<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nazanin Bagheri</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Na_Bagheri</link>
        <description>امن و ملایم و  بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:19:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/951722/avatar/iEMIhK.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Nazanin Bagheri</title>
            <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کودکِ پیر</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D9%90-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-tjetjqqulqht</link>
                <description>بیاید این شعریجات را همین اول پستی دور بریزیم توت‌فرنگی‌ها 🤍🌱این‌قدر از «خودِ گذشته» حرف می‌زنیم انگار آدمِ دیگری بوده. انگار یک غریبه که یک روز صبح توی تخت‌مان بیدار شده و رفته و ما جای او نشسته‌ایم. اما واقعیت این است که ما فقط پوست انداخته‌ایم. پوست، نه چیز دیگر.حالا که موها سفید شده و دست‌ها موقع نوشتن می‌لرزند و چشم‌ها توی آینه بیشتر از آن‌که صورت را ببینند، لکه‌های قهوه‌ای روی پوست را می‌بینند، می‌فهمم که آن پسر/دخترِ بی‌قرار با آن همه حماقت، هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد یک روزی بیاید و به خودش نگاه کند و بگوید: «چرا این‌قدر هول‌وولا داشتی؟»ما فکر می‌کنیم عقل می‌آید و همه‌چیز را سر جایش می‌نشاند. اما عقل که سر جایش می‌آید، بدن دارد می‌رود. انگار بعضی از این آدم‌ها باید پانصد سالی وقت داشته باشند، شش-هفت‌باری عمر کنند بلکه آدموارانه زندگی‌کردن را یاد بگیرند. این‌جور موقعیت‌ها عقل که می‌رسد، زانوها صدا می‌دهند و حافظه سوراخ‌سوراخ شده. این شوخیِ تلخِ هستی است. ابزارِ درک را وقتی به دستمان می‌دهد که دیگر چیزی برای درک کردن نمانده. فرصت اجرا عملاً کشکِ بادمجان است. مثل این است که عینک را وقتی به کسی بدهی که کتاب نخوانده را بوسیده و گذاشته کنار.و این دو نسخه از ما – آن کودکِ سرشار از سودا و این پیرِ خسته از حماقت‌ها – اصلاً به هم فکر نمی‌کنند. کودک فکر می‌کند پیری دروغ است. پیر فکر می‌کند کودکی را خواب دیده. اما هر دو یک کار را می‌کنند. هر دو بی‌پروا زندگی را زندگی می‌کنند. یکی با جسارتِ ندانستن، یکی با بی‌خیالیِ دانستن. کودک می‌دود برای این‌که برسد، پیر می‌خندد برای این‌که می‌داند رسیدن معنی ندارد.جوانی فکر می‌کند پیری اغراق است. پیر فکر می‌کند جوانی سوءتفاهم بوده. اما هر دو اشتباه می‌کنند. هیچ‌کدام توهم نیستند. هر دو واقعی‌اند و هر دو در یک بدن زندگی می‌کنند.جوانی با جسارتِ ندانستن پیش می‌رود. ریسک می‌کند چون معنای پیامد را نمی‌فهمد. زخم می‌خورد و اسمش را تجربه می‌گذارد.پیری با احتیاطِ دانستن عقب می‌ایستد. ریسک نمی‌کند چون می‌داند زخم همیشه «درس» نیست؛ گاهی فقط زخم است.عجیب است. توی آینه که نگاه می‌کنم، چشم‌ها همان چشم‌های هجده‌سالگی‌اند. همان ساختار، فقط عمقشان فرق کرده. یک‌وقت‌هایی فکر می‌کنم پیری یعنی فهمیدن این‌که آن حماقت‌های خام، آن سوداهای سر احمقانه، آن عشق‌های اولینِ هورمونانه، اصلاً جهالت نبوده. تنها راهِ ممکن در آن لحظه بوده. و اگر برگردم، باز همان راه را می‌روم.اما این را که می‌گویم، تهِ دلم می‌دانم دروغ است. پشیمانی هست. کلی زخم هست که اگر کودکی می‌فهمید، این‌قدر بی‌پروا دست به تیغ نمی‌برد. کودک فکر می‌کند زخم جایزه‌ی تلخِ بلندپروازی است. پیر می‌داند زخم فقط زخم است.صادق که باشم، حقیقت چیز دیگری است. افسوس وجود دارد. نه به‌خاطر اشتباه بودنِ آن لحظه، بلکه به‌خاطر بهایی که بعدها پرداخت شد. کودک هزینه را نمی‌فهمد؛ پیر قیمت را دقیق می‌داند.و حالا، وقتی بدن می‌لرزد و فرو می‌ریزد و عقل گاهی تیره می‌شود، گاهی روشن، این دو نسخه در من جمع می‌شوند. یکی می‌گوید: «بیا و ریسکِ یک حماقت دیگر را بپذیر» و دیگری می‌گوید: «دیگر وقتش نیست». و من وسط این دو، فقط تماشا می‌کنم. تماشای فروپاشی، تماشای زوال، تماشای کودکی که هنوز توی چشم‌های پیرمرد/پیرزن قایم شده.من میان این دو ایستاده‌ام؛ نه کاملاً کودک، نه کاملاً پیر. بیشتر شبیه تماشاگری که فروپاشی تدریجی بدن را می‌بیند و هم‌زمان، سرکشیِ خاموشِ روح را.پیر شدن یعنی پذیرفتن این‌که آن حماقت‌ها، تنها شکلِ ممکنِ زیستن در آن سن بوده‌اند؟ و پذیرفتن این‌که حالا هم محدودیت‌ها شکل دیگری از همان اجبارند؟ یعنی ما هیچ‌وقت آزادِ مطلق نبوده‌ایم؟ پس فقط محدودیت‌هایمان عوض شده؟ چقدر سؤال‌هایم خبری‌اند.به این فکر می‌کنم که وقتی نباشم، کدام نسخه‌ام را به خاطر می‌آورند؟ آن دخترک/پسرکِ سرخوش با خواب‌های عجیب، یا این پیرمردِ خسته که فقط می‌خواهد یک گوشه بنشیند و وزشِ باد را نگاه کند؟جواب می‌دهم: هیچ‌کدام.چون من همانی هستم که هیچ‌وقت نتوانستم خودم را کامل بفهمم. چه آن وقت، چه حالا، چه بعداً.شاید آن‌چه باقی می‌ماند نه سن است و نه نسخه؛ بلکه کیفیتِ حضور است. میزانِ صداقتی که با خودمان داشتیم. جرئتی که برای دیدنِ ضعف‌ها داشتیم. و توانایی‌مان برای پذیرفتن این‌که هیچ‌وقت کامل خودمان را نفهمیدیم.ما هیچ‌وقت به یک «نسخه‌ی نهایی» نمی‌رسیم. فقط پوست می‌اندازیم. و هر پوستِ تازه، هم ادامه‌ی قبلی است، هم انکارش.کودکِ پیر،بدنی که می‌رود و میلی که هنوز می‌خواهد بدود.عقلی که می‌فهمد و دلی که هنوز گاهی نمی‌خواهد بفهمد.و زیستن، این کشمکش ناتمام‍.</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Sat, 28 Feb 2026 08:03:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بردار نیرو بر استخوان | The book of horror</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-the-book-of-horror-pw6i1pavqmqk</link>
                <description>قبل از تحریر:موجود نری با اسم من در شبکه‌های اجتماعی به دیگران پیام  داده و شاید بده. من سال‌هاست کامنت و فیدبک به کسی نفرستادم. در جریان باشین هلوها 🤍🌱امروز از کلاسی بیرون آمدم که در آن مرگ نه ترسناک بود و نه شاعرانه؛ فقط دقیق بود. کلاس پزشکی قانونی. استادی با استایل گاث، لباس‌های تیره‌ی خوش‌دوخت، ناخن‌های تیز و جیغ، انگشتری با نقش حدقه‌ی چشم، رژ لب پررنگ و کفش‌های آکسفورد، روبه‌روی برد دیجیتال ایستاده بود. خط چشمش مثل امضایی شخصی، تیز و حساب‌شده بود. اسلاید بعدی را باز کرد. چند نفر از دخترها ناخودآگاه چشم‌هایشان را پوشاندند، اما او میان انبوه تصاویر خشن و عریان، آن بخش‌هایی که کمتر کسی رغبت روایت کردنشان را دارد، مکث نکرد. صدایش نه بلند بود و نه سرد؛ فقط مطمئن. کتاب رفرنس را با لبخند «Book of Horror» صدا می‌کند، اما هرچه جلوتر می‌رویم روشن‌تر می‌شود که این کتاب درباره‌ی ترساندن نیست، درباره‌ی درست خواندن است؛ خواندن آنچه مردم عادی ترجیح می‌دهند نبینند.امروز فهمیدم استخوان‌ها حافظه دارند. این کشف ناگهانی نبود، بلکه آهسته و تدریجی شکل گرفت؛ میان تصاویر قربانیان، میان نمودارها و توضیح نیروها و جهت‌ها. استخوان یک ماده‌ی بی‌جان ساده نیست. وقتی فشاری وارد می‌شود، برخوردی رخ می‌دهد یا سقوطی اتفاق می‌افتد، بدن فقط آسیب نمی‌بیند، بلکه ثبت می‌کند. استخوان‌ها می‌شکنند، اما در شکستگی‌شان داستان باقی می‌ماند. هر ترک، هر کبودی و هر بریدگی برداری از نیرو را نشان می‌دهد. از روی آن می‌توان جهت ضربه را تشخیص داد، مسیر انتقال انرژی را حدس زد و فهمید کدام بخش مقاومت کرده و کدام بخش تسلیم شده است. این ترک‌ها تصادفی نیستند؛ هندسه دارند، منطق دارند و از قوانین فیزیک پیروی می‌کنند.هر بریدگی زاویه‌ی ورودی دارد که می‌توان از طریق آن منشأ نیرو، شدت و جهت آن را تحلیل کرد. در پزشکی قانونی، شکل آسیب صرفاً یک ضایعه نیست، بلکه نوعی امضاست. مکانیسم حادثه خود را پنهان نمی‌کند. در تصادف‌های رانندگی، توزیع شکستگی‌ها مانند نقشه‌ای از مسیر انرژی عمل می‌کند. نیرو وارد بدن می‌شود، از بخشی عبور می‌کند، در نقطه‌ای متمرکز و در نقطه‌ای دیگر تخلیه می‌شود و بدن به نموداری سه‌بعدی از قوانین فیزیک تبدیل می‌شود. در سقوط از ارتفاع، الگوی شکستگی‌ها با ارتفاع، سطح برخورد و وضعیت بدن ارتباط دارد و نشان می‌دهد کدام بخش ابتدا با زمین تماس پیدا کرده و کدام بخش بعدتر درگیر شده است. حتی بخش‌های سالم نیز معنا دارند، زیرا گاهی نواحی آسیب‌ندیده اطلاعاتی ارائه می‌دهند که کمتر از نواحی شکسته نیست. در قتل یا خودکشی، در آسیب‌های برنده یا نافذ نیز زاویه، عمق و شکل لبه‌ها سرنخ‌هایی درباره‌ی نحوه‌ی وقوع حادثه فراهم می‌کنند.پزشکی قانونی تلاش نمی‌کند صحنه را بازسازی کند تا هیجان ایجاد کند، بلکه می‌خواهد ترتیب رویدادها را بفهمد؛ این‌که کدام ضربه نخست وارد شده، کدام آسیب در ادامه رخ داده و کدام عامل مرگ‌بار بوده است. در اینجا روشن می‌شود که این علم ترکیبی از آناتومی، فیزیک و روایت است. بدن آخرین شاهد است؛ شاهدی که بازجویی نمی‌شود، اما بافت‌هایش پاسخ می‌دهند.کلاس گاهی در سکوت فرو می‌رود و صدای کلیک اسلاید بعدی مانند نقطه‌گذاری یک جمله شنیده می‌شود. استاد با همان ظاهر متفاوت و آرامش حرفه‌ای‌اش درباره‌ی مکانیسم آسیب توضیح می‌دهد، نه با هیجان و نه با بی‌تفاوتی، بلکه با احترام. در این فضا به این فکر می‌کنم که پزشکی قانونی بیش از آن‌که درباره‌ی مرگ باشد، درباره‌ی حقیقت است؛ درباره‌ی یافتن نظم در دل تراژدی و دیدن الگو در میان آشوب. ترس اولیه به‌تدریج جای خود را به تحلیل می‌دهد. چشم یاد می‌گیرد به‌جای واکنش، بررسی کند و ذهن به‌جای عقب‌نشینی، سؤال بپرسد.شاید «Book of Horror» نامی طنزآمیز و سیتکامی به نظر برسد، اما آنچه ما ورق می‌زنیم در واقع دفتر حقیقت است؛ تلاشی برای خواندن خاموشی. امروز وقتی از کلاس بیرون آمدم، احساس کردم اندکی بیش از گذشته می‌توانم زبان استخوان‌ها را بفهمم؛ زبانی که فریاد نمی‌زند و توضیح نمی‌دهد، اما باقی می‌ماند و حقیقت را در خود حفظ می‌کند.</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 17:53:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز کثیف نویسنده‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AB%DB%8C%D9%81-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-gzprpvupufnu</link>
                <description>نویسنده‌ها دروغ می‌گویند (و این تنها حقیقتی‌ است که می‌گویند). پس بیایید همین اول یک دروغ عمومی را دفن کنیم.هیچ نویسنده‌ای با وحی‌یی از الهامات شروع به نوشتن نمی‌کند. ما با بی‌حوصلگی شروع می‌کنیم. با شک به خطی بودن پدیده‌ی زمان. با صفحه‌ای سفید که بیشتر شبیه دیوار شیشه‌ای بازجویی‌ست تا بومی از نگرش خلاقانه. ما عملاً شکارچیان لحظه‌های بی‌اهمیتیم. با دفترچه‌های مچاله و خودکارهای نیمه‌جان، در کمین عکس‌هایی که جلوه‌ای عریان از زندگی‌ دارد، می‌نشینیم.آن تصویر رمانتیک از بلوار سن ژرمن؛ نویسنده را در مه صبحگاهی یک کافه‌ نشان می‌دهد. باریستا تا خرتلاق مقابلش سر خم کرده، در حالی که ایده‌هایی درخشان بر او نازل می‌شود، او با یک بشکن دون ژوانی، آیات الهام‌ را شماره می‌زند و با تکان‌های ریتمیک ابرو، انعام را تقدیس می‌کند.این تصویر بیشتر شبیه تبلیغ یک عطر گران‌قیمت است تا واقعیت‌های فاجعه‌ی مو… فاجعه را پاک می‌کند… دین مورد نظر. واقعیت این است که ما می‌نشینیم و چیزهایی می‌نویسیم که حتی خودمان هم ابدا دوست نداریم دوباره بخوانیم.تکریمی هم اگر باشد، بیشتر شبیه درآوردن خرده‌های نان بربری از زیر دکمه‌های کیبورد است تا نزول‌خواری از صراط نور.جزئیات بی‌مصرف. جمله‌های بی‌رمق. صحنه‌هایی که راه به هیچ‌جا نمی‌‌برند. ما مبتلا به اختلالی هستیم به نام «الان باید یادداشت کنم». وسط ازدحام مترو، وسط صف بانک، وسط دعوای ماشین جلویی با قفل فرمان، بیشتر وقت‌ها درعنفوان پیاده‌روی، در اختتام پخت‌و‌پز، قبل از آن مرحله‌ی کم کردن شعله‌. وسط مسواک زدن و.بله، مسواک زدن و.نویسنده بودن یعنی داشتن یک ابرقدرت بی‌مصرف. می‌توانیم از مسواک زدن حماسه بسازیم و از یک تراژدی واقعی سه صفحه غر بزنیم. چای می‌خوریم، زبانمان می‌سوزد، یادداشت می‌کنیم.کسی در طی سانحه‌ی یک عطسه‌ جر می‌خورد، یادداشت می‌کنیم. دیشب شادی باریدن گرفت، در برهوت کیست که چتر داشته باشد، لاستیک‌های لیز پراید در باغ بی‌برگی آب می‌پاچند، چرا که در کرانه‌های غرور پرواز را به خاطر می‌سپارند، و ما سه‌باره یادداشت می‌کنیم.۹۵ درصد این‌ها؟ فاقد ارزش‌ افزوده‌اند. واقعاً واقعی بی‌ارزش‌اند.اما این‌جا همان راز کثیف کشف می‌شود. همان چیزی که ثابت می‌کند همه‌مان کمی متقلبیم. وسط این انبوه، آشغال‌ و نکبت، گاهی یک ترک در دیوار روزمرگی می‌افتد. ثبت یک عکس که بوی عطر و خون می‌دهد. یک جمله که چیزک‌هایی را لو می‌دهد. جوانه‌ی لحظه‌ای که ناگهان می‌فهمی ابتلا به زندگی دارد.قصه از شاهکارهای ناگهانی ساخته نمی‌شود؛ از دل همین انباشت بی‌اهمیت‌ها متولد می‌شود. بعضا شرم‌آور و گاهی ناخوشایند. کار ما این است که آن صاعقه را از دل توده‌ی ابهام بیرون بکشیم و نگه داریم. بعد دوباره برگردیم سر همان نوشتن‌های معمولی. و نویسنده تا هست، می‌نویسد و می‌نویسد و می‌نویسد.معروف‌ترین جمله‌ای که نویسنده‌ها موقع سخنرانی به کار می‌برند را پیدا کرده‌ام؛ آن‌ها فقط وقتی می‌نویسند که الهام بگیرند. و ترتیبی داده‌اند که هر روز صبح سرِ ساعت مشخصی، ایده‌هایشان را یادداشت کنند.»این را هزار بار شنیده‌اید، نه؟ اما چطور کار می‌کند؟ ایده یک خانم یا آقای پررو و به شدت لوس است که اگر تا ساعت هشت بیدار نشود و پشت میز ننشیند، تا لنگ ظهر هم بیدار نمی‌شود. از این رو باید لنگ درش را از زمانی که درخت بوده، چنان بکوبی که بکنی تا بگویی: «پاشو، خرس خونسار!» تا بیاید. شاید غرغرکنان بیاید، شاید با چشم‌های نیمه‌باز، اما می‌آید. به جز جمعه‌ها.ننشینید به انتظار الهام که مثل انتظار باران در کویر است. ایده را تبدیل کنید به حضور یک کارمند در شرکتی که حق ندارد دیر بیاید. آن وقت می‌بینید چطور همه چیز تغییر می‌کند. قصه‌ها از همین‌جا شروع می‌شوند. نه از الهامات الهیِ نه‌ چندان نازنین.بعضی نویسنده‌ها رها و ناهشیار می‌نویسند. یادداشت را شبیه فیلم‌برداری از جمع خانوادگی می‌دانند. همان فیلمی که موقع ضبطش خسته‌کننده است. کسی دارد برای شونصد تریلیاردیوم بار سالاد می‌کشد. یکی درباره‌ی قیمت گوشت آپدیت می‌دهد. هیچ چیز دراماتیکی رخ نمی‌دهد. اما ده سال بعد، وقتی یکی از آن آدم‌ها دیگر نیست، به دلایلی که همه می‌دانیم اما اسمی ازشان برده نمی‌شود‌، همان تصویرهای بی‌اهمیت که می‌گفتند دگم نباش، میخکوبت می‌کنند.نوشتن هم همین است. «پنج‌شنبه حالم افتضاح بود» هیچ‌چیز نمی‌سازد. اما «پنج‌شنبه، شلاقی فشل است و بارانی‌، نادر از پشت پنجره دست و سلام می‌دهد، چتر ندارد، می‌پیچد بیرون، خیس می‌نشیند پشت فرمان، ذوق دارد خودی از دست‌فرمانش نشانم دهد، درست پیش پایم عجب لایی تلخی کشید، سپاس خدای را عزّ و جلّ هنوز زند‌ه‌ام. آب‌گل تا زیر یقه‌ام می‌پاشد.»، این یک لحظه است.و لحظه‌ها می‌مانند.حالا برسیم به دایی‌جان سوءتفاهم. ایده‌ها اگر وجود داشته باشند، نتیجه‌ی نشستن پشت میز‌اند، نه پیش‌شرطش. الهام جایزه‌ی آدم‌های منتظر نیست. به آدم‌های منظم می‌رسد. همه فکر می‌کنند ایده‌ی ناب شبیه پری دریایی است. نه. الهام آن کارمندی است که اگر کارت نزنی، غیبش می‌زند.و بعد می‌رسیم به بخشی که همه از آن فرار می‌کنند: ویرایش.اینجا مهم‌ترین بخش ماجراست. داستان با کیفیت، هرگز در چرک‌نویس اولیه ظاهر نمی‌شود. نُچ، هرگز! چرک‌نویس اولیه بچه‌ای است که تازه به دنیا آمده، ۲۴/۷ جیغ بنفش می‌کشد، در رنگ‌بندی‌های قرمز و زرد و کبود عرضه می‌شود، کچل و کور است و همه می‌گویند: «آخی [ew]!» اما خب، کسی با لباس عروسی از اتاق عمل بیرون نمی‌آید.ویرایش یعنی قتل عام. کشتن جمله‌هایی که دوستشان داری. کشتن صحنه‌هایی که برایشان زحمت و رنج و شب‌بیداریِ فراوان کشیده‌ای. کشتن نسخه‌ی ضعیفِ خودت.هیچ متن خوبی در چرک‌نویس اولیه وجود ندارد. چرک‌نویس فقط نوزادی است قرمز، جیغ‌جیغو و کچل. اگر فکر می‌کنی شاهکار همان نسخه‌ی اول است، هنوز خواندن را بلد نیستی.ویرایش دو کارکرد دارد:یک. آنچه که در نوشته نفس می‌کشد را نگه می‌دارد،دو. آنچه فقط نویز تولید می‌کند را حذف می‌کند.شخصیت‌ها باید زنده شوند. داستان باید حرکت کند، نه که فقط وجود داشته باشد. ویراستار معجزه نمی‌کند. اگر شخصیتت مرده باشد، هیچ‌کس نمی‌تواند به او تنفس دهان‌به‌دهان بدهد.ما مثل باستان‌شناس‌هایی هستیم که در زباله‌دان تاریخ دنبال الماس می‌گردند. سال‌ها یواش و آهسته خاک می‌خوریم، تا برق زدن مدفون عتیقه‌ای در زیر میلیون‌ها تمدن‌ را ثبت و ضبط کنیم.خب، می‌رسیم به ترفند مخفی مرحله‌ی آخر.خب، همین هفته‌ی پیش، توی آسانسور، دکمه‌ی طبقه‌ی پنج خراب بود. پیرمردی با جدیت کامل گفت: «این آسانسور هم مثل دامادمونه، فقط تا طبقه چهار بالا میره.» مختصات منزلش را شنیدیم. و آن زالو از نژاد داماد سرخانه را دیدیم. همه خندیدند. من هم خندیدم. اما یادداشتش نکردم. روایتی که ممکن بود به باد، به فراموشی سپرده شود. به ترفند مخفی مرحله‌ی آخر. همین هفته‌ی پیش، توی آسانسور، دکمه‌ی طبقه‌ی پنج خراب بود. پیرمردی با جدیت کامل گفت: «این آسانسور هم مثل دامادمونه، فقط تا طبقه چهار بالا میره.» مختصات منزلش را شنیدیم. و آن زالو از نژاد داماد سرخانه را دیدیم. همه خندیدند. من هم خندیدم. اما یادداشتش نکردم. روایتی که ممکن بود به باد، به فراموشی سپرده شود.حالا هرچه تلاش می‌کنم، میمیک مستاصل صورتش، مکث قبل از «دامادمونه»، برق شیطنت توی چشمش، هیچ‌کدام برنمی‌گردد.یک لحظه‌ی کامل، جلوی چشم‌هایم اتفاق افتاد و من شکارش نکردم.بعضی لحظه‌ها فقط وقتی از دست می‌روند، اهمیتشان را می‌فهمیم. پس بنویس. حتی اگر مزخرف است. حتی اگر به نظر بی‌اهمیت می‌آید. حتی اگر فکر می‌کنی هیچ‌کس قرار نیست آن را بخواند.حقیقت این است که ذات نوشتن هنر تحمل ابتذال خودت است تا وقتی که چیزی واقعی از زیرش بیرون بیاید.                                                       بقیه‌اش افسانه است.https://i0.wp.com/ebookfriendly.com/wp-content/uploads/2014/03/Writers-in-early-and-late-age-infographic.jpg</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 14:50:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان اعتصاب در شهرهای بدون خیابان</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-ivkhxrbejmmf</link>
