<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نـــاوَک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Naavak_ch</link>
        <description>«آنکه یافت می نشود؛ آنم آرزوست.»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:26:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2251718/avatar/usyHXA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نـــاوَک</title>
            <link>https://virgool.io/@Naavak_ch</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادداشتی برای برکه.</title>
                <link>https://virgool.io/@Naavak_ch/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DA%A9%D9%87-ubkmkgup7ebp</link>
                <description>میگن شب که میشه همه غم های عالم میریزن سرت؛راست میگن.الان ساعت دو شبه، من بیدارم که مثلا برای امتحان فردام درس بخونم ولی دارم به «اون» فکر می کنم و اشکام سرازیر میشن.گریه میکنم چون دیگه وقتی میخوام باهاش حرف بزنم سرمو پایین نمیگیرم. می دونی چرا وقتی باهاش حرف میزدم سرم پایین بود؟ چون اون قدش کوتاه بود. ولی الان وقتی میخوام باهاش حرف بزنم سرم بالاست و به آسمون نگاه میکنم. به همون ستاره چشمک زن آبی. ولی دیگه واسه جواب گرفتن ازش منتظر شنیدن صداش نمی مونم؛ فقط اون ستاره رو نگاه می کنم که بهم چشمک میزنه.یادمه روز آخر عینکش کثیف بود. بهش گتم چیزی میتونی ببینی؟ و اون فقط لبخند زد. اون میدونست، ولی من نمی دونستم بار آخره که دارم اون لبخندو می بینم.یادمه واسش بستنی گرفته بودم و بستنیه شل شده بود؛ وقتی بهش دادم کلی غر زد که چرا آب شده.. بهش گفتم دیگه برات بستنی نمیگیرم. دیگه هم نگرفتم. نشد که بگیرم.همش موهاش تو صورتش بود؛ و وقتی صداش میزدم و سرشو بالا می آورد و موهاشو کنار میزد، از بین موهای به هم ریخته مشکیش –که هیچوقت یاد ندارم پایین تر از گردنش بوده باشه- یه جفت چشم سبز نگات میکردن.اون چشما دیگه باز نمی شن. دیگه نمی بینمشون.همه اینا رو نوشتم که بهت بگم برکه ی عزیزم؛ دلم برات تنگ شده.خیلی زیاد.تو زود پر کشیدی و رفتی، زمین برات کوچیک بود؛ ولی قلب بزرگ و مهربونی داشتی.منتظرم بمون. میام پیشت ولی نمیدونم کی. به ستاره ها سلام برسون.پ.ن: این یادداشت حوالی 2 بامداد روز 14 دی 1402 نوشته شده.</description>
                <category>نـــاوَک</category>
                <author>نـــاوَک</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jan 2024 14:20:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام :((</title>
                <link>https://virgool.io/@Naavak_ch/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-ogzprqrbc3bu</link>
                <description>خیلی وقت بود نبودم.. ولی اومدم فعلا و دیدم خیلیا نیستن و غمم واقعا گین شد.نام کاربری قبلیم -پارمیس مهرپرور- رو عوض کردم چون احساس کردم ناوک قشنگ تره :)))الان اومدم که دباره توی جمعتون باشم و بخونم و بنویسم.پذیرا می شوید مرا؟</description>
                <category>نـــاوَک</category>
