<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nafas Khanbeiki</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Nafasjan</link>
        <description>اینجا افکارم به جمله تبدیل میشن:)

پیج من در اینستاگرام nafas_b.lo.g@</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:44:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2371415/avatar/UOz41h.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Nafas Khanbeiki</title>
            <link>https://virgool.io/@Nafasjan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بیا خیال کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafasjan/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-snwrlacdzdim</link>
                <description>خودم را وصل کرده‌ام به هزار و اَندی فکر. اصلا آدم چه میداند که کدام مغز، فکرش کمتر است. یا مثلا کدام روز را میشود بی‌فکر گذراند. خودم را وصل کرده‌ام به دنیای آدمها؛ که مثلا کشف کنم راز خوشبختی را. یا بدانم معنای زیستنِ آدم مانند را. اصلا چه بود این جستجوی راز خوشبختی از دل روزها که گیرمان انداخت درست وسط «نمیدانم چه میخواهم » هایی که از زندگی میخواستیم. خودم را میگویم، هر لحظه دلم هوس رویارویی با یک رویا را داشت و فراموشم شد که زندگی، یک رویای مصور است. فراموشم شد که هر روز، عدد روی عددِ عمرم می‌آید و من حتی گاهی از این عددها ترس بَرَم میدارد. اصلا بیا حرف زدن از رویا را کنار بگذاریم. بیا نگوییم که چه میخواستیم و چه شد. بیا دلمان را بند کنیم به همین چیزها که داریم؛ به همین دل خوش کُنک‌های یهوییمان. بیا از آدمها حرف نزنیم و فکر کنیم همه چیز خوب است. من خوبم، تو خوبی، این آدمها خوب‌اند‌‌ و مهم نیست اگر رویاهایم را دیگر به یاد نمی‌آورم .بیا فکر کنیم که مثلا زندگی همین امروز است. همین ناهار دسته جمعی با آدمهای خوش سفر زندگیمان. همین قهقهه زدن از تماشای یک ویدئوی خنده دار. یا بغل گرفته شدن توسط آن یک نفر خاص. بیا خیال کنیم که حتی اگر ما رویایمان را فراموش کردیم، آن فراموشمان نمیکند. بیا گمان کنیم که هیچوقت فراموش نشده‌ایم و به یاد بیاوریم خودمان را در افکاری که از آن گذر کرده‌ایم.یادداشتی از مجموعه مغز نوشته های نفس جان </description>
                <category>Nafas Khanbeiki</category>
                <author>Nafas Khanbeiki</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 01:23:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیالپردازی که امیدوار است رویا ببیند</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafasjan/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%AF-rp3sionxto4k</link>
                <description>گاهی هم پیش می‌آید. گاهی هم پیش می‌آید که کلمات برای بیان آنچه در ذهن و قلبت می‌گذرد ناچیزند. پیش می‌آید که روحتان اشتیاقی را در خود بگنجاند فارغ از اینکه فاصله ی رسیدن به آن به اندازه‌ی دنیایی دیگر است.خودم را می‌گویم؛ خیالپردازم. آنچنان که واقعیتی که پیش رویم قرار میگیرد را از آنِ خود نمیدانم. میگویم مگر میشود که آدم به آنچه در سر دارد نرسد. آری میشود. میشود که گاهی هم خیلی چیزها رویا بمانند، خیلی چیزها. به تلاش و این چیزها هم ربطی ندارد. شاید هم قشنگیه رویاها به رویا بودنشان است.من نمیتوانم ناامید باشم، مسئله ام این است. تا دلتان بخواهد قورباغه ام را قورت داده ام، صبح ها شکوفه ‌ی تازه رسیده‌ی درختی خشک را دیده ام و با ولع به روزنه ای از امید در دل روزهایم خیره مانده‌ام. حتی اگر گاهی آن قورباغه در گلویم گیر کرده باشد، شاخه های آن درخت در دستم فرو رفته باشند و امید به قدر کافی از آن روزنه بر من نتابیده باشد. اما من اینگونه زیستنم را ساخته‌ام. خودمان را خسته نکنیم، درست بشو هم نیستم.دلم میخواست تکراری نشوم. بخوانم و بخوانم و بخوانم و بعد هر آنقدر کلمه از ذهنم گذشت را بنویسم. دلم میخواست نویسنده باشم و از رویاها بنویسم. دروغ چرا؛ هنوز هم دلم میخواهد. اما قورباغه ام گریخته است، فقط یک شکوفه بر آن درخت نشسته و دیدگانم برای تماشای نوری که از آن روزنه میگذرد کمی ضعیفند. دلم میخواست برایتان امید را بر کلماتم بتابانم اما... گاهی هم پیش می‌آید...یادداشتی از مجموعه مغزنوشته های نفس جان</description>
                <category>Nafas Khanbeiki</category>
                <author>Nafas Khanbeiki</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 21:40:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدام نگاه، این‌چنین تو را امیدوار کرده است ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafasjan/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-okwtirvknfnt</link>
                <description>نه مژه ای در چشمم داخل شده بود و نه تقصیر حساسیت‌های فصلی بود، من فقط غمگین بودم. برای رویاهایی که نشدنشان بر روحم سنگینی میکرد. برای تلاشی که گمان میکردم به اندازه نبود. و برای آنچه که میخواستم باشم و نمیتوانستم. بارها این را تجربه کردم، اینکه سنگینی روزها خودش را پشت نگاهم پنهان کند و بگوید هیچ چیز مطابق چیزی که میخواستم پیش نمیرود.از ناامید ماندن میگریزم، همچنان که از امیدوار بودن هراسانم. از جانِ خودم چه میخواهم؟ اندکی رسیدن؟ ذره‌ای خیال که به دل واقعیت نشسته؟ و یا... نمیدانم، مثلا هیجانِ رسیدن به خیلی چیزها که مدت ها در ذهن خوش خیالم پرورانده‌ام. در حالی که چندین ساعت را در خیابان به قدم زدن گذرانده‌ام تا تکانی به افکارم بدهم، از خود میپرسم چرا در مقابل معمولی زیستن، این چنین مقاومم؟ چرا بیخیالِ آن رویاها و خیالبافی‌ها نمیشوم؟ چرا یک بار برای سالها به خودم نمیگویم که« نمیشود، که نمیشود, که نمیشود» و راهم را از فکر کردن بهشان جدا نمیکنم؟ چرا همیشه ذره ای امید وصال به آن فکر و رویاها در گوشه ای تاریک و غیرقابل جستجو از ذهنم جا خوش میکند تا بگوید« شاید هم شد»؟ امان از این امیدواری، که آدم را یک پا در هوا میان واقعیت و هَپَروت نگه میدارد. نه میتوانی خودت را از تردید رسیدن به خیال، رها کنی و نه توان دیدن آنچه حقیقی‌ست را داری. گمان میکنی فرق داری، با خیلی‌ها. گمان میکنی این داستان،نباید برای تو معمولی باشد؛ باید کِش و قوسی از هیجان رسیدن به سرخوشی را در خود جا دهد و تو را در این شادمانی شریک کند. حقیقت را بگویم، گویی من هم همین را میخواستم؛ اینکه بشوم منبع امید و تلاش ناتمام در مسیر رسیدن. اما از خود میپرسم،در نگاه چه کسی ؟! این همه تلاش برای کیست؟ تمام پیاده راه‌ها را جوری قدم برمیدارم که مثلا برایم مهم نباشد کسی نگاهش به گامهایم هست یا نه. چه تند بروم چه شمرده. اما دروغ میگویم، چون برایم مهم بود. به آدمهای اطرافم نگاهی می‌اندازم، هیچکس حواسش به قدمهایم نیست. ناامیدکننده‌ست اما به راهم ادامه میدهم چون« همین هست که هست». کسی چه اهمیتی میدهد که من چگونه به راهم ادامه میدهم، امیدوارم یا نه. از خود میپرسم« یعنی تمام عمر برای نگاهِ دیگران، اینچنین امیدوار زیسته‌ای؟» یادداشتی از مجموعه مغز نوشته های نفس جان </description>
