پسر/دخترِ بی‌قرار با آن همه حماقت، هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد یک روزی بیاید و به خودش نگاه کند و بگوید: «چرا این‌قدر هول‌وولا داشتی؟»ما فکر می‌کنیم عقل می‌آید و همه‌چیز را سر جایش می‌نشاند. اما عقل که سر جایش می‌آید، بدن دارد می‌رود. انگار بعضی از این آدم‌ها باید پانصد سالی وقت داشته باشند، شش-هفت‌باری عمر کنند بلکه آدموارانه زندگی‌کردن را یاد بگیرند. این‌جور موقعیت‌ها عقل که می‌رسد، زانوها صدا می‌دهند و حافظه سوراخ‌سوراخ شده. این شوخیِ تلخِ هستی است. ابزارِ درک را وقتی به دستمان می‌دهد که دیگر چیزی برای درک کردن نمانده. فرصت اجرا عملاً کشکِ بادمجان است. مثل این است که عینک را وقتی به کسی بدهی که کتاب نخوانده را بوسیده و گذاشته کنار.و این دو نسخه از ما – آن کودکِ سرشار از سودا و این پیرِ خسته از حماقت‌ها – اصلاً به هم فکر نمی‌کنند. کودک فکر می‌کند پیری دروغ است. پیر فکر می‌کند کودکی را خواب دیده. اما هر دو یک کار را می‌کنند. هر دو بی‌پروا زندگی را زندگی می‌کنند. یکی با جسارتِ ندانستن، یکی با بی‌خیالیِ دانستن. کودک می‌دود برای این‌که برسد، پیر می‌خندد برای این‌که می‌داند رسیدن معنی ندارد.جوانی فکر می‌کند پیری اغراق است. پیر فکر می‌کند جوانی سوءتفاهم بوده. اما هر دو اشتباه می‌کنند. هیچ‌کدام توهم نیستند. هر دو واقعی‌اند و هر دو در یک بدن زندگی می‌کنند.جوانی با جسارتِ ندانستن پیش می‌رود. ریسک می‌کند چون معنای پیامد را نمی‌فهمد. زخم می‌خورد و اسمش را تجربه می‌گذارد.پیری با احتیاطِ دانستن عقب می‌ایستد. ریسک نمی‌کند چون می‌داند زخم همیشه «درس» نیست؛ گاهی فقط زخم است.عجیب است. توی آینه که نگاه می‌کنم، چشم‌ها همان چشم‌های هجده‌سالگی‌اند. همان ساختار، فقط عمقشان فرق کرده. یک‌وقت‌هایی فکر می‌کنم پیری یعنی فهمیدن این‌که آن حماقت‌های خام، آن سوداهای سر احمقانه، آن عشق‌های اولینِ هورمونانه، اصلاً جهالت نبوده. تنها راهِ ممکن در آن لحظه بوده. و اگر برگردم، باز همان راه را می‌روم.اما این را که می‌گویم، تهِ دلم می‌دانم دروغ است. پشیمانی هست. کلی زخم هست که اگر کودکی می‌فهمید، این‌قدر بی‌پروا دست به تیغ نمی‌برد. کودک فکر می‌کند زخم جایزه‌ی تلخِ بلندپروازی است. پیر می‌داند زخم فقط زخم است.صادق که باشم، حقیقت چیز دیگری است. افسوس وجود دارد. نه به‌خاطر اشتباه بودنِ آن لحظه، بلکه به‌خاطر بهایی که بعدها پرداخت شد. کودک هزینه را نمی‌فهمد؛ پیر قیمت را دقیق می‌داند.و حالا، وقتی بدن می‌لرزد و فرو می‌ریزد و عقل گاهی تیره می‌شود، گاهی روشن، این دو نسخه در من جمع می‌شوند. یکی می‌گوید: «بیا و ریسکِ یک حماقت دیگر را بپذیر» و دیگری می‌گوید: «دیگر وقتش نیست». و من وسط این دو، فقط تماشا می‌کنم. تماشای فروپاشی، تماشای زوال، تماشای کودکی که هنوز توی چشم‌های پیرمرد/پیرزن قایم شده.من میان این دو ایستاده‌ام؛ نه کاملاً کودک، نه کاملاً پیر. بیشتر شبیه تماشاگری که فروپاشی تدریجی بدن را می‌بیند و هم‌زمان، سرکشیِ خاموشِ روح را.پیر شدن یعنی پذیرفتن این‌که آن حماقت‌ها، تنها شکلِ ممکنِ زیستن در آن سن بوده‌اند؟ و پذیرفتن این‌که حالا هم محدودیت‌ها شکل دیگری از همان اجبارند؟ یعنی ما هیچ‌وقت آزادِ مطلق نبوده‌ایم؟ پس فقط محدودیت‌هایمان عوض شده؟ چقدر سؤال‌هایم خبری‌اند.به این فکر می‌کنم که وقتی نباشم، کدام نسخه‌ام را به خاطر می‌آورند؟ آن دخترک/پسرکِ سرخوش با خواب‌های عجیب، یا این پیرمردِ خسته که فقط می‌خواهد یک گوشه بنشیند و وزشِ باد را نگاه کند؟جواب می‌دهم: هیچ‌کدام.چون من همانی هستم که هیچ‌وقت نتوانستم خودم را کامل بفهمم. چه آن وقت، چه حالا، چه بعداً.شاید آن‌چه باقی می‌ماند نه سن است و نه نسخه؛ بلکه کیفیتِ حضور است. میزانِ صداقتی که با خودمان داشتیم. جرئتی که برای دیدنِ ضعف‌ها داشتیم. و توانایی‌مان برای پذیرفتن این‌که هیچ‌وقت کامل خودمان را نفهمیدیم.ما هیچ‌وقت به یک «نسخه‌ی نهایی» نمی‌رسیم. فقط پوست می‌اندازیم. و هر پوستِ تازه، هم ادامه‌ی قبلی است، هم انکارش.کودکِ پیر،بدنی که می‌رود و میلی که هنوز می‌خواهد بدود.عقلی که می‌فهمد و دلی که هنوز گاهی نمی‌خواهد بفهمد.و زیستن، این کشمکش ناتمام‍.</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Sat, 28 Feb 2026 08:03:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بردار نیرو بر استخوان | The book of horror</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-the-book-of-horror-pw6i1pavqmqk</link>
