<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شهاب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Nakedgun</link>
        <description>&quot;I would prefer not to&quot;</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 14:15:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/68112/avatar/PV8l8E.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شهاب</title>
            <link>https://virgool.io/@Nakedgun</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اسکیزوفرنیای حذف</title>
                <link>https://virgool.io/@Nakedgun/%D8%A7%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D8%B2%D9%88%D9%81%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%B0%D9%81-kaye6o02upls</link>
                <description>دیگر ‌نمی‌شود کسی را تمام و کمال حذف کرد.چندسال پیش کافی بود خط تلفن‌ را عوض کنی، شماره را پاک کنی یا نهایتا جا‌به‌جا شوی، ولی حالا هرجا هم که باشی با یک جست‌وجوی ساده دوباره می‌شود پیدایت کرد.حتی مرگ هم تمام و کمال این نبودن را به دست نمی‌دهد. یکی از صفحه‌هایت را باز می‌کنند، خاطراتت را میخوانند، عکس‌هایت را می‌بینند و نظراتت درباره‌ مسائل مختلف را تایید یا رد می‌کنند. حتی می‌شود برایت پیام بفرستند.کسی چه می‌داند، شاید هم دست آخر خودت آمدی و جواب همه‌ی این پیام‌ها را دادی.</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 08:24:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حمله‌ی اضطرابی(فیلی بی‌حرکت نشسته‌ است)</title>
                <link>https://virgool.io/@Nakedgun/%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C-qfqujhdvrp6p</link>
                <description>قرار بود این ترس رانه‌ی زندگی باشد، ولی حالا همین ترس طوری تمام وجودم را فرا گرفته که مرا فلج کرده. انگار خارج از زندگی‌ام نشسته‌ام و منتظر مرگ هستم. مادرم کنارم نشسته ولی مادر من نیست. دلم میخواهد به آن رحم گرم و خیس برگردم تا دیواره‌هایش مرا در آغوش بگیرند. با اینکه زندگی تمام آن چیزی است که همیشه داشتم، حالا دیگر طاقتش را ندارم. بدنم این کله‌ی سنگینم را تاب نمیاورد. ریه‌ام توان دم و بازدم ندارد. مایعی زیر دلم در حال جوشش است که امانم را بریده، میخواهم کاردی بردارم و شکمم را باز کنم تا بریزد بیرون. اندوه، مثل دختری که هرگز نداشتم و حالا بزرگ شده و قرار است برای همیشه از پیش من، پدرش، مهاجرت کند، مرا می‌فشارد. دوست دارم در همین لحظه تمام شوم. فکر نکنم مشکلم با مرگ حل شود. باید به ماشینی که تمامی فعالیت حیاتی‌ام به آن محول شده وصل شوم و چون تکه گوشتی روی تختی در بیمارستان بیفتم و تا ابد در این وضع بمانم.شاید هم بهتر باشد همچون شبحی در رگ و پی این زندگی پرسه بزنم. بدون زمان، بدون مکان. یا حتی بهتر است فیلی باشم که بی‌حرکت نشسته‌ است.</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jan 2023 22:07:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رژ سنگین</title>
                <link>https://virgool.io/@Nakedgun/%D8%B1%DA%98-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-p4q71azvaiu5</link>
