<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نفس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Nafas0720</link>
        <description>رفت عمرم بر سرِ سودای دل !</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:16:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2344817/avatar/RJB5de.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نفس</title>
            <link>https://virgool.io/@Nafas0720</link>
        </image>

                    <item>
                <title>انکار</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafas0720/%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-tza5nx9awt5k</link>
                <description>انکار نمی‌کنم که دلتنگمدانم که دلم برفته از چنگمانکار نمی‌کنم که گر خواهی،با تمام مشکلات، می‌جنگمگفتند دلت هوای ما کرده!اکنون که زنی خسته و دل‌سنگم؟در راهِ تو صد مرتبه جان دادمافسوس که عشق افزود بر ننگم_نفسچهارده آذر چهارصد و سه</description>
                <category>نفس</category>
                <author>نفس</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 05:18:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکست</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafas0720/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-waspsqqef14l</link>
                <description>من بارها شکستم و بار اولم نبوددستِ محبتِ هیچکس، بر سرم نبودمن بارها شکستم و هر بار مثل قبل،وقتی که جان دادم، کسی دور و برم نبودیادش بخیر، آن روزها، آسوده بودمآن روزها، که نام تو در دفترم نبودیادش بخیر، یک عاشقِ بازنده بودمچیزی به جز خیالِ تو ، توی سرم نبودگفتی: برو ! ببر مرا زِ یاد ! توبه کن !آن حرف ها، جواب دل کافرم نبودبا یک خداحافظی از تو، دل بریدماما خداحافظی، حرف آخرم نبود ...پیش خودت گفتی به قهر، می‌شکانی‌اممن بار ها شکستم و بار اولم نبود _نفسچهار دی چهارصد و چهار</description>
                <category>نفس</category>
                <author>نفس</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 05:16:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلجویی از قلم</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafas0720/%D8%AF%D9%84%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%84%D9%85-mpriewa21qok</link>
                <description>گمان نکن که از تو بی خبرم. نه. آنقدر ها هم بی معرفت نیستم! همین چند روز پیش بود که باد شدم و رفتم لا به لای موهایت. فنجان چایی شدم که بعد از خستگی، وقتی که از کار باز گشته بودی نوشیدی و خستگی‌ات در رفت. آهنگی شدم که سخت غمگینت کرد. ابروهایت را در هم بُرد و مژه های کوتاهت را خیس نمود.گمان نکن که از تو دورم. نه. من همینجا هستم. لا به لای تمام روزمرگی هایت. شب هنگام وقتی که خوابی، این من هستم که در خواب های خاکستری‌ات قدم میزنم. سیگاری که دودش را عمیق در ریه هایت فرو میبری و به قصد کشت آن دود را درون سینه‌ات حبس میکنی، آن؛ منم.من دور نیستم. نزدیکم. خیلی نزدیک. همیشه اینقدر نزدیک بوده‌ام. اما نتوانستی بفهمی. فهمیدنم انقدر سخت بود؟نه. سخت نبود. اما یادم نبود که موهایت را کوتاه کرده‌ای. سیگار هایت را از پاکت به نخ رسانده ای و خیلی وقت است که دیگر شب ها خواب نمی‌بینی.یادم نبود که مرا خیلی وقت است از جهان خودت بیرون کرده‌ای.یادش بخیر. روز های خوبی بود. مگر نه؟