<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نازنین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Naazanin</link>
        <description>نویسنده و شاعر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-01 09:17:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/278703/avatar/ETdfmI.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نازنین</title>
            <link>https://virgool.io/@Naazanin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از این محرم تا اون محرم</title>
                <link>https://virgool.io/@Naazanin/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85-fju9hoiephvr</link>
                <description>سلام به دوستان ویرگولی منبا عرض تسلیت و آرزوی قبولی عزاداری های شما عزیزاناین متن را من روز 15 محرم نوشتم اما متاسفانه فرصت نشد منتشر کنم و این متن برای آن روز است:امروز شنبه 15 محرم 1444 هجری قمری است...یک روزی، نوشته ای خواندم که خیلی به فکر فرو رفتم! من هر نوشته خوبی را سعی میکنم با تمام دقت بخوانم و تلاش میکنم تا جایی که میتوانم به آن عمل کنم.اما این نوشته کمی فرق میکرد! اگر آن را با تفکر میخواندی به گریه می افتادی و میترسیدی! نوشته این بود:آنهایی که نفهمیدند امام حسین علیه السلام چرا شهید شد، نفهمیدند که چرا این عَلَمی که در دست امام حسین علیه السلام بود، (برای چه) برافراشته شد و تکلیف پیروان امام حسین علیه السلام در قبال این رسالت چیست، باید برای خودشان گریه کنند.و آنهایی که از محرم سال قبل، تا محرم امسال هیچ فرقی در رفتار و اعمال خود نداشته اند و سعی نکردند که حتی یک کار بد گذشته را اصلاح کنند، به جای گریه برای امام حسین علیه السلام، باید برای خود گریه کنند.هر چند که گریه برای امام حسین علیه السلام دارای ثواب و ارزش است. که حتی روز قیامت میتواند قطره اشکی برای ما معجزه و راه گشا باشد.اما فقط همین دو سه قطره اشک ریختن و از فردا همان آدم سابق بودن شد عزاداری؟!این شد ایمان و امام دوستی؟!اول از همه بگویم این متن را که خواندم خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که من اولین کسی هستم که باید برای خودم گریه کنم! چون هیچ تغییری از سال قبل تا به حال نداشته ام!به این فکر کردم که آیا امام حسین علیه السلام از ما فقط همین را میخواهد؟! یا میخواهد فکر کنیم به اینکه ایشان چه راهی رفته و ما نیز پیرو همان راه باشیم!آیا امام حسین علیه السلام فقط میخواهد که نذری بدهیم، سینه بزنیم، اشک بریزیم، به صحبت های سخنرانان گوش دهیم، اما فردا حتی سخن آنهایی که پای منبرشان گوش دادیم دیگر برایمان مهم نباشد و حتی ذره ای به آن سخنان عمل نکنیم؟!خیر! این دوست داشتن نیست! این کار ها به معنی این نیست که ما امامِ مان را دوست داریم!همه امامان، با ایمان کامل تمام کارهایی را که خدا دوست داشت و واجب کرد را با دل و جان به اتمام رساندند حتی به قیمت از دست دادن جانشان! یعنی برای خدا هیچ شرطی نمی گذاشتند و دین را به صورت کامل قبول داشتند، نه فقط آن قسمتی که به نفع شان باشد!و اما ما چطور؟!اکثریت ما (به غیر از انسان های پاک خدا) هر کجای دین که به نفع مان هست را در شیپور میکنیم و در فضای مجازی جار میزنیم. و اما هر کجای دین که به نفع مان نیست را رد میکنیم.به عنوان مثال:بد بودن خوردن مال حرام، دزدی، رشوه، گرفتن مال یتیم، احتکار، اختلاس را مدام جار میزنیم که دین گفته غلط است، و مدام به همه مسئولین خورده میگیریم. اما مسئله حجاب که حرف خداست را خیلی راحت و بدون هیچ تعارفی انکار میکنیم و به روز بودن را جار میزنیم!من هم قبول دارم که اصلا نباید مسئولین در مسئولیتی که برای مردم انجام میدهند و جزو وظیفه آن هاست، کمترین کوتاهی و کم کاری داشته باشند، چه برسد به دزدی، اختلاس و رشوه!!و آن که برد و خورد، مطمئن باشد که عاقبت به خیر نمیشود، حتی اگر در این دنیا این حرف ها را جدی نگیرد، مسخره کند و به خوشگذرانی مشغول باشد.و باز هم قبول دارم کسانی هم هستند که حجاب را کامل رعایت میکنند اما از هیچ کار نادرستی، ابایی ندارند و اتفاقا همین موضوع خیلی از انسان ها را از حجاب و حتی دین دور میکند. یعنی ظاهری درست اما باطنی غلط و در جایی دیگر کسانی هم هستند با باطنی درست اما ظاهری غلط!و همینطور نمیتوانیم کار های بد خودمان را با کار های بد دیگران توجیح کنیم! مثلا به کسی که دزدی میکند بگویند چرا اینکار را میکنی؟ در جواب بگوید چطور فلانی گرا فروشی میکند چیزی نیست؟! من هم دزدی میکنم!یا به کسی که حجاب را رعایت نمیکند، بگویند چرا اینکار را میکنی؟ در جواب بگوید چرا دزدی و اختلاس زیاد است؟! این ها بهانه خوبی نیست. اگر هر کس اشتباهش را به گردن شخص دیگری بیاندازد، سنگ روی سنگ بند نمیشود!یک مثال دیگر سازش و قناعت در زندگی زناشویی را عمل نمیکنیم، اما مهریه را حق خود میدانیم. در صورتی که خدا هر دو را در قرآن بیان نموده، نه فقط مهریه را!!یا به نماز که میرسیم خیلی سبک می‌شماریمش! یا نمیخوانیم یا هر وقت که خدایی میشویم سوی نماز میرویم 2 روز بخوان و 10 روز نخوان! و یا آخر وقت، سر سری و بدون اخلاص میخوانیم.امام حسین علیه السلام در آن ساعت های جنگ و خون نماز را برپا داشتند، نه فقط به خاطر اینکه واجب شرعی است بلکه همیشه می‌فرمودند: «من نماز را دوست دارم»کسی که نماز را دوست دارد قطعا با دل و جان میخواند! اگر ما در آن شرایط که زن، فرزند و اصحاب مان را شهید کردند و به اسارت می بردند، بودیم واقعاً به نماز اهمیت میدادیم؟!چو پیغمبر، چو سلمان و ابوذر                     /                نمازش پاک و خالص قیمتش زردرست است که آن ها امام بودند و ما انسان های معمولی، اما ای کاش یه گوشه و یک ذره کار های خوب آن ها را نیز ما با دل و جان انجام میدادیم. مثل شهید عباس بابایی، خلبان ایرانی که در اتاق ژنرال آمریکایی، بدون ذره ای ترس نماز خواند!احکام دین در قرآن بیشتر از این مواردی بود که گفتم و اگر در مورد همه صحبت کنیم متن طولانی میشود!اما اگر من خدا را قبول دارم باید به همه گفته هایش عمل کنم و اگر عمل هم نمیکنم حداقل آنهایی که به نفع خودم نیست را رد نکنم!تمام کارهایی که خدا گفته مثل: روزه، نماز، ازدواج، طلاق، نظافت، طهارت، پاک دامنی، اخلاق نیکو، رزق حلال، انسانیت، مهربانی، احترام به والدین، آداب غذا خوردن، زکات، خمس، انفاق، امر به معروف و نهی از منکر، جهاد، حج، شهادت، کم فروشی نکردن، و خیلی چیز های دیگه...که عمل به همه این ها از ما مسلمان میسازد، نه که سلیقه ای هر کدام را دوست داشتیم قبول کنیم چون مثلا نفع مان در آن است و در آن یکی نیست!ممنون که خواندید امیدوارم شما هم مثل من به فکر فرو رفته باشید!و انشاالله که تا محرم سال بعد اگر بدی در خود می‌بینیم دنبال تغییر باشیم و حرف خدایی را گوش دهیم که مهربان است و توبه پذیر!</description>
