<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ناصراعظمی :نویسنده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Naser_azami</link>
        <description>شهروند انسانیت📚📚کارشناسی:علوم  سیاسی

✍️ Minimalist Fiction Writer
https://naserazami73.blogfa.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:03:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2277765/avatar/JpKsSB.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ناصراعظمی :نویسنده</title>
            <link>https://virgool.io/@Naser_azami</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شب ملال</title>
                <link>https://virgool.io/Naserazami/%D8%B4%D8%A8-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84-tjzxpoljreox</link>
                <description>در گوشه‌ی تاریک جهان خود، دراز کشیده بود.زمان به کندی هرچه تمام‌تر می‌گذشت.تیک‌تیک کند ساعت، عذابش را دوچندان می‌کرد.در باتلاق بی‌سر‌و‌ته خاطرات تلخ گذشته گیر افتاده بود؛هرچه بیشتر دست‌وپا می‌زد، عمیق‌تر فرو می‌رفت.یاد آن شب افتاد؛شبی که باد سرکش، چون تازیانه‌ای بی‌رحمبر شیشه‌های لق خانه‌اش می‌کوبیدو لکه‌ای سیاه آسمان را اشغال کرده بود هیچ قدرتی توان پاک‌کردنش را نداشت.از دار دنیا،فقط خانه‌ای گلی در انتهای روستای بافلک داشتکه آن هم صدقه‌سر پدر محرومش بود؛و مادری پیر و دلسوزو پنج بز شیری.کرم آن شب، یک‌ریزبه طویله سرک می‌کشید.چنین شب‌هایی همیشهپر بوده‌اند از دزد و راهزن.زیر نور ضعیف چراغ زردرنگتصمیم داشت تا صبح بیدار بماند.صدای سرفه‌های خشک مادر بیمارلابه‌لای تازیانه‌کوبیدن باد بر شیشه‌هابه گوش می‌رسید.با شنیدن هر صدای مشکوکسریع بیرون می‌رفتو نگاهی به بزهایش می‌انداخت؛اما آن شب،گویی بلندترین شب سال بودو هرگز قصد تمام‌شدن نداشت.قدیمی‌ها گفته‌اند:خواب، برادر مرگ است.پلک‌های کرم سنگین شده بودند؛چرتی کوتاه زد…وقتی به خودش آمد،خروس می‌خواند.دلش شور افتاد.بلند شد تا سری به طویله بزند.در راه، چند سکندری خوردو تلو‌تلوخورانخودش را به در طویله رساند.در را که باز کرد…ای دل غافل!جا تر بود و بچه نه.یکی از خدا بی‌خبرزندگی‌اش را تاراج کرده بود.فریادی در گلویش خفه شد ،سیاهی جلوی چشمانش دویدو دراز به درازکف طویله پهن شد.صدای خش‌خش برگ‌ها به گوشش رسید.از رختخواب پرید.برق را زد و نگاهی به خنزرپنزرهای اتاق انداخت.مملکت که نیست؛دزد خانه است.کاری ندارد،یکی بیایدهمین‌ها را هم جارو کند و برود.مادر پیرش گفت:«چه شده، کرم؟باز کابوس دیده‌ای؟باید حتماً پیش سید مرتضی برویم.برایت دعا کند…شاید خدا به جوانی‌ات رحم کرد و خوب شدی.»این اولین بار نبود که سید برایش دعا می‌کرد.شانه‌ی چپ و راستشپر بود از برگه‌های سبز دعابا نوشته‌هایی که خودش هم معنایشان را نمی‌دانست.برق را خاموش کردو دوباره به رختخواب برگشت.زیر سرش را چک کرد.چاقوی دسته‌زرد زنجانی‌اش را لمس کرد.سید مرتضی گفته بودبرای کم‌شدن کابوس‌هابهتر استهمیشه یک شئ نوک‌تیززیر سرت باشد.چاقوی قصابی پدرشبهترین انتخاب بود.هم برای خواب،هم برای بیداری.نیمه‌های شب،سایه‌ای بلند و دیلاق دیدکه آرام‌آرامبه سمت در خانه نزدیک می‌شد.ترس و وحشت برجانش چیره شد و عرق سرد بر پیشانی‌اش نشست.با خودش گفت:بی شک همان دزد بزهاست.برگشتهتا این‌بارخانه‌ام را هم صاف کند.دست‌هایش لرزید.بالش را کنار زدو چاقوی دسته‌زرد رامحکم در مشت فشرد.منتظر ماندتا سایه نزدیک‌تر شود.فقط یک ضربه.سایه وارد اتاق شد،چرخی زدو بعدچیزی از روی طاقچه برداشتو به سمت کرم آمد.کرم بی‌مهاباپتو را کنار زدو هرچه زور در بازوانش مانده بودچاقو رامستقیمدر شکم سایه فرو کرد.سایهپس از مکثی کوتاهروی زمین ولو شد.صدای شکستن شیشهسکوت اتاق را درید.کرم زیر لب گفت:«بالاخره حقش را کف دستش گذاشتم…آخه لا مذهب بین این‌همه خانه‌ی پولدار،چشم تنگت دنبالدو شاهی من بیچاره بود؟خون گرم سایه رازیر پاهایش حس کرد.گفت:«باید سرت را جدا کنمتا عبرت بقیه شوی…خونت مثل آب گرم است؛لابد از خوردن گوشت بزهای من است.مکثی کرد.گفت:بگذار چراغ را روشن کنمروی سیاهت را ببینم…ببینم آشنا نیستی؟رفتو برق را روشن کرد.آن‌چه دید،قلبش را از تپیدن انداخت.نفس‌هایش به شماره افتاد.سرش گیج رفتو همان‌جابر زمین افتاد.روز بعد،مردم روستاجنازه‌ی غرق خون پیرزنو پیکر سردشده‌ی کرم رااز خانه‌ی نم‌دار کاه‌گلیبیرون آوردند.شب ملال آور کرم ،بالاخرهتمام شده بود.نویسنده:ناصراعظمی</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 16:17:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر سایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/Naserazami/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-jm0z9saulsve</link>
                <description>نقاشی :هانیبال الخاص[شهر سایه ها.][نویسنده: ناصراعظمی ][زمستان :۱۴۰۴.....]شهر در میان آرایش غلیظ ماه به خواب سخت فرو رفته بود.دربین این سکوت و خلوتی شهر که آدم راه خانه را گم می‌کرد.زوزه ی سرکش باد چون موسیقی ملایم گه گاهی پرده سکوت کشیده شده را پاره می‌کرد.شهر در اروق سایه های سرگردان بود.که کارهای روز مره ای همه انسان ها را بدون یک پاپاسی انجام می‌داند.راس ساعت هفت نان داغ دو شیشه شیر به همراه روزنامه ی صبح، آماده داخل سبد در خانه ها بود.همه راضی و خشنود از اینکه دیگر لازم نبود برای یه لقمه نان یقه فلک را جر دهند وبا صد سختی و زهرماری شب سرشار انرژی منفی به خانه بازگردند.حال سایه چون نوکری بی جیره و مواجب تمام کارهایشان را بنحو احسن انجام می‌دادند.ولی چند عامل باعث شگرف همه گان شده بود.دیگر صدای بازی کودکان در شهر شنیده نمی‌شد.طول شب نسبت به روز داشت یواش یواش زیاد می‌شد.چند تیتر روزنامه از غیب شدن مشکوک کودکان احضار نگرانی کرده بودند.اما چیزی که از همه مهم تر بود سایه ها بودند.که هیچ تیتر روزنامه یا خبر به آنها اشاره هم نکرده بودند.هیچ‌کس دقیقاً نمی‌دانست سایه‌ها از چه شبی زیاد شدند.فقط یادشان بود از شبی کهخورشید کمی دیرتر طلوع کردو کودکی،برای آخرین بار،در کوچه خندید.سایه‌ها حرف نمی‌زدند،اما گوش می‌دادند.بیش از حد.آن‌ها شکل صاحبان‌شان را داشتنداما نه حافظه‌شان را،نه ترس‌شان را،نه پشیمانی‌شان را.کم‌کم مردم فهمیدندسایه‌ها فقط کار نمی‌کنند؛جای خالی را پر می‌کنند.جای خالی وجدان.جای خالی مسئولیت.جای خالی کودکی.و شب‌ها،وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شد،بعضی‌ها می‌دیدندسایه‌شانکمی از آن‌ها بلندتر ایستاده است.در ساختمان ۰۶،آقای مهدویبی‌توجه به آنچه بیرون می‌گذشتمشغول گرم‌کردن قهوه بود.بوی تند قهوه‌ی ترکتمام اتاق را پر کرده بود.روزنامه‌ای تا نخوردهروی میز آشپزخانه مانده بودبی‌آن‌که حتی یک سطر خوانده شود.تلویزیونموسیقی بی‌کلامی از بتهوون پخش می‌کرد.همه‌چیز آماده بودبرای نوشیدن یک فنجان قهوه‌ی تازه.اوبی‌توجه به سایه‌ی کم‌رنگی که روی دیوار افتاده بودو انگار او را زیر نظر داشت،پشت میز نشستو جرعه‌جرعه قهوه‌اش را هورت کشید.روبرویش،تابلوی نقاشی مرموزیدر قاب روی دیوار بود.دو هفته پیشآن را از همسایه‌اش،خانم رستمی،هدیه گرفته بود.خانم رستمینقاش چیره‌دستی نبود.با این حال،این تابلوی سادهمی‌توانست ساعت‌هاذهن آدم رابی‌آن‌که بداند چرا،درگیر خودش کند.آقای مهدوی که تا چند روز پیشحراست متروی ایستگاه انقلاب بود،به‌دلیل خلوت‌شدن شهرو کم‌تردد شدن اهالی،با مرخصی اجباری به خانه آمده بود.حالا بیشتر وقتشیا با تماشای اخبار بی‌سر و ته می‌گذشتیا فوتبال‌هایی که حوصله‌اش را سر می‌بردند.بعضی وقت‌ها،وقتی دلش بیش از حد می‌گرفت،از ساختمان ۰۶ بیرون می‌زد،کنار پارک سر کوچهدر میان جیرجیر زنجیرهای آهنی تاب‌های بی‌مشتریسیگاری چاق می‌کرد،چند قدمی می‌زدو بی‌حرف به خانه برمی‌گشت.یک روز،کنار آسانسور منتظر بودکه ناگهانصدای جر و بحثی کرکنندهاز واحد خانم رستمی به گوشش رسید.تعجب کرد.خانم رستمی همیشه تنها بود.همین،حس فضولی را در وجودش به جوش آوردتا بفهمد ماجرا از چه قرار است.در همان لحظهدر واحد باز شدو خانم رستمیبا موهای قرمز کزکردهجلوی چشمش ظاهر شد.چهره‌اش آرام به نظر می‌رسید.لبخندی نیمه‌کشیدهروی صورتش بود.از هیچ کسو هیچ موجودیدر خانه‌اش خبری نبود.بعد از سلام و احوال‌پرسی گفت:راستی، از نقاشی‌ت راضی هستی؟آقای مهدوی گفت:بله.تنها چیزیه که این روزهافکرم رو مشغول خودش کرده.خیلی مرموزه،ساده‌ستو به طرز عجیبی زیباست.آسانسور به پارکینگ رسیدو در باز شد.خانم رستمی گفت:ازش مراقبت کن.شاید یه روزی به دردت بخوره.لبخندش پررنگ‌تر شدو دندان‌های زردشبرای لحظه‌ایدر نور آسانسور برق زد.در راه بازگشت به خانه،آقای مهدویچیز عجیب‌تری دید.جلوی ورودی ساختمان ۰۶جوانی بیست‌وچند ساله ایستاده بودکه به طرز عجیبیبرای او آشنا به نظر می‌رسید.نزدیک‌تر شدو ناگهانلباس‌های او را شناخت.لباس‌های ستار.بی‌اختیارسرش را خاراند.با خودش گفت:مگر می‌شود؟ستار چهل روز پیشخودکشی کرده بود.پس چرالباس‌هایشتن این جوان است؟خواست جلوتر برودو چیزی بپرسد،اما جوانبی‌آن‌که حرفی بزندوارد آسانسور شدو به طبقه‌ی بالاتر رفت.درها که بسته شدند،آقای مهدویفهمیدبیشتر از آن‌که شوکه شده باشد،کنجکاو است.در همان حس کنجکاوی غرق شده بودکه تصمیم گرفتمسیر پله‌ها رابرای رفتن به خانه انتخاب کند.سایه‌ی کم‌رنگشچهار پلهاز او جلوتر حرکت می‌کرد.گاهیبرمی‌گشتو با نگاهی شبیه ترحمبدن خسته‌ی او رااز سر تا پابرانداز می‌کرد.جلوی در واحد،سایه یدو شیشه شیر رازمین گذاشتوناگهاناز نظر ناپدید شد.از داخل خانهصدای خنده‌هایینامفهومو مرموزبه گوش می‌رسید.در را که باز کرد،چند سایه‌ی هراسانبی‌آن‌که به او نگاه کنند،خودشان راداخل تابلوی نقاشیپرت کردند.