                <category>Nafas Khanbeiki</category>
                <author>Nafas Khanbeiki</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 12:01:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موهبتِ هیچ چیز بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafasjan/%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A8%D8%AA%D9%90-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-spvuynvvbkwj</link>
                <description>مغزنوشته های نفس جان _ میخواهی چه کاره بشوی ؟ + شاید هیچ کاره این مکالمه را در ذهنم تصور میکنم. اینکه شاید اگر روزی در گذشته کسی روبرویم می‌ایستاد و این سوال را میپرسید، یک‌بار امتحان میکردم که بگویم میخواهم هیچ‌کاره بشوم. اما نگفتم. و همیشه خودم را به دل جواب های متعجب کننده فرو بردم. «میخواهم فلان و فلان و فلان بشوم. اصلا میخواهم یک کسی بشوم که تا حالا شبیهش را ندیده اید.» و بعد به نگاه تحسین آمیز پرسشگر خیره ماندم و گمان کردم که به به، چه حرفهای خوب و دهن‌پرکنی گفته‌ام. میدانید، بزرگتر که شدم فهمیدم، گاهی هم نمیشود. نمیشود همه چیز شد. نمیشود فلان و فلان شد و تحسین دیگران را برانگیخت‌. نمیشود همیشه گونه ای از رضایت دلگرم کننده را در چشمان دیگران یافت. گاهی هم پیش می‌آید که متوجه میشوید هیچ چیز نشده اید. نه به آن معنی که ارزشمندیتان زیر سوال برود، بلکه یعنی هیچ کدام از آن چیزها که میخواستید، نیستید. حالا روزهایی هست که من هم دلم میخواهد هیچ چیز نباشم. حتی تلاشی هم برای اثبات اینکه کسی خاص هستم، نکنم. هیچ چیز نبودن، فشار و مسئولیت کمتری بر دوش آدم میگذارد. اما مسئله این نیست. مسئله این است که حتی اگر پرسشگری هم در کار نباشد تا زیر علامت سوال ببردمان، خودمان از خودمان تصویر قابل پرستشی را ترسیم کرده‌ایم. در حالی که کاش میتوانستیم هیچ چیز نباشیم. معمولیه معمولی بمانیم و لذت زندگی را در معمولی بودنمان کشف کنیم. نوشته ای دیگر از مجموعه مغزنوشته های نفس جان </description>
                <category>Nafas Khanbeiki</category>
                <author>Nafas Khanbeiki</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 03:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویا بنویسیم _ مغز نوشته های نفس جان</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafasjan/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%AC%D8%A7%D9%86-gekrbcxw371w</link>
                <description>من آدمِ نوشتن ام. آدم کنار هم چیدن کلمات؛ کلماتی که نمیدانی قرار است کدام جمله را بسازند یا در نهایت چه داستانی سرِ هم کنند. کلمات را به هم میرسانم و قدم کشیدنشان در کنار هم را نظاره میکنم.من از آن آدم هام که دوست دارند احساسشان، عصبانیتشان، تجربه خوبشان از یک اتفاق و لحظات ماندگارشان را در نوشتن زنده کنند. از همانها که وقتی چیزی ازشان میپرسی میگویند «بزار یکم فکر کنم . نتیجشو بهت پیام میدم» و به کلمات فرار میکنند. زیرا به عقیده ی من، کلمات، نشانِ آن هستند که در لحظه چه نقشی بر روح آدم میگذرد.حالا اما روزهایی هست که احساس میکنم در توصیف احوالاتم کلمه کم می‌آورم. شبیه به آدمی که نمیداند در ملاقات خواستگاری اش چه سوالاتی باید بپرسد( مثال عرض میکنم)، یا حتی شبیه به کسی که خودکارش را بین انگشتانش گرفته و در جلسه ی امتحان انشا هر چه بیشتر فکر میکند کمتر یادش می‌آید چی باید بنویسد. موضوع انشا چیست؟! «رویایتان را بنویسید و به قدر یک صفحه توصیفش کنید»من در توصیف رویایی که فراموش کردم، کلمه کم آورده ام! اما دارم سعی ام را میکنم تا همچنان به فکر کردن درباره‌اش ادامه دهم. خودکار را هنوز توی دستم در حالت فشرده نگه داشته ام و چشم از برگه ام بر نمیدارم. به کلمه‌ی اول فکر میکنم؛ همان کلمه که قرار است بقیه‌ی جمله را کنار هم ردیف کنم و بهانه ی نوشتن همه ی داستان بشود.احتمالا باید اینطور شروع کنم : «مینویسم رویایی دارم تا از یاد نبرم که زندگی سراسر، رویایی فراموش شده از زیستن بود. »</description>
                <category>Nafas Khanbeiki</category>
                <author>Nafas Khanbeiki</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 18:00:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغز نوشته های نفس جان- سکانسی که فیلم نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafasjan/%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-ldlxfh0bbxbw</link>
                <description>شبیه به سکانسی از یک فیلم است. کتابم را زیر بغلم زده ام و آمده ام وسط پارک نشسته ام؛ تنها و به این بهانه که سرم را مشغول کنم. زل زده ام به آسمان صاف . و آفتابی که سعی اش را میکند تا سرمای هوا را در خود حل کند. نیمکت کناری دختری ست که با ساز دهنی اش تمرین صدا میکند. نوای سازش حرفه ای نه اما صدای پس زمینه ی غم انگیزی میسازد. هندزفری هایم را کنار گذاشته تا فقط همین صداهایی که سکوت ذهنم را میشکند بشنوم.سعی کرده ام ناامید نشوم، هزار روز سعی کرده ام. حالا هم دارم همین کار را میکنم. تلاش میکنم تا آنچنان که باید خودم را سردرگم نشان ندهم.بیکار شده ام! نه رسما، اما واقعیت این است که با نبود اینترنت برای من که شغلم وابسته به آن بود، به نظر میرسد که بیکار شده ام. به نقطه ای شبیه به صفر در حال نزدیک شدنم؛ صفر درآمدی،صفر کاری، صفر احساسی. اما آنچنان در رفتارم نشان نمیدهم. سعی میکنم که به نظر نیاید چقد آشفته ام.اینکه چه کار باید انجام بدهم را نمیدانم! شبیه به سکانسی از یک فیلم شده ام؛ جایی که کاراکتر فیلم، خودش را در ناکجا آباد زندگی اش می‌یابد و حالا زل زده به روزها با لبخندی از سر سردرگمی و به این فکر میکند که تا حالا چند بار دوام آورده ،چند بار در این نقطه بوده ، چند بار راهش را عوض کرده تا فقط و فقط ادامه بدهد.نمیدانم فیلم خسته کننده ای میشود یا انگیزه دهنده. هیچ چیز نمیدانم. فقط نشسته ام در انتظار سکانس بعدی تا بدانم چه در فیلمنامه ی آینده ام میگذرد. باید ناامیدانه امیدوار باشم تا این سکانس به خوبی بگذرد.کاش فیلم خوبی از آب در بیاید ...</description>
                <category>Nafas Khanbeiki</category>
                <author>Nafas Khanbeiki</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 12:41:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعاریفی کوتاه از فیلم بنجامین باتن _ از خلاصه تا نقدی تماشاگرانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafasjan/%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-sni2wjgzgash</link>