                <category>نازنین</category>
                <author>نازنین</author>
                <pubDate>Mon, 29 Aug 2022 09:11:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز هم روز مادر و باز جای خالی تو</title>
                <link>https://virgool.io/@Naazanin/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D9%88-ih43or25vdvd</link>
                <description>شد بیست و پنج سال...سال های دور از تو و سختی هایمسال های دور از تو و بی کسی هایمسال های دور از تو و نداشتن محبت هایتبی تو همه ثانیه ها، ساعت ها، روز ها و هفته ها برایم سخت است. اما از همه سخت تر برایم روز مادر است که نبودنت بیشتر از همیشه اذیتم می کند!من فقط 13 سال داشتم که تو را از دست دادم! 13 سالی که، فقط چند سالش را با تو یادم هست. و خاطره های قشنگ با تو بودن چقدر کم بود!مادر قشنگم ای کاش بودی...ای کاش بیشتر بودی تا بیشتر میبوسیدمتو عطر ناب تنت را بیشتر می بوئیدم.برایم مادر یعنی آرامش، آرامش عمیقی که با بودنت در خانه این نعمت را همیشه حس میکردم.برایم مادر یعنی بوی غذا های خوشمزه که بویش همیشه به مشامِمان میرسید که ما را دیوانه خود میکرد.برایم مادر یعنی سماور و عطر چای هل داربرایم مادر یعنی استکان های کمر باریک و نعلبکی های گل سرخیبرایم مادر یعنی خستگی، اما همیشه خندیدن تا مبادا دلمان بگیردبرایم مادر یعنی حیاط خانه و باغچه کوچکی که توش پر از گل بود که خودش کاشته بودبرایم مادر یعنی گلدان های زیبا مخصوصا گلدان حسن یوسفی که دوستش داشتبرایم مادر یعنی خاطره های زمستان که  همیشه با میل و کاموا برایمان شال، دستکش و پیراهن می‌بافتبرایم مادر یعنی حرص وجوش خوردن از دست ما که با یک شیرین زبانی تبدیل به خنده می شدبرایم مادر یعنی تو معصومه خانم! که سادگی ظاهرت همیشه در یادم هست و تا ابد می‌مانددوستت دارم زیاد، خیلی زیاد حسن یوسفباغچه نعلبکی های گل سرخیبا اینکه حالا خودم مادرم اما هنوز احتیاج دارم که دست های گرمت را بگیرم و از خستگی هایم برایت بگویم اما حیف که نیستی...نیستی و نبودی که بزرگ شدنم، عروس شدنم و حتی مادر شدنم را ببینی، اما در قلبم و در کنارمیبی آنکه در نوشته هایم اغراق کنم تو را همیشه در کنار خودم احساس کردم و میکنم.دختر ته تغاری مادر که لوس و ناز نازی بود. زود بزرگ شد، زود سختی در خانه اش را زداما همیشه در همه سختی ها و مشکلاتم، از خدایم کمک خواستم، از مادرم نیز خواسته ام که برای من و خواهر برادر هایم نیز دعا کند.از دعای مادرم خدا صبری داده که منی که حتی یک روز از او دور بودن را نمی توانستم تحمل کنم، حالا نبودنش را صبوری میکنم!از خدا برای همه مادران از دست رفته رحمت و مغفرت الهی را خواستارم و صبر برای عزیزانشانو اما آن هایی که مادر دارید خوش به‌ حالتان! قدرشان را بدانید و اطاعتشان کنید.معصومه خانم مامان خوشگلم روزت مبارک</description>
                <category>نازنین</category>
                <author>نازنین</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jan 2022 01:11:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@Naazanin/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-xsvhoqpcbof0</link>
                <description>بعد از دو ماه سلامعصر بود و هوا خیلی گرم، پدرم بر پشت بام خانه فرشی انداخته بود و به مادرم گفته بود که شام را آنجا بخوریم، پتویی پهن کرده بود و ظرف هندوانه ای جلویش بود.متکا زیر سر گذاشت، رادیو را روشن کرد و از این موج به آن موج می کرد.بعد از اینکه با برادر و خواهر هایم شوخی و بازی کردیم. مادرم ما را صدا کرد که بیاید کمک کنید. به اندازه سن و سال و توانایی مان ظرف و وسیله به ما داد که ببریم پشت بام، ما هم ذوق کنان از پله ها بالا می آمدیم و خوشحال بودیم که تو این هوای گرم امشب از فضای خانه راحت بودیم.خنده کنان ظرف ها را به پدر می دادیم و او هم با حوصله وسایل را از ما می گرفت و قربون صدقه مان میرفت.نگرانی خاصی در چهره اش بود که ما می‌فهمیدیم! اما او با شوخی وخنده سعی میکرد که ما متوجه چیزی نشویم.خواهر های بزرگترم پیش مادرم بودن و به او کمک میکردن تلویزیون روشن بود اما پدرم همچنان با رادیو ور میرفت.یادمه اخبار ساعت هفت شب رو که پخش کردن، نفس عمیقی کشید و انگار خیالش از اینکه خبر بدی نشنیده راحت شده بود!که ناگهان صدایی پیچید! از همه ی خانه ها! یک لحظه دنیا فقط صدا بود!اخبار ساعت 9 خبر های خوبی نداشت اخبار گو، آقای حیاتی با بغض غم و اندوه که آسمان پر از صدای او بود میگفت روح خدا به خدا پیوست... https://www.aparat.com/v/9QTKh/%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%AE%D8%AF%D8%A7_%D8%A8%D9%87_%D8%AE%D8%AF%D8%A7_%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%AA پدرم بعد از شنیدن این صدا انگار یک لحظه بیهوش شده بود، از چشمانش اشک می‌بارید، اما تکان نمیخورد من فقط شش سالم بود. دیدن این صحنه ها برایم عجیب بود! نمیدانستم چه شده! اصلا مگر چه اتفاقی افتاده؟متوجه صدای شیون مادرم از پایین و صورت بهت زده‌ی پدرم شدم، مگر چه عزیزی را از دست دادیم؟پدرم بعد از چند دقیقه به خودش آمد و بلند بلند گریه میکرد و خدا را صدا میکرد که این چه بلایی بود که بر سر ما نازل شد. میگفت ما که خیلی دعا کردیم پس چرا امام شفا نیافت؟! چرا کشور را بی یار و یاور گذاشتی؟!از پله ها پایین رفتم و مادرم را دیدم که گوشه ای از اتاق ماتم زده اشک میریزد و خواهر هایم کنارش نشسته بودن و مادر را دلداری میدادند. جلو رفتم نزدیک صورت مادر با دست های کوچکم صورت خیس شده از اشک های مادرم را پاک کردم جلو رفتم و سرم را به سرش چسبانده لب های مادر را بوسیدم با حالت اضطراب و بغض از مادرم پرسیدم مامان چی شده؟ مامان کی مرده؟از مرگ میدانستم، میدانستم که آدم ها میمیرند اما نمیدانستم چه عزیزی را از دست دادیم که پدرو مادرم را عزا دار کرده مادرم با صدای گرفته گفت: امام! امام رفت!با دست عکس امام را که به دیوار خانه بود نشانم داد و گفت: امام را که میشناسی؟گفتم: بله، برای امام گریه میکنید؟گفت: او رهبر عزیز ما و در بستر بیماری بود. درد میکشید اما با این وجود همیشه خوب بود و صبورانه رفتار میکرد او به هیچ کس بدی نکرد و همه دوستش داشتند برای همین است که مردم ناراحتند!بی اختیار دوباره به عکس امام نگاه کردم نمیدانم چرا من هم بدون این که بدانم او کیست گریه کردم. شب با تمام ناراحتی صبح شد، و روز بعد پدرم به همراه عده ای برای تشییع آقا به تهران رفتند. تا چند روز بعد از رحلت امام باز پدرم ساکت و غمگین بود. اما با وجود رهبر فرزانه ی مان سید علی خامنه ای دلش قرص بود و به مادرم میگفت: خداروشکر فرد لایقی رهبر کشورمان شده او هم مسلک روح ا... خمینی است. و کشور را به خوبی اداره میکند و قدم در راه او می‌گذارد او به خوبی و مهربانی امام است.اما هنوز که هنوز است بعد از این همه مدت عکس آقا را که میبیند گریه میکند مخصوصا روز 14 خرداد و همیشه از زندگی پر از فراز و نشیب امام برای ما میگوید از سختی هایش، از تبعید و دور از خانواده بودن، از جنگیدن با ظلم و از این که او محکم بر روی تصمیمش ایستاد و پا پس نکشید. آن هم بدون هیچ چشم داشتی و بدون این که حتی به رهبری فکر کند.برای این کشور با جان و دل مایه گذاشت و بعد از اینکه به رهبری انتخاب شد تا خرابی های زمان شاه را برای مردم جبران کند جنگ شد و چه جوانانی فقط به عشق ایشان به جنگ رفتند و برای دفاع از ناموس و خاک میهن جنگیدند و فدایی امام بودند و جانشان را که عزیز تر از همه چیز است را در مقابل کشور و رهبر ناچیز دیدن خلاصه که با رهبریه متفکرانه امام جنگ پایان یافت و بعد از جنگ هم امام با کلی درد و رنج از پیش ما رفت و هیچ از دنیا نبرد به غیر از دلی آرام و قلبی مطمئن...او هرگز از پول و ثروت و کاخ نشینی و ظلم به مردم راضی نبود و همیشه به مسئولان این را گوش زد میکرد که مردم را عزیز بدانند و از پول حرام دوری کنند دقیقا همان نصیحتی که رهبر عزیز امروز به مسئولین مدام تاکید میکند اما امان که ای کاش همه مثل روح ا... وسید علی بودند...ای کاش</description>
                <category>نازنین</category>
                <author>نازنین</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jun 2021 02:45:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چادر فقط یه پارچه است!</title>
                <link>https://virgool.io/@Naazanin/%DA%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-xurrrlhyapqz</link>
                <description>چند روز پیش تو اتوبوس (خط واحد) نشسته بودم که دختر خانمی با سر و شکل نامناسب سوار اتوبوس شد.اتوبوس شلوغ بود، و دختر مجبور شد که سرپا بایسته، تا یکی از صندلی ها خالی بشهدختر جوری آرایش کرده بود که انگار میخواد بره عروسی!موها نصف از بالا و نصف از پایینِ شال بیرون، مانتو کوتاه و چسبون، طوری که همه عضلات بدنش معلوم بود، شلوار مثل جیگر زلیخا پاره پاره، ناخن ها لاک جیغ قرمز و پاشنه کفش طوری بود که موقع راه رفتن تِلو تِلو میخورد!این نوع پوشش نظر مرد ها که هیچ، بلکه نظر همه زن ها رو هم به خودش جلب کرده بود.اونقدر این منظره بد بود که شاید حتی اونایی که چادری هم نبودند میخواستند داد بزنند که:&quot;بابا حجاب پیشکشت حداقل این سر و صورتت رو درست نمیکردی که اینقدر تو چشم نباشی!آخه این همه تیپ زدن برای خط واحد؟!حداقل تو ماشین شخصی خودت، یا اینکه آژانس سوار میشدی&quot;از اون طرف هم مرد ها دو تا چشم داشتند، دو تا چشم هم قرض کرده بودند و داشتن خوب فیض میبردن!چند دقیقه ای گذشت تا اینکه خانمی از بین جمعیت بلند شد و گفت:&quot;عزیزم! دخترم! آخه این چه طرز پوششه؟ خوبه این همه نامحرم نگاهت می‌کنند؟ همه دارن با نگاهشون اینجا رو شخم میزنند! آخه این چه کاریه؟تو رو به خدا به فکر اون دنیات هم باش، مرگ که پیر و جوان نداره، اون دنیا جواب خدا رو چی میخوای بدی؟&quot;دختر هم نه گذاشت و نه برداشت، و در جواب اون خانم گفت:&quot;شما چادری ها همش میخواید همه رو نصیحت کنید، شما اُملّید و قدیمی، شما چه می‌فهمید که مد چیه، ظاهر و قشنگی چیه! اصلا پوشش خودمه، دوست دارم اینطوری باشم، به کسی هم مربوط نیست! جواب خدا رو هم خودم میدم!&quot;خانم دیگه ای گفت:&quot; دخترم مگه تو قرآن نخوندی؟ نمیدونی که قرآن از حجاب گفته؟ نمیدونی این همه شهید دادیم، که تار موی امثال تو رو دشمن نبینه! و درضمن، امر به معروف جزئی از دینِ که باید انجام بشه، تا آدم ها به اشتباهشون برسند!&quot;دختر فورا پرید وسط صحبت اون خانم و با بی‌ادبی گفت:&quot;میخواستن نجنگند، مگه من گفتم که برن بجنگن؟ دوست دارم اینجوری بگردم.اصلا به شما چه ربطی داره؟ شما هم برید یکی دیگه رو برای امر به معروف پیدا کنید، من احتیاجی ندارم!&quot;خلاصه که جواب همه رو داد و چندتا ایستگاه بعد هم پیاده شد!یه لحظه سکوت همه جا رو فرا گرفت که یهو یه خانم که مانتویی بود اما با حجاب خوب، به اون خانمی که دختره باهاش بد حرف زده بود گفت:&quot;عیب نداره، جوونه خودش میفهمه که اشتباه کرده، و جواب شما رو هم بد داده.&quot;اون خانم هم در جواب گفت:&quot;باورکن من به خاطر خودش گفتم، من به اون بی ادبی نکردم و سعی کردم که با ادب و احترام حرفم رو بزنم&quot;خانم دیگه ای هم گفت:&quot;ای کاش فقط به خودش میگفتی، تو جمع نمیگفتید که غرورش بشکنه&quot;یکی دیگه گفت:&quot;الان که دیگه تعجبی نداره، الان دیگه همه دختر ها و زن های جوان اینطوری اند، ما که عادت کردیم.&quot;خلاصه که تا پیاده شدن من از اتوبوس این حرف ها بود...!کاری به بد یا خوب گفتن اون خانم ندارم اما من خودم هم با پوشش خیلی زننده، سخت مخالفم!اما از این ناراحتم که چرا گفت شما خانم های چادری! چرا دسته بندی کردن؟!مانتویی و چادری چه معنایی داره؟! همه ما در مرحله اول انسان و زن هستیم، و شاید با هم اختلاف سلیقه و نظر داشته باشیم اما دلیل نمیشه که باهم دشمن باشیم! اصلا دشمنی برای چه؟!