خانه راسکوتی تلخفرا گرفت.روی میز مطالعه،کتاب آیات شیطانینیمه‌باز مانده بودو تابلوی نقاشیکم‌رنگ‌تر از همیشهبه نظر می‌رسید.پرده را کنار زد.نوری ضعیفخانه راکمی روشن کرد.از آن بالاخیابان خالی رابرانداز کرد.تنها موجودات زنده‌ی بیروندو کلاغ نوک‌قرمزروی سیم برق بودندکه با هیجانبه جان هم افتاده بودند.برای شامکمی نان خشکاز داخل یخچال بیرون آوردو آن رادر لیوان شیرتلیت کرد.بعدبه رختخواب نم‌دارش رفت.دست‌هایش رامحکم روی سینه جمع کردزانوهایش رابه داخل شکم کشیدوبه شکل جنینی شش‌ماههبه خوابی عمیق فرو رفت.صبح زود،برای روشن‌شدن ماجراراهی خانه‌ی پدر ستار شد.پرچم سیاهیکه نام ستار ستوده.بر آن حک شده بود،به دیوار حیاطمیخ‌کوب شده بود.بعد از در زدن،خواهر ستاربا لباسی تیرهو صورتی بی‌آرایشجلوی در ظاهر شد.با دیدن آقای مهدوی،انگار یاد برادرش افتاده باشد،در دل سلام و احوال‌پرسیبغضی پنهان در کلامش قابل تشخیص بود.آقای مهدویبی‌مقدمه،ماجرای لباس‌های آن جواندر ورودی ساختمان خانه اش راشمرده‌شمردهو بی‌کم‌وکاستتعریف کرد.چند قطره اشکاز چشم‌های درشت و سیاه خواهر ستارروی صورت زردو کویری‌اشلغزید.بعد،با لحنی گرفته گفت:چند روز پیشتمام وسایل ستار روبه سمساری محل دادیم.لباس‌هاش رو همبه دکان لباس دست‌دومتاناکورا فروختیم.نشانی مغازه راروی برگه‌ای برایش نوشتو آن رادر جیب پشتی شلوارم گذاشت.در راه بازگشت،خیابان‌هابوی نمک گندیده‌ی دریا می‌دادند.روی نیمکت پارک نزدیک خانه،خانم رستمی را دیدکه مشغول ور رفتنبا قلم و رنگو بوم نقاشی‌اش بود.نزدیک‌تر رفت.آن‌قدر غرق کارش بودکه هیچ‌یک از حواس پنجگانهنمی‌توانستاو را به دنیای عادی برگرداند.منتظر ماندمتا کارش تمام شودو آرام‌آراممتوجه‌ی حضور آقای مهدوی شد.با همان لبخند همیشگی از ویاستقبال کردو گفت:«راستی،نظرتون درباره‌ییه چاییا یه غذاتوی خونه‌ی من چیه؟بی‌هیچ معطلیقبول کرد.با همبه خانه‌ی خانم رستمی رفتند.خانه‌اششبیه هیچ خانه‌ایدر این جهان نبود.میز غذاخوریسه‌پا داشت.پرده‌هامثل رنگین‌کمانیاز ده‌ها رنگ ساخته شده بودند.چنس صندلی هایشطوری بودندکه معلوم نبوداز چوب‌اندیا آهن.سریع رفتتا چای را آماده کند.بوی چایبا بوی طبیعتدرهم آمیخته بود.حسی شبیه نشاطو زندگیدر هوا جریان داشت.اماجالب‌تر از همه این بودکه در آن خانههیچ سایه‌ای وجود نداشت.همینباعث می‌شداحساس آرامش بیشتری کند.می‌خواستتمام سؤال‌هایی راکه ذهنش را آشفته کرده بودیک‌جا بپرسد:این‌که چراهیچ تابلوییاز خودشیا از کسی دیگربه دیوار نیست؛این‌کهدر آن اتاق قفل‌شدهچه چیزی نگه می‌دارد.اماوقتی خانم رستمیبا چای روح‌بخشش برگشت،همه‌ی سؤال‌هامثل دوددر هوامحو شدند.در حالی‌که آقای مهدویچای را جرعه‌جرعه سر می‌کشید،خانم رستمی گفت:این‌جور چای‌ها روباید یه‌دفعه سر کشید.بعدبا همون داغی فنجان رایه نفس سر کشید.مکث کوتاهی کردو دوباره گفت:آیا می‌خوایدر زمانحل شوی؟آقای مهدویچیزی از رفتارو حرف‌هایش نمی‌فهمید.فقط حس می‌کرداز جایی دیگر،کسی دارداسمش را صدا می‌زند.خانم رستمیبه نقطه‌ایروی میز اشاره کردو گفت:فقط کافیهبه این نقطهخیره بشی.اون‌وقتحرف‌هام رومی‌فهمی.نقطهشبیهقطره‌ای سیاهاز قهوه بود.تپش قلبشتند شد.دست‌هایششروع به لرزیدن کردند.قطرهلحظه‌به‌لحظهبزرگ‌تر می‌شدمانند یک سیاه چاله فضای بود.وشاید قطره را میخواستبه دریا تبدیل کند تا او را در خودش غرق کند.حس کردجهانبه خط پایانش رسیدهو دارددر زمانحل می‌شود.تنها فکری کهبه ذهنش رسیدفرار بود.میز رابا عجله عقب کشیداز جا بلند شدو هراسانبه سمت در دوید.در همان لحظهنگاهشبه تابلویی بزرگروی دیوار افتاد؛کاری از استاد هانیبال الخاصشبیهرازی از آفرینشکه موقع وروداصلاً متوجه‌اش نشده بود.در را باز کردو خودش رابه راهرو پرتاب کرد.راهروبوی لباس‌هایتاناکورا می‌داد.ناگهانموجودیبی‌چهرهبا لباس‌های ستارمقابلش ظاهر شد.خواستاو را از زمین بلند کند،اماوحشتتمام جانش را گرفتوبیهوشش کرد.وقتی به هوش آمد،خودش رادر رختخواب دید.حوله‌ای خیسروی سرش بود.درون رختخواب،آقای مهدویحس کردمغزش تهی شده است.هیچ چیزبه یاد نمی‌آورد.خواستاسمش رابه زبان بیاورد،اماآن همیادش نیامد.انگارمرد تاناکوراتمام حافظه‌اش رابا خودش برده بود؛چونلباس‌های کهنه‌یبیمارستانی ژندهجای لباس‌های نوو تمیزشبر تنش بود.پشت پرده،سایه یبا صدایی ملایم گفت:حافظه‌تتوی لباس‌هاته.مکثی کردو ادامه داد:بروو دوبارهبخرشون.با هر قیمتی.از تختخواب بلند شد.شبیه کسی بود که تازهاز دریا بیرون کشیده باشند؛آبچکه‌چکهاز لباس‌هایشروی زمین می‌ریخت.هراسان و سرگردان،با پای برهنه،به دنبال نشانه‌ایاز مغازه‌ی تاناکورا افتاد.شهر شلوغ بود.همه سرشاندر گوشی‌هایشان بودو کسیمتوجه ظاهر آشفته‌ی او نمی‌شد.در اتوبوس،کسی به مسیر نگاه نمی‌کرد.کسیزیبایی ابرها را نمی‌دید.کسیبه پژمرده‌شدن گل‌های وسط میداناهمیت نمی‌داد.آدم‌هامثل ربات‌هاییبا صورت‌های غمگین،خیره به صفحه‌ی گوشی بودند.در ایستگاه آخر پیاده شد.ریسمانی نامرئیاو رابه سمت مغازه می‌کشاند.بوی لباس‌های دست‌دوماز دو خیابان آن‌طرف‌تربا بوی غذای دریاییدرهم آمیخته بود.بالاخرهبه در مغازه رسید.دیگر نای ایستادن نداشت.حتی یادش نمی‌آمدچرابه آن‌جا آمده است.وارد شد.دکانپر بوداز لباس‌های ریز و درشت.چشمشبه کیف مدرسه‌ای کودکانه افتاد؛با تصویر برجسته‌ی یک گربه.هیچ فروشنده‌ایدر مغازه نبود.جلوتر رفت.چشم‌هایش را بستو دستش راروی کیف کشید.قلبش لرزید.تصویر کودکیدر ذهنش شکل گرفتکه آوازخواناناز خیابان رد می‌شد.ناگهانماشینیبا راننده‌ای مستبه‌جای ترمزگاز دادواز روی کودک رد شد.فریاد زد:نه… تو رو خدا!واز رؤیا بیرون پرید.چند قدم آن‌طرف‌تر،کت‌وشلوار دامادی دیدکه نزدیک سینه‌اشسوراخی کوچک داشت.به لباس خیره شد.دامادی را دیدبا لبخند.دست عروس را گرفته بود.فیلم‌بردارجلوتر از آن‌هادر تالار می‌رفت.اطرافشاندست می‌زدند،می‌رقصیدندو پولروی سرشان می‌ریختند.ناگهانیکی از اقواماسلحه‌ای برداشتتا شادی را کامل کند.امادستش لغزید.گلولهبه قلب داماد خورد.عروسیبه عزا تبدیل شد.آقای مهدویوحشت‌زدهاز این تصویر همبیرون پرید.آن‌وقت فهمید:هر لباسچیزی در خود ذخیره کرده است.هر لباسحاملداستانی‌ستاز تلخییاشیرینی زندگی آدم‌ها.در میان لباس‌هایی که مشاهده و لمس کرد، بعضی‌شان خیلی سبک و تهی از خاطره بودند.نه خاطره‌ی نیکی نه عشقی و نه آرزوی زیبا ؛فقط بار دغدغه‌های سبک روزمره و پول را به دوش می‌کشیدند.در همین حین، زنی خوش‌سیما پشت باجه ظاهر شد.نگاهی به سر و پای آقای مهدوی انداختو رفت یک شلوار کتان پیازی و یک پیراهن سفید سه‌دکمه آورد.گفت:بفرمایید آقا، این‌ها را بپوشید.لباس‌ها قشنگ، سایز و تن‌خور آقای مهدوی بودند؛گویـی خیاط آن‌ها را با سفارشی مخصوص برای تن او دوخته باشد.لباس را پوشید.فروشنده گفت:می‌دانم پول همراهتان نیست. اجازه بدهید این را هدیه به شما بدهم.آقای مهدوی با خودش فکر کرد حتماً فروشنده، از دیدن لباس‌های بیمارستانی خیس، تصور کرده او از بیمارستان فرار کرده است.هیچ حرفی نزد؛فقط سرش را به نشانه‌ی تشکر تکان داد و از مغازه بیرون رفت.در خیابان، حس کرد چیزی داخل جیب شلوارش است.دستش را داخل برد و یک ساز هارمونیکا بیرون آورد.ساز، خوش‌تراشی بود.روی بدنه‌اش یک حرف انگلیسی حک شده بود: Sسازی سرد؛ انگار سال‌ها منتظر دستی گرم بوده باشد.آقای مهدوی تمام مسیر را یک‌سره با آن ساز ور می‌رفت،تا این‌که داخل پارک، خانم رستمی را دید که باز مشغول کشیدن نقاشی بود.روی صندلی سیمانی نشست.ساز را میان انگشتانش گرفتو نفس گرمش را در آن دمید.موسیقی‌ای ملایم و گوش‌نواز در پارک پیچید.اگر کسی از دور صدا را می‌شنید،حتم داشت استادی بلامنازع موسیقی در حال نواختن است.سایه‌ها با شنیدن موسیقی از درون پارک گریختندو خانم رستمی، بی‌هیچ صدایی، از نظر غیب شد.وقتی نواختن تمام شد،مرد بی‌چهره با لباس‌های ستاراز دور دستی به نشانه‌ی تأیید تکان دادو سریع از آن‌جا رفت.باد وزیدو بوی ماهی گندیده همه‌جا پخش شد؛بوی دریایی که هیچ‌کس آن را ندیده بود،اما بویش تمام شهر را گرفته بود.در راهروی ساختمان بر خلاف همیشه، آرامش عجیبی جریان داشت.فقط صدای آهنگی از مدونا که از واحد خانم رستمی میامد در فضا پخش بود.وقتی کلید را در قفل چرخاند، دید سایه‌ی خودش کمی پررنگ‌تر شده است.مدتی فقط خیره به سایه ماند؛سایه‌ای که روی فرش دست‌بافت بختیاری افتاده بود.بعد که از دیدنش سیر شد،رفت و کتری گل‌سرخ را بار گذاشت برای یک چای داغ.برای اولین بار، خانه دیگر جای یک نفر نبود؛آقای مهدویتا چای آماده شود،روی میز چوبی آشپزخانه قطعه‌ی دیگری با هارمونیکایش نواخت.سایه‌اش، دست‌به‌چانه،پشت میز روبه‌رویش غرق موسیقی شده بود.اما چیز عجیبی نواختن را قطع کرد؛صدایی آشنای که اسمش را صدا می‌زد.صدا در کاسه‌ی پیچ‌پیچ سرش چرخیدو دلش فرو ریخت.صاحب صدا را به یاد نمی‌آورد،اما برایش آشکار بود که او را می‌شناسد.در این لحظه، بیرون پنجره کسی داشت آهنگی غمگین می‌خواند.پرده را کنار زد؛فرد مورد نظر، گویا مرد بی‌چهره، با لباس‌های ستار بود.نشسته در تنهایی، در امتداد خستگی یک جهان،و صدایی نالان که گواه همه‌چیز بود.چون کوری که در دنیایش صداها نشانه‌ی حیات‌اندو همه‌چیزش را می‌سازند،به‌سوی صدا به حرکت افتاد.هنوز می‌خواند؛گویی از آمدن آقای مهدوی خبر داشتو نمی‌خواست ردش را گم کند.تا نزدیک شد،صدا قطع شد.حالا دیگر روبه‌روی هم بودند.مرد بی‌چهره گفت:بالاخره آمدی، دوست قدیمی.آقای مهدوی هاج‌وواج گفت:ولی من شما را نمی‌شناسم…چون شما چهره ندارید.مرد بدون چهره، آواز خنده سر داد.بعد آینه‌ای از جیبش بیرون آورد و گفت:درست نگاه کن، دوست قدیمی.آقای مهدوی آینه را در دست گرفت.به خودش نگاه کرد،هراسان آینه را انداخت و با پا لگدمالش کرد.می‌گفت:دروغ است…آینه‌ی تو دروغ‌گوست.من مثل تو نیستم.