<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ناهید منصوری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Nahidmansouri</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:39:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1625220/avatar/pkwB2E.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ناهید منصوری</title>
            <link>https://virgool.io/@Nahidmansouri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حرف‌های پنهان شده در بیماری‌های جسمی</title>
                <link>https://virgool.io/@Nahidmansouri/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%B3%D9%85%DB%8C-fr4esv8c01mh</link>
                <description>«دکتر گفته از اعصابته»، «دکتر گفته عصبیه» و جمله‌هایی شبیه به این رو بارها و بارها از دیگران شنیدیم یا شایدم خودمون گوینده‌ش بودیم. گاهی اوقات به خاطر یه بیماری جسمی به دکتر مراجعه می‌کنیم و دکتر بهمون می‌گه منشأ بروز بیماری، آروم نبودن اعصاب و استرس زیاده. من به عنوان آدمی که بین حالت روحی و وضعیت جسمی‌ام ارتباط خیلی زیاد و عمیقی وجود داره و بارها با مشکلات جسمی ناشی از استرس درگیر بودم، تصمیم دارم توی این مقاله از تاثیر استرس و اضطراب، احساسات سرکوب شده و مشکلات روحی در سلامت جسم صحبت کنم و یک کتاب در این زمینه معرفی کنم.قبلا از آدم‌های مختلف این کامنت رو گرفته بودم که چقدر مریض می‌شی و برای خودم هم مسئله‌ی آزاردهنده‌ای بود که انگار دوست نداشتم بهش بپردازم، فقط می‌دونستم که هر موقع حال روحیم به هم میریزه یا درگیر یه چالش و استرس بزرگ می‌شم بلافاصله یک قسمتی از بدنم واکنش میده و مریض می‌شم. اولین بیماری مزمن جدی‌ام سال کنکور شروع شد که با مشکلات مختلفی دست و پنجه نرم می‌کردم و روده و سیستم گوارشم درگیر شد.دکتر رفتن‌های متعدد و عمل کردن به توصیه‌های مختلف کارساز نبود و برای یه مدت زندگیم مختل شد. ۲ سه سالی این مشکل خیلی کمرنگ شد و منم یه جورایی انگار فراموش کرده بودم که عود کردن این مشکل چقدر می‌تونه زندگیم رو تحت تاثیر قرار بده تا اینکه با شروع یه سری چالش‌ها و فشارهای روانی، بیماریم دوباره برگشت و پروسه‌ی مراجعه به دکترهای مختلف و آزمایش‌های متعدد دوباره شروع شد.این بار می‌دونستم که اسم بیماری «سندروم روده تحریک‌پذیره» و تمام توانم رو گذاشته بودم روی اینکه با مصرف به موقع داروها و اصلاح نسبی تغذیه‌م مشکل رو کنترل کنم ولی تقریبا بی‌فایده بود! در نهایت یکی از چندین پزشکی که امتحان کردم بهم گفت: این مشکل کاملا عصبیه و تا زمانی که نتونی استرست رو کنترل کنی، مصرف دارو نمی‌تونه به صورت کامل بهت کمک کنه. دوست داشتم بنویسم که بعد از این استرسم رو کنترل کردم و بیماریم کنترل شد ولی اینطور نیست.پروسه‌ی کنترل کردن بیماری از طریق توجه به سلامت روان چند سالی طول کشید برام و هنوزم وقت‌هایی که استرس زیادی تجربه می‌کنم این مشکل دوباره ظاهر می‌شه... با این تفاوت که الان به این مسئله آگاهم که دلیل مشکل چیه و باید چه کارهایی بکنم تا وضعیت ادامه‌دار و طولانی نشه. در واقع بهتر شدن این بیماری و همینطور دردهای مزمن دیگه‌م مثل سردردهای پیاپی که گاهی توان زندگی روزمره و کوچیک‌ترین کارها رو ازم می‌گرفت با شروع روان‌درمانی و آگاه شدن به احساساتم اتفاق افتاد. وقتی که بیشتر به احساسات سرکوب شده‌ مثل خشم یا نگرانی‌های انکار شده آگاه شدم بهتر می‌تونستم ارتباط وضعیت روحی و جسمیم رو متوجه بشم. کتاب بدن هرگز دروغ نمی‌گوید نوشته‌ی آلیس میلر روانکاو و فیلسوف سوئیسی از تاثیر احساسات فروخورده بر وضعیت جسمی صحبت کرده. در صورتی که به کتاب‌های حوزه روان‌شناسی و روانکاوی علاقه دارین، می‌تونین مقاله‌ی معرفی کتاب‌ دلهره‌های کودکی رو که از همین نویسنده‌ست و قبلا منتشر کردم مطالعه کنین.بدن چگونه به احساسات فروخورده ما واکنش نشان می‌دهد؟در زندگی، شکاف عمیقی وجود داره بین اون چیزی که واقعاً احساس می‌کنیم و اون چیزی فکر می‌کنیم باید احساس کنیم تا با هنجارها و معیارهای رایج هماهنگ شیم. اما هرچقدر هم که سعی کنیم احساسات واقعی‌مون رو نادیده بگیریم و سرکوب کنیم، کالبدی که درش زندگی می‌کنیم اون‌ها رو فراموش نمی‌کنه: یعنی بدنی که در اون زیست می‌کنیم.بدن ما این احساسات و اثرات ناشی از طرد و انکارشون رو در خودش ثبت می‌کنه. بیشتر بیماری‌های جسمی درواقع واکنش بدن به بی‌توجهی دائمی ما به کارکردهای اصلی و صحیح بدنه. یکی از این کارکردها گوش‌ کردن به احساسات واقعیمونه.