دوست داشتنی تر شده بودم، وقتی دوستم داشتی. انگشتانم ظریف تر شده بود. گونه هایم رو به سرخی می‌رفت. حتی عیب و نقص های صورتم را هم دوست می‌داشتم. عشق همیشه یک زن را زیباتر می‌کند. من حتی عاشق اسمم شده بودم. وقتی صدایم می‌زدی. انگار که قبل از تو هیچکس؛ هیچکسِ دیگری را اینگونه خطاب نکرده بود. انگار که اسم من زیباترین اسم دنیا بود. می‌فهمیدی مرا. تمام آهنگ هایی که ناشیانه با گیتار برایت می‌نواختم. تمام شعر هایی که ناشیانه برایت می‌نوشتم. تمام حرف هایی که ناشیانه به تو میزدم. تمام احساساتی که ناشیانه بروزشان می‌دادم. همه را با جان و دل دوست داشتی.عزیزم. گفته بودم که آدم ها بی هم نمی‌میرند. هیچکس با رفتن هیچکس نمرده. اما من این روز ها جنازه ای متحرکم که می‌خورد ، می‌خوابد ، دلتنگ می‌شود و می‌نویسد‌. حالا تو به من بگو کجای این دنیای پر هیاهو ایستاده‌ای؟ کجای این دنیایی که همزمان هم در تک تک خیالاتم زندگی می‌کنی و هم در دنیایم هیچ جایی نداری؟_نفس، یک خرداد چهارصد و چهار</description>
                <category>نفس</category>
                <author>نفس</author>
                <pubDate>Wed, 28 May 2025 03:49:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواستم از تو نگویم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafas0720/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D9%86%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-nucg8rjcuzta</link>
                <description>خواستم از تو نگویم، عاقبت بدتر شدهر نگاهت غزلی بر دل این دفتر شدای که با یاد تو سر کردن برایم عادت استبا خیالت بی اراده، چشم هایم تر شد ای که با اغیار می آید صدای خنده‌ات !لب من هر چه گذشت، ساکت و ساکت تر شدخانه را من در نبودت سخت، ویران کرده‌امهر چه من را یاد تو انداخت، خاکستر شددل سراغ عشق های دیگران را می‌گرفت هر چه بیشتر گشت، در عشق تو مومن تر شد _نفس۱۴ فروردین ۱۴۰۴</description>
                <category>نفس</category>
                <author>نفس</author>
                <pubDate>Thu, 03 Apr 2025 19:08:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا بدونِ تو</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafas0720/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%AA%D9%88-tuwkogisb1yc</link>
                <description>جوهرِ خودکارِ غمگینمدائم از دست تو می‌نالداز برای کاغذم امشبقصه ی تکرار می‌خوانداز دل تاریک من امشبغنچه ی یاد تو می‌رویدساعتِ دیواری ام در هرتیک و تاک اسم تو می‌گویدخلوت تنهایی من رادود یک سیگار بر هم زدوه که آن پیچ و خم زلفتهر چه زخم بود بر دل من زدپشتِ دیواری در این شب هااز برایت می‌کنم گریهبر خطوط صافِ این دفتریک غزل را می‌دهم هدیهروزهایم مثل شب ها استسرفه و سیگار و بی تابیمبتلای غمِ جانکاهتمبتلای دردِ بی‌خوابیهمچو پژمرده گلی هستمکه ندارد آن طراوت راعاشقِ آواره ای هستمکه ندارد خواب راحت رابی تو در این زندگی تنهامخسته و افسرده و زارمسخت غمگینم زِ مغروریکه نمی‌آید به دیدارم !_نفس۱۲ اسفند ۱۴۰۳</description>
                <category>نفس</category>
                <author>نفس</author>
                <pubDate>Sun, 02 Mar 2025 02:41:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلخ ترین تقدیر من!</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafas0720/%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D9%86-q4ey8x1nmmyl</link>