                <description>جهان دوم همیشه براق‌تر از جهان اول بود. در آن‌جا زره‌ها می‌درخشیدند، سکه‌ها برق می‌زدند و هیولاها طبق برنامه ظاهر می‌شدند. مرگ موقتی بود و بازگشت تضمین‌شده. همه‌چیز قابل پیش‌بینی‌تر از زندگی واقعی به نظر می‌رسید.در جهان اول اما برق می‌رفت، اینترنت قطع می‌شد و قبض‌ها سر وقت می‌آمدند. بدن خسته می‌شد و خواب کافی وجود نداشت. آدم‌هایی بودند که شغل‌شان کشتن هیولا نبود؛ شغل‌شان ساختن ارزش برای دیگران بود. در بازی معدن حفر می‌کردند، آیتم جمع می‌کردند، مرحله رد می‌کردند. ساعت‌ها تکرار یک حرکت واحد، با دقتی که نه از علاقه بلکه از اجبار می‌آمد. بعد شخص دیگری با کارت بانکی واقعی، نتیجه زحمت همه‌ی آن‌ها را در یک چشم‌به‌هم‌زدن می‌‌بلعید. فاصله‌ای نامرئی میان دستِ تولیدکننده و دستِ مصرف‌کننده کشیده شده بود. آن‌ها حضور داشتند اما دیده نمی‌شدند.مدتی طول کشید تا بفهمند اسم این «تفریح» نیست. کار است. کاری بی‌قرارداد. بی‌بیمه. بی‌چهره. کاری که در آن اگر سرعتت کم می‌شد، الگوریتم متوجه می‌شد. اگر چند دقیقه مکث می‌کردی، سیستم هشدار می‌داد. اگر بیش از حد خسته می‌شدی، جایگزین داشتی. حرفه‌ای بودن یعنی قابل‌جایگزین بودن. هویتت به نام کاربری‌ات تقلیل پیدا می‌کرد و بدن واقعی‌ات پشت یک آواتار پنهان می‌شد. کم‌کم دو زندگی از هم جدا شدند. در یکی زره داشتی و امتیاز، در دیگری کمردرد و اضطراب. در یکی قهرمان بودی، در دیگری بدهکار. این دوگانگی آرام‌آرام شکافی ایجاد کرد که نه در صفحه دیده می‌شد و نه در آمار فروش.فرسودگی فقط جسمی نبود. نوعی ازخودبیگانگی در کار بود. آن‌ها در جهانی که ساخته بودند حرکت می‌کردند اما مالک آن نبودند. ارزش تولید می‌کردند اما سهمشان ناچیز بود. هرچه بیشتر موفق می‌شدند، قیمت پایین‌تر می‌آمد و دوباره باید بیشتر تولید می‌کردند تا همان مقدار قبلی را به دست آورند. گاهی نیمه‌شب که از صفحه جدا می‌شدند، هنوز صدای کلیک در ذهنشان ادامه داشت. هنوز مسیر معدن را از حفظ بودند. هنوز هیولاها را می‌شناختند. اما نمی‌دانستند خودشان دقیقاً کجا ایستاده‌اند.نخستین جرقه نه با مسلح‌شدن برای به‌زانو‌نشاندن شر، که با فروپاشی از خستگی آمد. خستگی‌ای که دیگر فقط جسم را هدف نمی‌گرفت، بلکه معنا را فرسوده می‌کرد. یکی گفت: «اگر یک روز کار نکنیم چه می‌شود؟» دیگری گفت: «اگر با هم کار نکنیم چه؟» سوال ساده‌ای بود اما پشتش ترس خوابیده بود. ترس از مسدود شدن حساب. ترس از از دست دادن درآمد. ترس از این‌که سیستم بدون آن‌ها هم ادامه پیدا کند و نبودشان حتی ثبت نشود.و ناگهان شهرهای دیجیتال که همیشه پرجمعیت بودند، خلوت شدند. خلوتی‌ای که بیشتر از هر اعتراض پرسر و صدایی دیده شد. هیولاها ماندند بی‌مشتری. بازارها ماندند بی‌طلا. شرکت‌ها ماندند با عددهایی که دیگر بالا نمی‌رفت. نمودارهایی که همیشه صعودی بودند، صاف شدند. سیستم ابتدا تصور کرد باگ است. بعد احتمال حمله را بررسی کرد. کمتر کسی فوراً پذیرفت که مسئله انسانی است.کسی انقلاب نکرد. کسی پرچم نزد. فقط هزاران نفر تصمیم گرفتند مدتی هیچ‌چیز نسازند. و همین کافی بود. در جهانی که همه‌چیز بر پایه تولید بی‌وقفه بنا شده، گاهی بزرگ‌ترین حرکت، دست کشیدن از تولید است. آن‌ها برای نخستین‌بار فهمیدند مهم‌ترین دارایی‌شان مهارت فارم‌کردن نیست، بلکه هماهنگی است. حضور جمعی است. توانایی کند کردن ریتم سیستمی که آن‌ها را نامرئی فرض کرده بود.با این حال هیچ تضمینی وجود نداشت که سیستم تغییر کند. سرمایه همیشه راه‌هایی برای سازگار شدن پیدا می‌کند. شاید قوانین تازه‌ای نوشته شود. شاید کنترل شدیدتر شود. شاید کار به منطقه‌های ارزان‌تر منتقل شود. شاید حتی اعتصاب به یک ویژگی قابل مدیریت در الگوریتم تبدیل شود. احتمال بازتولید همیشه وجود دارد. اما حتی اگر سیستم خود را ترمیم کند، یک چیز دیگر قابل بازگشت نیست: «آگاهی».شاید همه‌چیز از این فهم ساده شروع شود، این فقط یک بازی نیست. در پشت هر آواتار بدنی نشسته که خسته می‌شود، ذهن رنجوری که فروپاشیده است و هویتی که میان دو جهان تقسیم شده است. در شهرهایی که خیابان ندارند، گاهی بزرگ‌ترین راهپیمایی خاموش شدن هم‌زمانِ چراغ‌هاست.</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 22:07:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت «نور» بر پاهایی عریان و قلبی قرمز با عشقی راستین</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%82%D9%84%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-il4branffpxj</link>
                <description>در برهوتِ اندیشه، درختِ نور  سرودهایی داردکه بر پاهای عریانم دوخته‌اند.  زخمِ مکاشفه در تشنگیِ چاه می‌افتد،  تردید اما همیشه گوشه‌ای نزدیک می‌ایستد.  چه می‌گوید؟  صدا، صدای خودم است.  فغان بر سرگذشتِ سجاده!  آیا عکسِ پلید و سرخِ شیطان  فرشته‌ی پاکِ سرود و کوهستان را خواهد بلعید؟  آیا ویرانه‌های ایران بر پژواکِ اندام تقسیم می‌شود؟  وطن کجاست؟  که ریشه‌های خرابِ ساحلِ سربی  به خودبیزاری با نوکِ شلاق می‌تازند.  تاریکی را فوت می‌کنم؛خاموش می‌شود.  در نافِ برزخ،  از یخ‌بندانِ شمع،  آختگیِ انقلابی برنخاست.  پادشاهِ فاضلاب می‌پرسد:  «أنا الحق» از کجاست؟  نسیمِ طاعون در گندیدگی غوطه‌ور،  که دیگر برابر جوخه‌ی اعدام چشم بسته‌ای نیستکه دیگر پاهایمان از چوبه‌ی دار آویزان نیستای عقیم‌ساز اندیشهای مرگ‌آور عالی‌رتبهای جلاد الوهیتبه ما بگو کدام شیشه در خاموشی می‌گرید؟بر سفره‌های خالی، در روز و روزگاری کهریگ‌بیابان‌های پراکنده،همچون کبوترهای مهاجربه تبعیدگاه وحشت و تلاشی می‌توفند.از من شکسته‌تر کسی آیا هست؟استخوان‌های سبزش، بسترِنادرترین گل‌ها را پایمال؛و شانسِ ولگردی با طلوع زمستانو پایان خورشید را منطبق.پنجره‌ای مشرف به دریدنِ پیراهنِ توری،افعیِ نفرت و تازش به روشنی و زیبایی،حالا می‌توانی دراز بکشی،به کبود و عرفانی قلبِ چرکینت فرودآ.طبیعت نقره‌ای می‌پرسد:قلبِ قرمزِ قشنگم را سیاه خواهی کرد؟انسان‌ها را من آیا مقدس کردم؟مرا به خانه‌ی من برگردان.که در گذار سالیان سکوت،تعهد وظیفه را به هیولای تراژدی هُل می‌داد.و حالا یهودیان را به کوره‌ها.در ماهانه‌ترین ماه چو تیرگی منظومه‌ی غریبی، به رویت آن خورشید می‌روی؟ نه!که آنقدر سیاه که آسمان هم نمی‌تواند بر آن گذر کند.با اجدادی کولی که آنان هم چندان پاک و حقیقی نیستند،زبان در شکوفه‌ی آفتاب گیر می‌کندو آفاق به آرواره‌ی هوس‌بازی و برف تمیز.پارسی، این استعاره‌ی خیرگی به زخم‌ها،در شهرِ ناممکن‌ها، گُم‌.امروز من چقدر عاشق بودم.عاشق‌تر از همیشه و دیروز.گل‌های گنبد را در رسالت سکس خوب،و آن عشق راستین که پارسی نمی‌داند هنوز،مردی شبیه الفبای راز، با سطل‌های آب، که مردم ستاره‌ی بزرگ سینه‌اش رادر آیینه طالع می‌کنند.روحِ شب را با عطرِ ملایمِ ماه مزه‌مزه کرده‌ام،و بامدادِ هولناک را با سردیِ لاجورد آشنا.اکنون آزادیِ دوردست، بوی اقاقیا،  در عمق آب‌های جنون‌آمیز به دستان پر تپشم آشنا!امروز من چقدر– عاشق‌تر از همی‍ــــ …مثل همین تو که در هَما … –رَساخورشید توی سینه‌ام از شادی دیوانه‌ام می‌کند.– خانوم نویسنده با اندکی شاعرانگی </description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 21:17:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور یک روز بد رو خوب تموم کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%AF-%D8%B1%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-bwe9kqjb4rl9</link>
                <description>امروز رو با «یه ذره حالِ خوبِ اضافه» ببند! حتی اگه مخزن حالِ خوبت «زپور» بوده! 🧘‍♀️هی تو!آره همون که داری با اون حالتِ نیمه دپرس و نیمه امیدوار این رو می‌خونی!می‌دونم، می‌دونم... امروز هم یه روز دیگه از سریالِ «زندگی بی‌دردسر اینجا وجود نداره» بود، نه؟لپ‌تاپ هنگ کرده، شبکه با کاهش پهنای باند و سرعت همراهه،کلی کار نصفه‌کاره مونده، یا شاید کلی آدم طلبکارتر از خودت حسابی اعصابت رو خورد کردن.خب حالا بیا یه بازی بکنیم. یه بازیِ قاچاقی! قاچاقِ یه مشت حالِ خوب به روز معمولیات.قرار نیست دنیا رو عوض کنیم. یا نجات بدیم. یا به جای بهتری تبدیلش کنیم. قراره فقط به اندازه‌ی یک قدمِ مورچه‌ای (بله، درست شنیدی، مورچه‌ای!) از خودت حمایت کنی. این قدم می‌تونه یه پاداشِ فوری باشه، یا یه سرمایه‌گذاریِ کوچیک روی آدمِ مهمِ زندگیت: یعنی خود تو.پس بیا از خودمون شروع کنیم:برای بهتر شدنِ امروز، چه کارِ مورچه‌ایِ باحالی می‌تونی انجام بدی؟ ایده‌ی شماره‌ی ۱: پاداشِ فوری (همین الان، بی‌معطلی!) یک فنجونِ قهوه/چایِ درجه یک:نه از نوعِ سریع و معمولی. بذار طول بکشه. برو برای خودت با عشق بریز. حتی اگه توی ماگِ مخصوصت باشه. بیا کنار پنجره و با حالِ خاصی بخورش.انگار که تو کافه‌‌های اروپا یا هرجا که دلت اونجاس هستی (یا حداقل ایرانِ ساکت!) ۵ دقیقه اتراق توو یوتیوب:فقط ۵ دقیقه!برو ویدیوی بامزه‌ی بچه‌گربه‌ها یا یه چیز آشنا ببین که حالتو خوب می‌کرد قبلا. چیزی که یادت بندازه زنگ آخر مدرسه چه حسی داشت. یا آهنگِ نوستالژی دوران دبیرستان رو گوش کن. به ذهنت ۵ دقیقه مرخصی بده.یه میمِ غیرمترقبه برای یکی بفرست:برای بهترین دوستت، مامان، یا حتی همکار نچسبت.یه استیکر شفاف‌کننده‌ی پوست بفرست. خودت رو مجبور به خندیدن کن. اینکار دنیا رو نجات نمیده، ولی اتمسفر اتاقت رو بهتر می‌کنه!ایده‌ی شماره‌ی ۲: سرمایه‌گذاری‌های کوچیک (برای فردای تو)یادگیریِ یک چیزِ خیلی ریز:فقط ۱۰ دقیقه.یه ویدیوی ۱۰ دقیقه‌ای در مورد «چطور گره‌ی کراوات بزنم»، «مکانیسم مثبت چینی‌ها در صنعت خودروسازی»، یا «چرا برگ‌ها وقتی بارون می‌خورن براق می‌شن» ببین. مغزت رو بشور و بذار توو رختکن تا با دیتای تازه جوش بخوره!یک قدم برای سلامتی:نه، نه باشگاه رفتن قد کوه کندن این روزا سخته.همین که ۱۰ تا دراز-نشست بری، یا ۲ دقیقه نفس عمیق بکشی، یا یه لیوان آبِ خنک با لیمو بخوری، همون قدمِ مورچه‌ایه. بدن‌تون ازتون تشکر می‌کنه!حساب‌کتاب با یه دکمه:یه کارِ دیجیتالیِ ۵ دقیقه‌ای که مدت‌ها عقب انداختی.مثلا لغو یه اشتراکِ بی‌استفاده، آپدیت کردن یه برنامه، یا مرتب کردن عکس‌های گوشی. اینا سرمایه‌گذاری روی نظم و آرامشِ فرداست!اصل طلایی:با خودت مهربون باش. این از همه مهم‌تره!اگه امروز رو خراب کردی (یا دنیا برات خرابش کرد)، خودت رو سرزنش نکن. همین که داری این متن رو می‌خونی و به فکر یه قدمِ کوچیک هستی، یعنی تو قهرمانِ داستانِ خودتی!پس قدم نهایی:بلند شو، یه کشِ قشنگ به خودت بده و تصمیم بگیر امشب، قبل از خواب، با خودت قرار بذاری که فقط یک کار از لیستِ بالا رو انجام بدی.همون یک کار، امضای تو روی امروزته. نشون میده که حتی اگه روزت سخت بوده، تو هنوز رئیسی! حالا برو و اون قدمِ مورچه‌ای رو بردار. فردا می‌بینمت، یه ذره بهتر از امروز! دوستت دارم </description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 07:35:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو شخصیت اصلی زندگی خودتی؛ چرا باید در مصرف محتوا سخت‌گیر باشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D8%AA%D9%88-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B5%D8%B1%D9%81-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-uqb1owk6ttqk</link>
                <description>چیزی که خواهید خوند زیادی آشناست. ساعت شیش صبحه. اینستاگرامو باز می‌کنم و طبق الگوریتمِ مقدس –بدون محتوای تزریق شده به شبکه–، استوریِ همونایی میاد که همیشه اول صف‌ان. نگاه می‌کنم. سبک زندگیشون هیچ ربطی به من نداره. نه ارزش‌هامون شبیهه. نه حال‌و‌هوامون. حتی صدای اعصاب خوردی بعضیاشون از زندگی تا اینجایی که من هستم میاد. بعد یه سوال خیلی ساده ولی آزاردهنده میاد تو ذهنم:اصن چرا فالووشون می‌کنم؟هیچ ارزشی به زندگیم اضافه نمی‌کنن. هیچ. این حسه مدتی همرام بود، ولی هی نادیده‌‌اش می‌گرفتم. تا اینکه بالاخره با این سوال بش اعتبار دادم:ما چرا داریم این کارو با خودمون می‌کنیم؟چرا آگاهانه و داوطلبانه محتوای بنجل مصرف می‌کنیم؟آخه چطور کورکورانه و با میل و رغبت دارم محتوای شِتی مصرف می‌کنم؟ 💩بعضی وقتا اصلا حواسمون نیست اون چیزای کوچیکی که می‌بینیم، چطور یواشکی مغز و حالمونو دستکاری می‌کنن 👩‍🦯 این اواخر خیلی حساس شدم نسبت به اینکه زمان و توجهمو کجا خرج می‌کنم. و راستش مدل غذا دادنِ شبکه‌های اجتماعی به ذهنمون ترسناکه. واقعا ترسناکه 🤕 فهمیدم خودم هم افتادم تو این تله. تیک‌تاک، ریلزها، اسکرول‌ بی‌پایان. یه جور مرگِ آرومِ شادی‌، حال خوب، اشتیاق، انرژی، وقت یا هر چیز خوبی که بعدش فقدانش رو حس می‌کنین.می‌تونم ساعت‌ها نقد بنویسم و طلبکار باشم، ولی اصل حرف اینه:چیزی که هر روز مصرف می‌کنیم، داره ما رو شکل می‌ده. پس چرا چیزی رو مصرف کنیم که باهامون نمی‌خونه؟ چیزی که حرصمون می‌ده، غمگینمون می‌کنه یا بی‌صدا انرژیمونو می‌مکه. و این فقط درباره‌ی بخش دیجیتال زندگیمونه. این مستطیل کوچیک تو دستامون. امسال حس می‌کنم دارم خیلی خسیس می‌شم نسبت به توجهم؛ یه خسیسِ خوب، خسیسِ مهربون. اینکه کجاها رو نگاه بکنم، به چه چیزایی فکر می‌کنم، و به چی اجازه می‌دم وارد ذهنم بشه.مراقب خودت باش. آگاه بمون. NPC نباش. این بازی، بازیِ توئه. و تو شخصیتِ اصلیشی. دوستتون دارم 🤍</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 10:50:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای غیرقانونیِ قانونیِ دزدیدن ایده‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%90-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%90-%D8%AF%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-lnbjt3syps4d</link>
                <description>بله. اعتراف می‌کنم.برخی از نوشته‌هایم (۲۰٪) الهام‌گرفته از نوشته‌های دیگران است.و نه‌تنها از این موضوع خجالت نمی‌کشم، بلکه صادقانه بگویم: به‌شدت برایم لذت‌بخش است.این‌که یک ایده، یک لحن، یک جمله‌ی نصفه‌نیمه، یا حتی یک حس خام را برداری، توی ذهنت بچرخانی، له‌ولورده‌اش کنی، با خاطراتت قاطی کنی، و آخرش تحویل بدهی به شکل یک نوشته‌ی تازه، متفاوت و چشمگیر—این برای من دزدی نیست؛ آشپزی است.و من در این آشپزخانه، دستور پخت هیچ‌کس را عیناً اجرا نمی‌کنم.از آن طرف، بخش قابل‌توجهی (۸۰٪) از سیاه‌مشق‌هایم محصول مستقیم ذهن خودم است.همان ذهنی که گاهی ساعت سه نصفه‌شب شاهکار می‌سازد و ساعت نه صبح همان متن را «خیلی هم جدی نبوده» ارزیابی می‌کند.قبلاً روی جزئیات وسواس داشتم.روی هر کلمه مکث می‌کردم، هر جمله را بازجویی می‌کردم، و هر پاراگراف را به مرز اعتراف می‌رساندم.الان اما روی کمیت زوم کرده‌ام.می‌نویسم، می‌ریزم بیرون، ادامه می‌دهم.و نتیجه؟به‌طرزی جادویی و عجیب، بدون زور زدن، کیفیت نوشته‌هایم در ارزیابی‌های دوره‌ای رشد کرده.چون رشد —برخلاف تصور ما— پدیده‌ای خطی و منظم نیست؛غیرخطی است، اما روشن و مثبت.می‌دانم.می‌دانم چند وقت دیگر به همین تمرین‌ها می‌خندم.می‌گویم: «من؟ واقعاً اینو من نوشتم!؟»و بله، بعضی‌هایشان مسخره و پیش‌پاافتاده به نظر خواهند آمد.ولی همین خجالتِ شیرین از آینده، نشانه‌ی پیشرفت مستمرِ امروز است.و یک اعتراف دیگر:بیشتر از خود نویسنده‌ها، مخاطبانِ آن نویسنده‌ها برایم جالب‌اند.این‌که یک متن چه ذهن‌هایی را جذب کرده، چه انتظاراتی ساخته، چه ذائقه‌ای تربیت کرده.برای همین هم ایده‌های زیادی می‌دهم برای نوشتن در چارچوب یک نویسنده‌ی خاص—نه برای تقلید از او،بلکه برای بازی با انتظارات مخاطبانش.و حالا که دارم راستش را می‌گویم، بگذار این یکی را هم اعتراف کنم:عکس‌های نوشته‌هایم را هم خودم طراحی می‌کنم.نه از سرِ خودشیفتگی هنری،نه از سرِ بی‌اعتمادی خلاقانه.آخر کی بهتر از خودم می‌دانداین جمله باید کجای کادر لوس‌بازی دربیاورد،کجا با انرژی و عشق دل برباید،و کجا فقط با یک رنگِ مظلوم و سینمایی، دل بسوزاند؟برای من تصویر زیرنویس متن نیست؛همدستِ جرمِ اوست.گاهی حتی مغز متفکر اصلی، در این ماجرا!اگر بخواهم خیلی رسمی حرف بزنم (که نمی‌خواهم):همه می‌دانیم هیچ چیز صددرصد اصیلی وجود ندارد.ایده‌ها از هم زاده می‌شوند.نویسنده‌ی ناپخته تقلید می‌کند، نویسنده‌ی بالغ می‌دزدد،و نویسنده‌ی خوب—دزدیده‌ها را آن‌قدر تغییر می‌دهد که حتی صاحب اصلی‌شان هم شک می‌کند روزی مال او بوده‌اند یا نه.پس بله.من می‌دزدم.اما از خیلی‌ها، کم‌کم، با سلیقه.و بعد همه‌شان را می‌ریزم در آفرینش ذهن خودم، هم می‌زنم، و چیزی بیرون می‌آید که اگر بد باشد، حداقل مال خودم استو اگر خوب باشد—خب، نوش جان ادبیات؛ و شما 🌹با احترامخانم نویسنده‌ای که فعلاً دارد تمرین می‌کندو از خندیدنِ به خودش در آینده، کاملاً آگاه است.</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 11:37:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انرژی زنانه چیست: بدون پاشنه، بدون پرفیوم، بدون ادا</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D8%A7%D9%86%D8%B1%DA%98%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A7-axocyi4cbn90</link>