در واقع باید بپذیریم که احساسات اصیل و واقعی ما آگاهانه نیستن و ما در به وجود اومدنشون اراده‌ای نداریم. بنابراین ما نمی‌تونیم انتخاب کنیم که برخی احساسات رو نداشته باشیم اما می‌تونیم این احساسات رو نادیده بگیریم یا انکار کنیم و در این مواقع بدنمون این احساسات ثبت شده رو فراموش نمی‌کنه و راهی برای بروزش پیدا می‌کنه.هنجارهای اخلاقی یا احساس آزادی؟از نظر میلر تن دادن به هنجارها و چهارچوب‌های ارزشی و اخلاقی و نادیده گرفتن احساساتمون اشتباه بزرگیه و با دیدن و پذیرفتن احساسات واقعیمون، إحساس آزادی و آرامش بیشتری خواهیم داشت. یکی از این هنجارها که میلر به طور مفصل بهش پرداخته، فرمان چهارم موسی (احترام بی‌چون و چرا به پدر و مادر) هست. میلر معتقده که بدن ما با بیماری‌های متعدد، بهای این اطاعت بی‌چون و چرا رو می‌پردازه.راه نجات: فرمان چهارم را رها کنید!میلر، رها کردن این احترام بی‌چون و چرا رو راه حل این مشکل می‌دونه و رهایی از این رنج رو توی ۳ گام خلاصه می‌کنه:گام اول پذیرفتن این مسئله‌ست که ما مجبور نیستیم در هر شرایطی پدر و مادرمون رو دوست داشته باشیم و رها شدن از این عذاب وجدان کمک زیادی بهمون می‌کنه. در واقع از نظر میلر، باید پدر و مادرمون رو همونطور که بودن ببینیم و بفهمیم که در کودکی با ما چطور رفتار می‌کردن و بپذیریم تا بتونیم به آرامش برسیم و از تکرار این چرخه‌ی معیوب با فرزندان خودمون جلوگیری کنیم.گام دوم کمک گرفتن از افرادی‌ست که می‌تونن بهمون کمک کنن. حضور یک درمانگر توی این مسیر به ما کمک می‌کنه رنج‌هامون رو بهتر بشنایم و بهتر عمل کنیم.گام سوم، شناسایی و آگاهی از روش «تربیت مسموم» هست. این روش باعث تربیت فرزندان فرمانبرداری می‌شه که مدام در حال کشتن احساسات واقعیشون هستن.میلر افراد مشهور بسیاری رو مثال می‌زنه که تربیت سختگیرانه‌ای داشتن در کودکی و احساسات واقعیشون رو ندیدن. این افراد در نهایت خشم فروخورده‌شون رو به سمت خودشون روانه کردن و با بیماری‌های جسمی مختلفی درگیر شدن.بررسی زندگی بسیاری از بزرگان ادبیات مثل چخوف، داستایوفسکی، کافکا، جیمز جویس، پروست و ویرجینیا ولف که همگی به فرمان چهارم بسیار پایبند بودن نشون میده که کشمکش و تناقض‌های بنیادی که تجربه کردن تا چه حد سلامت جسمیشون رو تحت تاثیر قرار داده. میلر در جایی از کتاب می‌گه:می‌توان نابسامانی شدید وضع سلامت داستایفسکی، کابوس‌های همیشگی‌اش و حملات گاه و بی‌گاه صرع را نتیجه آسیب‌های دوران کودکی‌اش دانست. چخوف نیز سرنوشتی مشابه داشت. او تقریباً در تمام طول زندگی‌اش با سِل دست و پنجه نرم می‌کرد و سرآخر در سن ۴۴سالگی زندگی را وداع گفت. او نه‌تنها بر پدر بی‌رحم و بی‌عاطفه‌اش طغیان نکرد، بلکه حتی با درآمد ناچیز خود از او پشتیبانی مالی نیز می‌کرد. گویی می‌خواست با ایفای نقش پسر نمونه، اندکی حمایت و روی خوش پدر را از آن خود کند. اما دریغ که چنین چیزی هرگز رخ نداد.بیماری سل گریبان فرانتس کافکا، نویسنده شهیر آلمانی را نیز گرفت و او را در سن چهل سالگی به کام مرگ کشاند. کافکا نیز تحت سلطه پدری خشن و مستبد بزرگ شد. کافکا بعدها رنج‌های خود را در قالب نامه برای پدرش نوشت و از مادرش خواست آن را به دست پدر برساند، اما مادرش نامه را پنهان نگه داشت. او از مادرش می‌خواست نقش شاهدی آگاه را برایش ایفا کند، چون خودش به‌تنهایی نمی‌توانست با پدرش روبه‌رو شود. اما جای تأسف دارد که مادرش هیچ‌گاه دلسوزانه پسرش را در این مسیر همراهی نکرد.در نهایت راه حل درمان خیلی از بیماری‌های جسمی، اطلاع پیدا کردن از اتفاقات ناخوشایند و احساسات گذشته، صحبت کردن درباره این احساسات و تاثیرات اون‌ها بر زندگیمون هست. و صحبت آخر در ستایش «کلمه» و معجزاتی که داره:گفت: اندوهی که به اشک راه نبرد، سایر اندام‌ها را به گریستن وا می‌دارد.گفتم: اشکی که به کلمه راه نبرد، تمام اندام‌ها را به حرف زدن وا می‌دارد.</description>
                <category>ناهید منصوری</category>
                <author>ناهید منصوری</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jul 2023 23:19:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیاده‌روی؛ نوعی ورزش یا فلسفه‌ای برای زندگی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Nahidmansouri/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-bux6fppz1kbh</link>
