<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نهال</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Nahal029n</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:08:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4860148/avatar/brA4mF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نهال</title>
            <link>https://virgool.io/@Nahal029n</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ازدواج</title>
                <link>https://virgool.io/@Nahal029n/%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-c8wps0mlmgrs</link>
                <description>بعداز کلی مداخله فامیل از پدر بزرگ گرفته تا عمه و دایی وخاله و شوهرعمه و عموپدرم با ازدواجم موافقت کردالبته بگم ک درجریان همین اتفاقا دیگه بامن صحبت نمیکردمادرمم ک قدرتی توی خانواده نداشت نمیتونست دخالتی بکنه از طریق عمه سومم ک زن داییم هم بود از سه شرط پدرم مطلع شوم شرط اول اینکه ازدواج کنم دیگه هیچ وقت حق برگشتن ب خونه پدری رو ندارم تحت هیچ شرایطی حق هیچ گونه ارتباط با خانواده ام رو نداشته باشم،شرط دوم هیچی بهم نمیدادن یعنی از جهیزیه خبری نبود،شرط سوم بعد رفتنم ب همه اعلام میکنه ک من دیگه دخترش نیستم،نیت پدرم از این شرط ها پشیمون کردن من بود عمه ام با گریه شرط ها رو بهم منتقل کردمنم به عمه گفتم ک شرط اول و دوم قبوله اما سومی ن ب پدرم بگو شرط سوم اصلاحقم نیست در روستای ماوقتی دختری آبرو و شرف خانواده رو ب خطر مینداخت تردش میکردن من کوچکترین حرکتی ک آبرومونو ب خطر بندازه انجام نداده بودم حتی حضوری پسره رو ندیده بودم اولین دیدارما روز خواستگاریم بودباکلی دخالت و خواهش پدرم با حذف شرط سوم اجازه داد نامزد کنیم و دوماه ب خانواده پسر فرصت داد شرایط ازدواج رو فراهم کنن گفت اگه بشه دوماه و یک روز دیگه هیچ قراری باشمانداشتم و ندارم برای جلو گیری از هر رفت و آمدی منو ب خونه برادرم ک متاهل بود و پاکدشت زندگی میکرد تبعید کردیک هفته از دوماه باقی مونده بودک نامزدم عازم کرج شدو ب واسطه ی آشنا داخل ی شرکت کار پیدا کرد چندروزی دنبال خونه گشت و ی خونه ۵۰متری طبقه چهارم ی آپارتمان اجاره کردو برگشت شهرستان تاکارهای عقدوازدواج رو ردیف کنه،برادرم منو با یکی از دوستاش ک ب شهرستان میرفت فرستادو من برگشتم روز چهارشنبه با نامزدم و مادرم و عمه ام و مادر نامزدم رفتیم شهرلباس وکفش و طلا و خورد ریزای لازم رو خریدیم وقت محضر گرفتیم برای روز بعدش روز پنج شنبه ۲۹خرداد ۱۳۹۹اوج کرونا ی مراسم کوچیک گرفتیم ب عنوان عقدو عروسی بعد مراسم منو بردن خونه مادرشوهرم اولین بار بود اونجا میرفتم بین این همه غریبه ای ک اگراز من خوششون نمیومددیگه راه برگشتی نداشتم،شب ۳۰خراد ساعت۹شب بلیط اتوبوس داشتیم هردو با حالی نامعلوم با چمدان و ساکی در دست ک تنها دارایی هامون بودن راهی کرج شدیم خودمونو ب تقدیر سپردیم( البته پدرم ۷۰۰سکه مهریه تعیین کرده بود با ۶۰میلیون طلا ک ماچون توان نامزدم نمیرسید۶۰میلیون طلا بخره ۳۰میلیون خریدیم ولی فاکتور ۶۰میلیون تهیه کردیم وروز محضر نشون دادیم)</description>
                <category>نهال</category>
