<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ناصراعظمی :نویسنده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Naser_azami</link>
        <description>شهروند انسانیت📚📚کارشناسی:علوم  سیاسی

✍️ Minimalist Fiction Writer
https://naserazami73.blogfa.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:27:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2277765/avatar/JpKsSB.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ناصراعظمی :نویسنده</title>
            <link>https://virgool.io/@Naser_azami</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دنیای بی هنران</title>
                <link>https://virgool.io/Naserazami/httpsvirgoolionaserazami%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%86-pn5xrpx7jwtt</link>
                <description>نقاش M.mهوا بارانی است. تمام شب باران می‌بارید.خودم را پیچیده بودم لای پالتوی خاکستریم...دیر رسیده بودم کافه. مدیر کافه زیرچشمی نگاهم کرد. از نگاهش می‌شد فهمید که می‌پرسد: چرا دیر آمدی؟تمام روز با بوی تند قهوه سر می‌کردم. کارم شده بود لبخند اجباری به مشتری‌های کافه.دیروز ظهر دیدمش. با دوستانش آمده بود. مردی چهل‌وچند ساله با موهای جوگندمی، قد بلند و شانه‌های پهن بود. از تیپ و رفتارش دستگیرم شد آدم فرهنگی‌ای است. نگاهش به من سیاه و سفید بود. انگار آشنای مدیر کافه بود. با هم گرم صحبت بودند.با خودم گفتم امروز هم شاید بیاید. با من خیلی محترمانه رفتار کرد.خسته‌ام. پلک‌هایم سنگین شده‌اند. آدم‌های زیادی رفتند و آمدند، ولی سر و کله‌اش پیدا نشد.باران هنوز دارد می‌بارد. هوهوی باد از لای در وارد می‌شود. بیرون صدای خش‌خش برگ‌های زردشده می‌آید.در باز می‌شود و مردی با کت چرمی خردلی وارد می‌شود. انگار خودش است... آره، خوب که توجه می‌کنم خودش بود، به همراه دوست جوانش. باران موهای جوگندمی‌اش را خیس کرده بود.مدیر کافه رفت پیششان نشست. دو کاپوچینو سفارش دادند.آرام بلند شد و رفت کتاب‌های کافه را نگاه کرد. کسی تا حالا به کتاب‌های اینجا دست هم نزده بود.گفتم: من سمفونی مردگان را بیشتر از همه دوست دارم.گفت: تعریفش را شنیده‌ام، ولی هنوز نخوانده‌امش.سفارش را روی میز گذاشتم. رفیقش داشت از مهارت او در نقاشی حرف می‌زد.همیشه دوست داشتم یکی پرتره‌ام را نقاشی کند. کاش کافه خلوت بود و با او راجع به نقاشی‌هایش حرف می‌زدم.پشت پیشخوان نشستم. سفارش‌هایشان را میل کردند.جلو آمد برای حساب کردن. صدای بمی داشت.گفتم: می‌شود یک نقاشی برای کافه ما هم بکشی؟یکه خورد، لبخند ریزی زد و گفت: حتماً...باران قطع شده. یک هفته گذشته، ولی هنوز به کافه نیامده...دوستش چند باری آمده بود. خواستم جلو بروم و از او جویای احوالش شوم، ولی هر بار این اجازه را از خودم صلب می‌کردم.کافه خلوت بود. موزیکی از پاواروتی در حال پخش بود.گربه‌ای ملوس و زردرنگ پشت پنجره داشت خمیازه‌ای کش‌دار می‌کشید. بیرون هوا کسل‌کننده بود.مرد جوانی که به همراه دوست‌دخترش داخل کافه بود، با او مشاجره‌اش شد. مرد بلند شد و از لای جیب کتش پاکت سیگاری بیرون آورد. در را باز کرد و کنار گربه نشست و مشغول کشیدن سیگار شد. حالا هر دو با هم خمیازه می‌کشیدند.دختر هم داشت با گوشی‌اش ور می‌رفت.کافه سوت و کور است.سر خودم را با روزنامه چاپ دیروز گرم کردم.متوجه نبودم. وقتی سرم را بلند کردم، دیدم همان مرد با بافتی سرمه‌ای‌رنگ و شلوار کتان سیاه، با بومی کادوپیچ‌شده کنار پیشخوان بالای سرم ایستاده است.کفش های واکس زده اش برق میزد بوی عطردیور ساواج می‌داد.دست و پایم را گم کردم.گفتم: چه میل دارید، جناب؟گفت: راستی، سفارش‌تان را آماده کرده‌ام.رفت و روی صندلی روبه‌رو نشست.رفتم جلوی آینه، آرایشم را درست کردم و بعد یک قهوه جلویش گذاشتم.گفتم: می‌شود نقاشی را ببینم؟گفت: اگر کار نداری، بیا یک لحظه بنشین تا جلوی رویت بازش کنم.کافه خلوت بود. دختر هم بعد از اینکه دید پسر داخل‌بیا نیست، آمد و حساب کرد و رفت.حالا من و او تنها بودیم. گویی تمام کافه برای ما دو نفر رزرو شده بود.آهنگی از دومینگو، به نام  طوفان  در حال پخش بود.پاورچین رفتم و کنارش نشستم.راجع به موسیقی گپ‌وگفتی کردیم. انگار خیلی از آهنگ خوشش می‌آمد.کمتر کسی در کافه‌ها به آهنگ‌ها توجه می‌کند. فقط می‌آیند برای خوش‌گذرانی با پارتنر یا دوستانشان و وقتی می‌روند، جا می‌گذارند بوی تن‌شان و کمی خستگی...می‌خواستم هرچه زودتر نقاشی‌اش را ببینم.از نگاهم به بوم کادوپیچ‌شده فهمید.دستش را برد و آرام کاغذهای دورش را باز کرد.وای، چه نقاشی زیبایی...زنی ایستاده با دستی که لبه کلاهش را گرفته بود.نیم‌رخ زن کمی به من شباهت داشت؛ مثلاً چشمان سیاه و ابروهای کشیده‌اش.با هیجان گفتم: واقعاً زیباست.گفت: دوست دارم بالای سر کتاب‌ها این را نصب کنید.از شنیدن این حرف خیلی تعجب کردم.من دوست داشتم این نقاشی را به خانه ببرم و در اتاقم نصب کنم و هر روز آن را ببینم.این کافه که مال من نیست...در همین حین مدیر کافه داخل شد و نقاشی زن ایستاده را دید.گفت: واقعاً عالی کشیدی. مهرشاد تعریفش را کرده بود. واقعاً بی‌نظیر است. خانم مهتابی، این نقاشی را فردا نصب کنید.آمدم و پشت پیشخوان نشستم.بعد از کلی حرف با مدیر کافه، بلند شد و رفت.و دیگر به کافه بازنگشت.چند هفته است باران با آسمان قهر کرده. هوا دم‌کرده و گرم شده است.حالا درون کافه شلوغ است. صدای پچ‌پچ مشتری‌ها گوش را می‌آزارد.پاواروتی می‌خواند، دومینگو می‌خواند، تمام خوانندگان پاپ و اپرا می‌خوانند؛ اما کسی نیست از موسیقی، از کتاب یا از آن پرتره زن ایستاده حرفی بزند.گویا هنر برای هیچ‌کس در اینجا اهمیت ندارد..نویسنده:ناصراعظمی</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 22:08:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی بزرگ میشوی</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/httpsvirgoolionaserazami%D9%87%D9%86%D8%A7%D8%B3-qtzqiti1y07x-umadkdxsuiu9</link>
                <description>داخل اتاقی نمور و خاموش هستم. صدایی می‌آید: «کم ورجه‌وورجه کن، یک جا بنشین.»سردم می‌شود. پتو را دور خودم می‌پیچم. لحظه‌ای بعد عرق می‌کنم و گرمم می‌شود. پتو را کنار می‌زنم و می‌روم پای شیر آب. لیوانی آب برای خودم می‌ریزم و یک‌جا سر می‌کشم؛ انگار دشت کربلاست. توی گوشم روضه می‌خوانند.مدتی است صداهای اضافی زیاد می‌شنوم.می‌روم روی مبل و لم می‌دهم و تلویزیون را روشن می‌کنم. باز همان خبرهای تکراری، باز همان فیلم‌های قبلی. اصلاً تلویزیون را ساخته‌اند تا مغز ما را خراب کنند.صدایی از پشت سرم می‌آید: «خاموشش کن.»رو برمی‌گردانم، می‌بینم هیچ‌کس نیست. تلویزیون خودبه‌خود خاموش شده است. برای لحظه‌ای جلوی چشمم تار می‌شود.صدای دوره‌گردی می‌آید: «سیب‌زمینی، پیاز...»آخر کدام آدم احمقی این وقت شب سیب‌زمینی می‌فروشد؟صدا از دور می‌گوید: «خودت احمقی...»انگار از دور ذهن مرا خوانده است.گلویم خشک می‌شود و ترسی بر جانم می‌نشیند. پنجره را می‌بندم و گوشهٔ خانه چمباتمه می‌زنم.یهو دیوار اتاق ترک برمی‌دارد و تمام مردگان از پس آن بیرون می‌آیند. یکی‌یکی، دوتادوتا، از جلوی دیدگانم رژه می‌روند. آن‌قدر چالاک راه می‌روند که گویی اصلاً نمرده‌اند.از ترس چشم‌هایم را می‌بندم.فریاد می‌زند: «دریچهٔ چشم لعنتی را باز کن!»صداها اسم مرا می‌خوانند. انگار اسم همهٔ مردگان با نام من یکی است.شلوارم را خیس می‌کنم. مثل یک بچهٔ شش ساله گریه می‌کنم.با خودم می‌گویم حتماً آمده‌اند که مرا با خودشان ببرند. چه زود زندگی‌ام تمام شد؛ مثل آب شدن برفی در ماهیتابه‌ای داغ.بلند می‌شوم و به اتاق مجاور فرار می‌کنم. درون آینه خودم را می‌بینم؛ پیر و شکسته شده‌ام. ریش‌هایم خاکستری و سرم تاس شده است. زیر چشم‌هایم به اندازهٔ یک انگشت گود افتاده و سیاه شده است.چه وحشتناک...کاش اصلاً بزرگ نمی‌شدم.لعنت به پیری.با مشت به آینه می‌کوبم. ترک برمی‌دارد ولی نمی‌شکند. دستم پاره می‌شود، اما خونی به زمین نمی‌ریزد.با تمام توان فریاد می‌زنم، ولی صدا در گلویم خفه می‌شود. باز تلاش می‌کنم، اما بی‌فایده است.زجه می‌زنم.دستی نرم مرا تکان می‌دهد.«پاشو پسرم، پاشو...»چشم‌هایم را باز می‌کنم. مادرم است. مرا در آغوش می‌گیرد و من گریه می‌کنم.مادرم می‌گوید: «گریه نکن پسرم، خواب بد دیدی.»چند اسب‌بازی به دستم می‌دهد و می‌گوید: «بزرگ می‌شوی، یادت می‌رود.»با شنیدن کلمهٔ «بزرگ»، دوباره شروع به گریه می‌کنم و به آغوش مادرم پناه می‌برم.نویسنده:ناصراعظمی</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 22:27:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هناس</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%D9%87%D9%86%D8%A7%D8%B3-wpoixjrjbchb</link>