                <description>هر روز حین بالا و پایین کردن شبکه‌های اجتماعی مثل اینستاگرام چشممون می‌خوره به محتواهایی که درباره‌ی سبک زندگی سالم هستن و اکثرشون درباره‌ی ضررهای زندگی مدرن و بدون تحرک صحبت می‌کنن. رایج‌ترین و راحت‌ترین ورزشی هم که اینطور مواقع پیشنهاد میشه، پیاده‌رویه. پیاده‌روی تو زندگی امروز تبدیل شده به یه راهکار برای بهتر کردن وضعیت روحی و تحرک داشتن و آدما با فرهنگ پرسه زنی توی شهر بیشتر آشنا شدن.تجربه جدی خود من از پیاده‌روی منظم برمی‌گرده به دو سال پیش. یه روز تو شرکت به همکارم گفتم میایی صبحا قبل شرکت بریم پیاده‌روی؟ اوایل هر روز از میدون جهاد پیاده میومدیم تا میرزای شیرازی که لوکیشن شرکت بود. کم‌کم زمان پیاده‌روی رو تغییر به دادیم به عصر و بعد از تموم شدن کارمون تا میدون ولیعصر یا چهارراه می‌رفتیم. عادت کرده بودیم که موقع پیاده‌روی از دغدغه‌هامون و احساساتمون حرف بزنیم و یه جورایی تجربه‌ی صحبت کردن و شنونده بودن هم بود. بعد از یه مدت سعی می‌کردم به تنهایی هم این کار رو انجام بدم. انگار با گذشت زمان معنای پیاده‌روی کردن برای من فراتر از تحرک داشتن بود و به خود پیاده رفتن و در حرکت بودن، محیط اطراف، آدما و افکاری که داشتم بیشتر دقت می‌کردم و این خیلی لذت بخش بود.به نظرم پیاده‌روی دو نفره یا تنهایی، پیاده روی با فکر کردن به موضوعای مختلف یا تمرکز کردن روی خود کاری که انجام میدیم، توی همه‌ی حالت‌ها، فارغ از احساسی که در لحظه انجامش داریم، می‌تونه اتفاقای خوبی رقم بزنه. بعد از تکرار کردنش کم‌کم تغییراتی به وجود میاد که کوچیک نیست و می‌تونیم خیلی خوب ببینیمشون و این یه جورایی معجزه‌ی استمرار داشتن هم هست. زندگی ماشینی باعث شده که از روی خیلی از مسائل سرسری بگذریم و توی چیزی عمیق نشیم و پیاده‌روی و فکر کردن‌های پیاپی دقیقا نقطه‌ی مقابل این مسئله‌ست. گاهی اوقات با فکر کردن، با عمیق شدن چیزهایی رو می‌بینیم که شاید حتی جلوی چشممون بودن اما ما متوجهشون نبودیم. تمرین فکر کردن و زندگی کردن توی لحظه.چرا راه می‌رویم؟ (به اشتراک گذاشتن تنهایی)کتاب «دیدار اتفاقی با دوست خیالی» مجموعه‌ جستار نوشته‌ی آدام گاپنیک، یک جستاری داره با نام «چرا راه می‌رویم؟به اشتراک گذاشتن تنهایی.» جستار با این پاراگراف شروع می‌شه:« اینکه آدم‌ها چرا راه می‌روند سوال سختی‌ست که ساده به نظر می‌رسد. در نگاه ما که حالا کمر راست کرده روی دو پا راه می‌رویم، منفعت این کار آن‌قدر بدیهی است که دیگر دشواری‌اش به چشم نمی‌آید. در نمودار معروف تکامل، انسان داروینی، قوز ترس خورده‌اش را صاف می‌کند و تبدیل می‌شود به پیمایش‌گر توانمند اعصار. این اتفاق در نظر ما یک پیشرفت طبیعی‌ست: اولش خمیده‌ای، بند انگشت‌هایت به زمین می‌کشد، کورمال و ترسان زیرپایت دنبال غذا می‌گردی، بعد کم‌کم پشتت را صاف می‌کنی و دیگر رسیده‌ای به این‌جا که هستی، خیره می‌شوی به آسمان‌ها و ستاره‌ها را می‌شماری و در خیالت بر آن‌ها خدایانی را حاکم می‌کنی.»آدام گاپنیک توی این جستار کوتاه، درباره‌ی تاریخچه و ابعاد مختلف پیاده رفتن صحبت می‌کنه. به این اشاره می‌کنه که اواخر قرن نوزده، پیاده راه رفتن، پرتماشاچی‌ترین و محبوب‌ترین ورزش در بین آمریکایی‌ها بود و یک‌سری از آدم‌ها به واسطه‌ی همین پیاده‌روی‌های چند روزه به شهرت زیادی رسیده بودن. گاپنیک از نویسنده‌های مختلفی که درباره‌ی فلسفه‌ی پیاده‌روی نوشتن هم صحبت می‌‌کنه و نقل قول‌هایی ازشون میاره. یک جایی از جستار نقل قولی از فردریک گرو هست که می‌گه: «هدف از پیاده‌روی پیدا کردن دوست نیست، به اشتراک گذاشتن تنهایی‌ست چرا که تنهایی را نیز، چون نان و آفتاب می‌شود به اشتراک گذاشت.» فردریک گرو پیاده‌روی رو به سه نوع تقسیم می‌کنه:-پیاده‌روی ژرف‌اندیشانه (همون کاری که برای سامان دادن به ذهنمون انجام می‌دیم)-پیاده‌روی کلبی‌ مسلک (اصطلاحی که به کلبیون یونان باستان اشاره دارد، هیپی‌های بی‌خانمانی که هرگونه عرف و رسم و رخت و لباس رو عار می‌دونستن)-پیاده‌روی ترکیبی ژرف‌اندیشانه کلبی مسلکِ شهریِ مدرن (چیزی که به نام فلانور یا پرسه‌زن شناخته می‌شه)گروه به این مسئله اشاره می‌کنه که افرادی مثل ژان ژاک روسو و هنری دیوید ثورو و کانت به صورت روزانه پیاده‌روی می‌کردن و پیاده‌روی ژرف‌اندیشانه رو شکل غربی مراقبه می‌دونه.«راه که می‌روی هیچ‌ کاری نمی‌کنی، هیچ کاری جز راه رفتن. اما اینکه کاری جز راه رفتن نداشته باشی امکان بازیابی آن حس نابِ بودن را فراهم می‌آورد، امکان بازجستن لذت محضِ وجود، همان لذتی که تمام دوران کودکی را پر کرده.»