<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نرگس میرفیضی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Narges.Mirfeizi</link>
        <description>کپی‌رایتر؟ داستان‌نویس؟ مدیرمحصول؟ هم هیچ‌کدوم، هم همه‌ش! من یه «خالق»ام.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:46:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/59721/avatar/FZWngn.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نرگس میرفیضی</title>
            <link>https://virgool.io/@Narges.Mirfeizi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گیمیفیکشن در طراحی محصول: پلوی زعفرانی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Narges.Mirfeizi/%DA%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%81%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84-%D9%BE%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D8%B9%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-zxqjmagxxx5p</link>
                <description>خانم الف: کاربرامون دیر به دیر میان به سایت سر بزنن.آقای میم: خب یه گیمیفیکیشنی چیزی راه بنداز که دلشون بخواد برگردن!بییییییب! (بوق اخطار)گفتگوی متداولی که بین خانم الف و آقای میم برقرار شد، یکی از رایج‌ترین دیالوگ‌هایی‌ست که این روزها در شرکت‌ها درباره‌ی گیمیفیکیشن مطرح می‌شود. انگار که گیمیفیکیشن (یا به قول کامران حاتمی: بازی‌وارسازی) اکسیر معجزه‌آسایی باشد که همه‌ی دردها و ضعف‌ها و بیماری‌های روحی و جسمیِ کسب‌وکارمان را درمان کند! غافل از اینکه درد از جای دیگری‌ست و درمان هم جای دیگری.گیمیفیکیشن، گوش یا گوشواره؟چرا گیمیفیکیشن؟لابد می‌دانید که گیمیفیکیشن به‌عنوان روشی جذاب برای افزایش مشارکت‌پذیری کاربران، محبوب بسیاری از کسب‌وکارهای آنلاین است. در این یادداشت قرار نیست تعریف مبنایی خاصی از گیمیفیکیشن بخوانید. من فقط سعی می‌کنم نگاهم به گیمیفیکیشن و گیم‌دیزاین را با تجربه‌ی این روزهایم در مدیریت محصول، کنار هم بگذارم. پیش‌فرضم هم این نیست که حالا که پای این گفت‌وگو نشسته‌ایم، حتما باید کتاب «هنر طراحی بازی» (اثر جسی شل) یا «طراحی گیمیفیکیشن» (اثر زیکرمن و کانینگهام) را خوانده باشیم و دوره‌های آموزشی Octalysis Prime و Mr.Gamification را قورت داده باشیم.ما فرض می‌کنیم در حداقلی‌ترین حالت ممکن، فقط چشم‌مان به چند تا مقاله درباره‌ی گیم‌دیزاین و گیمیفیکیشن افتاده است؛ یا صرفا همین‌قدر می‌دانیم که آدم‌ها از «بازی» و هر چیزی که حسی شبیه به آن را در وجودشان زنده کند خوش‌شان می‌آید؛ و اتفاقا با همین بازی‌بازی‌ها، تحمل‌ناپذیرترین فرآیندها را هم با کیف و لذت و شوق انجام می‌دهند.نگاهی به تیترهایی که در این یادداشت خواهید خواند:- گیمیفیکیشن، گوش یا گوشواره؟- گیمیفیکیشن هدف نیست.- گیمیفیکیشن ابزار نیست.- اندر مصائب گیمیفای کردن محصولِ معیوب- گیمیفیکیشن: پلوی زعفرانی!- قصه‌ی خانم الف و آقای میم با دو پایان متفاوت- چطور با گیمیفیکیشن نقشه‌ی قتل محصول‌مان را بکشیم!گیمیفیکیشن، گوش یا گوشواره؟فرآیند «Gamify» کردن این روزها بین مدیرمحصول‌ها و مدیرتبلیغات‌ها به موضوع داغ و پرطرفداری تبدیل شده. طوری که گاهی می‌شنویم محصولی که حتی اولیه‌ترین نیازهای کاربر را برطرف نمی‌کند، به تکاپو افتاده که هرطور شده گیمیفیکیشن داشته باشد. یا حتی در پاسخ به مشکلات اساسی و ابتدایی محصول، یکی از اولین گزینه‌هایی که به آن فکر می‌کنیم بازی‌وارسازی‌ست.چرا که گیمیفیکیشن -آن‌طور که Yu Kai Chou می‌نویسد- مدام در حال قلقلک دادنِ 8 رانه‌ی درونی ما آدم‌هاست (Core Drives) و از همین راه وادارمان می‌کند کارهایی را انجام بدهیم که ممکن بوده حتی دوستش نداشته باشیم! ما مدیران یا طراحان محصول هم که به‌صورت ناخودآگاه از زودبازده بودن خوش‌مان می‌آید. دوست ندارم از تعبیر «فریب مخاطب» درباره‌ی گیمفیکیشن استفاده کنم؛ پس این‌طور تفسیرش می‌کنم که: گیمیفیکیشن به‌خاطر استفاده‌ی درست و به‌موقعش از cognitive bias یا همان خطاهای شناختی انسان، روشی به‌مراتب سریع‌تر برای قانع کردن کاربرها در اختیارمان می‌گذارد. و ما هم دقیقا به همین دلیل، در برابر مشکلات اولیه‌ی محصول، به این طفلکیِ زیبای بی‌پناه هجوم می‌بریم!انگار که گیمیفیکیشن یک اکسسوریِ لوکس و شیک و پیک باشد و ما بخواهیم به زوووور آن را به گوشِ محصول‌مان آویزان کنیم. غافل از اینکه هنوز محصول‌مان گوش ندارد که بخواهیم به آن گوشواره بیاویزیم! یا از آن بدتر، گوشش خونریزی کرده و ما اصرار داریم یک گوشواره‌ی سنگین هم به‌ش بچسبانیم و دردش را دوچندان کنیم! (کمی پایین‌تر دوباره به این موضوع و مثال برمی‌گردیم و مفصل بررسی‌اش می‌کنیم.)معمولا اولین جملاتی که در ذهن دیجیتال‌مارکترها و مدیرمحصول‌های طرفدار گیمیفیکیشن نقش می‌بندد این‌هاست:«بریم سراغ گیمیفیکیشن تا:کاربر رو بهتر آنبورد (Onboard) کنیم.تعداد کاربران ریترن (return) رو ببریم بالا.کاربران جدید (new users) رو بکشونیم روی سایت.کاری کنیم محصول‌مون وایرال بشه.نرخ تبدیل (CR) کمپین یا محصول‌مون رو ببریم بالا.نرخ مشارکت کاربران (ER) رو افزایش بدیم.زمان آنلاین بودن کاربر رو بالا ببریم (Time on page)سشن‌های باکیفیت‌تری داشته باشیم و bounce rate رو کاهش بدیم.محصول جدیدی که لانچ کردیم، دیده بشه.