                <description>هناسقسمت پایانی داستان کوتاه هناس(نفس)نویسنده/ناصراعظمیصبح، هنگامی که برای آوردن آب به سر چشمه رفت، پاورچین راه می‌رفت.پیش از آن‌که خم شود و کوزه را پر کند، نگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن شود کسی آنجا نیست.در همان هنگام، سواری تیزپا که چون شاهینی بر دشت می‌تاخت، نظرش را جلب کرد.مردی لاغراندام بود با شلوار کردی، پیراهنی سفید و کلاه نمدی بر سر.اسبش با شتاب به سوی سیاه‌چادرها می‌رفت.سگ‌های گله تا مدتی با پارس‌های بلند دنبالش دویدند، اما به گرد پای اسب نرسیدند.لحظه‌ای بعد، سوار کنار سیاه‌چادر ایستاد.چابک و سبک، چون گربه‌ای از زین پایین پرید و بی‌درنگ وارد چادر شد.معلوم بود از آشنایان خانواده است که چنین بی‌پروا پا به حریمشان می‌گذارد.بابا طبیب خود را به بی‌اعتنایی زد و کوزه‌اش را از آب پر کرد.ابرهای کلفت و خاکستری در آسمان آرام جابه‌جا می‌شدند.بادی سرد و موذی از میان درختان می‌گذشت.او کوزه را برداشت و آرام به سوی آلونکش راه افتاد.ناگهان صدای کسی نامش را خواند.برگشت.پیرمرد گوژپشت بود که با دست او را به سوی خود فرا می‌خواند.بابا طبیب کوزه را کنار راه گذاشت و به طرف سیاه‌چادر رفت.پیرمرد دستش را گرفت و او را به داخل برد.سوار بر بالای مجلس نشسته بود و به دو بالش تکیه داده بود.پیرمرد گفت:این همان طبیبی است که جان مرا نجات داد.مرد جوان کلاه نمدی‌اش را برداشت و برای احترام از جا بلند شد.پیرمرد ادامه داد:این پسر بزرگم است. آمده ما را به ایل برگرداند.بابا طبیب با شنیدن این حرف، چیزی در دلش فرو ریخت.فهمید رفتنشان نزدیک است.و شاید دیگر هرگز شوکت را نبیند.پیرمرد رو به داخل چادر صدا زد:«شوکت! دخترم، برای طبیب چای بیاور.»چند لحظه بعد شوکت وارد شد.موهایش بافته شده بود و کچکی را کج بر سر گذاشته بود.بخار چای از استکان‌ها بالا می‌رفت و چهره‌اش را در هاله‌ای محو پنهان می‌کرد.استکان را مقابل بابا طبیب گرفت.دست‌های بابا طبیب لرزید.استکان را برداشت و چای را با همان داغی سر کشید.حرارتش گلویش را سوزاند، اما چیزی نگفت.پیرمرد آهی کشید و گفت:احتمالاً به زودی می‌رویم. خواستم پیش از رفتن از زحمت‌هایت تشکر کنم.سپس لبخند کم‌رنگی زد و افزود:در نبود فرزندان بزرگم، همه‌ی اهل خانه تو را مثل برادر بزرگ‌تر خودشان دانسته‌اند.بابا طبیب سکوت کرد.نگاهش را از استکان برنداشت.در همان لحظه شوکت آرام گفت:ابرا.[برادر].. ما را حلال کن.بابا طبیب سر بلند کرد.کلمه‌ی ابرا چون تیغه‌ای سرد در قلبش نشست.احساس کرد چیزی درونش شکست.بی‌آنکه حرفی بزند، از جا برخاست و از سیاه‌چادر بیرون رفت.بیرون، دسته‌ای کلاغ با غارغارهای کشیده به سوی افق پرواز می‌کردند.روستا در دوردست، زیر آسمانی گرفته، چون کرمی بی‌جان در خواب فرو رفته بود.و بابا طبیب احساس می‌کرد چیزی در وجودش برای همیشه خاموش شده است.وقتی خواست کوزه را بردارد، دید بر زمین افتاده و آبش در خاک فرو رفته است.مدتی کنار کوزه‌ی خالی چمباتمه زد.به عشق کوتاهی فکر می‌کرد که هنوز جوانه نزده، پژمرده شده بود.سرانجام برخاست و به سوی چشمه رفت.آنجا شوکت را دید که همراه برادر کوچکش کنار آب ایستاده است.ساق‌های شلوارش را بالا زده بود و صورتش را می‌شست.آب از میان انگشتانش می‌گذشت و در آفتاب صبحگاهی می‌درخشید.بابا طبیب لحظه‌ای ایستاد.نگاهش بر پاهای سپید و ورزیده‌ی دختر ماند.بعد ناگهان روی برگرداند.انگار از خودش گریزان باشد.بی‌هدف به دل کوه زد و تا غروب در میان بلوط‌ها سرگردان ماند.آن شب تا سپیده‌دم خواب به چشمانش نیامد.کنار شمعی نیم‌سوخته نشست و زندگی‌اش را مرور کرد.سال‌های زندان.سال‌های فرار.سال‌های تنهایی.و روزهایی که گمان کرده بود شاید دوباره بتواند زندگی را از نو آغاز کند.با انگشتانش روی میز ضرب گرفته بود و شعله‌ی لرزان شمع را تماشا می‌کرد.نزدیک صبح، صدای خروس‌ها و پارس سگ‌های گله در فضا پیچید.بابا طبیب از جا برخاست و از پنجره به بیرون نگریست.سیاه‌چادرها جمع شده بودند.بار و بنه را بر پشت قاطرها بسته بودند.پیرمرد گوژپشت بر خر خود نشسته بود و گله را پیش می‌راند.زن‌ها و کودکان پشت سرش حرکت می‌کردند.و شوکت...شوکت چوبی در دست داشت و آرام‌آرام می‌خواند:بین من و تو دیوار حسرت است...بین من و تو دنیایی حسرت است.آوازش در دشت می‌پیچید و با باد دور می‌شد.بابا طبیب احساس کرد چیزی در سینه‌اش فرو می‌ریزد.چشمانش خیس شد.از آلونک بیرون دوید.می‌خواست برای آخرین بار آواز شوکت را بشنود.اما دیر شده بود.گله از پیچ تپه‌ها گذشته بود.صدا در باد گم شده بود.دشت خاموش بود.بابا طبیب مدت‌ها همان‌جا ایستاد.به راهی نگاه می‌کرد که دیگر کسی در آن دیده نمی‌شد.سرانجام برگشت.به آلونکش رفت.در را از پشت بست.و پس از آن روز...دیگر هیچ‌کس بابا طبیب را ندید.</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 09:02:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هناس</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%D9%87%D9%86%D8%A7%D8%B3-oeswyupf8yub</link>
                <description>هناسداستان کوتاه هناس-قسمت چهارمنویسنده :ناصراعظمیدر میان خاطره‌های شوم گذشته، خاطره‌هایی که رمق زندگی را از او گرفته و سرنوشتش را به بیراهه کشانده بودند، تنها یک چیز هنوز او را به ادامه دادن امیدوار می‌کرد:سیاه‌چادر کنار آلونکش.و دختری به نام شوکت.همان دختر چشم‌درشت و خوش‌چهره‌ای که آوازش سکوت کوهستان را می‌شکافت.آن شب ناگهان سخنی از شوکت به یادش آمد.زیر همان بلوط ترک‌خورده گفته بود:زندگی من زخمی است.آن زمان نپرسیده بود چه زخمی.و شوکت نیز چیزی بیشتر نگفته بود.اما معلوم بود دست روزگار بر زندگی او نیز بی‌رحم گذشته است.بابا طبیب با خود گفت:فردا از راز زندگیش خواهم پرسید.صبح زود راه میعادگاه همیشگی‌شان را در پیش گرفت.زیر همان بلوط پیر نشست و چشم به راه ماند.زمان به کندی می‌گذشت.انگار هر دقیقه باری به سنگینی یک سال بر دوش داشت.سرانجام شوکت از میان درختان پدیدار شد.همان وقار همیشگی را داشت.چشمان سرمه‌کشیده و لباس سبز یشمی‌اش در میان رنگ بلوط‌ها جلوه‌ای دیگر یافته بود.کوهستان در سکوتی عمیق فرو رفته بود.چنان که گویی همه چیز منتظر گفت‌وگوی آن دو مانده است.شوکت سلام کرد.سکوت شکست.در همان لحظه بلبلی بر شاخه‌ای چهچه زد و مرغ مینایی از دور آوا سر داد.ساعتی کنار هم نشستند و از هر دری سخن گفتند.اما هنگام رفتن، شوکت ناگهان مکث کرد.نگاهش را از بابا طبیب دزدید و گفت:راستش... می‌خواستم چیزی بگویم.صدایش اندکی لرزید.بابا طبیب سراپا گوش شد.شوکت لحظه‌ای سکوت کرد و سپس گفت:من شوهر دارم.جهان در نظر بابا طبیب ایستاد.نه صدای پرندگان را می‌شنید و نه وزش باد را.تنها به لب‌های شوکت نگاه می‌کرد.شوکت ادامه داد:اما مدت‌هاست با هم نمی‌سازیم. قرار است به زودی از هم جدا شویم. دلیل آمدن ما به اینجا هم همین بود. خواستیم مدتی از ایل و آدم‌هایش دور باشیم.بابا طبیب چیزی نگفت.احساس می‌کرد تمام راه‌هایی که در ذهنش ساخته بود، ناگهان فرو ریخته‌اند.آرام از جا برخاست.شوکت انتظار داشت چیزی بگوید.اما سکوت کرد.تنها نگاهی کوتاه به درخت ترک‌خورده انداخت و راه کوهستان را در پیش گرفت.گام‌هایش تندتر و تندتر شد.چنان که اندکی بعد در میان انبوه بلوط‌ها ناپدید گشت.شوکت مدت‌ها به مسیری که او رفته بود نگاه کرد.روز برای بابا طبیب زودتر از همیشه به شب بدل شد.ساعت‌ها در آلونک نشست و به تابلوی چشم‌ها خیره ماند.چشم‌هایی که هفته‌ها با وسواس کشیده بود.چشم‌هایی که حالا می‌دانست هرگز از آن او نخواهند شد.احساس می‌کرد قلبش آهسته‌تر از همیشه می‌تپد.انگار کودکی بازیگوش در گوشه‌ای از ذهنش سوت می‌زد و همه‌چیز را به تمسخر گرفته بود.دفتر یادداشتش را گشود و نوشت:این جهان روی خوشی ندارد.همه‌چیزش دروغ است.مدتی به جمله خیره ماند.بعد دفتر را بست.پتو را تا روی سرش کشید و در تاریکی فرو رفت.اما خواب نیز با او مهربان نبود.نیمه‌های شب، کابوس‌های کهنه بازگشتند.خود را در حیاط سرد زندان دید.طناب دار از تیرک آویزان بود.پاهایش می‌لرزید.احساس می‌کرد مثانه‌اش از ترس خالی شده است.زندانبان با همان چهره‌ی نفرت‌انگیز و خنده‌ی کریهش نزدیک شد و گفت:اینجا تو را زنده‌زنده می‌کشند...جوجه‌ی سیاسی.صدای خنده‌اش در حیاط زندان پیچید.بابا طبیب هراسان از خواب پرید.تمام بدنش خیس عرق بود.مدتی در تاریکی نشست و به نفس‌های بریده‌اش گوش داد.سپس بی‌آنکه چراغی روشن کند، از جا برخاست.به سوی تابلو رفت.تابلوی چشم‌ها را از دیوار پایین آورد.لحظه‌ای آن را در دست نگه داشت.چشم‌ها در نور کم‌جان آتشدان هنوز به او خیره بودند.گویی چیزی از او می‌خواستند.اما بابا طبیب دیگر تاب نگاه کردن نداشت.تابلو را در اجاق هیزمی انداخت.شعله‌ها آرام از گوشه‌های بوم بالا رفتند.رنگ‌ها پیچیدند، تیره شدند و در آتش فرو ریختند.بابا طبیب تنباکو را جلو کشید.سیگاری پیچید.سر سیگار را از شعله‌ی همان تابلو روشن کرد.کنار اجاق نشست.دود را آرام به ریه‌هایش فرستاد.و تا آخرین لحظه، تا وقتی که چشم‌ها در میان شعله‌ها محو شدند و به خاکستر بدل گشتند، از جایش تکان نخورد.فقط دود می‌کشید و آه</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 13:26:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هناس</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%D9%87%D9%86%D8%A7%D8%B3-zwegrqsudkcy</link>