                <description>هیچکس نمی‌داند. اما من می‌دانم، پشتِ این ظاهر محکم و استوارت، کودکی با قلبی پاک، پنهان است. هیچکس راز های تو‌ را نمی‌داند. هیچکس گریه‌های تو را ندیده‌ است. هیچکس با طعمِ بوسه های دلچسب تو آشنا نیست. اما من، چرا.عزیز تر از جانم. منِ ناتوان، هنوز نتوانسته‌ام فراموشت کنم. هنوز هم قدر جان دوستت می‌دارم. هنوز هم هر چه می‌نویسم، برای تو است.کتابی که مضمونش تو باشی، هیچ‌گاه به پایان نخواهد رسید. همیشه ادامه خواهد داشت. با هر بار دیدنت، مثل روز اول، قلبم به تپش خواهد افتاد و چشم هایم برق خواهد زد. من هنوز هم با قسمت و تقدیری که مرا به تو نرساند، کنار نیامده‌ام. کاش تقدیر من، نگاه همیشگی تو بود._نفس ۲۹ بهمن ۱۴۰۳</description>
                <category>نفس</category>
                <author>نفس</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2025 20:38:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafas0720/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-iddpjuay4f1f</link>
                <description>تو زنی هستی که تمام کار ها را با دقت انجام می‌دهد. زنی که در هر گوشه ای که می‌نگرم، رد پایی از زیبایی نگرش های او به جا مانده. زنی با دست خطی زیبا که خودش را معتاد به شعر کرده. تو زنی هستی که به همه چیز، با دید متفاوت نگاه می‌کند. حتی در گرفتن یک عکس و یا در نوشتن ساده ترین چیز ها، سعی می‌کند ظریف ترین و زیباترین بُعد ماجرا را ثبت کند.کسی که در یک آشپزی ساده هم سعی می‌کند حوصله و دقت به خرج بدهد. تو زنی هستی که تنها خودت می‌دانی چقدر با خودت همزمان هم دوست و هم دشمنی. تو زنی هستی که از شکستن قلبِ دیگران هراس داری، اما هیچکس این هراس را نسبت به قلبِ کوچکِ تو ندارد. زنی که ناشیانه آرایش می‌کند، تنهایی غذا می‌خورد، شب ها شعر می‌نویسد و روز ها با خودش می‌رقصد و با کتاب هایش حرف می‌زند. زنی با موهای کوتاه قهوه ای و چشم های درشت و کمری که باریک نیست و لبخندی که بعضی مواقع برای ساده ترین حرف ها نمایان می‌شود. زنی که روز ها دستِ تنهایی اش را می‌گیرد و با او در خیابان های شلوغ شهر، قدم می‌زند و شب ها با تنهایی اش همبستر می‌شود. زنی که همه چیز را خیلی عمیق درک می‌کند. زنی که تمام دنیا را به چشم شعر نگاه می‌کند. رگِ واقع بینی‌اش را با تیغِ شعر های شاملو و فروغ زده. غرق در خیالات است و در آسمان ها سیر می‌کند. زنی که همیشه در خانه اش بوی عود های سردرد آور پیچیده و جای فنجان های قهوه روی میز باقی مانده. زنی که گیتار خاک خورده ای که یادگار عزیزی‌ست، کنج اتاقش دارد که هر گاه غمیگن شد ، تارهایش را به صدا در آورد. زنی که همیشه در خانه اش صدای ترانه های گوگوش و داریوش و هایده به گوش می‌رسد و انگار تنها نیست. او با همین خواننده ها زندگی می‌کند. با همین کتاب ها. با همین شعر ها. با همین نقص ها._ نفس</description>
                <category>نفس</category>
                <author>نفس</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2025 14:05:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ.</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafas0720/%D9%87%DB%8C%DA%86-tesi2vfmiof0</link>
                <description>میگفتی بوی خاک باران زده را دوست داری،ولی چای خوردن در هوای ابری را بیشتر.مکث میکردی و میگفتی: ولی از همه بیشتر وقتی را دوست دارم که بوی خاک باران زده در بینی‌َم میپیچد و یک دستم لیوان چای و دست دیگرم در دست تو باشد .بوی خاک باران زده پیچیده توی خانه،چای تازه دم هم روی سماور است،دلت برای خودم که هیچ،برای دستهایم تنگ نشده؟</description>