                <description>انرژی زنانه؛ چیزی‌ هست که توی سبد خرید ما جا نمی‌شود.انرژی زنانه چیست؟بیایید اول خیال‌مان را راحت کنیم:انرژی زنانه چی نیست!نه ماتیک قرمز است،نه کفش پاشنه‌بلند که بعدِ دو ساعت عجب گوهری خوردم بیاورد،نه ادکلن فرانسوی با اسمی که آخرش هم درست تلفظ نمی‌کنیم.این‌ها اگر هم چیزی باشند، نهایتا اکسسوری‌اند.انرژی زنانه قبل از اینکه به ویترین برسد،قبل از اینکه کاسبی شود،از زمان حوا وجود داشته.وقتی هنوز کسی بلد نبود از «زن بودن» دوره بفروشد.انرژی زنانه کجاست؟ توی سرت؟ نه عزیزم.برخلاف تصور رایج، انرژی زنانه توی ذهن زندگی نمی‌کند.نه لابه‌لای مفاهیم،نه توی جمله‌های انگیزشی با فونت نستعلیق.یکی از بزرگ‌ترین سوءتفاهم‌ها این است که فکر می‌کنیم انرژی زنانه توی ذهن زندگی می‌کند. در تحلیل، در مفهوم، جمله‌های قشنگ و کلاس‌های «مایندست».نه.انرژی زنانه توی بدن است.جایی که حس می‌کنی؛ نه جایی که تحلیل می‌کنی.مثلا همین رقص همیشه بوده.نه برای استوری و تیک‌تاک،نه برای شو و نگاه دیگران،برای اینکه بدن یادت بیندازد هنوز زنده است و می‌تپد.نه هر تکانشی رقص است،نه هر ادا و اطواری زنانه.رقص یعنی وقتی بدنت را می‌شنوی،آن را خوب می‌شناسی؛نه وقتی ازش ۲۴/۷ کار می‌کشی.شهود و احساس؛ همان چیزی که اولش آدم را می‌‌گرخاند.انرژی زنانه با احساس حرف می‌زند.با شهود.این زبان مادری زنانه است.با همان صدایی که در دنیای منطقی امروز معمولا می‌گویند:«بی‌خیال، این علمی و آکادمیک نیست.»وقتی تازه شروع می‌کنی گوش بدهی، طبیعی است گیج شوی کنی.یهو می‌بینی رفتی کلاس معنوی،بعد تاروت،بعد ستاره‌بینی،بعد می‌خواهی شفا بدهی و درمانگر باشی.بعد هم اطرافیان نگران می‌شوند.کنجکاوی در این‌ها بد نیست اما ماندن درشان بد است.عیبی ندارد اگر درگیرشان شدی. فقط یادت باشد هر کدام از این‌ها ایستگاه است، خانه نیست.انرژی زنانه برکه نیست که بنشینی کنارش؛رود است.اگر ایستادی، بوی ماندگی می‌گیرد.باید جاری باشد.هر چیزی که سر راهت می‌آید، تجربه است، نه هویت.اگر جایی ایستادی و گفتی «این منم»،همان‌جا شروع شکنندگی است.زنانه و مردانه؛ لطفا ساده‌سازی نکنیم.زنانه یعنی مهربان؟مردانه یعنی خشن؟نه.این‌ها تعریف‌هایی‌اند برای وقتی که حوصله‌ی فهمیدنشان را نداریم.قصه اصلا در باب رفتار نیست.زنانه و مردانه یک حس درونی‌اند.یک طیف بزرگ.یک بی‌مرزی در احساس کردن.از ژن و هورمون و ایکس و وای نمی‌آیند،از تجربه می‌آیند.از بدنی که در این دنیا زندگی کرده، قضاوت شده، دوست داشته شده و زخم خورده.از اینکه تو با بدنت، با تاریخ‌ات، با زخمت و با زیبایی‌ات چه رابطه‌ای ساخته‌ای.بدن تو فقط جسم نیست؛پر از معناست.و این معناها، احساس می‌سازند.غایت اصلی این نیست که «کدام یکی».مسئله این نیست که «تو زنانه‌ای یا مردانه‌ای».مسئله این است:می‌توانی فقط یکی نباشی؟می‌توانی با هر دو سمت طیف ارتباط بگیری؟می‌توانی خودت را به یک تعریف سنجاق نکنی؟طوری زندگی کنی که اگر شرایط عوض شد، هویتت فرو نریزد؟اگر انرژی زنانه از درون نجوشد،می‌شود یک مشت رفتار سطحی:یا خشم با اسم قدرت،یا مهربانی از سرِ ضعف.و هیچ‌کدامش زنانه نیست.با یا بی مانترا: رودخانه بودن است برای زیستن.انرژی زنانه دعوت است.دعوت به برگشتن به بدن.به اعتماد به حس به جریان.جاری بودن است.در سلول‌های وجود ما می‌دود.بی‌نیاز از ادا.بی‌نیاز از ویترین.بی‌نیاز از تعریف شدن توسط دنیا.نه نیاز به خرید دارد،نه آموزش رسمی،نه تایید.وقتی نقش‌ها را زمین می‌گذاری،انرژی زنانه خودش پیدایت می‌کند.</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 17:48:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایزد مهر، شب یلدا متولد می‌شه.</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D8%AF-%D9%85%D9%87%D8%B1-%D8%B4%D8%A8-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-gg1ish8ukgym</link>
                <description>این وقت سال،دل دو تا انارو شیکوند.خودش دوست نداره، واسه من خریده.می‌دونه شیفته‌ی ترکیب‌های اناری‌ام.سرِ انگشت‌هاش هنوز سرخن،دونه‌های برفه، تیم انار و انعکاس نور.زیباترین ترکیبی که توی عمرم دیدم.یاد یارو بخیر؛می‌گفت هزارتا در تو دنیا برای باز کردن هست،و من نمیخوام تو فقط برام در باز کنی.می‌خوام اون دری رو باز کنی که من پشت اون باشم.اون کاسه فقط انار نبود.می‌تونست هر میوه‌ی دیگه‌ای باشه،اما پشتِ انارِ دون‌کرده، من بودم.یلدات مبارک.عشقِ پاک.من؟ من برای تو آینده‌ای روشن، عشقی گرم و جهانیآروم آرزو می‌کنم‌ 🌸</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 05:33:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثبت برای روزی که لازم باشد.</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D8%AB%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-iio2hfsnzx5w</link>
                <description>پُستی مستند و منطقی برای اعلام آگاهی، هشدار مودبانه، و تاکید بر قدرت صبوری‌ای که در تمام این مدت با حفظ اخلاق و وقاری که قائل بودم برای این فرد حفظ کردم.مدتی سکوت کردم، نه از روی ناآگاهی یا بی‌توجهی — بلکه چون ترجیح می‌دادم تمرکزم روی خودم، زندگیم، و برنامه‌هام باشه.اما اتفاقاتی که به‌شکل مکرر در فضای مجازی و پلتفرم‌های مختلف تکرار شده، نشون می‌ده که این سکوت، از سوی برخی افراد به‌اشتباه تفسیر شده.رفتارهایی مثل ساخت حساب‌های جعلی، ارتباط‌گیری غیرمستقیم، دست‌کاری یا استفاده از محتوای شخصی من، و زیر نظر گرفتن فعالیت‌های من، نه تنها متوقف نشده، بلکه ادامه‌دار و حتی هدفمند شده‌ — و این نکته‌ایه که نمی‌شه نادیده گرفت.در ابتدا تصمیم گرفتم وبلاگم رو حذف کنم؛ اما با خودم فکر کردم شاید این فضا، دقیقا همون چیزی باشه که باید باقی بمونه.برای مستند کردن، برای ثبت رفتارها، و برای ایجاد یک مسیر قانونی در صورت لزوم.هر پیام، هر تعامل غیرواقعی، هر ردپایی که به‌وضوح نشون می‌ده سوءاستفاده‌ای در جریانه، آرشیو و ذخیره شده.این روند، به‌شکل کامل و مستند ادامه پیدا می‌کنه.من هیچ تماسی نگرفتم، هیچ واکنشی نشون ندادم — نه از ضعف، بلکه از آگاهی و آمادگی.اگر لازم باشه، با همراهی قانونی و حمایت افرادی که کنارم هستن، پیگیری قضایی انجام خواهد شد.فعلا، به دلایل شخصی، شرایط تغییر هویت دیجیتال برام مهیا نیست.اما این به‌هیچ‌وجه به‌معنای ناتوانی نیست؛ بلکه به‌معنای انتخاب هوشمندانه‌ست برای ثبت، برای ساخت سند، و برای اینکه هیچ تردیدی درباره‌ی منبع این مزاحمت‌ها باقی نمونه.اینجا، پلتفرم شخصی منه.نه برای درگیری، نه برای پاسخ‌دادن — بلکه برای مستندسازی آگاهانه و هشدار رسمی.از  این لحظه به بعد، هرگونه تکرار یا ادامه‌ی این رفتارها، بدون تردید، وارد فاز حقوقی خواهد شد.</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jun 2025 21:59:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌ی دختری که گفت «نه!» به «نمیشه»</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-immu1sbrntqj</link>
                <description>این بخشو اگه قبلا خوندی بپر بعدی ⏮️×2به عنوان کسی که وقت زیادی برای نوشتن نداره و عاشق نوشتنه، دوست داشتم بخشی از سهم نوشتنمو بذارم اینجا. در فضای وبلاگ فارسی و خودمونی. مخصوص این روزا منتشر می‌شن؟ شاید. باشد که نوری در تاریکی و الهام بخش شما هیومن‌ها در مواجهه با تلخی واقعیات این جهانی باشَوَن...🤍این قسمت : اولین پزشک تاریخ در گونه خود| عکس پست رو بعدا ضمیمه میکنم چون اتصال نیمه طبیعیه| اگه از آینده اومدی عکس مدنظرم اینجاسhttps://crcomunicacion.colorsremain.com/aniversario-luctuoso-de-matilde-montoya-la-primera-medica-mexicana/جسارت زن‌های چنینی رو دوس می‌دارم. گستاخن. کاریزماتیکن. حرف خودشونو به کرسی می‌شونن. فارغ از شرایط خر خودشونو می‌رونن. حالا اینکه شرایط و شانس تا چه انداره باشون همراهی می‌کنه بحث دیگه‌ایس. و من سعی می‌کنم تا حدامکان خودمونی باشم موقع تعریف کردن ازشون.اولین مواجهه‌ام باهاش داخل سری کتابای علوم ترسناک بودن. اگه انسان‌ها بخوان در مسیری قرار میگیرن که کارشون تاریخ‌ساز بشه. به نحوی، یجوری، یه‌جایی. خودشون یا آدمای بعدشون. تا زمانی که حیات جریان داره. یعنی همیشه. فقط کافیه که اون زن باور کنه که خودش یه نقطه عطفه. دومین مواجهه‌ام باهاش در همون کودک‌سالی و در یک فیلم بیوگرافی بود. به شخصه کشیده میشم به سمت آدمایی که عملکرد متفاوتی برای ارائه دارن. هنجارها رو دو دستی می‌شکونن.قانون جلوی پروازتو می‌گیره؟ شرایط تحمیلیه؟ حاکمیت جان و مال و فغان‌فرساس؟ بهاش یک عمر استمراره و مبارزه با استعمار ذهن و تنه؟ به دنیای واقعی خوش اومدی! این ذات طبیعته. ذات تاریخه. سراسر آمیخته به مبارزه و خشونته. پس چندتا راه می‌مونه. دزد بشی. شاعر بشی. دزدِ شاعر بشی یا بجنگی برای نوشتن قانون جدید.ازین رو، روزی روزگاری یه دختر کوچیک به اسم ماتیلده به دنیا اومد که دنیای اون عصر براش کوچیک‌تر از رویاهاش بود. چهارسالش بود که خوندن و نوشتن یاد گرفته. موضوعی که در دوره خودش سرآمدش کرده. موقعی که بچه‌ها بلد نبودن اسم خودشونو بنویسن. یازده سالش بود که با کیف کوچیکش به دبیرستان رفت. ولی رویاهاش بزرگتر از مدرسه و کلاسش بودن. ماتیلده میخواست دکتر بشه. بیشتر از هر چیز دیگه‌ای.مشکل؟ موضوعی بود که معادل ممنوعیت وجود قاضی زن در جامعه‌مونه. اون زمان توی مکزیک دخترا حق نداشتن پزشکی بخونن. ولی ماتیلده اینجوری بود که:«این حقو بهم نمی‌دین؟ اوکی پس گیرمو می‌حقم ازتون!»دیفالت گستاخ بوده این زیبا. در ابتدا با پوشش یک ماما به جامعه آکادمیک ورود کرد. بعد رفت دانشگاه پزشکی ـــــ اولین دختر در تاریخ اون دانشگاه. آره. می‌رسیم به همون قسمت پرتکرار تاریخ. تکذیب ممکن‌شدنش &gt;  تلاش برای از هویت تهی‌کردنش:«ضعیفه و پزشکی؟ بیا پایین از خر شیطون، زن!»اما آدمایی که نقاط عطف تاریخی محسوب میشن عموما نقطه‌های عطف کوری توی زندگی‌شون دارن. که کمتر بهشون پرداخته میشه. اما کاراکتر ضروری فیلم‌نامه بدون. پشت ماتیلده هم گرم بود به اون‌ها... مادری داشته که باورش می‌کرده. دوستایی که حمایتش می‌کردن. مغزی که متشعشع بوده از هوش. و شانسی که باهاش یار وفادار بود.سال‌ها بعد خواستن اساسی بایکوتش کنن. جدای از تهدید و آزار و اذیت جسمی و روانی، وقتی خواستن اخراجش کنن چیکار کرد؟نامه نوشت... نه به استادش، نه به مدیر دانشگاه ــــ صاف و نقطه‌زن اصلی رو زد. مستقیم نامه زد به رییس‌جمهور مکزیک!و نتیجه مبارزاتش؟ رئیس‌جمهور قانون رو عوض کرد. بله! قانون یه کشور تن به تغییر و تسلیم داد چون یه دختر باور کرده بود می‌تونه پزشک بشه. اون روز، وقتی ماتیلده با روپوش سفیدش سر جلسه امتحان نشست، همه روزنامه‌های مکزیک تیتر زدن:«ماتیلده مونتویا اولین پزشک زن کشور شد!»ماتیلده نشون‌مون داد چیزایی که بین ما و رویاها فاصله می‌ندازن صدای «نمی‌تونی» لوزرهاست. ترجیح دادن قربانی بشن. توجیه کردن تا قربانیت کنن. چون دستاوردشون توی زندگی فعلی رضایت به داشتن حداقل آب و غذا و به جا آوردن غرایز جنسی-طبیعی‌شونه. کودکانه و بی‌آلایش. و اون صداها؟ می‌تونه ساکت بشه... وقتی انتخاب از روز روشن‌تر و به موقعت جوابشون رو داد. و مسیر زندگی خودت و چندین نفر دیگه رو با شجاعت نجات می‌ده. مثل ماتیلده.      بعضی زن‌ها قصه‌‌هاشون رو توی خیال نمی‌نویسن؛ بلکه جای قربانی بودن، بلند می‌شن، تراش برمی‌دارن، به انواع متدهای روز، مورد عنایت قرار می‌گیرن، از عجایب اطراف‌شون گرفته تا اقلیم و جغرافیا و چهارپایانش، با این حال توی مسیری موندن که بهش تعلق خاطر ذهنی و قلبی داشتن. تا جایی ادامه میده که خودش بخشی از اون مسیره. سهم غالبا تلخ‌شون از قضایا واسه‌شون اهمیتی نداره، خاورمیانه‌ای بودی؟ بچه خاک و خون و جنگ؟ باش! چون آگاهن این بهای راهیه که ممکنه تو جزو اولین‌هاش باشی. بهاش واقعیت عریانه. رنجه و تلخی بوده، تنهایی و زهرماری داشته، اما رویا و قصه‌اش رو توی واقعیت زندگی کردن هم داره. و دومی می‌مونه و می‌شه جرقه داستان میلیون‌ها دوپای بعد از خودش. 🤷‍♀️پ.ن: به روز شیشم جنگ رسیدیم. ضریب هوشی اکس من و دوزتش همچنان منفیه. برآیند واکنشی‌شون چیزی حدود کودک یازده ساله‌ است. جالب اینکه فعالیت مجازی من رو قویا دنبال می‌کنن هنوز که هوزه. چند سال میشه عزیزان؟ نه اینکه ندونم چطوری جلوشون رو بگیرم. الان اینجوریم که بذار خوش باشن. اگه اینطوری تغذیه میشه و فالو نمی‌کنه ولی فنه. من به راستی لایق این همه توجه نمی‌دیدم خودم رو ولی مرسی! پنج روز نبودین نگران داشتم می‌شدم. البته که بیشتر از سر فراغ ذهن و بیکاری‌ست. دوست ندارم نقد یا که ناناعت‌شون کنم بیش ازین. جاست اینکه حقیقت‌ ماجرا به طرز ادامه‌واری تلخه واسه‌شون. گاها.. بُذگریم.خدا دست صلح و شفاعتش رو با فرض اینکه این موشکا بادمجون و اسپرمن بر سر همه‌مون ارزانی بداره.. ایشالا :) </description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Thu, 19 Jun 2025 02:06:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه به مثابه‌ی بازی</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-dlqchyctpztm</link>
                <description>یک : با این قطعه بِخوانیدThe Blind Lead the Blind | Sleeping Pulse «کورها کوران را رهبری می‌کنند» توسط &quot;Sleeping Pulse&quot; دنیایی را به تصویر می‌کشد که در آن افراد نادان و گمراه از نظر اخلاقی قدرت را در دست دارند و تصمیماتی می‌گیرند که منجر به عواقب فاجعه‌بار می‌شود. این آهنگ به درون‌مایه‌های قدرت و سیاست می‌پردازد. چگونگی توضیع قدرت میان کسانی که لایق قدرت نیستند هم از دیگر موضوعاتی است که آهنگ بهشان پرداخته است. کسانی که سنگینی مسئولیت خود را درک نمی‌کنند، در رأس قدرت هستند و مردم تحت سلطه را به گمراهی و سیاهی می‌کشند.لیریک ترانه، داستان یک «احمق» را توصیف می‌کند که سعی می‌کند با «رذیلت اخلاقی» توجه یک کودک (استعاره‌ای از جامعه) را جلب کند. این شخصیت به عنوان فردی به تصویر کشیده می‌شود که هیچ ایده‌ای از درست یا غلط ندارد (مرزهای بین خیر و شر را تشخیص نمی‌دهد) و حاضر است برای رسیدن به اهداف خود دست به هر کاری بزند. کارهایی که در آخر، به ضرر هر دو طرف ماجرا تمام شد. اِع مندو : قصه‌ی جوش ستاره‌شکلخودش است. شمّ پزشکی هم این را به من می‌گوید. تشخیصش نیازی به دانش ندارد. مسلماً پزشکی مانند من که تازه شش ماه پیش دانشگاه را تمام کرده، نمی‌تواند دانشی داشته باشد. می‌ترسیدم به شانه‌ی عریان و گرم مرد دست بزنم (گرچه دلیلی برای ترس وجود نداشت)، برای همین فقط شفاهی دستور دادم: «عمو جان، بیایید این طرف‌تر، نزدیک نور.»مرد همان‌طور که می‌خواستم برگشت و نور چراغ نفتی پوست زرد رنگ او را روشن کرد. از لای این زردی روی سینه‌ی برآمده و پهلوهای مرد، جوش‌های سفید رنگ ماتی بیرون زده بود. با خودم گفتم: «شبیه ستاره‌های توی آسمان است.» و با سرمایی که زیر قلبم پیچیده بود، روی سینه‌ی مرد خم شدم، سپس نگاهم را از سینه برداشتم و به صورت او خیره شدم. چهره‌ی مرد چهل ساله‌ای پیش رویم بود با ریش کوچک آویخته‌ی فلفل‌نمکی و چشمانی سرزنده که پلک‌های پف‌کرده‌ای آن‌ها را می‌پوشاند. در کمال شگفتی‌ام در این چشم‌ها تشخص و احساس عزت نفس خوانده می‌شد.مرد چند بار پلک زد، ‌بی‌اعتنا و بی‌حوصله نگاهی به دورو‌بر انداخت و کمربند شلوارش را سفت کرد.دوباره با لحنی جدی به خود گفتم: «خودش است: سیفیلیس.»نخستین بار بود که در زندگی پزشکی‌ام با آن روبه‌رو می‌شدم؛ من، پزشکی که در آغاز انقلاب، مستقیم از روی نیمکت دانشگاه به روستایی دورافتاده پرتاب شده بودم.کاملاً اتفاقی به سیفیلیس برخوردم. این مرد آمده بود پیش من و شکایت داشت که گلویش گرفته است. بی‌هیچ منظور خاصی و بدون آنکه در فکر سیفیلیس باشم، به او گفتم لباسش را در بیاورد و آن هنگام بود که این جوش ستاره‌شکل را دیدم.گرفتگی گلو، قرمزی شوم و لکه‌های سفید درون آن و سینه‌ی جوشی را کنار هم گذاشتم و نتیجه‌گیری کردم. پیش از هر چیز، دست‌هایم را از ترس به سنگ بی‌کلرید جیوه مالیدم و دقیقه‌ای از این فکر در عذاب بودم که «به نظرم روی دست‌های من سرفه کرد». سپس با درماندگی و بسیار محتاطانه قاشقکی را که به کمک آن گلوی بیمار را معاینه کرده بودم در دست چرخاندم و مانده بودم که با آن چه کنم؟تصمیم گرفتم آن را کنار پنجره روی پنبه بگذارم.سرانجام گفتم: «خوب، متوجهید... هوم... ظاهراً... البته تقریباً قطعی است... شما، متوجهید که، مریضی خوبی ندارید... سیفیلیس... »این را گفتم و خجالت‌زده شدم. به نظرم می‌رسید که مرد به شدت خواهد ترسید و عصبانی می‌شود...او اصلاً نترسید و عصبانی نشد. طوری از گوشه‌ی چشم به من نگاه انداخت که انگار مرغی با چشمان گِردش به طرفِ صدایی خیره شده است که او را به سوی خود می‌خواند. در کمال شگفتی، در آن چشمان گرد نشانه‌ای از بی‌اعتمادی دیدم.با لحنی ملایم تکرار کردم: «شما سیفیلیس گرفته‌اید.»مرد سینه‌جوشی پرسید: «این چی هست؟»در این لحظه دیوارهای اتاقی به سفیدی برف پیش چشمانم جرقه زد؛ کلاس دانشگاه، آمفی‌تئاتری پر از کله‌های دانشجویان و ریشِ سفیدِ پروفسورِ متخصص بیماری‌های مقاربتی... ولی خیلی زود به خود آمدم و به یاد آوردم که هزاروپانصد کیلومتر از آن آمفی‌تئاتر فاصله دارم و چهل روستا از راه‌آهن، و کنارم هم چراغ نفتی است... از پشت در سروصدای خفه‌ی انبوه مریضانی که منتظر نوبتشان بودند به گوش می‌رسید. در آن سوی پنجره هوا پیوسته تاریک‌تر می‌شد و نخستین برف زمستانی در حال باریدن بود.بیمار را وادار کردم بیشتر لخت شود و زخم اولیه‌ی بیماری را که در حال خوب شدن بود، پیدا کردم. آخرین تردیدهایم برطرف شد و احساس غروری که پس از هر تشخیص درست، حتماً به من دست می‌داد، سر و پایم را فرا گرفت.گفتم: «لباستان را بپوشید. شما سیفیلیس گرفته‌اید! مریضی خیلی خطرناکی است که کل بدنتان را می‌گیرد. معالجه‌اش خیلی طولانی است!...»در این لحظه زبانم بند آمد، چون قسم می‌خورم که در آن نگاه مرغ‌مانند، تعجبی دیدم که آشکارا با تمسخر هم آمیخته بود.مریض گفت: «من گلویم گرفته.»«بله، گلویتان هم به خاطر همین مرض گرفته. جوش‌های روی سینه‌تان هم به خاطر همین مرض است. سینه‌تان را نگاه کنید... »مرد چشم‌هایش را کج کرد و نگاهی انداخت. برق تمسخر از چشم‌ها محو نشد.