                <description>هناسداستان کوتاه :هناسقسمت سوم_نویسنده:ناصراعظمییک شب بارانی تند، چون شلاقی از آسمان، شروع به باریدن کرد.سه روز و سه شب، بی‌وقفه بارید.جویبارها طغیان کردند و آب در دشت و دامنه‌های کوه پراکنده شد.پس از آن‌که باران فرو نشست، بابا طبیب از پشت پنجره‌ی آلونکش به بیرون نگریست.گوسفندان بی‌صاحب، گل‌آلود و سرگردان، اطراف سیاه‌چادرها پرسه می‌زدند.دیگر از آواز دختر خبری نبود.بابا طبیب با خود گفت:بی‌شک برایشان اتفاقی افتاده است.نزدیک ظهر همان روز، پسربچه‌ای ده‌ساله با صورتی آفتاب‌سوخته و سری تراشیده، در حالی که مدام آب بینی‌اش را بالا می‌کشید، پشت در آلونک ظاهر شد.چند بار با مشت‌های کوچکش به در کوبید.بابا طبیب در را باز کرد و گفت:با من کاری داشتی؟پسرک با بغضی که گلویش را می‌فشرد، گفت:لطفاً به دادمان برسید... پدرم مریض است.بابا طبیب بی‌آنکه چیزی بپرسد، کوله‌اش را برداشت و همراه پسر به سوی سیاه‌چادرها راه افتاد.هنوز نرسیده بودند که صدای سرفه‌های خشک و کشدار پیرمرد در هوا پیچید.وقتی وارد چادر شد، دید پیرمرد گوژپشت در تب می‌سوزد.پیشانی‌اش چون آتش داغ بود و نفس‌هایش به زحمت بالا می‌آمد.بابا طبیب بی‌درنگ گفت:برایم آب بیاورید.چند دقیقه بعد، دختر با تشتی آهنی وارد شد.کنار پدر نشست و پاهای سیاه و ترک‌خورده‌ی او را در آب گذاشت.سپس رو به بابا طبیب کرد و گفت:آقا... لطفاً حال پدرم را خوب کنید. شنیده‌ام شما در داروهای گیاهی مهارت دارید.بابا طبیب لحظه‌ای سرش را پایین انداخت.دستش که در کوله می‌گشت، اندکی لرزید.انگار واژه‌ها را گم کرده باشد.سرانجام مشتی گیاه خشک بیرون آورد و گفت:این‌ها را بجوشانید. روزی سه بار به او بدهید. اگر تبش پایین نیامد، فردا دوباره خبرم کنید.دختر آرام سر تکان داد.در همان هنگام، زن پیر با لچکی سیاه و چشمانی درشت و سرمه‌کشیده، دبه‌ای دوغ و قالبی کره پیش روی او گذاشت.بابا طبیب برای نخستین بار خوب به چهره‌ی زن نگاه کرد.آن وقت فهمید چشمان سیاه و درشت دختر را از چه کسی به ارث برده است.یک هفته گذشت.صبح روزی گرم، صدای در آلونک بابا طبیب بلند شد.وقتی در را گشود، دختر را دید.لباس محلی رنگارنگی به تن داشت. گلی سرخ لابه‌لای موهای بافته‌اش نشسته بود و چند قرص نان ساجی در دست داشت.بابا طبیب لحظه‌ای در آستانه‌ی در خشکش زد.زانوهایش سست شد و رنگ از چهره‌اش پرید.دختر لبخند کم‌رنگی زد و گفت:شکر خدا حال پدرم بهتر شده. آمدم از شما تشکر کنم.سپس نان‌ها را به سوی او گرفت.دست بابا طبیب لرزید.نان‌ها را گرفت و گفت:چه عطر خوشی دارند... آدم را گرسنه می‌کنند.لبخند دختر پررنگ‌تر شد.برای لحظه‌ای سکوت میانشان نشست.بابا طبیب گلویش را صاف کرد و گفت:ببخشید... حرفی داشتم که می‌خواستم به شما بزنم.دختر سرش را کج کرد.بفرمایید.بابا طبیب دهان باز کرد، اما واژه‌ها در گلویش گیر کردند.در همان لحظه صدای زنی از دور بلند شد:شوکت! شوکت! کجایی دختر؟ بیا گوسفندها را بدوش. پدرت می‌خواهد راه بیفتد.دختر برگشت و گفت:آمدم مادر!بعد رو به بابا طبیب کرد، لبخندی زد و بی‌آنکه منتظر ادامه‌ی حرفش بماند، به سوی سیاه‌چادرها دوید.بابا طبیب در آستانه‌ی در ایستاده بود.حرفش ناتمام ماند؛انگار واژه‌هایش چون شیشه‌ای نازک بر سنگ افتاده و شکسته باشند.مدتی به دور شدن دختر نگاه کرد.سپس آرام زیر لب تکرار کرد:شوکت...و برای نخستین بار نامش را دانست.ظهر همان روز، کنار چشمه دوباره یکدیگر را دیدند.شوکت مشک آبش را پر می‌کرد که با دیدن بابا طبیب لبخندی زد و گفت:فکر می‌کنم صبح می‌خواستید چیزی به من بگویید.بابا طبیب احساس کرد دستی نامرئی دلش را دارد  چنگ میزند.گلویش خشک شد.خم شد، مشتی آب از چشمه برداشت و نوشید.بعد گفت:راستش... یادم نیست.شوکت خندید و خواست راهش را بگیرد و برود.اما ناگهان بابا طبیب گفت:یادم آمد... شوکت خانم.دختر ایستاد.شنیدن نامش از زبان او، انگار غافلگیرش کرده بود.آرام برگشت و نگاهش کرد.بفرمایید.دستان بابا طبیب می‌لرزید.سال‌ها بود از هیچ‌کس نترسیده بود، اما حالا از چند کلمه ساده هراس داشت.سرانجام گفت:اجازه بدهید دوستتان داشته باشم.شوکت چیزی نگفت.تنها گونه‌هایش سرخ شد.نگاهش را از او دزدید و سرش را پایین انداخت.لحظه‌ای بعد، بی‌آنکه پاسخی بدهد، از کنار چشمه دور شد.بابا طبیب تا مدت‌ها به موج‌های آب خیره ماند.آن شب در دفتر یادداشتش نوشت:نمی‌دانم کار درستی کردم یا نه.نمی‌دانم حرف درستی زدم یا نه.اما دست‌کم فهمید که دوستش دارم.و همین، برای امشب کافی است.بعد دفتر را بست.روز بعد، پس از ساعت‌ها پرسه در کوه، هنگام بازگشت صدایی آشنا به گوشش رسید.صدای آواز شوکت بود.صدا از حوالی صخره‌های بلوط‌زار می‌آمد.بابا طبیب بی‌اختیار به دنبال صدا رفت.شوکت را دید که زیر بلوطی عظیم نشسته است؛درختی پیر که تنه‌اش از میانه شکافته بود.بابا طبیب نزدیک شد و کنارش نشست.گفت:صدایت آدم را از خودش می‌گیرد.شوکت لبخندی زد و با شیطنت گفت:فقط صدایم؟بابا طبیب پاسخی نداد.هر دو زیر سایه‌ی بلوط ترک‌خورده نشستند و ساعت‌ها با سکوت و نگاه، حرف‌هایی را گفتند که زبان از گفتنشان عاجز بود.آن درخت برای بابا طبیب به معراجگاهی بدل شد.احساس می‌کرد سال‌ها پس از فراموش کردن شادی، دوباره طعم زندگی را چشیده است.نیمه‌های شب، کابوس همیشگی باز به سراغش آمد.خودش را در اتاقی نمور و تاریک دید.صدای فریاد زندانبان در گوشش پیچید:اعتراف کن... جوجه دانشجوی سیاسی!شلاق چرمی بار دیگر بر پشتش فرود آمد.بابا طبیب هراسان از خواب پرید.نفسش به شماره افتاده بود.درد کهنه‌ی زخم‌های پشتش دوباره بیدار شده بود.در تاریکی نشست.کمی تنباکو برداشت و سیگاری پیچید.کنار پنجره رفت.دود را آرام در هوای شب رها کرد و به دوردست خیره شد.به گذشته‌ای که هرگز رهایش نکرده بود</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 20:48:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هناس</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%D9%87%D9%86%D8%A7%D8%B3-tnumwzn8dqvz</link>
                <description>هناسهوای بیرون دم‌کرده و سنگین بود.دودغباری خاکستری تمام کوه «پروآو» را پوشانده بود.بابا طبیب رفت، دفتر یادداشتش را باز کرد و چیزی در آن نوشت.بعد کوله‌اش را برداشت و بیرون زد.سکوتی کش‌دار تمام دشت را دربر گرفته بود.در سیاه‌چادرِ پایین آلونکش نه گوسفندی دیده می‌شد و نه آدمی.او با گام‌هایی سنگین و آهسته راه همیشگی‌اش را پیش گرفت.چند ساعت میان کوه‌ها پرسه زد و کوله‌اش را از ریواس‌های ساقه‌درشت و گوشتی پر کرد.در راه بازگشت، تشنه و خسته، به نزدیکی چشمه‌ی سفید رسید.آن‌جا دوباره صدای دختر را شنید.می‌خواند.زبانش شبیه کردی سورانی بود:«مشکم را پر می‌کنم،گوسفندانم را می‌دوشم،خانه‌ی من همین‌جاست؛میان کوه، میان دشت...آسمان سقف من است.»بابا طبیب همان‌جا خشکش زد؛مثل مجسمه‌ای سنگی.با خود گفت:«چه صدای زیبایی...بی‌شک اگر این دختر جای دیگری بود، خواننده‌ی بزرگی می‌شد.»و آهی از سر دلسوزی کشید.چند قدم جلوتر، دختر متوجه حضور او شد.ناگهان آوازش را برید و مشک نیمه‌پر را گره زد.در یک لحظه، نگاه بابا طبیب در چشمان سیاهِ کردیِ دختر و گیسوانِ بافته‌ی پرکلاغی‌اش که روی سینه ریخته بود، قفل شد.انگار صاعقه‌ای بر فرق سرش فرود آمده باشد.دختر، چالاک و رمنده، چون اسبی وحشی از آن‌جا دور شد.بابا طبیب نیز، انگار تشنگی را از یاد برده باشد، آرام به آلونکش بازگشت.دفتر یادداشتش را گشود و بیتی از حافظ نوشت:«سلسله‌مویِ دوست حلقه‌ی دام بلاست...»از آن روز و بعد از آن اتفاق، بابا طبیب کمتر از آلونکش بیرون می‌آمد.در هاون مسی کهنه‌اش چیزی می‌کوبید.بعد به سرِ چشمه می‌رفت و کمی آب می‌آورد.بومی سفید و اندکی چرک‌گرفته را مقابل خود پهن کرده بود.با رنگ‌های طبیعی‌ای که خودش ساخته بود، چند روز پیاپی مشغول کشیدن دو جفت چشم سیاه شد.چشم‌ها را با وسواسی عجیب می‌کشید؛انگار می‌ترسید اگر ذره‌ای اشتباه کند، چیزی را برای همیشه از دست بدهد.در همان روزها، پسر کلای حسین مریض شد.کلای حسین برای گرفتن داروی گیاهی نزد بابا طبیب آمد، اما بابا طبیب با بی‌میلی آشکاری تنها کمی دارو به او داد.دو روز بعد، صدایی که چون واق‌واق سگ در دشت می‌پیچید، جلوی آلونکش بلند شد.صاحب صدا، زنِ عجوزه‌ی کلای حسین بود.فریاد می‌زد:«این چه دارویی بود به خوردِ بچه‌ام دادی؟نه‌تنها بهتر نشده، شب و روز مثل آدم تیرخورده به خودش می‌پیچه!»بابا طبیب که سعی می‌کرد خشمش را فرو بخورد، با صدایی گرفته و آرام گفت:«مادر...من فقط همین‌قدر از گیاهان دارویی سر درمی‌آورم.داروی گیاهی که یک‌شبه معجزه نمی‌کند.اگر حالش بدتر شده، ببریدش شهر... پیش یک پزشک حاذق.»اما زن، بی‌آن‌که به حرف‌هایش گوش دهد، زیر لب نفرین‌کنان به سوی روستا برگشت.در روستا شایع شده بود که بابا طبیب با دارویی اشتباه، نزدیک بوده جان پسر کلای حسین را بگیرد.بعد از پخش شدن آن حرف‌ها، دیگر کسی برای درمان نزد او نرفت.غذایش شده بود ریواس‌های ترش کوهی و گیاهان فصلی.کم‌کم لاغرتر می‌شد؛آن‌قدر که استخوان گونه‌هایش از زیر پوست نمایان شده بود.اما با همان استمرار و وسواسی که تنها به خودش تعلق داشت، همچنان به کشیدن نقاشی ادامه می‌داد.ساعت‌ها روبه‌روی بوم می‌نشست و چشم‌ها را می‌کشید؛چشم‌هایی سیاه، خاموش و عمیق...انگار می‌خواست چیزی را که در حال نابودی بود، با رنگ و قلم‌مو برای همیشه زنده نگه دارد.</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 12:55:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هناس</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/httpsvirgoolionaserazami%D9%87%D9%86%D8%A7%D8%B3-qtzqiti1y07x</link>