                <author>نـــاوَک</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jan 2024 10:56:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبریک نامه ای برای سال 1402</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-1402-omzekxhjverx</link>
                <description>اول از همه سلااام :)))بعد از دو سه سال بلاخره دوباره ذوق دارم واسه سال جدید و خب راستش دلم میخواست اینجوری پرونده 1401 رو ببندم.شما هم اگه میخواین این چالش رو انجام بدید؛ تگِ تبریک نامه و  1402 رو به متنتون اضافه کنید، قربونتون.وییییییی- مامان و بابا و پدرام.باعث شدین امسال بتونم خودمو تا سطح خیلی بالایی ارتقا بدم طوری که جدی جدی از خودم و عملکردم در سال گذشته راضی باشم و خب، خونواده ی عزیزم؛ دمتون گرم که انقدر خفنید و نوروزتون مبارک!!پدرام - قربونش بره آجیششپدرام و مامان و بابا.- دایی.مهارت داشته\نداشته ی نوشتنم رو مدیون تو و تلاشهاتم و اینکه کلی انرژی مثبت بهم میدی با اینکه سرت خیلیی شلوغه و هر وقت بخوام منو با خودت میبری تیاتررررر :)))) خلاصه که عیدت مبارک دایی جونم.کیفیت عکس ستودنیه*- خونواده سیزده.به خدا، به پیر، به پیغمبر که اگه شما نبودید من هنوز جرات منتشر کردن نوشته هام رو نداشتم و اون دفتر قرمز گنده م الان پر نوشته بود که به جز خودم کسی تا حالا نخونده بودشون. گذشته از این؛ تجربه همکاری باهاتون فوق العاده و تکرار نشدنی بود. قربونتون برم من. سال نو مبارک.اصلا سخحشسخیححس- خاتون بختیاری/شیرزاد ملکالان یک سال بیشتر میشه که باهاتون آشنا شدم، با اینکه واقعی نیستین ولی کلی چیز ازتون یاد گرفتم. که اگه به چیزی اعتقاد دارم و برام مهمه براش بجنگم و هیچکس و هیچ چیز نتونه جلومو بگیره. دم خالقتون - تینا پاکروان جان - گرم واقعا. خیلی حسابی هستید. عیدتون مبارک.هقق- گودگرل کارولینا هررا.تا قبل از آشنایی با تو، من درکی از یک ادکلن خوش بو نداشتم. بمونی برام به خدا. کاش تولیدت متوقف نشه. عیدتم مبارک.(بر خلاف عرف جامعه، من گودگرل رو به خاطر بوش دوست دارم نه به خاطر شکل شیشه ش)از تو بهتر داریم مگه؟- دبیر فیزیکمون.خانوم میمِ عزیز، با اینکه یه کوچولو بد اخلاقی و &quot;عاصاب&quot; نداری و &quot;پیغمبر&quot; نیستی که بتونی هم ما رو ساکت کنی هم درس بدی و اینکه خیلی دلت میخواد ما رو &quot;از گوشمون بگیری و از کلاس پرت کنی بیرون&quot; وقتی حرف میزنیم؛ عیدت مبارک. تو لیاقت اون &quot;دکترای فیزیک&quot; ــی که اون همه براش تلاش کردی رو داری. ولی از اینکه &quot;گوش خورشید رو گرفتی و از کلاس پرت کردی بیرون&quot; یکم ناراحت شدم.:)))- مهلا و پریا و سارا.شما سه نفر اون اتفاق قشنگه ی 1401 هستید برای من. به ترتیب ازتون صبوری و و با احساس بودن و اراده داشتن رو یاد میگیرم. خیلی خوبید به خدا. سال نوتون مبارک.چون ازتون عکس نداشتم--- علیرضا شهرداریشما خیلی روح بزرگی دارید که همزمان غم به اون بزرگی و حرفای چرت وپرت مردم رو تحمل میکنید. عیدتون مبارک باشه!!بگردمممم- پیرهن قرمزه م.داداش امسال سال سومیه که دارمت و انقدر همه جا پوشیدمت که همه فکر میکنن من فقط یدونه لباس دارم(!). پس عید تو هم مبارک :)))))سوتوووون- فاطمه نوریدختر من هر چقدر از تو بگم کم گفتم. خدایی چرا اینقدر خوب و دوست داشتنی ای؟ هر چی انگیزه واسه ادامه دادن توی مسیرم دارم از توعه. سال نوت مبارک.کیفیت  ستودنی/ پارت 2- جوجواول از همه خوش اومدی به دنیا! تو رو دو سه روز پیش پیدا کردیم در حالی که از خونتون افتاده بودی بیرون و گذاشتیمت سرجات :))) عیدت مبارک که اینقدر نازی جوجوی کوچولووووعکسی که مامانم گرفت رو پیدا نکردمم- دبیر زیستخانوم ر عزیز؛ مرسی که ما رو &quot;پُرفِسور&quot; و &quot;پزشکای آینده&quot; خطاب میکنید و ممنونم برای پرسشهاتون بلافاصله بعد از تدریس که باعث میشه مبحث با خط میخی توی ذهن ما حک بشه. ممنونم از همه زحماتتون برای درس دادن به ما و مخصوصا فهموندن مبحث بسیااار شیرین کلیه :)))) عیدتون مبارک باشهه.- کلاس 103 (به جز کرکس ها؛ مخصوصا کرکس سبز و کرکس دراز)اصلا آدم میماند که چه بگوید. در کنار شماها زندگی معنای گشنگی پیدا میکند.. گر چه اگر شما هم نباشید زندگی باز معنای گشنگش را دارد. سال نو مبارک آینده سازان مملکت :)))پ.ن: صرفا جهت به هم ریختن ذهن و تمرکز شما 103یی ها: چَمَدونِ پُر طَلا پِله پِله..حیححححححح- ویرگولی هاخیلی خفنییید! خیلییی اصن خحصنتختخشطتش.. سال جدید مبارکتون باشهههه- ایرانایران خانوم عزیز؛ شما یک سال دیگه رو هم از بچه هات مراقبت کردی و نذاشتی آب تو دلشون تکون بخوره. یک سال دیگه رو هم انرژی خوب بهمون دادی در حالی که حال خودت خیلی هم خوش نبود. حالا نوبت ماست که ازت مراقبت و حال دلتو خوب کنیم. نوروزت مبارک :)))- خودم!پارمیس جان؛ بهت تبریک میگم سال نو رو. پیشرفت هایی که توی سال گذشته داشتی و همچنین اشتباهاتی که مرتکب شدی رو بهت یادآوری می کنم و امیدوارم که همینطوری محکم بری جلو و اشتباهاتت رو دورباه تکرار نکنی و به قول آیرین کمتر به کسایی که فشار میخورن کار داشته باشی. قربونت برم.:)))))</description>
                <category>نـــاوَک</category>
                <author>نـــاوَک</author>
                <pubDate>Wed, 22 Mar 2023 10:41:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارشنبه سوری و جوجو ها و پیشی ها و هاپو ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Naavak_ch/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AC%D9%88%D8%AC%D9%88-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%87%D8%A7%D9%BE%D9%88-%D9%87%D8%A7-bih49v3ruanj</link>
                <description>سلام.فقط خواستم قبل از چهارشنبه سوری یه چیزایی رو بگم و برمخب.تصور کنید یه موجود خیلی کوچولو هستید که اطرافتون پر از غول های گنده ست که هر بار به یه روش اذیتتون میکنن..یه بار بهتون سنگ میزنن، یه بار دمتون (اگه دم داشته باشید) رو آتیش میزنن و یه بار هم.. حالا فرض کنید هوا داره خوب میشه و درختا سبز شده ن و جوونه زده ن و کلی گل های رنگی رنگی در اومده که شما واقعا خوشحالید و نمیخواید این وضعیتو با هیچ چیز دیگه ای عوض کنید.. چون اون غول های گنده ی دور و برتون سرشون حسابی شلوغه و وقت اذیت کردن شما رو ندارن.همه چی داره خوب پیش میره که یهو یه صدای ترکیدن خیلی وحشتناک میاد و شما میترسید.