                <description>بنجامین باتن - نفس جان با اینکه چند سال پیش، این فیلم رو یکبار دیده بودم اما برای دومین بار بنجامین باتن رو برای تماشا انتخاب کردم. در واقع این بار دلم میخواست نکته ای از دل زندگی بنجامین باتن دربیارم؛ چیزی که غیر از ظاهرش، اون رو متفاوت از آدمها میکرد. بنجامین باتن نماد یک زندگی برعکس بود‌. جایی که ترس از تجربه های نزیسته، به آرومی جاشون رو به شجاعت و جسارت میدن. مراقبت از عشق اولویت بیشتری به لذت های فردی پیدا میکنه و یک آدم، با ظاهری کودکانه تصمیم های عاقلانه تری میگیره. تحلیل فیلم بنجامین باتن چیزی که از فیلم سرگذشت بنجامین باتن داستان متفاوتی میساخت، اولین موجود این چنینی بود. واقعیت این بود که اطرافیان بنجامین، وقتی از روند برعکس طی شدن ظاهر اون اطلاعی نداشتن به رفتارش شکی نمیکردن و از اون توقعاتی برابر با یک بزرگسال یا کودک داشتن. این نکته شاید بیانگر این بود که ما توقعاتمون رو متناسب با ظاهر کودکانه یا بزرگسالانه آدم ها تعیین میکنیم و متناسب با اون توقعات، انتخاب میکنیم که چطور با آدمها رفتار کنیم.تحلیل فیلم - نفس جان بنجامین باتن در کودکی با ظاهری پیر رها شد و در بزرگسالی با ظاهر بچگانه ای که داشت مورد مراقبت قرار گرفت. واقعیت اینه که همه ی ما با نوعی بنجامین باتنی درون خودمون داریم؛ موجودی که به واسطه ی مرگ وارد دنیا میشه و حاصل زندگیش رو تبدیل به تولد موجودی دیگر میکنه. شاید اگه خودمون رو وابسته با روند ظاهریمون نمیکردیم، این داستان اونقدرها هم عجیب نبود .آنچه خواندید نوشته های من به عنوان تماشاگر این فیلم بود. خوشحال میشم نظرات شما رو هم در مورد این فیلم بخونم .</description>
                <category>Nafas Khanbeiki</category>
                <author>Nafas Khanbeiki</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 12:01:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنج دنج ون نارنجی _ مغز نوشته های نفس جان</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafasjan/%DA%A9%D9%86%D8%AC-%D8%AF%D9%86%D8%AC-%D9%88%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%AC%D8%A7%D9%86-zlzalwnszwrf</link>
                <description>ون نارنجی _ نفس جانمن گواهینامه ندارم. در واقع هیچوقت تلاشی برای گرفتنش هم نکردم؛ البته که ۲۷ بار در لیست کارهایی که باید انجام بدهم نوشتمش اما همچنان تیک انجامش خالی مانده است. واقعیت این است که انگیزه ای برای گرفتن گواهینامه ترغیبم نمیکند یا بهتر بگویم ترغیبم نمیکرد تا آن روز. یکی از همان روزهایی که سر صبح با چشمان پف کرده باید آماده میشدم تا بروم سر کار و پشت میزم که در کنار پنجره ای خاک گرفته بود مینشستم و وظایفم را یک به یک انجام میدادم. آن روز مثل همه ی روزهای قبل، چند ساعتی به کارهایم مشغول شدم و برای رفع خستگی تصمیم گرفتم از پنجره نگاهی به خیابان بیندازم. به ماشین ها و آدمهایی که در حال گذر بودند نگاهی انداختم و درست ثانیه ای بعد، نگاهم به آن طرف خیابان افتاد.به رخشی نارنجی که انگار با صدایی بیصدا مرا میخواند. یک ون نارنجی؛ فولکس واگنی که نمیتوانستی قشنگی و جذابیتش را نادیده بگیری. بی اختیار چند ثانیه ای را خیره ماندم و در یک لحظه تصمیم گرفتم تا فاصله ام را برای تماشایش کمتر کنم. گوشی ام را در مشت گرفتم و با عجله به منشی شرکت اشاره کردم که« چند دقیقه ای میرم بیرون» و بی آنکه منتظر جوابش بمانم پله ها را دوتا یکی پایین رفتم. نمیدانم چطور اما خودم را به آن طرف خیابان رساندم. یا جلل الخالق، چه عظمتی داشت! اصلا نمیشد در رنگ نارنجی یخ در بهشتی اش غرق نشوی. ناخودآگاه روی بدنه اش دستی کشیدم بی آنکه خاکی شدن دستم برایم اهمیتی داشته باشد. دو قدم عقب‌‌تر آمدم تا مطمئن بشوم کسی فکر نکند قصد دزدیدنش را دارم. یک کاغذ آچهار سفید روی شیشه‌ی جلو چسبانده شده بود« فروشی! با این شماره تماس بگیرید». شاید اگر آن لحظه در کارم ترفیع هم میگرفتم این چنین خوشحال نبودم. شماره را در گوشی ام نوشتم و در عرض چند ثانیه دکمه ی تماس را زدم: «مشترک مورد نظر در حال مکالمه است». به خودم گفتم تا شب میتوانم باز هم زنگ بزنم و بعد نگاهی به گوشی در دستم انداختم و فکر کردم شاید حیف باشد اگر عکسی با این شاهکار نداشته باشم. با لبخندی رضایت بخش و نشان دادن علامت پیروزی، یکی دو سلفی با ون دلخواهم ثبت کردم و از سر ناچاری دوباره به محل کارم برگشتم. آن روز تا پایان ساعت کاری ام حدودا ۱۵ یا ۱۶ بار از پنجره به ون نارنجی ام نظری انداختم و در همان لحظات، دکمه ی تماس با شماره ی فروشنده را فشردم اما همچنان در حال مکالمه بود.دنده عقب به خاطرات - نفس جانبه خانه رسیدم. به همان اندازه خوشحال بودم که انگار لاتاری زندگی ام را برنده شده باشم. خوب حالا برنامه چه بود؟ اول باید همه ی پس اندازهایم را روی هم میگذاشتم تا دودوتا چهارتا کنم ببینم چقد پول دارم. « اشکالی نداره، اگه کم اومد میتونم یکم هم قرض کنم. اما بعد از اینکه خریدم چی؟ من که گواهینامه ندارم! ولش کن، اونم تو یکی دو ماه میگیرم. همچین کار شاخی نیستش که».رویاپردازی هایم انتها نداشت. از برنامه هایی که بعد از خریدنش داشتم تا کسب و کارهایی که میتوانستم با آن ون خوش دستم راه بیندازم. « میتونم یه کافه ی سیار بزنم. از کارم استعفا میدم. اولش فقط چایی و قهوه میدم با کیک خونگی، آره کیک خونگی هم بلدم بپزم. بعدش میتونم منو رو بیشتر کنم؛ مثلا غذاهای رژیمی یا ساندویچ های فوری درست کنم.» نگاهم به کتابهای خوانده شده ام که گوشه ی خانه روی هم تلمبار شده اند می افتد« میتونم چند تا صندلی هم قسطی بخرم و بزارم جلوی ون، یه قفسه ی کتاب هم گوشه ی ون بزارم که هر کی منتظر سفارش بود بتونه کتاب هم بخونه؛ اینجوری فرهنگ سازی هم میکنم. بعدش یه پیج هم میزنم، البته اول باید یه اسم واسه برندم و ون عزیزم انتخاب کنم. مثلا ونک خوبه؟ نه، من تو شهر رشتم ونک که میچسبه به محله ی تهرون. زرد قناری چی؟ آخه حرفا میزنما، این که اصن زرد نیس نارنجیه. کنج دنج خوبه؟ آره هم شیکه هم تو ذهن میمونه» و بعد توی اینستاگرام سرچ میکنم که ببینم پیجی قبلا به این اسم ساخته نشده باشد.« خوب عالی شد، کنج دنج من، بعدش باید کلی فیلم بگیرم از خودم و مشتریا واسه پست و استوری. تازه شاید بعدش اونقد معروف بشم که بیان ازم مصاحبه کنن.» سرم را روی بالشت گذاشتم و به سقف نگاه کردم« این یارو چرا جواب نمیده. نکنه شماره رو اشتباه نوشته باشم» دلهره ای همه ی وجودم را پر کرده بود. آنچنان که دلم میخواست دوباره صبح شود و خودم را به آن خیابان و ون پارک شده برسانم« شاید تلفنش خرابه. فردا میرم از مغازه بغلی یه سوال میکنم. اونا حتما میشناسن صاحبشو.» برای آنکه مغزم فکر بیشتری نسازد، برای خودم موزیکی پخش میکنم.« بیا بخریم یه ون قدیمیو، بزنیم یه رنگ نارنجی بهش…» لبخند کنج لبم نقش میبندد« آخ اگه بشه، چی میشه. اول میرم باهاش یه دوری میزنم، البته بعد از اینکه گواهینامه گرفتم. راستی کِی برم گواهینامه ثبت نام کنم؟ فردا صبح قبل از اینکه برم سر کار یه سر میرم آموزشگاه رانندگی اسم مینویسم» و با همین خیال ها خوابم برد.خاطرات ون نارنجی - نفس جانصبح زود از خواب بیدار شدم. حتی قبل از آنکه زنگ گوشی ام صدا بدهد. راه افتادم و اول خودم را به آموشگاه رساندم. لیست مدارک ثبت نام را گرفتم و با لبخندی که حاصل از تیک خوردن این کار در چک لیست همیشگی ام بود به سمت محل کارم به راه افتادم. از تاکسی پیاده شدم درست روبروی ون مورد علاقه ام. اما، پس آن هیبت نارنجی رنگِ مکشوفه ام کجا رفته بود؟ ون آنجا بود اما نه به رنگ نارنجی یخ در بهشتی! رنگش سفید بود و آنقدر با عجله رنگ شده بود که هنوز خطوطی نارنجی از آن فاصله به چشم می آمد. یک برچسب بزرگ همبرگر هم رویش چسبانده بودند. اسم کنج دنج من را گذاشته بودند «ون برگر». خشکم زده بود. این یعنی همه ی آن خیال ها هیچ شد؟ همکارم که تازه از راه رسیده بود متوجه ی خیره ماندنم به آن طرف خیابان شد و به سمتم آمد.« چه عمیق به اون ون نگاه میکنی! شنیدم دیروز فروختنش، به یه ساندویچ فروشی. از دیروز هم واسه اینکه رنگش کنن آورده بودن اینجا چون ظاهرا صاحب اصلیش دوست داشت ونش تا ابد نارنجی بمونه» زیر لب گفتم« منم همینطور» و لیست مدارک ثبت نام گواهینامه را با خیالاتم مچاله کردم و از پله های شرکت بالا رفتم.</description>