در نهایت از نظر گرو پیاده‌روی یا به اصطلاح فلانور که ما امروز در شهرهای بزرگ و مدرن انجام میدیم هم نوعی کلبی مسلکه اما کلبی مسلکی که رخت و لباس و خونه داره و فقط گاهی به مرامش پایبنده. بررسی شکل‌های مختلف پیاده‌روی از نظر فیلسوف و نویسنده‌های مختلف، بررسی پیاده‌روی توی دنیای مدرن و تغییراتی که درش به وجود اومده، دیدگاه جدیدی از این فعالیت بهمون میده و به نظرم همه‌ی اون چیزی که بهش باور دارم توی سطرهای پایانی جستار اومده:اگر موقع پیاده‌روی در مغز ما، آن دفتر متعالی ثبت افکار که همه چیز را درونش پرتاب و حلاجی می‌کنیم، اتفاقی رخ ندهد، راه رفتن کاری‌ست بیهوده که فقط به درد همان پرندگان می‌خورد...</description>
                <category>ناهید منصوری</category>
                <author>ناهید منصوری</author>
                <pubDate>Sun, 07 May 2023 23:49:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس از موفقیت و نشانه‌های آن</title>
                <link>https://virgool.io/@Nahidmansouri/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-oeppik1mk2oh</link>
                <description>تا حالا شده از موفق شدن بترسی؟وقتی صحبت از ترس‌ می‌شه خیلیامون ترس از شکست خوردن رو به یاد میاریم. فکر می‌کنیم یکی از بزر‌گ‌ترین موانعی که برای رسیدن به یه هدف یا شروع یه کاری سر راهمونه همین ترس از شکست خوردنه در حالی که ترس از موفقیت هم وجود داره و ممکنه برای خیلی از افراد ناشناخته باشه. موفقیت یکی از مسائلیه که به ظاهر برای همه مطلوبه و همه دوستش دارن اما دلایلی هم وجود داره که باعث می‌شه بعضی آدما از عملکرد خوب یا رسیدن به موفقیت بترسن.در واقع مردم معمولا از خود موفقیت نمی‌ترسن، بیشتر ترسشون درباره‌ی پیامدهای موفقیته چون انتظاراتی که از موفقیت وجود داره معمولا با این تفکر همراهه که رسیدن به اهداف و موفق شدن فداکاری یا از دست دادن بعضی چیزهاست. وقتی این مسئله رو در نظر داشته باشیم، نگرانی افراد از عواقب موفق شدنشون دیگه برامون عجیب نیست.چطور ترس از موفقیت رو تشخیص بدیم؟ترس از موفقیت خیلی وقتا به راحتی قابل تشخیص نیست اما نشانه‌هایی که نشون میدن ممکنه یک نفر ترس از موفقیت داشته باشه شامل موارد زیره:-نداشتن اهدافگاهی اوقات افراد توقعات خودشون رو در پایین‌ترین سطح نگه میدارن تا مطمئن بشن که هیچوقت راهی برای رسیدن به موفقیت نخواهند داشت.-تسلیم شدن در یک قدمی موفقیتخیلی وقتا افراد درست وقتی که می‌بینن به موفقیت خیلی نزدیکن، دست از تلاش برمیدارن و خودشون رو از مسیر موفقیت خارج می‌کنن.به تعویق انداختن کارهابه تعویق انداختن کارها تا آخرین لحظه می‌تونه به این معنا باشه که افراد تمام توان خودشون رو برای انجام کار نمیذارن و بهترین خودشون رو نشون نمیدن و همین مسئله می‌تونه شانس موفق شدنشون رو به طور جدی کم کنه.-خودناتوانیافرادی که از موفقیت می‌ترسن ممکنه موانعی رو سر راه خودشون قرار بدن که شانسشون برای رسیدن به هدف رو کم کنه. این رفتارها می‌تونه شامل کارهایی جزئی مثل درست کردن خرابکاری تا رفتارهای خودتخریبی جدی‌تر باشه.این موارد خیلی وقتا به عنوان تنبلی، بی‌انگیزگی و منظم نبودن شناخته میشن و سخته که به عنوان واکنش در برابر موفقیت و ترس از موفقیت در نظر گرفته بشن.برای تشخیص دقیق‌تر از موفقیت خوبه که به این موارد هم توجه کنید:-ترس از قرار گرفتن در کانون توجه و عواقب اون-احساس نگرانی از به عهده گرفتن مسئولیت‌های جدیدی که نتیجه موفقیت هستن-ترس از پشت سر گذاشتن یا از دست دادن دیگران در حین پیشرفت -نگرانی از پیچیده شدن اوضاع و ناتوان بودن در مدیریت اون-ترس از شنیدن نظرات مخالفدلایل ترس از موفقیتترس از موفقیت می‌تونه دلایل مختلفی داشته باشه، بعضی از مهم‌ترین این دلایل شامل:۱.سندرم ایمپاستربعضی از افراد بعد از موفق شدن، فکر می‌کنن که شایسته و سزاوار موقعیت یا موفقیتی که به دست آوردن نیستن و وظایفی رو که به عهده دارن، افراد دیگه بهتر انجام میدن. می‌ترسن که نتونن انتظاراتی رو که هست برآورده کنن و ممکنه که دیگران متوجه این کمبودها بشن. این مسئله تحت عنوان سندرم ایمپاستر شناخته می‌شه و می‌تونه تا حد زیادی به ترس از موفقیت کمک کنه.۲.تفسیر نادرست احساسات ناشی از موفقیتهیجان و اضطراب، سیگنال‌های فیزیکی مشترک زیادی دارند و به همین دلیل گاهی اوقات ما احساسات هیجانی رو از عصبی بودن یا اضطراب داشتن تشخیص نمیدیم. این مسئله باعث می‌شه که از تجربه کردن موقعیت‌هایی که باعث هیجان زده شدنمون می‌شه اجتناب کنیم.