                <description>هناس...داستان کوتاه هناس...قسمت اول..در میان کوه‌پایه‌های زاگرس، جایی که همیشه بوی آمیخته‌ی بلوط و گیاهان دارویی از دشت و کوه تراوش می‌کرد،مردی تنها، کیسه‌بر‌دوش، هر روز به کوه و کمرمی‌زد و گیاهانی را که به‌نظرش شفابخش می‌آمدند جمع می‌کرد.خانه‌اش آلونکی کهنه در نزدیکی چشمه‌ی سفید بود.پایین‌تر از چشمه، روستای سوله قرار داشت.هیچ‌کس نمی‌دانست او از کجا آمده است؛ اما از وقتی مردم به یاد داشتند، سکونتگاهش همان‌جا بود.مردم صدایش می‌زدند: «بابا طبیب».هرکس دردی داشت، در ازای کمی آرد، مشتی نخود یا چیزی ناچیز، از او دارویی خوش‌عطر و گیاهی می‌گرفت.بابا طبیب مردی بود چهل‌وچندساله، گندمگون، با شانه‌هایی پهن، قامتی متوسط و چهره‌ای خوش‌سیما.زندگی درویش‌مسلکانه‌ای داشت و روزگارش را تنها در همان آلونک سپری می‌کرد.روزی هنگام طلوع آفتاب، دید دو سیاه‌چادر اندکی پایین‌تر از آلونکش سکونت گزیده‌اند.صدای زنگوله‌ی گوسفندان و بع‌بعِ بره‌ها سکوت همیشگی اطرافش را بر هم می‌زد.خواست پایین برود و تذکری بدهد، اما با خود گفت:«اینجا که ملک من نیست...چه بگویم؟ بگویم بروید؟احتمالاً مثل دیگر عشایر، چند روزی می‌مانند و بعد کوچ می‌کنند.»اما ظاهراً خیال باطلی بود.سی روز گذشت و هنوز سیاه‌چادرها برپا بودند.پیرمردی گوژپشت، همراه پسر نوجوانش، هر روز گوسفندان را برای چرا به دامنه‌های کوه می‌بردند.هنگام بازگشت، زنی پنجاه‌وچندساله، با صورتی شکسته و سینه‌هایی آویخته چون مشک‌های کهنه، به همراه دخترش گوسفندان را می‌دوشیدند.دختر، جوانی بود با ابروهایی کشیده و چشمانی درشت و سیاه.بابا طبیب گاهی پشت پنجره‌ی آلونکش می‌نشست و آواز دختر را هنگام دوشیدن گوسفندان گوش می‌داد.صدایش گیرایی عجیبی داشت؛آدم را چون سنگی در منجنیق، به گذشته‌هایی پرتاب می‌کرد که یادآوری‌شان دل بابا طبیب را سخت می‌رنجاند.با این حال، تا آخرین لحظه به آواز کولی‌وارش گوش می‌سپرد.نویسنده:ناصراعظمی</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 21:50:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-czgchrmtzbdl</link>
                <description>#لکستانداستانک :امیدنویسنده:ناصراعظمیدر روستاهای مرزی غرب، آن‌سوی درودفرامان، جایی که کوه‌ها هنوز ردّ زخم جنگ را بر سینه داشتند و خاک از نفس افتاده بود، کودکی چشم به جهان گشود.بادی سرد از سمت گاماسیاب شروع به وزیدن گرفت.بادی مه‌آلود که بوی بلوط سوخته می‌داد.آن شب، پیرزن‌های ده گفتند:«این بچه با صدای آذرخش به دنیا آمد، باید نامش را امید بگذارند.»امید اما از روز نخست ساکت بود. نه گریه‌ای، نه خنده‌ای.تنها نگاه می‌کرد. نگاهی زلال و بی‌مرز، مثل آب چشمه‌ای که هنوز نمی‌دانست خشک خواهد شد.خانه‌ی آن‌ها در دامنه‌ی کوه سیاه‌سر بود.کوهی که مردم باور داشتند «روان نیاکان» در دل آن می‌زیند.هر بهار، زنان ده به رسم نیا، مشک‌ها را پر از آب کرده و بر سینه‌ی کوه می‌پاشیدند تا «دل زمین آرام گیرد».اما آن سال‌ها، باران کم‌بار شده بود و دل زمین دیگر آرام نمی‌گرفت.پدر امید، مردی لک‌زبان با چشمانی تیره چون شبِ دشت، هر صبح به چراگاه می‌رفت.می‌گفت: «خاک اگر بی‌باران بماند، از ما دل می‌کند.»مادر، زنی ظریف با روسری آبی‌رنگ، در حیاط خانه خمیر نان می‌ورزید و زیر لب ترانه‌ای قدیمی می‌خواند:«بارانه، بارانه،از کوه ببارانه،سهمِ دهِ ما رواز آسمون بیارانه…»اما آسمان گوش نمی‌داد.سال به سال، چشمه‌ها عقب نشستند و درختان بلوط بیمار شدند.کلاغ‌ها جای چکاوک‌ها را گرفتند و زمین نفسش را در سینه حبس کرد.تنها امید بود که هر روز به جنگل می‌رفت، میان شاخه‌های بلوط گم می‌شد و با پرنده‌ها حرف می‌زد — بی‌صدا، در دلش.پیرمردی به نام کَلی‌میرزا می‌گفت:«این بچه زبان پرنده‌ها را می‌داند. از نژاد آن‌هایی‌ست که با باد سخن می‌گفتند.»گاهی، هنگام غروب، امید کنار چشمه‌ی نیمه‌جان می‌نشست.دست در آب فرو می‌برد، لبخند می‌زد، و قطره‌ها را با دقت به سنگ‌ها می‌پاشید.گویی می‌خواست چشمه را بیدار کند.مادر، از پشت درختان، نگاهش می‌کرد و دلش می‌لرزید.شب‌ها خواب می‌دید که پسرش در میان مه می‌خواند — نه با صدا، که با نور.و از دل صدایش باران می‌جوشید.روستا یکی‌یکی خالی شد.مردم به دشت‌های دور رفتند، جز چند پیرزن و پیرمرد و خانواده‌ی امید.خانه‌ها در سکوت فروریختند و تنها صدای زنگوله‌ی بزهای گمشده از تپه‌ها می‌آمد.یک شب زمستانی، بادی عجیب وزید.دره‌ها فریاد زدند و شاخه‌های بلوط مثل پیرزنان خم شدند.مادر از خواب پرید.دید پسرش در اتاق نیست.چراغ را برداشت و بیرون دوید.ماه پشت ابرها می‌گریخت.در دامنه‌ی کوه، سایه‌ی کودکی ایستاده بود، روبه‌روی آسمان.لب‌هایش می‌جنبید، اما صدایی نمی‌آمد.ناگهان نوری از دل دهانش برخاست، نرم، آبی، لرزان، مثل پرهای چکاوک در صبح باران.مادر فریاد نزد. فقط ایستاد و نگاه کرد.صبح، زمین بوی نم گرفته بود.از دل کوه، چشمه‌ای تازه جوشیده بود.مردم از دهکده‌های اطراف آمدند. کَلی‌میرزا در حالی که چشمانش می‌درخشید، گفت:«این کارِ بچه‌ی کر بود؟ نه… این کارِ دل بود. دل لک هنوز زنده است!»از آن روز، روستا رنگ گرفت.بلوط‌ها جوانه زدند، چکاوک‌ها بازگشتند، و مردان ده، برای سپاس، آیین باران‌دزدی را برپا کردند.کودکان با چوب و سنگ کوزه می‌ساختند و نام امید را بر آن می‌نوشتند.می‌گفتند: «اگر کوزه‌ی امید در چشمه بیفتد، باران حتماً خواهد بارید.»و آن شب، آسمان برای نخستین‌بار پس از سال‌ها گریست.نه از غم، که از بازگشت زندگی.قطره‌ها بر سقف‌های گِلی می‌چکیدند و مردم در کوچه‌ها می‌رقصیدند.پیرمردی آرام گفت:«ده دیگر نفرین‌شده نیست… امید برگشته،از دل خاک، از زبان سکوت، از خونِ لک‌ها.»</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 15:25:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%85%D8%B1%DA%AF-q4fxjve7ceky</link>
                <description>صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم، می‌بینم خورشید طلوع کرده است. نورش از لای پنجره به اتاقم می‌تابد و روی فرش‌های سرخ و سفید و نارنجی می‌رقصد. اما هیچ‌وقت گرمایش را احساس نکرده‌ام؛ انگار خورشید فقط برای دیگران می‌تابد و آن‌ها را گرم می‌کند.کنار آینه می‌روم، موهایم را شانه می‌کنم و به خودم خیره می‌شوم. چشم‌هایم مرا از یاد برده‌اند و چیزی از خودم را به یاد نمی‌آورند. نمی‌دانم زنده هستم یا مرده؟ اما یقین دارم که هنوز رها نشده‌ام. زندگی مانند لاشه‌ی حیوانی متعفن و بدبو به من چسبیده و مرا رها نمی‌کند.انگار روحم چند قدم از من جلوتر است. چیزی از میان کاسه‌ی پیچ‌پیچ سرم شروع به وزوز کردن می‌کند. طنابی آویزان شده و صندلی چوبی زیرش در اتاقم انتظار مرا می‌کشد. نفس عمیقی می‌کشم، ریه‌هایم پر از اکسیژن فاسد شده‌ی داخل اتاق می‌شود.بالای صندلی چوبی کمی فکر می‌کنم اما چیزی به یاد نمی‌آورم. چشم‌هایم را می‌بندم، با دستانی لرزان حلقه‌ی طناب را به گردن می‌اندازم و با یک حرکت رو به جلو، زیر پایم را خالی می‌کنم.چند دقیقه است که آویزانم اما هنوز نمرده‌ام! گویی فرشته‌ی مرگ در این حوالی نیست. طناب پاره می‌شود و به زمین می‌افتم.چند دقیقه بعد، یک لیوان آب سرد از یخچال برای خودم ریختم و یک‌نفس سر کشیدم. انگار از بیابانی خشک و بی‌آب‌وعلف آمده باشم. باز تشنه بودم؛ یک لیوان دیگر هم سر کشیدم. بعد جلوی آینه رفتم؛ هیچ علامتی از حلق‌آویز شدن روی گردنم نبود.برگشتم و دیدم سایه‌ام چهار گام از من جلوتر است. شاید او هم از من گریزان است؟دوباره به اتاق برگشتم، در را بستم و شیر گاز را تا آخر باز کردم و روی کاناپه دراز کشیدم.بوی مشمئزکننده‌ی گاز همه‌جا را پر کرده بود. پشت پلک‌هایم سنگین شد و خوابی عمیق بر من غالب شد.صبح روز بعد از خواب بیدار شدم. باز همه چیز تکراری بود؛ خورشید طلوع کرده بود، اما وسایل خانه جابه‌جا شده بودند. شاید کسی آمده بود و به سلیقه‌ی خودش آن‌ها را مرتب کرده بود.اما باز هم من زنده بودم؟ خواستم از اعماق وجودم خنده‌ی تلخی سر بزنم، اما هرچه تلاش کردم بی‌فایده بود. خنده بر لبانم نمی‌نشست، حتی به زور!نمی‌دانم برای چندمین بار است که قصد خودکشی کرده‌ام، اما هر بار در کمال تعجب زنده ماندم. ولی وقتی به خودم می‌آیم، قطعه‌ای از وجودم کم شده است.دیگر حوصله‌ام سر رفته بود. داخل کشوی کابینت را گشتم، قرص‌هایم را پیدا کردم. هرکدام از این قرص‌ها می‌توانست فیلی را از پا دربیاورد.چهل‌تایش را از بسته‌هایش جدا کردم. یکی‌یکی در گلویم انداختم. هر قرص که پایین می‌رفت، عزیزی از دست‌رفته جلوی چشمم ظاهر می‌شدو یکی‌یکی جلوی چشمم رژه می‌رفتند و بعد غیب می‌شدند.چهل تا تمام شد. دوباره روی کاناپه دراز کشیدم و روز بعد دوباره بیدار شدم! باز هم وسایل خانه جابه‌جا شده بودند. نمی‌دانم این آدم کیست، ولی هر که هست می‌خواهد با این کارهایش مرا رنج دهد!دستانم را روی شقیقه‌هایم فشار می‌دهم، اما هرچه تلاش می‌کنم چیزی از دیشب به یاد نمی‌آورم! بی‌فایده است؛ باز قطعه‌ای دیگر از وجودم کم شده.به آشپزخانه برگشتم. سایه‌ای که از من جلوتر بود و روی دیوار افتاده بود، داشت جلوی چشمانم ذره‌ذره کوچک و کوچکتر می‌شد. بعد از لحظه‌ای در سوراخی که پدید آمد ناپدید شد.از بیرون صدای ساز هارمونیکا شنیده می‌شد. نوازنده‌اش با تمام وجود در ساز می‌دمید.نزدیک سوراخ ایجادشده در کف آشپزخانه رفتم. اول انگشتم را داخل کردم. حسی خوب، که تا آن لحظه تجربه نکرده بودم، به من دست داد. بعد دستم را تا آخر درونش فرو بردم. چیزی در آن درون مرا می‌خواند: «نترس، بیا اینجا، خیلی خوب است.»ترس داشت بر من غالب می‌شد. منی که تا حالا بیش از بیست بار خودکشی کرده‌ام و از مرگ هیچ هراسی به دل راه نداده‌ام، این بار ترس تا مغز استخوانم رخنه کرده بود.به خودم گفتم: «تا سوراخ بسته نشده، کله‌ام را داخل کنم.»چشمانم را بستم... و دیگر باز نکردم.نویسنده-n-a</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 21:01:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیپور جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/Naserazami/%D8%B4%DB%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-uh6dwuyt3oqt</link>