                <category>Nafas Khanbeiki</category>
                <author>Nafas Khanbeiki</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 12:32:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انیمیشنInside out 1- از نقد ادبی تا جزئیات</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafasjan/%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86inside-out-1-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%AC%D8%B2%D8%A6%DB%8C%D8%A7%D8%AA-hao6trcxijdf</link>
                <description>انیمیشن درون و بیرون ۱ - نقد ادبی نفس جان وقتی تصمیم گرفتم این انیمیشن رو ببینم میدونستم قراره با یه شاهکار روبرو بشم اما فکر نمیکردم ، جزئیات انقدر دقیق و حساب شده میخوان به مخاطب نمایش داده بشن . به موهای شادی که دقت میکردم به رنگ غم بود ، همیشه وجودش یه نوری به همراه داشت و لباس تابستانه ای که به تنش بود گرمای وجودش رو به رخ میکشید . در مقابل ، غم با لباس و حالت ظاهریش سرما رو نشون میداد ، خسته بود و چشمهاش آنچنان برق نمیزد . از زمان تولد رایلی ، اتاق فرمان احساسات به مرور شاهد ورود کاراکترهای جدید بودن که هر احساس متناسب با موقعیت جدید رایلی ، خودنمایی میکرد . اینکه چالش ها باعث میشن آدما به سایر احساساتشون هم اهمیتی بدن به خوبی توی این انیمیشن مشخص بود. جایی که کنترل همه ی احساسات به عهده ی شادی بود و هر روز خاطرات با رنگ و نور شادی به حافظه سپرده میشدند بعد از گذر از چالشی که رایلی باهاش درگیر بود، جاشون رو به گوی هایی که ترکیبی از دو‌رنگ و دو احساس بود میداد .تحلیل انیمیشن inside out 1 در طول تماشای انیمیشن «درون بیرون» این جمله توی ذهنم مرور میشد که «شادی عدم غم نیست، بلکه کنار اومدن با غمه » ، یعنی درست لحظاتی که کاراکتر شادی سعی میکرد غم‌ رو سرکوب کنه و ساکت نگه داره درواقع داشت احساساتی رو از وجود رایلی پنهون میکرد . شادی گاهی با خودخواهی همراه میشد در حالیکه غم میتونست احساس همدلی بیشتری به خرج بده ؛ خصوصا درست در زمانی که رایلی در بی حسی ای بی رنگ فرو میرفت ، غم تونست اون رو به خودش برگردونه و دوباره کنترل رو به دست بگیره . رایلی برای خیلی از ما ها یک کاراکتر کارتونی نبود ، بلکه آینه ای بود از وجود خودمون در مقابل همه ی چیزهایی که احساس میکنیم یا از کنارش رد میشیم .انیمیشن درون و بیرون اگه تصمیم به تماشای یه انیمیشن با احساس دارین که تا دقایقی بعد از اتمامش همچنان شما رو به فکر فرو ببره inside out 1 قطعا گزینه ی خوبی هستش .این متن دیدگاه من به عنوان مخاطب این انیمیشن بود . خوشحال میشم شما هم نظراتتون رو بعد از تماشای انیمیشن inside out 1  واسم بنویسید </description>
                <category>Nafas Khanbeiki</category>
                <author>Nafas Khanbeiki</author>
                <pubDate>Tue, 14 Oct 2025 02:23:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم Ready player one - دنیایی مجازی در دل روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafasjan/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-ready-player-one-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-uljst8aib5vf</link>
                <description>بازیکن شماره یک آمادهما به دنبال دنیایی جدید بودیم دائم به زبان آوردیم که شاید در دنیایی دیگر شاید جایی دیگر از زندگی ، خوشبختی را بیابیم شاید همان بشویم که میخواستیم شاید چیزی را بسازیم که در سر داشتیم و این دنیا برایمان ساخته شد جایی که در آن میتوانستیم خود واقعیمان نباشیم میتوانستیم هر قدر که میخواستیم تصویری قدرتمند از خود بسازیم و ظاهرمان را آنطور که باب میلمان بود نشان دهیم دنیای جدید این اجازه را بهمان میداد که برای لحظاتی از آنچه واقعیت داشت جدا شویم و نبینیم که اطرافمان چقدر زندگیِ فرسوده روی هم تلمبار شده آیا این دنیای جدید برایمان منافعی نداشت ؟ زیان چطور ؟ چرا ، میدانستیم که همه را دارد و انتخاب کردیم که عینکش را به چشم بزنیم و به بازی اش قدم بگذاریم نفس جان - ready player one بیشتر که فکر میکنم ، خالق این دنیای جدید مجازی هم شاید در ابتدا فقط احساسی مبتنی بر تنهایی میکرد ، چیزی درست شبیه کاراکتر هالیدی ، و شاید ما بازی را اشتباه در پیش گرفتیم زیاد جدی گرفتیمش و به بهای زندگی ،آزادی و عمرمان ادامه اش دادیم شاید اینستاگرام یا هزاران برنامه ی شبیه به آن فقط آمده بودند تا امتیازِ یافتن دوستان جدید ، قدر نهادن به عشق و یادگیری از تجربه را یادمان بدهند و ما اشتباها بازی را برای یافتن سکه های بیشتر و کلیدهای ارزشمندتر پیش بردیم قبول دارم که واقعیت، گاهی اوقات و یا شاید خیلی بیشتر از آن برایمان بی رنگ ، کسل کننده و حوصله سر بر است اما گمان میکنم زندگی، قبل از شروع این بازی ، امیدوار کننده تر بنظر میرسید حالا سوال این است ؟ پایان این بازی کجاست و قرار است ما را به کدام مرحله برساند شاید بازی ، درست جایی تمام میشود که بدانیم همه ی این ابزارها فقط یک بازی اند نه واقعیت</description>
                <category>Nafas Khanbeiki</category>
                <author>Nafas Khanbeiki</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 21:57:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب تراپی، بله ممنون – از معرفی تا خلاصه کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafasjan/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%87-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D9%86-%E2%80%93-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-otjisocknpv4</link>