و... »اما آیا واقعا گیمیفیکیشن ابزاری‌ست برای تحقق خواسته‌های بالا؟ اصلا گیمیفیکیشن ابزار است؟ و اگر ابزار نیست، دقیقا چه کار می‌کند و چطور در فرآیند طراحی محصول به دادمان می‌رسد؟گیمیفیکیشن نه هدف است، نه ابزار. نکته‌ی مهمی که دوست دارم همین ابتدای ماجرا نظرم را درباره‌اش بنویسم این است که «گیمیفیکیشن» نه هدف است و نه ابزاری برای رسیدن به هدف. احتمالا چیز دیگری‌ست ورای این دو.چرا نیست؟ خواهم نوشت. اگر این دو نیست؛ پس چیست؟ خواهم‌خواهم نوشت.گیمیفیکیشن هدف نیست.وقتی می‌گوییم گیمیفیکیشن، هدف نیست؛ یعنی:برای اثرگذار بودن نیاز دارد به پشتوانه‌ای مانند «هدف» تکیه کند؛ پس نمی‌تواند به تنهایی هدف شما در طراحی محصول باشد.بازی‌وارسازی -همان‌گونه که از نامش مشخص است- آمده تا با شبیه‌سازی فرآیندی که در یک بازی رخ می‌دهد، ذهن کاربر را وادار به حرکت و اقدام مشتاقانه کند. شما چرا باید از کاربر بخواهید اقدامی انجام بدهد؟ آیا برایتان مهم است که کاربر از بازی کردن لذت ببرد؟ به‌صورت مطلق نه! شما هدفی دارید و قطعا برای رسیدن به آن هدف «نیاز» دارید کاربر را با محصول‌تان درگیر کنید. پس در این مسیر از گیمیفیکیشن استفاده می‌کنید.لابد می‌گویید اگر گیمیفیکیشن هدف نیست، پس یقیناً ابزار یا وسیله‌ای برای رسیدن به هدف است. اجازه بدهید در این نتیجه‌گیری کمی تردید کنیم.گیمیفیکیشن ابزار نیست.ابزارها معمولا هویت مستقلی دارند و می‌توانند شما را برای رسیدن به هدف از صفر تا صد جلو ببرند. اما آیا گیمیفیکیشن می‌تواند بدون کمک گرفتن از دیگر ابزارها شما را به هدف‌تان برساند؟برای مثال محصول «گفتگو» در یک مارکت‌پلیس (marketplace)، می‌تواند ابزاری باشد برای رسیدن به هدف «افزایش مشارکت کاربران» که خودش هم زیرمجموعه‌ی هدفی بزرگ‌تر مثل «افزایش نرخ تبدیل بازدید به خرید» است. گفتگو ابزاری‌ست که ما را برای رسیدن به این هدف همراهی می‌کند.حالا ممکن است در قدم بعدی بخواهیم برای افزایش مشارکت کاربران در استفاده از ابزار گفتگو و کوتاه کردن فرآیند خرید، آن را گیمیفای کنیم. برای مثال فیچری مثل استیکر یا صوت (voice) را برای کاربرانِ ابزار گفتگو قفل می‌کنیم. می‌گوییم اگر می‌خواهید مکالمات راحت‌تری داشته باشید و دسترسی‌تان به فیچر voice فعال شود، باید حداقل X تا پیام رد و بدل کرده باشید یا با X نفر گفتگو کنید.نتیجه‌ی عملکردش را هم روی یک نوار پیشرفت (Progress Bar) به او نمایش می‌دهیم و با هر پیامی که می‌فرستد نشانش می‌دهیم که نوار خالی چطور در حال پر شدن است. کاربر هم به تکاپو می‌افتد که هر طور شده زودتر به تهِ نوار پیشرفت برسد و «دستاورد» تلاش یا همان «achievement» خود را دریافت کند. در این مثال، ما یک «هدف» مشخص و «ابزار» مفید داریم و پازل‌مان کامل است؛ و از «بازی‌وارسازی» تنها به‌عنوان «انگیزاننده» یا «Promoter» استفاده می‌کنیم. استفاده از گیمیفیکیشن به‌عنوان ابزار رسیدن به هدف، مثل این است که ماشین‌تان چرخ نداشته باشد و بخواهید به‌زور با آن رانندگی کنید!کمی اندر مصائب گیمیفای شدن محصول نابالغ بگوییم و بعد برویم دلایل‌مان را برای اینکه «گیمیفیکیشن، ابزار نیست» جمع‌وجور کنیم.اندر مصائب گیمیفای کردن محصولِ معیوببگذارید راحت‌تر بگویم: اگر قبل از تکمیل چرخه‌ی کاربر (Life Cycle) و پیش از برطرف کردن مشکلات اصلی فنی و پروداکتی و رابط‌کاربری، به‌سراغ گیمیفیکیشن بروید، نقشه‌ی قتل محصول‌تان را کشیده‌اید. زیرا مسکّنی موقت و سرکوب‌کننده برای دردهای محصول‌تان به کاربر تجویز می‌کنید، بدون اینکه هیچ‌وقت به سراغ حل مشکلات اساسی‌تان بروید.از عجایب ماجرا اینجاست که در این روایت، وقتی دید جامعی به کسب‌وکارمان هم نداشته باشیم، ممکن است بالا رفتن اعداد روی نمودار را (فارغ از اثر مخرّبی که روی سلامت بیزینس می‌گذارد) به‌عنوان رشد واقعی محصول درنظر بگیریم.گیمیفیکیشن: پلوی زعفرانی!بگذارید این ماجرا را با چند تا مثال باز کنم. فرض کنید پلوی درجه یک شمال را پخته‌اید و گذاشته‌اید جلوی مهمان؛ برنج شما برنج مرغوبی‌ست اما متاسفانه زمان زیادی برای پختش نگذاشته‌اید و دم نکشیده. برنج دم‌نکشیده را می‌ریزید توی دیس و روی آن را با پلوی زعفرانی و مخلوط خلال بادام و پسته و روغن کرمانشاهی اعلا تزئین می‌کنید. مهمان، با دیدن مخلفات معرکه‌ی روی برنج سر ذوق می‌آید و به هول و ولا می‌افتد و یک بشقاب میل می‌کند، بی‌آن‌که خیلی به دم‌نکشیده بودن برنج توجه کند (اینجا با اقدس‌خانم‌هایی که مو را از ماست بیرون می‌کشند و قاشق اول را نخورده به روی صاحب‌خانه می‌آورند که برنجت دم نیامده، کار نداریم.)مهمان محترم، از خوردن پلوی زعفرانی و مخلفات خوشحال است؛ خیلی هم لذت برده و کلی از دستپخت صاحب‌خانه تعریف می‌کند. اما یک ساعت بعد، وقتی دل‌درد می‌گیرد، تازه می‌فهمد چه بلایی سرش آمده. اگر این مهمان را دوباره دعوت کنید خانه‌تان و همان غذا را با همان کیفیت جلویش بگذارید، نسبت به دفعه‌ی قبل مشارکت کمتری می‌کند. چون دل‌درد بعدش را تجربه کرده و دیگر به این آسانی‌ها فریب نمی‌خورد. احتمالا خودش را با نان و خورش سیر می‌کند، یا حتی به بهانه‌ی اینکه رژیم دارد، لب به غذا نمی‌زند. شاید حتی دیگر به خانه‌تان هم نیاید! برنج دم‌نکشیده، محصول نابالغ یا معیوب است.پلوی زعفرانی و مخلفات، همان گیمیفیکیشن‌اند.صاحب‌خانه، صاحب محصول است و میهمان هم کاربر محصول.