                <description>داستان کوتاه[مینمال] : شیپور جنگنویسنده: ناصراعظمیدست‌پاچه گوشی‌اش را جواب داد، «حالت خوب است، پسرم؟ چرا گوشیت را جواب نمی‌دهی؟ مادرت از دل‌نگرانی نزدیک بود سکته کند.» پسر با صدای خواب‌آلود و گرفته گفت: «حالم خوب است، پدر. داخل پادگان اجازه نمی‌دهند زیاد تماس بگیریم. فقط خواستم بگویم که سلامت هستم.» چند صدای ممتد گوش خراش از پشت گوشی آمد و پسر گفت: «پدر، باید قطع کنم.»اوایل اسفند ماه بود و هوا مرطوب و نم‌دار. کسی نمی‌توانست آب‌وهوا را به درستی پیش‌بینی کند؛ گاهی باران بود، گاهی آفتاب و گاهی دیگر صدای رعد و برق وحشت به جان آدمی می‌انداخت. به قول اهالی، اسفند ماه مانند بهاری بود که با همین غیرقابل پیش‌بینی بودنش زیباست.خداداد که بیرون رفته بود تا نگاهی به کشاورزی‌اش بیندازد، با شنیدن صدای فرزند سربازش دلش آرام گرفت و یادش افتاد که این خبر را زودتر به زنش بدهد. قبل از خروج، زنش مثل کبابی بر روی آتش بود. او از دیشب از خاموشی گوشی پسرش نگران بود و خبری از او نداشت.جنگ همیشه می‌آید تا رنجی بر رنج‌های مادران بیفزاید. باد زیر شلوار گشاد سیاهش افتاده و آن را مثل بالنی باد کرده بود، اما این موضوع تأثیری در استواری گام‌هایش نداشت. کنار رود وزمله، رایحه ملایم پونه وحشی با بوی تند سرگین تازه در هم آمیخته شده بودند. تکه ابری سیاه آمد و جلو نور خورشید را گرفت و پس از چند ثانیه باران تندی شروع شد. موهای خیس و پرپشت خداداد جلوی چشمش را گرفته بود؛ در همین حین صدای سوت قطار به گوش رسید. قطار کند و سرد راه می‌رفت، گوی بارش یخ است.در مسیر ترسی غریب برجانش نشست، سعی کرد یک بار دیگر به پسرش سیفور زنگ بزند. صدای بمب‌ها در دلش آشوب به پا کرد ودر سرش بازار آهنگر ها شده بود. گوشی زنگ می‌خورد اما هیچ‌کس آن را برنمی‌داشت. باران بند آمد.در آسمان صدای چند جنگنده که از بمب‌باران برگشته بودند شنیده می‌شد. راه برای خداداد انگار کش آمده بود و نفسش به‌زور بالا می‌آمد.بالاخره به خانه رسید و صدا زد: زیبر، کجایی؟ زیبر یک گلونی پرنقش و نگار بر سر داشت و لباس بلند طوسی براق به تن کرده بود که به پشتی تکیه داده بود. صدای بلندی از تلویزیون به گوش می‌رسید. مجری اخبار می‌گفت: پادگان نوژه همدان هدف موشک‌های دشمن متخاصم قرار گرفت و بیست نفر از جوانان ما به شهادت رسیدند. خداداد باصدای که انگار از ته چاه می آمدگفت: زیبر، الان سیفور زنگ زد.اما زیبر کنار پشتی مثل مجسمه‌ای خشک تکان نمی‌خورد. زیرنویس اسم شهدا را نوشت: نفر دوازدهم «سیفور قعله شاهی.»</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 13:07:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارمند</title>
                <link>https://virgool.io/Naserazami/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-krhkshwmublw</link>
                <description>بوی تخم‌مرغ فاسد، قهوه و چای، تمام ساختمان اداره‌ی آب استان را فراگرفته بود. سالن پر از ارباب‌رجوع‌هایی شده بود که برای مشکلات ناشی از قطع آب به اداره آمده بودند. در تمام اتاق‌ها، کارمندان مشغول خوردن صبحانه بودند و هیچ کاری پیش نمی‌رفت. اما کمی آن‌سوی درِ بخش قطع و وصل، فردی با موهای بلوند و صورتی آبله‌گون، به آرامی مشغول رسیدگی به کارهای هر یک از مردم بود.معاون اداره گفت: «این مسعود شبستری به نظر من یک تخته اش کمه! هر بار که رد می‌شوم، مشغول کار است. اه! آن‌قدر از آدم‌های خشک بدم می‌آید که نگو و نپرس.» در همین حین، آبدارچی با کلاه تاس و چشمان پف کرده، چای را روی میز معاون گذاشت و با سرفه‌ای خشک، گلویش را صاف کرد و گفت: «جناب رئیس، باید از این گونه افراد ترسید. معلوم نیست به کجا وصل هستند. به نظر من، قیافه‌اش حالتی متفکر دارد.» سپس ادامه داد: «این‌ها می‌خواهند ره صدساله را یک‌شبه بروند.»معاون با تعجب گفت: «منظورت چیست رجب؟ جوری حرف بزن که ما هم بفهمیم.» رجب نفسی در سینه حبس کرد و گفت: «آقای رئیس، من سال‌هاست اینجا هستم و با افراد زیادی سر و کار داشته‌ام. این شبستری با منظم بودن و قانونی بودنش می‌خواهد توجه رئیس را به خودش جلب کند و در کارش ترفیع بگیرد و خدا نکند که روزی در جای شما بنشیند. تازه شنیدم از مدرک تحصیلی بالا ی هم برخورداره»چند کارمند دیگر که در اتاق بودند و در حال نوشیدن چایشان بودند، سرشان را تکان دادند و به نوبه خود تأیید کردند. در سوی دیگر، مسعود شبستری در زیر باد ضعیف پنکه که به زحمت پره‌هایش حرکت می‌کرد و صدای آرمیچر روغن‌نخورده‌اش بر روح آدمی اثر می‌گذاشت، به طور مداوم کار می‌کرد و گهگاه که عرق روی دستش می‌نشست، آن را با فوتی آرام خشک می‌کرد.اما در اتاق آقای معاون، فکرهای شومی در حال شکل‌گیری بود. معاون مسئول کمیته انضباطی را به اتاقش فراخوانده بود.حاج آقا رسولی گفت: «این شبستری را دیدی؟ از وقتی استخدام شده، انگار نه انگار که باید هم‌رنگ جماعت شود. راهش را از دیگر کارمندان جدا کردهحاج آقا رسول دکمه بالای یقه‌اش را باز کرد و ادامه داد: «به نظر من هم، این آقا به درداین اداره نمی‌خوره،وانگهی خیلی هم در نقشش غرق شده است.»معاون، که با انگشتانش روی میز ضرب گرفته بود، با سرفه‌ای گلویش را صاف کرد و گفت: «نظر من هم همین است. کار این آقا باعث افزایش توقع ارباب رجوع می‌شود. فردا روز از سر و گردن ما بالا می‌روند. باید هر چه سریع‌تر برای این قضیه چاره‌ای بی اندیشیم.»در همین حین، رجب آبدارچی با کله‌ی تاسش که می‌درخشید، با دو فنجان قهوه وارد اتاق شد. مکالمه بین کمیته انضباطی و معاون را شنید و گفت: «اجازه هست من هم یک راه حل به شما بگویم؟»معاون ابروهایش را بالا انداخت و دستش را زیر چانه برد و کمی ریشش را خاراند و سپس گفت: «بفرمایید، حضرت والا. راه حل شما چیست؟»آبدارچی گفت: «بنظر م این آقا استرس داره.»مسئول کمیته انضباطی گفت: «استرس؟ بله آقای رئیس، من مدتی است که او را زیر نظر دارم. مدام کف دست عرق کرده اش را فوت می‌زند.»معاون با تعجب پرسید: «خوب چه ربطی به این قضیه دارد؟»آبدارچی ادامه داد: «بهتر نیست یک قانونی بگذاریم برای چکاپ سلامتی کارمندان؟ هر کسی که مشکلی داشته باشد، او را اخراج کنیم.»لبخندی مرموز به گوشه لب معاون نشست و به معاون انضباطی گفت: «این هم حرف حسابی است.»مسئول کمیته انضباطی گفت: «همین الان می‌روم و برگه‌ی چکاپ را چاپ می‌کنم و یک دکتر معتبر برای سه روز دیگر هماهنگ می‌کنم که به اداره بیاید.»برگه چاپ شد. به دستور معاون اداره، همه‌ی کارمندان باید آزمایش چکاپ انجام دهند و سه روز دیگر، یعنی شنبه مورخ ۱۴۰۳/۶/۷، نزد دکتری که برای معاینه به اداره می‌آید، تحویل دهند.صبح روز شنبه، همه با برگه‌ها به دست به داخل اداره آمدند و منتظر آمدن دکتر شدند. بیرون هم حراست به ارباب رجوع‌ها اعلام کرد که اداره امروز سه ساعت تأخیر دارد.نزدیک ساعت نه، مردی با عینک ته استکانی، لاغر اندام و با صورت کشیده و کیف مشکی وارد اداره شد و به اتاق معاون رفت. پس از ورود به اتاق، همه‌ی کارمندان یکی یکی برگه‌های خود را تحویل می‌دادند و به ظاهر معاینه می‌شدند.عاقبت نوبت مسعود شبستری رسید. معاون با ریشی آنکارا شده و پیراهنی تیره پشت میزکنار دکتر زیر باد کولر نشسته بودند. مسعود وارد شد و برگه را به دکتر تحویل داد.دکتر با حالتی متفکرانه آبروی راستش را بالا برد و از زیر عینک ته استکانی‌اش، برگه را مطالعه کرد. بعد با لحن آرام و ملایمی گفت: «معاینه‌ات مشکلی ندارد، اما چرا پسر اینقدر درهم هستی؟ آیا مشکلی عصبی یا چیز دیگری نداری؟»مسعود که آدمی کم‌رو و درون‌گرا بود، با لکنت گفت: «نه آقای دکتر، فقط کمی استرس دارم.»دکتر گفت: «بیا جلو، ببینم.» مسعود جلو رفت. دکتر گفت: «کف دستت را ببینم.» مسعود که کف دستش عرق کرده بود، آن را جلو آورد. دکتر عینکش را کمی پایین آورد و سری تکان داد.دکتر با نگرانی گفت: «متاسفانه کارمند شما جناب معاون دوچار مشکل عصبی است.» مسعود از تعجب مانند لبو سرخ شده و زبانش بند آمده بود.معاون، چهره‌اش در هم رفت و از جایش بلند شد. با حالتی عصبی گفت: «آقای شبستری، چرا این موضوع مهم را از ما پنهان کردی؟» در همین حین، رئیس کمیته انضباطی وارد اتاق شد.معاون رو به رئیس کمیته انضباطی ادامه داد: «می‌بینید آقای رئیس، این آقا مشکل عصبی دارد و از ما پنهان کرده است. خدای نکرده شاید اگریک روز این اقا با ارباب رجوعی در اداره دچار مشکل شود ، چه کسی میخواد جواب‌گو است؟»بنده همیشه تاکیدم روی احترام بر ارباب رجوع است. امثال ماها خدمت گزار این مردم هستیم .معاون با خشم گفت: «من دیگر هیچ حرفی ندارم، دکتر شما می‌توانید بروید.»دکتر وسایلش را داخل کیفش گذاشت و از اتاق بیرون رفت. مسعود شبستری که زبانش بند آمده بود، بالاخره به حرف آمد و گفت: «آقای معاون، من برای اولین بار است که چنین قانونی را می‌شنوم. می‌شود بفرمایید کجا این قانون نوشته شده است؟»معاون به رئیس کمیته گفت: «می‌بینی، حاج آقا رسولی، زبان دراز هم هست. من هیچ کاری با ایشان ندارم. ریش و قیچی دست شماست.»رئیس کمیته انضباطی، چهره‌ای مهربان به خود گرفت و با لحنی زرگرانه گفت: «آقا مسعود، بهتر است فعلاً چند وقت به استراحت بروید تا جای بهتری برای شما در نظر بگیریم.»مسعود بخت‌برگشته، با پاهای لرزان و یک دنیا غم و درد، به استراحت اجباری رفت. فردای آن روز، اداره به حالت قبل برگشت. بوی تخم‌مرغ گندیده و قهوه‌ی سوخته، اداره را در بر گرفته و همه‌ی کارمندان یک‌دست مشغول خوردن صبحانه بودند.</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 21:09:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب ملال</title>