                <description>تراپی، بله ممنون در روزهایی که آدمها حرف های توی سرشان را قورت میدهند تا کسی چیز اضافی ای از آنها متوجه نشود، درگیری های ذهنی بخش مهمی از روان را به خود مشغول خواهد کرد. ما یاد گرفلته ایم قوی بمانیم و یا لااقل خود را قوی نشان دهیم تا مبادا زیر بار انسان بودن له شویم .در دل این روزها، یافتن هم صحبتی امن که بتواند ما را با خودمان آشتی دهد، انگیزه ی زیستن را در وجودمان پررنگ تر کند و مسیر را نشانمان دهد، اقدامیست مهم در جهت زیستن. اینکه کسی به واسطه ی علم و تجربه اش به شما یاداوری کند که زندگی ارزشمند است و در واقع شما ارزشش را دارید که در این دنیا زیستن را انتخاب کنید، حیرت آور و هیجان انگیز است.معرفی کتاب نفس جان در کتاب «تراپی، بله ممنون» به قلم زهره خان بیکی (نفس جان) به سفری عمیق بر لایه های زیرین روانتان خواهید رفت و درمیابید که آدم چه حرف هایی را از خود و دیگران پنهان میکند تا نجات یافته به نظر برسد. انتخاب تراپی نه به عنوان یک گزینه بلکه به عنوان تنها راه نجات فردی معرفی شود که فراموش کرده چگونه باید زندگی اش را ادامه دهد.در بخشی از این کتاب میخوانیم :«مسیر پیش رویم را ناهموارتر از آنچه که بود میدیدم. خستگی را در بند بند وجودم احساس میکردم و بیش از هر چیز از آن میترسیدم . در واقع میترسیدم که روزی از خودم خسته شوم ؛ از آنچه که هستم و آنچه که قرار بود باشم .آدم گاهی در مسیر زندگی اش رویاهایی میسازد که خود را به دستیابی به آن‌ رویاها متعهد میپندارد؛ بدون در نظر گرفتن دنیای واقعی اطراف . من نیز یکی از همین آدمها بودم ؛ کسی که بسیار به خود سخت میگرفت . آنقدر سخت که گاهی حتی از زیر دست خودش هم در میرفت .»کتاب «تراپی، بله ممنون» به قلم زهره خان بیکی (نفس جان)این کتاب در سال 1403 به چاپ اول و سال 1404 توسط انتشارات نسل روشن به چاپ مجدد رسید. جهت خرید کتاب میتوانید از طریق سایت انتشارات اقدام نمایید . </description>
                <category>Nafas Khanbeiki</category>
                <author>Nafas Khanbeiki</author>
                <pubDate>Wed, 06 Aug 2025 12:17:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغز نوشته های نفس جان _ جنگ درون و بیرون من</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafasjan/%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86-guoxkefvm81s</link>
                <description>به خودم گفتم باید درباره اش بنویسم. مگر چندبار احتمال دارد که آدم در طول زندگی اش جنگ هم ببیند و اینگونه شد که شروع به نوشتن یک &quot;مغزنوشته ی جدید&quot; کردم.مغز نوشته های نفس جانروزهای عجیب و غریبی را گذراندیم. آنقدر عجیب که اگر از من بخواهید چیزهای بیشتری در موردش برایتان بگویم احتمالا چیزی به یاد نیاورم؛ زیرا تمام آن روزها را مشغول حل و فصل کردن جنگ های درون سرم بودم. جنگ داخل مغز من نیز کم از آن جنگ بیرون نداشت. باید هرجور میشد خودم را به زنده بودن امیدوار میساختم در حالی که خودم هم احساس میکردم دارم چرت و پرت میگویم.شنیدن خبر و اسکرول آن به صورت مکرر در هر شبکه و سایتی که میشد، دیگر جزوی از فعالیت روزمره ام شده بود و گمان میکردم که هر چه بیشتر بخوانم، بهتر میتوانم اوضاع را کنترل کنم که خدا را شکر بعد از چند روز اینترنت ها هم قطع شد. آنوقت متوجه شدم که ندانستن اخبار اطرافم آنقدرها هم چیز بدی نیست و به این روند هم عادت کردم.این را فهمیدم که در جنگ، نه کیف لوازم ضروری به کار آمد نه پنبه و باندهای خریداری شده از داروخانه. نه محتواهای کنترل احساسات اینستاگرام میتوانست آراممان کند و نه تماشای فیلم های دانلود شده فکر و خیال را از سرمان دور کرد. در تمام آن روزها یاد گرفتم که باید قبول کنم زندگی هیچ وقت آسان نمی­شود، می­گذرد و تو را نیز در این تجربه با خود همراه می­سازد. یادت می­دهد که رویاهایت را درون یک جعبه بچپانی و در گوشه ای از خانه بگذاری، دلخوش به برنامه ریزی های روزانه ات نباشی و با موج روزها همراه شوی. یاد می­دهد خوابت را سبک کنی و با هر صدا که از آسمان می­گذرد چشم هایت را باز کنی تا مبادا یکی از آن اسمشان نبرها در خواب غافلگیرت کنی.یاد میگیری عصبانی شوی و به خودت حق بدهی که عصبانی هستی زیرا این زندگی هیچ جایش شبیه به خواسته های تو نبوده است. دیگران را بغل میکنی و شنونده­ ی اضطرابهایشان میشوی و می­گویی &quot;درست می­شود&quot; در حالی که در دلت رخت ها را چنگ میزنند.جنگ برای من یک اتفاق بود؛ اتفاقی هیجان انگیز و غمناک. موضوعی منحصر به فرد برای نوشتن و تجربه ای لایو برای هماهنگ سازی درگیری های درون و بیرون وجودم. در هیچکدام از آن روزهایی که گذشت نتوانستم کلمه ای بنویسم؛ راستش دل و دماغش را نداشتم. اما چگونه از آن روزها توانستم نصف و نیمه زنده در بیایم؟ در هر لحظه که ترس تمام وجودم را بغل گرفت، جمله های توی سرم را ردیف کردم. کنار هم چیدمشان و خودم را در مسیر امیدواری راست و ریست کردم در حالی که حتی توی ذهنم احمقانه به نظر میرسید.من زنده ماندم یا بهتر است بگویم ما زنده ماندیم؛ همه ی کسانی که در حال خواندن این متن هستیم. اما دیگر شبیه به آدم های قبل از این اتفاق نیستیم؛ با قاطعیت میگویم، هیچکداممان. از صداها میترسیم، از جاهای شلوغ و آدم های عجیب. از زنده ماندن و درعین حال دوام نیاوردن. از هدف های نرسیده و رویاهای چپانده شده ته مغزمان. حالا یک تجربه به زندگیمان اضافه کرده ایم؛ چگونه از روزهای جنگی عبور کنیم؟امیدوارم این تنها تجربه ای از جنگ باشد که در طی زندگیمان با آن مواجه شدیم . صلح درون و بیرون وجودتان پایدار.</description>
                <category>Nafas Khanbeiki</category>
                <author>Nafas Khanbeiki</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 23:44:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم سینمایی روزهای عالی – معرفی تا نقد Perfect Days</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafasjan/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C-%E2%80%93-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%82%D8%AF-perfect-days-qlck7drlyayb</link>
                <description>فیلم سینمایی روزهای عالیروزهای عالی (Perfect Days) محصولی متفاوت و تحسین شده از کشور ژاپن در سال 2023 هستش. اینکه تا چه حد طرفدار فیلم های ژاپنی باشید و تا چه میزان به مکالمه محور نبودن فیلم علاقه دارید، تاثیر زیادی در دنبال کردن این فیلم داره. فیلم سینمایی روزهای عالی میتونه شما رو در روزمرگی ای معمولی غرق و  تا عمق بی هیجان بودن روزهای زندگی یک فرد نه چندان خاص فرو ببره.خالی بودن فیلم از دیالوگ های کلیشه ای همونقدر که تا حدودی برای گوش های منتظر به شنیدن ما آزاردهندست، میتونه امیدوارکننده هم باشه؛ چون گویای قدرت بازیگرها در انتقال احساس بدون کلام اضافی و بیانگر تمرکز به صدای زندگی در طول فیلمه.Perfect Daysکوجی یاکوشو نقش اصلی فیلم روایتگر بیصدای زندگی یک سرایدار در ژاپن هستش. در طول فیلم، شما هر روز با این آقای به نظر معمولی از خواب بیدار میشید، گلدان ها رو آب میدید، نوشیدنی روزانه میخورید، ابزار کار برمیدارید، در محل های معین شده حاضر میشید و تمیزکاری های لازم رو انجام میدید. به وقت شب، کتابتونو میخونید و منتظر روز بعدی میمونید. اما چیزی که باعث میشه آقای هیرایاما(نقش اصلی فیلم) در اوج معمولی بودن، شما رو با خودش تا پایان فیلم همراهی کنه، دقت به جزئیات زندگیه.