                <description>دوتا راکاره اومدن تو و شروع کردن به پودر زدن به صورت‌هاشون. پیشخدمت دوتا لیوان آب روی پیشخوان سمتشون سر داد و داشت سفارششون رو میگرفت که یه مرد جوان قدبلند اومد تو و یکی از دخترها رو با یه مشت به صورتش از چهارپایه پرت کرد رو زمین.&quot;بیا جیگر! بگیرش! ایناهاشش!&quot; دختر با داد گفت.قبل ازینکه از زمین بلند شه یه اسکناس مچاله شده از یه جایی تو سوتینش درآورد و دادتش به طرف.&quot;میخواستی از من قایمش کنی&quot;، مرد درحالی که داشت روی پاشنه‌ش می چرخید و میرفت اینو گفت.دختر بلند شد و دوباره روی چهارپایه نشست و پودر زدن رو ادامه داد. بدون اینکه یه قطره اشک بریزه.&quot;گوشت خوک و تخم مرغ،همزده&quot;، همراهش رو به پیشخدمت گفت.&quot;برای منم یه قهوه فقط&quot;، کسی که کتک خورده بود گفت.&quot;اون سوزنایی که دکتر صبح بهم زد حالمو بد کردن. هیچی نمیتونم بخورم&quot;&quot;سوزنا جهنم‌ان&quot;، اون یکی گفت. &quot;ولی بگو ببینم دختر.‌ چی شد که بانی فکر کرد میخواستی ازش بزنی؟&quot;&quot;فکر نمیکرد، میدونست!‌ اون تو اینکه سر دربیاره جان چقد پول میده خیلی زرنگه‌. بخاطر همینه که همیشه گوشه وامیسته و وقتی که میان براندازشون میکنه. بانی تو گرفتن سهمش حسابی کارکشته ست.&quot;&quot;پس چرا بهش ندادیش؟&quot;&quot;هه، انقدی هم که فک میکنه زرنگه، زرنگ نیست&quot;، اینو وقتی گفت که پیشخدمت داشت فنجون قهوه رو جلوش میذاشت. &quot;گوش بگیر، من کیف پول مشتری رو هم کف رفتم. و باور کن حاضر نیستم این پول اضافی رو با هیچ احدی تقسیمش کنم!&quot;از جایی زیر لباس‌هاش یه کیف پول مردونه‌ی قهوه‌ای کشید بیرون، پول‌هاشو درآورد، و کیف رو اون طرف پیشخون سمت پیشخدمت انداخت.&quot;هی، بچه&quot; گفت، &quot;اونو بذارش ته سطل آشغال، زیر تفاله قهوه ها، گرفتی چی میگم؟&quot;&quot;گرفتم&quot;، پیشخدمت گفت.&quot;چیکار میخوای بکنی، لباس نو بخری؟&quot;  دختر دیگه با حسادت پرسید.&quot;نه بابا، باید پول اون سوزنا رو بدم به دکتر&quot;دختر قهوه‌ش رو خورد. وقتی که داشتن بیرون میرفتن، به پیشخدمت یه انعام حسابی داد.&quot;جیگر&quot; اون یکی دختر در حالی که داشت در رو باز میکرد گفت، &quot;جایی که بانی زده به چشمت داره کبود میشه. یکم بیشتر بهش پودر بزن یا رژتو سنگین‌ترش کن&quot;</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jun 2021 01:25:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@Nakedgun/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-gn17ffppktu6</link>
                <description>نوشته‌ی لیدیا دیویساز محل کار به خانه می‌آیم، پیغامی از او روی پیغامگیر است: که نمی‌آید، که سرش شلوغ است. دوباره زنگ می‌زند. منتظر می‌مانم، بعد سر ساعت نه به جایی که زندگی می‌کند میروم، ماشینش را پیدا می‌کنم، اما خانه نیست. درِ آپارتمانش را میزنم و بعد درِ همه‌ی گاراژها، بدون اینکه بدانم کدامشان متعلق به او است؛ جوابی نیست. یادداشتی می‌نویسم، می‌خوانمش، یادداشتی جدید می‌نویسم و لای در خانه‌اش می‌گذارم. در خانه بی‌قرارم، و همه‌ی کاری که می‌توانم بکنم، با اینکه بسیار کار دارم و صبح قرار است به سفر بروم، این است که پیانو بزنم. دوباره ساعت ده و چهل و پنج دقیقه زنگ می‌زنم. خانه است، با دوست‌دختر قبلی‌اش سینما بوده و او