مرد بی‌چهره با لحنی ملایم گفت:آرام باش، دوست قدیمی.مشکل از آینه‌ی من نیست.اینجا همه مثل هم‌اند.این ذهن توست که به بعضی‌ها چهره می‌دهدو سیمایشان را می‌سازد،و به بعضی نه.اینجا همه بدون چهره‌اند.هرکسی می‌تواند برای خودش نقابی بخردو به همه پز بدهد؛یکی نقاب نقاشی،یکی نقاب موسیقی‌دان،یکی دیگر سیاست‌مدار.راستی، باید چیزی هم اضافه کنم:داشتن نقاب،بدون جیب پر،آب در هاون کوبیدن است.هیچ‌کس آن را باور نمی‌کند.همین همسایه،همان خانم مو‌قرمز،او استاد ساخت نقاب‌هاست.این‌طور هراسان نشو؛به او می‌سپارم بهترین نقاب را برایت بسازد، دوست قدیمی.آقای مهدوی با لحنی پرخاشگرانه گفت:از این شهر می‌روم.اینجا دیگر مثل قبل نیست.به هیچ‌کس نمی‌شود اعتماد کرد.راستی توچرا لباس‌های ستار را پوشیده‌ای؟چرا مرا دوست خطاب می‌کنی؟مرد بی‌چهره باز بنای خنده را نهاد.بعد از چند لحظه گفت:دوست عزیز…من، خود ستارم.آن‌ها سایه‌ام را کشتند.من هیچ‌وقت نمرده بودم.من هنوز همان آزادی‌خواه کله‌شق‌امو بر آرمان‌هایم پای‌بند.درست است آنها سایه م را از من گرفتندو بدون سایه نمی‌شود زندگی کرد؛اما یک روز،یک‌جا،من هم دوباره سایه‌دار می‌شوم.در همان لحظه که آقای مهدوی پلکی زد ودیگر مرد بی‌چهره را ندید.در همین زمان خودش را روی تخت بیمارستان دید بالای سرش بجای اسمش نوشته بود بازمانده...روبه‌رویش تابلوی نقاشی خانم رستمی بود؛مردی خوابیده در قایقیکه از طوفان جان سالم به در برده بود.و پرستاری که نزدیکش بود با مشاهده ی تکان های دست بیمار و برگشت علائم حیاتیش هیجان زده به سمت بیرون اتاقICU دوید و گفت:آقای دکتر!بیمار به هوش آمد.</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 20:48:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرودستان</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-nblq35qccbkk</link>
                <description>9شقایق واژگون درودفرامانبنگ… بنگ… بنگ…و این صدا حوالی ساعت هشت در تمام شهر پیچید.اما کمی آن‌سوتر، در دهکده‌ی سوار، این صدا چون موجی ضعیف از رادیویی کهنه به گوش اهالی می‌رسید.آن شب، عده‌ای از مردم رفته بودند تا صدایشان را به گوش خدایان قدرتی برسانند،که چکش ناعدالتی شان همواره بر سر قشر فرودستان جامعه فرود می‌آمد.خیابان پر بود از شیران و پلنگانی که در خون خود غوطه‌ور بودند و در آخرین ثانیه‌های عمرشان خم به ابرو نیاورده بودند.آن شب، گیشا بر پشت‌بام گلی و ترک‌خورده‌ی خانه‌شان در دهکده، چشم به‌سوی شهر دوخته بود.با هر صدای گلوله که از تفنگی شلیک می‌شد، قطره اشکی به یاد عزیزی که از دست می‌رفت، از چشمانش فرو می‌چکید.باد سردی می‌وزید و دهکده به طرز جادوآسایی به خوابی زودرس و زمستانی فرو رفته بود.نه پچ‌پچ آدمی، نه گریه‌ی کودکی؛ گویی بیانیه‌ی وزیر دادگستری کار خودش را کرده بود:[اشد مجازات برای خاطیانی که علیه حکومت شعار می‌دهند]خواب از چشمان تر گیشا گریخته بود و برای آرام کردن ذهن پرمخاطره‌اش، به‌سوی رودخانه راه افتاد.باد ابرها را از آسمان پرانده بود و مهتاب، نورانی و سرد، چهره‌ی جاده‌ی منتهی به رودخانه را روشن می‌کرد.سایه‌ی دراز گیشا، چون روحی سرگردان، گاه در میان درختان انبوه گم می‌شد و پس از لحظه‌ای، چون آهن‌ربایی قوی، دوباره به خاک سیاه جاده می‌چسبید.روحیه‌ی جنگندگی سال‌ها بود که در میان اهالی مرده و جای خود را به خُلقی چاپلوسانه داده بود.ده پر بود از مردگانی که از ترس مرگ، حاضر به گفتن حقیقت نبودند.بوی تعفن مردار بر دهکده حکم‌فرما بود.گیشا زیر طاق نم‌دار درختان سرو نشست و رودخانه را نگاه کرد؛رودخانه‌ای که چون ماری عظیم، جسته و بی‌قرار، در حرکت بود.در میان جنگل خاطرات شوم اهالی و رفتار مشمئزکننده‌شان گم شده بود که ناگهان جنازه‌ی جوانی رعنا و خوش‌سیما را دید که بر سطح آب شناور بود.بوی خوش گل یاس وحشی، همراه جنازه در فضا پیچید.چوبی بلند از کناره‌ی رود برداشت و پا‌به‌پای جنازه شروع به دویدن کرد.جریان آب، جنازه را به‌سوی شاخه‌های آویزان درختان برد و شلوار سیاه و خونینش لابه‌لای شاخه‌ها گیر کرد.گیشا کفش‌هایش را درآورد، پاچه‌ی شلوارش را بالا زد و به آب زد.با سختی و مشقت، جنازه را بیرون کشید.دو تیر به او اصابت کرده بود؛ یکی به مغزش و دیگری پایین قلبش، و از همین دو زخم بود که عطر یاس وحشی تراوش می‌کرد.گیشا عطر شراب‌گونه را چون مستی سر می‌کشید.در همان لحظه، متوجه چیزی عجیب در وجودش شد:دیگر دستانش نمی‌لرزید و ترسی که تا ساعتی پیش تمام وجودش را فرا گرفته بود، رخت بربسته بود.احساس می‌کرد شجاع‌ترین فرد روی زمین است.جنازه را کول کرد و به دهکده آورد.هوای فاسد و مشمئزکننده‌ای که سال‌ها چون پرده‌ای بر دهکده سایه انداخته بود، با ورود جنازه جایش را به عطر یاس وحشی داد.همه با هیجان به‌سوی بو کشیده شدند.در چند دقیقه، میدان ده چنان پر شد که جای سوزن انداختن نبود.جمعیت برای بو کشیدن جنازه صف کشیدند.تنها یک خانواده از این اتفاق ناخشنود بود و در میان جمعیت میدان دیده نمی‌شد:خانواده‌ی حبیب زاده.چهار پسر بزرگ خانواده برای سرکوب مردم به شهر رفته بودند و آن‌هایی هم که در خانه مانده بودند، ماسک بر صورت داشتند تا بو را حس نکنند.سیدمحمد، پدر پیر و فرسوده‌شان که چون کمانی خمیده بود، با شتاب دستور داد تا بازگشت پسرها، هیچ‌کس از خانه خارج نشود تا تصمیم را با حضور همه بگیرند.اما بیرون، غوغایی برپا بود.جنازه‌ای که هیچ‌کس از گذشته‌اش خبر نداشت، اما از صورت گلگون و بویش می‌شد فهمید از نظرکردگان باری‌تعالی است.فردای آن روز، دو سه روستای اطراف، با شنیدن خبر پیدا شدن قدیسی که عطر خوشش دهکده‌ی سوار را پر کرده بود، گرد میدان جمع شدند.حسی مشترک پس از بوییدن جنازه در همه شکل گرفته بود:احساس پرنده‌ای که از قفس رها شده؛ بی‌باک و خستگی‌ناپذیر.همین امر باعث شد خانواده‌ی حبیب زاده، برای چاره‌اندیشی، دهکده را ترک کنند.جمعیت زیارت‌کننده روزبه‌روز بیشتر شد.حالا دیگر همه بی‌پروا از فقر، تورم، اقتصاد بیمار و فساد سیستماتیک اداری حرف می‌زدند.بند از پای همگان گسسته بود و دستگاه‌های حکومتی توان به اسارت کشیدن این کوه جمعیت را نداشتند.اما یک روز، خبرها از طریق خانواده‌ی حبیب زاده و دیگر خودفروختگان اطراف به بخشداری و استانداری رسید.بیست‌وسه ماشین زره‌پوش مشکی‌رنگ، دهکده را محاصره کردند.چند نفر، از جمله گیشا، خواستند جنازه را به جایی دیگر منتقل کنند که گارد سرکوب شروع به تیراندازی کرد.در چشم‌برهم‌زدنی، خون سرخ، خاک سیاه و حاصل‌خیز ولایت درود را تسخیر کرد.گیشا که گلوله‌ای به پای چپش خورده بود، توانست از مهلکه جان سالم به در ببرد.مأموران سیه‌پوش، که تنها چشمان خشمگین‌شان از پشت نقاب پیدا بود،تمام جنازه‌ها را روی هم ریختند، پنج گالن بنزین رویشان پاشیدند، آتش زدند و رفتند.آن شب، پسر حسین بزاز که پرستار بود، گلوله را از پای گیشا بیرون آورد.اما آن شب با همه‌ی شب‌ها فرق داشت.دود سیاه و سربی‌رنگ حاصل از سوختن جسدها، چون مهی غلیظ، آسمان را پوشاند.نیمه‌شب، آسمان غرید و بارانی زردرنگ، همراه با تندرهایی هولناک، ولایت درود را درهم کوبید.چهار روز و چهار شب، بی‌وقفه باران بارید و همه‌جا را زرد کرد؛ حتی خاک سیاه درود را.پس از آن، ابرها رفتند و جای خود را به ابرهای سیاه و کلم‌شکل دادند.هوا استخوان‌سوز شد و دوباره آسمان شروع به باریدن کرد؛ این‌بار نوبت برف بود.دو روز و دو شب، برف بارید و خانه‌ها زیر دانه‌های شفاف و سفید گم شدند.پس از قطع شدن برف، چیزی شگرف همگان را مبهوت کرد:در اوج زمستان، جایی که جسدها سوزانده شده بودند، تپه‌ای از شقایق‌های واژگون روییده بود؛شقایق‌هایی با سرهای سرخ و برگ‌های سبز ابریشمی.در ژرفای ناامیدی، نشانه‌ای تازه، چون سنگی شیشه‌ی ترس را شکست و امید را بازگرداند.گویی دهکده‌ی سوار برگزیده‌ی قیامی الهی شده بود و مردمانش دیگر باکی از مردن نداشتند.اولین کار اهالی، بیرون راندن خانواده‌ی حبیب زاده بود.خانه‌هایشان را ویران کردند و با چوب در دست و شعار دیگر نمی‌ترسیم، راهی فتح بخشداری شدند.در مسیر، روستاهای دیگر به آن‌ها پیوستند و سیل جمعیت به راه افتاد.گیشا که توان همراهی نداشت، با چوبی زیر بغل، آرام‌آرام رفت و کنار رودخانه، به انتظار خبر نشست.یک ساعت بعد صدای تیراندازی بلند شد و کمی بعد، رود سیاه و خونین گشت.بار دیگر بوی یاس وحشی در مشام گیشا پیچید.جسدها یکی‌یکی بر رود سوار بودند و از برابر دیدگانش می‌گذشتند.آب توان تحمل سنگینی شهامت‌شان را نداشت؛گاهی جسدها زیر آب می‌رفتند.ناگهان، گیشا جسد خودش را دید؛گلوله‌ای در قلب و دیگری در مغزش.از حفره‌های زخم‌ها، بوی یاس وحشی تراوش می‌کرد.جنازه رفت و رفت تا به شاخه‌ی درختی گیر کرد.گیشا عصای بلندش را برداشت، پاچه‌ی شلوارش را بالا زد.دید کسی نیست.در سکوتی مرگ‌آور، خودش جنازه‌اش را کول کرد، به میدان آورد، بر زمین پهن کرد و در مهی غلیظ ناپدید شد.شاید دهکده‌ی سوار و ولایت درود پیروز میدان نبرد نشده بودند،اما هیچ‌گاه آن بالا‌دست‌ها نتوانستند بوی یاس وحشیو تپه‌ی شقایق‌های واژگون را از میان ببرند…</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 23:56:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیل مسائل روز ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A6%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-g5rq8xzanhwg</link>