۳.ترس از واکنش شدید و طرد شدنگاهی اوقات افراد به خاطر عواقب اجتماعی یا تأثیر اون بر روابطشون از موفقیت می‌ترسن که تحت عنوان «اجتناب از واکنش متقابل» شناخته می‌شه. برای مثال زنان از اینکه قابلیت‌های خودشون رو به نمایش بذارن اجتناب می‌کنن چون می‌ترسن که این قابلیت‌ها با نقش‌های جنسیتی سنتی هماهنگ نباشه.۴.تجربیات منفیافرادی که در گذشته بعد از انجام کارهای خوب، پیامدهای منفی مثل مسخره شدن به خاطر خودنمایی رو تجربه کردن ممکنه از اینکه دوباره کاری رو خوب انجام بدن و منجر به موفقیت بشه بترسن.۵.کمبود خودباوریخودباوری به معنای باور داشتن به توانایی‌ها و قابلیت‌های فرده و در اینکه افراد درباره خودشون چطور فکر می‌کنن نقش مهمی داره. کمبود خودباوری و تأثیرگذاری در زمینه‌های مختلفی بروز پیدا می‌کنه، باعث می‌شه افراد به توانایی‌ها و مهارت‌های خودشون شک کنند و دنبال فرصت‌هایی که منجر به موفقیت میشن نباشند.۶.کمرویی یا اضطراب اجتماعیافرادی که خجالتی هستن یا با اضطراب اجتماعی دست و پنجه نرم می‌کنن از موفق شدن اجتناب می‌کنند چرا که دوست ندارن در مرکز توجه قرار بگیرن و نگران قضاوت شدن هستند. در این شرایط علائم فیزیکی شدید ترس رو تجربه می‌کنن و به همین دلیل از قرار گرفتن در چنین موقعیت‌هایی اجتناب می‌کنن.تأثیر ترس از موفقیت بر زندگی افراد:-کاهش رضایت از زندگی-ناتوانی در پیگیری اهداف، شروع کردن و به پایان رساندن آن‌ها-کاهش عزت نفس-انتظارات پایین و تناسب نداشتن جایگاه تحصیلی شغلی با توانایی‌های فرددرمان ترس از موفقیت:خوشبختانه روان‌درمانی به عنوان یک روش موثر برای درمان ترس از موفقیت شناخته می‌شه. بعضی از رویکردهایی که برای درمان این مسئله موثرن شامل:-روانکاویروانکاوی با تمرکز روی تأثیرات ناخودآگاه، تجریبات دوران کودکی و ارتباط اون‌ها با مشکلات فعلی افراد تمرکز می‌کنه.-درمان شناختی-رفتاریاین رویکرد که با عنوان CBT شناخته می‌شه به افراد کمک می‌کنه یاد بگیرن که چطور افکار منفی خودکار و ناخودآگاه رو که منجر به رفتارهای ناسازگار می‌شن، شناسایی کنن. با درک این الگوهای فکری منفی، افراد می‌تونن روش‌های مثبت‌تری برای تفکر ایجاد کنن.درمان از طریق مواجههمواجهه درمانی نیز شکلی از رویکرد CBT است که در این روش افراد به صورت تدریجی و پیشرونده با منبع ترس‌هاشون مواجه میشن. در واقع در این روش فرد با تجسم موقعیتی که ازش می‌ترسه در معرض ترسش قرار می‌گیره و به مرور اضطرابش کم می‌شه.-درمان مبتنی بر ذهن آگاهیذهن آگاهی یا مایند فولنس به افزایش خودآگاهی و کم شدن استرس کمک می‌کنه. چنین رویکردهایی بر کمک به افراد برای کاهش استرس و آگاهی بیشتر نسبت به افکار و احساسات خودشون تمرکز می‌کنن.شما تا حالا تجربه‌ی ترس از موفقیت داشتید؟ اینطور وقتا چیکار می‌کنید؟</description>
                <category>ناهید منصوری</category>
                <author>ناهید منصوری</author>
                <pubDate>Wed, 12 Apr 2023 23:00:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره سوگواری و راه‌کارهای مواجهه با سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Nahidmansouri/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D9%88%DA%AF-fmwk9uiotn4m</link>
                <description>حرف زدن از سوگ و سوگواری همیشه سخت بوده اما تجربیات این روزا باعث شده که صحبت کردن درباره این مسئله اهمیت بیشتری پیدا کنه. نوشتن درباره‌ی سوگواری در زمانه‌ای که به خاطر تجربیات جمعی و تغییرات اجتماعی، شکل سوگواری‌ها تغییر کرده، کار ساده‌ای نیست. سوگواری هم مثل هر احساس دیگه‌ای برای هر کسی به شکلای مختلفی بروز پیدا می‌کنه و آدم‌ها در مواجهه با سوگ واکنش‌های متفاوتی دارن. تو این مقاله می‌خوام سه تا از کتاب‌هایی رو که درباره‌ی سوگ خوندم معرفی کنم و در آخر ببینیم که موقع مواجهه با سوگ برای مراقبت از خودمون و روانمون چه کارهایی می‌تونیم انجام بدیم.کتاب اول؛ لنگرگاهی در شن روان (شش مواجهه با سوگ و مرگ)کتاب لنگرگاهی در شن روان از نشر اطراف یه مجموعه داستان از شش نویسنده‌ی مختلفه که هر کدوم تجربه‌ی خودشون از سوگ و فقدان رو روایت می‌کنن. خوندن احساسات و تجربیات افراد مختلف پس از مرگ عزیزانشون به ما کمک می‌کنه این مسئله‌ی مهم رو درک کنیم که مواجه شدن آدم‌ها با مرگ اطرافیانشون، شیوه سوگواری و زمان لازم برای کنار اومدن با این مسئله با همدیگه متفاوته. مرگ عزیزان و فقدان، تجربه‌ی خیلی سخت و سنگینیه و برخی افراد به زمان و تلاش خیلی زیادی احتیاج دارن تا با این مسئله کنار بیان.