دل‌درد همان تجربه‌ی کاربری بد است؛مهمانِ مشتاق به خوردن پلو، نیویوزر است؛و مهمانِ دردکشیده‌ی بهانه‌گیر، کاربر چرن‌شده (Churned User) یا مایل به چرن‌شدن.قصه‌ی خانم الف و آقای میم با دو پایان متفاوتحالا بیایید گفتگوی خانم الف و آقای میم را این‌بار با بینش متفاوت نسبت به مسئله، با دو تا سناریوی مختلف بازسازی کنیم.سناریوی اول:خانم الف: کاربرامون دیر به دیر میان به سایت سر بزنن. آقای میم: خب یه گیمیفیکیشنی چیزی راه بنداز که دلشون بخواد برگردن!خانم الف: اوکی! براشون یه گیفت‌باکس می‌سازیم که روزی یک‌بار بتونن بازش کنن و یه کد تخفیف شانسی بهشون بده.آقای میم: آفرین! لانچش که کردی، یه کمپین هم بچسبون بهش که بیشتر دیده بشه!{دو روز بعد}آقای کاف از CRM: پشتیبانی ترکید! کاربرها هی زنگ می‌زنن می‌گن کد تخفیف‌ها کار نمی‌کنه.خانم الف: مشکل فنیه. داریم درستش می‌کنیم.آقای کاف از CRM: می‌گن سرعت هم خیلی پایین اومده.خانم الف: متاسفانه باید بگم طبیعیه و قابل پیش‌بینی بود.خانم واو از Tech: بچه‌ها! سایت داون شد!خانم الف: مشکل زیرساختیه. تعداد یوزرهای آنلاین‌مون بیشتر از تحمل سایته.آقای میم: نخواستیم! گیفت‌باکس رو بیار پایین!-------------خاطرم هست روزگاری که مشغول کار روی محصول کاربلد بودم، یکی از توسعه‌دهنده‌های بک‌اند تیم (سعید نیکوکلام) شعار قشنگی داشت و آن را روی کاغذی نوشته و چسبانده بود گوشه‌‌ی مانیتورش:«اول مسئله رو حل کن؛ بعد کد بزن!» اگر خانم الف، پیش از دست به کار شدن، با رویکرد حل مسئله (و نه تسکین موقت) به ماجرا نگاه می‌‎کرد چه اتفاقی می‌افتاد؟سناریوی دوم:خانم الف: کاربرامون دیر به دیر میان به سایت سر بزنن.آقای میم: خب یه گیمیفیکیشنی چیزی راه بنداز که دلشون بخواد برگردن!خانم الف: قبل از هر کاری، اول تحلیل کنیم ببینیم مشکل از کجاست که نرخ ریترن افتاده. بعد که مشکل رو رفع کردیم، تازه باید ببینیم محصول‌مون ظرفیت گیمیفیکیشن رو داره یا نه؛ و اگه داره چه مدل گیمیفای‌شدنی...آقای میم: آها! (خیره به افق)چطور با گیمیفیکیشن نقشه‌ی قتل محصول‌مان را بکشیم!از مجموعه‌ی روایات بالا به این جمع‌بندی رسیدیم که: گیمیفیکیشن ابزار رسیدن به هدف نیست؛ یعنی:ما نمی‌توانیم به تنهایی با بازی‌وارسازی، موفقیت محصول‌مان را تضمین کنیم.ما نمی‌توانیم فروش یک محصول ضعیف یا معیوب یا نابالغ را تنها با گیمیفای (Gamify) کردن آن تضمین کنیم. به عبارتی نمی‌توانیم با گیمیفیکیشن، ضعف‌ها و چاله‌های محصول‌مان را بپوشانیم.ما نمی‌توانیم بدون داشتن هدف و ابزار مناسب، سراغ گیمیفیکیشن برویم و انتظار داشته باشیم جواب بدهد.ما باید یک هدف مشخص (مثل رسیدن به اهواز) و ابزاری مناسب (مثل ماشین خوب) داشته باشیم و سپس از گیمیفیکیشن به‌عنوان یک نیروی شتاب‌دهنده (مثل روغن موتور درجه یک یا بنزین سوپر یا موتور تقویت‌شده) کمک بگیریم.بدون اینکه بدانیم می‌خواهیم کجا برویم (هدف) و بدون داشتن ماشینی که چهار چرخش پنچر نباشد (ابزار)، نمی‌توانیم سوار بر «یک دبه بنزین سوپر 50 لیتری» (انگیزاننده) تا سر کوچه هم برویم، چه برسد به مقصد! گیمیفیکیشن برای صاحبان محصول یک تسهیل‌گر و Promoter، و برای کاربران یک انگیزاننده و مشوق است. یعنی کاری می‌کند که ابزارهای ما در رسیدن به هدف، جذاب‌تر و درگیرکننده‌تر باشند و در نتیجه اثر بزرگ‌تری خلق کنند.پس اگر تنها دلیل‌تان برای استفاده از گیمیفیکیشن در طراحی یک محصول این است که از بازی و سرگرمی خوش‌تان می‌آید و فکر می‌کنید کاربران هم از آن لذت می‌برند (اما هدف و ابزار مشخصی برایش ندارید) یا اینکه فکر می‌کنید با پناه بردن به بازی‌وارسازی می‌توانید از مشکلات اساسی محصول‌تان فرار کنید، دارید زمان و هزینه و انرژی‌تان را می‌ریزید دور؛ یا از آن بدتر، به بیزینس‌تان در بلندمدت ضربه هم می‌زنید و نقشه‌ی قتل محصول‌تان را با دست‌های خودتان می‌کشید!لطفا از تجربه‌ی زیسته یا مطالعاتی خودتان در گیمیفیکیشن موفق/ناموفق یک محصول، برایم بنویسید تا با هم گفتگو کنیم. :)</description>
                <category>نرگس میرفیضی</category>
                <author>نرگس میرفیضی</author>
                <pubDate>Sat, 16 Oct 2021 12:08:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شغلت چیه؟ خلق می‌کنم! (سفرنامه 20 ساله یک جنرالیست)</title>
                <link>https://virgool.io/@Narges.Mirfeizi/creator-grjtiv6qgw5q</link>
                <description>مردم می‌گفتن خسته نشدی این‌قدر از این شاخه به اون شاخه پریدی؟ من به درختی که کنارش ایستاده بودم نگاه می‌کردم و می‌گفتم: «کدوم شاخه؟ درختی که من کاشته‌م یه عالمه شاخه داره و من وظیفمه مراقب‌شون باشم.»اگه شما هم یه جنرالیست هستید و هنوز نمی‌دونید مسیر شغلی‌تون چیه، قصه‌ی من رو بخونید. من 20 سال از عمرم مشغول مطالعه‌ی خودم بودم تا بفهمم دقیقا چی‌‌ام و از زندگیم چی می‌خوام. احتمالا تجربه‌ی من به اونایی که اول این مسیرن، کمک می‌کنه زودتر تکلیف‌شون رو با خودشون معلوم کنن.نرگس، 9 ساله از ایرانمن نرگسم. امروز که دارم این یادداشت رو می‌نویسم 29 سالمه. اما فارغ از شناسنامه‌م 9 سالمه. باور ندارید؟ این عکس گواهی می‌ده:حواشی یک جلسه اسکرامعروسک‌هایی که توی تصویر می‌بینید مال بچه‌‌ی یکی از کارمندان شرکت نیست. مال مدیرمحصول 29 ساله‌ی تیمه، وسط دیلی‌اسکرام (که به شیطنت مدیر فنی عزیزمون به این شکل در تصویر چیده شده). دونه دونه‌شون رو خودش طراحی کرده و به یه عروسک‌ساز سفارش داده تا با جزئیات براش بسازن. چرا؟ چون اینا شخصیت‌های رمان‌کودکش بوده و می‌خواسته موقع نوشتن جلوش باشن و باهاشون حرف بزنه و ازشون الهام بگیره. چرا اونا رو با خودش می‌برده سر کار؟ چون یه وقتایی صبح زود می‌رفته سر کار و قبل از شروع ساعت کاری، همون‌جا یه فصل رمان می‌نوشته؛ یا در طول روز وقتی اوضاع خشن و بی‌رحم می‌شده یه نگاه به شخصیت‌های عزیزش می‌نداخته و یادش می‌اومده دنیا هنوز قشنگه و حالش خوب می‌شده!صاحب عروسک‌های تصویر بالا منم؛ و اگه پارسال توی همون روز یکی ازم می‌پرسید شغلت چیه -بسته به اینکه چه کسی این سوال رو ازم می‌پرسید- جواب‌های متعددی می‌گرفت: مدیرمحصول/ رمان‌نویس / کپی‌رایتر/ شاعر و ترانه‌سرا. اما با وجود اینکه جواب‌های گوناگونی به مردم می‌دادم؛ توی ذهن خودم یه پاسخ روشن وتک‌کلمه‌ای براش داشتم و تکلیفم با خودم معلوم بود. فقط حیف که نمی‌تونستم اون پاسخ رو با صدای بلند بگم! چون هنوز جایی تعریف نشده بود. می‌خوام توی این قصه براتون تعریف کنم چی شد که تصمیم گرفتم از ندای درونیم بلند بلند حرف بزنم و بین اون چارچوبی که خودم بهش باور داشتم و چارچوبی که دیگران برای شغلم تعریف می‌کردن تمایز قائل بشم.همه چیز از یه سوال شروع شد: ...؟تقریبا یک سال پیش بود که کشف کردم شغلم چیه؛ اما جواب رو توی دلم نگه داشتم و به کسی نگفتم. ولی چالش واقعی از روزی شروع شد که حس کردم یه شکاف عمیق بین «دریافت خودم از شغلم» و «دریافت دیگران از شغلم» وجود داره و حتی باعث پیش‌داوری درباره‌ی من و حرفه‌م می‌شه. من حالم با کارم خوب بود؛ اما مردم حالشون خوب نبود! یعنی از اینکه نمی‌تونستن من رو در دسته‌ی مشخصی قرار بدن عصبی می‌شدن، یا بهم برچسب «غیرحرفه‌ای» بودن می‌زدن.و همه چیز از یه سوال ساده شروع می‌شد. می‌گفتن «چیکاره‌ای؟» و من هم در جواب، موقعیت شغلی فعلیم در یک پروژه یا سازمان رو بهشون می‌گفتم. و نتیجه این بود که اگر در طول 6 ماه چند بار این سوال رو از من می‌پرسیدن، جواب‌های متعددی می‌شنیدن. یه  روز ممکن بود بشنون «دبیر تحریریه‌ی نشریه»، یه روزایی «کپی‌رایتر» و «یوایکس رایتر» و «مدیر محتوا»، یه روز «ترانه‌سرا»، یه روز «داستان‌نویس»، یه روز «طراح بازی»، یه روزم «مدیر محصول»! از عناوین فرعی مثل «تهیه‌کننده» و «گوینده» هم عبور می‌کنم که زیاد برام موندنی نبودن. و تازه به این هم نمی‌پردازیم که بین اهالی ادبیات وقتی می‌گفتم داستان‌نویس و شاعرم؛ مدام باید جواب پس می‌دادم که بالاخره کدوم رشته‌ی اصلی توئه؟ ادبیات کودک‌ونوجوان یا بزرگسال؟ غزل کلاسیک یا ترانه؟ رمان یا داستان کوتاه؟ فانتزی یا رئال؟و انگار این جنگ‌ها هیچ‌وقت و هیچ‌جا تمومی نداشت! وارد هر کار و رشته‌ای می‌شدی باید برای عده‌ای توضیح می‌دادی که چرا همه‌ی زندگیت رو وقف یکی از ریزموضوعاتِ فلان زیرشاخه‌ی فلان تخصص نمی‌کنی! انگار میل آدم‌ها برای عمیق شدن در یک زیرشاخه باعث می‌شد همزمان افرادی رو که فقط اومده بودن سیاحت، و دوست نداشتن پدرِ اون رشته رو در بیارن، با لگد بندازن بیرون.حالا یه کم برگردیم عقب و ببینیم قصه‌ی من و شغل محبوبم -که امروز می‌خوام درباره‌ش حرف بزنم- چی بوده.سوار ماشین زمان بریم به 5 سالگیاز پنج شش سالگی عاشق ساختن چیزهای جدید بودم. اون موقع جنوب زندگی می‌کردیم. از توی باغ، پروانه و سنجاقک می‌گرفتم و لای کتاب، خشک‌شون می‌کردم و باهاشون کارت‌پستال می‌ساختم (می‌دونم خیلیییی بی‌رحمانه‌ست و الان که بهش فکر می‌کنم دلم ریش‌ریش می‌شه! نمی‌دونم چرا هیچکی بهم نمی‌گفت کار بدیه).گاهی وقتا از مجله‌های مختلف، عکس‌ها و مطالب گوناگون رو می‌چیدم و کولاژ می‌کردم و یه نشریه‌ی جدید می‌ساختم و به فک و فامیل می‌فروختم! زنگ کاردستی توی مهدکودک لذت‌بخش‌ترین اتفاق زندگیم بود.برای اینکه توی نمایش مهدکودک، نقش «قصه‌گو» رو بهم بدن چند ماه منتِ دختری رو کشیدم که اون نقش رو داشت و تلاش کردم راضیش کنم نقشش رو با من عوض کنه!کتاب‌های قصه رو ورق می‌زدم و سعی می‌کردم پایان‌های متفاوتی براشون بسازم. بچه‌ها رو جمع می‌کردم دور خودم و براشون قصه می‌گفتم.اون موقع شاید نمی‌فهمیدم دارم چه‌کار می‌کنم؛ اما چیزی که من رو به همه‌ی این کارها سوق می‌داد، لذت خلق کردن بود. و البته این تجربه‌های گوناگون از خلق کردن تا قبل از دورانی بود که «خلق با کلمه» رو یاد بگیرم.ماشین زمان رفت تا 7 و 8 و 9 و 10 و 11 همین که دست به قلم شدم و دنیای داستان‌نویسی جلوم سبز شد و مزه‌ی خیال‌پردازی و قصه‌نویسی رفت زیر زبونم، دیگه همه جا می‌گفتم «من می‌خوام نویسنده بشم». زندگی توی شمال و تنفسِ هوای هنرپرورِ رشت و پرسه زدن توی کانون پرورش فکری و رفقای دست‌به‌قلم و اهل مطالعه هم بی‌تاثیر نبود.چند سال گذشت. دیدم انگار نوشتنِ خالی‌خالی هم من رو اغنا نمی‌کنه. وقتی غرق دنیای انیمیشن می‌شدم؛ از اینکه صدای دوبلورهای گلوری رو تقلید کنم و برای کاراکترها دیالوگ جدید بسازم کیف می‌کردم. (دهه هفتادی‌ها می‌دونن گلوری اینترتینمنت و مهرداد رئیسی چقدر برای ما الهام‌بخش بودن).