راستی چادر چیست که ما اینقدر با اون دشمنی می‌کنیم؟ چادر چیزی نیست جز چند متر پارچه مشکی رنگ، چرا اینقدر با چند متر پارچه بعضی از ما دشمنیم؟ و خود که سر نمیکنیم هیچ، و با آنان که سر میکنند هم دشمنی می‌کنیم!راستی چرا؟ تقصیر کیه که دخترای ما این همه با این پارچه با احترام که حجاب فاطمی است غریبه اند؟آیا تقصیر چادری هاست؟ تقصیر خانواده هاست؟ تقصیر سیاست کشور یا تقصیر نامزد های انتخاباتی است؟ که با وعده های تو خالی، گاهی ایمان مان را هم نشانه میروند.یا شاید هم تقصیر کسانی است که جز دورنگی و ریا هیچ چیزی از آنها نده ایدیم!کسانی که حجاب کامل دارن، اما خون مردم را به شیشه کردند، و تنفر آفریدند.یا تقصیر فضای مجازیست که باید قبول کرد بی‌تاثیر هم نیست!به نظر من که تمام این دلایل بوده و هست.از طرفی هم قبول دارم که زیبایی و آراستگی خوب است و یک زن آرایش را دوست دارد، لباس های قشنگ را دوست دارد، اما بنظرم بهتر است که  این کارها را در خانه انجام داد و لذت برد، چرخید و رقصید، و موها را روی شانه ها ریخت و آنقدر در آیینه زیباییت رو ببینی که سیر نشوی.ولی بیرون و برای جلب توجه دیگران کار درستی نیست!من به هیچ کس، امر و نهی نمیکنم اما خواهش میکنم جواب آدم ها را با بی ادبی ندهیم و به چادری ها امل و بی کلاس و قدیمی نگوییم! و به این هم معتقدم که، حجاب داشتن فقط به معنای چادر سر کردن نیست! اما آن طرز پوشش دختر داستان ما هم اصلا عاقلانه نبوده و نیست.البته قبول کنیم که ما ها هم آدم های لجبازی هستم! وقتی میگفتن حجاب نداشته باشین، ما دوست داشتیم با حجاب باشیم. حالا که میگن حجاب داشته باشین، ما همه دنبال کشف حجابیم!!!کلا آدم های عجیبی هستیم!ختم کلام این که:ما حق نداریم به هر پوششی بی ادبی کنیم حتی اگر اون پوشش هم به نظر ما خوش نیاید. و اگر حرفی هست در نهایت ادب و دوستی باید گفته شود.در رابطه با این موضوع حرف های ناگفته خیلی زیاد است، اما ما به همین نوشته کوتاه بسنده می‌کنیم.احتمالا از این مطلب هم خوشتون میاد: https://virgool.io/@m_980561/%D9%85%D9%86-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-jdh8qek32gra </description>
                <category>نازنین</category>
                <author>نازنین</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 07:24:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من زمین را دوست دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Naazanin/%D9%85%D9%86-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-jdh8qek32gra</link>
                <description>این نوشته برای پویش پیک زمین نوشته شده اما من میخواهم متفاوت تر از دیگران در مورد زمین بنویسم.من زمین را دوست دارم. چون مادرم را در دل خود جای داده، و مادرم سال هاست که تن مهربانش در زمینی که اولین آفریده خداست، آرام گرفته است.زمین مهربانی که نه تنها مادر من بلکه مادرها، پدر ها، فرزندها، و عزیزان زیادی مهمان او هستند و مانیز مهمانش می شویم.13 ساله بودم که مادرم خیلی زود از پیش ما رفت. وصیتش این بود که مرا در وطنم دفن کنید.پدرم، من و برادرم را کمی دور تر از قبری که برای مادرم آماده کرده بودند برد. و به من گفت همینجا بمان و جلو نیا!من ایستاده بودم و با چشمان گریان از لابه‌لای جمعیت وقتی که مادرم را در خاک میگذاشتند می‌دیدم که مادرم دیگر نیست مادرم دیگر رفت و من و خواهرم و برادرانم دیگر مادرم را نمی‌بینیم این آخرین دیدار من با مادرم که جانم، که دنیایم، که تمام زیبایی زندگیم بود. اما رفت...برادرم گریه کنان از من پرسید چرا مامان رو گذاشتند تو زمین؟ گفتم چون مامان رفت... مامان مرد...آدم ها وقتی میمیرند باید خاکشون کرد تا راحت تر با خدا حرف بزننداز اون روز خیلی گذشته اما من همیشه از زمینی و خاکی که مادرم در آن است و از شهیدی که کنار مادرم خاک شده که است میخواهم که با مادرم مهربان باشدمادرم رفت و تمام گلهایی که درباغچه کاشته بود برایمان یادگاری ماندگل نیلوفریادم میاد وقتی که ما خانه جدیدمان را خریدیم درخت گردویی در باغچه آن بود که مادرم دوستش داشتحتی بعد از زلزله رودبار خانه مان با خاک یکی شد اما درخت گردویی که در بچگی با آن خاطره ها داشتیم سرپا ماندپدرم خواست درخت را قطع کند اما مادرم مخالفت کرد درختی که باعث جمع شدن کلی حشره و جانور در تابستان میشد و بسیار اذیت کننده بود. اما مادرم گفت تا وقتی من هستم درخت و باغچه ای که گل کاشته ام دست نخورده میماندمثلا درخت گردوی مانمیدونم چه حکمتی بود که وقتی مادرم از این دنیا رفت درخت گردو هم آفت گرفت و خشک شد و حتی گل هایمان دیگر شادابی گذشته را نداشتند چون مادرم علاوه براینکه مادر ما بود مادر گلها و درختِ مان هم بود من همیشه این شعر را سر خاک مادرم میخوانم:&quot;ای خاک تیره! مادر ما را عزیز دار این نور چشم ماست که دربر گرفته ای &quot;زمین مهربان و قشنگ ما میزبان خوبی بوده برای آدمهایی که آمده اند و رفته اند و میآیند و میروند.آِی آدم ها! نسبت به زمین مهربان باشیم، ای کاش زمین و آسمان را هیچ وقت آلوده نکنیم، که همانطور که او ما را دوست دارد ما هم او را دوست بداریمخدا رحمت کند همه مادران و پدران سرزمینم را...احتمالا از این مطلب هم خوشتون میاد: https://virgool.io/@m_980561/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-bolozegujol6 </description>
                <category>نازنین</category>
                <author>نازنین</author>
                <pubDate>Thu, 01 Apr 2021 18:24:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@Naazanin/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-bolozegujol6</link>