                <author>نهال</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 12:52:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتفاق خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@Nahal029n/%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%AE%D9%88%D8%A8-ewvkyz96bext</link>
                <description>تا اینجا از اتفاقای بد و حال و روزبدی ک داشتم براتون گفتم لا ب لای این اتفاقاتو دنیای مجازیم ی اتفاق خوب هم افتاد با پسری آشناشدم ک آدم مهربون و آرومی بودبعد اتفاق تبلتم ک ی هفته تحریم بودم و حق نداشتم از اتاق بیرون بیام تبلت شکسته ام هم ک توقیف بود توسط پدر،ازم بیخبر مونده بود یک هفته بیخبری و ب قول خودش آشفتگی زیاد ک حتی ب اومدن دم خونمون هم فکر کرده بود ک اگه میومد بابام قطعاچالم میکرد،بعد یک هفته دوستم ک خواهرش همسایمون بود هم واقعی دوست بودیم و هم مجازی خواهرشو فرستاده بود سراغم اومد خونمون و صدام کرد وقتی اومدم گفت فاطی نگرانته میگه یهویی و بیخبر غیب شده منم نگران شدم یه هفته اس ندیدیمت،وقتی کبودی های سروصورتم رو دید فهمید اوضاع از چ قرارههمسایمون ب خواهرش خبر داده بود حال و روزم چطوره فاطی هم ب دوستم گفته بود ک لو رفتم و اوضاعم بی ریخته تقریبا۱۷روز از چهارشنبه سوری گذشت عید همه منو با اون سر و وضع دیدن اما کسی جرات اعتراض ب پدرمو نداشت روزهجدهم برامون مهمون اومد ی زن و مرد ک نمیشناختیمشون وقتی خودشونومعرفی کردن برق از سرم پرید مادر و دایی همون پسره ک دوستم بود اومده بودن خواستگاری پدرم بهشون گفت ک بهتون خبر میدیم دوهفته گذشت اما پدرم هیچ بحثی درموردش نکرد حتی دیگه یادشم نبود ک اومدن بعد دوهفته زنگ زدن برای جواب و پدرم بهشون جواب رد داد،دنیا روی سرم خراب شدتنها چراغ روشن زندگیم ب پت پت افتاده بودتنها راه نجاتم مسدود شده بود و این غمی دوچندان ب قلبم نشونداما تقریبا ۱ ماه بعد دوباره پدرو مادر و برادر و داییش اومدن خواستگاری اما بازم پدرم جواب رد داد این آمدو شدها ۴ سال طول کشید بماند ک یک سال آخرپدرم دیگه ب تندی جوابشون میکرد اما اونا بازم میومدنعید۱۳۹۹دوباره اومدن خواستگاری اینبار پدرم در رو ب روشون بست اما با خواهش داییش راهشون داد باکلی اصرار وقسم و آیه پدرم گفت برید خبرتون میکنم بعدرفتنشون گفت هرکی راهشون بده دیگه قیامت میکنم رو ب من هم گفت من ک میدونم همه آتیشا از گور تو بلندمیشه بهشون بگو دوباره بیان خون میریزم،مادرم ک از همه این اتفاق ها خسته شده بود با برادربزرگش صحبت کرد برادرش هم با شوهر عمه بزرگم و بعدش پدربزرگم و عموهام خبردارشدن و همگی ی شب اومدن پیش پدرم و گفتن ک بده این دختر رو بره تاکی میخوای نگهش داری دیگه بسه این همه سال هرکی اومد شوهرش ندادی بخدا مردم فکر میکنن عیبی داره ک شوهرش نمیدیبا فشار های فک و فامیل و بزرگترا قبول کرد اما راضی نبود عمه ام رو فرستاد سراغم گفته بود بهش بگو قبول میکنم ولی راضی نیستم برای این قبول کردن هم سه تا شرط دارمادامه دارد</description>
                <category>نهال</category>
                <author>نهال</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 23:52:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارشنبه سوری</title>
                <link>https://virgool.io/@Nahal029n/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%B1%DB%8C-yknf5tcgxf1m</link>