                <link>https://virgool.io/Naserazami/%D8%B4%D8%A8-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84-tjzxpoljreox</link>
                <description>در گوشه‌ی تاریک جهان خود، دراز کشیده بود.زمان به کندی هرچه تمام‌تر می‌گذشت.تیک‌تیک کند ساعت، عذابش را دوچندان می‌کرد.در باتلاق بی‌سر‌و‌ته خاطرات تلخ گذشته گیر افتاده بود؛هرچه بیشتر دست‌وپا می‌زد، عمیق‌تر فرو می‌رفت.یاد آن شب افتاد؛شبی که باد سرکش، چون تازیانه‌ای بی‌رحمبر شیشه‌های لق خانه‌اش می‌کوبیدو لکه‌ای سیاه آسمان را اشغال کرده بود هیچ قدرتی توان پاک‌کردنش را نداشت.از دار دنیا،فقط خانه‌ای گلی در انتهای روستای بافلک داشتکه آن هم صدقه‌سر پدر محرومش بود؛و مادری پیر و دلسوزو پنج بز شیری.کرم آن شب، یک‌ریزبه طویله سرک می‌کشید.چنین شب‌هایی همیشهپر بوده‌اند از دزد و راهزن.زیر نور ضعیف چراغ زردرنگتصمیم داشت تا صبح بیدار بماند.صدای سرفه‌های خشک مادر بیمارلابه‌لای تازیانه‌کوبیدن باد بر شیشه‌هابه گوش می‌رسید.با شنیدن هر صدای مشکوکسریع بیرون می‌رفتو نگاهی به بزهایش می‌انداخت؛اما آن شب،گویی بلندترین شب سال بودو هرگز قصد تمام‌شدن نداشت.قدیمی‌ها گفته‌اند:خواب، برادر مرگ است.پلک‌های کرم سنگین شده بودند؛چرتی کوتاه زد…وقتی به خودش آمد،خروس می‌خواند.دلش شور افتاد.بلند شد تا سری به طویله بزند.در راه، چند سکندری خوردو تلو‌تلوخورانخودش را به در طویله رساند.در را که باز کرد…ای دل غافل!جا تر بود و بچه نه.یکی از خدا بی‌خبرزندگی‌اش را تاراج کرده بود.فریادی در گلویش خفه شد ،سیاهی جلوی چشمانش دویدو دراز به درازکف طویله پهن شد.صدای خش‌خش برگ‌ها به گوشش رسید.از رختخواب پرید.برق را زد و نگاهی به خنزرپنزرهای اتاق انداخت.مملکت که نیست؛دزد خانه است.کاری ندارد،یکی بیایدهمین‌ها را هم جارو کند و برود.مادر پیرش گفت:«چه شده، کرم؟باز کابوس دیده‌ای؟باید حتماً پیش سید مرتضی برویم.برایت دعا کند…شاید خدا به جوانی‌ات رحم کرد و خوب شدی.»این اولین بار نبود که سید برایش دعا می‌کرد.شانه‌ی چپ و راستشپر بود از برگه‌های سبز دعابا نوشته‌هایی که خودش هم معنایشان را نمی‌دانست.برق را خاموش کردو دوباره به رختخواب برگشت.زیر سرش را چک کرد.چاقوی دسته‌زرد زنجانی‌اش را لمس کرد.سید مرتضی گفته بودبرای کم‌شدن کابوس‌هابهتر استهمیشه یک شئ نوک‌تیززیر سرت باشد.چاقوی قصابی پدرشبهترین انتخاب بود.هم برای خواب،هم برای بیداری.نیمه‌های شب،سایه‌ای بلند و دیلاق دیدکه آرام‌آرامبه سمت در خانه نزدیک می‌شد.ترس و وحشت برجانش چیره شد و عرق سرد بر پیشانی‌اش نشست.با خودش گفت:بی شک همان دزد بزهاست.برگشتهتا این‌بارخانه‌ام را هم صاف کند.دست‌هایش لرزید.بالش را کنار زدو چاقوی دسته‌زرد رامحکم در مشت فشرد.منتظر ماندتا سایه نزدیک‌تر شود.فقط یک ضربه.سایه وارد اتاق شد،چرخی زدو بعدچیزی از روی طاقچه برداشتو به سمت کرم آمد.کرم بی‌مهاباپتو را کنار زدو هرچه زور در بازوانش مانده بودچاقو رامستقیمدر شکم سایه فرو کرد.سایهپس از مکثی کوتاهروی زمین ولو شد.صدای شکستن شیشهسکوت اتاق را درید.کرم زیر لب گفت:«بالاخره حقش را کف دستش گذاشتم…آخه لا مذهب بین این‌همه خانه‌ی پولدار،چشم تنگت دنبالدو شاهی من بیچاره بود؟خون گرم سایه رازیر پاهایش حس کرد.گفت:«باید سرت را جدا کنمتا عبرت بقیه شوی…خونت مثل آب گرم است؛لابد از خوردن گوشت بزهای من است.مکثی کرد.گفت:بگذار چراغ را روشن کنمروی سیاهت را ببینم…ببینم آشنا نیستی؟رفتو برق را روشن کرد.آن‌چه دید،قلبش را از تپیدن انداخت.نفس‌هایش به شماره افتاد.سرش گیج رفتو همان‌جابر زمین افتاد.روز بعد،مردم روستاجنازه‌ی غرق خون پیرزنو پیکر سردشده‌ی کرم رااز خانه‌ی نم‌دار کاه‌گلیبیرون آوردند.شب ملال آور کرم ،بالاخرهتمام شده بود.نویسنده:ناصراعظمی</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 16:17:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر سایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/Naserazami/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-jm0z9saulsve</link>
                <description>نقاشی :هانیبال الخاص[شهر سایه ها.][نویسنده: ناصراعظمی ][زمستان :۱۴۰۴.....]شهر در میان آرایش غلیظ ماه به خواب سخت فرو رفته بود.دربین این سکوت و خلوتی شهر که آدم راه خانه را گم می‌کرد.زوزه ی سرکش باد چون موسیقی ملایم گه گاهی پرده سکوت کشیده شده را پاره می‌کرد.شهر در اروق سایه های سرگردان بود.که کارهای روز مره ای همه انسان ها را بدون یک پاپاسی انجام می‌داند.راس ساعت هفت نان داغ دو شیشه شیر به همراه روزنامه ی صبح، آماده داخل سبد در خانه ها بود.همه راضی و خشنود از اینکه دیگر لازم نبود برای یه لقمه نان یقه فلک را جر دهند وبا صد سختی و زهرماری شب سرشار انرژی منفی به خانه بازگردند.حال سایه چون نوکری بی جیره و مواجب تمام کارهایشان را بنحو احسن انجام می‌دادند.ولی چند عامل باعث شگرف همه گان شده بود.دیگر صدای بازی کودکان در شهر شنیده نمی‌شد.طول شب نسبت به روز داشت یواش یواش زیاد می‌شد.چند تیتر روزنامه از غیب شدن مشکوک کودکان احضار نگرانی کرده بودند.اما چیزی که از همه مهم تر بود سایه ها بودند.که هیچ تیتر روزنامه یا خبر به آنها اشاره هم نکرده بودند.هیچ‌کس دقیقاً نمی‌دانست سایه‌ها از چه شبی زیاد شدند.فقط یادشان بود از شبی کهخورشید کمی دیرتر طلوع کردو کودکی،برای آخرین بار،در کوچه خندید.سایه‌ها حرف نمی‌زدند،اما گوش می‌دادند.بیش از حد.آن‌ها شکل صاحبان‌شان را داشتنداما نه حافظه‌شان را،نه ترس‌شان را،نه پشیمانی‌شان را.کم‌کم مردم فهمیدندسایه‌ها فقط کار نمی‌کنند؛جای خالی را پر می‌کنند.جای خالی وجدان.جای خالی مسئولیت.جای خالی کودکی.و شب‌ها،وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شد،بعضی‌ها می‌دیدندسایه‌شانکمی از آن‌ها بلندتر ایستاده است.در ساختمان ۰۶،آقای مهدویبی‌توجه به آنچه بیرون می‌گذشتمشغول گرم‌کردن قهوه بود.بوی تند قهوه‌ی ترکتمام اتاق را پر کرده بود.روزنامه‌ای تا نخوردهروی میز آشپزخانه مانده بودبی‌آن‌که حتی یک سطر خوانده شود.تلویزیونموسیقی بی‌کلامی از بتهوون پخش می‌کرد.همه‌چیز آماده بودبرای نوشیدن یک فنجان قهوه‌ی تازه.اوبی‌توجه به سایه‌ی کم‌رنگی که روی دیوار افتاده بودو انگار او را زیر نظر داشت،پشت میز نشستو جرعه‌جرعه قهوه‌اش را هورت کشید.روبرویش،تابلوی نقاشی مرموزیدر قاب روی دیوار بود.دو هفته پیشآن را از همسایه‌اش،خانم رستمی،هدیه گرفته بود.خانم رستمینقاش چیره‌دستی نبود.با این حال،این تابلوی سادهمی‌توانست ساعت‌هاذهن آدم رابی‌آن‌که بداند چرا،درگیر خودش کند.آقای مهدوی که تا چند روز پیشحراست متروی ایستگاه انقلاب بود،به‌دلیل خلوت‌شدن شهرو کم‌تردد شدن اهالی،با مرخصی اجباری به خانه آمده بود.حالا بیشتر وقتشیا با تماشای اخبار بی‌سر و ته می‌گذشتیا فوتبال‌هایی که حوصله‌اش را سر می‌بردند.بعضی وقت‌ها،وقتی دلش بیش از حد می‌گرفت،از ساختمان ۰۶ بیرون می‌زد،کنار پارک سر کوچهدر میان جیرجیر زنجیرهای آهنی تاب‌های بی‌مشتریسیگاری چاق می‌کرد،چند قدمی می‌زدو بی‌حرف به خانه برمی‌گشت.یک روز،کنار آسانسور منتظر بودکه ناگهانصدای جر و بحثی کرکنندهاز واحد خانم رستمی به گوشش رسید.تعجب کرد.خانم رستمی همیشه تنها بود.همین،حس فضولی را در وجودش به جوش آوردتا بفهمد ماجرا از چه قرار است.در همان لحظهدر واحد باز شدو خانم رستمیبا موهای قرمز کزکردهجلوی چشمش ظاهر شد.چهره‌اش آرام به نظر می‌رسید.لبخندی نیمه‌کشیدهروی صورتش بود.از هیچ کسو هیچ موجودیدر خانه‌اش خبری نبود.بعد از سلام و احوال‌پرسی گفت:راستی، از نقاشی‌ت راضی هستی؟آقای مهدوی گفت:بله.تنها چیزیه که این روزهافکرم رو مشغول خودش کرده.خیلی مرموزه،ساده‌ستو به طرز عجیبی زیباست.آسانسور به پارکینگ رسیدو در باز شد.خانم رستمی گفت:ازش مراقبت کن.شاید یه روزی به دردت بخوره.لبخندش پررنگ‌تر شدو دندان‌های زردشبرای لحظه‌ایدر نور آسانسور برق زد.در راه بازگشت به خانه،آقای مهدویچیز عجیب‌تری دید.