                <description>مذاکرات ایران و آمریکا از همان ابتدا بیش از آن‌که گفت‌وگو باشد، وقت‌کشیِ یک‌طرفه است. انتخاب عمان به‌عنوان میانجی، نه از سر قدرت، بلکه برای حفظ کانالی کم‌سروصداست تا شکست احتمالی مذاکرات، کم‌هزینه‌تر لاپوشانی شود. اگر قرار بود مذاکره‌ای واقعی شکل بگیرد، بازیگران پرنفوذتری وارد میدان می‌شدند.در سوی ایران، تیم مذاکره‌کننده با علم به نداشتن کارت جدی، استراتژی فرسایش را در پیش گرفته: طولانی‌کردن گفتگو، خرید زمان و امید بستن به چین و روسیه‌ای که در بزنگاه‌ها، همیشه منافع خودشان را ترجیح داده‌اند. این سیاست نه تازه است، نه هوشمندانه؛ فقط تکرار نسخه‌ای شکست‌خورده با ادبیاتی تازه است.اما آن‌سوی میز، آمریکا نشسته؛ کشوری که نیازی به شعار ندارد و به‌خوبی می‌داند ایران در زمین اقتصاد، نفس‌های آخر را می‌کشد. لشکرکشی گسترده‌ی آمریکا الزاما برای جنگ نیست این آرایش نظامی، بخشی از فشار روانی است تا طرف مقابل بفهمد انتخاب‌ها محدود شده‌اند.نقطه‌ی کانونی ماجرا شخصیت ترامپ است؛ تاجری که از بحران نان می‌خورد. او از تنش سود مالی می‌برد، از نوسانات بازارها پول درمی‌آورد و از تهدید، ابزار معامله می‌سازد. جنگ تمام‌عیار برایش ضرر است، اما نمایش قدرت برای حفظ هیبت آمریکا ضروری است. بنابراین، یک حمله‌ی محدود و نمایشی، نه‌تنها محتمل، بلکه کارکردی رسانه‌ای دارد.در برابر این فشار، جمهوری اسلامی نه توان عقب‌نشینی علنی دارد، نه ظرفیت مقاومت واقعی. نرمش قهرمانانه دیگر خریداری ندارد و تندروها فقط با صدای انفجار آرام می‌شوند، نه با متن توافق. اما پاسخ مستقیم، یعنی باز کردن دری که بسته‌کردنش از دست همه خارج است.راه‌حل آمریکا ساده‌تر و بی‌رحمانه‌تر است: محاصره‌ی اقتصادی کامل. بدون شلیک گلوله، بدون جنازه، بدون مسئولیت رسمی. فشار بر ارز، طلا، انرژی و کانال‌های مالی به‌گونه‌ای طراحی شده که تا اوایل خردادماه، اقتصاد ایران از درون دچار فروپاشی شود.در این سناریو، کشور نه با موشک، بلکه با تورم، بیکاری و خشم انباشته‌شده از پا درمی‌آید.پایان این بازی نه قهرمان دارد، نه پیروز. فقط بازنده‌ای دارد که هرچه بیشتر وقت می‌خرد، گران‌تر می‌بازد.تحلیل :ناصراعظمیN.a</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 02:25:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه باز</title>
                <link>https://virgool.io/Naserazami/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-ahghhgu3cqsl</link>
                <description>تروماداستانک: «نیمه‌باز»روبرویم آینه‌ی شمع‌دانی قدیمی و نقره‌ای‌رنگی قرار داشت؛آینه‌ای به شکل قلب، نشسته بر بالای تاج گل.هروقت نگاهش می‌کردم، بوی گذشته‌ها در مشامم می‌پیچیدو خاطره‌های قدیمی آرام‌آرام هجوم می‌آوردند.کم‌کم از خودم جدا می‌شدم و انگار درون آینه‌ی قلبی نقره‌ای حل می‌شدم.یاد روزی افتادم که پنجره نیمه‌باز بود و باد ولگردی از حاشیه‌ی باز وارد اتاق شد و لامپ شمع‌دانی شکست.در میان آدم‌های قدیمی، خرافه‌ای پخش بود که می‌گفت شکستن آینه و شمع‌دان شومی می‌آورد.چشمانم را بستم و حادثه‌ی تلخ تصادف پدرم جلوی چشمم هویدا شد.ترس کل وجودم را فرا گرفت؛ صورتم بی‌حس شد و گوش‌هایم زنگ زد.دلم شور می‌زد و قلبم به کندی می‌تپید.دوست داشتم مادرم می‌آمد و می‌گفت: «خواب بد دیدی؟»اما نه، خواب نبود.صدای تلفن خانه مرا از باتلاق فکرها بیرون کشید.پدر بود؛ تنها کسی که با گفتنِ«الو» همه‌ی خیال‌های شوم را شست.نتوانستم چیزی بگویم، گوشی را آرام گذاشتم و نفسی عمیق کشیدم.از آن روز، از چیزهای نیمه‌باز می‌ترسم؛پنجره، در، دیوار… و شاید خود زندگی.گاهی دلم می‌خواهد همه چیز را رها کنمو مثل کبوتری تیزبال، به مقصدی نامعلوم پر بزنم.و فهمیدم کهاتفاق‌های پیش‌نیامدهگاهی ویرانگرترین اتفاق‌های زندگی ما هستند.نویسنده:ناصراعظمینویسنده:n.a</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Wed, 10 Dec 2025 20:22:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-odpbm6borlmr</link>
                <description>گاهی به گذشته که نگاه می‌کنم، می‌بینم درد و رنج آدمیزاد چقدر بی‌صدا می‌آید و می‌گذرد.“پس این همه رنج برای چه بود؟پاسخ شاید همان باشد که ایوان ایلیچ شنید: هیچ.اما این «هیچ»، همیشه آن‌قدری بزرگ است که آدم را تا مغز استخوان می‌سوزاند.یاد سال‌هایی می‌افتم که بوی خاک و خاکستر با هم قاطی بود.ساعت سه صبح‌هایی که هنوز روستا در خواب بود اما من باید کنار کوره می‌ایستادم؛گرما از یک طرف، سرمای نوجوانی از طرف دیگر.تنها همدممیک رادیوی کوچک مربع شکل بود.از میان سه موجش، «رادیو جوان» برایم حکم نفس کشیدن داشت.صدای مجری بنام مشکنی… نمی‌دانم چند ساله بود،اما همان چند دقیقه که می‌گفت و می‌خندید،برای من معنایش این بود کهیک نفر دیگر هم بیدار است… یک نفر دیگر هم دارد با تاریکی می‌جنگد.همین خیال ساده،مسکن روح من بود.اما از همه دردناک‌تر…وقتی آهنگ «بیا» از مهدی یراحی پخش می‌شد.آن روزها که آدم نصف عمرش را در سکوت عاشق می‌شد،نصف دیگرش را در ترس و غرورش دفن می‌کرد.صدای آهنگ که می‌آمد،دستانم یخ می‌کرد،لبم خشک می‌شد،مغزم تیر می‌کشید—انگار یک لحظه کوره خاموش می‌شد و تمام آتش می‌آمد توی دلم.سال‌ها گذشت.کوره خاموش شد.زندگی آرام گرفت.نشسته‌ام کنار بخاری…رادیو دیگر نیست…او هم رفته…اما آهنگ که پخش شدهمان تیر قدیمیاز وسط مغزم گذشت.انگار هیچ چیز تمام نشده،فقط من پیرتر شده‌ام.نویسنده:ناصراعظمی</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 13:45:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رود سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-n81jlsdgghgg</link>
                <description>هوا تاریک بود. نسیمی سرد از طرف رودخانه‌ی سیاه می‌وزید. لکه‌ی ابری جلوی تابش نور ماه را گرفته بود و در امتداد آسمان، چند ستاره همچون گردنبندی گران‌بها می‌درخشیدند.بوی ملایم ذرت، که از ساقه‌های بلند و سر به آسمان کشیده تراوش می‌شد، به مشام می‌رسید.در آن‌سوی رودخانه‌ی سیاه، باد صدای زوزه‌ی شغالی گرسنه را با خود می‌آورد. به دنبال این صدا، سگان ده جست‌وخیزکنان ناله‌هایی از اجبار سر می‌دادند. این صداها با صدای موتورِ آب درهم آمیخته بود.امشب نوبت آبیاری من بود.پاچه‌ی شلوارم را بالا زده بودم و بیل را بر سر شانه انداخته بودم. جوهای آب را به نوبت باز می‌کردم تا ذرت‌ها سیراب شوند.زمان به کندی می‌گذشت. رادیوی گوشی‌ام را روشن کردم تا با برنامه‌هایش سرگرم شوم. گوینده داشت داستانی قدیمی بازگو می‌کرد. صدایش بم و دلنشین بود.داستان درباره‌ی پیرمردی بود که شغالی را از باغ‌وحش می‌دزدد. پلیس برای یافتنش تمام شهر را زیرورو می‌کند، اما هیچ نشانی از او پیدا نمی‌کند. انگار قطره‌ای بودند که در زمینی خشک و ترک‌خورده فرو رفته باشند.غرق شنیدن داستان بودم، مشتاق بدانم آخرش چرا پیرمرد شغال را دزدیده بود. ناگهان صدای گوینده گرفت. چند سرفه‌ی خشک کرد تا صدایش باز شود، اما فایده نداشت. صدای غُرغُرِ آب خوردنش آمد، باز هم صدا گرفته بود. پس از عذرخواهی، باقی داستان را به فردا شب موکول کرد.من هنوز در فکرِ پایان داستان بودم؛ ذهنم حسابی درگیر شده بود. موسیقی بی‌کلامی پخش می‌شد. لکه‌ی ابرِ سمج بالاخره از روی ماه کنار رفت و زمین زیر پاهایم روشن‌تر شد. حالا می‌توانستم جلوی پایم را ببینم.در همین لحظه سایه‌ای را آن‌سوتر دیدم، بعد صدای پای کسی به گوشم خورد. چراغ‌قوه‌ام را روشن کردم و جلو رفتم، اما چیزی ندیدم.پلک‌هایم سنگین شده بودند، خواب داشت بر من غلبه می‌کرد. باز زوزه‌ی شغالی از نزدیکی آمد و همان سایه بر ساقه‌های ذرت افتاد.علامت هشدار شارژ گوشی روی صفحه آمد؛ کمتر از پانزده درصد شارژ داشتم. رادیو را خاموش کردم. یقین داشتم دیدن آن سایه از بی‌خوابی‌ام سرچشمه می‌گیرد. بیلم را زمین گذاشتم. کمی هم گرسنه شده بودم.به سمت نایلون غذایم که در ورودی زمین، بر ساقه‌ی تنومند ذرتی آویزان کرده بودم، رفتم.کفش‌های کلاسیکم که آب داخلشان رفته بود، مثل جیرجیرک صدا می‌دادند: جِر… جِر…به نایلون نزدیک شدم، اما دیدم موجودی ــ شبیه انسان و حیوانی در کنار او ــ بر سر غذا خیمه زده‌اند و مشغول خوردن‌اند.ترسی غریب بر من غالب شد، زانوهایم سست شدند. با قدم‌های لرزان جلو رفتم.پیرمردی را دیدم با لباس‌های مندرس و موی بلندِ سفید، چهارزانو روی خاک نشسته بود و کنار او شغالی آرام گرفته بود.ناگهان سرش را به سوی من برگرداند. چشمان تب‌آلودش در تاریکی می‌درخشید.با صدایی خش‌دار، که انگار از ته چاه می‌آمد، گفت:«غذای خوش‌مزه‌ای داری... نمی‌خوای امتحانش کنی؟»عرق از سر و رویم می‌ریخت. چند سیلی به صورتم زدم تا ببینم هوشیارم یا نه.باد شدیدی شروع به وزیدن گرفت؛ صدایی که از میان ساقه‌های تنومند ذرت عبور می‌کرد، شبیه همان موسیقی بی‌کلام رادیو بود... نوایی میان ترس و آرامش.شغال نگاهی قصاب‌گونه از سر تا پایم انداخت؛ گویی هنوز سیر نشده بود و هوس چند مثقال گوشت چسبیده به استخوانِ مرا داشت.پیرمرد با آن چین و چروک‌های بسیار و نگاه تب‌آلودش، با چشم‌هایش می‌خواست چیزی را به من بفهماند.در کنار رود سیاه، قورباغه‌ای شروع به غورغور کرد. پیرمرد تکه نانی را که تهِ نایلون مانده بود برداشت، در دستش مچاله کرد و روی زمین پاشید.گفتم: «کیستی؟ چرا غذای مرا می‌خوری؟ چرا پا در زمین من گذاشتی؟»تبسمی کرد و گفت:«مگر خودت عجول نبودی که آخرِ قصه را بدانی؟»خواستم بگویم: «آخه...» اما زبانم بند آمد.گفت: «بنشین و ببین آخرِ داستان چیست.»لکه‌ی ابر دوباره آمد و ماه را پوشاند. قورباغه جست‌وخیزکنان، در امتداد آن چند ستاره‌ی درخشان، با دهانی باز می‌پرید و با هر پرش، ستاره‌ای را قورت می‌داد.سرانجام نه قورباغه ماند، نه ستاره‌ای در آسمان.پیرمرد دستی به ریش پرپشتش کشید و تار مویی سفید بر زمین افتاد. کمی نزدیک‌تر شدم.بوی خاکِ پس از باران می‌داد. با وجود پیری، شوقی از وجودش ساطع می‌شد که هیچ‌گاه ندیده بودم.انگار زندگی در کنار شغال، برایش خوش‌تر از زندگی میان آدمیان بود.نزدیک‌تر شدم تا بیشتر هم‌کلامش شوم، اما ناگهان در میان نسیم ملایمی که بوی ماهی را از رودخانه‌ی سیاه می‌آورد، حل شد و رفت...نویسنده:ناصراعظمیگویا نزدیکیِ بشر برایش سم بود.</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Sun, 26 Oct 2025 23:35:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چاه آرزو</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%DA%86%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-pfbbe5cth332</link>
