<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نعیم نوشت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Naeeme_nevesht</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:07:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>نعیم نوشت</title>
            <link>https://virgool.io/@Naeeme_nevesht</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاطره ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Naeeme_nevesht/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-x1ahv7xeyihe</link>
                <description>تا حالا شده برای چیزی تلاش کنی تا مالکش بشی و بعد که بدستش آوردی ببینی مال تو نیست مثلا دیدی خیلی مادربزرگ قدیمیا ظرف و ظروفشون ملامین بوده و آرزوی چینی گل سرخی داشتن بعد رفتن چند تا بشقاب و پیاله به هر زور و زحمتی شده سر هم کردن  و گذاشتن کنار برای مهمون، بعد تو تو بچگیت تو خونه مامانبزرگت اونا رو دیدی دیدی مامان بزرگ از اون پیاله ها داشته، اتفاقی یه روز از یه بازار یا مغازه ای  رد میشی  بعد میگی ا چینی گل سرخی؟ بعد میگی من از این پیاله ها و پیش دستی ها میخوام فروشنده هم سعی میکنه برات نوستالژیک تر کنه چهار تا بلور دیگه که رنگی رنگی هستن رو بهت پیشنهاد میده ولی چینی ها از بچگی تو چشمت بوده همونا رو برمیداری و تو ذهنت هزار تا رویا میبافی بعد میری خونه باز می کنی بسته رو دونه دونه و به دقت پیاله ها و پیش دستی ها رو میشوری و میذاری کنار میری دنبال کارت آخر سر که همه کارات رو کردی میخوای یه میوه ای هم جلوی تلویزیون بخوری و فیلم مورد علاقه ت رو ببینی چشمت میفته به پیش دستی ها بعد میوه میذاری برای خودت و میری میشینی که حظ ببری نگاهت به گل گلی های ریز خوشگلشه اتفاقا میوه هم میخوری ولی به خودت میگی چرا حس خاصی نداشت برام ؟ چرا اینطوری انقدر بی مزه و بی معنی بود ؟ بعد میری تو گذشته و خاطراتت رو از پیچ و خم مغزت میکشی بیرون تیره و تاره ولی سعی میکنی خاکش  رو بگیری و ببینی با این گل سرخی خانوم مغرور که همیشه جدا از بقیه ظرف ها نشسته یه جا چه رمز و رازی داری؟ هر چی فکر می کنی میبینی اصلا هیچ رمز و نداری هیچ خاطره مشترک هیچ هیچ چون گل سرخی همیشه برای بزرگترا بود ، برای مهمآن های رودربایستی دار،  برای دورترا شاید اون ملامین کوچولو ها بودن که لنگه به لنگه بودن و پیش دستی و بشقابش هر کدوم یه طرحی بودن و تو عالم بچگی تو سعی میکردی همه رو به هم بزنی تا مشابه ها رو پیدا کنی و بذاری  رو هم و با هر نقش و نگارش موقع غذا خوردن تو میرفتی تو یه عالمی مثلا باغ و باغچه و گل گشت بیشتر برات حظ داشت چون خیلی باهات مهربونتر بودن و حداقل چهار تا خاطره برات گذاشتن و تو با گل سرخی ها غریبی برای تو نیستن آشنا هستن به چشمت قشنگن ولی دورن برای همون مهمون غریبه ها هستن نه تو ، مثل خیلی از آدمها خیلی از رابطه ها…</description>
                <category>نعیم نوشت</category>
                <author>نعیم نوشت</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2024 23:25:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرت</title>
                <link>https://virgool.io/@Naeeme_nevesht/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-l7z1voiomeby</link>