                <description>قبل از تحریر:موجود نری با اسم من در شبکه‌های اجتماعی به دیگران پیام  داده و شاید بده. من سال‌هاست کامنت و فیدبک به کسی نفرستادم. در جریان باشین هلوها 🤍🌱امروز از کلاسی بیرون آمدم که در آن مرگ نه ترسناک بود و نه شاعرانه؛ فقط دقیق بود. کلاس پزشکی قانونی. استادی با استایل گاث، لباس‌های تیره‌ی خوش‌دوخت، ناخن‌های تیز و جیغ، انگشتری با نقش حدقه‌ی چشم، رژ لب پررنگ و کفش‌های آکسفورد، روبه‌روی برد دیجیتال ایستاده بود. خط چشمش مثل امضایی شخصی، تیز و حساب‌شده بود. اسلاید بعدی را باز کرد. چند نفر از دخترها ناخودآگاه چشم‌هایشان را پوشاندند، اما او میان انبوه تصاویر خشن و عریان، آن بخش‌هایی که کمتر کسی رغبت روایت کردنشان را دارد، مکث نکرد. صدایش نه بلند بود و نه سرد؛ فقط مطمئن. کتاب رفرنس را با لبخند «Book of Horror» صدا می‌کند، اما هرچه جلوتر می‌رویم روشن‌تر می‌شود که این کتاب درباره‌ی ترساندن نیست، درباره‌ی درست خواندن است؛ خواندن آنچه مردم عادی ترجیح می‌دهند نبینند.امروز فهمیدم استخوان‌ها حافظه دارند. این کشف ناگهانی نبود، بلکه آهسته و تدریجی شکل گرفت؛ میان تصاویر قربانیان، میان نمودارها و توضیح نیروها و جهت‌ها. استخوان یک ماده‌ی بی‌جان ساده نیست. وقتی فشاری وارد می‌شود، برخوردی رخ می‌دهد یا سقوطی اتفاق می‌افتد، بدن فقط آسیب نمی‌بیند، بلکه ثبت می‌کند. استخوان‌ها می‌شکنند، اما در شکستگی‌شان داستان باقی می‌ماند. هر ترک، هر کبودی و هر بریدگی برداری از نیرو را نشان می‌دهد. از روی آن می‌توان جهت ضربه را تشخیص داد، مسیر انتقال انرژی را حدس زد و فهمید کدام بخش مقاومت کرده و کدام بخش تسلیم شده است. این ترک‌ها تصادفی نیستند؛ هندسه دارند، منطق دارند و از قوانین فیزیک پیروی می‌کنند.هر بریدگی زاویه‌ی ورودی دارد که می‌توان از طریق آن منشأ نیرو، شدت و جهت آن را تحلیل کرد. در پزشکی قانونی، شکل آسیب صرفاً یک ضایعه نیست، بلکه نوعی امضاست. مکانیسم حادثه خود را پنهان نمی‌کند. در تصادف‌های رانندگی، توزیع شکستگی‌ها مانند نقشه‌ای از مسیر انرژی عمل می‌کند. نیرو وارد بدن می‌شود، از بخشی عبور می‌کند، در نقطه‌ای متمرکز و در نقطه‌ای دیگر تخلیه می‌شود و بدن به نموداری سه‌بعدی از قوانین فیزیک تبدیل می‌شود. در سقوط از ارتفاع، الگوی شکستگی‌ها با ارتفاع، سطح برخورد و وضعیت بدن ارتباط دارد و نشان می‌دهد کدام بخش ابتدا با زمین تماس پیدا کرده و کدام بخش بعدتر درگیر شده است. حتی بخش‌های سالم نیز معنا دارند، زیرا گاهی نواحی آسیب‌ندیده اطلاعاتی ارائه می‌دهند که کمتر از نواحی شکسته نیست. در قتل یا خودکشی، در آسیب‌های برنده یا نافذ نیز زاویه، عمق و شکل لبه‌ها سرنخ‌هایی درباره‌ی نحوه‌ی وقوع حادثه فراهم می‌کنند.پزشکی قانونی تلاش نمی‌کند صحنه را بازسازی کند تا هیجان ایجاد کند، بلکه می‌خواهد ترتیب رویدادها را بفهمد؛ این‌که کدام ضربه نخست وارد شده، کدام آسیب در ادامه رخ داده و کدام عامل مرگ‌بار بوده است. در اینجا روشن می‌شود که این علم ترکیبی از آناتومی، فیزیک و روایت است. بدن آخرین شاهد است؛ شاهدی که بازجویی نمی‌شود، اما بافت‌هایش پاسخ می‌دهند.کلاس گاهی در سکوت فرو می‌رود و صدای کلیک اسلاید بعدی مانند نقطه‌گذاری یک جمله شنیده می‌شود. استاد با همان ظاهر متفاوت و آرامش حرفه‌ای‌اش درباره‌ی مکانیسم آسیب توضیح می‌دهد، نه با هیجان و نه با بی‌تفاوتی، بلکه با احترام. در این فضا به این فکر می‌کنم که پزشکی قانونی بیش از آن‌که درباره‌ی مرگ باشد، درباره‌ی حقیقت است؛ درباره‌ی یافتن نظم در دل تراژدی و دیدن الگو در میان آشوب. ترس اولیه به‌تدریج جای خود را به تحلیل می‌دهد. چشم یاد می‌گیرد به‌جای واکنش، بررسی کند و ذهن به‌جای عقب‌نشینی، سؤال بپرسد.شاید «Book of Horror» نامی طنزآمیز و سیتکامی به نظر برسد، اما آنچه ما ورق می‌زنیم در واقع دفتر حقیقت است؛ تلاشی برای خواندن خاموشی. امروز وقتی از کلاس بیرون آمدم، احساس کردم اندکی بیش از گذشته می‌توانم زبان استخوان‌ها را بفهمم؛ زبانی که فریاد نمی‌زند و توضیح نمی‌دهد، اما باقی می‌ماند و حقیقت را در خود حفظ می‌کند.</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 17:53:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز کثیف نویسنده‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AB%DB%8C%D9%81-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-gzprpvupufnu</link>
                <description>نویسنده‌ها دروغ می‌گویند (و این تنها حقیقتی‌ است که می‌گویند). پس بیایید همین اول یک دروغ عمومی را دفن کنیم.هیچ نویسنده‌ای با وحی‌یی از الهامات شروع به نوشتن نمی‌کند. ما با بی‌حوصلگی شروع می‌کنیم. با شک به خطی بودن پدیده‌ی زمان. با صفحه‌ای سفید که بیشتر شبیه دیوار شیشه‌ای بازجویی‌ست تا بومی از نگرش خلاقانه. ما عملاً شکارچیان لحظه‌های بی‌اهمیتیم. با دفترچه‌های مچاله و خودکارهای نیمه‌جان، در کمین عکس‌هایی که جلوه‌ای عریان از زندگی‌ دارد، می‌نشینیم.آن تصویر رمانتیک از بلوار سن ژرمن؛ نویسنده را در مه صبحگاهی یک کافه‌ نشان می‌دهد. باریستا تا خرتلاق مقابلش سر خم کرده، در حالی که ایده‌هایی درخشان بر او نازل می‌شود، او با یک بشکن دون ژوانی، آیات الهام‌ را شماره می‌زند و با تکان‌های ریتمیک ابرو، انعام را تقدیس می‌کند.این تصویر بیشتر شبیه تبلیغ یک عطر گران‌قیمت است تا واقعیت‌های فاجعه‌ی مو… فاجعه را پاک می‌کند… دین مورد نظر. واقعیت این است که ما می‌نشینیم و چیزهایی می‌نویسیم که حتی خودمان هم ابدا دوست نداریم دوباره بخوانیم.تکریمی هم اگر باشد، بیشتر شبیه درآوردن خرده‌های نان بربری از زیر دکمه‌های کیبورد است تا نزول‌خواری از صراط نور.