گفت: «فقط کاری کنید گلویم خوب بشود.»دیگر با بی‌حوصلگی با خود گفتم: «چرا همه‌اش حرف خودش را می‌زند؟ من می‌گویم سیفیلیس و او به فکر گلویش است.» و با صدای بلند ادامه دادم: «ببین عمو جان، گلو مسئله‌ی خیلی مهمی نیست، گلو را هم معالجه می‌کنیم، الان مسئله‌ی مهم مریضی اصلی شماست که معالجه‌اش هم خیلی طولانی است. دو سال.»در اینجا مریض با چشم‌های دریده به من خیره شد و من در آن‌ها حکمی را که او برایم صادر کرده بود خواندم: «انگار به سرت زده، دکتر!»مریض پرسید: «چرا اینقدر طولانی؟ دو سال یعنی چه؟ من فقط یک دوایی برای گلویم می‌خواهم که قرقره کنم... »انگار در درونم چیزی آتش گرفت. شروع کردم به صحبت. دیگر وحشتی از ترساندن او نداشتم. آه، نه! برعکس، حتی گفتم که دماغش ممکن است از صورت جدا شود. تعریف کردم که اگر درست و حسابی خودش را معالجه نکند چه چیزی در انتظارش خواهد بود. صحبت را به مسری بودن سیفیلیس هم کشاندم و مدتی طولانی در مورد بشقاب و قاشق و لیوان و حوله‌ی جدا صحبت کردم...پرسیدم: «زن دارید؟»مریض حیرت‌زده پاسخ داد: «بله.»باالتهاب و نگرانی گفتم: «زنتان را هم فوری بفرستید اینجا. لابد او هم مریض است!»مریض پرسید: «زنم را؟» و با تعجب فراوان به من خیره ماند.گفت‌و‌گویمان را همین‌طور ادامه دادیم. او مرتب پلک می‌زد و به مردمک‌های من خیره می‌شد و من به مردمک‌های او. البته اگر درست‌تر بگوییم، این گفت‌وگو نبود، بلکه سخنرانی من بود؛ یک سخنرانی عالی که هر پروفسوری به خاطر آن برای دانشجوی سال پنجمش نمره‌ی عالی می‌گذاشت. کشف کردم که اطلاعات فوق العاده زیادی درباره‌ی سیفیلیس‌شناسی دارم و حضور ذهنم هم حرف ندارد. همین حضور ذهن در جاهایی که سطری از کتاب‌های آموزشی آلمانی و روسی از خاطرم می‌رفت، خلأ را پر می‌کرد. تعریف کردم که چه بر سر استخوان‌های بیمار معالجه نشده‌ی سیفیلیسی می‌آید. همزمان فلجی را هم توصیف کردم که مرتب پیشروی می‌کند. مسئله‌ی ادامه‌ی نسل! و چطور باید زنش را نجات داد؟ یا اگر زنش هم مبتلا شده باشد، که احتمالاً شده است، چطور باید معالجه‌اش کرد؟بالاخره سیل افاضاتم بند آمد و با کم‌رویی کتابچه‌ای با جلد قرمز و حروف طلایی از جیبم بیرون کشیدم؛ یار وفادار من که در نخستین گام‌های مسیر پرفراز و نشیب خود از آن جدا نمی‌شدم. چند بار در شرایطی که مسئله‌ی تجویز داروهای لعنتی همچون پرتگاهی سیاه پیش رویم دهان باز می‌کرد، این کتابچه بلاگردان من شده بود؟ همان هنگام که مریض مشغول پوشیدن لباسش بود، دزدانه صفحات کتابچه را ورق زدم و آنچه را می‌خواستم پیدا کردم.مرهم جیوه داروی فوق العاده‌ای است.«باید به بدنتان مرهم بمالید. به شما شش پاکت مرهم می‌دهند. روزی یکی از این پاکت‌ها را می‌مالید... به این شکل... »با جدوجهد و به طور عملی نشان دادم که چطور باید مرهم را بمالد و خودم کف دست خالی‌ام را به روپوش مالیدم...«امروز به دست، فردا به پا، بعد دوباره به دست، ولی به آن یکی. وقتی هر شش پاکت را مصرف کردید بدنتان را خوب می‌شویید و می‌آیید پیش من. حتماً. شنیدید؟ حتماً! بله! غیر از آن در طول معالجه باید حسابی مراقب دندان‌هایتان باشید، و کلاً مراقب دهانتان. بعد از غذا حتماً آب در دهانتان بگردانید و قرقره کنید... »مریض با صدای گرفته‌ای پرسید: «گلویم را هم؟» دیدم که فقط با شنیدن کلمه‌ی «قرقره» کمی به جنب‌و‌جوش درآمد.پس از چند دقیقه پوستین زردی را از پشت دیدم که از در بیرون رفت و از جلوِ چشمم محو شد و کله‌ی پیرزنی با روسری جای آن را گرفت.و باز چند دقیقه بعد، در حالی که داشتم به دنبال سیگار در راهروِ نیمه‌تاریک از اتاق معاینه به داروخانه می‌دویدم، اتفاقی زمزمه‌ی خفه‌ای به گوشم خورد: «خوب معالجه نمی‌کند. جوان است. می‌دانی، گلویم گرفته، ولی هی معاینه می‌کند، هی معاینه می‌کند... سینه‌ام را، شکمم را... خودمان کلی کار داریم، آن وقت نصف روزمان در بیمارستان هدر می‌رود. تا برسم دیگر شب شده. آه خدایا! گلویم درد می‌کند و او برای پایم مرهم می‌دهد.»صدای زنانه با قدری لرزش تایید کرد: «توجه نمی‌کنند، توجه نمی‌کنند.» و ناگهان خاموش شد. من بودم که با روپوش سفیدم مانند شبحی ظاهر شده بودم. طاقت نیاوردم، برگشتم و در آن فضای نیمه‌تاریک ریش کنف‌مانند، پلک‌های پف‌کرده و چشم‌های مرغ‌وار را شناختم. صدا را هم که گرفتگی خطرناکی داشت شناختم. سرم را در میان شانه‌ها فرو بردم، دزدانه خود را جمع کردم — انگار که در چیزی مقصر بودم — ناپدید شدم و به روشنی احساس کردم که چیزی روحم را خراش می‌دهد. نکند همه‌ی تلاش‌هایم بیهوده بوده؟... امکان ندارد! یک ماه تمام هر روز صبح موقع پذیرش با دقت یک کارآگاه، فهرست بیماران را از نظر می‌گذراندم و انتظار داشتم فامیل همسر شنونده‌ی سراپا گوشِ سخنرانی من درباره‌ی سیفیلیس را آنجا ببینم. یک ماه منتظر خود او هم بودم. ولی انتظارم به جایی نرسید و پس از یک ماه، دیگر در حافظه‌ام کمرنگ شد؛ دیگر ذهنم را نمی‌آزرد و از یاد رفت... زیرا بیماران جدید و جدیدتری می‌آمدند و هر روز کار من در آن گوشه‌ی پرت‌ودور افتاده اتفاقات حیرت‌آوری برایم به همراه داشت؛ رخدادهایی گیج‌کننده که وادارم می‌کنند تا آخرین رمق مغزم از آن کار بکشم، صدها بار سردرگم شوم و دوباره قوت قلب پیدا کنم و دوباره پا به میدان مبارزه بگذارم.حالا که سال‌ها از آن زمان می‌گذرد، در جایی بسیار دور از آن بیمارستان دورافتاده با اندود سفید، به یاد جوش‌های ستاره‌شکل سینه‌ی مرد می‌افتم. الان او کجاست؟ چه می‌کند؟ آه، می‌دانم، می‌دانم. اگر زنده باشد، هر چند وقت یک‌بار به همراه زنش به بیمارستان کهنه و فرسوده‌ای سر می‌زنند و از زخم‌های روی پایشان شکایت می‌کنند. به روشنی می‌توانم تصور کنم که چطور مچ‌پیچ‌هایش را از دور پا باز می‌کند و محتاج همدردی پزشک است. پزشک جوان هم، زن یا مرد، با روپوش نیم‌دار سفیدش روی پای او خم می‌شود و با انگشت روی استخوان بالای زخم‌ها فشار می‌آورد تا دلیل را پیدا کند. پیدا می‌کند و در دفتر می‌نویسد: Lues III. سپس می‌پرسد قبلاً برای معالجه به او مرهم سیاهی نداده بودند؟آنگاه، همانطور که من او را به خاطر می‌آورم، او نیز به یاد من خواهد افتاد؛ به یاد سال ۱۹۱۷، برف آن سوی پنجره، و شش پاکت کوچک پیچیده‌شده در کاغذ مومی، شش گلوله‌ی چسبناک استفاده نشده. خواهد گفت: «چرا، چرا، داده بودند... » و به پزشک چشم خواهد دوخت، ولی دیگر بدون تمسخر، بلکه با چشمانی پر از دلهره‌ای شوم. پزشک برایش پتاسیم یدید خواهد نوشت، یا شاید درمان دیگری تجویز کند. شاید درست مثل من پنهانی به کتابچه‌ی راهنمای داروها نگاهی بیندازد...درود بر تو ای رفیق من!+ *** +... همچنین، همسر دلبندم، سلام و عرض احترام مرا به عمو سافرون ایوانوویچ برسانید. و غیر از آن، همسر عزیزم، بروید پیش دکترمان و خودتان را به او نشان بدهید، چون من الان حدود شش ماه است که گرفتار مرض ناجور سیفیلیس شده‌ام، ولی موقعی که برای مرخصی پیش شما آمده بودم، چیزی نگفتم. باید خودتان را معالجه کنید.همسر شما، آن‍ . بوکوف.+ *** +زن با گوشه‌ی روسری فلانل دهانش را فشرد، روی نیمکت نشست و از گریه به لرزه افتاد. حلقه‌ی موهای روشنش به خاطر آب شدن برف روی آن، نمناک شده و به پیشانی‌اش چسبیده بود.فریاد کشید: «خیلی پست‌فطرت است؛ مگر نه؟»با قاطعیت تاکید کردم: «خیلی.»سپس نوبت به سخت‌ترین و آزاردهنده‌ترین کار رسید. باید زن را آرام می‌کردم. ولی چطور می‌شود آرام‌اش کرد؟ در آن همهمه‌‌ی صدای کسانی که در بخش پذیرش منتظر نوبت بودند، مدتی طولانی با هم پچ‌پچ کردیم...سپس نوبت به سخت‌ترین و آزاردهنده‌ترین کار رسید. باید زن را آرام می‌کردم. ولی چطور می‌شود آرام‌اش کرد؟ در آن همهمه‌ی صدای کسانی که در بخش پذیرش منتظر نوبت بودند، مدتی طولانی با هم پچ‌پچ کردیم...جایی در اعماق روحم که هنوز نسبت به درد و رنج انسان‌ها بی‌اعتنا نشده بود، به دنبال کلماتی برای همدردی می‌گشتم. پیش از هر چیز سعی کردم ترس را در وجودش از بین ببرم. گفتم هنوز هیچ‌چیز مشخص نیست و قبل از معاینه کامل نباید تسلیم ناامیدی شد. و تازه بعد از معاینه هم جایی برای ناامیدی نیست. تعریف کردم چه موفقیت‌هایی در معالجه‌ی این بیماری ناجور داشته‌ایم.بغض زن دوباره ترکید: «پست‌فطرت، پست‌فطرت!» و اشکش سرازیر شد.تکرار کردم: «بله. پست‌فطرت است.»مدتی نسبتاً طولانی به همان شکل به «همسر دلبند» بد‌ و بیراه گفتیم؛ که برای مرخصی به خانه آمده و دوباره راهی مسکو شده بود.سرانجام اشک‌های زن کم‌کم خشک شد، فقط لکه‌هایی روی صورتش باقی ماند و پلک‌های روی چشمان سیاه درمانده‌اش به شدت ورم کرده بودند.با صدای خشک و پر دردی گفت: «آخر من چه کار باید بکنم؟ دوتا بچه دارم.»زیر لب گفتم: «صبر کنید، صبر کنید، به آن هم می‌رسیم که چه کار باید بکنید.»پلاگیا ایوانووا را صدا زدم و سه نفری به اتاق دیگری رفتیم که میز معاینه‌‌ی زنان داشت.پلاگیوا ایوانووا از بین دندان‌های به هم فشرده‌اش گفت: «ای بی‌همه‌چیز، ای بی‌همه‌چیز!» زن ساکت بود و چشمانش به دو گودال سیاه شباهت داشت. به پنجره خیره شده بود، به تاریکی شب.یکی از دقیق‌ترین معاینه‌های زندگی من بود. من و پلاگیا ایوانووا حتی یک وجب از بدن او را هم رها نکردیم. ولی هیچ‌جا هیچ‌چیز مشکوکی پیدا نکردم.عمیقاً دلم می‌خواست که امید فریبم نداده باشد و پس از آن هم هیچ جا نشانه‌ای از زخم سفت و خطرناک اولیه‌ی بیماری بروز نکند. گفتم: «می‌دانید؟... لازم نیست اینقدر نگران باشید! هنوز امید هست. امید. البته هنوز ممکن است اتفاقاتی بیفتد ولی در حال حاضر هیچ اثری از بیماری در شما نیست.»زن با صدای گرفته پرسید: «نیست؟ هیچی؟» برقی در چشمانش پدیدار شد و سرخی کم‌رنگی به گونه‌هایش دوید. «ولی ممکن است هنوز مریض بشوم؟ نه؟... »آهسته به پلاگیا ایوانووا گفتم: «خودم هم سر در نمی‌آورم. طبق چیزهایی که گفته، باید به او هم سرایت کرده باشد. ولی هیچ اثری نیست.»باز چند دقیقه‌ای پچ‌پچ‌کنان با زن درباره‌ی دوره‌های مختلف مرض صحبت کردیم، درباره‌ی مسائل خصوصی مختلف. به او گفتم باید چند بارِ دیگر به بیمارستان بیاید.حالا که به زن نگاه می‌کردم می‌دیدم شبیه انسانی است که از وسط نصف شده باشد. امید لحظه‌ای در وجودش خانه کرده و بلافاصله هم مرده بود. یک‌بار دیگر بغضش ترکید و همانند سایه‌ی تیره‌ای از بیمارستان بیرون رفت. از آن لحظه گویی شمشیر بالای سر زن آویزان بود. هر شنبه بی‌سروصدا به اتاق معاینه می‌آمد. صورتش خیلی لاغر شده و استخوان‌های گونه‌اش بیرون زده بود، چشم‌ها گودرفته و دورشان را حلقه‌ی سیاهی فرا گرفته بود. دغدغه‌ی درونی، گوشه‌های لبش را به سمت پایین می‌کشید. با ژستی همیشگی شالش را از دور سرش باز می‌کرد و سپس سه نفری به اتاق معاینه می‌رفتیم و او را معاینه می‌کردیم.سه روزِ شنبه سپری شد و باز هیچ نشانه‌ای از بیماری در او پیدا نکردیم. آنگاه روحیه‌اش کم‌کم رو به بهبود گذاشت. برقی از زندگی در چشمانش پدیدار شد، چهره‌اش جان گرفت و نقاب درد و رنجش رفته‌رفته محو شد. شانس ما رو به افزایش بود. خطر کمتر و کمتر می‌شد. در چهارمین شب دیگر اطمینان کامل پیدا کردم. احتمال نود درصد وجود داشت که موضوع به خوبی و خوشی پایان گرفته باشد. اولین دوره‌ی مشهور بیست‌و‌یک روزه با کلی روزهای اضافی سپری شده بود. فقط احتمال برخی موارد نادر باقی مانده بود که زخم با تاخیر فراوان خود را نشان بدهد. سرانجام این دوره‌ها هم به سرآمد و یک روز، پس از آنکه آینه‌ی براق را درون تشت انداختم و برای آخرین بار غده‌ها را لمس کردم، به زن گفتم: «دیگر هیچ خطری تهدیدتان نمی‌کند. دیگر لازم نیست بیایید بیمارستان. بختتان خیلی بلند بود.»با صدایی که هیچگاه آن را از یاد نمی‌برم پرسید: «دیگر هیچ‌ اتفاقی ممکن نیست بیفتد؟»«هیچ‌ اتفاقی.»این توانایی را ندارم که چهره‌اش را وصف کنم. فقط یادم هست که تا کمر خم شد و تعظیم کرد و ناپدید شد.البته یک‌بار دیگر به بیمارستان آمد. بسته‌ای آورده بود: یک کیلو روغن و  بیست‌ تایی تخم‌مرغ. بعد از نبردی بی‌امان نه روغن را گرفتم نه تخم‌مرغ‌ها را. به خاطر جوانی کلی هم به این کارم افتخار کردم. ولی بعدها، هنگامی که در سال‌های انقلاب گرسنگی می‌کشیدم، بارها به یاد چراغ نفتی، چشمان سیاه و آنچه که نان با ورز روغن طلایی رنگ نامیدم، می‌افتادم که جای فشار انگشتان زن رویش مانده و رطوبتی رویش نشسته بود.چرا حالا، پس از این همه سال، این زن را به یاد می‌آورم که چهار ماه ترس و دلهره کشیده بود؟ این زن دومین بیمار من در این حوزه‌ی خاص پزشکی بود که بعدها بهترین سال‌های زندگی خود را وقف آن کردم. نخستین بیمار هم همان مردی بود که روی سینه‌اش جوش‌های ستاره‌شکل داشت. این زن دومین بیمار و یک مورد استثنا بود: او می‌ترسید؛ تنها مورد در حافظه‌ی من، حافظه‌ای که تمام کارهای ما چهار نفر (پلاگیا ایوانووا، آنا نیکالا یِونا، دمیان لوکیچ و من) در زیر نور چراغ‌نفتی را ثبت کرده است.در طول آن مدت که شنبه‌های زجرآور زن، گویی در انتظار یک مجازات سپری می‌شدند، من در جست‌وجوی «او» بودم. غروب‌های بهار طولانی هستند. بخاری‌های هلندیِ خانه‌ی پزشک بیمارستان خوب گرم می‌شوند. سکوت حکم‌فرما بود و به نظرم می‌رسید در تمام دنیا چیزی جز من و چراغم وجود ندارد. جایی زندگی با شور و حرارت در جریان بود ولی پشت پنجره‌ی من باران کجی می‌بارید و خود را به شیشه می‌کوبید و سپس به شکل نامحسوسی به برف بی‌صدایی تبدیل می‌شد. ساعت‌های متمادی می‌نشستنم و دفترهای قدیمی پذیرش بیماران در طول پنج سال گذشته را می‌خواندم. هزاران هزار اسم شخص و روستا از جلوِ چشمم می‌گذشت. در این ستون‌ها به دنبال «او» می‌گشتم و خیلی وقت‌ها هم پیدایش می‌کردم. نوشته‌های تکراری و خسته کننده‌ای از نظرم می‌گذشت: Laryngitis, Bronchitis ... دوبـــــاره و دوبـــــاره... ولی پیدایش کردم: Lues III. آهان... و دستی آزموده با خطی درشت در کنارش نوشته بود: Rp. Ung. Hybrag ciner. 3,0 D.t...خودش است، مرهم سیاه.و باز از نو. دوباره سینه پهلو و نزله جلوِ چشمانم می‌رقصند و ناگهان کنار می‌روند... دوباره Lues.بیش از همه‌ی موارد، سیفیلیس مرحله‌ی دو یادداشت شده بود. سیفیلیس سه کمتر بود. آن وقت پتاسیم یدید با حروف درشت، ستون «درمان» را اشغال می‌کرد.هرچه بیشتر این دفترهای قدیمی را می‌خواندم که بوی نا گرفته و در اتاق زیر شیروانی به حال خود رها شده بودند، ذهن بی تجربه‌ام روشن‌تر می‌شد، رفته‌رفته به حقایق وحشت‌آوری پی می‌بردم.اجازه بفرمایید، پس یادداشت‌های مربوط به سیفیلیس مرحله‌ی اول چه شد؟ در میان هزاران هزار اسم، تک‌و‌توک نیز موردی پیدا می‌شد. ولی سیفیلیس دو، قطار قطار. این به چه معناست؟ به این معناست که... اینجا هیچ ذهنیتی از سیفیلیس ندارند و زخم آن باعث وحشت کسی نمی‌شود. بله قربان. چون زخم هم بعد از مدتی خودش خوب می‌شود. فقط یک خراش می‌ماند... صحیح، صحیح؛ همین و بس؟ نــه. ماجرا به همین جا ختم نمی‌شود! مرحله‌ی دوم سیفیلیس شروع می‌شود که از قضا خیلی هم شدید خواهد بود. وقتی گلو درد بگیرد و روی بدن جوش‌های چرکی پیدا بشود، تازه سیمیون خاتوف، سی‌ودو ساله، راه می‌افتد و به بیمارستان می‌آید و مرهم تیره رنگی به او می‌دهند... آهان! ... »حلقه‌ای از نور روی میز می‌افتد و تصویر زن روی پوست شکلات در زیر‌سیگاری، زیر ته‌سیگارها، ناپدید می‌شود.«من این سیمون خاتوف را پیدا می‌کنم. هوم... »خش‌خش صفحات زرد شده‌ی دفتر بلند می‌شود. هفدهم ژوئن ۱۹۱۶. سیمیون خاتوف، شش پاکت مرهم شفابخش جیوه را تحویل گرفت که مدت‌ها پیش برای درمان سیمیون خاتوف اختراع شده بود. می‌دانم پزشک قبلی هنگام دادن مرهم، به سیمیون گفته بود: «سیمیون، وقتی شش بار مرهم را مالیدی، بدنت را کاملاً می‌شویی و دوباره می‌آیی اینجا. شنیدی سیمیون؟»سیمیون هم مطمئناً به نشانه‌ی تعظیم خم شده و با صدای گرفته تشکر کرده است. نگاه می‌کنیم: نام سیمیون، ده-دوازده روز بعد می‌بایست دوباره در دفتر ظاهر شود. نگاه می‌کنیم، نگاه می‌کنیم... اتاق پر از دود است، صفحه‌ها خش‌خش می‌کنند. آه نیست؛ خبری از سیمیون نیست! نه-ده روز بعد، نه، بیست روز بعد... هیچ اثری از او نیست. آه، سیمیون خاتوف بی‌نوا. احتمالاً جوش‌های چرکی‌اش همان‌طور که ستاره‌ها در سپیده‌دم رنگ می‌بازند، محو شده و زگیل‌ها خشک شده‌اند. و سیمون می‌میرد، حتماً می‌میرد. احتمالاً این سیمیون با زخم‌های چسبناکی برای معالجه پیش من خواهد آمد. آیا استخوان بینی‌اش هنوز سالم است؟ مردمک‌هایش یک‌شکل‌اند؟... بیچاره سیمیون!ولی این سیمیون نیست، بلکه ایوان کارپوف است. چیز عجیبی نیست. چرا ایوان کارپوف نباید مریض بشود؟ بله، ولی اجازه بفرمایید ببینم، چرا برای او کارامل با قند شیر تجویز کرده‌اند، آن هم در دُز کم؟ بله، به این علت که ایوان کارپوف دو ساله است! و به Lues II مبتلاست! این دوِ نحس! لیوان کارپوف را با باران ستاره آورده‌اند. در بغل مادرش سعی می‌کرد از دستان محکم دکتر فرار کند. همه‌چیز مشخص است.«می‌دانم، حدس می‌زنم،‌ درک می‌کنم زخم اولیه‌ای که مرحله‌ی دوم بدون آن ممکن نیست، در کجای یک پسر بچه‌ی دو ساله ممکن است پدیدار شده باشد. در دهانش! از قاشق به او سرایت کرده!»ای قصبه‌ی دور افتاده، بیشتر به من بیاموز! ای سکوت خانه‌های روستایی، بیشتر به من بیاموز! بله، این دفتر قدیمی بیماران چیزهای جالب توجه فراوانی دارد که برای یک پزشک تازه‌کار حکایت کند.بالای ایوان کارپوف نوشته شده بود: آوْدوتیا کارپوا، سی ساله.این دیگر کیست؟ آه، معلوم است، مادر ایوان. ایوان در بغل او گریه می‌کرد.و پایین دیودن کارپوف:ماریه کارپوا، هشت ساله.این یکی؟ خواهر ایوان! کالومل...کل خانواده. یک خانواده‌ی کامل. فقط یک نفر اینجا کم است: یک آقای کارپوفِ سی‌وپنج-چهل‌ ساله. اسمش را نمی‌دانم، سیدور یا پیوتر. آه، ولی اینکه اهمیتی ندارد!... همسر دلبندم... مریضی ناجور سیفیلیس...ایناهاش: سند و مدرک. نوری به مغزم تابید. بله، احتمالاً از آن جبهه‌ی لعنتی آمده و «چیزی نگفته»، شاید هم نمی‌دانسته که باید چیزی بگوید. بعد گذاشته و رفته. و اینجا هم همه به ردیف. به دنبال آودوتیا، ماریا، و به دنبال ماریا، ایوان. کاسه‌ی مشترک سوپ، حوله...