در طول فیلم، شما با بازیگر همراه میشید تا ذوق تماشای عکاسی چندین و چندباره از نور منعکس شده از لابه لای شاخه ها رو ببینید، موزیک خاصی که حتی اگر قدیمیه اما مطابق سلیقه شماست رو گوش بدید و کنجکاوانه در پی عشق بگردید. در جریان زندگی معمولی آقای سرایدار، عشق ناکامل خواهرانه و پذیرفتن معمولی بودن رو میبینید و همراه با داستان، به خودتون حق میدید که گاهی هم میتونید معمولی زیستن رو انتخاب کنید .فیلم سینمایی perfect days اگه بخوام صادق باشم، برای کسی که مشتاق فیلم های دیالوگ محور هستش، فیلم میتونه بسیار خسته کننده باشه و این حقیقت که اگه تا سی دقیقه ی اول فیلم رو دیدید پس میتونید تا انتهای فیلم رو هم ببینید رو در نظر داشته باشید؛ چون قرار نیست هیچ اتفاق هیجان انگیزی که اوج فیلم رو رقم بزنه پیش بیاد. اما اگه در جستجوی معنای زندگی و آرامش بخشیدن به سرعتِ افکارتون ، به دنبال فیلم منحصربه فردی هستید، روزهای عالی گزینه ی مناسبیه .این متن دیدگاه من به عنوان یکی از بیننده های این فیلمه . شما هم اگه نظری در مورد این فیلم دارین میتونین با من به اشتراک بگذارین . </description>
                <category>Nafas Khanbeiki</category>
                <author>Nafas Khanbeiki</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jun 2025 21:22:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انیمیشن inside out 2 -  از تحلیل تا جزئیات</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafasjan/%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-inside-out-2-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%AA%D8%A7-%D8%AC%D8%B2%D8%A6%DB%8C%D8%A7%D8%AA-iwgeffevgzgq</link>
                <description>انیمیشن insideout 2 انیمیشن inside out 2 ( درون و بیرون ) محصول سال ۲۰۲۴ توسط پیکسار و والت دیزنی پیکچرز با داستانی خارق العاده و طراحی ای بینظیر ساخته و منتشر شد . روایتی هوشمندانه از احساسات بهم ریخته ی انسانی که حتی میتونه اشکتون رو هم دربیاره . اگه تجربه ی اضطراب شدید ، حمله های عصبی یا نشخوارهای فکری در زندگی روزمرتون رو داشتید ، میتونین به خوبی سکانس های این انیمیشن رو درک کنید و قدم به قدم با داستان همراه بشید . در واقع تماشای این انیمیشن میتونه برای بزرگسالان تجربه لذت بخشتری بسازه .  درون و بیرون ۲   داستان انیمیشن درون و بیرون در حول محور رایلی و احساساتش میچرخه . فضای افکار رایلی مثل هر آدم دیگه ای با احساسات مختلفی احاطه شده که هویتش رو میسازه . رابطه ی دوستانه احساس شادی و غم ، به زیبایی بیانگر این جمله ی معروفه که میگه « شادی، عدم غم نیست؛ بلکه کنار اومدن با غم هستش » . نقطه ی شروع هیجان انگیز داستان از جاییه که رایلی وارد دوراغ بلوغ میشه و حالا قراره احساسات جدید و ناشناخته ای رو تجربه کنه . حضور این احساسات جدید و تجربه ی بلوغ توسط این دختر با تغییر دکوراسیون در فضای ذهن او نشان داده شده که کنترل رو از احساسات معمولیش میگیره . اضطراب ، غبطه ، شرم و بی حوصلگی از جمله این احساسات جدید هستن که ظواهر خاص و ویژگی های مختص به خودشون ظاهر میشن . برای مثال دستان عرق کرده ی احساس شرم یا همیشه در گوشی بودن که مختص به احساس بی حوصلگیست ؛ جزئیاتی دقیق که میتواند هر کاراکتر را منحصر به فرد و کاملا متناسب با واقعیت کند . در جریان بلوغ ، احساسات دچار اختلاف نظر میشن . در نتیجه اضطراب ، کنترل رو به دست میگیره و با ساختن هویتی جدید تلاش میکنه تا رایلی رو متقاعد کنه که به اندازه ی کافی خوب نیست . شخصیتی که از اضطراب به نمایش گذاشته میشه صرفا شخصیتی منفی نیست ؛ بلکه اضطراب تلاش میکنه تا با ایجاد تصوراتی غیرواقعی یا افکار نگران کننده ، فرد رو ترغیب کنه تا بیشتر تلاش کنه و در جهت بهتر شدنش جلو میره . تحلیل و بررسی انیمیشن درون و بیرونانیمیشن inside out 2 بخش کوتاهی از تغییر احساسات یک فرد را در جریان ورود به دوره ی بزرگسالی نشان داد که البته در زندگی حقیقی ، مدت زمان طولانی تری برای پذیرش این احساسات لازم داریم . نشان دادن این واقعیت که هممون در زندگی به دنبال شادی هستیم و تمایل داریم تا در دوران بزرگسالی هم شادی رو در اولویت احساساتمون قرار بدیم و گاهی در این مسیر سایر احساسات رو طرد میکنیم ، به این دلیل هستش که دوره ی کودکی خیلی از ما آدمها ( همانند رایلی ) با پذیرش خود به عنوان انسانی شاد ، سپری شده و حالا با ورود احساسات جدید به ذهنمون ، اینکه کنترل به دست کدوم احساس بیوفته تا حد زیادی بستگی به شرایط اطرافمون و توجهمون به جزئیات اطرافمون داره . ترسیم صندلی ای مخصوص برای نشوندن احساساتی که نمیتونیم مدیریت کنیم در اواخر داستان ، میتونه راه حلی جالب برای ما در زندگی واقعی باشه . خسته کننده نبودن انیمیشن حتی تا انتهای داستان ، توجه به کوچکترین جزئیات ، ترسیم اصول مبتنی بر روانشناسی در جریان داستان و هیجان انگیز بودن ماجرا میتونه از جمله عواملی باشه که این انیمیشن درون و بیرون رو به یکی از بهترین انیمیشن های ۲۰۲۴ تبدیل میکنه . پیشنهاد میکنم این انیمیشن جذاب رو حتی برای یک بار هم که شده ، ببینید و لذت ببرید .</description>
                <category>Nafas Khanbeiki</category>
                <author>Nafas Khanbeiki</author>
                <pubDate>Thu, 12 Sep 2024 21:06:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از معرفی تا نقد بیچارگان- Poor things</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafasjan/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-poor-things-jsggmfozax3b</link>
                <description>فیلم سینمایی poor things بیچارگان محصول سال ۲۰۲۳، فیلمی علمی تخیلی هستش که ارزش یک بار دیدن رو داره. فیلم سینمایی Poor things  به کارگردانی یورگوس لانتیموس بر اساس رمانی به همین اسم ساخته شده؛ با وجود اینکه رمان بیچارگان را نخوندم اما فیلم، جدا از صحنه های جنسی ( که تا حدی هم زیاد بود ) با جزئیات و توصیفات جذابی تولید شده بود. توجه به تک تک جزئیات موضوعیه که شاید به چشم نیاد اما میتونه ذهن مخاطب رو تحت تاثیر قرار بده‌. اما استون در بیچارگاناما استون در نقش بلا بکستر، نقش اصلی فیلم هستش که داستان حول این شخصیت میچرخه. بلا بزرگسالیه که برخلاف ظاهر بالغانش، بعد از یک اتفاق، مغز یک کودک رو در وجودش داره؛ به تصویر کشیدن تک تک تجربه های یک کودک از رویاروییش با دنیا و افکار متفاوت از جمله جذابیت های این فیلمه. البته طبیعیه که باگ هایی هم توی این توصیفات وجود داره  و میشه با نقش آفرینی زیبای بازیگران فیلم ازش چشم پوشی کرد. فیلم با پرسش های متداول بلا پیش میره و در این مسیر به بیان سرعت وار واقعیت هایی که ممکنه یه کودک به مرور باهاش روبرو بشه میپردازه. بیچارگان (poor things ) چیزی که از نظرم خیلی جذاب بود و دلم میخواست حتما در موردش صحبت کنم، فیلمبرداری و ادیت فوق حرفه ای بیچارگان بود. استفاده از لنز واید در بعضی از سکانس ها حس جالبی داشت. نمای سیاه و سفید از دنیای محبوس بلا بکستر تمایز قابل درکی بین دنیای قبل و بعد از رویارویی با بیرون رو نشون میداد. حتی موسیقی پس زمینه هم انگار با ریتم بعضی از حرکات بازیگران همخوانی داشت و حس مرموز محتوا رو به بیننده انتقال میداد‌. اگه طرفدار فیلم های تخیلی و تا حدی فانتزی هستین ( و با دیدن صحنه های جنسی مشکلی ندارین ) بیچارگان میتونه مفاهیم قابل تفکری از فلسفه و دنیای بزرگسالانه رو در اختیارتون بزاره و با جزئیات عمیقش، تا پایان فیلم کنجکاو نگهتون داره. این متن دیدگاه من بعد از تماشای این فیلمه . شما هم میتونین نظرتونو در مورد فیلم بیچارگان توی دیدگاه ها واسم بنویسین. </description>