                <description>دلم گرفته بود...داشتم مثل دفعه های گذشته رو کاغذ با خدا درد و دل میکردم. مثل همیشه نوشتم:سلام خدا... خوبی خدا؟ از آروزوهای برآورده نکردت چه خبر؟ اصلا از دل تنگ من خبر داری؟ اصلا سراغی از ما میگیری...گیرنده: خدا!غرض از نوشتن این مطلب، این بود که بدونم شما هم مثل من با خدا درد و دل میکنید! اونم به صورت کتبی!تا حالا شده وقتی که خوشحالی یا ناراحتی برای خدا نامه بنویسی؟شده وقتی که ناراحتی با عصبانیت، حتی سلام نداده با داد و هوار شروع کنی؟ وقتی که خوشحالی چطور؟ شده با خدا گل بگی و گل بشنوی؟من وقتی که غم و غصه زیاد دارم، وقتی ناراحتم و ناامیدم، وقتی که عصبانی و خسته از روزگارم، باز با صبوری می‌نویسم: سلام خدا... خوبی خدا؟با آرامش با خدا درد و دل میکنم و ازش کمک میخوام. بعد هم که نامه ام رو نوشتم، اون رو به آب روان میسپارم و به خدا میگم نامه ام سفارشیه! خدا زودتر بخونش! زودتر خواستم رو اجابت کن!تا حالا تو اوج مشکلاتت با خدا آروم حرف زدی؟ یا اینکه با خدا کلی کل‌کل کردی! و موقعی که اشک توچشمات جمع شده خودکار رو اونقدر محکم میکشی رو کاغذ، که فریاد کاغذ رو در میاری!! تا حالا راز مهمی داشتی که روت نشده به کسی جز خدا بگی؟میدونم توی زندگی همه آدم ها سختی و مشکلات وجود داره، اما بیا تو هم یه بار مثل من امتحان کن، یه بار با خدا خیلی نرم و راحت رو کاغذ همه مشکلاتت رو بنویس، یا اگه حوصله نوشتن نداری از ته دل صداش کن و کلی براش از بد و خوب روزگارت بگو.اصلا شکایت کن و فریاد بزن، خدا از مادر هم مهربان‌تر و ستار العیوبهاونقدر ازش بخواه که دل به دلت بده و گره از مشکلاتت باز کنه!من که اونقدر ازش خواستم که نگو!اونقدر براش نوشتم که نگو!من مثل یه سربازی ام که از خانوادش دورِ و چیزی جز نوشتنِ نامه برای عزیزانش، آرومش نمیکنه من سربازی‌ام که جز یه خودکار و کاغذ چیزی نداره، اما براش یه دنیا ارزش داره.نگاه خدا همیشه برای من کافی بوده، چون خدایی که من دارم بهترین بیننده و شنونده است. به امید اون روز که نامه هامون به دست خدا برسه و جواب بگیریم. اما حواسمون باشه که باید صبوری کنیم تا به نتیجه برسیم.پس توهم دست به کار شو و براش بنویس: سلام خدا... خوبی خدا؟...به امید برآورده شدن آرزو های قشنگ شمااحتمالا از این مطلب هم خوشتون میاد: https://virgool.io/@m_980561/%DA%A9%DB%8C%D9%81-%D9%BE%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-n9irrawwfbgz </description>
                <category>نازنین</category>
                <author>نازنین</author>
                <pubDate>Tue, 02 Mar 2021 07:18:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیف پر ماجرا!</title>
                <link>https://virgool.io/@Naazanin/%DA%A9%DB%8C%D9%81-%D9%BE%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-n9irrawwfbgz</link>
                <description>داشتم کمد لباس­ها مو تمیز میکردم. شروع کردم به مرتب کردن لباسام و کفشام، روسری هام رو دونه دونه وصل میکردم به چوب لباسی، و جوراب هام رو که لنگه به لنگه شده بود رو پیدا میکردم که یهو چشمام به کیفم افتاد! کیف پر خاطره!کیفی که از دوم راهنمایی با منه، کیفی که توش پر از دفتر و کتابای پر خاطره بود. دفتر خاطراتم! دفتری که تو اون دوستام برام یادگاری نوشته بودن.تمیز کردن رو رها کردم، غرق شدم تو خاطراتم...روزایی که توش پر از شیطنت، خنده و گاه ناراحتی بود. و الان تبدیل شده بود به خاطره!با لمس کردن هر دفتر و کتابم یاد اون روزها برام زنده میشد و حتی خود اون کیف هم برام پر از خاطره بود.29 شهریور بود که بابام با دوتا کیف شبیه به هم اومد خونه! من و خواهرم که دو سال از من بزرگتر بود، با ذوق و شوق رفتیم ببینیم بابا برامون چی خریده. کیف!دوتا کیف سیاه که شبیه به هم بود. من وقتی کیف رو دیدم گفتم:این چیه دیگه؟!من کیف به این زشتی نمی خوام!!من کوله رنگی میخوام که میرم مدرسه بندازم پشتم!اما این چیه؟ این که آدم رو خسته میکنه!خواهرم هم ناراضی بود. اما اون موقع ها مثل الان که بچه­‌ها تا پاک‌­کن و تراش رو خودشون انتخاب می­کنند نبود.اون موقع ها حتی مقنعه و مانتو مدرسه رو هم مامان، بابامون می خرید. بابا ها جدی تر از الان بودن و حرفشون یک کلام بود. خلاصه که نازمون رو مثل بچه های الان نمی­کشیدند.بابام گفت:من این کیف‌­ها رو از بازار خریدم، دیگه حوصله عوض کردنش رو ندارم. کیف و کوله خوشگل هم باشه برای سال بعد!من با گریه گفتم:اینا شبیه به همه، من اشتباه می کنم!بابام گفت:اینم راه داره، یه نشونه بذارید براش که اشتباه نکنید.شیفت من و خواهرم یکی نبود. یعنی وقتی خواهرم از مدرسه برمی‌گشت من میرفتم مدرسه و برعکس.یکی از روزهای سرد پاییز که خواهرم ساعت 12 و نیم از مدرسه اومد، با عجله کیفش رو گذاشت کنار کیف من که کنار در بود! و رفت دستشویی!داد زدم گفتم: &quot;ناهید چرا کیفت رو پیش کیف من گذاشتی؟! من وقت ندارم! آخه چرا اذیت میکنی!!&quot;ناهید هم از دستشویی داد زد و گفت: &quot;سمت راستی برای منه!&quot;منم که دیر کرده بودم خیالم راحت شد. با عجله لقمه نون و پنیرم رو برداشتم، از مامان خداحافظی کردم و رفتم مدرسه.کل راه تا مدرسه رو دویدم. ضمنا اون موقع سرویس مدرسه هم نداشتیم و مدرسه ما هم از خونمون دور بود و ما هر روز تو سرما همه اون راه رو پیاده میرفتیم .نفس زنان به مدرسه رسیدم. بچه ها صف بسته بودن و منم طوری که ناظم حواسش نشه، سریع رفتم تو صف کلاسِ خودمون و خلاصه رفتیم سر کلاسزنگ اول ریاضی بود. معلم گفت: &quot;کتاب­ها رو بذارید رو میز میخوام درس بدم.&quot;درکیف رو باز کردم تا کتاب ریاضی رو بیارم بیرون، که دیدم ای وای! بیچاره شدم!! این کیف، کیفِ من نیست! کیف ناهید رو اشتباهی آورده بودم!همونطورکه صورتم از استرس سرخ شده بود داشتم ناهید رو تو دلم فحش میدادم، که بازم اون من رو اذیت کرده! آخه همیشه کارش همین بود.ناهید دوسال از من بزرگتر بود و زورگو هم بود. تو همین فکرا بودم که معلم اومد و گفت: &quot;کتابت کجاست؟!&quot;با ترس و لرز گفتم: &quot;من کیفم رو اشتباهی آوردم!&quot; بچه ها خندیدن و معلم گفت:یعنی چی مگه میشه آدم کیفش رو اشتباهی بیاره؟! شاید دفتر یا کتابش رو اشتباهی بیاره اما کیف رو که نمیشه اشتباهی آورد! این یعنی اینکه خیلی بی انظباطی!مِن مِن کنان گفتم: کیف من و خواهرم شبیه به همه! امروز کیفش کنار کیف من بود، منم عجله داشتم. این طوری شد که اشتباه شد!معلم مون که باتعجب نگاهم میکرد، گفت:الان که بری خونه و کیفت رو بیاری، اونوقت یاد میگیری که دیگه کیفت رو اشتباه نیاری! برو دفترِ مدرسه، از مدیر اجازه بگیر، برو خونه و کیفت رو بیار!حالا من که این همه راه رو دویده بودم، باید تو این سرما می­رفتم و دوباره برمی­گشتم!!!رفتم دفتر و اجازه گرفتم که کیفمو بیارم. کلِ راه رو باز دویدم و به ناهید بد و بی راه می گفتم.