                <description>دارم دور میشم دور و دورتر از همه کس و همه چیز  اینجا از شیشه هواپیما  از بالای ابرها همه چیز داره نقطه میشه تاریک تاریک چشمامو می بندم یه قطره اشک سر می خوره رو گونه ام من دارم میرم من همه چیز رو رها کردم خونه کار تو مامان و بابا فامیل کتابها لباسها نقاشی ها ساز همه رو رها کردم و کل زندگیمو تو دو تا چمدان ۲۳ کیلویی جا کردم و دارم میرم یه جای دورچشمام رو می بندم یاد همه قدم زدن هام با تو میفتم تو پارک یاد اولین باری که دستم رو گرفتی یاد خونمون که دو تایی با هم درست کردیم یاد همه خاطرات ریز و درشت که رقم خورد کاش میشد اونها رو هم بذارم تو چمدونم و همراه خودم ببرم اما نمیشه چند روزی می گذره به این فکر می کنم که چقدر رفتن سخته دل کندن از خانواده ای که بدون صحبت کردن باهاشون روزت شب نمی شد و اگه جواب یه تماس رو نمی دادن دلت هزار راه می رفت اونم سخته . خداحافظی کردن با کتابفروشی های انقلاب و کریمخان ، درخت های بلند خیابون ولی عصر، فصل بهار تهران ،بلوار کشاورز ،پارک لاله ،خونه خودتون ،خونه مادربزرگ ، حافظیه شیراز ،حرم امام رضا، کافی شاپ مورد علاقه ات ،کتابخونه و گل فروشی محل ،جاهایی که هر روز رفت و آمد داشتی و جزیی از وجودت شدن و کلی خاطره ازشون داری و خیلی وقت ها خوابشون رو می بینی ، هم سخته ، خیلی سخت اما چه میشه کرد عقل میگه باید رفت . باید از همه این سختی ها عبور کنی برسی به مقصد بری تو یه اتاق کوچیک یا آپارتمان فسقلی چمدون ها رو باز کنی خرده وسایلی که همراهته رو بچینی و از اون همه خاطره ها و آدمها دو سه تا عکس بذاری رو میزت و هرروز خیره بشی بهشون و تو فکرت بری وطن.  زندگی جدیدی رو باید شروع کنی . شروع کنی به تنهایی فکر کردن تنهایی غذا خوردن تنهایی پیاده روی کردی تنهایی رستوران رفتن تنهایی خرید کردن و از همه مهمتر تنهایی خطر کردن و شروع کنی با صداهای بیگانه آشنا شدن غذاهای جدید خوردن ، آدمهای جدید دیدن و حتی درخت ها و گل ها و حیوونهای جدید دیدن . چه روزایی بری تو خیابون دلت بگیره کم بیاری بزنی زیر گریه و به پهنای صورت اشک بریزی بگی مامان کجاست بابا کجاست خونه کجاست ولی تو راه پر فراز و نشیبی رو طی کردی تا رسیدی و راه های طولانی و سربالایی پر از سنگ های ریز و درشت هم جلو پاته . مدام با خودت کشمکش داری بمونم یا برگردم و ناگهان یه شب وقتی فکر می کنی تنهاترین آدم دنیا هستی و هیچ کس الان جز خدا جز کائنات نمی دونم هر چی که اسمش رو میذاری شاهد لحظه لحظه های تو نیست میگی دیگه برمی گردم اینجا جای من نیست محیط جدیده آدم ها فرق دارن هنجارها و ارزش ها اینجا زمین تا آسمون با وطن متفاوته من از بچگی تو کلاس زبان انگلیسی بزرگ شدم ولی زبان و لهجه هم برام جدیده خدایا منو برگردون . بعد فکرشو که می کنی به خودت میگی کجا برگردم ؟ و یاد اون متن معروف میفتی که تو تلگرام دست به دست میشد رفتن که بهانه نمی خواهد،یک چمدان می خواهد از دلخوری هاى تلنبار شده وگاهى حتى دلخوشی هاى انکار شده…...آرى،آمدن دلیل مى خواهدماندن بهانهو رفتن هیچکدام ......و هزار و یک داستان که ازش فرار کردی که آینده ات رو بسازی میاد جلوی چشمت میگی مگه تو چی میخواستی از زندگی ؟ بچگی و جوونی که نکردی تو حسرت چیزای کوچک موندی مثل استادیوم رفتن   و فقط کار ، خونه، ماشین  و یه کم تفریح و شادی و البته همه چیز از نوع سالمش نه عجیب و غریب خیلی معمولی میخواستی . میخواستی معمولی و در آرامش زندگی کنی پس از فکر برگشت هم منصرف میشی و خودتو در معرض هزار جور سختی قرار میدی که یه زندگی معمولی و جدید رو از صفر یا زیر صفر  با سختی،  دردسر و به هر ضرب و زور که شده برای خودت بسازی دوستی های جدید رابطه های جدید همه چیز رو از اول بسازی انگار که دوباره برگشتی به بیست سالگیت دوباره درس بخوان کار پیدا کن یه فرصت برای شروع از اول داری . بالاخره چرخ زندگی خواهد چرخید و  روزهای خوب تو راه هستن به هر حال تو هم به بالای چرخ میرسی تو هم به رضایت و خنده از ته دل میرسی خلاصه که اولش پر از درگیری و کشمکش درونی هستی تا بخوای تو محیط حل بشی زمان میبره .اگه قصد موندن داری به قول سیاوش طاقت بیار رفیق پی نوشت : با مهاجرا مهربون باشین اونا از همه عزیزانشون و چیزهایی که خیلی براش تلاش کردن گذر کردن و حالا شکننده و دلتنگ هستن هواشونو داشته باشید 😉</description>
                <category>نعیم نوشت</category>
                <author>نعیم نوشت</author>
                <pubDate>Mon, 27 May 2024 02:44:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگتم ای دوست</title>
                <link>https://virgool.io/@Naeeme_nevesht/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%D8%AA%D9%85-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-eicu6welc94p</link>
                <description>رفتن برای کسی که میره راحته ولی برای کسی که مونده خیلی سخت تره. حتما کسی که میره دل کنده از خیلی چیزا عبور کرده، گذشته ، چشمش رو بسته و همه احساسات و عواطف و خاطرات تلخ و خوشی و ناراحتی رو پشت سرش جاگذاشته خودش به یه نقطه معلوم یا نامعلوم خیره شده و رفته. کسی که مونده فقط نگاه کرده که به اون که داره دور و دورتر میشه داره کدر میشه دیگه بعد از چند وقت تو ذهنت هم که بگردی یه هاله از غبار رو آدمهایی که رفتن تو ذهنت می بینی انگار  رو قاب عکس خاک نشسته عزیزی که الان میلیونها کیلومتر ازم دوره هنوز تو دلمه هنوز با ویدیو کال مثل اون روزها ریز ریز می خندیم‌ ،  میریم خرید و برای هم لباس می خریم بچه هامونو نشون هم میدیم خونه ،زندگی، کار جدید . تولد میگیریم با هم و می رقصیم غر می زنیم گریه می کنیم ناله می کنیم بحث سیاسی اجتماعی اقتصادی می کنیم همه با ویدیو کال . اما یه چیز غیر ممکنه که وقتی داریم گریه می کنیم وقتی از زمین و زمان ناراحتیم و یا دلگیریم ، نمی تونیم هم دیگه رو در آغوش بکشیم و این یه حسرت همیشگی هست.</description>
                <category>نعیم نوشت</category>
                <author>نعیم نوشت</author>
                <pubDate>Mon, 27 May 2024 02:34:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دنباله دار</title>
                <link>https://virgool.io/@Naeeme_nevesht/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-znkyx9ibyvot</link>