هنوز هم آنجا است. می‌گوید خودش زنگ خواهد زد. منتظر میمانم. بالاخره می‌نشینم و در دفترچه‌ام می‌نویسم که وقتی به من زنگ می‌زند یا به پیشم می‌آید یا نمی‌آید و من عصبانی می‌شوم و اینطوری یا عصبانیت او یا عصبانیت خودم نصیبم می‌شود و خب ایرادی ندارد بخاطر اینکه همیشه خشم یک ‌جور راحتی ای به آدم می‌دهد، این را از رابطه با شوهرم فهمیدم. و بعد به صورت سوم شخص و با زبان ماضی به نوشتن ادامه می‌دهم، که او همیشه و به وضوح به عشق نیاز داشت حتی اگر این عشق، یک عشق پیچیده می‌بود. قبل از اینکه فرصت کنم همه‌ی این‌ها را بنویسم دوباره زنگ می‌زند. وقتی که زنگ می‌زند، کمی از یازده گذشته است. تا نزدیک دوازده بحث می‌کنیم. همه‌ی چیزهایی که می‌گوید متناقض‌اند: مثلا میگوید که نمی‌خواسته مرا ببیند چون کار داشته و حتی بیشتر از آن چون می‌خواسته تنها باشد، اما نه کار کرده و نه تنها بوده. هیچ راهی ندارد بتوانم مجبورش کنم تا تناقض‌هایش را قبول کند، و وقتی این مکالمه شبیه یکی از آن مکالماتی می‌شود که با شوهرم داشتم، خداحافظی می‌کنم و گوشی را قطع می‌کنم. نوشتن یادداشتی را که شروع کرده بودم تمام می‌کنم، اگرچه حالا دیگر اینکه خشم باعث راحتی است درست به نظر نمی‌رسد.دوباره پنج دقیقه‌ی بعد زنگ می‌زنم که بگویم بخاطر همه‌ی این بحث‌ها متاسفم، و اینکه عاشقش هستم، اما جواب نمی‌دهد. پنج دقیقه دیگر دوباره زنگ می‌زنم، با این فکر که ممکن است تا گاراژش رفته و برگشته باشد، اما دوباره جوابی نیست. به این فکر می‌کنم که دوباره تا خانه‌اش رانندگی کنم و دنبال گاراژش بگردم و ببینم شاید آنجا مشغول کار باشد، بخاطر اینکه میز کار و کتاب‌هایش را آنجا نگه می‌دارد و می‌رود آنجا تا بخواند و بنویسد. در لباس شبم هستم، ساعت از دوازده گذشته است و من باید صبح ساعت پنج حرکت کنم. با این حال لباس می‌پوشم و یک مایل یا بیشتر تا خانه‌اش رانندگی میکنم. می‌ترسم وقتی می‌رسم ماشین‌های دیگری را کنار خانه‌اش ببینم که قبلا ندیده بودم و اینکه یکی از آنها برای دوست‌دختر قبلی‌اش باشد، و وقتی جلوی خانه می‌رسم دو ماشین می‌بینم که قبلا آنجا نبوده‌اند و یکی از آن‌ها تا جای ممکن نزدیک در خانه پارک شده است، با خودم فکر میکنم که او هم آنجا است. ساختمان را دور میزنم تا به پشت آن برسم، جایی که آپارتمانش قرار دارد، از پنجره به داخل نگاه می‌کنم: چراغ روشن است اما بخاطر کرکره‌های نیمه‌بسته و بخار روی شیشه درست نمی‌توانم چیزی ببینم. ولی چیزهای داخل اتاق آن طوری که در عصر بوده‌اند نیستند و قبلا، بخاری هم نبود. درِ توری را باز می‌کنم و در می‌زنم. صبر می‌کنم. جوابی نمی‌آید. می‌گذارم که در توری خودش بسته شود و می‌روم تا گاراژها را چک کنم. هنگام دور شدن در پشت سرم باز می‌شود و بیرون می‌آید. نمی‌توانم درست ببینمش، راه باریکِ کنارِ در تاریک است، مشکی پوشیده و هرچه نور هم هست پشتش قرار دارد. به سمتم می‌آید و دست‌هایش را بدون حرف زدن دورم حلقه می‌کند، با خودم فکر می‌کنم بخاطر زیاد احساسی شدنش نیست که حرف نمی‌زند بلکه دارد حرف‌هایی که می‌خواهد بگوید را آماده می‌کند. رهایم می‌کند و می‌چرخد روبه‌رویم می‌ایستد، جایی که ماشین‌ها جلوی در گاراژ پارک شده‌اند. همانطور که در آنجا قدم می‌زنیم می‌گوید &quot;ببین&quot;، و اسم من، و من منتظرم که بگوید او اینجاست و همه