رسیدم خونه، زنگِ خونه رو زدم. ناهید اومد در رو باز کرد. کلی سرش دادو بیداد کردم و حرص میخوردم اما اون می­خندید! واقعا حرصم گرفته بود و بهش حمله ور شدم که دستم رو کشید و گفت:تا تو باشی زرنگ باشی و کیفت رو نگاه کنی، بعد بِری مدرسه!مامان تو آشپز خونه ظرف میشست از سرو صدای ما با دست کفی اومد و گفت:باز چی شده؟!با گریه ماجرا رو براش تعریف کردم. دست هاش رو شست، اومد و اشکام رو پاک کرد.آرومم کرد و دست هام رو که یخ کرده بود رو (هاااااااا) میکرد که گرم بشه، دست هام رو توی دستش گذاشت و دست های من گرم شد، انگار که پیش بخاری باشم!صورتم رو بوسید و دست­کشی که چند روز پیش میبافت، و الان تموم شده بود رو گذاشت تو دست هام و گفت:این دستکش رو برای ناهید بافته بودم. اما به خاطر این کار زشتی که الان کرد میدمش به تو!ناهید حرص میخورد که دستکش مال منه، مامان دادی سرش زد و گفت:کارت زشت بود! چرا بچه رو دوباره از مدرسه تو این هوای سرد تا خونه کشوندی؟!بهم گفت: تو برو مدرسه، شب برای کیفت حتما یه نشون میزارم تا دیگه اینطوری نشه! خداحافظی کردم و دوباره کل اون راه رو دویدم تا مدرسه، خلاصه که اون روز، روز پر دنگ و فنگی برای من بود.عصر که اومدم خونه مامان داشت آماده میشد برای نماز، بعد از احوال­پرسی، مادرم گفت:ببخشید من باید زودتر برات یه نشونه میزاشتم. حتما امشب یه منجوق برات زیر بند کیفت میدوزم.منجوق به مهره‌های ریز و شیشه‌ای گفته می‌شه که در رنگ‌های مختلفی وجود دارد و با طرح‌های متنوعی بر روی پارچه‌هایی از جنس مخمل، ابریشم ضخیم، تافته، ساتن و پارچه‌های براق دوخته می‌شود.منجوق !مامان منجوق رو دوخت و هر روز بجای اینکه کیف رو باز کنم زیر بند کیف رو نگاه میکردم و با خیال راحت میرفتم مدرسه، حالا که خودم بچه دار شدم هنوز این کیف رو دارم و هنوزم اون منجوق برام کلی عزیزه!مامان نیست! اما اون منجوق دوخته شدش هست و من اون کیف رو همیشه بو میکنم و منجوق رو می‌بوسم و یاد اون روز برام زنده میشه یاد و خاطره همه‌ی مادرانی که رفتن گرامی!مامان خیلی دوستت دارم❤شاید از این نوشته هم خوشتون بیاد: https://virgool.io/@m_980561/%D9%82%D9%81%D8%B3-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-vcitdxcq1swx </description>
                <category>نازنین</category>
                <author>نازنین</author>
                <pubDate>Sun, 14 Feb 2021 14:41:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قفس طلایی (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Naazanin/%D9%82%D9%81%D8%B3-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-vcitdxcq1swx</link>
                <description>روز ها به همین ترتیب گذشت تا اینکه لیلای قصه ما از تنهایی و روز های تکراری اش کلافه شد و تصمیم گرفت با مهرداد صحبت کند که با عصبانیت و حرف های زننده مهرداد روبرو شد!او مدام با داد و بیداد با لیلا صحبت می کرد و منت می گذاشت که &quot;من تو را از آن دخمه نجات دادم، آن وقت تو دو قورت و نیمت هم باقیست!&quot;لیلا که با محبت و با تمام عشق با مهرداد صحبت می‌کرد انتظار این رفتار ناشایست را نداشت. این تنهایی و این دعواها ادامه داشت تا اینکه مهرداد از او خواست که با او به مهمانی برود.لیلا از او سوال کرد:که چرا باید به مهمانی ای بیایم که پر از زرق و برقِ لباس های ناجور و آرایش غلیظ است؟! اما مهرداد می‌گفت:برای بهتر شدن روابط کاری و شغلم تو باید همرنگ ما شوی!ولی لیلا اصلا از این موضوع خوشش نمی آمد و خوشحال نبود او دیگر به فکر پول نبود دلش عشق میخواست، از همان عشق های قشنگ بین علی و زینب، اما مهرداد میخواست او را تغییر دهد و شبیه به خود کند.وقتی که مهرداد نبود لیلا همیشه تنها بود، وقتی هم که بود باز دنبال کار بود. تلفن، ایمیل، پیام و... کمتر با لیلا صحبت می کرد و آخر صحبتِ شان همیشه دعوا بود.دیگر آن عشق قشنگ قدیمی نبود. او حالا دستِ بزن هم پیدا کرده بود! و تحمل این زندگی وحشتناک برای لیلا سخت شده بود. اما می‌ترسید که به پدر و مادرش بگوید! چون خودش این زندگی را خواسته بود. هر روز شان دعوا و تکرار بود.لیلا همه چیز داشت، خانه ای که مثل قصر بود، اسم خانه اش را هم قفس طلایی گذاشته بود!هر وقت که با مهرداد دعوایش میشد، لیلا داد میزد که &quot;من این قفس طلایی را نمی‌خواهم، من مرد عاشقی می‌خواهم که با من خوب رفتار کند، مردی که این وضع نابسامان را سامان بخشد!&quot; اما مهرداد جز پول چیزی را نمی‌شناخت.قفس طلایی!چند سال گذشت...لیلا به بهانه دخترش سوگل این زندگی ملالت بار را تحمل کرد و فکر می‌کرد با آمدن سوگل زندگی خوب می‌شود، اما این طور نشد. مهرداد هر روز بدتر از دیروز می‌شد. و فکر میکرد که فقط داشتن پول برای زندگی کافی است و به عشق و احساس زنانه توجهی نداشت. همه زن ها فکر می‌کنند که اگر بچه دار شوم اخلاق شوهرم خوب می شود، که این فکر کاملا اشتباهی است.هر روز دعوا و گریه تا این که جانش به لب رسید و درخواست طلاق داد.شوهرش هم که از قبل با طلاق موافق بود، رضایت داد و مدام می‌گفت:آدمی مثل تو به درد من نمی‌خورد، تو که پول نمی‌فهمی، زن بودن نمی‌فهمی، تو لیاقت خانه مثل قصر را نداری. دختری که همیشه پایین شهر زندگی می‌کرده، بهتر از این فکر نمی کند!این حرف ها مثل حرف های دیگرش قلب لیلا را می سوزاند اما سوگل! سوگل را چه می کرد!مهریه اش را که مبلغ زیادی هم بود از مهرداد نخواست و به او پیشنهاد داد که سوگل را به جای مهریه اش نگه دارد.مهرداد اوایل قبول نمیکرد، اما از طرفی هم چون می‌خواست از دست لیلا راحت شود قبول کرد. لیلا هم که منتظر همین فرصت بود، لحظه‌ای درنگ نکرد، طلاقش را خواست و به خانه پدری برگشت.از آن همه ثروتی که با ازدواج به دست آورده بود، با دست خالی البته با سوگل که تمام زیبایی زندگی را در او می‌دید به خانه برگشت. اما شکسته، ویران شده و با روحی خسته.در آنجا زینب را دید که حالش خیلی بهتر شده و با امیدی که علی به او داده بود زندگی را زیباتر می‌دید، مشکلات مالی هنوز ادامه داشت، اما صدای خنده شان از خانه شنیده میشد.یاد دعاهای بلند بلند علی برای حال زینب افتاد، یاد اشک هایش که در حیاط کوچک شان نماز می‌خواند و از خدا میخواست که قدرت دهد و کمکشان کند. اما لیلای قصه ما فقط و فقط پول را باعث خوشبختی می‌دید. او خدا را، عشق را و توکل را نادیده می‌گرفت.