توی دوران نوجوانی، خیال‌پردازی‌ها و بازیگوشی‌هام برای خلق کردن سر به فلک می‌کشید. مثلا تا مدت‌ها خیال می‌کردم یه روز بالاخره عضو «اتاق فکر» والت‌دیزنی و پیکسار می‌شم (اون موقع هنوز والت‌دیزنی، پیکسار رو نخریده بود و دو تا استودیوی مستقل بودن). فکر می‌کردم کنار بقیه‌ی قصه‌گوها می‌شینم و درباره‌ی روایت‌ها و شخصیت‌ها ایده‌پردازی می‌کنم. برای همین یه دفترچه داشتم که ایده‌هام رو برای ساخت انیمیشن‌های جدید اونجا می‌نوشتم تا وقتی رفتم والت‌دیزنی و پیکسار، بهشون منتقل کنم(!).جنون 15 سالگیحوالی 15 سالگی، تقلای بی‌اندازه‌م برای خلق کردن بهم تلنگر زد که شاید تو قراره یه چیزی کشف یا اختراع کنی (واقعا این چه سمّی بود؟ فکر کنم تحت تاثیر فیلم‌ها و انیمیشن‌هایی بود که درباره‌ی بچه‌های نابغه می‌ساختن و صداوسیما پخش می‌کرد. اعتراف می‌کنم که انیمیشن جیمی‌نوترون هم توی این توهم بی‌تاثیر نبود)!برای همین چند ماه روی یه فرمول ریاضی کار کردم و اصراااار داشتم ثبتش کنم؛ تا اینکه معلم فیزیکم (که خدا خیرش بده) بهم ثابت کرد این یه معادله‌ی بدیهیه و از دو طرف به یک جواب می‌رسه و چیزی برای اثبات وجود نداره. منم دست از پا درازتر بیخیالش شدم؛ اما ناامید نشدم و رفتم سراغ یه اختراع خنده‌دار!با همکلاسی‌م عاطفه می‌رفتیم پاساژ لوازم برقی رشت؛ سیم و خازن و سنسور و ... می‌خریدیم و می‌اومدیم یه گوشه مشغول طراحی و تست می‌شدیم. می‌خواستیم یه تخته‌پاک‌کن هوشمند بسازیم که مخزن آب و اکسیژن داشته باشه؛ و خودش تخته رو پاک کنه و بتونه تشخیص بده تخته‌ی معمولیه یا وایت‌برد؛ و اگه تشخیص داد تخته‌ی معمولیه، موقع پاک کردن، رطوبت هم پس بده تا گچ توی هوا پخش نشه و ریه‌ی کسی اذیت نشه.ایده‌ش رو از کجا آورده بودیم؟ از سرفه‌های معلم‌مون موقع پاک کردن تخته! کاری ندارم که عقل‌مون نمی‌رسید ساختن همچین چیزی با چهار تا کیت و سیم و سنسور شدنی نبود و ماه‌ها وقت گذاشتن و خرج کردن پول‌توجیبی برای خریدن تجهیزات به جایی نرسید؛ اما اون عطش شدید برای «ساختن» هیچ‌وقت من رو رها نکرد؛ تا جایی که سال‌ها بعد هم تنها دانشجوی علوم انسانی بودم که قاطیِ بچه‌های کامپیوتر و مکانیک دانشگاه گیلان، ربات مسیریاب ساختم و رفتم مسابقه! رباتی که بیست ثانیه بعد از حرکت، وسط پیست از هم وا رفت و آبروم رو جلوی صد تا دانشجو برد. هرچند... همه‌ی این شکست‌ها، هیچ وقت من رو از تجربه‌گرایی پشیمون نکرد.درس و دانشگاه و کلمه و القصهادبیات‌انگلیسی انتخابی بود که یهو نصیبم شد؛ یهویی هم عاشقش شدم. و کم‌کم با ورود به فضای شعر و ترانه و ادبیات کودک و بقیه‌ی اهالی خانواده‌ی ادبیات و بعد هم کپی‌رایتینگ و نویسندگی تبلیغاتی، احساس کردم پازل ذهنیم برای خلق از طریق کلمات در حال کامل شدنه.انگار باغبانی بودم که داشت کار با ابزارهای مختلف رو برای رسیدن به اهداف مختلف یاد می‌گرفت. مثلا می‌دونست موقع رسیدگی به یه غنچه‌ی کوچولو باید کدوم ابزار رو برداره و موقع کندن علف هرز یا هرس کردن درخت، کدوم قیچی رو. می‌دونست موقع حرف زدن با موسیقی باید ترانه‌سرا بشه؛ موقع نوشتن برای بچه‌ها یه بچه بشه؛ موقع فروش، یه content marketer باشه و موقع ساخت ارتباطات انسانی: قصه‌گو!هنر رهاداری و نگه‌داری!کم‌کم رسیدم به جایی که «زمان» برام «مانع» شد. باید انتخاب می‎‌کردم چه چیزهایی رو نگه دارم و کدوم‌ها رو رها کنم؟از خودم پرسیدم بدون کدوم کارها می‌میری؟ اونا رو نگه دار.پس «نوشتن» رو نگه داشتم (نوشتن رو با همه‌ی مشتقاتش و همه‌ی فرم‌هایی که به خودش می‌گرفت).از خودم پرسیدم کدوم کارها کمتر از کارهای بالا بهت احساس خالق بودن می‌دن و اگه نباشن، زنده می‌مونی؟ اونا رو بریز دور.پس کارهای فنی رو رها کردم. هنرهای صحنه‌ای و نمایشی مثل تئاتر و گویندگی و آوازخوانی در گروه کُر رو رها کردم. ترجمه رو رها کردم. خیلی چیزهای دیگه رو رها کردم.و بعد چیزهایی رو که تهِ ظرف مونده بودن با اشتیاق سر کشیدم. محکم بغل‌شون کردم و با ظرافت نگه‌شون داشتم. چیزهایی که ته ظرف مونده بود ترکیبی بود از «کلمه» و «ارتباطات انسانی» و «ایده‌پردازی».خودم می‌دونستم شغلم چیه؛ اما نمی‌تونستم به مردم توضیحش بدم. یه روز به خودم اومدم و دیدم از اینکه خودم رو با عنوان‌های شغلی مرسوم معرفی کنم تا مردم بهتر بفهمنش، حس خوبی ندارم! دیدم اینا هم من هستن و هم من نیستن! هم کمن و هم زیاد! دیدم اینکه جلوی اسمم بنویسم «داستان‌نویس، ترانه‌سرا، کپی‌رایتر، مدیر محتوا، مدیر محصول و...» مثل اینه که ده تا اسم ناقص برای یه نفر انتخاب کرده باشی. مثل اینه که به بقیه بگی من تکلیفم با خودم مشخص نیست، در حالی که هست! من اون اسم کامل رو می‌خواستم. اسمی که دقیقا بگه من چی‌ام.صبوری کنید. هنوز یه کم دیگه مونده تا بهش برسیم!یه روز معمولی من چطوری می‌گذره؟می‌خوام درباره‌ی یک روز عادی‌م در سال 99 بنویسم. نمی‌گم 1400، چون دو سه ماه اخیر به دلایل متعددی که اینجا فرصت بیانش نیست، برنامه‌م به هم ریخته. اما می‌خوام از یه روز کاملا عادی در سال گذشته بنویسم:« 5.30 صبح از خواب بیدار می‌شم. بعد از یک فنجان نسکافه و مهیا کردن مقدمات، پشت لپ‌تاپ می‌شینم و 500 کلمه از رمانم رو می‌نویسم. حوالی ساعت 7.30 از پای کار بلند می‌شم؛ فکر می‌کنم به اینکه دوست دارم چی بسازم واسه شام. اگر نیاز به زمان پخت چند ساعته داشته باشه آماده‌ش می‌کنم و می‌ریزم توی آرام‌پز.ساعت 7.45 می‌شینم پشت لپ‌تاپ و لاگین می‌کنم توی کلاس. بچه‌ها منتظرن. با ذوق احوالپرسی می‌کنم و کلاس رو شروع می‌کنیم. به‌خاطر کرونا کلاس‌هامون آنلاین شده. بهشون داستان‌نویسی خلاق درس می‌دم. کلاس که تموم می‌شه، به‌خاطر چیزهایی که با هم خلق کرده‌یم کلی شارژ شده‌م.