                <description>روستای چشمه‌ریز همیشه زیر آفتاب کم‌رمق تابستان خسته می‌شد. کوچه‌های خاکی و خانه‌های گِلی با سقف‌های ترک‌خورده، حال و هوای روستا را سنگین و آرام می‌کرد. وقتی باد می‌وزید، گرد و خاک بژرنگ روی سقف‌ها و درختان می‌نشست و همه‌چیز را در سکوتی نیمه‌خواب فرو می‌برد.مردم روستا بیشتر دامدار بودند. صبح‌ها صدای زنگوله‌ی بز و گوسفند، هر کسی را که هنوز در بستر خوابیده بود، بیدار می‌کرد. کمی آن‌سوتر، کنار تپه‌ای پوشیده از درختان بلوط، رجب‌علی و همسرش زندگی می‌کردند. دو فرزندشان تازه در شهر کار و خانه‌ای پیدا کرده بودند.رجب و همسرش با اینکه دام کمتری داشتند، همیشه شاد و سرزنده بودند. زندگی در خونشان جریان داشت و هر صبح بوی نان تنوری از خانه‌شان بلند می‌شد. با اینکه از میانسالی گذشته بودند، هنوز استخوان‌بندی محکمی داشتند.رجب کم‌حرف اما پرکار بود. عاشق صدای نوای چکاوک‌ها میان درختان بلوط بود. کدخدا می‌گفت:لقمه‌ی حلال کار خودش رو می‌کنه. رجب‌علی رو ببینید، ماشاالله دو تا بچه‌ی رشید درس‌خون که حالا تو شهر سری تو سرا دارن؛ معجزه‌ی نون حلاله.زنش از ده پایین بود و با اهالی نسبتی نداشت. به همین دلیل زیاد رفت‌وآمدی به خانه‌شان نمی‌شد. بعضی روزها، وقتی زنان ده کوزه بر سر برای پر کردن آب از سر چشمه از کنار آلونک رجب می‌گذشتند، می‌دیدند رجب کنار چاه بغل خانه‌اش نشسته و با آن ور می‌رود.ظهرها، رجب شانه‌اش را بالا می‌انداخت و به سمت قهوه‌خانه‌ی غلام می‌رفت. کلاه سفید نمدی‌اش را برمی‌داشت و کله‌تاسش نمایان می‌شد. گیوه‌های چرک‌گرفته را کنار تخت زیر درخت سرو کهنسال جفت می‌کرد، چای می‌نوشید و چند کلمه با غلام حرف می‌زد و بعد بی‌سر و صدا برمی‌گشت. غلام زیر لب زمزمه می‌کرد:می‌خواد اثاثش رو جمع کنه بره شهر. شنیدم خونه خریده.خبر خانه‌دار شدن رجب در روستا پیچید. بعضی می‌گفتند: چاه کنار خونش مشکوکه… نیم‌کاسه‌ای زیر کاسه‌س.مردم تصور می‌کردند کسی که نان شبش هم تأمین نبود، چطور ناگهان خانه‌ای در شهر خریده است؟چند زن هم که برای آوردن آب از چشمه عبور کرده بودند، می‌گفتند همسر رجب سرش را در چاه کرده و دعا و ورد می‌خوانده است.یک روز سرد پاییزی، رجب و زنش بدون خداحافظی از اهالی، خنزل‌پنزل‌هایشان را بار وانت کردند و به سمت شهر رهسپار شدند.بعد از رفتن رجب، در میان اهالی شایعه شد که چاه بغل خانه‌اش آرزوها را برآورده می‌کند. چند روز نگذشته، یک کلاغ و چهل کلاغ شد. هر که همصحبتی پیدا می‌کرد، حرف اصلی‌اش چاه و برآورده شدن آرزو بود. کار به جایی رسید که سیل جمعیت به سمت چاه می‌رفتند و آرزوهایشان را روی برگه می‌نوشتند و در چاه می‌انداختند. شهرت چاه حتی به ده‌های پایین‌تر رسید. بعضی می‌گفتند بیماران لاعلاج به لطف آن شفا یافته‌اند.پیش‌نماز مسجد هم بین نمازش گفت:دیشب خواب دیدم فردی نورانی، سوار بر اسب سفید، دور آن چاه می‌گشت و گفت این چاه نظرکرده‌ست.کم‌کم، دور چاه را با سنگ و آجر محصور کردند و هر کس می‌خواست برگه‌ای در چاه بیندازد، باید پنجاه هزار تومان به پیش‌نماز می‌پرداخت.روستای چشمه‌ریز تبدیل به زیارتگاه شد.فتحعلی می‌گفت: بعد از دعا کردن کنار چاه، بزم دوقلو زایید!رحمت می‌گفت: وامی که هزار بار براش دوندگی کرده بودم، به لطف چاه بالاخره جور شد!افسانه‌ها و داستان‌ها دهان به دهان می‌چرخید.اوایل زمستان بود. همه‌جا یخ زده بود. ابرهای سیاه بر آسمان پهن شده بودند. صبح با غرش چند تندر آغاز شد و بعد طوفان شروع شد. سقف‌های شیروانی از جا کنده شدند، چند درخت تنومند بلوط ریشه‌کن شد و باران سه روز و سه شب بی‌وقفه بارید.وقتی باران قطع شد، بوی تعفن بر همه جا سایه انداخته بود. چند نفر برای دعا به طرف چاه رفتند، اما دیدند بنای محافظ فرو ریخته و بوی مشمئزکننده‌ای از درون چاه بیرون می‌زد.پیش‌نماز بعد از شنیدن بوی چاه گفت:آرزوها همیشه شیرین نیستند؛ گاهی بوی بد می‌دن.هوا صاف شده بود و همه برای دیدن چاه رفتند. مدفوع و ادرار از چاه بیرون می‌زد. با تعجب دیدند چاه آرزوها در واقع همان چاه فاضلاب خانه‌ی رجب بوده و برگه‌ها با فضولات و ادرار مخلوط شده‌اند.همه مات و مبهوت به آن خیره شدند. آفتاب تابستان بر سرشان می‌تابید و باد، بوی تعفن را به دور دست ها میبرد…نویسنده:ناصراعظمینویسنده:ناصراعظمی</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Sat, 18 Oct 2025 23:49:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی هویت...</title>
                <link>https://virgool.io/Naserazami/%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-yg29qovrhgm8</link>
                <description>آقای رسولی  یک مردی معمولی در جامعه بود؛یک کارمند دون‌پایه در اداره‌ی تأمین اجتماعی.زندگی‌اش آن‌قدر منظم و دقیق بود که می‌شد ساعت را با او تنظیم کرد.هر روز دقیقاً ساعت شش و سی دقیقه از خواب بیدار می‌شد، رادیو را روشن می‌کرد و همان موقع رادیو یک موسیقی جَز پخش می‌کرد. بعد به سراغ ماکاپش می‌رفت، با وسواس زیاد قهوه را داخل آن می‌ریخت و روی اجاق با شعله‌ی کم می‌گذاشت.تا آماده شدن قهوه چند حرکت کششی به بدنش می‌داد. وقتی بوی تند قهوه فضای خانه را پر می‌کرد، برای خودش یک فنجان می‌ریخت و آماده‌ی رفتن به سر کار می‌شد.اما یک روز در بانک، وقتی می‌خواست فرم درخواست وام را پر کند، ناگهان دید اسم خودش را به خاطر نمی‌آورد.کارمند بانک گفت:«ببخشید آقا، خیلی طولش می‌دی. افراد دیگه هم منتظرن.»خودکار روی جای «نام و نام خانوادگی» متوقف شده بود. هرچه فکر می‌کرد، چیزی به ذهنش نمی‌رسید.کارمند با لحنی کمی عصبی گفت:«کارت ملی‌تونو بدین، خودم پر می‌کنم. معلومه حالتون یه کم خوب نیست.»رسولی دستش را در جیب کت برد و کارت ملی‌اش را بیرون آورد.اما… جای نام و نام خانوادگی و کد ملی خالی بود.سفید.هیچ چیز.چند قطره عرق درشت روی پیشانی‌اش نشست.با صدایی لرزان گفت:«اینجا… خالیه. من… من کی هستم؟»کارمند بانک مات ماند، بعد با تردید اخم کرد. فکر کرد رسولی دارد مسخره‌اش می‌کند.با عصبانیت نگهبان را خبر کرد.نگهبان بدون هیچ توضیحی او را گرفت و با بی‌احترامی از بانک بیرون پرت کرد.خیابان‌ها ناگهان باریک‌تر از همیشه به نظر می‌رسیدند.کلاغی با نوک قرمز بالای درخت کاج نشسته بود و با صدای بلند غارغار می‌کرد.آدم‌ها با عجله از کنار رسولی رد می‌شدند.خواست جلویشان را بگیرد تا ببیند کسی او را می‌شناسد، اما بی‌فایده بود.صحنه پرت شدنش از بانک جلوی چشمش آمد.سرش را پایین انداخت، شانه‌هایش افتاد.نگاهش را به سنگفرش نم‌دار خیابان دوخت و به سمت خانه راه افتاد.به ساختمان که رسید، زنگ همسایه روبه‌رو را زد.مردی چهارشانه با سیبیل پرپشت در را باز کرد.بوی تند عطر بلک افغان از او می‌آمد.با صدای خش‌دار گفت:«کاری داشتی؟»رسولی گفت:«منو نمی‌شناسید؟… اسم من چیه؟»مرد سیبیلو ابرو بالا انداخت.«مگه اینجا ثبت‌احواله که اسم خودتو از من می‌پرسی؟ برو برو… خدا روزیتو جای دیگه بده…»و محکم در را بست.رسولی سردرگم و پریشان وارد خانه شد.تمام کشوها را گشت.شناسنامه‌اش را پیدا کرد…اما داخلش سفید بود.هیچ مدرکی وجود نداشت که بگوید او کیست و از کجا آمده.در آشپزخانه روی صندلی نشست و رادیو را روشن کرد.همان موسیقی جَز مورد علاقه‌اش در حال پخش بود.دست‌هایش را محکم روی سرش فشرد…اما هیچ چیز به ذهنش خطور نمی‌کرد.هیچ خاطره‌ای.هیچ اسم.دی‌جی رادیو گفت:«اگر اسمت رو گم کردی… به این آهنگ گوش بده.»همان آهنگ همیشگی بود که هر روز ساعت شش و سی پخش می‌شد.اما این‌بار… بیرون از خانه هم طنین انداخته بود.انگار شهر هم داشت آن را پخش می‌کرد.رسولی تصمیم گرفت منبع صدا را پیدا کند.نیمه‌شب بود.خیابان‌ها تغییر چهره داده بودند.کوچه‌هایی جلویش باز می‌شد که هرگز ندیده بود.رفت و رفت… تا به کافه‌ای رسید با تابلوی عجیب:«بدون اسم»داخل کافه، افرادی ساکت و بی‌حرکت نشسته بودند.پیانیستی همان آهنگ رادیو را می‌نواخت.چهره‌ها بی‌حالت، نگاه‌ها خالی.انگار هیچ‌کس اسم نداشت.زنی با قیافه‌ای مرموز جلو آمد.«بالاخره اومدی؟ اجازه هست چند لحظه کنارت بشینم؟»صندلی را کشید و روبه‌رویش نشست.پیشخدمتی جوان، لاغر و بدون ریش آمد.دو فنجان قهوه و یک لیوان آب روی میز گذاشت و بی‌صدا رفت.زن گفت:«اسم تو اینجا نیست… اسم تو اون طرفه.»بعد لبخند زد.«هر انسان دو نسخه داره. یکی در دنیای واقعی… یکی در خواب.شاید تو الان در خواب باشی… و این فقط سایه‌ت باشه که این‌طرف و اون‌طرف می‌ره.»رسولی خشکش زد.زن ادامه داد:«می‌خوای اسمتو بهت برگردونم؟»دست‌های رسولی روی میز شروع به لرزیدن کرد.زن گفت:«فکر نکن کار ساده‌ایه… اسم داشتن، یعنی از دست دادن چیزهای دیگه.هویت… آزادی… حتی بعضی خاطره‌ها.»بلند شد.«من می‌رم. خوب فکراتو بکن. بعد بهم جواب بده.»رسولی به آدم‌های دیگر نگاه کرد.انگار آن‌ها هم با خودشان کلنجار می‌رفتند…بین داشتن اسم و آزاد ماندن....نویسنده:ناصراعظمیو آزاد ماندن.</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 15:13:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوخی بنام مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%D8%B4%D9%88%D8%AE%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-uarj8z3tblu7</link>