حالا زینب بود که لیلا را دلداری میداد و دخترش نرگس با سوگل کوچک بازی می‌کرد.مدام این فکر که خودم زندگیم را خراب کردم، لیلا را آزار می داد. زنی که فقط ۲۵ سال داشت، اما با بچه یک سال و نیمه، بی کس و تنها شده بود.لیلا و سوگولراستش فرقی نمی‌کند که چقدر پول داری، آن چیزی که زندگی را استوار میکند پول نیست. عشق و علاقه به همدیگر است!گاهی اوقات زیبایی زندگی را در خانه کوچک دیگران می‌شود دید. همینطور می‌شود در خانه ای به بزرگی قصر لبخند کوچکی هم نزد.دختران سرزمین من!پول هم مهم است، اما همه زندگی نیست و مهم عشق و ایمان است. پول خوشبختی نمی آورد، بلکه تنها خوش‌ وقتی می آورد و خیلی زود از پول هم خسته می شوید. پس درست انتخاب کنید که مثل لیلای ما زندانیه زندانی از طلا نشوید.قسمت اول داستان https://virgool.io/@m_980561/%D9%82%D9%81%D8%B3-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-zacrdkfaw6pv </description>
                <category>نازنین</category>
                <author>نازنین</author>
                <pubDate>Fri, 05 Feb 2021 08:17:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قفس طلایی (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@Naazanin/%D9%82%D9%81%D8%B3-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-zacrdkfaw6pv</link>
                <description>لیلا دختر سبزه رو و زیبایی بود که پول را دوای هر دردی میدید.قصه لیلا قصه پندآموزی است که شاید بارها برای دختران سرزمینم رخ داده است. اما انگار هیچ دختری درس نمی گیرد و این اشتباه همچنان تکرار میشود.و اما داستان...لیلا و خانواده اش در سطح اقتصادی بالایی نبودند، اما زندگی بدی هم نداشتند.در همسایگی خانه لیلا خانواده ای زندگی میکردند که، آن ها هم مرفه نبودند ولی دستشان هم جلوی کسی دراز نبود.پنج سال بود که ازدواج کرده بودند و یک دختر دو ساله به نام نرگس داشتند. لحظه های خوب و خوشی داشتند تا این که زینب، مادر نرگس مریض شد!سرطان...!آری؛ این اتفاق دردناک، آنها را از خوشی به نابودی کشاند. بستری شدن، پول دارو ها، حال روحی زینب و اذیت شدن کودکش نرگس، این دلایل کافی بود برای اینکه زندگی ویران شود و امیدشان را از دست بدهند. اما این شعر که &quot;خداوند گر ز حکمت ببند دری/ ز رحمت گشاید در دیگری&quot; در زندگی آنها کاملا نمایان شد.قوی تر شدن ایمان علی (همسر زینب) و عشق همیشگی او به زینب باعث شد تلخی زندگی کمتر شود. برای نرگس جز پدر، مادر هم بود.با اینکه به خاطر گرانی دارو ها و مخارج بیمارستان مجبور شد خانه اش را بفروشد و همان خانه را اجاره کند!با اینکه قرض و خیلی از مسائل حال او را خراب کرده بود، امیدش را از دست نداد و امیدی تازه برای نا امیدی زینب جانش شد. به او روحیه میداد، به او دلداری میداد، و سعی میکرد لبخند بر لَبانِ زینب بنشاند. مرهمی بود برای درد هایش و خلاصه که توانست با عشق و محبت زندگی ویران شده از مریضیِ همسرش را سامان بدهد.علی و زینب قصه ماعلی از خدیجه خانم (مادر لیلا) خواهش کرده بود که در نبودش مواظب زینب باشد. خدیجه خانم که شاهد درد ها و ناراحتی های آن خانواده بود. برای زینب خواهری کرد. از نرگس نگهداری میکرد، برایشان غذا میبرد و گاهی اوقات نرگس را به خانه می‌آورد تا با لیلا بازی کند و سرگرم شود. احمد آقا (پدر لیلا) نیز از لحاظ مالی به آنها کمک میکرد.خلاصه که خوبی آنها و شوهرش امیدی تازه به زینب داد که تصمیم گرفت با روحیه ای قوی با این بیماری بجنگد. چرا که میدید همه او را دوست دارند و با خود میگفت:- پس چرا من تلاش نکنم؟- حالا که پدر و مادرم دور از من هستند چرا آنها را ناراحت کنم؟- من با توکل، تلاش و امید به خدا ان‌شاءالله بهتر میشوم.و اما لیلا...لیلا مثل همه شاهد ناراحتی های این خانواده خوشبخت بود.و همه درماندگی این خانواده را از بی پولی می‌دانست. با خودش میگفت قطعا مریضی با بی پولی سخت تر است. ای کاش لا اقل پول داشتند که از لحاظ مادی در مضیقه نبودند. و در نتیجه ملاک لیلای 20 ساله ما برای ازدواج شد پول!ملاک ازدواج برای خیلی ها!لیلا عشق میان علی و زینب و یاری خدا را نادیده گرفت. و پول را با ارزش تر از همه چیز دید تا اینکه گذشت و یک سال بعد خدا آرزویش را برآورده کرد و پسری پولدار به نام مهرداد را در مسیر زندگی او قرار داد!لیلا در مجلس خواستگاری اش نه از ایمان سوال کرد، نه از اخلاق، نه از محبت و نه از عشق، لیلا فقط از دارایی هایش پرسید و خوشبختانه یا متاسفانه مهرداد همه چیز داشت.خانه، ماشین، حساب بانکی، باغ، ویلا و... که در نتیجه کاملا لیلا شیفته او شد و قبول کرد که با او ازدواج کند. پدر و مادر لیلا اصرار داشتند که او بیشتر فکر کند و انقدر با عجله تصمیم نگیرد اما او سر حرفش بود و مدام می‌گفت که ملاک من برای ازدواج فقط یک چیز است. &quot;پول&quot; که مهرداد هم پولدار است!پنبه ای در گوشش کرده بود و حتی نمیخواست حرف عزیز ترین کسانش را بفهمد. دوران نامزدی کوتاهی داشت و برای زیر یک سقف رفتن خیلی عجله میکرد. عروسی مجللی برپا شد و لیلا شد همسر مهرداد. چند ماهی از زندگیشان گذشت، خوب بود.همه چیز عالی بود.مسافرت، طلا و جواهرات، خرید کردن و طعم خانه ای به بزرگی قصر را چشید.خانه ای به بزرگی قصر!چقدر خوب است این زندگی! چقدر رویایی! برای لیلا هیچ مشکلی نبود که با پول حل نشود، او همه غذا هایی که دوست داشت را میخورد، همه تفریحاتی که آرزو داشت انجام دهد را میداد و همه لباس های زیبایی را که دوست داشت میپوشید.رو به روی آیینه تمام قد می‌ایستاد و با دو انگشت گوشه دامنش را میگرفت، میچرخید و میخندید و خوشحال بود که به آنچه که خواسته رسیده است.در خانه ای مثل قصر قدم میزد و گوشه گوشه اش را با ذوق و شوق نگاه میکرد و فکر میکرد که خوش بخت ترین زن دنیاست. دیگر نه کاری بود نه زحمتی تمام روز را به خوشی شب میکرد. مهرداد کمتر در خانه بود و بیشتر برای تجارت به کشور های دیگر میرفت. اما لیلا، اوایل اصلا با این موضوع مشکلی نداشت و  تمام وقت خود را سرگرم طلا، جواهر و پز دادن به دوستانش بود. خلاصه که از خوشی هیچ برای خودش کم نمی‌گذاشت.روز ها به همین ترتیب گذشت تا اینکه لیلای قصه ما از تنهایی و روز های تکراری اش کلافه شد و تصمیم گرفت با مهرداد صحبت کند که...این داستان ادامه دارد...شما چی فکر میکنید؟ لیلا به مهرداد چی گفته؟!شاید از این نوشته هم خوشتون بیاد: https://virgool.io/@m_980561/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-icj7shzcrtrc </description>