                <category>نفس</category>
                <author>نفس</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2025 22:38:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای برای تو.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-kyfbmv18pcxp</link>
                <description>سلام مخاطب نامه هایم. امیدوارم حالت خوب باشد‌. حال همه ی ما خوب است. مثل تمام کسانی که می‌گویند خوبیم، اما یا شب با بغضی عمیق به دیدار خواب‌ می‌روند و یا صبح دیگر از خواب بر نمی‌خیزند. زندگی به طرز مسخره ای پیش می‌رود و من در موازات خوشبختی قدم بر می‌دارم. اما مابین تمام این روزمرگی های احمقانه ام، همیشه خیال تو را در ذهن خود می‌پرورانم. شادی ها را با خیالت جشن می‌گیرم و اشک هایم را هم سر به شانه ی خیالی ات، میریزم. یادِ تو هر لحظه اینجاست، ای بی وفا ترین محبوب دنیا. کسی که لایق صفت محبوب نیستی اما چه کنم دیگر؟ دل است. محبوبی برایش. دلم برای صدایت لک زده. صدایت خوب است. خوب تر از خوب. کاش می‌شد صدایت را درون گلدان کنار پنجره ام بکارم. هر وقت که خسته‌ام، یک فنجان چای تازه دمِ خوش عطر بریزم و مدام به صدایت گوش بدهم. یک بار از اول تا آخر. یک بار از آخر تا به اول. صد هزار بار. اصلا تا آخر دنیا!صدایت انگار زیباترین اثر یک نقاش است. صدایت گویی یک شعر پر بغض،با جوهر های پخش شده از اشکِ زنی عاشق برای معشوقه اش است. انگار آهنگی قدیمی که یاد آور خاطرات خواننده ای از دهه ی ۵۰‌ست که خودکشی کرده. صدایت به رنگ مخملی، یک جور زرد آبی طوسیِ متمایل به سبز است. اصلا این ها را بی خیال، صدایت عجیب زیباست.راستی گفتم همه خوبیم؟ آری حال همه خوب است اما تو روزی از همین روزها، دستی به آیینه ی خاک گرفته ی کنج اتاقت بکش، لباس چهارخانه ی قرمز مشکی ات را بپوش، عطر همیشگی مان را بزن، گذشته را فراموش کن و به دیدار فراموش شده ات بیا‌ ._نفس</description>
                <category>نفس</category>
                <author>نفس</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2025 21:48:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafas0720/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-fpfxqbfw9umz</link>
                <description>از نرگسی که پژمرد.دلخوشم!به هوای خنک پاییزی؛به بوی نارنگیبه ردِ قرمزیِ انار روی انگشتانمبه لباس های رنگارنگ زمستانیبه قطره های کوچک باران روی شیشه ی عینکم...دلخوشمبه همین شعر های نصفه نیمهبه بخاری که از فنجان چایم بلند می‌شودبه نامه های خوانده نشدهو حرف های گفته نشدهدلخوش به همین روزهایم.دلخوش به بوی قهوه وپاییزی که ندانستم کِی از راه رسید.به بادی که وحشیانه می‌وزد وتمامِ شعر هایم را با خودش می‌بردبه همین چیزهای کوچک دلخوشم!به تو ...که حرف هایت بوی ماندن می‌دهد._نفس ، ۳ مهر ۱۴۰۳</description>
                <category>نفس</category>
                <author>نفس</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2025 21:44:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتنی.</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafas0720/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C-sqon1bfq17bd</link>