                <description>نویسنده:ناصراعظمیصبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم، می‌بینم خورشید طلوع کرده است. نورش از لای پنجره به اتاقم می‌تابد و روی فرش‌های سرخ و سفید و نارنجی می‌رقصد. اما هیچ‌وقت گرمایش را احساس نکرده‌ام؛ انگار خورشید فقط برای دیگران می‌تابد و آن‌ها را گرم می‌کند.کنار آینه می‌روم، موهایم را شانه می‌کنم و به خودم خیره می‌شوم. چشم‌هایم مرا از یاد برده‌اند و چیزی از خودم را به یاد نمی‌آورند. نمی‌دانم زنده هستم یا مرده؟ اما یقین دارم که هنوز رها نشده‌ام. زندگی مانند لاشه‌ی حیوانی متعفن و بدبو به من چسبیده و مرا رها نمی‌کند.انگار روحم چند قدم از من جلوتر است. چیزی از میان کاسه‌ی پیچ‌پیچ سرم شروع به وزوز کردن می‌کند. طنابی آویزان شده و صندلی چوبی زیرش در اتاقم انتظار مرا می‌کشد. نفس عمیقی می‌کشم، ریه‌هایم پر از اکسیژن فاسد شده‌ی داخل اتاق می‌شود.بالای صندلی چوبی کمی فکر می‌کنم اما چیزی به یاد نمی‌آورم. چشم‌هایم را می‌بندم، با دستانی لرزان حلقه‌ی طناب را به گردن می‌اندازم و با یک حرکت رو به جلو، زیر پایم را خالی می‌کنم.چند دقیقه است که آویزانم اما هنوز نمرده‌ام! گوی فرشته‌ی مرگ در این حوالی نیست. طناب پاره می‌شود و به زمین می‌افتم.چند دقیقه بعد، یک لیوان آب سرد از یخچال برای خودم ریختم و یک‌نفس سر کشیدم. انگار از بیابانی خشک و بی‌آب‌وعلف آمده باشم. باز تشنه بودم؛ یک لیوان دیگر هم سر کشیدم. بعد جلوی آینه رفتم؛ هیچ علامتی از حلق‌آویز شدن روی گردنم نبود.برگشتم و دیدم سایه‌ام چهار گام از من جلوتر است. شاید او هم از من گریزان است؟دوباره به اتاق برگشتم، در را بستم و شیر گاز را تا آخر باز کردم و روی کاناپه دراز کشیدم.بوی مشمئزکننده‌ی گاز همه‌جا را پر کرده بود. پشت پلک‌هایم سنگین شد و خوابی عمیق بر من غالب شد.صبح روز بعد از خواب بیدار شدم. باز همه چیز تکراری بود؛ خورشید طلوع کرده بود، اما وسایل خانه جابه‌جا شده بودند. شاید کسی آمده بود و به سلیقه‌ی خودش آن‌ها را مرتب کرده بود.اما باز هم من زنده بودم؟ خواستم از اعماق وجودم خنده‌ی تلخی سر بزنم، اما هرچه تلاش کردم بی‌فایده بود. خنده بر لبانم نمی‌نشست، حتی به زور!نمی‌دانم برای چندمین بار است که قصد خودکشی کرده‌ام، اما هر بار در کمال تعجب زنده ماندم. ولی وقتی به خودم می‌آیم، قطعه‌ای از وجودم کم شده است.دیگر حوصله‌ام سر رفته بود. داخل کشوی کابینت را گشتم، قرص‌هایم را پیدا کردم. هرکدام از این قرص‌ها می‌توانست فیلی را از پا دربیاورد.چهل‌تایش را از بسته‌هایش جدا کردم. یکی‌یکی در گلویم انداختم. هر قرص که پایین می‌رفت، عزیزی از دست‌رفته جلوی چشمم ظاهر می‌شد؛ از مادربزرگ و پدر و دایی و عمو تا دوستان. یکی‌یکی جلوی چشمم رژه می‌رفتند و بعد غیب می‌شدند.چهل تا تمام شد. دوباره روی کاناپه دراز کشیدم و روز بعد دوباره بیدار شدم! باز هم وسایل خانه جابه‌جا شده بودند. نمی‌دانم این آدم کیست، ولی هر که هست می‌خواهد با این کارهایش مرا رنج دهد!دستانم را روی شقیقه‌هایم فشار می‌دهم، اما هرچه تلاش می‌کنم چیزی از دیشب به یاد نمی‌آورم! بی‌فایده است؛ باز قطعه‌ای دیگر از وجودم کم شده.به آشپزخانه برگشتم. سایه‌ای که از من جلوتر بود و روی دیوار افتاده بود، داشت جلوی چشمانم ذره‌ذره کوچک و کوچکتر می‌شد. بعد از لحظه‌ای در سوراخی که پدید آمد ناپدید شد.از بیرون صدای ساز هارمونیکا شنیده می‌شد. نوازنده‌اش با تمام وجود در ساز می‌دمید.نزدیک سوراخ ایجادشده در کف آشپزخانه رفتم. اول انگشتم را داخل کردم. حسی خوب، که تا آن لحظه تجربه نکرده بودم، به من دست داد. بعد دستم را تا آخر درونش فرو بردم. چیزی در آن درون مرا می‌خواند: «نترس، بیا اینجا، خیلی خوب است.»ترس داشت بر من غالب می‌شد. منی که تا حالا بیش از بیست بار خودکشی کرده‌ام و از مرگ هیچ هراسی به دل راه نداده‌ام، این بار ترس تا مغز استخوانم رخنه کرده بود.به خودم گفتم: «تا سوراخ بسته نشده، کله‌ام را داخل کنم.»چشمانم را بستم... و دیگر باز نکردم.</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 23:16:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی سخت.</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-mey3ivqvldcm</link>
                <description>هوا تازه داشت تاریک می‌شد. به دیوار کاه‌گلی کوچه تکیه داده بودم.نوری زرد و ضعیف از چراغ تیر برق روی کوچه پخش می‌شد.پوک عمیقی به سیگار لای انگشتانم زدم.ناگهان صدای بلندگوی اذان از چند کوچه آن‌طرف‌تر بلند شد.هیچ‌کس داخل کوچه نبود؛ انگار کسی قصد نماز خواندن نداشت.باد مثل سگ گرسنه زوزه می‌کشید.در همین حین، صدای سرفهٔ خشک پیرمردی به گوشم رسید؛ انگار داشت با آن خس‌خس نفسش با مرگ دست‌و‌پنجه نرم می‌کرد.زنم از من خواسته بود بروم سر کوچه و مقداری خوراکی از بقالی مش‌غلام بگیرم.اما ته جیبم سوراخ بود و فقط توانستم یک بسته نان و یک قالب پنیر بخرم؛ همان هم به لطف مش‌غلام بود که ده هزار تومان ازم نگرفت.وضعیت اقتصادی خانه‌ام با بیکار شدنم روزبه‌روز اسفبارتر و تنگ‌تر می‌شد.قیمت‌ها را نگو! انگار بقالی‌ها طلا معامله می‌کردند.با هر خبر منفی از بیرون کشور، چند هزار تومان روی اجناس می‌کشیدند و تکه‌کلامشان هم این بود: «دلار بالا رفته!»بیچاره و بدبخت من که روی آن کار حسابداری و آن شرکت دوهزاری حساب کردم و رفتم زن اختیار کردم!بیچاره آن زن… با چه شوق و ذوقی به خانهٔ من آمد.گویا من شاهزاده با اسب سفیدش بودم!ولی حالا؟هشتم گرو نهم است. نمی‌توانم از پس خرج خودم هم بربیایم.همین‌جور داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم و خودم را سرزنش می‌کردم که پیرزنی با موهای قرمز آمد و نایلونی پر از پوست سیب‌زمینی انداخت وسط کوچه و رفت.داخل خانه، زنم کنار پنجره چمباته زده بود و منتظر بود من با دست پر برگردم.بعد از خوردن نان و پنیر شور، رفت تا چای دم کند؛ اما قوطی چای خالی بود.به جایش کمی آب گذاشت تا دم بیاید و آب ولرم بنوشیم.وقتی لیوان آب را آورد گفت:«فردا می‌رم خانهٔ پدرم تا سری بهشون بزنم.»بعد داخل اتاقش رفت.رادیو را روشن کردم. یک موزیک غمگین با صدای خولیو پخش می‌شد.به تنگ ماهی‌ها خیره شدم. دو ماهی قرمز داخل تنگ داشتند ول می‌خوردند.ناگهان یکی از ماهی‌ها لب باز کرد و گفت:«او دیگر برنمی‌گردد. فردا قهوه‌ات را بنوش و به هیچ‌چیز فکر نکن.»اول فکر کردم مال پنیری بوده که خوردیم؛ شاید تاریخش گذشته و مسموم شدم و دارم هذیان می‌شنوم.اما ماهی دوبار همان جمله را تکرار کرد.داشتم از تعجب شاخ درمی‌آوردم.شب کنار زنم دراز کشیدم. صورتش بی‌روح بود، رنگ پوستش سبز و بی‌حال.به زور خوابم برد.صبح که بیدار شدم، دیدم خانه خالی شده.ماهی‌ها داخل تنگ نبودند.یک فنجان قهوهٔ داغ روی میز آشپزخانه بود که بخارش به سقف می‌خورد…انگار زنم با آن دو ماهی داخلش حل شده بودند.نویسنده:ناصراعظمی-</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Fri, 10 Oct 2025 11:51:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساعت پدربزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/Naserazami/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-jjzuekufxelc</link>
                <description>پاییز زیباساعتِ پدربزرگ....نویسنده:ناصراعظمیامروز نزدیک به یک سال از مرگ پدربزرگ می‌گذرد.تصمیم گرفتم سری به خانه‌ی قدیمی‌اش در روستا بزنم.پاییز بود و هوا کمی سرد شده بود.نیم‌ساعتی پیش باران نرمی باریده بود؛ بوی برگ‌های نم‌خورده با بوی خاک آمیخته بود و در هوا می‌چرخید.گِلِ چسبناک به کفشم چسبیده بود. با سابیدن به لبۀ یک آجر کمی پاکش کردم.حیاط پر از برگ‌های زرد و سرخ بود. خش‌خششان سکوت حیاط را می‌شکست.وسایل خانه همه در جای خودشان بودند؛ مرتب، خاموش، و غریب.خانه کمی بوی نم گرفته بود.روی اجاق کمی قهوه گذاشتم تا بجوشد، بعد فنجانی برای خودم ریختم و روی مبل پذیرایی نشستم.روبه‌رویم، ساعت طلایی قدیمی پدربزرگ آویزان بود. از کار افتاده بود.به قهوه‌ام خیره شدم. بخارش مثل مه روی آب بالا می‌رفت.در ذهنم تصویر پدربزرگ نقش بست؛ با آن چهره‌ی مهربان و لبخند آرامش.در همان لحظه صدایی آمد — تیک‌تاک.ساعت دوباره به کار افتاده بود.تیک‌تاک ساعت با ضربان قلبم یکی شده بود.هر چه یادش بیشتر در ذهنم می‌چرخید، صدای ساعت تندتر می‌زد.وقتی فنجان را سر کشیدم و چشم از دیوار گرفتم، صدای تیک‌تاک ایستاد.قلبم هم آرام گرفت.شب که باران دوباره شروع شد، برگ‌ها به شیشه می‌کوبیدند.روی همان مبل دراز کشیدم. خاطره‌های پدربزرگ یکی‌یکی برگشتند.باز ساعت به صدا افتاد. تیک‌تاک... تیک‌تاک...نبضم بالا رفت.بلند شدم و ساعت را از دیوار پایین آوردم.از پشت صدایی مثل خش‌خش عکس کاغذی آمد.یک قطعه عکس قدیمی از پشتش روی زمین افتاد.عکسی از من، در کودکی، کنار پدربزرگ.هر چه فکر کردم، یادم نیامد چنین عکسی گرفته باشیم.در قاب سکوت، فهمیدم این ساعت هنوز در زمان او کار می‌کند.و شاید، هنوز کسی از آن‌سوی زمان، نگاهم می‌کند.</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Thu, 09 Oct 2025 11:56:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردی که صدای مرده ها میشنید</title>
                <link>https://virgool.io/Naserazami/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%AF-zbaq3ga56rjo</link>