                <description>روز چهارشنبه سوری با چندتا از زن و دخترای همسایه طرح ی آتیش بازی و ترقه بازی توپ رو ریختیم دم دمای غروب ب بچه های مجازی ک باهم دوست نزدیک بودیم البته دوستای واقعیم رو هم آوردم بودم تو دنیای مجازیم پیام فرستادم ک امشب کلا نیستم تا آخرشب و تبلتمو کنار گذاشتمبعد شام رفتم توی اتاق ک آماده بیرون رفتن بشم چون زنای همسایه اومده بودن و همش صدا میکردن ک بیا دیگه صفحه تبلتمو روشن کردم ک ببینم ساعت چنده امادیدم کلی پیام از بچه ها دارم شیطون رفت تو جلدم نشستم رو تختو شروع کردم ب جواب دادن ۵ دقیقه ای نگذشته بود ک بابام اومد داخل اتاقو شد آنچه ک نباید میشدتبلتو ازم گرفت و گفت چیکار میکنی ک هرچی صدات میکنن نمیشنوی منم حول شدم گفتم هیچی شروع کرد ب گشتن توی تبلت وگفت برو بیرون منم رفتم ولی اصلا نمیفهمیدم کجام و چ میکنم همه فکر و ذکرم پیام ها و گروه های تبلتم بود بدترین چهارشنبه سوری عمرم بود هرکی میپرسید چته سرحال نیستی میگفتم ن خوبم مامانم ویشگونی ازم گرفت گفت چ مرگته دم گوشش گفتم بابا تبلتو گرفت گفت چیزی داری توش مگه گفتم آره مامان فوری رفت داخل و من موندم تاوقتی ک آتیش خاموش شد و همگی عزم رفتن کردن منم با کلی استرس اومدم داخل بابام ب محض ورودم دستمو کشیدپرتم کرد خوردم ب دیوار بین اتاق و آشپزخانه تبلت رو محکم کوبید توی سرم وشروع کرد ب فحش دادن ب جدو آبادم و منو زیر مشت و لگدمنم صدام در نمیومدم فقط سعی میکردم جلوی ضربه هاشوبگیرم کمتر دردم بیادمامانم خودشو پرت کردروی من ک بابام کوتاه بیاد اما یکی از ضربه هایی ک برای من انداخته بود ب بازوی مادرم خورد و از درد جیغی کشید بابام ولمون کرد و رفت توی حال نشست از بس منو زده بود خودش خسته بود و نفس نفس میزد و روزگارمن بعد از اون ازتیرگی ب سیاهی مطلق تبدیل شد</description>
                <category>نهال</category>
                <author>نهال</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 18:50:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجازی</title>
                <link>https://virgool.io/@Nahal029n/%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-p7gujtuqpg0b</link>
                <description>زمان میگذشت و من باروحی زخمی و افسرده بزرگ میشدم اعتماد ب نفسم رو از دست داده بودم،از بس بهم گفته بودن ک آبرو آبرو آبرو جرات نداشتم با پسرای فامیل هم صحبت بشم میترسیدم نکنه خانواده ام اشتباه برداشت کنن حتی سلام کردنمو،با کلی التماس و بعد از سه سال خواهش برام ی تبلت خریدن ک اونم داداشم خرید و زنش هنوز هم سرکوفتش رو بهم میزنه،شرط داشتن تبلت هم این بود ک بدون سیمکارت ازش استفاده کنمچندماهی گذشت و با اهنگ و کلیپ هایی ک خودش برام ریخته بود سرگرم بودم،اما اگه زیاد جلوی بابام تبلتمو دستم میگرفتم میگفت بیار ببینم چی توش داری تقریبا هفته ای دوبار تفتیش تبلت داشتیمی بار ک رفته بودیم خونه عمه ام عمه کوچیکمم اونجا بود وقتی فهمید تبلت خریدم ی سیمکارت بهم داد و گفت برو عشق کن بدبخت خیلی از دنیا عقبیحس عجیبی داشتم ولی دلو ب دریا زدم و ی شب سیمکارت رو انداختم رو تبلت برنامه های اجتماعی روش نصب کردم وارد دنیای مجازی شدم خیلی هم خوشم اومد منو از بدبختی هام دور میکردکم کم راه و روش استفاده و پنهان کردن برنامه ها و سیمکارت رو یاد گرفتم و تفریبا هرشب تا صبح تو دنیای مجازی بودم چندتا از دوستامم پیام دادم و گروهی زدیم و باهم کلی خوش میگذروندیم کم کم از دنیای واقعی بریدم بیشتر روز رو میخوابیدم ک مجبور نشم با خانواده ام رو ب رو بشم و شبا تا صبح تو دنیای جدیدم زندگی میکردم این آغاز دوره ای جدید و پرتنش تو زندگی من بود</description>