                <description>تازه داشتم سر پا می‌شدم. تازه زندگی داشت در رگ های خشکِ من می‌جوشید. مختصر حادثه‌ای شادم می‌کرد. نقابِ عبوسِ زندگی از چهره‌اش افتاده بود. غرق بودم در سرابِ خوشی. چه بگویم؟ خرابش کردی!زندگی‌ام معنایش را از دست داده. تلخ شده. حتی از قهوه‌ های دمِ غروبت هم تلخ تر. دیگر پی این نیستم که روزگار بر وفق مراد بگذرد. فقط می‌خواهم بگذرد. گورشان را گُم کنند این روز‌های کوفتی. زندگانی را چه شوق باشد، وقتی تو نیستی؟ وقتی کسی کنار گوشم نمی‌گوید: ادامه بده. وقتی کسی غبار خستگی را از روی شانه‌هایم نمی‌تکاند. وقتی کسی نیست که برایش از جزئیاتِ روز هایم بگویم. تو بگو؟زندگانی را چه سود؟راستی، شعر های اخیرم را خوانده‌ای؟ البته بعید می‌دانم. کَمَکی قشنگ شده‌اند به واسطه‌ی غمِ مقدست. بگذریم. این روز ها مرا شاعر می‌نامند. نمی‌دانند تو را می‌نویسم. نمی‌دانند آن غزل ها از ژرفنای دلم بیرون می‌آید و بر کاغذ می‌نشیند. و کسی نمی‌تواند تصور کند که این غزل ها، ردیف ها، قافیه ها و کلمات، چقدر برای شرحِ غمت حقیرند‌.به یاد دارم همیشه میگفتی که نامم در تمام شعر ها و آهنگ هاست. می‌گفتی چه سخت است فراموش کردنت. اما اینگونه که تو مرا از خاطرت بردی، معلوم است که آنقدر ها هم سخت نبوده. عیبی ندارد. باز هم شُکر. شُکر که بی من روزگارت خوش است. با خودم می‌گویم: چقدر احمقانه بود این عشق ؛ که تو در هوای دیگری نفس می‌کشی و من هنوز در این گوشه، به فکرِ جور کردنِ قافیه ای جدید !... سرت سلامت._نفس</description>
                <category>نفس</category>
                <author>نفس</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2025 21:39:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafas0720/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-ivzsf0hvqyc9</link>
                <description>فروغِ زیبا.من اینجا بی کسم، تنهاممن اینجا لا به لای مردمِ دل‌سنگ،لا به لای آدمک های حقیر و پست،خانه‌ای دارم که از شعر ساختم آجر به آجرخشت خشتش راکنون کز دیده‌ام جاری‌ست، شب های فراق تو؛من اینجا بی‌کسم، تنهامو یادِ تو که همچون باد می‌آید،به روی زُلف هایم می‌نشیند،درون سینه‌ام یک لانه می‌سازد،و شعری می‌سُراید روی این کاغذک کاهیو یادِ توکه با چشم های خیسمآشِنایی دور و دیرین استو یادِ توکه در این تلخی مطلق ولی،بس خوب و شیرین‌ استو یادِ توکه میهمان شب و روزم در این ویرانه‌ی تاریک و دلگیر استنمی‌دانم،نمی‌دانم در این دنیا چه باید کرد؟چه باید کرد با آن کس که می‌دانی نمی‌ماند؟چه باید کرد ای شاعر؟همه در غفلتی غرق‌اند ، کسی شعری نمی‌خواندمن اینجا در حصار خویش خواهم سوختبه یک در چَشم خواهم دوختکه شاید رهگذر آید ز راه این بارقلم خشکیده، شعرم نغمه‌ی تکرارمن اینجا بی کس و تنهاو مُشت ها وصله‌ی آیینه و دیوارچه باید کرد؟من اینجا بی‌کسمتنهام. _نفس۱۵ آذر ۱۴۰۳</description>
                <category>نفس</category>
                <author>نفس</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2024 20:55:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره.</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafas0720/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-rdciaac6yhee</link>
                <description>از ما فقط خاطره جا ماندهمن و تو وو عطر نفس هایتباز می‌شود این حادثه، تکرارآغوشم و آن سیل اشک هایتدستی سوی دستم دراز بنماتا بَرکِشم دل را از این آشوبخوب است آری حال و احوالمبغضی درون سینه یعنی خوب!از ما فقط خاطره جا ماندهپایِ درختِ سبزِ زردآلودر آن شب های خسته از تکراردر آن شب های سرد و بغض آلودحالم عجیب است مثل طفلی کهقهر است و دنیا را نمی‌خواهدیا مثل آن ماهیِ کوچک کهآغوش دریا را نمی‌خواهددر این غروب نیمه جان هر بارآن رفتنت در سر شود پیداکارم همین است! از تو شعر گفتنهر لحظه؛ دیروز، امروز و فردااز ما فقط خاطره جا ماندهدر دفترِ کهنه ی اشعارمیادت چو ابری تیره می آیدشب نیمه شب مابین افکارماز ما فقط خاطره هامان استاز ما فقط مُشتی غرور ماندهاز ما در این شهرِ شلوغی ها،یک کوچه تنها بی‌عبور مانده ..._نفس_۷ آذر ۱۴۰۳</description>