                <description>🌙 مردی که صدای مرده‌ها را می‌شنیدمدتی بود کرایه‌خانه‌ها سر به فلک کشیده بود.من و زنم مجبور شدیم اسباب و اثاثیه‌مان را جمع کنیم و خانه‌ای در حاشیه‌ی شهر، با اجاره‌ی کمتر بگیریم.زنم عاشق موسیقی پاپ بود و بیشتر کارهای خانه را با ریتم همان آهنگ‌ها انجام می‌داد؛ جارو کردن، غذا پختن، حتی شستن ظرف‌ها.خانه‌ تازه نزدیک تپه‌ای قدیمی بود، پوشیده از قبرهای کهنه و تازه.هر وقت دلم می‌گرفت، یک فنجان قهوه می‌بردم و از بالکن، تپه را نگاه می‌کردم.اما همیشه مردی ژنده‌پوش را می‌دیدم که روی یکی از قبرها نشسته بود. موهای فر و خاکستری‌اش مثل گِردبادِ کوچکی در باد می‌لرزید.زنم از همسایه‌ی کناری شنیده بود که آن مرد با مرده‌ها حرف می‌زند.یک روز، باد تندی لباس‌هایی را که زنم در بالکن پهن کرده بود، کند و به‌سمت تپه برد.رفتم تا آن‌ها را جمع کنم. مرد ژنده‌پوش باز همان‌جا بود، روی قبری دیگر نشسته.گفتم:ـ عمو، داری برای مرده‌ها فاتحه می‌فرستی؟سرش را بالا آورد. چشم‌هایش خاکستری بود، شبیه مهِ صبحگاهی.با صدایی آرام گفت:ـ نه، دارم با این پیرزن حرف می‌زنم. از دست بچه‌هاش ناراحته. می‌گه چند وقته سراغی ازش نمی‌گیرن. چند بار هم به خوابشون رفته، اما نیومدن. امیدوارم این پنج‌شنبه بیان.پیراهنم را برداشتم و به خانه برگشتم.اما پنج‌شنبه که شد، از پنجره دیدم زنی میان‌سال با یک دسته گل آمد و آن را روی همان قبر گذاشت.بعدها، مرد ژنده‌پوش گفت:ـ اگه یه‌بار به صدای مرده‌ها گوش بدی، صداهای دیگه هم سراغت میان.یک شب زمستانی، باران سیل‌آسا می‌بارید. باد پنجره را باز کرد.در تاریکی، صدایی نرم در گوشم پیچید. ترس تمام بدنم را گرفت.رفتم تلویزیون را روشن کردم تا شاید صدا خاموش شود، اما نشد.آن صدا آرام گفت:ـ ساکت باش… با تو کار دارم.نویسنده :ناصراعظمی</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Tue, 07 Oct 2025 11:21:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه ی سفید.</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-mfgzd5zkjrdn</link>
                <description>«سایه‌ی سفید» یک افسانه‌ی شرقی می‌گوید: «وقتی فرشته‌ی مرگ به سراغت می‌آید، تنها جانت را می‌گیرد؛ پس در زندگی برای خودت زندگی کن.»اما یک صبح، پیش از رفتن به اداره، اتفاقی افتاد که ذهنم را گرفت:در آینه، دیدم موهایم سفید شده است؛مثل برف روی شاخه‌ی سبز.با دیدن این سپیدی، دلم ضعف رفت.در اداره، چند نفر از همکارانم متوجه تغییر شده بودند،ولی به روی خودشان نیاوردند.از طرز نگاه کردن سنگین‌شان فهمیدم.آن روز دست و دلم به کار نمی‌رفت.وقتی به خانه برگشتم، کتابی از مارکز را باز کردمو قطعه‌ای از بتهوون در گوشی‌ام گذاشتم.ناگهان چراغ مطالعه‌ام شروع کرد به سوسو زدن.ابتدا فکر کردم اتصالی دارد،اما برای لحظه‌ای حس کردم سایه‌ای پشت سرم نفس می‌کشد.برگشتم — هیچ‌کس نبود.اما همان لحظه حس کردم موهایم کمی سفیدتر شد.نویسنده: ناصراعظمی</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Mon, 06 Oct 2025 10:07:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز تعطیل</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%B9%D8%B7%DB%8C%D9%84-tugscx2jfces</link>
                <description>یک روز تعطیل داستان مینمال یک روز تعطیل....یک روز تعطیل جمعه بود.در ساختمان ده‌طبقه‌ی رنگ‌رفته و قدیمی‌ام نشسته بودم و به صدای رادیو گوش می‌دادم.رفتم لب پنجره و آن را باز کردم.هوا بوی باران نمی‌داد، همه‌جا بوی دود بود.چند کلاغ سیاه روی تیر برق غارغار می‌کردند. انگار این هوا باب میل‌شان بود.مجری از «روزی خوش و پرامید» حرف می‌زد.لیوان چایم را روی رادیو گذاشتم.صدا ناگهان قطع شد — انگار کسی آن‌سوی امواج برای یک لحظه نفس کشید.بعد، آرام، دوباره شروع کرد به حرف زدن.به سمت پنجره برگشتم تا آن را ببندم. دود داشت آرام وارد اتاق می‌شد.کلاغ‌ها هنوز روی سر و کله‌ی هم می‌پریدند.احساس کردم آن بیرون، شهر چیزی را گم کرده است.روز بعد، وقتی از سر کار برگشتم، لیوانی را که روی رادیو جا گذاشته بودم برداشتم و برای خودم چای ریختم.لیوان، انگار نفس می‌کشید.و خستگی‌اش را به من پس میداد.نویسنده:ناصراعظمی</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 17:55:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه شب...</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-rdx6e0v3d0ed</link>
                <description>آینهآخر شب بود. شکمم شروع کرد به غرغر کردن. داخل یخچال، چیزی جز یک تخم‌مرغ فاسد و تکه‌ای نان کپک‌زده پیدا نمی‌شد.شلوارم را پوشیدم، در جیبم اسکناس مچاله‌ی پنجاه هزار تومانی را بیرون آوردم، کمی صافش کردم و از خانه بیرون زدم تا چیزی برای خودم بخرم.شب تاریک بود. هیچ خودرو و عابری در خیابان دیده نمی‌شد. سکوت همه‌جا را گرفته بود. تنها صدای قدم‌هایم روی سنگ‌فرش نم‌خورده پژواک می‌کرد.چراغ‌های خیابان گاه‌گاهی چشمک می‌زدند، مثل قلبی که به زور می‌زند.تا آن سر چهارراه رفتم؛ هیچ مغازه‌ای باز نبود. ویترین عتیقه‌فروشی آن سر خیابان نظرم را جلب کرد. به آن سو رفتم.داخل ویترین، آینه‌ای قدیمی با قاب چوبی و گردوخاک گرفته مرا به خود کشید.به آینه نزدیک شدم تا خودم را ببینم، اما تصویری از من نبود. لباس‌هایم آشنا بودند، اما صورت کسی دیگر بود. با دستان لرزان دستی به صورتم کشیدم.صورت سفید و تاریک آن‌سو، انگار مرا می‌دید و می‌خورد.ترس بر جانم نشست و قلبم شروع به تندتند زدن کرد. می‌خواستم دور شوم، اما قدم‌هایم سنگین شده بودند و مرا روبه‌روی آینه نگه می‌داشتند.تمام توانم را جمع کردم و سرم را به سمت خیابان چرخاندم. با هر سختی از آنجا دور شدم، اما از آن لحظه به بعد، چیزی در من تغییر کرده بود.در شب‌ها، سایه‌ام کم‌رنگ می‌شد. احساس می‌کردم قلبم نصفه شده و نیمه‌ی دیگرش همان چهره‌ی خلأ سیاه و سفید است.از آن شب، هر بار که آینه می‌بینم، از نگاه کردن اجتناب می‌کنم.نویسنده:ناصراعظمی</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Thu, 02 Oct 2025 10:56:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاه ماران....</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-oxdleouxbenu</link>
                <description>شاه ماران....شاه مارانتابستان گرم و خشکی بود. خورشید، سخره‌های کوه را به آهن مذاب تبدیل کرده بود و بادی گرم از سمت مشرق می‌وزید. مردم ده در سایه‌ی خانه‌های کاه‌گلی پناه گرفته بودند و حتی صدای چیک پرنده‌ها هم به گوش نمی‌رسید.جاماسب هم مثل بقیه، در آلونک کاه‌گلی کنار مادر پیرش نشسته بود و عرق از سر و صورتشان پایین می‌چکید. ناگهان صدای تق‌زن در چوبی آلونک به گوش رسید.«کی می‌تواند باشد؟ کدام بی‌کله در این هوای سوزان از خانه بیرون زده؟»پیرزن، نگاهش را به در دوخت. جاماسب با حالت متین و آرام به سوی در رفت و در را باز کرد. دوستانش بودند: بردیا و سیروان.دستش را روی پیشانی گذاشت تا سایه‌ای ایجاد شود و نور خورشید کمتر چشمانش را اذیت کند.جاماسب گفت: «دیوانه شدید؟ این وقت ظهر و در این گرما…»بردیا گفت: «گیوهایت را بپوش، بریم وسط کوه.»جاماسب با تعجب گفت: «کوه؟!» و بعد آب دهانش را فرو داد.سیروان گفت: «معطل نکن مرد، الان بهترین فرصت برای عسل‌برداریه.»جاماسب به آلونک برگشت و به مادر پیرش که موهایش از فرط پیری زرد شده بود، گفت:«مادرجان، چیزی لازم نداری؟ می‌خوام با دوستام برم کوه، احتمالا تا شب برنمی‌گردم.»پیرزن لب‌هایش را تکان داد و با صدایی که انگار از ته چاه می‌آمد گفت: «نه پسرم، برو، خدا نگهدارت.»جاماسب کلاه نمدی‌اش را بر سر گذاشت و گیوهایش را پوشید و همراه رفیقان به دل کوه زد.درختان بلوط، با اینکه زیاد به آب نیاز ندارند، از شدت گرما پژمرده و جان‌فرسا شده بودند. حتی سایه‌هایشان دیگر خنکی قبل را نداشت. کوه پوشیده بود از گیاهان خاران زرد رنگ.با این حال، جاماسب و دوستانش با سختی و مشقت فراوان خود را به میانه‌های کوه رساندند. زبان‌هایشان از فرط گرما بیرون زده و له‌له می‌زدند، مثل حیوانات چهارپا.کوه در سکوتی غریب فرو رفته بود، گویا تا آن زمان هیچ انسانی پا به آنجا نگذاشته بود.جاماسب به دهانه‌ی غار رفت، اما هیچ نشانی از کندو یا زنبوری نیافت. به ناچار، برای فرار از خستگی، وارد غار شد.دمای داخل غار بسیار مطبوع و خنک بود. کمی جلوتر رفت و به گذرگاهی رسید که انتهایش باغی زیبا و خیالی را پیش رویش آشکار کرد.انواع درختان میوه که تا آن روز نه دیده بود و نه از میوه‌هایشان شنیده بود، پر از ثمر شده بودند.جاماسب کلاه نمدی‌اش را از سر برداشت و با قدم‌های لرزان به داخل باغ نزدیک شد. اول فکر می‌کرد به دلیل گرما و کم‌آبی هذیان می‌بیند، اما وقتی از درخت گلابی یک میوه آبدار چید و گاز زد، شک‌اش برطرف شد: این همه نعمت سراب نبود.اما به محض اینکه گلابی را خورد، میلیون‌ها مار رنگارنگ—سیاه، سفید، قرمز و زرد—از شاخه‌های درختان پایین خزیدند. ترس سراپای وجودش را فرا گرفت. مارها کله‌هایشان را بالا گرفته و آماده‌ی نیش زدن بودند.جاماسب نه توان فرار داشت و نه دل ماندن… مارها به او نزدیک می‌شدند که ناگهان صدای عجیبی او را متوقف کرد. همه مارها گوش به فرمان، به عقب برگشتند.در کمال شگفتی، سروکله‌ی ماری عظیم پیدا شد، که نیمه‌ی پایین تنش مار و نیمه‌ی بالایش انسان بود. آن نیمه‌ی انسانی به قدری زیبا بود که چشمان جاماسب از حدقه بیرون زده بود.آن مار، کسی نبود جز شاه ماران، همان موجود افسانه‌ای که جاماسب در کودکی درباره‌اش شنیده بود.شاه ماران، که تا آن لحظه جوانی با رشادت و سینه‌ی ستبر جاماسب ندیده بود، در همان نگاه اول عاشق او شد و دل به او بست.جاماسب نیز، با قلبی پر از شگفتی و کنجکاوی، بی‌اختیار دل به شاه ماران سپرد.در آن باغ، زیر سایه‌ی همان درخت گلابی، دو روز و دو شب در کنار هم گذراندند؛ گویی زمان برایشان معنایی نداشت.شاه ماران چنان با عشق به جاماسب دل داده بود که دیگر هیچ چیز جز معشوق برایش مهم نبود و به همین دلیل اسرار و رموز ممنوعه‌ای را که هیچ انسانی تاکنون ندیده بود، به او آموخت؛ دانشی که زندگی او را برای همیشه تغییر داد.