کم کم شب که میشه اون صدا ها بیشتر و بیشتر میشن و شما هم نمیتونید نفس بکشید چون اون &quot;چیز&quot; ها بوی بدی میدن و از ترس دارید سکته میکنید که یهو یدونه از اون &quot;چیز&quot; ها جلوی پاهاتون منفجر میشه و یه غول گنده هم هرهرهر میخنده و شما دیگه از ترس بیهوش میشین..بد بود؟خب:حیوونای کوچولوی شهرمون چهارشنبه سوری ها اینطوری عذاب میکشن. پس لطفا امشب ترقه نزنید. هم به خاطر خودتون هم به خاطر اونا.همین. مرسی.پ. ن. 1: بنده از همینجا از مامان و بابام تشکر میکنم که از بچگی حتی یدونه ترقه هم دستم ندادن که الان عادتم شده باشه.پ. ن. 2: لطفا به حیوونای محلتون (مخصوصا گربه ها؛ چون کوچولو ترن) پناه و خوراکی بدید.پ. ن. 3: چهارشنبه سوریتون مبارک. 3&gt;</description>
                <category>نـــاوَک</category>
                <author>نـــاوَک</author>
                <pubDate>Tue, 14 Mar 2023 17:33:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوله پشتی سال هزار و چهارصد و دو</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%88-wf3leihcrhzz</link>
                <description>سلام:))) به خودم قول داده بودم که این چالش رو انجام بدم و خب اینم نتیجش :))وایبی که 1401 بهم داد 1. فرض کنید کوله‌پشتی دارید که قرار است در آن تجربیاتی را از سال ۱۴۰۱ بگذارید و با خود به سال ۱۴۰۲ببرید. تجربیات مثبتی که همراه داشتن آنها به شما کمک می‌کند نسبت به سال قبل فردی توانمندتر بشوید. در کوله‌ی خود چه تجربیاتی را قرار می‌دهید؟1. لذت بردن از تک تک لحظات؛راستش من آدمی بودم که میموندم منتظر تا یه اتفاق خوب بیوفته و منو خوشحال کنه و خب اون اتفاق خوب شااااید سالی دو سه بار میومد، و امسال یاد گرفتم که از تک تک لحظه هام لذت ببرم و واسه خودم اتفاقای خوب رقم بزنم و همنیجوری الکی منتظر دلخوشی ها نمونم.2. برنامه ریزی؛من همیشه یه گارد عجیبی نسبت به برنامه ریختن و عمل به اون داشتم، که خدا رو شکر 1401 این عیب رو برطرف کرد:))3. تجربه جدید کسب کردن؛خب اگه فرض کنیم من همیشه از این کوله پشتی ها داشتم این مورد رو میتونستید توی همه شون پیدا کنید، من عاشق کار های جدید رو تجربه کردن و چیز های جدید رو یاد گرفتن ام.4. دنبال آرزوهام رفتن و به موانع مسیر توجه نکردن؛من یه آرزوی خیلی بزرگ داشتم که به دلایلی نتونستم بهش برسم که خب اصلی ترین دلیلش تنبلی بیش از اندازه ی خودم بود :// و دلم میخواد توی سال بعدی بتونم آرزوهام رو خاطره کنم و این داستانا..5. دوست بودن با دشمن؛اینو تازه یاد گرفتم و بهتون توصیه ش میکنم چون خیلی جالبه و جدا حال میده، مثلا وقتی اون کارهایی میکنه یا چیزایی میگه که تورو ناراحت کنه تو بهش لبخند بزن و باهاش احوال پرسی کن؛ به معنای واقعی باهاش دوست باش. (امسال کلا یکی دو تا دشمن جدی داشتم، برعکس سال های گذشته و منظورم از دشمن کسیه که ناراحتم میکنه)6. حذف آدمای سمی و پیدا کردن و نگه داشتن آدمای خوب؛پارسال این قول رو به خودم دادم و خدا رو صد هزااااااااااااااااار مرتبه شکر تونستم بهش عمل کنم و دلم میخواد این تجربه رو تا ابد با خودم داشته باشمممممم...7.به بقیه انرژی مثبت دادن و تحویل گرفتن خودم؛با اتفاقاتی که امسال افتاد فهمیدم که چرا وقتی یه آدم رو میبینم که یه ویژگی مثبت داره (مثلا خوشگله یا رفتارش زیباست) بهش نگم و بزارم یه چیز کوچولو روزش رو خراب کنه؟ پس سعی میکنم همیشه اینجوری بقیه رو خوشحال کنم و روزش رو بسازم. یا حتی اگه یه نفر رو ببینم که ناراحته یجورایی از اون وضعیت درش بیارم.*نکته: من آنتی غریبه دارم و یه کوچولو طول میکشه تا با غریبه ها صمیمی شم و اصطلاحا یخم باز بشه و اینکه میتونم با یه آدم که بار اوله میبینمش حرف بزنم و خوشحالش کنم طوری که از ذوق منفجر بشه واسه من یه پیشرفت خیلی بزرگه*8. تمرکز روی خودم و پیشرفتم و9. تا وقتی آینده رو دارم نچسبم به گذشته و تا وقتی حال رو دارم آینده رو رها کنم.2.برای حرکت در مسیر زندگی باید سبک و چابک بود. چه مواردی را از کوله‌ی خود خارج می‌کنید که در سال ۱۴۰۱ باقی بماند و شما سبک‌تر حرکت کنید؟ چیزهایی که از کوله‌ خارج می‌کنید مثلا می‌تواند تجربیات ناخوشایند یا ناراحتی‌ها باشد.1. بهونه گیری؛میخوام توی سال جدید کمتر نق بزنم و دنبال دلیل واسه انجام ندادن کارام بگردم.2. به حرف راهنماهای زندگیم گوش نکردن؛راهنماهای زندگی من مامان و بابام و تجربیات خودم و دیگرانن. من معمولا اونا رو نادیده میگیرم و از یه سوراخ چند بار گزیده میشم.3. تنفر ورزیدن؛خب به نظرم جلوی پیشرفت رو میگیره و نصف بیشتر موارد لیست اولم رو از بین میبره پس..4. پشت گوش انداختن کار ها و 5. تلف کردن وقت.3. فرض کنید در پایان سال ۱۴۰۲ بیشتر آن فردی شده‌اید که شبیه خود ایده‌آل شما است. در این صورت چه ویژگی‌ها و رفتارهایی باید در شما تقویت شود؟ چه چیزهایی را در کوله‌ی خود می‌گذارید که کمک می‌کند این ویژگی‌ها در شما تقویت شود؟1. دور انداختن رفتار های بد و تقویت رفتار های خوب؛2. صبور بودن؛3. اراده و4. اعتقاد به باور ها.همینااا :))خوشحال میشم شما هم تجربیاتتون رو در اختیارم بذارید چونکه من جوونم و جویای نام.</description>
                <category>نـــاوَک</category>
                <author>نـــاوَک</author>
                <pubDate>Sun, 12 Mar 2023 17:53:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیروز</title>
                <link>https://virgool.io/@Naavak_ch/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-lqpb5nszdtsc</link>
                <description>اردیبهشت بود که خبر دادند فرزندان &quot;ایران&quot; و &quot;فیروز&quot; متولد شده اند. سه یوزپلنگِ نرِ کوچولویِ ناز.ایران و فیروز.اما مادرشان، &quot;ایران&quot;، آنها را پس زد. نپذیرفتشان.دو تا از توله های قشنگ تلف شدند. چون ایران آنها را نمی خواست. او یوز های کوچولویی را می خواست که بوی پشم و خاک دشت توران را بدهند؛ نه بوی انسان را.آن یکی یوز زنده ماند. &quot;علیرضا شهرداری&quot; تیمارگر او شد و نامش را &quot;پیروز&quot; گذاشت؛ تا که پیروز شود و نسل شان را نجات دهد؛ تا که بشود نماد یوزپلنگ ایرانی.همه جا پر شده بود از تصاویر &quot;پیروز&quot;ـی که معصومانه به دوربین نگاه می کرد؛ &quot;پیروز&quot;ـی که در آغوش &quot;علیرضا&quot; خوابیده بود و &quot;پیروز&quot;ـی که زنبوری دیده بود و نیشش تا بناگوش باز شده بود. هر روز عکس ها و فیلم هایش را می دیدیم و ذوق می کردیم برای پسرِ زیبایِ ایران. برای چشمان پرفروغش. برای تند و تیز دویدنش با آن پنجه های کوچک.