این هم یک خانواده‌ی دیگر. و یکی دیگر. یک پیرمرد، هفتاد ساله. Lues II. پیرمرد. تو دیگر مرتکب چه گناهی شده‌ای؟ هیچ گناهی. همان کاسه‌ی مشترک. غیر مقاربتی، غیر مقاربتی. همه‌چیز روشن است، به روشنی و سفیدیِ این سحرگاه اوایل زمستان. یعنی من تمام شب، تنهایی خود را با دفاتر ثبت بیماران و کتاب‌های آموزش عالی آلمانی با عکس‌های براقشان سپری کرده‌ام‌.در حالی که به اتاق خواب می‌رفتم، خمیازه‌ای کشیدم و غرولندکنان گفتم: «با «او» مبارزه می‌کنم!»برای مبارزه باید «او» را او هم معطل نمی‌کرد. مسیر سورتمه‌رو هموار شده بود و گاهی در یک روز صد نفر مریض پیش من می‌آمد. روز با نور سفید بی‌فروغی آغاز می‌شد و با مهی سیاه پشت پنجره پایان می‌گرفت و آخرین سورتمه‌ها با سروصدایی نه چندان بلند به شکلی اسرارآمیز در مهر ناپدید می‌شدند. او به شکل‌های گوناگون و سردرگم‌کننده‌ای جلوِ من ظاهر می‌شد. گاه به صورت زخم‌های سفیدی در گلوی یک دختر بچه‌ی خردسال خودش را نشان می‌داد، گاه به صورت پاهای پرانتزی و کج‌و‌کوله، گاه به شکل زخم‌های کنده‌شده و خشکی روی پای یک پیرزن، گاه به صورت جوش‌های چرکی روی بدن زنی شاداب و سرحال. گاهی مغرورانه به صورت «تاج ونوس» (استعاره‌ای بر جوش‌های سیفیلیس که مانند نواری روی پیشانی پدیدار می‌شوند) همچون هلالی روی پیشانی جا می‌گرفت. و گاه همانند نمادی از جهل پدران، روی بینی بچه‌ها که به صورت زین اسب‌های قزاق درآمده بود، خودنمایی می‌کرد. ولی غیر از این‌ها گاهی هم بدون آنکه متوجه شوم از دستم می‌لغزید و فرار می‌کرد. آه، هرچه باشد من تازه از نیمکت مدرسه بلند شده بودم و همه‌چیز را با تکیه بر عقل خودم و در تنهایی یاد گرفته بودم. او گاهی در استخوان‌ها یا در مغز پنهان می‌شد. دیگر خیلی چیزها را فهمیده بودم.«آن وقت به من گفته بودند به تنم مرهم بمالم.»«مرهم سیاه؟»«بله پدرجان، مرهم سیاه... »«ضربدری؟ امروز به دست و فردا به پا؟»«بله، بله. از کجا فهمیدی پدرجان؟» مایه‌ی غرور بود.مگر می‌شود نفهمم؟ آه، مگر می‌شود؟ غده‌اش رو دارم می‌بینم!...«دردش خیلی شدید است؟»«خیلی شدید! تا به حال در عمرم چنین دردی نداشتم.»«که اینطور... گلویتان هم درد می‌کرد؟»«بله‌. گلویم هم درد می‌کرد. پارسال.»«که این‌طور...؛ لیپونتی لیپونتیِویچ مرهم داده بود؟»«معلوم است! مرهمش مثل چکمه‌ام سیاه بود.»«مرهم را بد استفاده کرده‌اید، عمو جان. بد استفاده کرده‌اید دیگر... »نمی‌دانم چندین کیلو از آن مرهم تیره‌رنگ مصرف کردم. مقادیر فوق العاده زیادی پتاسیم یدید تجویز کرده و کلی سخنرانی پرشور انجام داده بودم. گاهی موفق می‌شدم افرادی را بعد از آن شش مرهم‌مالی اولیه به بیمارستان برگردانم. بعضی‌ها را می‌توانستم دست‌کم تا اولین دوره‌های تزریق هم بکشانم (گرچه در اغلب موارد، به طور ناقص). ولی بیشتر بیماران مانند دانه‌های شن درون ساعت شنی از دستم می‌لغزیدند و نمی‌توانستم در آن برف و مه دوباره پیدایشان کنم. آه، اطمینان پیدا کرده بودم که در اینجا علت ترسناک بودن سیفیلیس آن بود که کسی از آن نمی‌ترسید. به همین دلیل بود که در آغاز این خاطره، ماجرای آن زن چشم سیاه را تعریف کردم. دقیقاً به خاطر ترسش بود که همیشه او را با نوعی احترام به یاد می‌آورم ولی او فقط یک نفر بود!داشتم به راستی مرد می‌شدم، جدی‌تر شده بودم و گاه اخمو. آرزو می‌کردم دوره‌ام به پایان برسد و دوباره به یک شهر دانشگاهی برگردم تا آنجا مبارزه‌ام راحت‌تر شود.در یکی از همین روزهای غم‌بار زنی جوان و بسیار زیبا وارد بخش پذیرش شد. نوزاد قنداق‌پیچ‌شده‌ای در دستانش بود و دو بچه هم در حالی که با چکمه‌های نمدی‌شان به زحمت قدم برمی‌داشتند و تلوتلو می‌خوردند، پشت دامن آبی‌رنگ مادر را که از زیر پالتو بیرون زده بود، گرفته بودند و به دنبال او روان.زن سرخ‌گونه با شکوه تمام اعلام کرد: «روی تن بچه‌ها جوش زده.»با احتیاط پیشانی دختری را که دامن را گرفته بود، لمس کردم. دخترک بدون اینکه اثری از خودش باقی بگذارد، لای چین‌های دامن مادرش غیب شد و از آن طرف، وانکا که صورت فوق العاده پت‌‌و‌پهنی داشت از دامن بیرون آمد و به دام من افتاد. به پیشانی او هم دست کشیدم. پیشانی هر دو معمولی بود، بدون هیچ اثری از تب.«نوزاد را باز کن خانم، خانم عزیز.»زن نوزادش را باز کرد. بدن برهنه‌ی نوزاد درست مانند آسمان در یک شب صاف یخبندان، ستاره‌باران شده بود. از سرتا پا لکه‌های سرخ و جوش‌های چرکی بدن را فرا گرفته بود. وانکا به سرش زد در برود و جیغ بکشد. دمیان لوکیچ آمد و به من کمک کرد...مادر با چشمان آسوده‌خاطر پرسید: «سرماخوردگی است؟»لوکیچ غرولندکنان گفت: «هه، سرماخوردگی!» و دهانش را با نفرت و دلسوزی کج‌و‌کوله کرد: «تمام قصبه‌ی کاروبوایشان پر است از این سرماخورده‌ها !»مادر، در همان حال که من لکه‌های سینه و پهلوهایش را معاینه می‌کردم، می‌پرسید: «آخر برای چه این‌طوری شده؟»گفتم: «لباست را بپوش.»سپس پشت میز نشستم، سرم را به دستم تکیه دادم و خمیازه کشیدم. (او یکی از آخرین کسانی بود که آن روز پیش من آمده بود. شماره‌اش نود‌وهشت بود). بعد به حرف آمدم: «خاله جان، تو و بچه‌هایت «مرض ناجور» دارید. مریضی ترسناک و خطرناکی است. همه‌تان باید همین الان شروع کنید به معالجه شدن. معالجه‌تان هم خیلی طولانی خواهد بود.»چقدر متاسفم که نمی‌توانم با کلام، آن بی‌اعتمادی چشمان آبی و درشت زن را وصف کنم. نوزاد را مثل یک تکه چوب روی دست چرخاند، ابلهانه نگاهی به پاهای او انداخت و پرسید: «آخر این از کجا درآمده؟» بعد یک‌‌ وری پوزخند زد.پنجمین سیگارِ آن روزم را آتش زدم و جواب دادم: «از کجا آمدنش مهم نیست؛ بهتر است به جای آن بپرسی اگر بچه‌هایت را معالجه نکنی چه اتفاقی برایشان می‌افتد.»جواب داد: «مگر چه شده؟ هیچ اتفاقی نمی‌افتد.» و مشغول پیچیدن نوزاد در قنداق شد.ساعت درست در مقابل من روی میز کوچک قرار داشت. خیلی خوب یادم هست که بیش از سه دقیقه صحبت نکردم که زاری زن شروع شد. از دیدن این اشک‌ها خیلی خوشحال بودم، چون فقط به کمک این اشک‌هایی که من عمداً با حرف‌های بی‌رحمانه و ترس‌آور باعث ریختنشان شده بودم، ادامه‌ی گفت‌وگو به اینجا رسید که:«پس آن‌ها همینجا می‌مانند. دمیان لوکیچ! در ساختمان کناری بهشان جا بدهید. تیفوسی‌ها را می‌فرستیم به اتاق دو. فردا می‌روم از شهردار اجازه می‌گیرم یک بخش برای سیفیلیسی‌ها باز کنیم.»برق توجه و علاقه‌ی عظیمی در چشمان آسیستان، پرستار بخش شعله کشید. ولی چون آدم فوق العاده بدبینی بود، پاسخ داد: «چه می‌گویی دکتر؟ آخر ما تنهایی چطور از عهده‌اش برمی‌آییم؟ دارو را چه می‌کنیم؟ پرستار اضافی هم نداریم... و غذا؟... ظرف، سرنگ؟!»ولی من ابلهانه و با لجاجت سر تکان دادم و گفتم: «درستش می‌کنم.»یک ماه گذشت...در سه اتاق از عمارت برف‌پوش کناری، چراغ‌هایی با حباب حلبی روشن بود. ملافه‌های روی تخت‌ها پاره بود. فقط دو سرنگ داشتیم؛ یک سرنگ کوچولو یک گرمی و یک سرنگ پنج گرمی سیفیلیس. خلاصه بگویم، فقری رقت‌آور در وسط برف. ولی... سرنگ جداگانه‌ای هم بود که من به کمک آن، در حالی که در درون از ترس می‌مردم، چند بار تزریق دشوار سالوارسان (داروی درمان سیفیلیس که در ۱۹۰۹ کشف شد یعنی هفت یا هشت سال پیش از رویدادهایی که دکتر نقل می‌کند) را که هنوز اسرارآمیز می‌نمود، انجام داده بودم.و یک چیز دیگر: روحیه‌ام بسیار آرام‌تر شده بود. هفت مرد و پنج زن در عمارت بستری بودند و جوش‌های ستاره‌شکل‌شان هر روز جلوِ چشمان من کم‌تر می‌شد.شب بود. دمیان لوکیچ چراغ را نگه داشته بود و به کمر وانکا نور می‌انداخت. دهانش پر بود از بزاق آغشته به آرد گندم، ولی ستاره‌ای در آن دیده نمی‌شد. هر چهار نفر به همین ترتیب از جلوِ چراغ گذشتند و وجدان مرا نوازش دادند.مادر پیراهنش را مرتب کرد و گفت: «فردا دیگر لابد مرخص می‌شویم.»«نه، هنوز نمی‌شود. هنوز باید یک دوره‌ی دیگر معالجه را تحمل کنید.»«دیگر رضایت نمی‌دهم. کلی کار در خانه داریم. از کمکی که کردید ممنون، ولی فردا مرخصمان کنید. دیگر خوب شده‌ایم.»گفت‌وگویی مثل آتش درگرفت و به این شکل تمام شد:«تو... تو می‌دانی... » حس می‌کردم چهره‌ام دارد سرخ می‌شود: «... می‌دانی... تو احمقی!... »«چرا فحش می‌دهی؟ این دیگر چه وضعی است؟ به مریض‌ها فحش هم می‌دهند.»«فکر می‌کنی «احمق» برای تو فحش است؟ «احمق» نه، تو... تو... وانکا را ببین! می‌خواهی او را بکشی؟ نخیر. من به تو این اجازه را نمی‌دهم.»زن ده روز دیگر هم آنجا ماند.ده روز! دیگر هیچ قدرتی نمی‌توانست او را آنجا نگه دارد. این را تضمین می‌کنم. ولی باور کنید! وجدانم آسوده بود... حتی «احمق» گفتن هم موجب ناراحتی‌ام نشد. پشیمان نیستم. فحش دادن در مقایسه با جوش ستاره‌شکل چه اهمیتی دارد؟خلاصه سال‌ها گذشت. سرنوشت و سال‌های پرحادثه مدت‌ها پیش مرا از آن عمارت برف‌پوش جدا کرده‌اند. حالا کی آنجاست و چه اوضاعی دارد؟ مطمئنم که اوضاع بهتر شده. ساختمان را سفیدکاری کرده‌اند و شاید ملافه‌ی نو هم داشته باشند. البته مطمئناً هنوز برق ندارند. شاید همین الان که من این سطرها را می‌نویسم سرِ جوان کسی روی سینه‌ی بیمار خم شده و چراغ‌نفتی، نور زرد رنگی روی پوست زرد بیمار می‌اندازد...درود بر تو ای رفیق من!پاییز ۱۹۲۷ عکسِ تزیینیِ مرتبطیانسه : با این قطعه به پایون رَسانیدArea 51 | Nazli Mcfian به این نتیجه رسیدم آدم‌های رمانتیک قد خر شعور ندارند. هیچ چیز جالب و خوبی در عشق یک طرفه وجود ندارد. به نظرم کثافت است. کثافت مطلق. عشق به کسی که پاسخ احساساتت را نمی‌دهد، ممکن است در کتاب‌ها هیجان‌انگیز باشد ولی در واقعیت به شکل غیر قابل تحملی خسته‌کننده است. به این نتیجه رسیده‌ام آدم‌های رمانتیک قد خر شعور ندارند. هیچ چیز جالب و خوبی در عشق یک طرفه وجود ندارد. به نظرم کثافت است. کثافت مطلق. عشق به کسی که پاسخ احساساتت را نمی‌دهد، ممکن است در کتاب‌ها هیجان‌انگیز باشد ولی در واقعیت به شکل غیر قابل تحملی خسته‌کننده است. (جزء از کل، تولتز، خاکسار)پ.ن: واقعاً چیزی فریبنده‌تر و گول‌زننده‌تر از ادبیات نداریم. با مکانیسم دراماتیزیشن آشغال‌ترین چیزها را جذاب نشان می‌دهد. تصویر سوگ مزمن، عشق یک طرفه، درد هجران یار و اتفاقات مسخره‌ای از این دست که در زندگی و تجربه‌ی واقعی آشغال محض هستند، در ادبیات به زیباترین شکل به تصویر کشیده می‌شود. ساده‌ترین آدم‌ها آن‌هایی هستند که ادبیات را جدی می‌گیرند و زندگی‌شان را به تصویر مزخرف ادبیات نزدیک می‌کنند و خودشان و احساسات‌شان را شبیه کاراکترهای ادبیات می‌کنند. تاثیر مخربی که ادبیات روی روابط انسانی گذاشته را صنعت فیلم پورن نگذاشته!نقدی کوبنده‌ از یک عدد روانپزشک را می‌خواندید همی تا رسیدیم بدان‌جا که نظرتان است!؟از این رو آیا هنر و زندگی جایی به هم می‌رسند؟ | قاب خاطره‌ای که دوست دارم.</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Sun, 24 Mar 2024 20:16:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدوم گفت‌وگوها فایده داره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%DA%A9%D8%AF%D9%88%D9%85-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%DA%AF%D9%88%D9%87%D8%A7-%D9%81%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-mhao56lxgtkv</link>
                <description>در دنیای تو یه شبانه روز چند ساعته؟🤨 چطوره واسه یکی ۷۲ ساعت ناقابل زمان هست و برای یکی دیگه با ارفاق ۱۲ ساعت؟🤔 صبر کن! 🤫 تو الان اینجایی تا با این خلاصه مختصر و کمّی راجع به نتایج جالبِ باپروا اختلاط کردن برخورد شدید و سختی داشته باشی. به زودی بهش می‌رسیم.😉‌علاوه بر مدیریت زمان حضور تو شبکه‌های اجتماعی، لازمه کمیت و کیفیت گفت‌و‌گوها رو هم مدیریت کنیم. چرا که از گذشته‌های دور تاکید شده که باید باید و (یکی دیگه؟) باید! ایده و برنامه‌های در پیش روت از فیلتر محکمی که حذف زائده‌ها و حرف و حدیثای بی‌مورد نام گرفته، رد بشن. آیا مهارت فن بیان، چنان که سخن دانی و رانی، آداب ادیبانه ی ادب، زبان بدن، همه و همه روی همه جواب میده؟ ربطی هم نداره ذاتا یا بر اساس محیطی که درِش پرورش یافتی انسان مثبت‌نگر و واقعی‌بینی شده باشی. پاسخ به این بسته‌ست که در مزرعه حیوانات اورول، توده مردمی که باهاشون برخورد داری رو چی به حساب میاری. آیا این مزرعه با حضور موهبت تکنولوژی در تسهیل ارتباطات، باعث رشدته یا سرعت‌گیرت؟ تا وقتی انکار کنی و توان رو‌درویی با اون‌ها رو نداشته باشی، تا وقتی پایین کشیده شدنا، فرود اومدنا و سختیای شرایطت رو به هک شدن سرنوشت و کراش بد خوردن روزگار گره بزنی، نهایتا روزی تو رو شکست میده. آقاجون عزیز، داروین، در یک عصرانه به صرف لاته با عموجان یونگ راجع به جزییات همین موضوع رایزنی‌ها می‌کرد. از اونجایی که به خود‌اسپویلی نوع بشریت بسیار علاقه‌مند بود، گپ‌شون سر مسئله رد نقش خدایان در خلقت بشریت به آمپر سوزوندن رسید. داروین می‌خواس مچشو حین این گنده‌لافی‌ها بگیره و یه جایی گیرش بندازه. می‌دونس از زاغه‌نشین‌ها و مافیای حاشیه شهرا عمرا بویی برده باشه. این حرفای دکوری، اونجا خریدار نداره. عموجان یونگ که ظاهرا تنها نگرانی اون روزش نبود شکر واسه لاته‌اس‌ با اکراه دومین جرعه‌ ی سرد و تلخشو قورت داد و رسید به: چیزایی رو که پذیرفتی و بدون واکنش، شجاعت مشاهده اون رو پیدا کردی، تو رو تغییر خواهد داد. شواهد حاکی ازونه که نازنین بهش اضافه کرد و اگه خودت تغییر کنی، دنیایی تغییر پیدا خواهد کرد، با انبوهی از گذشت‌ها و بخشیدن‌ها، با آزاد کردن تموم ترسای طفلکی به واسطه این بخشش؛ خلاصه‌اش میشه تغییر شیوه ی نگرش. آقاجون با این بخش به قدری موافقت نشون داد که میگن آرتروز گردنش به همین داستان گره می‌خوره. آقاجون به ما یاد داد که همیشه کنجکاو و ماجراجو باشیم که شهامت و آزادگی زیر سوال بردن معلوماتتو داشته باشی. افسانه‌ها می‌گن چنین بود که انقلاب سرنوشت بشریت متولد شد؛ تکامل.😁یه آمار نُه-نودویک از صد وجود داره که به تو تقلب می‌رسونه تا چه میزان از جبهه‌گیری‌های متفاوت و برداشتای شخصی فاصله بگیری. به درک این برسی که در موقعیت‌های مختلف، چه اندازه برای چیا اهمیت قائل بشی. یه راه میانبر تا با درصد خطای کمتری در مسیر و جهت درست حرکت کنی. یک هنرمند حقیقی پیش از هر چیز مدام در حال بازبینی خودش و کلمه‌هاشه. این عزیز مهارتی در نفوذ و تاثیرگذاری بر همه آدم‌ها رو به واسطه نت‌های موسیقی یا رگه‌های پالتش داره که یک سیاستمدار نخواهد داشت. این برتری در سیاست‌ورزی از کجا ناشی می‌شه؟ چرا سینما، قلم و موسیقی هنریه که همه سیاستمداران ازش ترس و واهمه دارن و خوی مردم باهاش دمخور و آشنا نیست؟ سیاست چیزی جز سوار شدن بر کلمه‌های ارتباطی انسان‌های خردمنده؟ بهتر این نیس که مشتقاتشو با یاد دادن به کار بگیری؟ تو هم قطع کننده این چرخه برده‌داری و سرمایه‌‌داری باشی؟ هر چی باشه معلم و استاد از همه بیشتر یاد می‌گیرن. اینجا مثل هر تخصصی نیاز به پیش‌نیاز‌ها و زمین‌خوردن‌ها و ایده‌های اقتباسیه. یک ایده روشن و موثر اینه که تا می‌تونی مچ خودتو بگیری. اینطوری جایگاه‌های پِرت وقت و انرژیتو شناسایی می‌کنی. یه پستی دیدم مرتبط با آمار گنده تعداد توییتای یه تایپیست. شکایتش از صرف وقتش در کانال اشتباهی. اینجا چندتایی کانال اشتباهی دیگه رو خواهید خوند.😶‍🌫️بزرگواران متینی پس از سال‌ها گفت‌وگو و مناظره و مباحثه با ديگرون و آتیش زدن ایام عنفوان جوونی‌شون به اين نتيجه ی تلخ و ارزشمند رسيدن که «دليل» و «برهان» و «ادب»، و حتی «سند» و «مدرک» کمترين تاثيرو در تغيير افکار آدم‌ها داره. ذهن و باورهای ما تحت تاثير عوامل ديگریه. به واقع حقیقت اهمیتی نداره. احساسات مهمن. اگه تو بتونی منطق و آمار و داده‌ها رو به خدمت احساسات دیگران دربیاری، بعد حرف خودت رو بهشون پیشنهاد بدی، قائل به اختیار و احترام متقابل خواهند شد. مهم‌ترين عامل، شخصيت اخلاقی ماست. اين عامله که ما رو در برابر انديشه‌ای خاضع يا سرکش می‌کنه. شخصيت اخلاقی آدم‌ها در بستری از شرايط خانوادگی و اجتماعی و برخی خصلت‌های فردی و عوامل درونی شکل می‌گيره و تاثيرگذاری بر اين عوامل، فوق العاده زمان‌بر و دشواره. شناسایی اوور اکت‌های خودمون به این صورت که حل کردن همه این تعارضا و گیر و گورهایی که طی بیست سی سال شایدم بیشتر تو ما شکل گرفته فکر نکنین که یه کار تمام وقته. نه. یه کار خیلی تمام وقته. خیلی! سه شیفت باید با ذره‌بین بیوفتی به جون خودت و واکاوی کنی دونه دونه‌اشو باز کنی. مثل باز کردن گره یه قالیچه شیش متری شصت رج گل ابریشم تبریز -اسپانسر برنامه- می‌مونه. باز کردن تک به تک گره‌هاش. خیلی زمان می‌بره. خیلی هم اتفاقا شجاعت می‌خواد. آدمای زیادی وسط راه ترسیدن و بریدن و کشیدن کنار. انتخاب کردن که نبینن و سرشون تو برف باشه. مواجه نشن. صورت مسئله رو عوض کردن یا زدن زیر میز. علاوه بر همه ی اینا درک بنیادین و عمیقی هم از آزادی می‌خواد. به معنای واقعی کلمه پوست میندازی و آدم جدیدی زاده میشه. ولی ارزششو داره به نظرم. هوم؟😗تصور کنین وقتی راجع به شخص خودمون چنین مسئولیتی عهده‌داریم وخواهان نیکی و عدالت و آزادی، در برخورد با افراد دیگه چه‌قدر باید صرف‌نظرها و چشم‌پوشی‌ها کرد. از اون‌جایی که هر کسی با ترازوی خودش به ميدون بحث و گفت‌وگو میاد، شما حرفی رو می‌گی که تو ترازوی شما، وزن سنگينی داره، اما در ترازوی اوشون، کم‌وزنه. در نتيجه، شما ناباورانه متوجه می‌شی که هر چی گفتی، اثری روش نذاشته؛ چون برای اون وزنی نداشته. پس دليل شما مهم نيس؛ مهم ميزان و ترازويی‌عه که طرف مقابل برای وزن‌کشی دلايل شما با خودش آورده. از طرف ديگه، ترازوی هرکس، همون شخصيتشه و گرفتن ترازوی کسی از دستش، يعنی بی‌شخصيت کردنش، و معمولا کسی به‌‌آسونی تن به اين وضعيت نمی‌ده. بنابراين شايد بهترين راه برای تاثيرگذاری بر ديگرون، گفت‌وگوی خستگی‌ناپذير درباره ترازوها و شاخص‌هاس. يعنی بحث رو بايد از سطح به اعماق برد تا شايد نتيجه‌ای بده. البته اين شيوه ی گفت‌وگو، فقط از عهده ی کسانی برمیاد که اولا شاخص‌ها رو بشناسن و دوما روش دفاع از اون‌ها رو بلد باشن.