جزئیات بی‌مصرف. جمله‌های بی‌رمق. صحنه‌هایی که راه به هیچ‌جا نمی‌‌برند. ما مبتلا به اختلالی هستیم به نام «الان باید یادداشت کنم». وسط ازدحام مترو، وسط صف بانک، وسط دعوای ماشین جلویی با قفل فرمان، بیشتر وقت‌ها درعنفوان پیاده‌روی، در اختتام پخت‌و‌پز، قبل از آن مرحله‌ی کم کردن شعله‌. وسط مسواک زدن و.بله، مسواک زدن و.نویسنده بودن یعنی داشتن یک ابرقدرت بی‌مصرف. می‌توانیم از مسواک زدن حماسه بسازیم و از یک تراژدی واقعی سه صفحه غر بزنیم. چای می‌خوریم، زبانمان می‌سوزد، یادداشت می‌کنیم.کسی در طی سانحه‌ی یک عطسه‌ جر می‌خورد، یادداشت می‌کنیم. دیشب شادی باریدن گرفت، در برهوت کیست که چتر داشته باشد، لاستیک‌های لیز پراید در باغ بی‌برگی آب می‌پاچند، چرا که در کرانه‌های غرور پرواز را به خاطر می‌سپارند، و ما سه‌باره یادداشت می‌کنیم.۹۵ درصد این‌ها؟ فاقد ارزش‌ افزوده‌اند. واقعاً واقعی بی‌ارزش‌اند.اما این‌جا همان راز کثیف کشف می‌شود. همان چیزی که ثابت می‌کند همه‌مان کمی متقلبیم. وسط این انبوه، آشغال‌ و نکبت، گاهی یک ترک در دیوار روزمرگی می‌افتد. ثبت یک عکس که بوی عطر و خون می‌دهد. یک جمله که چیزک‌هایی را لو می‌دهد. جوانه‌ی لحظه‌ای که ناگهان می‌فهمی ابتلا به زندگی دارد.قصه از شاهکارهای ناگهانی ساخته نمی‌شود؛ از دل همین انباشت بی‌اهمیت‌ها متولد می‌شود. بعضا شرم‌آور و گاهی ناخوشایند. کار ما این است که آن صاعقه را از دل توده‌ی ابهام بیرون بکشیم و نگه داریم. بعد دوباره برگردیم سر همان نوشتن‌های معمولی. و نویسنده تا هست، می‌نویسد و می‌نویسد و می‌نویسد.معروف‌ترین جمله‌ای که نویسنده‌ها موقع سخنرانی به کار می‌برند را پیدا کرده‌ام؛ آن‌ها فقط وقتی می‌نویسند که الهام بگیرند. و ترتیبی داده‌اند که هر روز صبح سرِ ساعت مشخصی، ایده‌هایشان را یادداشت کنند.»این را هزار بار شنیده‌اید، نه؟ اما چطور کار می‌کند؟ ایده یک خانم یا آقای پررو و به شدت لوس است که اگر تا ساعت هشت بیدار نشود و پشت میز ننشیند، تا لنگ ظهر هم بیدار نمی‌شود. از این رو باید لنگ درش را از زمانی که درخت بوده، چنان بکوبی که بکنی تا بگویی: «پاشو، خرس خونسار!» تا بیاید. شاید غرغرکنان بیاید، شاید با چشم‌های نیمه‌باز، اما می‌آید. به جز جمعه‌ها.ننشینید به انتظار الهام که مثل انتظار باران در کویر است. ایده را تبدیل کنید به حضور یک کارمند در شرکتی که حق ندارد دیر بیاید. آن وقت می‌بینید چطور همه چیز تغییر می‌کند. قصه‌ها از همین‌جا شروع می‌شوند. نه از الهامات الهیِ نه‌ چندان نازنین.بعضی نویسنده‌ها رها و ناهشیار می‌نویسند. یادداشت را شبیه فیلم‌برداری از جمع خانوادگی می‌دانند. همان فیلمی که موقع ضبطش خسته‌کننده است. کسی دارد برای شونصد تریلیاردیوم بار سالاد می‌کشد. یکی درباره‌ی قیمت گوشت آپدیت می‌دهد. هیچ چیز دراماتیکی رخ نمی‌دهد. اما ده سال بعد، وقتی یکی از آن آدم‌ها دیگر نیست، به دلایلی که همه می‌دانیم اما اسمی ازشان برده نمی‌شود‌، همان تصویرهای بی‌اهمیت که می‌گفتند دگم نباش، میخکوبت می‌کنند.نوشتن هم همین است. «پنج‌شنبه حالم افتضاح بود» هیچ‌چیز نمی‌سازد. اما «پنج‌شنبه، شلاقی فشل است و بارانی‌، نادر از پشت پنجره دست و سلام می‌دهد، چتر ندارد، می‌پیچد بیرون، خیس می‌نشیند پشت فرمان، ذوق دارد خودی از دست‌فرمانش نشانم دهد، درست پیش پایم عجب لایی تلخی کشید، سپاس خدای را عزّ و جلّ هنوز زند‌ه‌ام. آب‌گل تا زیر یقه‌ام می‌پاشد.»، این یک لحظه است.و لحظه‌ها می‌مانند.حالا برسیم به دایی‌جان سوءتفاهم. ایده‌ها اگر وجود داشته باشند، نتیجه‌ی نشستن پشت میز‌اند، نه پیش‌شرطش. الهام جایزه‌ی آدم‌های منتظر نیست. به آدم‌های منظم می‌رسد. همه فکر می‌کنند ایده‌ی ناب شبیه پری دریایی است. نه. الهام آن کارمندی است که اگر کارت نزنی، غیبش می‌زند.و بعد می‌رسیم به بخشی که همه از آن فرار می‌کنند: ویرایش.اینجا مهم‌ترین بخش ماجراست. داستان با کیفیت، هرگز در چرک‌نویس اولیه ظاهر نمی‌شود. نُچ، هرگز! چرک‌نویس اولیه بچه‌ای است که تازه به دنیا آمده، ۲۴/۷ جیغ بنفش می‌کشد، در رنگ‌بندی‌های قرمز و زرد و کبود عرضه می‌شود، کچل و کور است و همه می‌گویند: «آخی [ew]!» اما خب، کسی با لباس عروسی از اتاق عمل بیرون نمی‌آید.ویرایش یعنی قتل عام. کشتن جمله‌هایی که دوستشان داری. کشتن صحنه‌هایی که برایشان زحمت و رنج و شب‌بیداریِ فراوان کشیده‌ای. کشتن نسخه‌ی ضعیفِ خودت.هیچ متن خوبی در چرک‌نویس اولیه وجود ندارد. چرک‌نویس فقط نوزادی است قرمز، جیغ‌جیغو و کچل. اگر فکر می‌کنی شاهکار همان نسخه‌ی اول است، هنوز خواندن را بلد نیستی.ویرایش دو کارکرد دارد:یک. آنچه که در نوشته نفس می‌کشد را نگه می‌دارد،دو. آنچه فقط نویز تولید می‌کند را حذف می‌کند.شخصیت‌ها باید زنده شوند. داستان باید حرکت کند، نه که فقط وجود داشته باشد. ویراستار معجزه نمی‌کند. اگر شخصیتت مرده باشد، هیچ‌کس نمی‌تواند به او تنفس دهان‌به‌دهان بدهد.ما مثل باستان‌شناس‌هایی هستیم که در زباله‌دان تاریخ دنبال الماس می‌گردند. سال‌ها یواش و آهسته خاک می‌خوریم، تا برق زدن مدفون عتیقه‌ای در زیر میلیون‌ها تمدن‌ را ثبت و ضبط کنیم.خب، می‌رسیم به ترفند مخفی مرحله‌ی آخر.