گفتند پیروز گم شده. دلمان هُری ریخت و همه جا را می گشتیم تا نشانه ای از دروغ بودن این گفته پیدا کنیم. بعد از چند روز علیرضا خبر داد و گفت که پیروز گم نشده. خوب است و خوشحال. و گفت که چند روزیست با او بیرون می خوابد تا پیروز به سرما عادت کند و یوزپلنگی بشود برای خودش! ..چند روزیست با او بیرون می خوابد.. پیروزِ پنج-شش ماهه حالا حسابی بزرگ شده بود. امیدِ یک ایران شده بود در آن روز های سخت.آن &quot;روز های سخت&quot; می گذشتند و تنها چیزی که در آن گیر و دار زیبا بود، &quot;پیروز&quot; بود و &quot;پیروزی&quot;.ویدیویی از پیروز منتشر شد: شبی بارانی که آسمان می خروشید و آذرخش ترسناک بودنش را به نمایش می گذاشت. پیروز ترسیده بود و آرام و قرار نداشت. از سویی به سوی دیگر می رفت و علیرضا نیز گوشه ای نشسته بود و &quot;پسر&quot;ـَش را تماشا می کرد. سرانجام؛ پیروز به علیرضا پناه برد و در آغوشش خوابید.و &quot;شروین حاجی پور&quot; برایش خواند. برای احتمال انقراضش.برای پیروز.آذر ماه بود که خبر دادند در دشت توران دو یوزپلنگِ مادۀ کوچولو پیدا کرده اند که مادرشان رهایشان کرده بود.چون &quot;انسان&quot; دیده بود و از ترس &quot;انسان&quot; توله های عزیز تر از جانش را گذاشته بود و فرار کرده بود. اما یوز ها سالم بودند. سالم و سرحال. نامشان را &quot;آذر&quot; و &quot;توران&quot; گذاشتند.آذر و توران.و این بار مردم برای پیروز خواندند؛ برای احتمال ازدواجش!پیروز بزرگ شد و امید ما نیز بزرگتر. پیروز قوی شد و اتحاد ما نیز قوی تر.خبر دادند &quot;کوشکی&quot;، یوزپلنگی که شانزده سال پیش از دست &quot;انسان&quot; به &quot;انسان&quot; پناه برده بود، مرد. پیر شده بود. اما &quot;پیروز&quot; و &quot;توران&quot; و &quot;آذر&quot; هنوز بودند.کوشکی.اسفند شد و گفتند پیروز بیمار شده. ولی ما هنوز امید داشتیم. می دانستیم که او &quot;پیروز&quot; است و &quot;پیروز&quot; می شود.اما نشد.نگذاشتند که بشود.داروی اشتباهی به او تزریق کرده بودند و کلیه هایش را از کار انداختند. علیرضا &quot;پسر&quot;ـَش را در آغوش گرفته بود و گریه می کرد. ما هم گریه کردیم. چشمان براق پیروز، دیگر نوری نداشت؛ بسته شد و پنجه هایش بی حرکت.&quot;پیروز&quot;؛ پسرِ زیبایِ ایران، قبل از اینکه یک ساله شود، تلف شد.گفتند پیروز را تاکسیدرمی و ژنش را حفظ می کنند؛ اما ما تاکسیدرمی شدۀ پیروز را می خواستیم چکار؟ما پیروزی را می خواستیم که می دود، و سرعت دویدنش از بنز آخرین مدل بیشتر است. و پیروزی که به او دل خوش کنیم. و پیروزی را که وقتی زنبوری می بیند بخندد. و ما هم بخندیم.پیروزی را می خواستیم که می گفتند توانایی شکار ندارد.اصلاً چرا پیروز برود شکار آهو؟همین بودنش بس بود.</description>
                <category>نـــاوَک</category>
                <author>نـــاوَک</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 19:12:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت ها و آدم ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Naavak_ch/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-nt2rsq2s6ush</link>