😏🙄البته همه اين حرف‌ها در جايی معنا داره که پای منافع شخصی یا مادی در ميون نباشه و هر دو سوی گفت‌وگو، فقط انگيزه علمی يا فرهنگی داشته باشن. فکر می‌کنین پای اون‌جور منافع توی بحث‌ها چند درصده؟🤷🏻‍♀️😥اگر دوس دارین به تعداد دوستان و روابطی که می‌تونه در آینده برای شما کمک‌کننده باشه اضافه کنین و از تعداد دشمنان قسم خورده خودتون کم و قائل به صلح انتخاب با شماس که به این پذیرش برسین همه ی حرفای یک آدم غلط نیست، یا همه ی نوشته های یک کتاب نمی‌تونه به‌درد نخور باشه، چون صرفا ما از یک حرف یا شخصیت اون فرد خوشمون نیومده پس همه ی حرفای اون شخص غلط نیست! مخصوصا این رو توی فضای مجازی زیاد میبینم که یه سری آدما چه روانشناس چه فرد معمولی که یک سری حرفا در جهت آگاه سازی می‌زنن، آدما کل حرفاشون و شخصیت اون افراد و به بد و خوب دسته‌بندی می‌کنن.😜اینکه نمی‌تونیم حرفای یک آدم یا یک کتاب رو بد و خوبش و از هم جدا کنیم، و نتونیم نکات کاربردی از حرفای اون شخص رو جدا کنیم، و صرفا چون از فلان حرفش قبلا بدمون اومده، یا چون درباره‌اش بد گفتن یا در حال دست و پنجه نرم کردن با چالشای شخصی‌ش بوده پس همه حرفاش به‌درد نخوره و این اخ و پیفه، نشون دهنده  ی دیدگاه سیاه و سفید یا دوپاره‌سازی کردن ماعه! اینکه به اندازه کافی از انعطاف برخوردار نیستیم که بتونیم خوبی و بدیارو از هم جدا کنیم! بعدم می‌گیم ایران آلمان نمیشه. ایران درس نمیشه. ایرانی که در گذشته زبانزد بوده هم با مردمش درست شده.🍀😊از طرفی به خاطر کمالگرایی همیشه انتظار داریم حرفای یک شخص همیشه درست باشه و اجازه اشتباه نمیدیم و حق اینو به آدما نمی‌دیم که ممکنه مثل ما نقص داشته باشن. و اگر حرف یک شخص یه جاش غلط باشه پس کلا اون رو زیر سوال می‌بریم. حتی تو روابطمونم این دیدگاه و میاریم و تا طرف مقابلمون یه حرکتی برخلاف علاقه ی ما انجام میده کلا اون فرد دیگه برامون کنسل میشه.😪یا فوری میگیم از فلان شخصی که حتی ندیدیمش و برخوردی باهاش نداشتیم، فقط با فلان حرفش حال نکردیم متنفررریم!😶این متنفر بودن خیلی بار زیادی داره، همین بار منفی زیاد نشون دهنده اینه که اتفاقا ما بیشتراز کسایی که از اون فرد خوششون میاد، به اون فرد داریم توجه می‌کنیم!😬ذهن منعطف و سالم یعنی بتونه نقاط منفی و مثبت دیگران و باهم در کنار هم ببینه، نه اینکه فقط منفی ببینه یا فقط مثبت! ذهن منعطف از هر آدمی چخوب چه بد درس می‌گیره و می‌تونه حرفای درست و از غلط تشخیص بده و ازشون یاد بگیره، و با سیاه و سفید دیدن کسی رو جمع بندی نمی‌کنه.🤭به من و تو ربطی نداره چه میزان خودخواهی و انرژی انفعالی به مرور زمان در افراد می‌تونه مجموع بشه و نوشتن‌مون براشون موضوع خوشایندی نباشه. اینکه تمام تلاششونو در جهت اینکه از محیطی که حاشیه امن تو و عده‌ای دیگه‌ست می‌کنن تا از اونجا بریم، چون صرفا نمی‌تونن جهت درست و سازنده‌ای به خشم و نفرتشون بدن و خودشون رو جای دیگری بذارن و اشتباهات خودشون رو ببینن. با حضور بقیه کنار بیا و اینقدر تلاش نکن. 😅سرسختی، کم نیاوردن و تسلیم نشدن جذابیت داره اصلا. این بهتر شدن‌ها، بهبود پیدا کردن‌ها ، رشد و پیشرفت کردن‌ و به عقب فلش‌بک زدن و تماشا کزدنش لذت‌بخشه. یادت نره چه کسانی کمکت کردن، چه کسانی پات ایستادن تا از جات بلند شی و با معماری نویی بهتر بسازیش. تکرارِ فارست گامپی، شانس و احتمال‌ رخدادهای مطلوبمونو بالا می‌بره. اینجوریه که سطح تجربه‌پذیری، حل نوآورانه مسئله‌ها، براومدن از پس چالش‌های کامل مستقل شدن و کلا سخت و آسون شرایط به طرز خوشایندی لول آپ خواهد شد.👌🏻😃پیروز و سربلند باشید.💖🙏🏻 پ.ن۱: با گوشی و توی مسیر نوشتمش. یه ۱۸ کیلومتر بر ساعت سپاس از همراهی‌تون.👋🏻🚀پ.ن۲: ربطی به موضوع نداره فقط نمی‌دونستم چگونه بگم ادامه نده. پسری که بارها بهم ابراز علاقه کرده و هر مرتبه به نحوی به این نتیجه‌ رسیدیم که حفظ دوستی در این نقطه احسن‌تر و نیکوتره. هرگونه تمایلی به فراتر رفتن اشتباهه. موضوعی که زمان و دلیل‌های مشروط به شرایط نشونش دادن؛ بارها! امیدوارم بهت ثابت شده باشه مسیر ما خیلی وقته که از هم جداست و فرصت کلی انتخابای بهتر رو با پافشاری بی‌حاصل از خودت نگیر. کنار بیا. می‌دونم که می‌تونی و آدمتو پیدا می‌کنی رفیق.🤍🌱</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 14:39:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی تکه نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-mftljkozwlxf</link>
                <description>قطعه‌هایی که می‌خوانید...بخشی از یادداشت‌های پراکنده‌‌ این روزهایم است که به تحریر تن سپید کاغذ چنین در آمده:۱.کسی قاطی میوه‌های شب‌نشینی‌اش هندوانه گذاشته بود. خوردن هندوانه در زمستان همان‌قدر بی‌معناست، که خوردن لبو در تابستان.زمستان هرچقدر هم گرم باشد، شربت آلبالو باید باشد برای گرمای تابستان. انار هم باشد برای پاییز. اصلا کار درست را همان قدیم می‌کردند که هر چیز را فصل خودش می‌خوردند.اصلش که هرکاری وقتی دارد، نه فقط خوراکی‌ها.قلمه‌های پتوس و حسن یوسف را باید بهار چید و دوباره گذاشت توی گلدان جدیدشان.چرت‌های بعد از ظهر را تابستان باید زد.خلسه دلپذیر عصرها مخصوص پاییز است وخانه ماندن‌های گاه و بی‌گاه برای در آغوش کشیدن یار باید بماند برای زمستان.اما یک چیزهایی هست که فصل ندارد.همیشه می‌چسبد.همیشه دلت می‌خواهدشان.مثل چای، مثل کتاب، مثل لبخند آن که به دل دوستش داری، مثل دوست، مثل دوست داشتن، مثل تو...۲.تا وقتی چیزی را درست نشناختی، چطور می‌توانی بگویی وجود ندارد؟۳.- پفک میخوری؟+ نه.- حالا یکی بردار.برمی‌داری و چند دقیقه بعد دیگر آن آدمی نیستی که می‌گفتی. بلکه با انگشت‌های نارنجی و چسبناک سعی می‌کنی کسی که آخرین دانه را برمی‌دارد، تو باشی!۴. اتاق فرار من کتاب‌های کودک است. دنیای کودک آن دستاویزی است که تلخی و گزندگی بعضی واقعیت‌ها را متعادل می‌کند. به خنکای نسیمی می‌ماند. می‌شود لای صفحه‌های کتاب کودک پناه گرفت. گم شد. دقایقی به جهان زیادی بی‌رحم این طرف پشت کرد. نه این که به قصد وقت غم فقط سراغشان را بگیرند آدم بزرگ‌ها. من اما اگر کتابی به دستم برسد، به خصوص از تصویرگری که از همان اول‌ها دنبالش می‌کردی. غرق جزئیاتش شدم.تصویرگری از آن چیزها بود که همیشه رویایش را داشتم. یعنی بیش‌تر از این‌که اسم را جای نویسنده کتاب ببینم، جای تصویرگر تصورش می‌کردم. که خب هیچ وقت قدم پر بازدهی برایش بر نداشته‌ام تا الان. با این وجود ز دیدپچن خلاقیت‌های و نقش زدن‌های زیبا ذوق می‌کنم.تصویر آن کتاب‌ها را ترکیب دست‌ها می‌سازند. در واقع دست‌ها هنر بدیعی خلق کرده‌اند تا نمایشی باشند برای معرفی سازه‌های کهن و مدرنِ عنصرهای داستانی به کودکان۵.می‌گویند شخصیت را که ساختی، هرچقدر هم که دوستش داری باید بگذاری‌اش وسط زندگی واقعی؛ یعنی برایش موقعیت‌ها دشوار تعریف کنی و اجازه بدهی به خطر بیوفتد. باید برایش رنج ایجاد کنی تا خواننده او را بپذیرد.نجات شخصیت‌ها از موقعیت‌های دشوار داستان را بی‌معنی و تخت می‌کند. همان‌طور که اگر رنج از زندگی آدم‌ها  حذف شود، همه‌چیز به یکنواختی و بی‌معنایی می‌رسد.معلم قصه‌نویسی‌مان، فاطمه، می‌گفت: نوشته یا باید نیازی از مخاطب را برطرف کند، یا احساسی را در او قلقلک بدهد. گمانم رنج همگانی‌ترین احساسی است که می‌شود وقت نوشتن، برای پذیرش از سمت مخاطب رویشحساب کرد؛ چرا که رنج زبان مشترک همه ماست.۶.پریعصرها تا راند بعد که بروم پی کارم، باید سینک پر از ظرف را می‌شستم و شام درست می‌کردم. داشتم «درخت شُهره شیراز» رادیو دیو را گوش می‌دادم و شهرام شب‌پره می‌خواند:یار شیرازیم سبز چَکولهبه هواش لیم‌لیم هی پام می‌سُره:))درخت شُهره شیراز از نظر من ایشوونن. چون که مثل درخت آرزو می‌مونه. باید چیزی به شاخه‌هاش وصل کنی و رد بشی! جلوی بازار وکیل هم واقع شده.۷.+ پرسید این روزها چگونه مقاله‌‌ام را خلاصه کردندم؟- پاسخ بدادم سطر به سطر...ادامه دادم، توی داستان‌نویسی عنصر مهمی داریم به اسم پیرنگ. پیرنگ کوتاه‌ترین و فشرده‌ترین خط طولی داستان است. یعنی چه؟یعنی شخصیت اصلی داستان از کجا به کجا رسیده، چه تغییری کرده و چه عواملی بر مسیرش اثر گذاشته‌اند.داستان‌های فرعی و گفت‌وگوها در پیرنگ جا ندارند. شبیه شاخ و برگ درخت‌اند که گرچه تنه را می‌آرایند اما جزو اجزای اصلی به شمار نمی‌روند.جانِ داستان، پیرنگ است؛ تنه‌ای که مطلقا از داستان جدا نمی‌شود.+ حالا پیرنگ را چه به مقاله؟- دکتر جان برگ‌هایت را از روی دامانم جمع که کردی برایت خواهم گفت من مقاله‌ شش هزار کلمه را چند بار خواندم و نقطه‌های مهم حذف ناپذیرش را یادداشت کردم. بعد از کنار هم گذاشتن این سرفصل‌ها به یک ساختار رسیدم؛ چیزی شبیه همان حرکت طولی داستان. از کجا به کجا برسیم و چه موضوعی به چه بخشی منتج شود. ساختار که مشخص شد، نوشتن هر مطلب را شروع کردم و بعد آن قدر هرس کردم که سیصد کلمه ناقابل (!) ازش بماند.۸.با خودم فکر می‌کنم تمام گفتنی‌ها را گفته‌اند. بعضی‌هاشان قرن‌هاست که نوشته شده‌اند. همه چیز مشخص است. این همه کتاب، پادکست، فیلم، تو می‌نویسی که چه؟ اصلا، نوشتن فایده‌ای هم دارد؟ که آن شب رسیدم به این حرف‌های شاهرخ مِسکوب در ابتدای روزها در راه:... به علاوه اگر آدم چشم‌های بینا داشته باشد، بسیاری چیزها می‌بیند که شایسته نوشتن است. اما برای دیدن باید به فکر آن بود و نوشتنِ یادداشت، خود تمرینی است برای دیدن. یاد می‌دهد که آدم چشم‌هایش را باز کند.اگر سالینجر باشد، می‌گوید:در رابطه کتاب‌ها و آدم‌ها، هرگز نمی‌توان به قطعیت دانست که کی، کی را گیر آورده.۹.جهت خالی نبودن عریضه.۱۰.شما فقط بخوانید، به مفهوم چه کار دارید؟ من شاید گاهی بخواهم با رسم‌الخط فارسی به روش ژاپنی از فلسفه‌ی غرب حرف بزنم. از دیدگاه جان لاک. بعد مقایسه‌اش کنم با خوزه آرکادیو بوئندیا و محمدعلی اسلامی ندوشن.۱۱.حالا که دارم برایت می‌نویسم، توی چندلا پتو پیچیده‌ام. کنار آتش چندک زده‌ام، چای می‌نوشم با نبات و کلوچه خرمایی و برادران کارامازوف می‌خوانم. این بخش که تمام شود، شال و کلاه می‌کنم و صندلی‌ام را برمی‌دارم زیر آسمان بنشینم و شفق قطبی را تماشا کنم. مثل تمام این سی‌وپنج شبی که اینجام. دلم برایت تنگ نشده. دلم برای هیچکس تنگ نشده و گفتنش اینجا راحت‌تر است. اینجا که به جز من و سنجاب کوچکی که گاه‌گاه از گوشه شکسته کلبه می‌آید تو. جنبنده دیگری نیست. اگر بنا باشد نامی برایش بگذارم، می‌گویم «پلوتو»: سرد و خلوت و ساکت.ترسی نیست. انگار من تنها آدم این نقطه جهانم و فعلا هم می‌خواهم تنها آدم بمانم. دست کم تا وقتی که رنگ شفق بپرد و محو شود.از جغرافیای خیالی‌ام می‌نوشتم...جغرافیای خیالی شما همین لحظه و همین ساعت چه شکلی است؟ با چشم بسته تماشایش کنید.۱۲.با عماد در یادداشت‌هایش در باب نویسنده خوب چیزکی نوشته بود که بماند اینجا هم:نویسنده شدن یک بحثی‌ است و داشتن تفکر بحثی دیگر. نویسندگی را حتم می‌شود یاد گرفت. اما داشتن تفکر آموزش دادنی و به همین راحتی نیست. نویسنده‌های خوب با نویسنده‌های معمولی احتمالا سر همین موضوع با یکدیگر متفاوت می‌شوند. یعنی وقتی خوب نوشتن با خوب گفتن هم جوار شود، از نویسنده، نویسنده می‌سازد. جغرافیای بکر، تجربه زیسته متفاوت، چندجانبه خواندن و نوع نگاه خلاقانه به جهان، نویسنده را نویسنده سرآمد و تراز اول می‌کند. واقعا خیلی‌ها فقط سیاه می‌کنند.۱۳.من آدم حضور و گفت‌وگوی مستمر نیستم. خرده تلاشم جهت خلافش عمل کردن، عموما به بن بست خورده. ریتم هر نوع رابطه‌ای برایم بسیار کند و آهسته تعریف می‌شود. آهستگی به من فرصت این را می‌داد که سنگ‌هایم را با خودم وابکنم و ببینم آیا می‌توانم حضور یک آدم تازه را در زندگی این روزهایم مدیریت کنم؟ می‌توانم مراقبش باشم؟ می‌دانم که احتمالا با این شیوه مواجهه کسانی را می‌رنجانم. آیا از این موضوع خوشحالم؟ البته که نه. می‌دانم که ممکن است کسانی را از دست بدهم و باید مخاطراتش را هم بپذیرم؛ اما به هر روی من آرامش جهانم را این طور به دست می‌آورم. هر چیز شتاب‌زده‌ای من را پس می‌راند و دورم می‌کند. آیا حق دور شدن دارم؟ البته که دارم.اما آیا حق دارم همه چیز را در هاله‌ای از ابهام رها کنم و بروم؟ نه! طبیعی‌ترین حق آدمی آن است که بداند کجای یک رابطه است؛ و آیا منتظر ادامه‌اش باشد یا نه؟ و این شفافیت به نوعی جسارت و صراحت نیاز داشت، که آن روزهل گویا من هم نداشتم! ۱۴.وقتی کسی عاشقانه‌های نویسنده‌ای را می‌خواند، گمان نمی‌برد که این کلمات فقط روی کاغذ اینقدر در دست او راحت شکل می‌گیرند و در کلام سخت است برای بقیه بگویدشان. البته که دلیلش را درک می‌کنم و با آن بیگانه نیستم. اما به نظرم وظیفه ماست که این کلمه‌ها و جای درست‌شان را به بچه‌ها بیاموزیم. همان‌قدر که آموزش نوشتن مهم است، آموزش زبان‌های حرف زدن و چگونگی استفاده‌اش اهمیت دارد. هرچند که بچه‌ها بالاخره استفاده از این کلمه‌ها را می‌آموزند چون حالا مثل قدیم نیست و دست کم خودمان بارها با این الفاظ نوازششان کرده‌ایم. آن‌هایی که به حقیقت نیازمند شنیدن این حرف‌ها هستند، همان‌هایی‌اند که به خاطر فرهنگ و تابوهایی که عمری اسیرش بوده‌ایم، خجلیم بگوییم چقدر دوستشان داریم...از میان نامه‌ای که نشانی نداشت۱۵.هر انتظاری که از بیرون به آدمی تحمیل شود و تصمیم و انتخاب‌های او را تحت الشعاع قرار دهد، رنج است.رنجی که از آنِ ما نیست!۱۶.جهان مشترکی نداشتیم.زبان مشترکی نداشتیم ودر هجمه کلمه‌های ناشناخته،تنها از کنار هم عبور کردیم.دور شدیم...۱۷.شما به اندازه بیست سال زندگی کرده‌اید خانوم؟۱۸.هایدگر در جستاری با عنوان «ساختن، سکونت و اندیشیدن»، استدلال می‌کند که ما با سکنی گزیدن در یک مکان در جهان ماوی می‌کنیم.ما موجوداتی سکونت‌گر هستیم.بنابراین باید بررسی کرد که این میل مدام به گذشتن و رفتن پیوسته، از کجا برخواسته؟ آیا این تلاش خودخواسته  به سوی بی‌قراری، مجازات رنجی ناشناخته‌ست که به خود تحمیل می‌کنیم؟۱۹.صبحی از این همین روزها یک دخترک مو طلایی توی مترو دستم را بوسید. توی بغل مادرش لم داده بود.صورتش پر از خواب بود و گوشه چشم‌ها را قی تازه‌ای پر کرده بود.بالای سرش ایستاده بودم و به او چشمک زدم. خندید و از خجالت توی گردن مادرش پنهان شد. اول با ایما و اشاره و بعد با کلمه‌های نصفه‌ و نیمه‌ای به حرف آمد. بی‌هیچ مقدمه‌ای ظاهرا گفت: «من لباس عروس دارم.»گفتم که این خیلی هیجان‌انگیز است.لباس عروسش را برایم توصیف کرد و بعد لت پالتوی خاکستری‌ام را باز کرد و با چشم‌های گرد شده بعد از دیدن روپوش سفیدی که عجله‌ای به تن کرده بودم، با چشم‌های گرده شده داد زد: «تو هم که لباس عروس پوشیدی خاله!» و این‌طوری خیالم را راحت کرد که هر دوی ما لباس عروس و نباید غصه بخوریم. بعد شعری تو مایه‌های «یه روز آقا خرگوشه» را با صدای آرام خواندیم. یک جاهایی من خجالت می‌کشیدم، یک جاهایی او. وقت خجالت، بینی و دهانش را زیر دست‌های کوچکش پنهان می‌کرد. به هفتمین ایستگاه مرکزی که رسیدیم، برای هم دست تکان دادیم و آن‌ها تا نزدیکی در رفتند. قبل از باز شدن در، دیود سمت من و دست راستم را بوسید؛ درسا توی چاله‌ای که انگشت شصت و اشاره را به هم می‌رساند. برگشت سمت در و خندید و دست تکان داد. همه این‌ها به قدر یک چشم به هم زدن!شبیه زنی بودم که محبوبش را در خواب بوسیده و دست‌هایش در بیداری خالی مانده‌اند. زنی که عطر هزار شاخه گل عروس میان لب‌هایش معلق است اما کسی متوجه آن نمی‌شود. صبحی من زنی بودم که توی چاله دست راستش یک مشت گل عروس خانه کرده بود اما هیچکس آن را نمی‌دید.۲۰.اعتبارِ انسانیت ما به الهامه!حسین امانت، معمار برج آزادی تهران، توی مستند آثارش این رو گفت. :)*الهام: چیزی که در دل القا شود.۲۱.چون تو می‌خواهی که جایی رَوی، اول دلِ تو می‌رود و می‌بیند و بر احوال آن مطلّع می‌َود. آن‌گه دل باز می‌گردد و بَدَن را می‌کِشاند.از مولانا، فیه ما فیه‌اش، فصل چهل‌وسوم: هرکسی چون عزم جایی و سفری می‌کند.۲۲.امشب از روزهای دوری خواهم گفت که نوشتن را با شعر آغاز کردم. با رونویسیِ کلمه‌های فریدون مشیری، اخوان، قیصر؛ بعد هم تقلید ناشیانه از آنان. کتاب‌های شعرم را پنهانی سرِ زنگ فیزیک و شیمی زیر دست می‌گذاشتم آن محبوب‌ترها را توی دفترم باز می‌نوشتم. محبوب‌ترین‌ها را که مستقیما کف دست‌هایم. از آنجا مستقیما روی دیوار دل ضبط می‌شدند.  حس می‌کردم اگر آن کلمه‌ها از سرانگشت‌هایِ من بر کاغذی سفید حک شوند، می‌توانم توی سرودنشان سهیم باشم. سهم من از آن سروده‌ها شاعری نشد البته، کلمه اما شد. حالا وقتی با نردبان دوستان تازه‌ایبه رزوهای دورم قدم گذاشتم، تصویر پیراهن دکمه‌باز دستور زبان عشق مثل عکس شفاف و با کیفیتی بر صفحه خاطرم نمایان شد و زمزمه چندباره مطلع این غزل محبوبم:بفرمایید فروردین شود اسفندهای مانه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخندهای ما۲۳.بنویس و هراس مدار از آن‌که غلط می‌افتد.از شمس لنگرودی خواندید.۲۴.هرگز خویشتن را به نوشتن وا نمی‌دارم. نمی‌توان موی سر گل را کشید و آن را به روییدن وا داشت. تنها در صورتی می‌نویسم که چیزی از دلم تا دستانم روان گردد.این را نور جهان گفته است، کریستین بوبن نوشته‌ است و با ترجمه پیروز سیار خواندیدش.۲۵.من به همان اندازه که آدمِ رفتنم. آدمِ بازگشتن نیز هستم. در میان لحظه‌هایی که خوشیِ عمیقِ دور شدن‌ها زیر پوستم می‌جُنبد و به خون رگ‌هایم بدل می‌شود، آنی وجود دارد، یک نقطه‌ عطف شاید؛که کالبدی می‌بینم از خانه و دیوارهای اتاقم که به آغوشم می‌کشند.این‌جا درست نقطه‌ای که میل به بازگشت دارد در من می‌جوشد.باری از احساس خوشبختی گفته بودم و چیزی که آدمی بلدش است.حالا اضافه می‌کنم که تکه‌ دیگری از خوشبختی باید خانه‌ای باشد که یک نقطه از جهان منتظر آدم است.دلم می‌خواهد این میل به درخانه‌مانی را همه‌جا فریاد بزنم. شاید چون وقت‌های زیادی گوشه رینگ گیر کرده‌ام و برچسب‌های آنچنانی خورده‌ام.حالا گاهی به دوستان می‌گویم من از پیژامه هم توخانه‌ای ترم و صادقانه این‌که این بُعد جهانم را بسیار هم دوست می‌دارم.۲۶.دلم می‌خواهد زمان کش بیاید و عمیق شود.۲۷. آیا آدمی به فهم مشترک با دیگری خواهد رسید؟۲۸.حرکت دسته‌جمعی پرنده‌ها را دیده‌اید؟ آن‌طور نرم و سبک که هوا را می‌شکافند؟ این رقصی است که من را به وجد می‌آورد. حالا جای پرنده بگذارید «دلفین». جای هوا بگذارید «آب». ماجرا همان است که گفتم. رقصی چنین میانه میدانم آرزوست.۲۹.این آخری‌ها در یکی از کارگاه‌های نوشتنی که رفته بودم، تمرین شنیدن داشتیم. تمرین از این قرار بود که برایمان یک قطعه نرم و نازک پخش می‌کنیم، مدیتیشن می‌کنیم، به درون سفر می‌کنیم و بعد برمی‌گردیم و گوش می‌کنیم تا تمام صداهای دور و بر را بشنویم. یعنی به حدتی معنویت آلفا در این تمرین مستتر است. بغل دستی‌ام که دوستی عزیز است متنش را این‌طور شروع کرده بود: صدای زنگ در می‌آد. بعد هم باز و بسته شدن در. این یعنی یه آشنا پشت در بوده. چون ما خانوادگی وقتی توی چشمی، همسایه‌ها رو می‌بینیم، خودمون رو می‌زنیم به نشنیدن.:))اسمش؟ فائزه‌ست. به‌ش گفتم: «چی کارت کنم این‌قدر من رو می‌خندونی هم‌تیمی؟»گفت: «دوسم داشته باشید».منم دارم دوستش می‌دارم. :)۳۰.چرایی به کارگیری زبان داستانی در کسب‌وکارهای ریز و درشتمان؟ داستان‌ها بیش از هر نوع بیان دیگری از من و شما، حضور انسانی دارند. فقدان روح انسان، در جهانِ آغشته به تکنولوژیِ کنونی، میل آدمی را به قصه و اثرگذاری جادویی‌اش بیدار می‌کند. ما دلبسته قصّه‌ایم؛ چون قصه‌ها به ما یادآوری می‌کنند که کنشگر و رونده‌ایم.</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Sat, 03 Feb 2024 01:42:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و بالاخره زندگی همین است</title>