خب، همین هفته‌ی پیش، توی آسانسور، دکمه‌ی طبقه‌ی پنج خراب بود. پیرمردی با جدیت کامل گفت: «این آسانسور هم مثل دامادمونه، فقط تا طبقه چهار بالا میره.» مختصات منزلش را شنیدیم. و آن زالو از نژاد داماد سرخانه را دیدیم. همه خندیدند. من هم خندیدم. اما یادداشتش نکردم. روایتی که ممکن بود به باد، به فراموشی سپرده شود. به ترفند مخفی مرحله‌ی آخر. همین هفته‌ی پیش، توی آسانسور، دکمه‌ی طبقه‌ی پنج خراب بود. پیرمردی با جدیت کامل گفت: «این آسانسور هم مثل دامادمونه، فقط تا طبقه چهار بالا میره.» مختصات منزلش را شنیدیم. و آن زالو از نژاد داماد سرخانه را دیدیم. همه خندیدند. من هم خندیدم. اما یادداشتش نکردم. روایتی که ممکن بود به باد، به فراموشی سپرده شود.حالا هرچه تلاش می‌کنم، میمیک مستاصل صورتش، مکث قبل از «دامادمونه»، برق شیطنت توی چشمش، هیچ‌کدام برنمی‌گردد.یک لحظه‌ی کامل، جلوی چشم‌هایم اتفاق افتاد و من شکارش نکردم.بعضی لحظه‌ها فقط وقتی از دست می‌روند، اهمیتشان را می‌فهمیم. پس بنویس. حتی اگر مزخرف است. حتی اگر به نظر بی‌اهمیت می‌آید. حتی اگر فکر می‌کنی هیچ‌کس قرار نیست آن را بخواند.حقیقت این است که ذات نوشتن هنر تحمل ابتذال خودت است تا وقتی که چیزی واقعی از زیرش بیرون بیاید.                                                       بقیه‌اش افسانه است.https://i0.wp.com/ebookfriendly.com/wp-content/uploads/2014/03/Writers-in-early-and-late-age-infographic.jpg</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 14:50:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان اعتصاب در شهرهای بدون خیابان</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-ivkhxrbejmmf</link>
                <description>جهان دوم همیشه براق‌تر از جهان اول بود. در آن‌جا زره‌ها می‌درخشیدند، سکه‌ها برق می‌زدند و هیولاها طبق برنامه ظاهر می‌شدند. مرگ موقتی بود و بازگشت تضمین‌شده. همه‌چیز قابل پیش‌بینی‌تر از زندگی واقعی به نظر می‌رسید.در جهان اول اما برق می‌رفت، اینترنت قطع می‌شد و قبض‌ها سر وقت می‌آمدند. بدن خسته می‌شد و خواب کافی وجود نداشت. آدم‌هایی بودند که شغل‌شان کشتن هیولا نبود؛ شغل‌شان ساختن ارزش برای دیگران بود. در بازی معدن حفر می‌کردند، آیتم جمع می‌کردند، مرحله رد می‌کردند. ساعت‌ها تکرار یک حرکت واحد، با دقتی که نه از علاقه بلکه از اجبار می‌آمد. بعد شخص دیگری با کارت بانکی واقعی، نتیجه زحمت همه‌ی آن‌ها را در یک چشم‌به‌هم‌زدن می‌‌بلعید. فاصله‌ای نامرئی میان دستِ تولیدکننده و دستِ مصرف‌کننده کشیده شده بود. آن‌ها حضور داشتند اما دیده نمی‌شدند.مدتی طول کشید تا بفهمند اسم این «تفریح» نیست. کار است. کاری بی‌قرارداد. بی‌بیمه. بی‌چهره. کاری که در آن اگر سرعتت کم می‌شد، الگوریتم متوجه می‌شد. اگر چند دقیقه مکث می‌کردی، سیستم هشدار می‌داد. اگر بیش از حد خسته می‌شدی، جایگزین داشتی. حرفه‌ای بودن یعنی قابل‌جایگزین بودن. هویتت به نام کاربری‌ات تقلیل پیدا می‌کرد و بدن واقعی‌ات پشت یک آواتار پنهان می‌شد. کم‌کم دو زندگی از هم جدا شدند. در یکی زره داشتی و امتیاز، در دیگری کمردرد و اضطراب. در یکی قهرمان بودی، در دیگری بدهکار. این دوگانگی آرام‌آرام شکافی ایجاد کرد که نه در صفحه دیده می‌شد و نه در آمار فروش.فرسودگی فقط جسمی نبود. نوعی ازخودبیگانگی در کار بود. آن‌ها در جهانی که ساخته بودند حرکت می‌کردند اما مالک آن نبودند. ارزش تولید می‌کردند اما سهمشان ناچیز بود. هرچه بیشتر موفق می‌شدند، قیمت پایین‌تر می‌آمد و دوباره باید بیشتر تولید می‌کردند تا همان مقدار قبلی را به دست آورند. گاهی نیمه‌شب که از صفحه جدا می‌شدند، هنوز صدای کلیک در ذهنشان ادامه داشت. هنوز مسیر معدن را از حفظ بودند. هنوز هیولاها را می‌شناختند. اما نمی‌دانستند خودشان دقیقاً کجا ایستاده‌اند.نخستین جرقه نه با مسلح‌شدن برای به‌زانو‌نشاندن شر، که با فروپاشی از خستگی آمد. خستگی‌ای که دیگر فقط جسم را هدف نمی‌گرفت، بلکه معنا را فرسوده می‌کرد. یکی گفت: «اگر یک روز کار نکنیم چه می‌شود؟» دیگری گفت: «اگر با هم کار نکنیم چه؟» سوال ساده‌ای بود اما پشتش ترس خوابیده بود. ترس از مسدود شدن حساب. ترس از از دست دادن درآمد. ترس از این‌که سیستم بدون آن‌ها هم ادامه پیدا کند و نبودشان حتی ثبت نشود.و ناگهان شهرهای دیجیتال که همیشه پرجمعیت بودند، خلوت شدند. خلوتی‌ای که بیشتر از هر اعتراض پرسر و صدایی دیده شد. هیولاها ماندند بی‌مشتری. بازارها ماندند بی‌طلا. شرکت‌ها ماندند با عددهایی که دیگر بالا نمی‌رفت. نمودارهایی که همیشه صعودی بودند، صاف شدند. سیستم ابتدا تصور کرد باگ است. بعد احتمال حمله را بررسی کرد. کمتر کسی فوراً پذیرفت که مسئله انسانی است.کسی انقلاب نکرد. کسی پرچم نزد. فقط هزاران نفر تصمیم گرفتند مدتی هیچ‌چیز نسازند. و همین کافی بود. در جهانی که همه‌چیز بر پایه تولید بی‌وقفه بنا شده، گاهی بزرگ‌ترین حرکت، دست کشیدن از تولید است. آن‌ها برای نخستین‌بار فهمیدند مهم‌ترین دارایی‌شان مهارت فارم‌کردن نیست، بلکه هماهنگی است. حضور جمعی است. توانایی کند کردن ریتم سیستمی که آن‌ها را نامرئی فرض کرده بود.