                <description>ساعت ۳ بعد از ظهر یکی از روزهای تابستان است من در ردیف آخر روی صندلی کنار دیوار نشسته ام سرم را به دیوار تکیه ام و روی دفترم تصویر ایموجی  خوابالوده را نقاشی می کنم چشمهام نیمه بسته است معمولا زیاد صحبت نمی کنم دختری کنارم نشسته از من خسته تر است فقط به هم نگاه می کنیم  و لبخند کوتاه و الکی می زنیم می پرسد خسته ای ؟ خیلی  خوابم می آید بچه ها به سمت کلاس سرازیر می شوند و یکی با صدای بلند می گوید صاحابش اومد. استاد  از در وارد می شود و با سرعت سمت میزش می رود. این کلاس  و موضوع این درس را اصلا دوست ندارم استاد هم بسیار نچسب است. استاد کت خود را در می آورد و آویزان می کند لباسهایش بسیار نامرتب و اتو نشده است پیراهن صورتی پوشیده و کت و شلوار سورمه ای پوشیده است. پشت پیراهنش چند تا تا خورده که حاکی از اتو نکردن لباس است به نظر مرد شلخته ای می آید جلوی موهایش ریخته و همان مقدار کم فر خورده و رفته بالا جور خاصی صحبت می کند که من بدم می آید با صدای بلند می گوید سوالی ندارید؟ یک نفر سوال بی ربطی می پرسد و یک پسر در کلاس باصدای دخترانه می گوید استاد دفترش چند برگ باشد ؟ کلاس مثل بمب از خنده می ترکد. شروع می کند به پرسش از جلسه قبل من هنوز سرم را به دیوار تکیه دادم که بهم اشاره می کند و سوال می پرسد من با چشمان متعجب نگاهش می کنم انگار گوشهایم کر شده چیزی نمی شنوم و مجدد سوال را تکرار می کنم بچه ها پچ پچ کنان جواب سوال را به من میر سانند ولی بی فایده است من متوجه نمی شوم نگاه ملامت باری نثارم می کند و از نفر بعدی می پرسد دخترک مثل طوطی پشت سر هم پاسخ می دهد و استاد می گوید آفرین و به همین ترتیب پرسش و پاسخ می کند . سعی می کنم خودم را طوری نشان دهم که انگار با همه وجود به درس گوش می دهم ولی این طور نیست گوش نمی دهم اصلا نمی فهمم که چه می گوید درس شکلی است کلاس آیین دادرسی مدنی . توی ذهنم مدام غر می زنم که تا من دادگاه نروم چطور این درس را پاس کنم چطور یاد بگیرم و... بالاخره بعد از دو ساعت کلاس تمام می شود. با خونسردی سر جایم می نشینم تا راهروها خلوت شود همه بچه ها به سمت در هجوم می برند با خودم‌فکر می کنم این همه فیلم خارجی دیده ام یکبار ندیدم که بچه مدرسه ای ها به سمت در بدوند ولی ما دانشجویان سال دوم حقوق مثل زندانیهایی که تازه آزاد شدند به سمت درب کلاس سرازیر می شویم. تلفن همراهم را چک می کنم پیام های تبلیغاتی و پیام مامان که نگران بیرون غذا خوردنم است و گفته دلمه درست کرده است و پیام خواهرم که گفته برایش در مسیر برگشت کلیپس بخرم و تماسهای بی پاسخ دوستم. وسایل را کم کم جمع می کنم کتاب قطور قانون مدنی در نظم حقوقیزکنونی  با جلد گالینگور سورمه ای رنگش  که روی دسته صندلی است روی زمین می افتد و صدای مهیبی می دهد به دنبال آن جامدادی و کل خودکارهایم می افتد روی زمین عده ای که دور استاد را گرفتند و سوال می پرسند بر میگردند و نگاه می کنند من آرام وسایل را از روی زمین جمع می کنم و در کوله پشتی ام می ریزم از جا یم بلند می شوم  بدون اینکه به بچه ها  استاد نگاه کنم سعی می کنم بی هیچ جلب توجهی از کلاس خارج شوم . از توجه بقیه زیاد خوشم نمی آید  من خیلی خجالتی هستم به نزدیک در که می رسم بند دیگر کوله پشتی به دستگیره در گیر می کند و من نمی بینم سعی می کنم بند را بکشم گویی زیر پایم خیس است چای یا آب ریخته شده پایم سر می خورد و  نقش بر زمین می شوم. چانه ام محکم به کف زمین می خورد دردم می آید و بلند می