                <link>https://virgool.io/@Na_Bagheri/%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-yzprbfms8hvq</link>
                <description>از مونولوگ‌های بیرونیداشتم به دایره‌ی واژگانی‌مان فکر می‌کردم. به این‌که چه تکراری‌اند کلمه‌هایی که استفاده می‌کنیم. حتی فکر کردن‌مان تکراری است. فکر کردم چه محدود و چه تنگ. این تنگنا را خودمان ساخته‌ایم، عرضه داشتیم می‌توانستیم وسعتش بدهیم. بوی نا می‌دهیم. بوی ماندگی. بوی چه‌قدر همه‌چیز مثل همیشه‌هاست. دل‌مان خواسته یک‌سر عاشق شویم، از جان بگذریم؛ اما همیشه قسمتی از کارهای فداکارانه‌مان آلوده به خودخواهی بوده، منافع شخصی. مانده‌ایم در خم یک کوچه، سال‌های طولانی. اصلا آن‌قدر جسارت نداشته‌ایم که کلمه‌های‌مان را برای عاشقانه‌ترین تصنیف تربیت کنیم، بگذاریم به تکامل برسند. همین‌طور نابالغ و بی‌جان، تنها در میان چند کلمه‌ی تکراری دست‌وپا می‌زنیم و گاهی روی منبر می‌رویم و شعار می‌دهیم.نخواستیم معمولی باشیم. چهار سال دانشگاه برویم، اواسطش ازدواج کنیم، یک‌سال بعد دنبال خرید سیسمونی باشیم و دغدغه‌مان مهمانی‌های ماهانه باشد. نخواسته‌ایم روال طبیعی دیگران را دیکته کنیم؛ اما بلد نبوده‌ایم غیر از این‌ چه‌طور باشیم. چه‌طور نبودن همیشه دشوارتر بوده. همیشه همین سمت تاریک را گرفته‌ایم و رفته‌ایم. شده‌ایم آدم‌های متکی به متن. به جمله. به تیرگی. شده‌ایم آدم‌های از راه دور. شکست‌ها هم بهانه‌های نوشتن‌مان بوده‌اند. عاشق شکست‌های‌مان شده‌ایم. عاشق سمت تاریک‌مان.ما می‌توانیم حلقه‌های گمشده‌ای باشیم میان گونه‌ی آدم‌های معمولی و گونه‌ی آدم‌های خاص. شبیه به هر دو‌ایم، اما به هیچ‌کدام تعلق نداریم. معلوم است که نیازهای پایه‌ای‌مان شبیه دیگران است، اما در جزئیات تفاوت زیادی هست. این‌که می‌گویم «ما» منظورم خودم است، خودم و همه‌ی آدم‌هایی که در من زنده‌اند. فرقی نمی‌کند چند نفر، شبیه ما نباشند.عشق در سال‌های وبادلم نمی‌خواهد به نوجوانی‌ام برگردم. با آن احساسات غلیظ و هیجان‌های فروخورده‌اش و رویای یافتن نیمه‌ی گمشده. ما عشق‌محور بودیم. خیال می‌کردیم حتما یکی پیدا می‌شود که عاشق‌مان بشود و آن‌وقت خوشبختی در آغوش‌مان می‌گرفت. من اما، محافظه‌کارتر از آن بودم که سراغ عشق بروم و بعد از آن هم به شکست‌ عشقی برسم و این اعتراف سختی است.اغلب وقتی آدم‌ها درباره‌ی جامانده‌های حضور کسی در زندگی‌شان در سال‌های دور حرف می‌زنند، من نمی‌دانم از چه حرف می‌زنند. نمی‌دانم شکست‌عشقی چه شکلی است؟ یک اندوه عمیق. یک دوره‌ی طولانی افسردگی. نپذیرفتن. نپذیرفتن. نپذیرفتن و بعد احیا و بازیابی. شاید. هم اندوه عمیق و هم افسردگی را تجربه‌ کرده‌ام، اما هیچکدام ربطی به شکست‌عشقی نداشته‌اند.فکر می‌کنم اگر شریک زندگی‌ام یک روز بهم بگوید دیگر عاشقت نیستم و چمدانش را بردارد و برود چطور واکنش نشان می‌دهم؟ نمی‌توانم خودم را در پوسته‌ی آدمی که شکست‌عشقی خورده و ناکام و درمانده شده، تصور کنم. احساسی از این رخداد نداشتم حقیقتش.اما عشق واقعی ارزشش را دارد. مگر نه؟ حتی اگر کسی مثل من به‌جای پیش رفتن، بگذارد که عشق خودش از راه برسد. چون عشق شورانگیز است و دیوانه‌وار و همیشه هم به شکست نمی‌رسد. چون عشق باعث می‌شود در یک لحظه همه‌چیز را کنار بگذاری. شاید سرنوشتت عوض شود، شاید برای همیشه سقوط کنی، شاید هم همه‌چیز با یک پایان‌خوش تمام شود. چون که عشق آدم را جوری دیوانه می‌کند که باورت نشود خودت هستی، چون که عشق زیبایی‌ات را نشانت می‌دهد، اما دلم نمی‌خواهد بازگردم به نوجوانی‌هام. چون از پس همه‌ی آن سال‌های پرتلاطم، در این نقطه از زندگی‌ام می‌توانم منظره‌ی عشق را ببینم و تصویری که در پس‌زمینه‌ی زندگی‌ام نقاشی کرده است. شورانگیز و دیوانه‌وار.پنج تن‌اند که همچو جان‌اندیک عکس پنج نفره دارم. ما این‌طرف خط هستیم. مامان و بابا و برادرم آن‌طرف. وسط ویدئو‌کال، اسکرین‌شات گرفته‌ام. عکس ما کوچک، گوشه‌ی عکس بزرگ آن‌هاست. برادرم می‌گفت می‌دانستی هر وقت بابا ترمز می‌گیرد به‌جای اینکه مراقب خودش باشد، دستش را سپر می‌کند برای مامان یا هر کدام از ما که کنارش نشسته باشیم؟ هزار تا خاطره‌ی نداشته و تصویر نادیده در ذهنم می‌آید از وقت‌هایی که بابا ازمان حمایت کرده و من نفهمیده‌ام. بهش می‌گویم نه و لذتی خفیف زیر پوستم می‌دود از این‌که برادرم مثل من جزئیات را می‌بیند.رابطه من و بابا همیشه جور خاصی بوده. با فاصله، اما مطمئن. بابا هیچوقت من را سرزنش نکرده. هیچوقت نخواسته برخلاف خواسته‌ام کاری کنم. هیچوقت مثل بازجوها سین‌جیم‌ام نکرده. چقدر دلتنگی، چقدر دلتنگی گوشه‌ی قلبم جمع می‌شود. مثل یک ابر پر باران. این سه نفر شکل خاصی از دوست داشتن را در قلبم مثل درختی پربار کاشته‌اند. با وجود این سه نفر من به جایی متصل‌ام. آن‌ها سمتی از من را به خاطرم می‌آورند که آمیخته با کودکی‌های ساده و نوجوانی‌های دشوار و جوانی‌های پیچیده‌ام است. آن‌ها نمودار عمر من هستند مثل حلقه‌های متحدالمرکز تنه‌ی یک درخت. آن‌ها قسمتی از خودم هستند، بی‌آن که بشود برایش مرزی مشخص کرد.‌پ.ن:  برای پیکسل به پیکسل این قاب دلتنگ بودم، .آ.ر.ی.</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Sun, 03 Dec 2023 03:59:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه نگران فردا بودند، او اِمروزش را جشن می‌گرفت....</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-q1kviu3959wl</link>
                <description>از جمله کارهایی که انجام دادنش همیشه حالم را خوب می‌کند، دور ریختن است. کشوها را باز می‌کنی، چنگ می‌زنی به خرده ریزهای قدیمی، چند لحظه‌ای تماشایشان می‌کنی و می‌بینی این همه وقت/این همه سال بی‌دلیل به اسارت گرفتی‌شان. فندکی که روشن نمی‌شود، ساعتی که خودش را بازنشست کرده و عقربه‌هایش دیگر نمی‌چرخد، عکس‌های رادیولوژی‌ای که دیگر قرار نیست کسی به تماشایشان بنشیند، کارت ویزیت غریبه‌ها، رژ لب‌های به ته رسیده‌ی سالخورده‌ای که کمرشان به زور می‌چرخد، گوشواره‌های یک لنگه، اسباب بازی‌های آسیب دیده، عکس‌های پرسنلی باستانی، کرم‌های فاسد، سی‌دی‌های خش‌دار، یادگاری‌های کوچکی که هیچ وقت به دست صاحب اصلی‌شان نرسیده، پاکت‌های پاره پوره، شیشه‌های عطرِ خالی و تشنه، کیف‌ پول‌های بی‌پول، زنجیرهای پر گره، داروهای تاریخ مصرف گذشته، پیچ‌های یتیمی که خدا می‌داند یک روز چه چیزی را سفت می‌کرده‌اند.کیسه‌ی بزرگی بر می‌دارم و اضافی‌ها را تویش می‌ریزم. در کمد را باز می‌کنم و تند تند لباس‌های رنگارنگ را از چوب‌رختی پایین می‌کشم و پرت می‌کنم ته کیسه‌ای که به ناکجا می‌رود. گالری موبایل را نگاه می‌کنم و تند تند عکس‌های شبیه به هم، دهن‌های کج و کوله، زشتی‌ها، بی‌حالی‌ها، تاری‌ها، غم‌ها و تیرگی‌ها را پاک می‌کنم و دور می‌ریزم.خالی شدن را دوست دارم. دیدن جای خالیِ بی‌خودی‌ها/مزاحم‌ها/اضافی‌ها لذت‌بخش است. آخرش فقط باید شایسته‌هایی که مفید و باارزش بودنشان را ثابت کرده‌اند باقی بمانند. چه کسی به این همه آشغال در روزگارش نیاز دارد؟پ.ن. ۰:‌«لیس کمثله شیء»پ.ن. ۱: به عدل علی و مظلومیت امام حسن علیه‌سلام و سر بریده‌ی آقام اباعبدالله و برای شماها که کم‌تر اعتقادات مذهبی دارید به ویلچر استیون هاوکینگ قسم زشته وقتی کات می‌کنین رها نمی‌کنید، سموم یک طرفه به قاضی رفتن تو وجودتون خیلی وقته ابنرمال شده! اگر متوجه نیستید مردسالاری سیستم، وجودتون رو هیپنوتزم کرده، اگر در لایه‌های پنهان‌ روانژدی‌هاتون هک شده، اگر درمقابل هر نوع گله و شکایت زنان سریع می‌گید «پریودی؟» یا «کی پریود می‌شی» برید روی پیشونی‌تون تتو کنید «من از فاضلاب پست‌تر و گوه‌ربار ترم. لطفا از من فاصله بگیرید. من انسان نیستم».مرسی.خیلی زشته! چُسْ مثقال دیگنیتی و آس و پاس نبودن معرفتی و مُرالْ آبْلیگِیْشِنَم آرزوست!پ.ن. ۲:بعد بهتون می‌گم آدم ادبیات بلد می‌بینید جیغ بزنید فرار کنید، شما گوش نمی‌دید.اصن قصدشم لاس نیست، حرف زدن عادی‌ش لاس از آب درمیاد:))))لاس شناسی؟بیشتر مردم فکر می‌کنن لاس زدن یعنی یه سره از خود رابطه حرف بزنی. بابا! لاس قراره توجه و کشش شما رو نشون بده. میز گرد نیست که ابله. بعد هی می‌گن ما لاس بلد نیستیم.برو حالشو مث بچه‌ی آدم بپرس. جایی که بتونی دستشو دو جمله زودتر از خودش بخونی، همونجا بدون اینکه بخواید، لاس شکل گرفته. با دستور مصرف روزانه، نزد خانم یا آقای محبوبتون.والسلام.پ.ن. ۳:آها اینم فرمودن که «یک بار برای همیشه همه‌ی آدمای سمی زندگی‌تو بذار کنار. همه‌ی کسایی که باعث حس خوبی برات نمی‌شن. خیلی جاها شاید خونده باشی که آدمی برای تو خوبه که حس خوبی نسبت به خودت بهت بده. یه خونه‌تکونی کن و همه‌ی چیزایی که فکر می‌کنی یه خاطره‌ی بد یا اثر بد با خودشون دارن یا یادآور شخص خوشایندی برات نیستن رو بریز بره. ارزش فکر و زندگی تو بیش‌تر از حتی یه دقیقه ناراحتی تکراریه!»باشه؛ آدمی که هشت ماه باهاش تو فکراتون خوابیدیم و روزی هیژده بار بهش گفتیم عاشق‌شیم و بهمون گفته عاشق‌مونه رو مثه سبزی‌خورد‌کنی که موتورش سوخته، می‌ذاریم توی یه مشمای طوسی، می‌ذاریم‌ش سر کوچه بغل سطل آشغال، شهرداری بیاد ببره؛ چون حس خوبی نمی‌ده بهمون! یا رفیق هشت‌ساله‌مونو می‌ریم می‌دیم به یکی از این کیوسک‌های بازیافت زباله‌ی خشک یا تر؛ بسته به این‌که رفیق هشت‌ساله‌مون خشکه یا تر، به جاش پاستیل و بادکنک و آب هویج می‌گیریم که چشامونم ضعیف نشه! یا حتی اعضای خانواده‌مونو! حس خوبی نمی‌دن بهمون!؟ می‌تونیم باهاشون موشک، چرخ خیاطی، قورغاقه یا شطرنج درست کنیم هدیه بدیم به بچه‌های فاقد سرپرست و بضاعت! دوس‌دخترمون سَمّی‌ئه!؟ دو طرف آرواره‌شو می‌گیریم فک بالاشو می‌ذاریم لبه‌ی یه لیوان انقدر فشار می‌دیم تا زهرش بیاد بیرون؛ بعد خشک‌ش می‌کنیم می‌ذاریم‌ش تو کتاب‌خونه، بغل چخوف و آفتابه! آخه می‌دونین!؟ حس خوب ما از همه چی مهم‌تره!پ.ن. ۴:تاکید دکتر بر این مهم بود که همواره بحث کردن با مخالف با شعور با سواد لذت‌بخش‌تر از بحث کردن با موافق بی‌ شعور بی‌ سواده. چرا که غالبا هدف یادگیریه.و این‌که آمممم،خواهش می‌کنمـ🌱🙃بیویش به روایتِ رسمِ شکل!</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Thu, 30 Nov 2023 01:52:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما قابیلیان</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%85%D8%A7-%D9%82%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%86-fztk0jmltbaa</link>
                <description>احتمالا همین حالا که ما خیره شدیم به آینده‌ی تار و مبهم پیش رویمان، گروهی طرح سریال جدیدشان را به نتفلیکس برده‌اند و سال دیگر به تماشای سریالی آخرالزمانی خواهیم نشست؛ آخرالزمان حوصله‌سربری که همین حالا مشغول زندگی در آن هستیم.به گمانم اپیزود اول با آتش سوزی جهنمی استرالیا شروع می‌شود و حیوان‌های نیمه‌سوخته، نعره‌کشان به سوی دوربین می‌دوند. درخت‌ها یکی‌یکی می‌سوزند و روی زمین می‌افتند و آتش نشان‌های از نا افتاده آتشِ طرفی را خاموش می‌کنند و کمی آن طرف‌تر شعله‌ای جدید زبانه می‌کشد و مثل اژدهایی زخم‌خورده به سوی آسمان می‌پرد.دوربین در شهرهای مختلف دنیا می‌چرخد. خبر فوری تلویزیون همه جای جهان، شیوع ویروسی مرگبار است. مردم با ماسک‌هایی بر صورت در خیابان راه می‌روند و یک دفعه مثل کسی که از پشت گلوله خورده روی زمین می‌افتند و شروع می کنند به لرزیدن. بیمارستان‌ها پر شده از بیمارانی که کف راهروها خوابیده‌اند و زامبی‌وار دستشان را به امید کمک بالا برده‌اند. دکترها و پرستارها در حال فراراند و گاهی در حلقه‌ی تنگِ مبتلایان به ویروس گرفتار می‌شوند و زامبی‌ها با آغوشی گرم و غیردوستانه، آن‌ها را نیز وارد قبیله‌ی مرگ می‌کنند.هرج و مرج جهان را گرفته. خیابان‌ها پر شده از جسدهایی که کسی وقت تدفین‌شان را ندارد. گروه‌های تندرو که از این مرگِ جمعی به هیجان آمده‌اند، در گوشه و کنار زمین بمب‌هایی منفجر می‌کنند تا به این پایان سرعت ببخشند. هیچ چیز سر جایش نیست. قفسه‌ی فروشگاه‌ها خالی شده‌ و آدم‌های گرسنه‌ای که تا چند ماه پیش آدم‌های معمولیِ آبرومندی با دغدغه‌های معمولی بودند، شروع کرده‌اند به شکستن در و پنجره خانه‌ی دیگران و قادرند برای یک سیب‌زمینی‌ آب‌پز و یک کنسرو لوبیا آدم بکشند. آن‌هایی که در حال کوبیدن میله‌ی بارفیکس توی گردن همسایه‌شان هستند تا بتوانند بیسکوئیت موزی تاریخ مصرف گذشته‌اش را به چنگ بیاوند، همان‌ تایتان‌هایی هستند که سال پیش برای سیل‌زده‌ها پول و لباس جمع می‌کردند و با دیدن تصویر کودکان گرسنه‌ی آفریقایی با بغض، آه می‌کشیدند. آن‌هایی که با چشم‌های خون‌گرفته و رگ‌های بیرون‌زده برای چند روزی بیشتر زندگی کردن می‌جنگند، همان‌هایی هستند که چند ماه پیش داشتند برای سفر ساحلی تابستان‌شان دنبال هتلی شیک و راحت می‌گشتند تا بتوانند شیرجه‌ای در استخر بزنند و پوستشان را زیر نور دلچسب خورشید برنزه کنند.حالا آن‌هایی که پول و نفوذ بیشتری داشتند، خزیده‌اند توی پناهگاه‌های زیرزمینی و دور از نور خورشید و هوای تازه، انتظار می‌کشند تا آذوقه‌شان تمام شود و مرگ از سر گرسنگی یا ویروس سراغشان بیاید. گروهی دیگر که چیزی برای از دست دادن ندارند هم بی‌هدف در شهر ارواح می‌چرخند و روز شوم دیگری را به شب می‌رسانند.طوفان مرگ در کل سیاره می‌چرخد. قاطعانه تصمیمش را گرفته و نمی‌خواهد اثری از هیچ موجود زنده‌ای روی زمین باقی بماند. صدایی در جهان می‌پیچد:«بمیرید لعنتی ها! بازی تمام است.»بالاخره می‌رسیم به آزمایشگاهی محصور بین دیوارهای سی متری بتنی. دانشمندهای شیطانیِ پشیمان پذیرفته‌اند که کنترل امور از دست‌شان در رفته و دیگر قادر به مهار سلاح بیولوژیک‌شان نیستند. مخلوقِ ویروسی‌شان خیلی بیشتر از آن‌چه توقع‌اش را داشتند در حال جان گرفتن است.در قسمت آخر بالاخره قهرمانِ نحیف و بی‌رنگ‌و‌رو به قصد نجات جهان از پناهگاه بیرون می‌آید تا خودش را به آزمایشگاه برساند. اما پیش از آن که به دیوارهای بلند برسد توسط عده‌ای از گرسنگانِ تازه‌آدمخوارشده، شکار و تبدیل به کباب می‌شود.فصل اول با زمینی نیمه‌سوخته، نیمه‌زیرآب‌رفته، با تعداد زیادی جنازه‌ی بو گرفته و مرده‌های متحرک به پایان می‌رسد. اما نگران نباشید، امیدمان به آن چند فضانوردی است که در این مدت خارج از سیاره بودند و احتمالا با راه حلی فرازمینی به خانه برخواهند گشت.پس فقط اندیشنده می‌تواند نویسنده‌ی ماهری باشد؛و اندیشیدن به چیزی به اندازه‌ی شجاعت نیاز ندارد.پلان.نگار:هیچ‌گاه در ضرورت و مقدس بودن دفاع تردید نکرده‌ای، اما از آن روز که با نفرت آن عکس و آن کتاب‌ها و خانواده‌اش را در سنگرش دیدی، دانستی که قابیلیان پس از کشتن هابیل صلح، چاره‌ای جز برادرکشی نداری...P.O.V:You&#x27;ve noticed that when people can&#x27;t control you, they try to control how other people view you. And how you view yourself...پ.ن: به نقدهای سازنده‌تان در رابطه با قصه‌پردازی خویش نیازمند اَستیم🎤</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Fri, 24 Nov 2023 05:04:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پست به‌روز رسانی شونده</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-lwerzqierkjf</link>