با این حال هیچ تضمینی وجود نداشت که سیستم تغییر کند. سرمایه همیشه راه‌هایی برای سازگار شدن پیدا می‌کند. شاید قوانین تازه‌ای نوشته شود. شاید کنترل شدیدتر شود. شاید کار به منطقه‌های ارزان‌تر منتقل شود. شاید حتی اعتصاب به یک ویژگی قابل مدیریت در الگوریتم تبدیل شود. احتمال بازتولید همیشه وجود دارد. اما حتی اگر سیستم خود را ترمیم کند، یک چیز دیگر قابل بازگشت نیست: «آگاهی».شاید همه‌چیز از این فهم ساده شروع شود، این فقط یک بازی نیست. در پشت هر آواتار بدنی نشسته که خسته می‌شود، ذهن رنجوری که فروپاشیده است و هویتی که میان دو جهان تقسیم شده است. در شهرهایی که خیابان ندارند، گاهی بزرگ‌ترین راهپیمایی خاموش شدن هم‌زمانِ چراغ‌هاست.</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 22:07:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت «نور» بر پاهایی عریان و قلبی قرمز با عشقی راستین</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%82%D9%84%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-il4branffpxj</link>
                <description>در برهوتِ اندیشه، درختِ نور  سرودهایی داردکه بر پاهای عریانم دوخته‌اند.  زخمِ مکاشفه در تشنگیِ چاه می‌افتد،  تردید اما همیشه گوشه‌ای نزدیک می‌ایستد.  چه می‌گوید؟  صدا، صدای خودم است.  فغان بر سرگذشتِ سجاده!  آیا عکسِ پلید و سرخِ شیطان  فرشته‌ی پاکِ سرود و کوهستان را خواهد بلعید؟  آیا ویرانه‌های ایران بر پژواکِ اندام تقسیم می‌شود؟  وطن کجاست؟  که ریشه‌های خرابِ ساحلِ سربی  به خودبیزاری با نوکِ شلاق می‌تازند.  تاریکی را فوت می‌کنم؛خاموش می‌شود.  در نافِ برزخ،  از یخ‌بندانِ شمع،  آختگیِ انقلابی برنخاست.  پادشاهِ فاضلاب می‌پرسد:  «أنا الحق» از کجاست؟  نسیمِ طاعون در گندیدگی غوطه‌ور،  که دیگر برابر جوخه‌ی اعدام چشم بسته‌ای نیستکه دیگر پاهایمان از چوبه‌ی دار آویزان نیستای عقیم‌ساز اندیشهای مرگ‌آور عالی‌رتبهای جلاد الوهیتبه ما بگو کدام شیشه در خاموشی می‌گرید؟بر سفره‌های خالی، در روز و روزگاری کهریگ‌بیابان‌های پراکنده،همچون کبوترهای مهاجربه تبعیدگاه وحشت و تلاشی می‌توفند.از من شکسته‌تر کسی آیا هست؟استخوان‌های سبزش، بسترِنادرترین گل‌ها را پایمال؛و شانسِ ولگردی با طلوع زمستانو پایان خورشید را منطبق.پنجره‌ای مشرف به دریدنِ پیراهنِ توری،افعیِ نفرت و تازش به روشنی و زیبایی،حالا می‌توانی دراز بکشی،به کبود و عرفانی قلبِ چرکینت فرودآ.طبیعت نقره‌ای می‌پرسد:قلبِ قرمزِ قشنگم را سیاه خواهی کرد؟انسان‌ها را من آیا مقدس کردم؟مرا به خانه‌ی من برگردان.که در گذار سالیان سکوت،تعهد وظیفه را به هیولای تراژدی هُل می‌داد.و حالا یهودیان را به کوره‌ها.در ماهانه‌ترین ماه چو تیرگی منظومه‌ی غریبی، به رویت آن خورشید می‌روی؟ نه!که آنقدر سیاه که آسمان هم نمی‌تواند بر آن گذر کند.با اجدادی کولی که آنان هم چندان پاک و حقیقی نیستند،زبان در شکوفه‌ی آفتاب گیر می‌کندو آفاق به آرواره‌ی هوس‌بازی و برف تمیز.پارسی، این استعاره‌ی خیرگی به زخم‌ها،در شهرِ ناممکن‌ها، گُم‌.امروز من چقدر عاشق بودم.عاشق‌تر از همیشه و دیروز.گل‌های گنبد را در رسالت سکس خوب،و آن عشق راستین که پارسی نمی‌داند هنوز،مردی شبیه الفبای راز، با سطل‌های آب، که مردم ستاره‌ی بزرگ سینه‌اش رادر آیینه طالع می‌کنند.روحِ شب را با عطرِ ملایمِ ماه مزه‌مزه کرده‌ام،و بامدادِ هولناک را با سردیِ لاجورد آشنا.اکنون آزادیِ دوردست، بوی اقاقیا،  در عمق آب‌های جنون‌آمیز به دستان پر تپشم آشنا!امروز من چقدر– عاشق‌تر از همی‍ــــ …مثل همین تو که در هَما … –رَساخورشید توی سینه‌ام از شادی دیوانه‌ام می‌کند.– خانوم نویسنده با اندکی شاعرانگی </description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 21:17:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور یک روز بد رو خوب تموم کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%AF-%D8%B1%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-bwe9kqjb4rl9</link>
                <description>امروز رو با «یه ذره حالِ خوبِ اضافه» ببند! حتی اگه مخزن حالِ خوبت «زپور» بوده! 🧘‍♀️هی تو!آره همون که داری با اون حالتِ نیمه دپرس و نیمه امیدوار این رو می‌خونی!می‌دونم، می‌دونم... امروز هم یه روز دیگه از سریالِ «زندگی بی‌دردسر اینجا وجود نداره» بود، نه؟لپ‌تاپ هنگ کرده، شبکه با کاهش پهنای باند و سرعت همراهه،کلی کار نصفه‌کاره مونده، یا شاید کلی آدم طلبکارتر از خودت حسابی اعصابت رو خورد کردن.خب حالا بیا یه بازی بکنیم. یه بازیِ قاچاقی! قاچاقِ یه مشت حالِ خوب به روز معمولیات.قرار نیست دنیا رو عوض کنیم. یا نجات بدیم. یا به جای بهتری تبدیلش کنیم. قراره فقط به اندازه‌ی یک قدمِ مورچه‌ای (بله، درست شنیدی، مورچه‌ای!) از خودت حمایت کنی. این قدم می‌تونه یه پاداشِ فوری باشه، یا یه سرمایه‌گذاریِ کوچیک روی آدمِ مهمِ زندگیت: یعنی خود تو.پس بیا از خودمون شروع کنیم:برای بهتر شدنِ امروز، چه کارِ مورچه‌ایِ باحالی می‌تونی انجام بدی؟ ایده‌ی شماره‌ی ۱: پاداشِ فوری (همین الان، بی‌معطلی!) یک فنجونِ قهوه/چایِ درجه یک:نه از نوعِ سریع و معمولی. بذار طول بکشه. برو برای خودت با عشق بریز. حتی اگه توی ماگِ مخصوصت باشه. بیا کنار پنجره و با حالِ خاصی بخورش.انگار که تو کافه‌‌های اروپا یا هرجا که دلت اونجاس هستی (یا حداقل ایرانِ ساکت!) ۵ دقیقه اتراق توو یوتیوب:فقط ۵ دقیقه!برو ویدیوی بامزه‌ی بچه‌گربه‌ها یا یه چیز آشنا ببین که حالتو خوب می‌کرد قبلا. چیزی که یادت بندازه زنگ آخر مدرسه چه حسی داشت. یا آهنگِ نوستالژی دوران دبیرستان رو گوش کن. به ذهنت ۵ دقیقه مرخصی بده.یه میمِ غیرمترقبه برای یکی بفرست:برای بهترین دوستت، مامان، یا حتی همکار نچسبت.یه استیکر شفاف‌کننده‌ی پوست بفرست. خودت رو مجبور به خندیدن کن. اینکار دنیا رو نجات نمیده، ولی اتمسفر اتاقت رو بهتر می‌کنه!ایده‌ی شماره‌ی ۲: سرمایه‌گذاری‌های کوچیک (برای فردای تو)یادگیریِ یک چیزِ خیلی ریز:فقط ۱۰ دقیقه.یه ویدیوی ۱۰ دقیقه‌ای در مورد «چطور گره‌ی کراوات بزنم»، «مکانیسم مثبت چینی‌ها در صنعت خودروسازی»، یا «چرا برگ‌ها وقتی بارون می‌خورن براق می‌شن» ببین. مغزت رو بشور و بذار توو رختکن تا با دیتای تازه جوش بخوره!یک قدم برای سلامتی:نه، نه باشگاه رفتن قد کوه کندن این روزا سخته.همین که ۱۰ تا دراز-نشست بری، یا ۲ دقیقه نفس عمیق بکشی، یا یه لیوان آبِ خنک با لیمو بخوری، همون قدمِ مورچه‌ایه. بدن‌تون ازتون تشکر می‌کنه!حساب‌کتاب با یه دکمه:یه کارِ دیجیتالیِ ۵ دقیقه‌ای که مدت‌ها عقب انداختی.مثلا لغو یه اشتراکِ بی‌استفاده، آپدیت کردن یه برنامه، یا مرتب کردن عکس‌های گوشی. اینا سرمایه‌گذاری روی نظم و آرامشِ فرداست!اصل طلایی:با خودت مهربون باش. این از همه مهم‌تره!اگه امروز رو خراب کردی (یا دنیا برات خرابش کرد)، خودت رو سرزنش نکن. همین که داری این متن رو می‌خونی و به فکر یه قدمِ کوچیک هستی، یعنی تو قهرمانِ داستانِ خودتی!پس قدم نهایی:بلند شو، یه کشِ قشنگ به خودت بده و تصمیم بگیر امشب، قبل از خواب، با خودت قرار بذاری که فقط یک کار از لیستِ بالا رو انجام بدی.همون یک کار، امضای تو روی امروزته. نشون میده که حتی اگه روزت سخت بوده، تو هنوز رئیسی! حالا برو و اون قدمِ مورچه‌ای رو بردار. فردا می‌بینمت، یه ذره بهتر از امروز! دوستت دارم </description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 07:35:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو شخصیت اصلی زندگی خودتی؛ چرا باید در مصرف محتوا سخت‌گیر باشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D8%AA%D9%88-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B5%D8%B1%D9%81-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-uqb1owk6ttqk</link>
                <description>چیزی که خواهید خوند زیادی آشناست. ساعت شیش صبحه. اینستاگرامو باز می‌کنم و طبق الگوریتمِ مقدس –بدون محتوای تزریق شده به شبکه–، استوریِ همونایی میاد که همیشه اول صف‌ان. نگاه می‌کنم. سبک زندگیشون هیچ ربطی به من نداره. نه ارزش‌هامون شبیهه. نه حال‌و‌هوامون. حتی صدای اعصاب خوردی بعضیاشون از زندگی تا اینجایی که من هستم میاد. بعد یه سوال خیلی ساده ولی آزاردهنده میاد تو ذهنم:اصن چرا فالووشون می‌کنم؟هیچ ارزشی به زندگیم اضافه نمی‌کنن. هیچ. این حسه مدتی همرام بود، ولی هی نادیده‌‌اش می‌گرفتم. تا اینکه بالاخره با این سوال بش اعتبار دادم:ما چرا داریم این کارو با خودمون می‌کنیم؟چرا آگاهانه و داوطلبانه محتوای بنجل مصرف می‌کنیم؟آخه چطور کورکورانه و با میل و رغبت دارم محتوای شِتی مصرف می‌کنم؟ 💩بعضی وقتا اصلا حواسمون نیست اون چیزای کوچیکی که می‌بینیم، چطور یواشکی مغز و حالمونو دستکاری می‌کنن 👩‍🦯 این اواخر خیلی حساس شدم نسبت به اینکه زمان و توجهمو کجا خرج می‌کنم. و راستش مدل غذا دادنِ شبکه‌های اجتماعی به ذهنمون ترسناکه. واقعا ترسناکه 🤕 فهمیدم خودم هم افتادم تو این تله. تیک‌تاک، ریلزها، اسکرول‌ بی‌پایان. یه جور مرگِ آرومِ شادی‌، حال خوب، اشتیاق، انرژی، وقت یا هر چیز خوبی که بعدش فقدانش رو حس می‌کنین.می‌تونم ساعت‌ها نقد بنویسم و طلبکار باشم، ولی اصل حرف اینه:چیزی که هر روز مصرف می‌کنیم، داره ما رو شکل می‌ده. پس چرا چیزی رو مصرف کنیم که باهامون نمی‌خونه؟ چیزی که حرصمون می‌ده، غمگینمون می‌کنه یا بی‌صدا انرژیمونو می‌مکه. و این فقط درباره‌ی بخش دیجیتال زندگیمونه. این مستطیل کوچیک تو دستامون. امسال حس می‌کنم دارم خیلی خسیس می‌شم نسبت به توجهم؛ یه خسیسِ خوب، خسیسِ مهربون. اینکه کجاها رو نگاه بکنم، به چه چیزایی فکر می‌کنم، و به چی اجازه می‌دم وارد ذهنم بشه.مراقب خودت باش. آگاه بمون. NPC نباش. این بازی، بازیِ توئه. و تو شخصیتِ اصلیشی. دوستتون دارم 🤍</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 10:50:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای غیرقانونیِ قانونیِ دزدیدن ایده‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%90-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%90-%D8%AF%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-lnbjt3syps4d</link>