                <category>نفس</category>
                <author>نفس</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2024 15:25:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امان از تاریخ ها...</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafas0720/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%87%D8%A7-l6hgrz7e8ux7</link>
                <description>باز یادم رفته بود آن عاشقیتا که دیدم آن دو چشم مست راخاطراتت را به یاد آوردم ودوره کردم هر چه بود و هست رایادم آوردم همان روز ها کهپای آن کهنه درخت خندیدی&quot;دوستم داری&quot; بر لب آوردی واز سکوت تلخ من رنجیدیآه یادم آمد آن روز ها راروز های سرد و شب های سیاهگر بخندم یا نخندم نیست فرقهر شبم می گذرد با بغض و آهروز ها از پی هم می گذرندبرگ تقویم رفت روی خردادروز های رنگی دنیای منرنگ هایش را چه زود از دست داددیشب دلتنگی امانم را بریدسر به دامان دلم بگذاشتمشعر نوشتم و سکوت شب شکستعاقبت آن شد که می پنداشتمگریه کردم من به حال این دلماین دل بیچاره تقصیرش چه بود؟عاشقت بود و تو رفتی بی دلیلآنکه ما؛ از هم گرفت آخر که بود؟هفت خرداد بود امروز و دگراز تو آن عشق هیچ خبری نبودکاش برای آخرین آغوشمانهیچگاه هیچ‌گونه خطری نبود...راز این شعر را تو میدانی فقطهدیه ایست از او که دوستش داشتیداشتی؟یا فکر من این گونه است؟! :)تو برایم با همه فرق داشتی ..._نفس</description>
                <category>نفس</category>
                <author>نفس</author>
                <pubDate>Thu, 25 May 2023 05:19:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز قبل از تو خوب بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafas0720/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF-de3wfjjcsvow</link>
                <description>من چه میدانستم. میخواهی بیایی؛ مرا عاشق کنی و بروی. من در دنیای خودم بود. با شعر های خودم تنها بودم. دیوانگی می‌کردم؛می‌خندیدم؛ اشک می ریختم؛شعر می‌نوشتم... حال چه شد؟ تمام مدت دلتنگ تو هستم. تمام شعر هایم رنگ و بوی دلتنگی به خود گرفته. آه... دلتنگی...چه بگویم که قصد جان من را کرده. این روز ها با هر صدا و عطر و آهنگ و مکان و هر چیز آشنایی؛سر و کله اش پیدا میشود. باید مدام در حال فرار از یاد تو باشم. از هر چیزی که مرا یاد تو می اندازد. میخواهم! اما نمیشود. انگار این خانه بدون تو قبریست که در آن دلتنگی تو چال است. انگار لابه لای آجر های این خانه خیال تو جا مانده. انگار پشت در این خانه کسی یاد تو را جا گذاشته. انگار اتاق صدایت را به گوشم می‌رساند. روی دیوار های این خانه چشم های نقاشی شده ی تو قاب شده. چگونه بی تفاوت باشم. من حتی خودم هم هنوز تو را درون قلبم زنده نگه داشته ام._نفس</description>
                <category>نفس</category>
                <author>نفس</author>
                <pubDate>Fri, 05 May 2023 02:20:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راستش را بگو! تو هم دلت تنگ می‌شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D9%84%D8%AA-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-eswlyo1xvquh</link>