شاه ماران به او در مورد داروها و گیاهان دارویی آموزش داد، به گونه‌ای که جاماسب توانست علاج بسیاری از بیماری‌ها را بداند و درمان کند.اما روزی، دلتنگی خانه و مادرش او را فرا گرفت. با قلبی پر از اندوه، نزد شاه ماران رفت و دلش را پیش او باز کرد، گویی بر سفره‌ای نامرئی همه احساساتش را پهن کرده باشد.شاه ماران که جدیت جاماسب را در رفتن دید، به او اجازه داد برود، به شرط آنکه هیچ‌گاه از آنچه دیده و شنیده لب باز نکند.جاماسب همان جا سوگند یاد کرد و با قلبی سنگین و دلی پر از احترام از غار بیرون زد، گویی که بخشی از خود را در آن باغ جادویی جا گذاشته باشد.سال‌ها گذشت و جاماسب به طبیبی سرشناس در کل منطقه تبدیل شد. ازدواج کرده و صاحب دو پسر و یک دختر شد.در همان زمان، پادشاه طرسوس که تنها یک دختر داشت و او به بیماری لاعلاج گرفتار شده بود، هیچ طبیبی توان درمانش را نداشت. پزشکان دربار تنها راه علاج را خوردن شاه ماران می‌دانستند.به همین خاطر، جاماسب را دست بسته به دربار آوردند. پادشاه گفت: «همه می‌گویند تو می‌دانی شاه ماران کجاست. او را به ما نشان بده و جانت را بخر…»اما جاماسب قبول نکرد. مدتی زیر شکنجه مقاومت کرد و لب فرو بست، زیرا سوگند یاد کرده بود که جای شاه ماران را به هیچ‌کس نگوید.وزیر که سرسختی جاماسب را دید، دستور داد زن و فرزندانش را نیز اسیر کنند.بالاخره، پس از شنیدن خبر دستگیری خانواده‌اش، جاماسب از روی اضطرار لب به سخن گشود و محل شاه ماران را لو داد.سربازان شاه بدون درنگ رفتند و شاه ماران را دستگیر کرده و نزد پادشاه آوردند.جاماسب از شرم سرش را پایین انداخته بود، پاها و دستانش زنجیر شده بودند.اما شاه ماران گفت: «سرت را بالا بگیر، جاماسب. من همه چیز را می‌دانم و خبردارم که جان زن و فرزندت در خطر است. پس نگران نباش.»سپس رو به پادشاه کرد و گفت: «مرا به سه بخش تقسیم کنید: سر، تنه و دم. هر کس سر مرا بخورد، به علم جهان آگاه می‌شود؛ هر کس تنه‌ام را بخورد، از بیماری شفا می‌یابد؛ و هر کس دم مرا بخورد، خواهد مرد.»وزیر که هم می‌خواست به علم جهان آگاه شود و هم از شر جاماسب راحت شود، اشتباه کرد: دم شاه ماران را خودش خورد، تنه را برای پادشاه فرستاد و سر را به جاماسب داد. نتیجه چنین شد: وزیر مرد، پادشاه شفا یافت و جاماسب به علم جهان آگاه شد و حکیمی بزرگ گردید و به درمان بیماران پرداخت.پس از مرگ شاه ماران، مردم زاگرس برای در امان ماندن از خشم ماران، هر سال در دل تابستان آش نذری می‌پختند که نام آن را «شاه ماران» گذاشته بودند و میان همسایگان پخش می‌کردند.نکته[این افسانه و داستان درمیان مردمان زاگرس نشین لک و لر و کرد ...سینه به سینه نقل شده و این آش شاه ماران هم هنوز در این مناطق پخت میشود.]نویسنده:ناصراعظمی</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Sun, 21 Sep 2025 15:26:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهل دختر</title>
                <link>https://virgool.io/Naserazami/%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-vegfztcfcffg</link>
                <description>زاگرس------افسانه‌ی چهل دختر،نویسنده :ناصراعظمیخورشید خون گرفته بود و بر آسمان می‌سوخت. بادی سرد در دل تابستان وزید و هوای گرم را با خود برد. مردم می‌دانستند حادثه‌ای شوم در راه است. همه حیران و هراسان چشم به راه خبری از دل جنگ بودند.سربازی خون‌آلود بر اسب تیزتک خود می‌تاخت و به سوی ده می‌آمد. چند مرد به پیشوازش رفتند. وقتی او از اسب پایین پرید، از چهره‌ی غم‌زده و جامه‌ی خونینش بی‌درنگ فهمیدند که چه بر سر جنگ آمده است.ابراهیم‌خان کلانتر کرمان با خیانتش، لطفعلی‌خان زند را به قاجار سپرد و بساط حکومت زندیه برچیده شد.کدخدا پرسید: «چه بر سر لطفعلی آمد؟»سرباز با بغضی در گلو گفت: «تا سپیده‌دم یک‌تنه با لشکر قاجار جنگید، اما سرانجام اسیر شد و آغا محمدخان او را کشت...»با شنیدن این خبر، زنان گلونی‌ها را از سر کندند و گیسوان خود را بر زمین می‌کوبیدند. مردان، آواز غم‌انگیز مور لکی سر دادند. ده در پرده‌ای از ماتم فرو رفت. همه می‌دانستند قوم لک دیگر در امان شاه قاجار نیست.کدخدا گفت: «باید به زاگرس برویم. کوه‌ها همیشه پناهگاه ما بوده‌اند.»خبر کشتار یاران زند لحظه به لحظه می‌رسید. مردمان اندک‌ اندک به کوه‌ها پناه بردند. اما فرمان شاه برای حمله به بازماندگان هم صادر شده بود.پاییز از راه رسید. باد برگ‌های بلوط را به هر سو می‌پراکند. در میان ایل، چهل دختر که خانواده‌هایشان به دست دشمن کشته شده بودند، با هم عهد بستند تا تا پایان عمر باکره بمانند و خود را وقف خدای بزرگ کنند. آن‌ها به کوه سفید گریختند؛ جایی که هیچ‌کس خبر از آنان نداشت. مردم می‌گفتند لابد در میان برف‌ها از سرما جان داده‌اند.سربازان قاجار، سرانجام رد آن‌ها را یافتند و به کوه سفید تاختند. اما دختران و مردان ایل در کنارشان، با شجاعت جنگیدند و دشمن را شکست دادند. سربازان قاجاری هنگام فرار از کوه گذشتند.پس از آن، کدخدا چند مرد را فرستاد تا سرنوشت چهل دختر را دریابند، مبادا به دست دشمن اسیر شده باشند. اما هرچه گشتند، نشانی نیافتند. تنها رودخانه‌ای تازه دیدند که تا آن روز وجود نداشت. آبی سرخ، چون خون، از دل کوه به پایین می‌غلتید و جسد چند سرباز شکست‌خورده را نیز با خود می‌آورد. همه انگشت بر دهان ماندند: در دل یخبندان کوه سفید این رود خونین از کجا سر برآورده بود؟بعضی می‌گفتند چهل دختر به دست دشمن کشته شدند و خون پاکشان به رود بدل شد تا سربازان قاجار را در عذاب الهی بسوزاند. بعضی دیگر باور داشتند آن‌ها در دل کوه پنهان‌اند و روحشان در میان رود جاری است.از آن پس، مردم از افسانه‌ی چهل دختر سخن گفتند. می‌گویند در شب‌های جمعه، چهل شمع در کوه سفید روشن می‌شود؛ اما هرکس به سویشان برود، شمع‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شوند و کوه در تاریکی فرو می‌رود...---</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 22:02:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هاشم کینه توز</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85-%DA%A9%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%B2-z3lgr7rxrpfv</link>
                <description>نقاشیهاشم کینه توز.......نويسنده:ناصراعظمی....هاشم ماه‌ها بود کینه‌ی مش غلام، صاحب قهوه‌خانه پاچنار، را در دل گرفته بود. با خود می‌گفت: این مردک میان جمع آن متلک را بار من کرد تا از چشم خلق بیافتم. نامرد، کاری می‌کنم از کرده‌ات پشیمان شوی و به دست پایم بیافتی. آخه تو یک لاقبا را چه به نصیحت من…کینه و انتقام چون موری در جانش رخنه کرده بود و داشت زاد و ولد می‌کرد. شب‌ها تا صبح می‌نشست، حرف‌هایش را مرور می‌کرد و نقشه‌هایش را مو به مو می‌ریخت. صبح که می‌شد، خسته و کفته با چشمان پف کرده به سر کارش که بنای بود می‌رفت. در همین مدت هم زیاد دلش به کار نمی‌داد و اغلب اوقات صاحب‌کارها از کارش راضی نبودند.ولی مدام با خود حرف می‌زد: بالاخره حقت را کف دستت می‌گذارم، مرتیکه الدنگ!حالا دیگر مورهای درونش شیره‌ی جانش را می‌مکیدند و از درون پوک‌اش کرده بودند. خوره‌ی در مغزش نمی‌گذاشت راحت باشد تا اینکه بر بستر بیماری افتاد.زنش که از قضیه و ماجرا آگاهی داشت، با زن ملا حسین درد دل کرد و از وی کمک خواست. زن ملا حسین هم قول داد به شوهرش بگوید تا بلکه چاره‌ای بیاندیشند.ملا حسین فردای آن روز به دیدن هاشم آمد. صورت هاشم کاملاً داغان و درهم رفته بود؛ دور چشمانش انگار با ذغال سیاه کرده باشند و تنش تبدیل به مشت پوست و استخوان شده بود.ملا کاه نمدی را از سرش بیرون آورد و با لحنی آمیخته به شوخی گفت: هاشم آقا، حرفی بزنم؟ از من هم به دل نگیری…هاشم با سرفه گلوی صاف کرد و گفت: شما تاج سر ما هستید، بفرمایید.ملا گفت: دانایان ما گفته‌اند: کینه چون زهر است. هر کس آن را بنوشد، اول خودش از بین می‌رود، سپس دیگران. همان مورچه‌ای که در جان تو لانه کرده، همسایه‌ات را نگزیده، بلکه شیره‌ی جان تو را مکیده است.هاشم که می‌دانست حرف‌های ملا حسین به کدام سمت است، سر بر زمین افکند و از کرده‌ی خود پشیمان گشت.</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 12:01:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیقرار</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%D8%A8%DB%8C%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-ya7wm1fzpaan</link>
                <description>قاصدکبادِ بی‌قراری، از تابستان می‌وزددلِ من، هوسِ شهری دگر داردبویِ تنهاییمی‌پیچد از بوستانِ کناریو شاخه‌ی انگور،در تبِ این بیماریلبخند می‌زند...نه آبی هست،نه برقی،نه بادی که نفس را بشویدراه می‌افتمتنها،بی‌صداافکارم،چکه‌چکه،می‌افتند از ذهنمو ابرِ غم،در دلِ شب می‌باردمی‌دانمآسمان، آن‌سوتر،خوش‌رنگ‌تر استو در این‌جا،همه‌چیز را دود گرفتهحتی فکرِ من را...می‌روم،شاید چشمانم مست شوداز آن همه رنگدلم،گرچه ناامید است،کاسه‌ای از صبردر خود دارد هنوزباد،نامِ مرامی‌برد، بازمی‌آوردو زمان،با تازیانه‌اشبر پشتم می‌کوبدچه جای نگرانی‌ست؟آنجاکسی یادِ کسی نیستفراموش‌کارند همهباد،حافظه را با خود می‌بردو آدم‌ها،بی‌وزن،مثل قاصدکمی‌لغزند بر زمینمن اماکفشدوزکی‌امخسته،زخمی،در میان پای لنگِ آدم‌هانپرس از دلتنگی‌امفنجانی ترک‌خورده‌ستو هوسِ دیداریدر دلم می‌جوشدبه هنگام بهار...شعر:ناصراعظمیبه‌هنگامِ بهار...</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 13:42:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>