اولین داستان این کتاب با نام «یادداشت‌های سوگ» نوشته‌ی چیماماندا انگزی آدیچی، درباره‌ی تجربه‌ی از دست دادن پدرش در دوران پاندمی کروناست؛ تجربه‌ی سوگواری در دوره‌ای که امکان برگزاری مراسم و عزاداری جمعی وجود نداشت.«سوگ معلم سنگدلی است. به تو می‌فهماند تسلیت‌ها چه پوچ‌اند و سوگ چقدر به زبان مربوط است. به ناتوانی زبان، به پرپر زدن برای کلمه‌ها. چرا پهلوهایم این‌قدر تیر می‌کشند؟ بهم می‌گویند از گریه است. نمی‌دانستم با ماهیچه‌هایمان هم گریه می‌کنیم.»دومین داستان این مجموعه، با عنوان «درنگ تاریک»، گزیده نامه‌هاییه که راینر ماریا ریلکه برای تسلیت به دوستان و نزدیکانش نوشته و تو این نامه‌ها از تجربه سوگ و مواجهه با مرگ صحبت کرده.پس از زندگی، آکواریوم، تجربه و قصه‌ی بیوه زن، عنوان چهار داستان دیگه‌ی کتابه که هر کدوم تجربه‌ی زیسته‌ی افراد مختلف در زمان سوگواریه.‎کتاب دوم؛ خاطرات سوگواریرولان بارت فردای روز مرگ مادرش، نوشتن خاطرات سوگواری رو شروع کرد. این خاطرات به صورت نوشته‌های روزمره با ذکر تاریخ و محل سکونتش نوشته شدن و موضوع همه‌ی نوشته‌ها احساسات رولان بارت درباره‌ی مرگ مادرش در روزهای مختلف و در گذر زمانه.«فکر می‌کردم مرگ مامان مرا قوی می‌کند چنانکه ممکن است به نوعی بی‌تفاوتی این جهانی دست یابم اما تقریبا برعکس بوده است: من حتی شکننده‌تر شده‌ام. (جای تعجب نیست: بی هیج دلیلی، یک وضعیت ترک شدگی) ۱۸ فوریه ۱۹۷۸با چه کسی می‌توانم این پرسش را مطرح کنم و امیدی به پاسخ داشته باشم؟ آیا این که بدون کسی که دوستش داشته‌ای قادر به زندگی باشی به معنای این است که او را کم‌تر از آنچه فکر می‌کردی دوست داشته‌ای؟ ۲۸ نوامبر ۱۹۷۷کتاب سوم؛ سوگ مادرسوگ مادر، روایت شاهرخ مسکوب از احساساتش بعد از مرگ مادرشه. مسکوب مادرش رو عاشقانه دوست داشته و مرگ مادرش چنان تأثیری بر زندگیش داشته که سایه‌ی مرگ وارد ذهن، زندگی و نوشته‌هاش میشه و تا آخر عمر همراهش میمونه. بخشی از کتاب سوگ مادر در واقع نامه‌هاییه که مسکوب خطاب به مادرش می‌نویسه، نامه‌هایی که قرار نیست پاسخی داشته باشن هیچوقت...چه روز و شب بدی است. قلبم خفه شده است. چنان سنگین و افسرده‌ام که انگار مرگ در رگ‌هایم جریان دارد. احساس مرگ‌ می‌کنم: نه تلخ است، نه اندوهگین و جانگزاست، سنگین است و مثل سنگی که به پای مردی در دریا بسته شده باشد مرا به اعماق می‌کشد...راه‌کارهایی برای مواجهه‌ی راحت‌تر با سوگ۱.به احساساتتون توجه کنید.دیدن احساسات و بروز دادنشون بخش بزرگی از سلامت روان ماست. سوگواری کردن و اندوهگین بودن بعد از تجربه‌ی مرگ اطرافیان کاملا طبیعیه. به خودتون اجازه بدین غم رو تجربه کنید تا روند بهبودتون سریع‌تر باشه.۲.نوشتن به مثابه‌ی درمان!نوشتن احساسات یکی دیگه از راه‌های تخلیه‌ی احساساته.سعی کنید هر روز چند خطی درباره‌ی حسی که دارید بنویسید. می‌تونید توی نوشته‌هاتون شخصی رو که از دست دادید مخاطب قرار بدید و از احساساتتون صحبت کنید.۳.معجزه‌ی صحبت کردن رو دست کم نگیرید.صحبت کردن از احساساتمون ممکنه به ظاهر کار ساده‌ای باشه ولی در عمل سخته. آدم‌ها برای بروز احساساتشون به یک نقطه‌ی امن و افراد امن احتیاج دارن. خوبه که در این مواقع با دوستانتون بیشتر صحبت کنید و احساسات و افکارتون رو به باهاشون در میون بذارید.۴. سوگواری بازه‌ی زمانی مشخصی نداره!یادتون باشه که قرار نیست بعد از یه مدت زمان مشخص، این غم و اندوه به صورت کامل از بین بره. کنار اومدن با غم از دست دادن عزیزان، یه روند سینوسیه و گاهی اوقات غم و اندوه بیشتری رو تجربه می‌کنیم. ممکنه علی‌رغم گذشت زمان زیاد، بعضی مناسبت‌ها یا اتفاقات باعث یادآوری خاطرات و تجربه‌ی دوباره‌ی غم بشن.۵.قرار گرفتن در مسیر روان درمانیهمونطور که گفتیم، صحبت کردن می‌تونه یه روش عالی برای بهتر شدن حالمون باشه و صحبت کردن با روان‌درمانگر این شرایط رو به خوبی فراهم می‌کنه. روان‌درمانی بهتون کمک می‌کنه احساساتتون رو بهتر ببینید و درک کنید و راحت‌تر با غم و اندوه سوگواری کنار بیایید.شما تجربه‌ای درباره سوگواری دارین؟ فک می‌کنید اینطور مواقع چه کارهایی بیشتر بهمون کمک می‌کنه؟</description>
                <category>ناهید منصوری</category>
                <author>ناهید منصوری</author>