جلوی ورودی ساختمان ۰۶جوانی بیست‌وچند ساله ایستاده بودکه به طرز عجیبیبرای او آشنا به نظر می‌رسید.نزدیک‌تر شدو ناگهانلباس‌های او را شناخت.لباس‌های ستار.بی‌اختیارسرش را خاراند.با خودش گفت:مگر می‌شود؟ستار چهل روز پیشخودکشی کرده بود.پس چرالباس‌هایشتن این جوان است؟خواست جلوتر برودو چیزی بپرسد،اما جوانبی‌آن‌که حرفی بزندوارد آسانسور شدو به طبقه‌ی بالاتر رفت.درها که بسته شدند،آقای مهدویفهمیدبیشتر از آن‌که شوکه شده باشد،کنجکاو است.در همان حس کنجکاوی غرق شده بودکه تصمیم گرفتمسیر پله‌ها رابرای رفتن به خانه انتخاب کند.سایه‌ی کم‌رنگشچهار پلهاز او جلوتر حرکت می‌کرد.گاهیبرمی‌گشتو با نگاهی شبیه ترحمبدن خسته‌ی او رااز سر تا پابرانداز می‌کرد.جلوی در واحد،سایه یدو شیشه شیر رازمین گذاشتوناگهاناز نظر ناپدید شد.از داخل خانهصدای خنده‌هایینامفهومو مرموزبه گوش می‌رسید.در را که باز کرد،چند سایه‌ی هراسانبی‌آن‌که به او نگاه کنند،خودشان راداخل تابلوی نقاشیپرت کردند.خانه راسکوتی تلخفرا گرفت.روی میز مطالعه،کتاب آیات شیطانینیمه‌باز مانده بودو تابلوی نقاشیکم‌رنگ‌تر از همیشهبه نظر می‌رسید.پرده را کنار زد.نوری ضعیفخانه راکمی روشن کرد.از آن بالاخیابان خالی رابرانداز کرد.تنها موجودات زنده‌ی بیروندو کلاغ نوک‌قرمزروی سیم برق بودندکه با هیجانبه جان هم افتاده بودند.برای شامکمی نان خشکاز داخل یخچال بیرون آوردو آن رادر لیوان شیرتلیت کرد.بعدبه رختخواب نم‌دارش رفت.دست‌هایش رامحکم روی سینه جمع کردزانوهایش رابه داخل شکم کشیدوبه شکل جنینی شش‌ماههبه خوابی عمیق فرو رفت.صبح زود،برای روشن‌شدن ماجراراهی خانه‌ی پدر ستار شد.پرچم سیاهیکه نام ستار ستوده.بر آن حک شده بود،به دیوار حیاطمیخ‌کوب شده بود.بعد از در زدن،خواهر ستاربا لباسی تیرهو صورتی بی‌آرایشجلوی در ظاهر شد.با دیدن آقای مهدوی،انگار یاد برادرش افتاده باشد،در دل سلام و احوال‌پرسیبغضی پنهان در کلامش قابل تشخیص بود.آقای مهدویبی‌مقدمه،ماجرای لباس‌های آن جواندر ورودی ساختمان خانه اش راشمرده‌شمردهو بی‌کم‌وکاستتعریف کرد.چند قطره اشکاز چشم‌های درشت و سیاه خواهر ستارروی صورت زردو کویری‌اشلغزید.بعد،با لحنی گرفته گفت:چند روز پیشتمام وسایل ستار روبه سمساری محل دادیم.لباس‌هاش رو همبه دکان لباس دست‌دومتاناکورا فروختیم.نشانی مغازه راروی برگه‌ای برایش نوشتو آن رادر جیب پشتی شلوارم گذاشت.در راه بازگشت،خیابان‌هابوی نمک گندیده‌ی دریا می‌دادند.روی نیمکت پارک نزدیک خانه،خانم رستمی را دیدکه مشغول ور رفتنبا قلم و رنگو بوم نقاشی‌اش بود.نزدیک‌تر رفت.آن‌قدر غرق کارش بودکه هیچ‌یک از حواس پنجگانهنمی‌توانستاو را به دنیای عادی برگرداند.منتظر ماندمتا کارش تمام شودو آرام‌آراممتوجه‌ی حضور آقای مهدوی شد.با همان لبخند همیشگی از ویاستقبال کردو گفت:«راستی،نظرتون درباره‌ییه چاییا یه غذاتوی خونه‌ی من چیه؟بی‌هیچ معطلیقبول کرد.با همبه خانه‌ی خانم رستمی رفتند.خانه‌اششبیه هیچ خانه‌ایدر این جهان نبود.میز غذاخوریسه‌پا داشت.پرده‌هامثل رنگین‌کمانیاز ده‌ها رنگ ساخته شده بودند.چنس صندلی هایشطوری بودندکه معلوم نبوداز چوب‌اندیا آهن.سریع رفتتا چای را آماده کند.بوی چایبا بوی طبیعتدرهم آمیخته بود.حسی شبیه نشاطو زندگیدر هوا جریان داشت.اماجالب‌تر از همه این بودکه در آن خانههیچ سایه‌ای وجود نداشت.همینباعث می‌شداحساس آرامش بیشتری کند.می‌خواستتمام سؤال‌هایی راکه ذهنش را آشفته کرده بودیک‌جا بپرسد:این‌که چراهیچ تابلوییاز خودشیا از کسی دیگربه دیوار نیست؛این‌کهدر آن اتاق قفل‌شدهچه چیزی نگه می‌دارد.اماوقتی خانم رستمیبا چای روح‌بخشش برگشت،همه‌ی سؤال‌هامثل دوددر هوامحو شدند.در حالی‌که آقای مهدویچای را جرعه‌جرعه سر می‌کشید،خانم رستمی گفت:این‌جور چای‌ها روباید یه‌دفعه سر کشید.بعدبا همون داغی فنجان رایه نفس سر کشید.مکث کوتاهی کردو دوباره گفت:آیا می‌خوایدر زمانحل شوی؟آقای مهدویچیزی از رفتارو حرف‌هایش نمی‌فهمید.فقط حس می‌کرداز جایی دیگر،کسی دارداسمش را صدا می‌زند.خانم رستمیبه نقطه‌ایروی میز اشاره کردو گفت:فقط کافیهبه این نقطهخیره بشی.اون‌وقتحرف‌هام رومی‌فهمی.نقطهشبیهقطره‌ای سیاهاز قهوه بود.تپش قلبشتند شد.دست‌هایششروع به لرزیدن کردند.قطرهلحظه‌به‌لحظهبزرگ‌تر می‌شدمانند یک سیاه چاله فضای بود.وشاید قطره را میخواستبه دریا تبدیل کند تا او را در خودش غرق کند.حس کردجهانبه خط پایانش رسیدهو دارددر زمانحل می‌شود.تنها فکری کهبه ذهنش رسیدفرار بود.میز رابا عجله عقب کشیداز جا بلند شدو هراسانبه سمت در دوید.در همان لحظهنگاهشبه تابلویی بزرگروی دیوار افتاد؛کاری از استاد هانیبال الخاصشبیهرازی از آفرینشکه موقع وروداصلاً متوجه‌اش نشده بود.در را باز کردو خودش رابه راهرو پرتاب کرد.راهروبوی لباس‌هایتاناکورا می‌داد.ناگهانموجودیبی‌چهرهبا لباس‌های ستارمقابلش ظاهر شد.خواستاو را از زمین بلند کند،اماوحشتتمام جانش را گرفتوبیهوشش کرد.وقتی به هوش آمد،خودش رادر رختخواب دید.حوله‌ای خیسروی سرش بود.درون رختخواب،آقای مهدویحس کردمغزش تهی شده است.هیچ چیزبه یاد نمی‌آورد.خواستاسمش رابه زبان بیاورد،اماآن همیادش نیامد.انگارمرد تاناکوراتمام حافظه‌اش رابا خودش برده بود؛چونلباس‌های کهنه‌یبیمارستانی ژندهجای لباس‌های نوو تمیزشبر تنش بود.پشت پرده،سایه یبا صدایی ملایم گفت:حافظه‌تتوی لباس‌هاته.مکثی کردو ادامه داد:بروو دوبارهبخرشون.با هر قیمتی.از تختخواب بلند شد.شبیه کسی بود که تازهاز دریا بیرون کشیده باشند؛آبچکه‌چکهاز لباس‌هایشروی زمین می‌ریخت.هراسان و سرگردان،با پای برهنه،به دنبال نشانه‌ایاز مغازه‌ی تاناکورا افتاد.شهر شلوغ بود.همه سرشاندر گوشی‌هایشان بودو کسیمتوجه ظاهر آشفته‌ی او نمی‌شد.در اتوبوس،کسی به مسیر نگاه نمی‌کرد.کسیزیبایی ابرها را نمی‌دید.کسیبه پژمرده‌شدن گل‌های وسط میداناهمیت نمی‌داد.آدم‌هامثل ربات‌هاییبا صورت‌های غمگین،خیره به صفحه‌ی گوشی بودند.در ایستگاه آخر پیاده شد.ریسمانی نامرئیاو رابه سمت مغازه می‌کشاند.بوی لباس‌های دست‌دوماز دو خیابان آن‌طرف‌تربا بوی غذای دریاییدرهم آمیخته بود.بالاخرهبه در مغازه رسید.دیگر نای ایستادن نداشت.حتی یادش نمی‌آمدچرابه آن‌جا آمده است.وارد شد.دکانپر بوداز لباس‌های ریز و درشت.چشمشبه کیف مدرسه‌ای کودکانه افتاد؛با تصویر برجسته‌ی یک گربه.هیچ فروشنده‌ایدر مغازه نبود.جلوتر رفت.چشم‌هایش را بستو دستش راروی کیف کشید.قلبش لرزید.تصویر کودکیدر ذهنش شکل گرفتکه آوازخواناناز خیابان رد می‌شد.ناگهانماشینیبا راننده‌ای مستبه‌جای ترمزگاز دادواز روی کودک رد شد.فریاد زد:نه… تو رو خدا!واز رؤیا بیرون پرید.چند قدم آن‌طرف‌تر،کت‌وشلوار دامادی دیدکه نزدیک سینه‌اشسوراخی کوچک داشت.به لباس خیره شد.دامادی را دیدبا لبخند.دست عروس را گرفته بود.فیلم‌بردارجلوتر از آن‌هادر تالار می‌رفت.اطرافشاندست می‌زدند،می‌رقصیدندو پولروی سرشان می‌ریختند.ناگهانیکی از اقواماسلحه‌ای برداشتتا شادی را کامل کند.امادستش لغزید.گلولهبه قلب داماد خورد.عروسیبه عزا تبدیل شد.آقای مهدویوحشت‌زدهاز این تصویر همبیرون پرید.آن‌وقت فهمید:هر لباسچیزی در خود ذخیره کرده است.هر لباسحاملداستانی‌ستاز تلخییاشیرینی زندگی آدم‌ها.در میان لباس‌هایی که مشاهده و لمس کرد، بعضی‌شان خیلی سبک و تهی از خاطره بودند.نه خاطره‌ی نیکی نه عشقی و نه آرزوی زیبا ؛فقط بار دغدغه‌های سبک روزمره و پول را به دوش می‌کشیدند.در همین حین، زنی خوش‌سیما پشت باجه ظاهر شد.نگاهی به سر و پای آقای مهدوی انداختو رفت یک شلوار کتان پیازی و یک پیراهن سفید سه‌دکمه آورد.گفت:بفرمایید آقا، این‌ها را بپوشید.لباس‌ها قشنگ، سایز و تن‌خور آقای مهدوی بودند؛گویـی خیاط آن‌ها را با سفارشی مخصوص برای تن او دوخته باشد.لباس را پوشید.فروشنده گفت:می‌دانم پول همراهتان نیست. اجازه بدهید این را هدیه به شما بدهم.آقای مهدوی با خودش فکر کرد حتماً فروشنده، از دیدن لباس‌های بیمارستانی خیس، تصور کرده او از بیمارستان فرار کرده است.هیچ حرفی نزد؛فقط سرش را به نشانه‌ی تشکر تکان داد و از مغازه بیرون رفت.در خیابان، حس کرد چیزی داخل جیب شلوارش است.دستش را داخل برد و یک ساز هارمونیکا بیرون آورد.ساز، خوش‌تراشی بود.روی بدنه‌اش یک حرف انگلیسی حک شده بود: Sسازی سرد؛ انگار سال‌ها منتظر دستی گرم بوده باشد.آقای مهدوی تمام مسیر را یک‌سره با آن ساز ور می‌رفت،تا این‌که داخل پارک، خانم رستمی را دید که باز مشغول کشیدن نقاشی بود.روی صندلی سیمانی نشست.ساز را میان انگشتانش گرفتو نفس گرمش را در آن دمید.موسیقی‌ای ملایم و گوش‌نواز در پارک پیچید.اگر کسی از دور صدا را می‌شنید،حتم داشت استادی بلامنازع موسیقی در حال نواختن است.سایه‌ها با شنیدن موسیقی از درون پارک گریختندو خانم رستمی، بی‌هیچ صدایی، از نظر غیب شد.وقتی نواختن تمام شد،مرد بی‌چهره با لباس‌های ستاراز دور دستی به نشانه‌ی تأیید تکان دادو سریع از آن‌جا رفت.باد وزیدو بوی ماهی گندیده همه‌جا پخش شد؛بوی دریایی که هیچ‌کس آن را ندیده بود،اما بویش تمام شهر را گرفته بود.در راهروی ساختمان بر خلاف همیشه، آرامش عجیبی جریان داشت.فقط صدای آهنگی از مدونا که از واحد خانم رستمی میامد در فضا پخش بود.وقتی کلید را در قفل چرخاند، دید سایه‌ی خودش کمی پررنگ‌تر شده است.مدتی فقط خیره به سایه ماند؛سایه‌ای که روی فرش دست‌بافت بختیاری افتاده بود.بعد که از دیدنش سیر شد،رفت و کتری گل‌سرخ را بار گذاشت برای یک چای داغ.