اگه وقت داشته باشم پیاده می‌رم سر کار. اگه ساعت 9 شده باشه، می‌دونم پیاده نمی‌رسم و ماشین رو برمی‌دارم و دیگه 9.30 سر کارم. کار فعلیم مدیریت محصولی به نام کاربلده. از اینکه دارم یه محصول تازه خلق می‌کنم و نقشه‌ی راهش رو می‌کشم، خیلی لذت می‌برم. حوصله‌م سر بره یه سرک هم به یوایکس‌رایتینگ و مارکتینگ می‌کشم. بخش زیادی از روزم رو صرف گفتگو با آدم‌ها می‌کنم و ارتباط برقرار کردن بین اعضای تیم و حل مسئله و مطمئن شدن از اینکه همه می‌دونن دارن چیکار می‌کنن. اگه حجم کارها زیاد نباشه، ساعت 18 می‌رم خونه.بعد از استراحت و شام و گفتگو با همسرم، یکی دو ساعت زمان دارم که صرف یکی از این کارها می‌شه: مطالعه / نوشتن / فیلم یا انیمیشن. اگه فیلم باشه که دوتایی می‌بینیم؛ اگه ایشونم مشغول کارهای خودش باشه و من بخوام بنویسم، چی می‌نویسم؟ کارهای سفارشی ذوقی، مثل ترانه و داستان، یا حتی کپی‌رایتینگ برای پروژه‌ای که به نظرم جذاب اومده.یه نوشتنِ دیگه هم هست که هرگز ترکش نمی‌کنم و با این نوشتن‌ها فرق داره. بهش می‌گم یادداشت قبل از خواب. سعی می‌کنم بنویسم از چیا خوشحالم و چیا اعصابم رو به هم ریخته‌ند. خودم رو تجزیه و تحلیل می‌کنم و انتهای اون یادداشت حتی اگه به راه حل نرسم، حالم خوبه؛ چون موفق شده‌م احساساتم رو تمام و کمال تجربه کنم و خودم رو بهتر بشناسم.»وقتی پاراگراف بالا رو می‌خونید، ممکنه به خودتون بگید این آدم تکلیفش با خودش معلوم نیست و برای همین همزمان مشغول انجام کارهای مختلفه. اما جالبه که من در چهار پنج سال اخیر هرگز احساس نکرده‌م در حال پراکنده‌کاری‌ام. همیشه احساس متمرکز بودن داشته‌م. تمرکز روی چی؟ «خلق کردن»آشپزی برای من یعنی خلق کردن. داستان و شعر و ترانه، یعنی آفرینش. کپی‌رایتینگ و محتوا یعنی خلاقیت محض. تدریس و آموزش و کمک به دیگران برای خلق کردن، یعنی تماشای خلق، که همون لذت خلق رو با خودش داره. و حتی مدیریت محصول، اون‌جایی که با یه محصول در حال تولد سر و کار داره، خودِ خودِ خلق کردنه! پس من یک «خالق» هستم و شغلم «خلق» کردنه.یه خالق چیکار می‌کنه؟ آفرین!چرا اصرار دارم بگم «خالق» هستم و با عناوین دیگه تعریف نمی‌شم؟ چون من تمام عناوین شغلی دیگه رو با تمام شرح شغل‌هاشون، مادامی که درگیر «خلق» کردن باشم، دوست دارم. به محض اینکه به روتین تبدیل بشن یا الگوی ثابتی پیدا کنن -و حس کنم می‌تونم با یاد دادن اون الگو به یه نفر یا یه تیم، نظمش رو حفظ کنم- تحویل‌شون می‌دم به نفرات بعدی و می‌رم سراغ ساختن سیستم جدید.این بند رختِ ایده‌های ما بود. اسمش رو گذاشته بودم فکرآویز. وقتی می‌گم خالقم، چه کارهایی رو انجام نمی‌دم؟یه خالق باید بتونه حد و مرزها رو تشخیص بده. بدونه به چه کاری بگه آره و به کدوم بگه نه. بتونه شرح شغل‌ها رو بو بکشه و ببینه کاری که با فلان عنوان در یک سازمان تعریف می‌شه چند درصد درگیر خلق کردنه و چند درصدش درگیر تثبیت سیستمِ از پیش‌خلق‌شده. اگه حس می‌کنه درصد خالق بودنش توی اون شرح شغل سازمانی پایین میاد، شجاعانه بگه نه و براش مهم نباشه که چطور قضاوتش می‌کنن. واقعا هیچ الگوی از پیش ساخته‌ای وجود نداره که بگه اگر خواستید کارشناس محتوا بشید باید حتما همه‌ی کارهایی رو که در استاندارد جهانی تعریف شده انجام بدید. این استانداردها رو آدم‌ها ساخته‌ن. یادمون باشه یه زمانی شغلی به نام کپی‌رایتر و مدیر محصول و ... وجود نداشته. فقط «نیازهایی» ایجاد شده‌ند، شغل‌هایی در پاسخ به اون نیازها شکل گرفته‌ند و بعد که صاحب هویت شده‌ند، هر کسی اومده تعریف خودش رو ارائه داده و کم‌کم به فرم‌ها و قالب‌های مرسوم رسیده. پس تعاریف و چارچوب‌هایی که امروز از هر شغل می‌شناسیم، پیش از شکل گرفتنِ این شغل‌ها وجود نداشته‌ند. حالا ممکنه بپرسیم متفاوت نگاه کردن به شرح شغل، ریسک ما رو برای استخدام بالا نمی‌بره؟ بله می‌بره! اما مهم‌تر از این نیست که شما مشغول کاری بشید که ازش لذت نمی‌برید و با این کار هم به خودتون خیانت کنید و هم به سازمانی که شما رو با هزار امید و آرزو استخدام کرده.پس ماییم که انتخاب می‌کنیم چارچوب خودمون رو بشناسیم و بازتعریف کنیم یا در چارچوب‌های کشف‌شده و از پیش تعریف‌شده‌ی دیگران خودمون رو به جهان بشناسونیم :)آیا یه خالق، از تمام‌کنندگی فرار می‌کنه؟این سوالیه که خیلی‌ها می‌پرسن. این از اون مهارت‌هاییه که یه خالق شاید به‌صورت پیش‌فرض نداشته باشه اما می‌تونه با تمرین و ویرایشِ خودش بهش برسه. مثلا پیش‌فرض شخصیتی من ENFP بوده. P مخفف Perciever ه و معمولا به «نظاره‌گر» ترجمه‌ش می‌کنن. Pها از شروع کردن و خلاقیت بیشتر از تمام کردن لذت می‌برن و از انعطاف و مدارا بیشتر از قاطعیت. برای همین مسیر براشون جذاب‌تر از مقصده. نقطه‌ی مقابل P می‌شه J یا همون Judger. برخلاف Pها شما از Jها می‌تونید متعهد بودن به یک برنامه‌ی مدون و از پیش‌تعیین‌شده، قاطعیت بالا و تمام‌کنندگی رو انتظار داشته باشید؛ و البته به همین تناسب، زیاد ازشون انتظار خلاقیت بالا یا تغییر در ساختار و thinking out of the box رو نداشته باشید.حالا یه خالق چطور باید از خودش مراقبت کنه تا تبدیل به موتوری نشه که فقط تولید می‌کنه و هیچ کدوم رو به نتیجه نمی‌رسونه؟ باید تکنیک‌های J بودن رو یاد بگیره و بتونه هر وقت بهش نیاز داره از شروع‌کننده به تمام‌کننده سوئیچ کنه.