                <category>نازنین</category>
                <author>نازنین</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jan 2021 09:04:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای کاش اون روزها بر می‌گشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Naazanin/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-icj7shzcrtrc</link>
                <description>قدم بلند بود و هیچ وقت نمیتونستم نیمکت جلو بشینم! نه حتی نیمکت جلویی، بلکه نیمکت دوم و سوم هم نمی‌تونستم بشینم.برام حسرت شده بود جلو نشستن، دوستام بهم میگفتن: &quot;نیمکت جلو چیه بابا! اصلا هم خوب نیست، خیلی هم حس بدیه، چقدر تو بی‌عقلی آخه! ما از این که همش نزدیک معلم هستیم و حواسش به ما هست، مدام استرس داریم. اونوقت تو میخای بیای جلو بشینی؟!&quot;این مقدمه شروعی بود تا برسم از اینکه نیمکت آخر می‌نشستم، نشانه بچه تنبل کلاس بودن نیست. بلکه می‌خواهم خاطره قشنگ همکلاسی هام رو بگم که خیلی شیرینه.چه روز های خوبی بود. سه تا نیمکت آخر کلاس که دوست های صمیمی هم بودیم، تو همه حال نه تنها دوست، بلکه یار و یاور همدیگه بودیم.تقلب میرسوندیم، پشت همدیگه در میومدیم، حتی اگه معلم یکی از ما رو برای سوال پای تخته می‌برد، اونقدر پانتیموم بازی میکردیم تا اون دوستمون به جواب برسه :)ما شش نفر دوست های خوبی بودیم که خیلی هم حرف میزدیم که معلم مون می‌گفت: &quot;چقدر شما پر چونه اید! کم نظم کلاس رو بهم بریزید، خودتون که درس گوش نمیدید لااقل بذارید، بقیه بفهمند&quot;انقدر از دست ما حرص میخورد که فکر کنم هر شب باید صد تا جوشونده و قرص اعصاب میخورد تا فردا بتونه بازم از دست ما حرص بخوره :) خلاصه که خیلی روز های خوبی بود. ای کاش تموم نمی‌شدند اون روز ها...ای کاش هیچوقت بزرگ نمی‌شدیم...اون روز ها فقط دغدغمون بلد نبودن درس بود، یا اینکه معلم مون با جیغ تهدید مون می‌کرد که: &quot;از نمره انظباتتون کم میکنماااااااااا&quot;اما الان خبری ازشون ندارم، نمیدونم کجا هستند!!!ازدواج کردند؟! بچه دارند؟! تو این شهر هستند یا یه شهر دیگه؟! یا اصلا شایدم کشور دیگه!هرچی از خوشی اون روزا بگم کمه، شوخی کردن ها، جوک گفتن ها و خندیدن ها، خوراکی هامون رو تقسیم کردن ها، درد و دل کردن ها، و حتی گریه کردن هامون!چی‌شد؟ کجا رفتن اون روز ها؟!حالا من موندم و خاطره های قشنگش که گاهی اوقات یادش می‌افتم و با خودم میگم که حیف تموم شد.ای کاش میشد اون روز ها دوباره برگردن و ما بچه می‌شدیم. روزایی که رو میز ها با یه پرگار نقاشی می‌کشیدیم، اسم خودمون رو می‌نوشتیم (که البته اصلا کار درستی نیست، شما انجام ندید :) خدا حفظ کنه همه معلم هامون رو که خیلی اذیتشون کردیم و خیلی هم دوستشون داریم.شاید از این نوشته هم خوشتون بیاد: https://virgool.io/@m_980561/%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%85-qcmbyf6klqqv </description>
                <category>نازنین</category>
                <author>نازنین</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jan 2021 13:30:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوبه که با سوادم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Naazanin/%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%85-qcmbyf6klqqv</link>
                <description>تا حالا به این فکر کردیم که چقدر خوبه که میتونیم بخونیم و بنویسیم؟خوندن و نوشتن برای مادر من یه حسرت بزرگ بود! من همیشه یادخاطره اون روز می‌افتم که کلاس پنجم بودم و داشتم با بی‌حوصلگی تکالیف مدرسه ام رو انجام میدادم از بس که معلممون مشق زیاد میداد! داشتم دنبال مدادم میگشتم که یهو چشمم به مادرم افتاد که داره به من نگاه میکنه+ گفتم: مامان چیزی شده؟ چیزی میخوای؟! - گفت: نه دخترم!دوباره سرگرم نوشتن شدم. درس بعدیم قرآن بود، که باید یک صفحه قرآن رو حفظ میکردم.به کتاب نگاه میکردم و دوباره چشمام رو می‌بستم و با خودم تکرار میکردم که بتونم اون آیه رو حفظ کنم.چشمم رو که باز کردم دوباره دیدم مادرم داره به من نگاه میکنه!+ بازم پرسیدم چیزی شده مامان؟ اتفاقی افتاده؟ یه آه عمیقی کشید و اومد پیشم، کتاب قرآنی که دستم بود رو بوسید و گفت: - خوش بحالت که با سوادی من جز چندتا سوره کوچیک که حفظم، نمیتونم بقیه قران رو بخونم وقتی قرآن میخونی برای من دعاکن + گفتم چرا شما مدرسه نرفتی؟لبخند تلخی زد و گفت:- اون موقع تو روستا که مدرسه نبود! فقط تو شهر مدرسه بود، اونم با قانون خودش!+ گفتم قانون خودش یعنی چی؟- گفت زمانِ شاه باید طبق خواسته اونا بی‌حجاب میرفتی مدرسه! که پدرم نذاشت. تو روستا هم یه آقایی بود که بهش میگفتن میرزا، اونم راهش از خونه ما دور بود و باز هم خانواده ام مخالفت کردن. این شد که من بیسواد موندم. بعدش هم که ازدواج و بچه و کار و...+ گفتم خودم بهت درس یادم میدم لبخندی زد و من رو بوسید و کتاب قرآن رو باز کرد دست کشید رو آیه های قرآن و گفت:- همین که شما به آرزتون برسید انگار که من رسیدم... یاد خاطره اون روز که افتادم با خودم گفتم که چقدر بده آدم به خاطر شرایط بد نتونه درس بخونه، و نتونه که به خواستش برسه، سخته که حسرت یه خط قرآن خوندن تو دلش بمونه چه قدر بده که آدم بی‌سواد بمونه فقط به‌خاطر اینکه بچه روستاست!کفیت پایین عکس رو به بزرگی خودتون ببخشید دلم برای مادرم سوخت، اما میخوام بگم الانم همینطوره! بعضی از شهرای محرومِ مون هنوزم به‌خاطر شرایط بد‌ بی‌سواد می‌مونن، حتی هنوزم بعضی از روستا های ما دبیرستان ندارهدخترا فقط تا سوم راهنمایی میتونن درس بخونن و بعد هم شوهر و بچه و...و این یعنی فاجعه، یعنی یه آهِ غلیظ مثل آهِ مادر...</description>
                <category>نازنین</category>
                <author>نازنین</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jan 2021 14:52:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>