                <pubDate>Sun, 19 Mar 2023 17:06:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب دلهره‌های کودکی؛ در جستجوی خود واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@Nahidmansouri/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%84%D9%87%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-zhudx9pqydiv</link>
                <description>دلهره‌های کودکی نوشته‌ی آلیس میلر روانکاو سوییسی، تأثیرات تربیت دوران کودکی و رفتار والدین بر مشکلات روحی افراد بزرگسال رو بررسی می‌کنه. آلیس میلر درباره‌ی دلایل و آثار آسیب‌های کودکی تحقیقات زیادی انجام داده و به خاطر فعالیت‌هایی که در زمینه‌ی نتایج کودک آزاری و خشونت علیه کودکان انجام داده شهرت خیلی زیادی در زمینه روانکاوی به دست آورده. این کتاب سه تا فصل اصلی داره و توی هر فصل موضوعات مختلفی رو بررسی می‌کنه.فصل اول؛ ماجرای کودک با استعدادآلیس میلر معتقده که تنها راه و تنها سلاح مورد اعتماد برای مبارزه با بیماری‌های روانی، کشف احساسی واقعیت درباره‌ی دوران کودکیه. تلاش برای کشف واقعیت دوران کودکی و اتفاقات اون دوره به ما کمک می‌کنه که در مسیر درمان قرار بگیریم. اگرچه کشف این واقعیت ممکنه با درد همراه باشه اما تنها مسیر رسیدن به آزادیه. میلر در بخش جستجوی خود واقعی به خوبی توضیح میده که جلسات درمان چه کمکی می‌تونه به ما بکنه؛ درمان گرفتن باعث تغییر اتفاقات تلخ دوران کودکی نمی‌شه و نمی‌تونه دوران کودکی رو به ما برگردونه اما کشف واقعیت زندگی گدشته و آگاهی پیدا کردن نسبت به اون‌ها به افراد کمک می‌کنه به دنیای احساسات برگردن.گاهی از خودم می‌پرسم آیا هیچ‌گاه امکان دارد بتوانیم وسعت تنهایی و دلتنگی‌ای را که در دوران کودکی تحمل کرده‌ایم درک کنیم.فصل دوم؛ افسردگی و خودنمایی: دو شکل مرتبط انکاردر این فصل، آلیس میلر درباره‌ی نیازهای کودکی و اثرات برطرف نشدن این نیازها صحبت می‌کنه. در واقع هر کودکی برای رشد سالم نیاز داره که در زمان نوزادی یک مادر در دسترس داشته باشه. مادری که نمی‌تونه نیازهای کودکش رو به خوبی بشناسه و برآورده کنه به صورت ناخودآگاه نیازهای خودش رو از طریق کودک برطرف می‌کنه. میلر به این مسئله اشاره می‌کنه که اکثر افرادی که با مشکل افسردگی بهش مراجعه کردن مادرانی به شدت افسرده و ناایمن داشتن. به اعتقاد میلر، افسردگی به‌مثابه‌ی انکار خود هست و افسردگی به معنای انکار عکس العمل‌های احساسی افراده. این انکار در دوران کودکی و برای سازگار شدن با شرایط زندگی شروع می‌شه و نشون دهنده‌ی زخم‌های دوره کودکیه.  در این فصل میلر درباره‌ی ازافسردگی به عنوان نقطه مقابل خودنمایی یاد می‌کنه و ارتباط و تفاوت‌های این دو مسئله رو بررسی می‌کنه. اگرچه ظاهر بیرونی افسردگی کاملا با ظاهر خودنمایی متفاوت و در تضاده اما نقاط مشترکی مثل انکار احساسات فروخورده، کمال‌گرایی، شکنندگی در عزت نفس به‌خاطر فقدان اعتماد فرد به احساسات و آرزوهاش، حساسیت بیش ازحد، احساس گناه و شرمساری، بی‌قراری و پرخاشگری پراکنده بین این دو مسئله هست.به باور من، خودآگاهی احساسی سالم یعنی اینکه ما بی‌چون و چرا یقین داشته باشیم احساسات و نیازهای ما جزئی از وجود ماست.فصل سوم؛ دور باطل خوارشماریدر این بخش میلر با تعریف کردن روایت‌هایی از کودکی مراجعانش و اشخاص معروف مثل هرمان هسه به مسئله‌ی تحقیر کودک و پیامدهای اون می‌پردازه. تحقیر کودکان و نادیده گرفتن نیازهای اون‌ها باعث بروز آسیب‌های روانی میشه و درمان نکردن این آسیب‌ها باعث می‌شه افراد همین رفتارها رو در بزرگسالی با فرزندان خودسون داشته باشن و این چرخه‌ی خشونت و آسیب ادامه پیدا کنه. گاهی احساس ضعف و حقارتی که فرد در کودکی تجربه می‌کنه باعث می‌شه که در بزرگسالی هم به این احساسات نیاز داشته باشه و به صورت ناخودآگاه خودش رو در موقعیت‌هایی قرار بده که همین احساسات براش تداعی و تکرار بشن. تا زمانی که فرد به این احساسات آگاه نشه این روند ادامه داره.اگر قرار بود تمام احساساتم و تناقض‌های دردناک آن‌ها را در یک کلمه خلاصه کنم، چیزی جز این کلمه نمی‌توانستم بگویم: وحشت. در تمام آن لحظات جسته و گریخته‌ی شادی در دوران کودکی، چیزی که حس می‌کردم وحشت بود، وحشت و تردید: وحشت از تنبیه شدن، وحشت از وجدان خودم، وحشت از تلاطمات روحی که در نظر من ممنوع و گناه محسوب می‌شدند.تو این کتاب آلیس میلر با صحبت کردن از دوران کودکی و با استفاده از مثال‌های مختلف توضیح میده که چطور می‌تونیم احساسات گمشده و گذشته‌ی سرکوب شده‌مون رو بازیابی و به سلامت روان خودمون و فرزندانمون کمک کنیم. اگه به مسائل رواشناسی و روانکاوی علاقه دارین یا تحت درمان هستین و از تراپیست کمک می‌گیرین خوندن این کتاب بهتون کمک می‌کنه نسبت به مسائل دوران کودکیتون دید بهتری پیدا کنین و آگاه‌تر بشین.</description>