مثال؟ من مسئول خلق و لانچ یک محصول هستم. وقتی قراره مسئله رو بفهمم و در پاسخ به اون سوال، یه محصول رو طراحی و پروتوتایپ کنم؛ به خلاقیت نیاز دارم و باید خود خودم باشم.اما وقتی می‌خوام Vision &amp; requirements محصول رو تعیین کنم باید به چشم‌اندازش فکر کنم و برای این کار از ابزارهای مهارکننده کمک می‌گیرم؛ مثل همین تخته‌ای که توی اتاقم آویزونه! مثل بورد اسکرام، برنامه‌ریزی و گفتگو با آدم‌های قاطع و تصمیم‌گیر.از اون طرف اگه مدیر پروژه نداشته باشیم و لازم باشه تا زمان لانچ از نقش مدیر محصول به نقش مدیر پروژه سوئیچ کنم و به ددلاین متعهد بشم، مجددا نیاز به مهارکننده دارم.بعد دوباره در مرحله‌ی حل مسئله (هم مسائل محصول و هم مسائل ارتباطات انسانی) و همچنین چرخه‌ی فیدبک و بهبود بعد از لانچ، باید خود خودم باشم. و با این خودمراقبتی‌هاست که من رو در محل کار به‌عنوان یه آدم قاطع می‌شناسن؛ در حالی که به صورت پیش‌فرض و درونی این‌طور نیستم و کلی تمرین کرده‌م تا بتونم نظم رو در زندگیم برقرار کنم. و می‌دونم که الان خودم رو لو دادم. :)چهارچوب شغلی من: ببین از چی لذت می‌بری!به‌عنوان کسی که شغلش خلق کردنه؛ «لذت بردن» و «احساس اثرگذاری» شاه‌کلید اصلی منه. اگر بخوام اثرگذارترین چهارچوب شغلی رو برای خودم بسازم این شکلی تعریفش می‌کنم و هر چیزی رو که برام لذت‌بخشه داخل چارچوب می‌گذارم و هر چیزی رو که لذت‌بخش نباشه بیرون چارچوب: - کار تولید محتوا اگه در حد ترجمه یا بازنویسی تعدادی متن باشه، برای من لذت‌بخش نیست و انجامش نمی‌دم. کپی‌رایتینگ و هر چیزی که من رو درگیر فرآیند ایده‌پردازی و خلاقیت کنه، لذت‌بخشه و انجامش می‌دم.- مدیریت محتوا اگه مدیریتِ تولید محتوا براساس چهارچوبی باشه که یکی دیگه چیده و من اجازه‌ی تغییر و خلاقیت در اون رو نداشته باشم، انجامش نمی‌دم؛ چون داشتن فضا برای پرواز و خلاقیت برام حیاتیه.- مدیریت محصول اگه مربوط به یه پروداکت خیلی بالغ باشه که برای ایجاد کوچک‌ترین تغییری باید دست و پات بلرزه، انجامش نمی‌دم؛ چون نه بلدشم؛ نه ازش لذت می‌برم؛ نه اون زمین خالی بزرگ در اختیارمه که بتونم ساختمون خودم رو داخلش معماری کنم و بسازم! در عوض برای کار روی پروداکت Early-stage شیرجه می‌زنم.- قصه‌گویی اگه تعریف کردن قصه‌ای باشه که چیزی به جهان اضافه می‌کنه (مثلا یه کامیونیتی می‌سازه؛ یا کمک می‌کنه آدم‌ها بهتر با هم ارتباط برقرار کنن) انجامش می‌دم؛ وگرنه کار من نیست.گزینه‌ی خودت رو بساز!ممکنه هر کسی با خوندن پاراگراف قبل، صد تا مقاله برای من بفرسته تا بهم ثابت کنه «تمام‌کننده» بودن مهم‌تر از «Starter» بودنه؛ یا بخواد تعاریف رو بهم یادآوری کنه و بگه «مدیر محصول اینه» و «تولیدکننده‌ی محتوا اینه» و... چیزی که تو می‌گی شدنی نیست. و اتفاقا حق هم داره.اما همون‌طور که بالاتر گفتم، تعاریف رو ما آدم‌ها می‌سازیم. ماییم که باور می‌کنیم چی هستیم و چی می‌خوایم. به قول یکی از دوستان، هیچ منوی از پیش ساخته‌شده‌ای وجود نداره. ما محدود به انتخاب از بین گزینه‌های موجود نیستیم! ما می‌تونیم گزینه‌ی خودمون رو بسازیم. و اگه به خودمون و کارمون ایمان داشته باشیم؛ حتما سازمان‌ها و آدم‌هایی که با گزینه‌ی ساخته‌شده‌ی ما همدل باشن پیدا می‌کنیم.برای همین خوشحالم که امروز بعد از چند سال، دقیقا می‌دونم چی‌ام و عمیقا دارم از این یک‌دلی در ذهن و زبان، لذت می‌برم.اگه خالق اصلی جهان اجازه بده؛ من توی جهان کوچک خودم یه خالقم!بپرس «مدیر محصولی؟» تا بگم «اون‌جایی که حرف خلق کردن باشه، آره.»بپرس «نویسنده‌ای؟» تا بگم «اون‌جایی که در حال خلق‌کردن هستم آره؛ اما اون‌جایی که اصالت کلماتم کم بشه و بیشتر در حال الگوبرداری باشم، نه!»بپرس «معلمی؟» تا بگم «اون‌جایی که دارم با متد من‌درآوردیِ خودم کمک می‌کنم یکی یه چیزی خلق کنه و حالش خوب بشه، آره؛ اما اون‌جایی که دارم محتوای از پیش آماده‌ی یکی دیگه رو به بقیه منتقل می‌کنم، نه!» و البته! فرق مهمِ «شروع‌کننده بودن» با «ادامه‌دهنده بودن» اینه که همیشه در شروع، ضریب اطمینان خیلی کمتر از مرحله‌ی ادامه‌ست. پس شکست، یکی از بخش‌های مهم کار یک خالقه! اما من حتی از شکست خوردن هم لذت می‌برم. چون شکست، یعنی ما یه راه حل رو انتخاب کرده‌یم؛ انجامش داده‌یم؛ و حالا می‌دونیم جواب نداده و باید بریم سراغ راه حل بعدی. پس یک-هیچ از اونی که کلا هیچ کاری انجام نداده جلوتریم!نرگس و سایر دوستانحالا که تکلیفم با خودم روشنه؛ می‌تونم با اطمینان خاطر به آدما بگم:«می‌خواید چیزی رو در سازمان‌تون خلق کنید که قبلا امتحان نشده؟ راه‌حلی که هنوز کشف نشده؟ فرهنگی که باید بسازید و منسجم نشده؟ کامیونیتی جذابی که هنوز شکل نگرفته؟ محصولی که به دنیا نیومده؟ قصه‌ای که روایت نشده؟ بسپریدش به من. چون من عااااشق خلق کردنم.»بعد هم بهشون چشمک بزنم و بگم:«نگران اسمش هستید؟ نمی‌دونید آدمی رو که قراره این کار رو انجام بده چی صدا بزنید؟ من بهش می‌گم خالق. Creator. آفریننده. هر چی. ولی شما راحت باشید. متناسب با سازمان‌تون هر اسمی دوست دارید روش بذارید! برای یه خالق فرقی نداره ظرفش چه شکلیه. بالاخره راه خودش رو پیدا می‌کنه؛ راهی که هم شما رو به مقصودتون برسونه و هم خودش رو غرررررق لذت کنه!»شما هم خالق هستید؟ خودتون رو معرفی کنید تا ببینیم چند نفریم!</description>
                <category>نرگس میرفیضی</category>