                <description>همین دیگهمرسی از بردباری شما..............خییلی پیگیری مثل اینکه.............هنوزم که داری میای.............اوهوک........................عییی بابا.............چرا به تهش نمیرسیم................نه مثه اینکه خیال کوتاه اومدن نداری...............این دیسک خامشه ولی..................امید است از اصل پستهم به همین میزان استقبال بفرمایید بزرگواران..............متشکرم.........صلواتی با ختم کاملش.........دینگدونگدانگبعد عز نگارش (وع بارششششششششش- آزادنویسی با حال تصویرنویسی خودمون)بامِ تهران و بستنی‌وانیلی و بوسه‌شیرین و فیلان؛ سبک هم کیم آیس کریم از او و دوستانَش.کتابه، کیکه، پنیر پیزاس یا بستنی زَعفَرانِ سنتی-خامه‌زده که بنا را بر این گذاشته تا منظومه‌ها و کهکشان‌های بعدی کِش بیاید؟ میگی هیچکدوم. فنره.The Banafsh Scream of Pepe Irooniیکی دو ماه مونده سال میلادی تموم بشه و میشه قطعا گفت این دارک‌ترین گالری آرت ساله. نمی‌دونم کی دلم بخواد سه‌باره چهارباره بیاد بشه از نزدیک تماشاش کنم. شکی در قدرت خالقانش نیست. اما برای روحیات حال حاضر من یکی که خیلی خیلی قعر چاهیه این صدای رنگا. مخصوصا خانم آناناس کههه پشتش به ماس. و دعوت می‌کنم دارک بازای مجلس بیان وسط با جیغ گوش‌گادهنده و درامز بی‌افسار دو تا ونوم از ونیز چیز یعنی نروژ عزا بگیرن. صدایی که داد بزنه: Threre is no return/ تو راهیه که تهش واضحهپیتزا می‌خواهم.تو تنها اسلایس پیتزای منی و جات تو شیکممهپشت قبض پیتزا مخلوطو دیدیپیتزا خوشحالم میکنهراز شباهت «پیتزا و هندوانه» چیستپیتزا می خوا هم ::: ))) این همه علاقه عادی نیس ، شرح تجویز: یه هفته کامل شب پیتزا بخورمیگه:«مدلی که هستی رو به بقیه‌ام تجویز میکنی؟!» میگم:«چه مدلی؟!»میگه:«همینجوری دیگه!»میگم:«نه.» میگه:«چرا؟»میگم:«جوابش طولانیه!»ازش جدا میشم و راه می‌افتم. به این فکر میکنم که مدل من چجوریه؟ بعد به این فکر میکنم که یه نازنین با یه مدل دیگه چجور آدمی ‌میشد؟!  آخه آدم با هر انتخابی که میکنه بیشتر از چیزی که به‌ دست میاره از دست میده. میدونی چی میگم؟!  اگر تصمیم بگیریم برای شام نیمرو بخوریم عملن خوردن کلم بروکلی، پیتزا&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;، کته‌زیره، نون و پنیر و دیزی رو از دست میدیم.اگر یک جفت دست رو برای گرفتن انتخاب کنیم، هزاران دست دیگه رو ول کردیم. اگر توی اتاق‌خواب همیشگی‌مون بخوابیم لذت خوابیدن زیر ستاره‌ها، توی ساحل، توی چادر و پیش یک دوست رو از دست میدیم. از دست دادن واقعی‌ترین چیزیه که توی دنیا هرروز اتفاق میافته.همین باعث می‌شه که خیلی مهم باشه که بدونی چی مال توعه!باید بدونی که تو آدم شیک و پیکِ کت‌وشلواری‌پوشی یا آدم اسپرت!چون اگه آدم اسپرت باشی، هرروزی که کت‌وشلوار تنت میکنی داری ضرر میدی! اگه پول خوش‌حالت میکنه هر روزی که پول درنمیاری داری ضرر میدی!اگه عزلت بیابون خوشحالت می‌کنه هر روزی که چشمت به برج‌ی و بلندی‌هایی مثه میلاد بیفته باخته! هر به دست آوردنی از دست‌ دادن به ضریب دهه! چی به این همه از دست دادن میارزه؟ نمد بابا. تو هم پیتزا دوس بی‌دفاع گیر آوردیا.باید حواسم باشه انگشتامو با کاتِر زخمی نکنم، آغوشم برای چسب زخم عزیزی که تو باشی زیادی کوچک است.، رفیق ولی بوسش کنی زودتر خوب میشه‌ها .. چسب زخم ارزون بود خانوم دکتر!اما ما...چنان چسب زخمهر کجای وطن خراشی برداشت عاشقانه آن را در آغوش کشیدیم...**پاورد بای مستر هلیچی به واسطه‌ی یهویی‌ها، یه سیب یا یه چسب زخم دوستیای قشنگی ایجاد میشن.سیب می‌زنی عادل؟کووکی تازه از فر در آوردیم ، مهمون من باشین :،))ولی مردی که آشپزی میکنه &gt;&gt;&gt;اصن آقایونی که هیچکدوم از کارایی که قرار گذاشتین انجام نداده، میگه کوکی درس کردم ?چرا ری اکت کوکی نذاشتن هنوز؟ من هنوز یک منتظرِ ناراحتمغم بزرگ رو به کوکی کوچک تبدیل کردم و خدافظ.مادرم!بوسه‌های محبت تو بی‌شمار استوجداناصلح را باید از کودکی آموخت.من هیچ من جسپر کید.پری‌روزا با یه دوستی در مورد تاثیر طبیعت روی زبان هر قوم حرف می‌زدیم. دوستم لکه و می‌گف طبیعت ما توی فحش‌ها و تحسین‌هامون حضور جدی داره.میون صحبتامون یه ترانه‌ی لری گوش هم دادیم که در وصف شجاعت و جسارت زن لر می‌گه «برنوی ایله زن لر».برای ماها که لر نیستیم شاید چندان معنی‌‌دار نباشه برای تحسین زن بگیم «برنوی* ایله». شاید اصلاً بی‌معنا باشه بخوایم شجاعت زنی رو تحسین کنیم. مثلاً توی اصفهان برای تحسین زن‌ها می‌گند «زندگی‌جمع‌کونه». کنایه از سیاست و درایت زن توی پس‌انداز و سر و سامون دادن به زندگی.شما توی زبان یا گویش خاص منطقه‌تون برای تحسین زن چی می‌گید؟* برنو یه مدل تفنگه که داشتنش بین ایل‌های بختیاری متداول بوده. (الان نمی‌دونم متداوله یا نه) تو ماجرای جنبش مشروطه، ایل بختیاری با همین برنو اومدند تهران رو فتح کردند. یکی از سردارهای بختیاری توی اون ماجرا بی‌بی‌مریمه‌. توی همین ترانه اسم بی‌بی‌مریم هم به‌عنوان اسوه‌ی شجاعت زن بختیاری میاد. و چه‌قدر‌چه‌قدر زیباست!جناب لنون هرگز خاطرات خوبی از پدر و مادرش نداش و دوران کودکی تا بیتلز رو تقریبا بدون اون‌ها گذروند. و این قطعه که گویاست:Mother, you had meBut I never had youI wanted youBut you didn&#x27;t want meSo I, I just got to tell youGoodbyeGoodbyeهی میشینی میگردی خوب و بد و راس و دروغ پیدا میکنی. ولَ که بابا. دو دیقه اومدیم خودتو ببینیم. بیا که بشینیم ور دلای خودمون.بستنی و میوه یخی آوردم رفقا. تو این تابستونی و بعد بپر بپر و وسطی آی می‌چسبه. برادرزاده‌ی دوساله‌اش به بیسکوییت میگه: «بیچّو»، به بستنی میگه: «بَچّی». همین فرمون ادامه بده یه زبون جدید اختراع میکنه برای خودش.نمیشه قم رفته باشی و ندیده باشی که یه تابلو داره. روش نوشته شهید دستغیب. ولی مردم بهش میگن فلکه بستنی. یا شهید بستنی. چرا؟ به خاطر انبوه بستنی فروشاش. ازونور به میدون بهمن تهران میگند میودن ببعی. به‌خاطر کثرت جیگرکی‌هاش. یه روایت دیگه اینه که میودن کشتارگاه قدیم تهران بعد انقلاب شد میدون بهمن. و مردم هنوز به همون اسم کشتارگاه می‌شناسندش. چرا کشتارگاه بوده اسمش؟ احتمالا به خاطر وجود کشتارگاه بزرگ تهران.خلاصه میدون ببعی اسم متاخر اونجاست گویا.گمانم یک میدان چه‌کنم هم در همین تهران خودمون داریم که رسم شکلش را بلد نیستم و داستانش را خاطرم نیست.جا داره یادی هم بکنیم از فلکه‌ی «چه کنم؟» در شمال شهر اصفهان (تقاطع فلاطوری و آل محمد). گمونم هم بعدتر درست از آب دراومد و شهرهای دیگه هم میدون به همین اسم داشتن.به میدون شهدای اصفهان هم قدیمیا میگن فلکه آب‌پخشون. سال ۱۳۳۰ انگار که اصفهان یه سیل عظیم اومده که حتی قدیمیا می‌گن ما از طبقه دوم خواجو/ سی‌وسه‌پل دست می‌بردیم تو آب و دست می‌شستیم، آب زاینده‌رود تا اینجا هم کف خیابون بوده. از اون موقع شده آب‌پخشون. آخرین کوچه توی خیابون فروغی هم اسمش آب‌پخشان هست. مادی هم داره! کلا یه بافت معماری خفنی داره این شهر. بهشت معمارا در زمانه خودش بوده.  *همه این کروکی‌ها و نشونی‌ها رو «برعهده‌ی راویش» حساب کنین عزیزان. من فقط چیزایی که در طول سفر یا از دوستان شنیدم و می‌نویسم.</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Fri, 17 Nov 2023 19:09:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریخ جهان | انقلاب ایران | مقال شهرزاد و فریدون</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86-repedi1oi35r</link>
                <description>آنچه در ادامه می‌خوانید دیالوگ‌نویسی‌ست و سعی کرده‌ام ایجاز را در آن رعایت کرده باشم.فریدون: مشکل شما این است که عمق فاجعه وضعیت فعلی کشور را در نمی‌یابید، و در باطن خود، این اوضاع سیاسی را قابل قبول می‌یابید. وگرنه این قدر راحت دست روی دست نمی‌گذاشتید و به رای دادن گاه‌به‌گاه در انتخابات نمایشی دلخوش نمی‌ماندید.شهرزاد: عمق فاجعه را خوب می‌فهمیم، ولی چاره‌‌ای جز قناعت به ترجیحات کوچک نداریم. به نظر تو، مثلا اگر عمق فاجعه را می‌دانستیم چه باید می‌کردیم؟فریدون: اگر عمق فاجعه را می‌دانستید به جای تلاش برای استمرار وضع موجود در پی برپایی نظام سیاسی تازه‌ای در کشور می‌بودید. برای گرفتن حق، چاره‌ای جز مبارزه نیست. دیکتاتور از سر دلسوزی به راه صلاح نخواهد آمد. تنها راه نجات از دیکتاتوری، اسقاط دیکتاتوری است.شهرزاد: فقط یک انقلاب موفق در تاریخ جهان به من نشان بده که به سرنوشت بهتری برای مردمش منجر شده باشد، تا من قبول کنم که انقلاب و براندازی در ایران می‌تواند گزینه‌ی معقولی باشد. تاریخ جهان پر است از لحظاتی که مردمی به امید آزادی یا عدالت حاکمانی را سرنگون کرده‌اند اما عاقبت با دست‌های خونین و شهرهای پرآتش شاهد به قدرت رسیدن ظالمان تازه‌ای شده‌اند که به اندازه‌ی حاکمان قبلی (یا بیشتر) دشمن آزادی و عدالتند. علاوه بر این، انقلاب زمینه مصائب بعدی مثل دخالت خارجی را هم فراهم می‌کند. در یک تحقیق چند دهه‌ی پیش، پژوهشگران ده انقلاب بزرگ در جهان در بازه‌ی حدودا دویست‌ساله بین انقلاب فرانسه و انقلاب ۵۷ ایران را بررسی کردند، و مشاهده کردند که هشت تا از این ده انقلاب (از جمله مورد ایران) به فاصله‌ی کوتاهی به جنگ با یک کشور خارجی منتهی شده و دو مورد باقی‌مانده هم از سر خوش‌اقبالی از خطر جنگ جسته‌اند. خلاصه آن که با نگاهی ساده به داده‌ها می‌شود فهمید که انقلاب در شرایط الان‌مان چه سراب بی‌حاصلی است و در پی‌اش رفتن چه خطای بزرگی‌ست.فریدون: قبول دارم که انقلاب معمولا منجر به نتایج خوبی نمی‌شود، و اگر صرفا بخواهیم از روی داده‌های تاریخی قضاوت کنیم باید بپذیریم که انقلاب برایمان زندگی بهتری نخواهد آورد. اما در تحلیل گزینه‌های موجود درباره‌ی ایران باید توجه کنیم که داده‌های تاریخی الزاما قابل تسری به مورد ایران نیستند. ایران کنونی وضعیت بسیار ویژه‌ای دارد. در نتیجه، خروجی هر اتفاقی (از جمله انقلاب) در آن هم می‌تواند با عموم کشورهای جهان تفاوت اساسی داشته باشد. به طور خاص، معتقدم انقلاب در کشوری می‌تواند جواب بدهد که در آن حکومت به طرز قابل توجهی بدتر از آن‌هایی باشد که بیرون از قدرت مانده‌اند (یعنی حکومت خیلی بدتر از مردم، یا دست‌کم خیلی بدتر از اپوزیسیون سازمان‌یافته‌ای که مقابلش ایستاده باشد). انقلاب‌ها در جهان معمولا چنین نیستند. آنها معمولا بر علیه گروه‌های تکنوکرات، تحصیل‌کرده، سرمایه‌دار، و به طور خلاصه «اعیان» می‌شورند و آن‌ها را سرنگون می‌کنند و بخشی از بلایی که به آن دچار می‌شوند هم ناشی از همین است. گروهی که (ولو به ناحق) تخصص و سرمایه و تجربه را در اختیار دارد، سرنگون می‌شود و جایش را گروه‌های دیگری می‌گیرند که درست به همین دلیل که مظلوم بوده‌اند و از قدرت دور بوده‌اند، هیچ کدام از این‌ها را ندارند. در نتیجه کشور بر اثر انقلاب نه تنها به محقق کردن پتانسیل‌هایش نزدیک‌تر نمی‌شود، بلکه بخش بزرگی از سرمایه‌اش: انسانی، ثروت، و ثباتش را هم از دست می‌دهد. در ایران امروزی اما ماجرا از این قرار نیست. کشور همین حالا هم سرمایه‌ی انسانی بسیار بزرگی دارد که حاکمان حاضر به استفاده از آن نیستند، و حجم متخصصان خارج از قدرتش بیشتر از حجم متخصصان داخل قدرتش است. با توجه به بافت بسیار تحصیل‌کرده و مترقی مخالفان فعلی حکومت ایران، انقلابی که این بار صورت بگیرد، بیش از آن که برهم‌زننده ساختارها و هدردهنده منابع باشد، اتفاقا انقلابی در جهت ایجاد ساختار و استفاده از منابع خواهد بود. به طور خلاصه، کلمه‌ی «انقلاب» نباید فریبمان بدهد. مهم این است که قدرت از دست چه کسانی به دست چه کسانی می‌رود. وگرنه دلیلی نداریم بپذیریم که صِرف انتقال قهرآمیز قدرت منتهی به فاجعه خواهد شد.شهرزاد: دو ادعای بزرگ داری. اولا مدعی هستی وضعیت ایران امروز یک تفاوت اساسی با عموم وضعیت‌های انقلابی تاریخ معاصر (از جمله خود ایران چهل سال پیش) دارد. ثانیا مدعی هستی این تفاوت اساسی دقیقا می‌تواند باعث شود انقلاب در ایران ثمره‌ی مثبتی داشته باشد. با ادعای اولت همدلم، و من هم فکر می‌کنم مخالفان حکومت در ایران امروز عاقل‌تر و مترقی‌تر و تواناتر (و حتی شاید سازمان‌یافته‌تر) از حاکمانشان هستند در حالی که در وضعیت‌های انقلابی در جهان معمولا چنین نبوده. اما با ادعای دومت اختلاف نظر اساسی دارم. چرا باید فکر کنیم این تفاوت بین ایران امروز و وضعیت‌های انقلابی دیگر تاثیری در خروجی انقلاب خواهد داشت؟ فراموش نکن که هرکس در جهان اشتباه واضحی که پیش‌تر آزموده شده را تکرار می‌کند، بهانه‌اش این است که «این بار وضع فرق می‌کند.» بله، به هر حال هر دو موردی در هر موضوعی با هم تفاوت‌های مهم هم دارند، اما نباید فریب بخوریم و این تفاوت‌ها را برای متفاوت کردن خروجی انقلاب کافی ببینیم. انقلابیان ۵۷ هم (به درستی) معتقد بودند انقلابشان از جهات بسیار مهم با تمام انقلاب‌های سابق فرق می‌کند. مثلا انقلابشان نسبتا کمتر کشته داد، محبوبیت عمومی بالایی داشت، نهاد مردمی مذهب را به تمامی در کنار خود داشت، و از طرف هیچ دولت خارجی حمایت نمی‌شد. اما امروز به راحتی می‌بینیم که این تفاوت‌ها برای مثبت کردن سرنوشت انقلاب کافی نبود، و چه بسا که بسیاری از این تفاوت‌های از نظر آن‌ها مهم، چیزی جز عوارض بی‌اهمیت مربوط به جزئیات زمان و مکان متفاوت انقلابشان نبود.فریدون: تو داری بدون دادن پاسخ صریح، صرفا به این استدلال کلی بسنده می‌کنی که «معلوم نیست ویژگی‌های خاص ایران امروز، برای مثبت کردن نتیجه‌ی انقلاب کافی باشد». من توضیح دادم چرا وضعیت امروز ایران خاص است (گفتم که برای تشخیص سرنوشت انقلاب، مهم این است که ببینیم چه کسی جایگزین چه کسی می‌شود، نه این که صرفا خود منتقل شدن قهرآمیز قدرت را تعیین‌کننده بدانیم.) به نظر من، به جای اتکای خام به داده‌های تاریخی، باید بتوانی داده‌ها را به اجزای تشکیل‌دهنده‌شان تجزیه کنی و با کمک آن داده‌ها توضیح بدهی که چرا انقلاب‌ها حاصل خوبی ندارند، و بعد ببینی که آیا آن دلایل در مورد ایران هم صادقند یا نه. در غیر این صورت نتیجه‌گیری‌ات کورکورانه و نادرست خواهد بود. اگر ده نفر قبل از من نتوانسته‌اند یک سوال ریاضی را حل کنند، من لزوما نباید نتیجه بگیرم که من هم قاعدتا نخواهم توانست آن سوال را حل کنم. اگر ده نفر قبلی کودکان دبستانی باشند و من استاد برجسته‌ی ریاضیات، ناتوانی ده نفر قبلی در حل مسئله هیچ قدرت پیش‌بینی معناداری درباره توانایی من در حل این مسئله ندارد. خلاصه آن که انقلاب‌های دنیا به دلایل روشن و مشابهی بدفرجام بوده‌اند و در ایران امروز آن دلایل موجود نیستند.شهرزاد: مثالت و استدلالت به نظر من در این‌جا موضوعیت ندارند. دلایل شکست و موفقیت ملت‌ها در انقلاب‌ها، ‌به هیچ وجه مثل توانایی یک فرد در حل مسائل ریاضیْ قابل حدس نیست. واقعیت این است که موضوع پیچیده است و ما تصویر دقیقی از این نداریم که چه عواملی باعث شکست یا موفقیت انقلاب‌ها می‌شوند، و آن‌چه تو می‌گویی هم صرفا حدس و گمان است. مثلا تو می‌گویی آن‌چه در سرنوشت انقلاب تاثیرگذار است این است که گروه مخالفان چه کسانی هستند. برای تقریب ذهن و بهتر دیدن مسئله، سعی می‌کنم با یک مثال توضیح دهم که چرا ممکن است عامل مهمی که منجر به بدفرجامی انقلاب‌ها می‌شود، چیز دیگری باشد. مثلا برخی پژوهشگران ادعا کرده‌اند که یکی از عواملی که منجر به بدفرجامی انقلاب‌ها می‌شود خود خشونت موجود در فرایند انقلاب است. آن‌ها می‌گویند وقتی فضا انقلابی می‌شود، گروه‌های مختلف شروع به جبهه‌گیری می‌کنند و با هم در اتحاد یا دشمنی قرار می‌گیرند. این نکته مهمی‌ست چون تو خیال می‌کنی «مخالفان» یعنی همان‌هایی که تو دوستشان داری اما صدها نوع «مخالفان» می‌تواند وجود داشته باشد. طبق ادعای آن پژوهشگران، در فضای انقلابی، یکی از عواملی که موجب موفقیت یک گروه به‌خصوص می‌شود از قضا میزان توسل آن گروه به خشونت است. متاسفانه گروه‌های خشن‌تر شانس بیشتری برای گرفتن قدرت در مرحله‌ی نهایی انقلاب را دارند. توجه کن که اگر این استدلال درست باشد، اصلا این شیوه نگاه تو که به مخالفان تحصیل‌کرده‌ی امروزی حکومت ایران نگاه می‌کنی و خیال می‌کنی که انقلاب بعدی انقلاب اینان خواهد بود، از اساس غلط است. چه بسا که گروهی که می‌تواند مشعل انقلاب را به مقصد برساند، اصولا باید خصایصی داشته باشد که در این طبقه مطلوب تو موجود نیست، و در نتیجه پیش رفتن انقلاب دقیقا مترادف است با خارج شدن سکان امور از دست این افراد. فراموش نکن در انقلاب علیه شاه هم میانگین چهره‌های برجسته ضدشاه و فضای دانشگاهی ضدشاه، در اوایل دهه‌ی پنجاه، هیچ شباهتی به آن‌چه در سال شصت به عنوان حکومت انقلابی تثبیت شد، نداشت. خلاصه آن که فقط به عنوان یک نمونه و یک سناریو جهت تقریب ذهن، جا دارد به این مسئله فکر کنی که شاید هرگاه انقلابی صورت گیرد، جبرا برنده‌ی اصلی، آن گروه‌های خشن و ناخوشایند خواهند بود (کما این که همین حالا هم انقلابی‌ترین رفتارها از گروه‌هایی سر می‌زند که اصلا شبیه آن طبقه‌ای که تو سنگشان را به سینه می‌زنی نیستند) آقا معلم.فریدون: آن‌چه تو می‌گویی اتفاقا مهم‌ترین نگرانی من درباره‌ی انقلاب هم هست، اما از قضا معتقدم راه درمانش این است که من، تو و همه‌ی ما (طبقه‌ی متوسط و تحصیل‌کرده) سکان انقلاب را به دست بگیریم تا به دست کسانی نیفتد که اگر پیروز شوند، دیکتاتوری تازه‌ای رقم می‌زنند. در فضایی که حکومت چاره‌ای جز انقلاب نگذاشته، بهترین مسیر این است که انقلاب صورت بگیرد اما به دست کسانی که می‌توانند آن را عاقبت‌به‌خیر کنند.شهرزاد: ظن بسیار قوی من این است که پروژه‌ی تو تخیلی است و واقع‌بین باشیم، به هیچ وجه شانس معقولی برای موفقیت، دست کم در شرایط فعلی ما ندارد. اما حتی اگر هم شانسی برای پیروزی پروژه‌ی تو وجود داشته باشد، خیلی معقول‌تر و انسانی‌تر نیست که به جای رفتن به سمت چنین ریسک هولناکی که حتی در صورت پیروزی (که احتمالش به نظر من بسیار بسیار ناچیز است) و هزینه‌اش خون و رنج و مصیبت برای آدم‌هاست، بیاییم و اساسا از این که خرده حرکت‌های منجر به شکست صورت می‌گیرد، تا زمان مناسبی که باید جلوگیری و به جهتی که باید هدایت کنیم؟فریدون: مشکل شما این است که عمق فاجعه وضعیت فعلی کشور را در نمی‌یابید…چرا شهرزاد و فریدون حالا؟چون رویکردهایشان به ظلم برایم یادآور این دو نفرند: شهرزادِ قصه‌گو (که با توجه به وضعیت فعلی در پی سازش و رام کردن شاه ظالم بود) و فریدون (که بر ظلم شورید). سعی کردم از نگاه هر دو گفت‌وگو کرده باشم.</description>
                <category>Nazanin Bagheri</category>
                <author>Nazanin Bagheri</author>
                <pubDate>Sun, 12 Nov 2023 08:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>