گویم آی بعد از چند لحظه دور و برم پر از دختر و پسر می شود که سعی می کنند دستم را بگیرند و بلندم کنند خیلی خجالت می کشم یکی از بچه ها می گوید مواظب  شست پات باش اشک توی چشمم جمع شده چانه ام درد می کند و از خجالت به صورت هیچکس نگاه نمی کنم فقط سریع خودم را جمع و جور می کنم تا بلند سوم استاد با حالت تمسخر میگوید براش آب قند بیارید. بچه ها می خندند من از خجالت می میرم و به هر شکلی بلند می شوم یک قطره خون از دماغم می چکد دستم را می کشم به دماغم و خون را نگاه می کنم و مجددا می گوید زخم شمشیر خورده یکی از دخترها یک دستمال به من می دهد و به هر شکلی که شده از آن کلاس لعنتی بیرون می آیم و در دلم کلی بد و بیراه به استاد ، درس،  کلاس و بچه ها نثار می کنم. سمت دستشویی می روم ولی خون دماغم بند نیامده یکی از کارمندان دانشگاه می گوید یک قطره لیمو در دماغت بچکان و این کار را برایم انجام می دهد کم کم خونریزی تمام می شود از موسسه بیرون می آید طول خیابان را قدم زنان به سمت خانه می روم . انتهای خیابان بلند خانه من است راه تمام می شود به خانه می رسم و کلید می اندازم و در را باز می کنم مستقیم به سمت اتاقم می روم مانتو و مقنعه را در می آورم و با شلوار جین خودم را روی تخت می اندازم. به امروز فکر می کنم به اتفاقات طول روز به کلاس، افتادن، درد چانه،  درس بد قلق ، استاد نچسب که  چشمهام سنگین می شود خوابم می برد.</description>
                <category>نعیم نوشت</category>
                <author>نعیم نوشت</author>
                <pubDate>Mon, 26 Oct 2020 00:20:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشق شدن یک درون گرا</title>
                <link>https://virgool.io/@Naeeme_nevesht/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7-tquypmslyk3t</link>
                <description>ما درونگرا ها کاریزما نداریم به ندرت کسی طرفدارمون میشه و در بسیاری موارد ارتباط برقرار کردن با دیگران رو بلد نیستیم و  اون موقع هست که همه فکر می کنن که ما مغرور و از خود متشکر هستیم. اکثرا جز افراد سرد به حساب میاییم. با اس ام اس و پیام راحت تریم تا با تماس تلفنی. کمتر تو چشمای غریبه ها زل می زنیم.کمتر به چشم میاییم و کسی ما رو می بینه معمولا از اجتماع دوری می کنیم و با مهمانی و پارتی حال نمی کنیم پیش افراد ناشناس و تو جمع های غریبه راحت نیستیم و  در عوض تو تنهایی کنج اتاق با کتاب و گل و گیاه و هنر و... صفا می کنیم. دوستان بسیار واقعی هستیم الکی و زبونی نیستیم و انتظار داریم که رفقای واقعی داشته باشیم. اگر رفیقمون نارو بزنه دو برابر بقیه ناراحت میشیم. انگار ما چند لایه داریم و به ندرت کسی رو تو لایه های درونی خودمون راه میدیم.من هم همینطور بودم اما درون گرای جذاب که اتفاقا به خاطر ظاهرم به چشم می آمدم ولی مرحله بعدی ارتباط رو به بهترین مدل و استادانه گند می زدم. انقدر که طرف ارتباط حالا یا عشقی یا دوست و رفاقتی خسته می شد و بعدش درست کردن قضیه سخت و طاقت فرسا بود . دنیای ما برای برون گراها عجیبه و شاید دیوانه کننده اس. دیدین اکثر بچه باحالا تخص و شیطون هستن همه اونا رو بیشتر دوست دارن حتی خود درون گراها. به هر حال با این اخلاقیات من عاشق شدم نه از این عشق الکی ها عشق راستکی اون موهاش جوگندمی بود و پنج شش سال از من بزرگتر بود بسیار خوش بیان و با سواد و با نمک و البته یک برون گرای لعنتی منم از تو چشمام عشق میزد بیرون اما چون درون گرا بودم ...