                <description>بله. اعتراف می‌کنم.برخی از نوشته‌هایم (۲۰٪) الهام‌گرفته از نوشته‌های دیگران است.و نه‌تنها از این موضوع خجالت نمی‌کشم، بلکه صادقانه بگویم: به‌شدت برایم لذت‌بخش است.این‌که یک ایده، یک لحن، یک جمله‌ی نصفه‌نیمه، یا حتی یک حس خام را برداری، توی ذهنت بچرخانی، له‌ولورده‌اش کنی، با خاطراتت قاطی کنی، و آخرش تحویل بدهی به شکل یک نوشته‌ی تازه، متفاوت و چشمگیر—این برای من دزدی نیست؛ آشپزی است.و من در این آشپزخانه، دستور پخت هیچ‌کس را عیناً اجرا نمی‌کنم.از آن طرف، بخش قابل‌توجهی (۸۰٪) از سیاه‌مشق‌هایم محصول مستقیم ذهن خودم است.همان ذهنی که گاهی ساعت سه نصفه‌شب شاهکار می‌سازد و ساعت نه صبح همان متن را «خیلی هم جدی نبوده» ارزیابی می‌کند.قبلاً روی جزئیات وسواس داشتم.روی هر کلمه مکث می‌کردم، هر جمله را بازجویی می‌کردم، و هر پاراگراف را به مرز اعتراف می‌رساندم.الان اما روی کمیت زوم کرده‌ام.می‌نویسم، می‌ریزم بیرون، ادامه می‌دهم.و نتیجه؟به‌طرزی جادویی و عجیب، بدون زور زدن، کیفیت نوشته‌هایم در ارزیابی‌های دوره‌ای رشد کرده.چون رشد —برخلاف تصور ما— پدیده‌ای خطی و منظم نیست؛غیرخطی است، اما روشن و مثبت.می‌دانم.می‌دانم چند وقت دیگر به همین تمرین‌ها می‌خندم.می‌گویم: «من؟ واقعاً اینو من نوشتم!؟»و بله، بعضی‌هایشان مسخره و پیش‌پاافتاده به نظر خواهند آمد.ولی همین خجالتِ شیرین از آینده، نشانه‌ی پیشرفت مستمرِ امروز است.و یک اعتراف دیگر:بیشتر از خود نویسنده‌ها، مخاطبانِ آن نویسنده‌ها برایم جالب‌اند.این‌که یک متن چه ذهن‌هایی را جذب کرده، چه انتظاراتی ساخته، چه ذائقه‌ای تربیت کرده.برای همین هم ایده‌های زیادی می‌دهم برای نوشتن در چارچوب یک نویسنده‌ی خاص—نه برای تقلید از او،بلکه برای بازی با انتظارات مخاطبانش.و حالا که دارم راستش را می‌گویم، بگذار این یکی را هم اعتراف کنم:عکس‌های نوشته‌هایم را هم خودم طراحی می‌کنم.نه از سرِ خودشیفتگی هنری،نه از سرِ بی‌اعتمادی خلاقانه.آخر کی بهتر از خودم می‌دانداین جمله باید کجای کادر لوس‌بازی دربیاورد،کجا با انرژی و عشق دل برباید،و کجا فقط با یک رنگِ مظلوم و سینمایی، دل بسوزاند؟برای من تصویر زیرنویس متن نیست؛همدستِ جرمِ اوست.گاهی حتی مغز متفکر اصلی، در این ماجرا!اگر بخواهم خیلی رسمی حرف بزنم (که نمی‌خواهم):همه می‌دانیم هیچ چیز صددرصد اصیلی وجود ندارد.ایده‌ها از هم زاده می‌شوند.نویسنده‌ی ناپخته تقلید می‌کند، نویسنده‌ی بالغ می‌دزدد،و نویسنده‌ی خوب—دزدیده‌ها را آن‌قدر تغییر می‌دهد که حتی صاحب اصلی‌شان هم شک می‌کند روزی مال او بوده‌اند یا نه.پس بله.من می‌دزدم.اما از خیلی‌ها، کم‌کم، با سلیقه.و بعد همه‌شان را می‌ریزم در آفرینش ذهن خودم، هم می‌زنم، و چیزی بیرون می‌آید که اگر بد باشد، حداقل مال خودم استو اگر خوب باشد—خب، نوش جان ادبیات؛ و شما 🌹با احترامخانم نویسنده‌ای که فعلاً دارد تمرین می‌کندو از خندیدنِ به خودش در آینده، کاملاً آگاه است.</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 11:37:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انرژی زنانه چیست: بدون پاشنه، بدون پرفیوم، بدون ادا</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D8%A7%D9%86%D8%B1%DA%98%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A7-axocyi4cbn90</link>
                <description>انرژی زنانه؛ چیزی‌ هست که توی سبد خرید ما جا نمی‌شود.انرژی زنانه چیست؟بیایید اول خیال‌مان را راحت کنیم:انرژی زنانه چی نیست!نه ماتیک قرمز است،نه کفش پاشنه‌بلند که بعدِ دو ساعت عجب گوهری خوردم بیاورد،نه ادکلن فرانسوی با اسمی که آخرش هم درست تلفظ نمی‌کنیم.این‌ها اگر هم چیزی باشند، نهایتا اکسسوری‌اند.انرژی زنانه قبل از اینکه به ویترین برسد،قبل از اینکه کاسبی شود،از زمان حوا وجود داشته.وقتی هنوز کسی بلد نبود از «زن بودن» دوره بفروشد.انرژی زنانه کجاست؟ توی سرت؟ نه عزیزم.برخلاف تصور رایج، انرژی زنانه توی ذهن زندگی نمی‌کند.نه لابه‌لای مفاهیم،نه توی جمله‌های انگیزشی با فونت نستعلیق.یکی از بزرگ‌ترین سوءتفاهم‌ها این است که فکر می‌کنیم انرژی زنانه توی ذهن زندگی می‌کند. در تحلیل، در مفهوم، جمله‌های قشنگ و کلاس‌های «مایندست».نه.انرژی زنانه توی بدن است.جایی که حس می‌کنی؛ نه جایی که تحلیل می‌کنی.مثلا همین رقص همیشه بوده.نه برای استوری و تیک‌تاک،نه برای شو و نگاه دیگران،برای اینکه بدن یادت بیندازد هنوز زنده است و می‌تپد.نه هر تکانشی رقص است،نه هر ادا و اطواری زنانه.رقص یعنی وقتی بدنت را می‌شنوی،آن را خوب می‌شناسی؛نه وقتی ازش ۲۴/۷ کار می‌کشی.شهود و احساس؛ همان چیزی که اولش آدم را می‌‌گرخاند.انرژی زنانه با احساس حرف می‌زند.با شهود.این زبان مادری زنانه است.با همان صدایی که در دنیای منطقی امروز معمولا می‌گویند:«بی‌خیال، این علمی و آکادمیک نیست.»وقتی تازه شروع می‌کنی گوش بدهی، طبیعی است گیج شوی کنی.یهو می‌بینی رفتی کلاس معنوی،بعد تاروت،بعد ستاره‌بینی،بعد می‌خواهی شفا بدهی و درمانگر باشی.بعد هم اطرافیان نگران می‌شوند.کنجکاوی در این‌ها بد نیست اما ماندن درشان بد است.