                <category>Nafas Khanbeiki</category>
                <author>Nafas Khanbeiki</author>
                <pubDate>Wed, 10 Apr 2024 18:14:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم سینمایی Liberal arts - معرفی تا نقد</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafasjan/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-liberal-arts-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%82%D8%AF-ntr4qkngbdrn</link>
                <description>فیلم سینمایی libersl artsفیلم سینمایی «لیبرال آرتس» محصول سال ۲۰۱۲ کشور آمریکا از جمله فیلمهاییه که میتونه شما رو با ریتم داستان، همراه کنه . گرچه سرعت روایت داستان و تغییرات بالاست اما هیجان خیره کننده ای حس نمیشه. بخش زیادی از فیلم مکالمه محوره اما تا حد زیادی از مکالمات کلیشه ای فاصله گرفته شده و این نقطه قوت فیلمنامه هستش.  فیلم سینمایی درام liberal arts بازیگران کلیدی زیادی نداره و با همین بازیگران تونسته کار رو دربیاره. جاش ردنر در نقش جسی ، الیزابت اولسن در نقش زیبی و نقش حاشیه ای زک افران از جمله نقش های اصلی این فیلم هستن. نقد و بررسی لیبرال آرتس لیبرال آرتس بطور محسوسی به تاثیر اختلاف سن در روابط اشاره میکنه و به این مسئله، نقش مهمی میده. داستان فیلم با جسی که پسری در دهه ی ۳۰ و کمی سردرگم در روابط شخصی و کاری هستش همراه میشه. زیبی که دختری ۱۹ ساله ست درگیر هیجان اولیه و وابستگی افراطی به جسی میشه و این موضوع باعث میشه تا جسی برای مدت کوتاهی احساس نزدیکی زیادی به زیبی داشته باشه. چیزی نمیگذره که جسی متوجه ی این فاصله ی رفتاری و خلقی میشه و در جهت جبران این موضوع از زیبی فاصله میگیره و مسیر زندگی جدیدی واسه خودش انتخاب میکنه. Liberal arts یکی دیگه از موضوعات مورد بحث توی این فیلم، اشاره ی مختصری به افسردگی در سنین پایینه. شاید از دیالوگ های درخشان این فیلم بشه به این جمله اشاره کرد: « افکاری که الان داری، فقط پاورقی های زندگی تو هستن » . احتمالا بیان این جمله بتونه به فردی که درگیر افسردگیه تا حد زیادی کمک کنه. اگه طرفدار فیلم های مکالمه محور هستین و یا اینکه تصمیم دارین رابطه ای عاشقانه با فردی که اختلاف سنی چشمگیری باهاتون داره داشته باشین، دیدن این فیلم رو بهتون توصیه میکنم چون میتونه تا حد زیادی به سوالات توی ذهنتون جواب بده. این متن فقط دیدگاه من بعد از تماشای فیلم لیبرال آرتس هستش. اگه نظری داری خوشحال میشم تو کامنت بخونم . </description>
                <category>Nafas Khanbeiki</category>
                <author>Nafas Khanbeiki</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2024 11:36:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم سینمایی دلیبال - از معرفی تا نقد Delibal</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafasjan/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%82%D8%AF-delibal-zkwputy5wz2b</link>
                <description>فیلم ترکی دلیبال فیلم ترکی دلیبال با ژانر عاشقانه و درام رو بهتره در صدر لیست فیلم هایی که قراره ببینین قرار ندین. فیلم سینمایی delibal به کارگردانی علی بیلگین سال ۲۰۱۵ تولید و منتشر شد‌. چاغاتای اولوسوی در نقش باریش (نقش اول مرد) و لیلا لیدیا توغوتلو در نقش فوسون (نقش اول زن) زوج اصلی این فیلم هستن. اگه طرفدار فیلم های ترکی باشین احتمالا از داستان های افسانه ای و گاها غیرواقعی نویسنده های ترکی اطلاع دارین؛ دلیبال هم دستخوش این ماجراست و مخاطب رو با عشق جنون آمیز و افسانه ای باریش به فوسون همراه میکنه، طوریکه شاید ته دلتون بخواد چنین عشقی رو تجربه کنین ( البته تا قبل از اتمام فیلم). نقد و بررسی فیلم ترکی دلیبال داستان از استارت عاشق شدن باریش شروع و روی غلتک میوفته. باریش که پسری بازیگوش و شوخ طبع هستش در یک نگاه عاشق فوسون میشه. فوسون دختری سختکوشه که علاقه داره همه چیز روی برنامه پیش بره و وجود باریش توی زندگیش این نظمو به هم میزنه. با وجود پس زدن های فوسون اما باریش موفق میشه تا قلب اون دختر رو با عشقش تصاحب کنه و زندگیه رویاییش رو بسازه. اما همه چیز انقد زیبا پیش نمیره. باریش درگیر بیماری دوقطبی شده و حالا این موضوع زندگیه عاشقانه ی اونارو تحت تاثیر قرار میده. فوسون از این بیماری اطلاعی نداره و باریش باید به تنهایی این مسئله رو حل کنه. پایان فیلم تلخ و ناراحت کنندست بنابراین خودتونو واسه گریه کردن آماده کنین. معرفی فیلم سینمایی دلیبال روند یکنواخت فیلم با وجود عاشقانه های کلیشه ای باریش و فوسون باعث میشه تا از وسطای فیلم بتونین آخرشو حدس بزنین. درواقع چیزی واسه برانگیختن حس کنجکاویتون وجود نداره و قرار نیست بعد از تماشای فیلم بشینین و صحنه های قشنگش رو تصور کنین. اما یکی از نکات برجسته ی فیلم سینمایی دلیبال اشاره به درگیری فرد به این بیماریه. دوقطبی بودن، موضوعی نیس که علائم ظاهری مشخصی داشته باشه و فرد مبتلا نیاز به کمک و حمایت توسط اطرافیانش داره. با وجود همه ی اینها دلیبال میتونه واسه لحظاتی شما رو در عشق طوفانیش غرق و با پایان تلخش، اشکتونو دربیاره؛ پس اگه میخواین شروع به تماشای فیلمای عاشقانه کنین برید سراغ یه فیلم دیگه. این نوشته دیدگاه شخصی من به عنوان بیننده بعد از تماشای این فیلمه. اگه این فیلمو دیدین خوشحال میشم نظراتتونو واسم بنویسین. </description>
                <category>Nafas Khanbeiki</category>
                <author>Nafas Khanbeiki</author>
                <pubDate>Sun, 18 Feb 2024 22:32:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم سینمایی work it _ از معرفی تا نقد</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafasjan/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-work-it-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%82%D8%AF-drwswoouioik</link>