                <description>آدم ها مثل درخت ها هستند.بعضی هاشان کوچک اند و برای سرپا ایستادن به کمک نیاز دارند و بعضی هاشان هم آنقدر بزرگ و قوی هستند که می شود زیر سایه شان نشست.بعضی هاشان سمی هستند و نباید بهشان نزدیک شد و بعضی هاشان هم آنقدر پاک اند که می شود میوه شان را چید و خورد.بعضی هاشان خواب اند و بعضی هاشان بیدار. بعضی هاشان هم خودشان را به خواب زده اند و نمی شود بیدارشان کرد؛ اصلا بیدار کردنشان کاریست بس بیهوده.بعضی هاشان شجاع و قوی اند و در برابر بزرگترین گردباد ها هم سالم می مانند و از بقیه هم محافظت می کنند، بعضی هاشان هم آنقدر ترسو و ضعیف اند که با بادی کوچک از پا در می آیند.بعضی هاشان خوش اخلاق و مهربان اند و بعضی هاشان هم آنقدر بد اخلاقند که شاخه شان به گونه ات می گیرد و زخمی ات می کند.آدم هایی که مثل درخت ها هستند با هم فرق می کنند.بعضی هاشان قشنگ اند، بعضی هاشان زشت.بعضی هاشان جوان اند، بعضی هاشان پیر.بعضی هاشان خوب اند، بعضی هاشان بد.درخت ها هم مثل آدم ها هستند.بعضی هاشان سبز و زنده اند و بعضی هاشان هم خشکیده و مرده.بعضی هاشان جوانه می زنند و رشد می کنند و بعضی هاشان هم تنها تکه چوبی اند که آب بقیه گیاهان را می دزدد.بعضی هاشان فقط در منطقه ای خاص می رویند و بعضی هاشان هم همه جا دیده می شوند.بعضی هاشان هم مداد و کاغذ می شوند و می آموزند و بعضی هاشان هم میز و صندلی می شوند و خدمت می کنند. بعضی هاشان هم چوبه دار می شوند..بعضی هاشان میوه می دهند و سود می رسانند و بعضی هاشان هم فقط شاخ و برگ اند.بعضی هاشان با شرایط سخت می سازند و حتی در خشکی هم می رویند و بعضی هاشان هم فقط در گلخانه ثمر می دهند.بعضی هاشان خاصیت دارویی دارند و بعضی هاشان هم به درد نخور و اضافی اند.درخت هایی که مثل آدم ها هستند با هم فرق می کنند.بعضی هاشان بلند اند، بعضی هاشان کوتاه.بعضی هاشان زمستان ها خوابند، بعضی هاشان همیشه بیدار.بعضی هاشان محکم اند، بعضی هاشان شکننده.آدم ها با هم فرق می کنند.</description>
                <category>نـــاوَک</category>
                <author>نـــاوَک</author>
                <pubDate>Thu, 02 Mar 2023 11:11:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام.</title>
                <link>https://virgool.io/@Naavak_ch/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-kvckctfsaocl</link>
                <description>اینجا صفحه دوم ویرگول منه که قراره نوشته هام رو باهاتون به اشتراک بذارم؛نوشته هاتون رو بخونم و ازتون نوشتن رو یاد بگیرم.در مورد خودم.. خب،من یه آدم خیلی خیلی عادی ام که جدی ترین کاری که دارم انجام میدم درس خوندن و والیبال بازی کردنه.پس چیز زیادی در موردم وجود نداره :)))فقط کتابا رو خیلی دوست دارم و آسمون رو.و نوشتن و جدیدا نقاشی کردن رو.همین.پارمیس مهرپروریازدهم اسفند هزار و چهارصد و یک</description>
                <category>نـــاوَک</category>
                <author>نـــاوَک</author>
                <pubDate>Thu, 02 Mar 2023 11:07:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>