چیز بین ما تمام شده است. اما این کار را نمی‌کند، و من احساس می‌کنم که قصد داشته همچین حرفی بزند، حداقل بگوید که او اینجا بوده، اما بعد به یکسری دلایل فکر بهتری به ذهنش رسیده است. در عوض، می‌گوید هرچیزی که امشب اتفاق افتاده تقصیر خودش بوده و متاسف است. طوری ایستاده که پشتش به در گاراژ است و صورتش به سمت نور، و من جلوی او ایستاده‌ام و پشتم به نور است. در یک لحظه ناگهان طوری مرا در آغوش می‌گیرد که آتش سیگارم به در گاراژ پشت سرش خورده و پخش می‌شود. می‌دانم که چرا ما این بیرون ایستادیم و داخل اتاقش نیستم، اما تا وقتی که همه چیز بین ما درست شود چیزی از او نمی‌پرسم. بعد میگوید،&quot;وقتی بهت زنگ زدم اینجا نبود. بعدا آمد.&quot; می‌گوید تنها به این دلیل آنجاست که چیزی اذیتش می‌کند و او تنها کسی است که می‌تواند با او حرف بزند. بعد می‌گوید &quot;نمیفهمی، نه؟&quot;سعی میکنم بفهمم.خب آنها رفتند سینما و بعد برگشتند به خانه‌اش و بعد من زنگ زدم و بعد دوستش رفت و او هم زنگ زد و ما بحث کردیم و بعد من دوباره زنگ زدم ولی رفته بود بیرون تا آبجو بگیرد (خودش اینطور می‌گوید) و بعد من تا خانه‌اش رانندگی کردم و در این بین او از خرید آبجو برگشت و همین‌طور دوستش هم برگشته و توی اتاقش بود و برای همین ما کنار در گاراژ با هم حرف می‌زدیم. اما حقیقت چیست؟ آیا ممکن است که واقعا او و دوستش هردو، در آن فاصله‌ی کوتاه بین آخرین تماس تلفنی من و رسیدنم به خانه‌اش، برگشته باشند؟ یا حقیقت این است که موقع تماسش با من، دوستش بیرون خانه یا داخل گاراژ یا درون ماشینش منتظر شده و بعد دوباره او را به داخل آورده و وقتی تلفن با تماس دوم و سوم من زنگ خورده، اجازه داده که بدون جواب دادن همان‌طور زنگ بخورد، بخاطر اینکه او از من و بحث کردن خسته شده؟ یا حقیقت این است که دوستش واقعا رفته و بعدش هم واقعا برگشته اما او مانده و گذاشته که تلفن بدون اینکه جواب بدهد همان‌طور زنگ بخورد؟ یا شاید او دوستش را به داخل آورده و بعد خودش رفته بیرون تا آبجو بخرد در حالی که دوستش در خانه منتظر بوده و به صدای تلفن که زنگ میخورده گوش داده؟ آخری کمترین احتمال را دارد. من به هیچ وجه باور نمی‌کنم که هیچ بیرون رفتنی برای خرید آبجو در کار باشد.این واقعیت که او هیچوقت حقیقت را به من نمی‌گوید باعث می‌شود که بعضی اوقات نسبت به حقایقی هم که می‌گوید مطمئن نباشم، و بعد خودم دست به کار می‌شوم تا بفهمم که آیا حقیقت را می‌گوید یا نه، بعضی اوقات می‌توانم بفهمم که این حقیقت نیست و بعضی اوقات هم نمی‌توانم بفهمم و هیچوقت هم نخواهم فهمید، گاهی هم فقط بخاطر اینکه یک حرف را بارها و بارها و به دفعات به من می‌گوید قانع می‌شوم که حقیقت است، بخاطر اینکه باور ندارم بتواند یک دروغ را بارها تکرار کند. شاید حقیقت اهمیتی نداشته باشد، اما من میخواهم بدانم بلکه با آن بتوانم به نتایجی برای سوال‌هایم برسم، سوال‌هایی مثل: آیا او از من عصبانی است یا نه؛ اگر هست، خب چقدر عصبانی؛ آیا او هنوز عاشق دوستش است یا نه؛ اگر هست، چقدر؛ آیا او عاشق من است یا نه؛ چقدر؛ او چقدر می‌تواند مرا در رفتار فریب بدهد و بعد از رفتار، در گفتار چقدر.</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Mon, 23 Mar 2020 20:24:27 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>