                <description>سلام. حالت خوب است؟ همه چیز خوب پیش می‌رود؟ راستش کمی دلتنگت بودم و تصمیم گرفتم برایت بنویسم. هر چیزی که به ذهنم می آید. بدون هیچ چک نویس یا پاک نویسی.از روزی که رفتی چند ماه می‌گذرد. نشمرده ام اما پیر شده‌ام. فکر کردی اگر پیامی چیزی نمی‌دهم فراموشت کرده ام؟ عمرا. اصلا مگر می‌شود آدمی را فراموش کنی که به زندگی ات معنا بخشیده؟ مگر میتوانم آن همه خاطره را..خاطراتت... یادت هست آن زمستان سردی که در آغوشم کشیدی و به دیوار تکیه کردی؛ آنقدر در آغوشم ماندی که پاهایمان خسته شد... یادت هست برایت گیتار می‌زدم؛ شعر می‌گفتم.. راستی؛ هنوز آن گل سرخ را داری؟ که بعد از آن دعوای مختصری که کردیم، به نشانه ی آشتی برایت آوردم... یادت هست مدام به هم زل میزدیم و چشم از همدیگر بر نمی‌داشتیم؟ یادت هست چند بار خواستیم اولین آغوش را تجربه کنیم و نتوانستیم؟ یادت هست گردبندی که هدیه داده بودی را زیر کلاهم قائم کردم؟ یادت هست دست هایم را گرفتی؟ یادت هست عطرت مانده بود روی کاپشن سرمه ای ام. تماس های چند ساعتی را چطور؟ یا آن روز هایی که تا صبح حرف می‌زدیم... حال کجا هستند آن روز ها...؟ از روزی که آن دفتر را به من دادی چند ماه می‌گذرد. آمدی؛ خاطره ساختیم؛ رفتی و آخر سر یک دفتر شدی با برگه های روغنی که خطت را ناخودآگاه خوب میکند؛ میان کتاب های کتابخانه ام. آن روز های اولی که دفتر را به من داده بودی؛ مدام از تو درونش می‌نوشتم. اما از وقتی که رفتی؛ هر وقت دلم می‌گیرد؛ با همین دفتر بیچاره درد و دل می‌کنم. ببخش اگر وقتی با من حرف میزنی؛ در حرف هایم انکار میکنم که دلتنگت هستم... تو رفتی و دیگر نمی توانم مثل قدیم دوستت داشته باشم. آدم ها نمی‌توانند تا آخرش کنار هم بمانند. می آیند؛ مدت کمی می‌مانند؛ خاطره می‌سازند و بعد خیلی زود کوله بارشان را می‌گذارند روی دوششان و می‌روند. من هم نه فراموشت کرده ام و نه هیچ چیز دیگری‌. فقط دیگر از تو حرفی نی‌زنم. خودمانی تر بگویم؛ برایم کمرنگ شده‌ای. شاید گاهی با عطری آهنگی چیزی به یادت بیوفتم یا بعضی شب ها تا صبح از فرط بغض، درون دفتر بنویسم و بنویسم که دیگر دست هایم جان نداشته باشند‌؛ اما ترجیح می‌دهم برنگردی. سعی هم نکن. فقط قول بده هر جا که هستی خوب باشی؛ چون زمانی بهترین خاطرات را برایم رقم زدی.بهار ۱۴۰۲؛ نفس</description>
                <category>نفس</category>
                <author>نفس</author>
                <pubDate>Tue, 18 Apr 2023 09:03:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبودت...</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafas0720/%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D8%AA-ekwkezqqo4wk</link>
                <description>آری در آغوش او هستی؛اما هنوز بوی شعر های مرا می دهی.به تو قول می دهم؛او هیچگاه قدر من دوستت نخواهد داشت. هیچگاه دست هایش بخاطر دوری از تو بی قرار نخواهند شد. هیچگاه نیمه شب دلتنگ صدایت نمی‌شود‌. هیچگاه برای چشمانت شعر نمی‌گوید. هیچگاه با هیچ عطری در وسط شلوغی یاد تو نخواهد افتاد.هیچگاه قشنگ ترین بوسه هایش را برای پایان اشک هایت کنار نمی گذارد. هیچگاه مثل من به تو نگاه نخواهد کرد.... هیچگاه برای ماندنت زمین و زمان را به هم نمی‌دوزد. هیچگاه برایت صبر نمیکند. او هیچگاه برایت من نمی‌شود. او هیچگاه قدر من دوستت نخواهد داشت._نفس</description>
                <category>نفس</category>
                <author>نفس</author>
                <pubDate>Tue, 18 Apr 2023 08:29:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>