                <category>نهال</category>
                <author>نهال</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 23:41:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذری ب خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@Nahal029n/%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DB%8C-%D8%A8-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-mienkdmzghvz</link>
                <description>دختری شاد و شنگول،شیطون و بازیگوش و ب دور ازحواشی دخترونه بودم آرایش و تیپ وکلاس برام مهم نبوداصلا برام مهم نبود پسری بهم توجه میکنه یانگاهی انقدری ب فکر اختراع و خلق چیزای جدید بودم ک خودمو باشخصیت های قصه های افسانه ای مقایسه میکردم گاهی هم با جدیت ب خودم میگفتم من ی ویژگی خاص کشف نشده دارم و اگر پدرومادرم بهم بال و پر میدادن حتماشکوفامیشدکلی اگه بخوام بگم بچگی زیاد نرمالی نداشتم با محدودیت های زیاد و سرکوفت و کتک بچگیم رو گذروندم ک خیلی از احساسات درونیم رو ازم گرفتباهوش بودم وخیلی هم کنجکاو ک اکثر اوقات همین کنجکاوی زیاد عامل اصلی کتک خوردنم میشد،ی بار با دوستام خونه های ازگِل ساختیم با کلی گوسفند و سگ گِلی بامهارت و دقت خاصی ساختیمش ک خیلی زیباشد سه تا سنگ کنارهم گذاشتیم و ی تیکه حلبی روش انداختیم زیرش هیزم ریختیم ک نون بپزیم اما باد آتیش رو از کنترلمون خارج کرد وکاه همسایه آتیش گرفت همه فرار کردیم اما من ب عنوان عامل اصلی گیر افتادم غروب همسایه اومد دم خونه و ب بابام گفت ک نهال کاه مارو آتیش زده بعد رفتن همسایه پدرم بدون هیچ سوال جوابی کابل ضبط رو کند از وسط تاش کرد و شروع کرد ب کتک زدنم هرضربه ای ک میخوردم دردش تو کل تنم میپیچید اما برای لحظه ای مغزم میگفت خب تموم شد اما ضربه دوم بدتر از اولی، بالاپایین میپریدم و از درد ب خودم میپیچیدم اما پدرم ادامه میداد وقتی خواستم جلوی کابل و بگیرم ک نخوره ب صورتم ب استخون دست چپم و خورد جیغم بلند شد وقتی جیغ میزدم دردش قابل تحمل میشد منم جیغ میکشیدم با صدای بلند اما پدرم توجهی نمیکرد و محکم ترمیزدتقریبا کل بدنم کبود شده بود حتی روی دست هامم میزد انقدری جیغ و داد کردم ک زن همسایه اومد و کابل رو از پدرم گرفت و ب قبر مادرش قسمش داد ک ولم کنه ب پدرم گفت گوه خوردم اومدم شکایت پیش تو غلط کردم ولش کن کشتیش،پدرم عرق پیشونیش و پاک کرد و بلندم کردو محکم پرتم کرد گوشه اتاق گفت هرکی بره سراغش قیامت میکنم شام و ناهار هم کسی حق نداره بهش بده و رفت،تو خودم جمع شدم کل بدنم داغ بود سوزش ضربات کابل ب کنار جای کابل رو تن میخارید ورم کرده بود واز سوزش ب خارش زده بودب خودم ک اومدم فهمیدم ک با این همه جیغ و داد و بالا و پایین پریدن و تحمل درد اصلا گریه نکردم و این اولین باری بود ک فهمیدم ی چیزی درونم کم شده😔دقت خیلی زیاد از صبح تا دم عروب مشغول ساختنش بودیم</description>
                <category>نهال</category>
                <author>نهال</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 16:31:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>