- لعنت به درون گرایی لعنت به بلدنبودن ارتباط موثر-،  چیزی بهش نگفتم اصلا فقط نگاه و نگاه بالاخره نگاهها کار خودشون رو کردن و اونم فهمید. تا آخرین روزی  که میدیدمش کاری نکردم اونم نیامد جلو . مثل فیلم ها تغییر کردم اون طوری شدم که فکر می کردم دوست داره .فکرش رهام نمی کرد خیلی عاشق بودم بقیه رو نمی دیدم به خواستگارام جواب منفی دادم فقط اون فقط و فقط اون. بالاخره با هر جون کندنی بود یکسال گذشت تا ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادن تا بهانه ای جور شد که دوباره ببینمش. وای انگار نه انگار که یکسال شده بود همش می گفتم اون یادش رفته ولی منو یادش بود  خودش توی یه جمعی نگاهم کرد و گفت وقتی یکسال می گذره و فراموش نمی کنی یعنی باید حرف بزنی. من هم خوشحال بودم که بالاخره یه پالس مثبت گرفتم هم ناراحت که حالا چه کار کنم. این حرفش لال تر از پیش کرد منو لال لال .بالاخره با تعلل من و جلو نیومدن اون یکی این وسطا پیدا شد و همه چیز و ریخت به هم . حضرت معشوق آدم درست و حسابی بود نمی فهمیدم چرا و چطور با این غریبه اخت شد. غریبه موهاش رو قرمز کرده بود مثل من خجالتی نبود گه گداری سیگار می کشید با همه راحت بود با پسر و دختر حتی با حضرت عشق من راحت از هر دری سخن می گفت ولی من تو لاک دفاعی بودم و درون خودم می شکستم و خرد می شدم . اصلا نمی فهمیدم چرا غریبه رو به من ترجیح داده. کارم شده بود پرس و جو از دیگران که آیا غریبه بهتر از منه؟ خوشگل تر از منه ؟ خوش تیپ تر؟ و هزاران سوال دیگه همه پاسخها منفی بود کسی غریبه رو بهتر از من نمی دید ولی حضرت بهتر میدیدن. البته من خودم هم اگر به جای او بودم یه دختر خوش سر و زبون رو بهتر از یه دختر که وقتی می خواد حرف بزنه گونه هاش سرخ میشن می دیدم. بالاخره من تسلیم شدم و شکستم کاملا داغون ، افسرده و پژمرده ساکت تر از قبل شدم .‌نه کسی رو با اون می تونستم ببینم نه خودم حرفی می زدم ولی چیزی که ازش مطمئن بودم عشق خالصانه ام بود که اتفاقا بر خلاف نظرات دوستانم که می گفتن لایق این همه احساس نیست، لایق بود بسیار هم لایق بود. در نهایت وقتی زورم به خودم و شخصیتم نرسید و دیدم هیچ کاری از پیش نمیره بعد از یک سال و نیم همه چیز رو برای خودم تمام کردم کاملا گذاشتم کنار ولی اون حجم احساس که داشتم از خاطرم محو نمی شد. مدت ها طول کشید تا یاد گرفتم که اون مال من نیست و فقط از دور و یواشکی میشه دوستش داشت و بعد از مدتی فقط یادش تو دلم زنده موند  و اون ذوق و شوق  و احساس قبلی انگار چروک و خشک شد  و یه دلشکستگی مرارت بار برام موند ولی با این اوصاف هنوز هم هست. مدت زیادی از اون ماجرا گذشته چند سال چند هزار روز و ساعت هنوز هم  گاهی مرور می کنم و قضاوت می کنم ، تنبیه ،سرزنش ،نتیجه گیری و ... بعد از اون ضربه یاد گرفتم که اون هم مقصر نبود با وجود آگاهی که به احساس من داشت من هم خیلی فرصت ها رو از دست دادم و به بدترین شکل ممکن عشق رو تجربه کردم. اون ماجرا برای من و امثال من پر نشیب و فراز و برای یک‌برون گرا خیلی منفعلانه و پر سوال بود. اگر چه بسیار تلخ بود و آینده من رو تحت تاثیر قرار داد اما من یاد گرفتم که درون گرایی خودم  رو بیشتر مدیریت کنم و به یک توازن برسم اگرچه هنوز هم ذاتا ترجیح من با سکوت و تنهایی و آرامشه.</description>