عیبی ندارد اگر درگیرشان شدی. فقط یادت باشد هر کدام از این‌ها ایستگاه است، خانه نیست.انرژی زنانه برکه نیست که بنشینی کنارش؛رود است.اگر ایستادی، بوی ماندگی می‌گیرد.باید جاری باشد.هر چیزی که سر راهت می‌آید، تجربه است، نه هویت.اگر جایی ایستادی و گفتی «این منم»،همان‌جا شروع شکنندگی است.زنانه و مردانه؛ لطفا ساده‌سازی نکنیم.زنانه یعنی مهربان؟مردانه یعنی خشن؟نه.این‌ها تعریف‌هایی‌اند برای وقتی که حوصله‌ی فهمیدنشان را نداریم.قصه اصلا در باب رفتار نیست.زنانه و مردانه یک حس درونی‌اند.یک طیف بزرگ.یک بی‌مرزی در احساس کردن.از ژن و هورمون و ایکس و وای نمی‌آیند،از تجربه می‌آیند.از بدنی که در این دنیا زندگی کرده، قضاوت شده، دوست داشته شده و زخم خورده.از اینکه تو با بدنت، با تاریخ‌ات، با زخمت و با زیبایی‌ات چه رابطه‌ای ساخته‌ای.بدن تو فقط جسم نیست؛پر از معناست.و این معناها، احساس می‌سازند.غایت اصلی این نیست که «کدام یکی».مسئله این نیست که «تو زنانه‌ای یا مردانه‌ای».مسئله این است:می‌توانی فقط یکی نباشی؟می‌توانی با هر دو سمت طیف ارتباط بگیری؟می‌توانی خودت را به یک تعریف سنجاق نکنی؟طوری زندگی کنی که اگر شرایط عوض شد، هویتت فرو نریزد؟اگر انرژی زنانه از درون نجوشد،می‌شود یک مشت رفتار سطحی:یا خشم با اسم قدرت،یا مهربانی از سرِ ضعف.و هیچ‌کدامش زنانه نیست.با یا بی مانترا: رودخانه بودن است برای زیستن.انرژی زنانه دعوت است.دعوت به برگشتن به بدن.به اعتماد به حس به جریان.جاری بودن است.در سلول‌های وجود ما می‌دود.بی‌نیاز از ادا.بی‌نیاز از ویترین.بی‌نیاز از تعریف شدن توسط دنیا.نه نیاز به خرید دارد،نه آموزش رسمی،نه تایید.وقتی نقش‌ها را زمین می‌گذاری،انرژی زنانه خودش پیدایت می‌کند.</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 17:48:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایزد مهر، شب یلدا متولد می‌شه.</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D8%AF-%D9%85%D9%87%D8%B1-%D8%B4%D8%A8-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-gg1ish8ukgym</link>
                <description>این وقت سال،دل دو تا انارو شیکوند.خودش دوست نداره، واسه من خریده.می‌دونه شیفته‌ی ترکیب‌های اناری‌ام.سرِ انگشت‌هاش هنوز سرخن،دونه‌های برفه، تیم انار و انعکاس نور.زیباترین ترکیبی که توی عمرم دیدم.یاد یارو بخیر؛می‌گفت هزارتا در تو دنیا برای باز کردن هست،و من نمیخوام تو فقط برام در باز کنی.می‌خوام اون دری رو باز کنی که من پشت اون باشم.اون کاسه فقط انار نبود.می‌تونست هر میوه‌ی دیگه‌ای باشه،اما پشتِ انارِ دون‌کرده، من بودم.یلدات مبارک.عشقِ پاک.من؟ من برای تو آینده‌ای روشن، عشقی گرم و جهانیآروم آرزو می‌کنم‌ 🌸</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 05:33:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثبت برای روزی که لازم باشد.</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D8%AB%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-iio2hfsnzx5w</link>
                <description>پُستی مستند و منطقی برای اعلام آگاهی، هشدار مودبانه، و تاکید بر قدرت صبوری‌ای که در تمام این مدت با حفظ اخلاق و وقاری که قائل بودم برای این فرد حفظ کردم.مدتی سکوت کردم، نه از روی ناآگاهی یا بی‌توجهی — بلکه چون ترجیح می‌دادم تمرکزم روی خودم، زندگیم، و برنامه‌هام باشه.اما اتفاقاتی که به‌شکل مکرر در فضای مجازی و پلتفرم‌های مختلف تکرار شده، نشون می‌ده که این سکوت، از سوی برخی افراد به‌اشتباه تفسیر شده.رفتارهایی مثل ساخت حساب‌های جعلی، ارتباط‌گیری غیرمستقیم، دست‌کاری یا استفاده از محتوای شخصی من، و زیر نظر گرفتن فعالیت‌های من، نه تنها متوقف نشده، بلکه ادامه‌دار و حتی هدفمند شده‌ — و این نکته‌ایه که نمی‌شه نادیده گرفت.در ابتدا تصمیم گرفتم وبلاگم رو حذف کنم؛ اما با خودم فکر کردم شاید این فضا، دقیقا همون چیزی باشه که باید باقی بمونه.برای مستند کردن، برای ثبت رفتارها، و برای ایجاد یک مسیر قانونی در صورت لزوم.هر پیام، هر تعامل غیرواقعی، هر ردپایی که به‌وضوح نشون می‌ده سوءاستفاده‌ای در جریانه، آرشیو و ذخیره شده.این روند، به‌شکل کامل و مستند ادامه پیدا می‌کنه.من هیچ تماسی نگرفتم، هیچ واکنشی نشون ندادم — نه از ضعف، بلکه از آگاهی و آمادگی.اگر لازم باشه، با همراهی قانونی و حمایت افرادی که کنارم هستن، پیگیری قضایی انجام خواهد شد.فعلا، به دلایل شخصی، شرایط تغییر هویت دیجیتال برام مهیا نیست.اما این به‌هیچ‌وجه به‌معنای ناتوانی نیست؛ بلکه به‌معنای انتخاب هوشمندانه‌ست برای ثبت، برای ساخت سند، و برای اینکه هیچ تردیدی درباره‌ی منبع این مزاحمت‌ها باقی نمونه.اینجا، پلتفرم شخصی منه.نه برای درگیری، نه برای پاسخ‌دادن — بلکه برای مستندسازی آگاهانه و هشدار رسمی.از  این لحظه به بعد، هرگونه تکرار یا ادامه‌ی این رفتارها، بدون تردید، وارد فاز حقوقی خواهد شد.</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jun 2025 21:59:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>