                <author>نرگس میرفیضی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Sep 2021 05:03:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور با دعوت از 100 نفر، دعای خیر 100 هزار نفر پشت سرمان باشد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Narges.Mirfeizi/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-100-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%AF%D8%B9%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%B1-100-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-ohyvhl61s1r1</link>
                <description>خرداد 98 که آمده بودم به «باسلام»، جشن 4000 تایی شدن‌مان را گرفتیم: 4000 کسب‌‎وکار خانگی و محلی که نان شب خانواده‌شان را از این بازار آنلاین می‌بردند خانه. زن و مردهای باپشتکاری که از دورترین شهرها و روستاها، چشم دوخته بودند به صفحه گوشی و منتظر بودند یک دانه مشتری رد شود و کلیک‌رنجه بفرماید و دشت اول‌شان را رقم بزند.بعضی روزها می‌نشستم و بین غرفه‌ها می‌چرخیدم و تازه‌کارهایشان را پیدا می‌کردم و خرید می‌زدم. می‌آمدند و پیام می‌دادند که دمتان گرم؛ دشت اول‌مان خیلی چسبید.آهسته‌آهسته به مزه مزه کردنِ اینکه «دمت گرم، چرخ کسب‌وکارمون رو چرخوندی» معتاد شدم. از یک جایی به بعد دیدم انگار یک نفره جواب نمی‌دهد. فک و فامیل و رفقا را هم دعوت کردم و گفتم بیایید خریدهای روزانه‌تان را در باسلام انجام بدهید که دعای خیر چهار نفر هم پشت سرتان باشد.کم‌کم این احساس خوشایندِ ویروسی بین افراد بیشتری تکثیر شد. «دعوت از دوستان» ساز و کار مشخص‌تری در سایت باسلام پیدا کرد. این شکلی بود که مثلا می‌توانستی کد دعوتت را به دوستت بدهی و اگر او با کد تو در سایت ثبت‌نام می‌کرد هر دوتایتان اعتبار هدیه می‌گرفتید (همان‌چیزی که اهل فن صدایش می‌زنند Referral). البته قبول دارم که قاطی شدنِ انگیزه‌ی مالی با ماجرای «کمک به رشد کسب‌وکارها» از خلوص داستان کم می‌کند؛ اما بالاخره زندگی است دیگر. چه عیب دارد هم پولی به جیب بزنیم و هم دعای خیر غرفه‌دارها پشت سرمان باشد؟3 میلیون تومان اعتبار + 100/000 حس خوب در باسلام!چند روز وقت بگذارید و 100 نفر را به خرید از باسلام دعوت کنید و به ازای هر دعوت موفق 30/000 تومان هم هدیه بگیرید. 100 تا 30 هزار تومان، سرجمع می‌شود 3 میلیون تومان.البته محدودیتی هم نداریم. من برای خوشکل شدن تیتر مطلب نوشتم 100 نفر! اگر می‌توانید 200 نفر را دعوت کنید و 6 میلیون نوش جان بفرمایید. یا 1000 نفر را بیاورید و 30 میلیون تومان اعتبار هدیه بگیرید!تا یادم نرفته بگویم، هر کسی را هم که دعوت کنید به باسلام، بلافاصله بعد از ثبت‌نام 30/000 تومان اعتبار هدیه می‌گیرد. اولین خریدش را که انجام بدهد، 30/000 تومان هم جرینگی می‌آید به اعتبار شما.و قشنگی‌اش اینجاست که ماجرا در همین سی تومان‌ها خلاصه نمی‌شود. پشت سرش کلی اتفاق خوب برای صاحبان کسب‌وکار رقم می‌زنید و در این اوضاع اقتصادی اسف‌ناک، دلگرم‌شان می‌کنید به ادامه دادن!اسمش را می‌گذارید دعای خیر، انرژی مثبت، نور، چرخه‌ی کائنات… فرقی نمی‌کند! بالاخره اینکه 100/000 نفر برای آدم حس خوب بفرستند، یک جای این دنیا، خوبی و روشنی و نور را به سمت‌مان بازمی‌گرداند. بازار باسلام این روزها 100 هزار نفر/خانواده فعال از سراسر ایران دارد.اثر شبکه‌ای و رونق دومینویی کسب‌وکارها در باسلامشاید برایتان جالب باشد که به خاطر Network Effect در بازار باسلام، خرید از یک غرفه‌دار مشهدی، می‌تواند برای یک غرفه‌دار اهل شوشتر، ارزش خلق کند!چطور؟ توضیحش مفصل است؛ اما اگر بخواهم خلاصه بگویم این‌طوری می‌شود که هر مشتری می‌تواند در هر سبد خرید به طور همزمان از چند غرفه‌دار در چند شهر مختلف خرید کند. پس هرچقدر تعداد مشتری‌های بازار باسلام بیشتر شود، احتمال فروش محصولات غرفه‌دارهای مختلف در سراسر کشور بالاتر می‌رود.فرض کنید می‌روید از غرفه‌دار همشهری‌تان رب‌گوجه خانگی بخرید؛ یکهو چشم‌تان می‌افتد به غرفه‌ی آقای کندودار در دامنه‌ی سبلان و ویدئویش را می‌بینید و مستِ صدای زنبورها و طبیعت وحشی تصاویر می‌شوید و یک شیشه عسل موم‌دار تازه هم به سبد خریدتان اضافه می‌کنید. شما به تنهایی هم دل همشهری‌تان را شاد کرده‌اید و هم دل آقای زنبوردار اهل سبلان را!اگر فرض کنیم در کمترین حالت، هر نفر ماهی یک بار از باسلام خرید کند و در سبد خریدش محصولات 2 غرفه‌دار مختلف را قرار بدهد؛ پس در هر سال به 24 کسب‌وکار فایده می‌رساند.حالا فرض کنید شما 100 نفر را به باسلام دعوت کنید؛ چه اتفاقی می‌افتد؟ شما به تنهایی شرایطی فراهم خواهید کرد که 2400 کسب‌وکار رونق بگیرد! به‌نظرتان جذاب و وسوسه‌انگیز نیست؟اگر دلتان می‌خواهد این تجربه را مزه‌مزه کنید، کافی‌ست سری به صفحه‌ی دعوت سایت باسلام بزنید. همه چیز شفاف و واضح برایتان توضیح داده شده.دوستان‌تان را به بزرگ‌ترین بازار اجتماعی ایران دعوت کنید؛ اعتبار هدیه بگیرید و هدیه بدهید؛ و دل صاحبان کسب‌وکارها را حسابی شاد کنید!لبخند، بدرقه‌ی راه‌تان!</description>
                <category>نرگس میرفیضی</category>
                <author>نرگس میرفیضی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jun 2021 11:41:49 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>