                <category>نعیم نوشت</category>
                <author>نعیم نوشت</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2020 08:03:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدی بعضی آدم ها بدبین هستند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Naeeme_nevesht/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-g3gxjonnaajl</link>
                <description>من جز دسته بدبین ترین آدم ها بودم.دلیل این بدبینی هم شکست های پی در پی از جمله شکست عشقی، شکست تحصیلی،شکست کاری شکست رفاقتی و ... بود. من می ترسیدم اعتماد کنم به آدم ها و شرایط و وقتی کاری رو شروع می کردم بلافاصله خودم آخرش رو پیش بینی می کردم و اغلب غایت منفی رو می دیدم. ضمنا خیلی هم فرد سخت گیر و خودسرزنشگر بودم که همه اینها ناشی از حس کمال گرایی بود. بین شکست هایی که اشاره کردم شکست عشقیه از همه بدتر بود و داغونم کرد ولی ما بقی هم تاثیرات خودش رو گذاشت و من به یک بدبین تمام عیار تبدیل شدم . از قضا صمیمی ترین دوستم هم منفی بود حتی وقتی حرف می زدیم باهم بعد از یک ساعت انگار دردهای خودم دوچندان می شد و خیالم راحت می شد که یکی مثل من هست و مشکلات باقی می مانند و هیچگاه حل نخواهند شد.اون زمان اسم این منفی بودن رو گذاشته بودم واقع بینی و ترس داشتم که فکر مثبت کنم و برعکسش از آب دربیاد. من که تا نهایت احساسات منفی پیش رفته بودم یک روز یه دوست جدید بسیار خوش بین پیدا کردم. اون دیگه از اون طرف بوم افتاده بود کاملا مثبت اندیش. من مدام باهاش بحث و تبادل نظر می کردم که اثبات کنم ته همه چیز بده. نمی دونم چرا این طور بودم ولی گویا می خواستم خوش خیال نباشم که اگر نتیجه منفی بود حس حماقت نکنم. اون دوست خوش بین ،صبور بود و خوش قلب و همیشه نکات مثبت رو میدید. سر یه مسئله ای برای اینکه حقانیتم رو ثابت کنم شرط بستیم که نتیجه چی میشه. نتیجه برای هر دوی ما مهم بود این بار هم من گفتم این کار عبث است و نتیجه خوب پیش نمیره ولی میل باطنی من به سمت به ثمر رسیدن کار بود. نهایتا بعد از مدت طولانی کار نتیجه داد. برای من که همیشه شکست پشت شکست خورده بودم عجیب بود و می گفتم مگر محال، امکان پذیره؟ بعد از اون موضوع انگار یه امیدی دوید تو دلم و دیگه دلم نمی خواد پایان رو پیش بینی کنم نگاهم به زندگی و دنیا زیباتر شد و قانون زندگی رو فهمیدم که زندگی همینه روزی به کام تو و روزی خلاف میل تو. جدای از همه شعارهایی که  راجع به مثبت اندیشی این روزها مد شده و هر جا رو که نگاه می کنیم باهاشون مواجه میشیم . دوستان منفی نگر و بدبین مثل من قبلی ، بیایید یکبار امتحان کنید که مثبت باشید، توهم نزنیم فقط خوب ببینیم شاید  این بار نوبت ما باشه?و حس رضایت رو تجربه کنیم.به قول فروغ من به پایان دگر نیندیشم...</description>
                <category>نعیم نوشت</category>
                <author>نعیم نوشت</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2020 11:25:28 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>