                <category>ناهید منصوری</category>
                <author>ناهید منصوری</author>
                <pubDate>Fri, 24 Feb 2023 22:31:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکراسیا و آشفتگی ذهنی</title>
                <link>https://virgool.io/@Nahidmansouri/%D8%A2%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%A7-%D9%88-%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-iirg1amqd1wq</link>
                <description>آکراسیا یا اهمال کاری یه مفهوم خیلی قدیمیه که برای به تعویق انداختن کارها استفاده می‌شه. همه‌‌ی ما کم و بیش با این مسئله آشنا هستیم و گاهی عقب انداختن وظایف و کارهامون تبدیل می‌شه به یه معضل جدی! حتما برای شما هم پیش اومده که مدت زیادی به فکر انجام یه سری کارها بودین، حتی چندین بار براش برنامه‌ریزی کردین اما هیچوقت این برنامه‌ها اجرایی نشدن. تکرار شدن این چرخه هر بار باعث ناامیدی بیشتر می‌شه و گاهی به خودمون میاییم می‌بینیم که مدت خیلی زیادی رو فقط با «فکر انجام» بعضی کارها گذروندیم. خیلی وقتا فکر کارهای انجام نشده باعث آشفتگی ذهنی می‌شه، شرایط رو سخت‌تر می‌کنه و عملا بازدهیمون میاد پایین.چطور می‌تونیم با اهمال کاری مبارزه کنیم؟-تلاش برای واقع‌بین بودناولین قدم برای مبارزه با آکراسیا، تلاش برای واقع‌بین بودنه. خیلی وقتا برنامه‌ریزی‌هایی که انجام میدیم خیلی غیرواقعی و سختگیرانه هستن و همین باعث میشه اجرا کردن برنامه خیلی سخت یا حتی غیرممکن باشه.-کنار گذاشتن کمال‌گراییکمال‌گرایی یکی از اون چیزاییه که شروع هرکاری رو خیلی سخت می‌کنه و باعث می‌شه توی ذهنمون یه حالت ایده‌آل بسازیم که گاهی وقتا خودمون هم دقیقا نمیدونم این حالت ایده‌آل چی هست دقیقا! بهتره که برای انجام هر کاری، یه نسخه‌‌ی اولیه داشته باشیم یا قدم‌های کوچیک و ساده برداریم و تو مراحل بعدی به فکر بهبودش باشیم.-تمرین تعهدمتعهد شدن به انجام یه کاری توی استمرار پیدا کردنش موثره. اینکه یه فعالیتی رو به طور مستمر انجام بدیم هرچقدر هم مدت زمان انجام دادنش کوتاه باشه درنهایت تاثیر و نتیجه‌ش فوق‌العاده است. فقط کافیه توی برنامه‌ریزی روزانه‌مون یه زمان کوتاه حتی در حد ۱۵ دقیقه برای انجام اون کار اختصاص بدیم و هر روز انجامش بدیم اینطوری کم‌کم تبدیل می‌شه به روتین و بعد از یه مدت دیگه انجام دادنش انرژی روانی زیادی ازمون نمی‌گیره.-ایگنور نکردن احساساتمونخیلی وقتا یادمون میره که به احساساتمون توجه کنیم و ببینیم حسمون به کاری که قراره انجام بدیم خصوصا کارهایی که جنبه‌ی تکلیف و وظیفه دارن چطوریه؟ یا اینکه حسمون نسبت به پروژ‌ه‌ای که قراره شروع کنیم چیه؟ خیلی وقتا ممکنه حس ترس از شکست خوردن مانع شروع کردن بشه.-مدیتیشن و تمرین ذهن آگاهیاین مسئله که مدیتیشن کردن روی افزایش تمرکز تاثیر زیادی داره از چشم هیچکس پنهون نیست. کافیه یه زمان خیلی کوتاه مثلا پنج دقیقه در روز یا شب قبل از خواب مدیتیشن کنیم. اینطوری تمرکز و انرژیمون بیشتر می‌شه و با ذهن بازتری می‌تونیم کارها رو پیش ببریم.تجربه‌ی خود من موقع نوشتن پایان نامه یا حتی همین شروع نوشتنم توی ویرگول دو تا تجربه‌ی واقعی از آکراسیا بود. مدت‌ها نوشتن پایان نامه رو به تعویق می‌نداختم و شاید یکی از دلایل اصلیش همین ترس از شکست و کمال‌گرایی بود. دیدن احساساتم کمک زیادی کرد که بتونم با دید واقع‌تر به پایان‌نامه نوشتن فکر کنم و بالاخره تمومش کنم. از اردیبهشت امسال تصمیم داشتم فعالیتم توی ویرگول رو شروع کنم و به خاطر همین ذهنیت ایده‌آل‌گرا مدام تو فکر این بودم که چه موضوعی بهتره؟ چی بنویسم بهتره؟ چطور بنویسم؟ نکنه خوب در نیاد. تا اینکه امشب بالاخره تصمیم گرفتم اولین موضوعم اصلا درباره‌ی اهمال‌کاری باشه. شما تا حالا  تجربه‌ی مشابهی داشتین؟ اینطور وقتا راه حلتون چیه؟</description>
                <category>ناهید منصوری</category>
                <author>ناهید منصوری</author>
                <pubDate>Fri, 17 Feb 2023 01:01:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>