                <description>معرفی فیلم سینمایی work it اگه به تماشای فیلمای موزیکال و تینیجری علاقه دارین، فیلم سینمایی work it میتونه یه گزینه ی خوب و سرگرم کننده واسه شما باشه. شاید حتی با ارفاق بشه work it رو یکی از بهترین فیلم های موزیکال به حساب آورد. این فیلم که با اسامی وورک ایت، بلرزون و کار کن هم معرفی میشه ماجرای یه دختر فعال و درسخونه که تصمیم داره واسه رسیدن به هدفش یعنی قبولی توی کالج، هر کاری بکنه. درست جایی چالش ها شروع میشه که آکرمن، دختر درسخون و سر به زیر فیلم توی مصاحبه ی کالج مجبور میشه یه دروغ بزرگ بگه. درواقع این دروغ باعث میشه تا اون معنای زندگیه واقعی رو بفهمه و به دنبال رویاهای خاک خوردش بِره. نقد فیلم سینمایی وورک ایت«سابرینا کارپنتر» در نقش کوئین آکرمن و «جردن فیشر» در نقش جیک تیلور نقش اول های این فیلم هستن که با بازی اکتیو و روان، شما رو در تمام مسیر داستان با خودشون همراه میکنن‌. اگه توی قسمتی از زندگیتون هستین که به دنبال پیدا کردن انگیزه ی شروع یه فعالیت جدید میگردین یا مدتیه حس میکنین اهداف زندگیتون یکنواخت شدن، work it میتونه این حس رو برای شما ترسیم کنه. البته قبل از تماشای این فیلم مطمئن باشین که به فیلم های موزیکال و در عین حال تینجری علاقه دارین.  فیلم سینمایی وورک ایت برای معرفی و نقد فیلم work it میتونیم به امتیاز ۶.۵ این فیلم اشاره کنیم که البته نسبت به داستان عاشقانه و تاحدی پرتکرار، امتیاز خوب و قابل قبولیه . وورک ایت محصول سال ۲۰۲۰ و کشور امریکاست. محتوای اصلی فیلم عاشقانه، کمدی و موزیکاله و میتونه شمارو سرگرم کنه . اگه به رقص علاقه دارین، باید بگم که این فیلم برای شما ساخته شده، چون میتونه انگیزه و لطافت موسیقی رو توی روح شما به جریان بندازه. این متن دیدگاه شخصی من به عنوان بیننده ی این فیلم هستش .  اگه شما هم این فیلم رو دیدین، حتما نظراتتونو واسم بنویسین.</description>
                <category>Nafas Khanbeiki</category>
                <author>Nafas Khanbeiki</author>
                <pubDate>Fri, 06 Oct 2023 23:00:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم سینمایی ایتالیا ایتالیا _ از معرفی تا نقد</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafasjan/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%82%D8%AF-v0ngthllnfrj</link>
                <description>فیلم سینمایی italy italy  شاید اگه بخوایم یکی از فیلم های سینمایی عاشقانه ایرانی رو نام ببریم بتونیم فیلم سینمایی ایتالیا ایتالیا رو هم توی لیستمون بذاریم . من این فیلم رو از سکانس های عاشقانه ی معروفش توی اینستاگرام پیدا کردم و همین باعث شد تا کاملتر ببینمش . در واقع همین سکانس های عاشقانه ی فیلم که پر از تک جمله های وسوسه انگیز بود باعث میشد تا دلت بخواد تا آخر فیلم رو دنبال کنی . تا یه ربع اول فیلم داشتم فکر میکردم که چرا اصن شبیه ویدئوهایی که ازش دیدم نیست و تا همینجا بَسه دیگه اما سارا بهرامی  با کاراکتر برفا وارد شد و نظرم رو عوض کرد ؛ شخصیتی اکتیو و پر از هیجان دخترگونه . از فیلم های حامد کمیلی و بازی های درخشانش میشه لیست بلندبالایی تهیه کرد اما این فیلم هم میتونه توی کارنامش ، جایگاه خوبی داشته باشه . فیلم سینمایی ایتالیا ایتالیا موج فیلم بر روی علاقه ی کاراکتر نادر ( نقش اول مرد ) به ایتالیا جریان داره . به طوری که توی همه ی سکانس ها شما رو با خودش همراه میکنه . برفا ( نقش اول زن ) شخصیتی مستقل ، شوخ طبع و خنده رو هستش که در مسیر زندگی مشترک ، دچار تغییراتی میشه . این تغییرات منجر به اختلافاتی بین این زوج میشه و در نهایت ، اون رو از چیزی که بود دورتر میکنه . ایتالیا ایتالیا دیالوگ های رفت و برگشتی و پر سرعت بین طرفین ، طعنه زدن به فضای سینما و سینماگران ، تکرار پلان هایی که تکراری نمیشدن از نقاط قوت فیلم محسوب میشد . میتونم از قشنگترین دیالوگ های فیلم ایتالیا ایتالیا به این جمله اشاره کنم که : من دوسِت دارم و این هیچ ربطی به تو نداره !قبل از اینکه فیلم رو ببینین اینو بگم که ، فیلم ایرانی ایتالیا ایتالیا پایانی باز داره که البته اونقدرا هم روی مختون نمیره . این متن دیدگاه شخصی من به عنوان بیننده ی این فیلم هستش . خوشحال میشم نظرات شما رو هم توی کامنت ها بخونم . </description>
                <category>Nafas Khanbeiki</category>
                <author>Nafas Khanbeiki</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jun 2023 19:46:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم خوش شانس(the lucky one)_از معرفی تا نقد</title>
                <link>https://virgool.io/@Nafasjan/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3the-lucky-one%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%82%D8%AF-agtush7xdcqx</link>
                <description>فیلم سینمایی the lucky one تماشای درام های جنگی میتونه در عین حال که احساس رو برانگیخته میکنه ، تا حدی قابل پیش بینی هم باشه . البته میشه گفت نقطه اشتراک بسیاری از فیلم های عاشقانه هم توی همین موضوع هستش ؛ یا به هم میرسن یا نمیرسن . فیلم عاشقانه ی «خوش شانس» به کارگردانی اسکات هیکس در سال ۲۰۱۲ ساخته شده و نمونه ای از یه فیلم درام ، عاشقانه و جنگیه . زک افران بازیگر نقش اول فیلم هستش که در کاراکتر لوگان ، ایفای نقش میکنه . زک قبلا هم با فیلم آن لحظه ی عجیب (that awkward moment ) درخشیده بود اما این فیلم و کاراکتر لوگان ، اونو از شیطنتی که در فیلم قبلیش داشت جدا میکرد و شخصیتی متفکر ، آرام و صبور رو تداعی میکرد . نقد فیلم the lucky one داستان فیلم the lucky one از ماجرای جنگ و سربازی که با خوش شانسی ، زنده به خونه برمیگرده شروع میشه . سرباز خوش شانس ، زنده موندش رو مدیون عکس یه دختر میدونه و سعی در پیدا کردن اون دختر داره . طولی نمیکشه که صاحب عکس یعنی بث (تیلور شیلینگ) رو پیدا میکنه و این ماجرا تبدیل به یه داستان عاشقانه میشه .  عشق بین لوگان و بث اونقدر ها هم آسون پیش نمیره ؛ چون همسر سابق بث سعی در جدا کردن اونها داره . البته تقدیر برای همسر سابق بث ، زیاد خوب رقم نمیخوره و این فیلم رو جزو درام های عاشقانه ای که تهش دو نفر به هم میرسن قرار میده . فیلم خوش شانس تا حدی شبیه به داستان فیلم قلب های بنفش بود با این تفاوت که قلبرهای بنفش به مخاطب هیجان بیشتری رو انتقال میداد . فیلم سینمایی خوش شانس شاید چیزی که باعث شد فیلم رو تا انتها ببینم ، با اینکه میتونستم نتیجه ی فیلم رو پیش بینی کنم ، کاراکتر بث و بازنمایی زندگی یه مادر مجرد و خسته با خاطرات سنگین اما در ظاهر شاد و مستقل بود . شخصیتی که برای التیام روحش نیاز به یه همراه داشت و نمیخواست این موضوع رو قبول کنه . فیلم سینمایی the lucky one  با وجود ریتم ملایم داستان ، میتونه انتخاب خوبی برای تماشا باشه . این متن یه دیدگاه خودمانی در منظر نقد فیلم the lucky one به عنوان یه بیننده هستش . خوشحال میشم نظرات شما رو هم در مورد این فیلم بدونم . </description>
                <category>Nafas Khanbeiki</category>
                <author>Nafas Khanbeiki</author>
                <pubDate>Fri, 26 May 2023 18:34:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>