برای اولین بار، خانه دیگر جای یک نفر نبود؛آقای مهدویتا چای آماده شود،روی میز چوبی آشپزخانه قطعه‌ی دیگری با هارمونیکایش نواخت.سایه‌اش، دست‌به‌چانه،پشت میز روبه‌رویش غرق موسیقی شده بود.اما چیز عجیبی نواختن را قطع کرد؛صدایی آشنای که اسمش را صدا می‌زد.صدا در کاسه‌ی پیچ‌پیچ سرش چرخیدو دلش فرو ریخت.صاحب صدا را به یاد نمی‌آورد،اما برایش آشکار بود که او را می‌شناسد.در این لحظه، بیرون پنجره کسی داشت آهنگی غمگین می‌خواند.پرده را کنار زد؛فرد مورد نظر، گویا مرد بی‌چهره، با لباس‌های ستار بود.نشسته در تنهایی، در امتداد خستگی یک جهان،و صدایی نالان که گواه همه‌چیز بود.چون کوری که در دنیایش صداها نشانه‌ی حیات‌اندو همه‌چیزش را می‌سازند،به‌سوی صدا به حرکت افتاد.هنوز می‌خواند؛گویی از آمدن آقای مهدوی خبر داشتو نمی‌خواست ردش را گم کند.تا نزدیک شد،صدا قطع شد.حالا دیگر روبه‌روی هم بودند.مرد بی‌چهره گفت:بالاخره آمدی، دوست قدیمی.آقای مهدوی هاج‌وواج گفت:ولی من شما را نمی‌شناسم…چون شما چهره ندارید.مرد بدون چهره، آواز خنده سر داد.بعد آینه‌ای از جیبش بیرون آورد و گفت:درست نگاه کن، دوست قدیمی.آقای مهدوی آینه را در دست گرفت.به خودش نگاه کرد،هراسان آینه را انداخت و با پا لگدمالش کرد.می‌گفت:دروغ است…آینه‌ی تو دروغ‌گوست.من مثل تو نیستم.مرد بی‌چهره با لحنی ملایم گفت:آرام باش، دوست قدیمی.مشکل از آینه‌ی من نیست.اینجا همه مثل هم‌اند.این ذهن توست که به بعضی‌ها چهره می‌دهدو سیمایشان را می‌سازد،و به بعضی نه.اینجا همه بدون چهره‌اند.هرکسی می‌تواند برای خودش نقابی بخردو به همه پز بدهد؛یکی نقاب نقاشی،یکی نقاب موسیقی‌دان،یکی دیگر سیاست‌مدار.راستی، باید چیزی هم اضافه کنم:داشتن نقاب،بدون جیب پر،آب در هاون کوبیدن است.هیچ‌کس آن را باور نمی‌کند.همین همسایه،همان خانم مو‌قرمز،او استاد ساخت نقاب‌هاست.این‌طور هراسان نشو؛به او می‌سپارم بهترین نقاب را برایت بسازد، دوست قدیمی.آقای مهدوی با لحنی پرخاشگرانه گفت:از این شهر می‌روم.اینجا دیگر مثل قبل نیست.به هیچ‌کس نمی‌شود اعتماد کرد.راستی توچرا لباس‌های ستار را پوشیده‌ای؟چرا مرا دوست خطاب می‌کنی؟مرد بی‌چهره باز بنای خنده را نهاد.بعد از چند لحظه گفت:دوست عزیز…من، خود ستارم.آن‌ها سایه‌ام را کشتند.من هیچ‌وقت نمرده بودم.من هنوز همان آزادی‌خواه کله‌شق‌امو بر آرمان‌هایم پای‌بند.درست است آنها سایه م را از من گرفتندو بدون سایه نمی‌شود زندگی کرد؛اما یک روز،یک‌جا،من هم دوباره سایه‌دار می‌شوم.در همان لحظه که آقای مهدوی پلکی زد ودیگر مرد بی‌چهره را ندید.در همین زمان خودش را روی تخت بیمارستان دید بالای سرش بجای اسمش نوشته بود بازمانده...روبه‌رویش تابلوی نقاشی خانم رستمی بود؛مردی خوابیده در قایقیکه از طوفان جان سالم به در برده بود.و پرستاری که نزدیکش بود با مشاهده ی تکان های دست بیمار و برگشت علائم حیاتیش هیجان زده به سمت بیرون اتاقICU دوید و گفت:آقای دکتر!بیمار به هوش آمد.</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 20:48:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه باز</title>
                <link>https://virgool.io/Naserazami/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-ahghhgu3cqsl</link>
                <description>تروماداستانک: «نیمه‌باز»روبرویم آینه‌ی شمع‌دانی قدیمی و نقره‌ای‌رنگی قرار داشت؛آینه‌ای به شکل قلب، نشسته بر بالای تاج گل.هروقت نگاهش می‌کردم، بوی گذشته‌ها در مشامم می‌پیچیدو خاطره‌های قدیمی آرام‌آرام هجوم می‌آوردند.کم‌کم از خودم جدا می‌شدم و انگار درون آینه‌ی قلبی نقره‌ای حل می‌شدم.یاد روزی افتادم که پنجره نیمه‌باز بود و باد ولگردی از حاشیه‌ی باز وارد اتاق شد و لامپ شمع‌دانی شکست.در میان آدم‌های قدیمی، خرافه‌ای پخش بود که می‌گفت شکستن آینه و شمع‌دان شومی می‌آورد.چشمانم را بستم و حادثه‌ی تلخ تصادف پدرم جلوی چشمم هویدا شد.ترس کل وجودم را فرا گرفت؛ صورتم بی‌حس شد و گوش‌هایم زنگ زد.دلم شور می‌زد و قلبم به کندی می‌تپید.دوست داشتم مادرم می‌آمد و می‌گفت: «خواب بد دیدی؟»اما نه، خواب نبود.صدای تلفن خانه مرا از باتلاق فکرها بیرون کشید.پدر بود؛ تنها کسی که با گفتنِ«الو» همه‌ی خیال‌های شوم را شست.نتوانستم چیزی بگویم، گوشی را آرام گذاشتم و نفسی عمیق کشیدم.از آن روز، از چیزهای نیمه‌باز می‌ترسم؛پنجره، در، دیوار… و شاید خود زندگی.گاهی دلم می‌خواهد همه چیز را رها کنمو مثل کبوتری تیزبال، به مقصدی نامعلوم پر بزنم.و فهمیدم کهاتفاق‌های پیش‌نیامدهگاهی ویرانگرترین اتفاق‌های زندگی ما هستند.نویسنده:ناصراعظمینویسنده:n.a</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Wed, 10 Dec 2025 20:22:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-odpbm6borlmr</link>
                <description>گاهی به گذشته که نگاه می‌کنم، می‌بینم درد و رنج آدمیزاد چقدر بی‌صدا می‌آید و می‌گذرد.“پس این همه رنج برای چه بود؟پاسخ شاید همان باشد که ایوان ایلیچ شنید: هیچ.اما این «هیچ»، همیشه آن‌قدری بزرگ است که آدم را تا مغز استخوان می‌سوزاند.یاد سال‌هایی می‌افتم که بوی خاک و خاکستر با هم قاطی بود.ساعت سه صبح‌هایی که هنوز روستا در خواب بود اما من باید کنار کوره می‌ایستادم؛گرما از یک طرف، سرمای نوجوانی از طرف دیگر.تنها همدممیک رادیوی کوچک مربع شکل بود.از میان سه موجش، «رادیو جوان» برایم حکم نفس کشیدن داشت.صدای مجری بنام مشکنی… نمی‌دانم چند ساله بود،اما همان چند دقیقه که می‌گفت و می‌خندید،برای من معنایش این بود کهیک نفر دیگر هم بیدار است… یک نفر دیگر هم دارد با تاریکی می‌جنگد.همین خیال ساده،مسکن روح من بود.اما از همه دردناک‌تر…وقتی آهنگ «بیا» از مهدی یراحی پخش می‌شد.آن روزها که آدم نصف عمرش را در سکوت عاشق می‌شد،نصف دیگرش را در ترس و غرورش دفن می‌کرد.صدای آهنگ که می‌آمد،دستانم یخ می‌کرد،لبم خشک می‌شد،مغزم تیر می‌کشید—انگار یک لحظه کوره خاموش می‌شد و تمام آتش می‌آمد توی دلم.سال‌ها گذشت.کوره خاموش شد.زندگی آرام گرفت.نشسته‌ام کنار بخاری…رادیو دیگر نیست…او هم رفته…اما آهنگ که پخش شدهمان تیر قدیمیاز وسط مغزم گذشت.انگار هیچ چیز تمام نشده،فقط من پیرتر شده‌ام.نویسنده:ناصراعظمی</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 13:45:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رود سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-n81jlsdgghgg</link>
                <description>هوا تاریک بود. نسیمی سرد از طرف رودخانه‌ی سیاه می‌وزید. لکه‌ی ابری جلوی تابش نور ماه را گرفته بود و در امتداد آسمان، چند ستاره همچون گردنبندی گران‌بها می‌درخشیدند.بوی ملایم ذرت، که از ساقه‌های بلند و سر به آسمان کشیده تراوش می‌شد، به مشام می‌رسید.در آن‌سوی رودخانه‌ی سیاه، باد صدای زوزه‌ی شغالی گرسنه را با خود می‌آورد. به دنبال این صدا، سگان ده جست‌وخیزکنان ناله‌هایی از اجبار سر می‌دادند. این صداها با صدای موتورِ آب درهم آمیخته بود.امشب نوبت آبیاری من بود.پاچه‌ی شلوارم را بالا زده بودم و بیل را بر سر شانه انداخته بودم. جوهای آب را به نوبت باز می‌کردم تا ذرت‌ها سیراب شوند.زمان به کندی می‌گذشت. رادیوی گوشی‌ام را روشن کردم تا با برنامه‌هایش سرگرم شوم. گوینده داشت داستانی قدیمی بازگو می‌کرد. صدایش بم و دلنشین بود.داستان درباره‌ی پیرمردی بود که شغالی را از باغ‌وحش می‌دزدد. پلیس برای یافتنش تمام شهر را زیرورو می‌کند، اما هیچ نشانی از او پیدا نمی‌کند. انگار قطره‌ای بودند که در زمینی خشک و ترک‌خورده فرو رفته باشند.غرق شنیدن داستان بودم، مشتاق بدانم آخرش چرا پیرمرد شغال را دزدیده بود. ناگهان صدای گوینده گرفت. چند سرفه‌ی خشک کرد تا صدایش باز شود، اما فایده نداشت. صدای غُرغُرِ آب خوردنش آمد، باز هم صدا گرفته بود. پس از عذرخواهی، باقی داستان را به فردا شب موکول کرد.من هنوز در فکرِ پایان داستان بودم؛ ذهنم حسابی درگیر شده بود. موسیقی بی‌کلامی پخش می‌شد. لکه‌ی ابرِ سمج بالاخره از روی ماه کنار رفت و زمین زیر پاهایم روشن‌تر شد. حالا می‌توانستم جلوی پایم را ببینم.در همین لحظه سایه‌ای را آن‌سوتر دیدم، بعد صدای پای کسی به گوشم خورد. چراغ‌قوه‌ام را روشن کردم و جلو رفتم، اما چیزی ندیدم.پلک‌هایم سنگین شده بودند، خواب داشت بر من غلبه می‌کرد. باز زوزه‌ی شغالی از نزدیکی آمد و همان سایه بر ساقه‌های ذرت افتاد.علامت هشدار شارژ گوشی روی صفحه آمد؛ کمتر از پانزده درصد شارژ داشتم. رادیو را خاموش کردم. یقین داشتم دیدن آن سایه از بی‌خوابی‌ام سرچشمه می‌گیرد. بیلم را زمین گذاشتم. کمی هم گرسنه شده بودم.به سمت نایلون غذایم که در ورودی زمین، بر ساقه‌ی تنومند ذرتی آویزان کرده بودم، رفتم.کفش‌های کلاسیکم که آب داخلشان رفته بود، مثل جیرجیرک صدا می‌دادند: جِر… جِر…به نایلون نزدیک شدم، اما دیدم موجودی ــ شبیه انسان و حیوانی در کنار او ــ بر سر غذا خیمه زده‌اند و مشغول خوردن‌اند.ترسی غریب بر من غالب شد، زانوهایم سست شدند. با قدم‌های لرزان جلو رفتم.پیرمردی را دیدم با لباس‌های مندرس و موی بلندِ سفید، چهارزانو روی خاک نشسته بود و کنار او شغالی آرام گرفته بود.ناگهان سرش را به سوی من برگرداند. چشمان تب‌آلودش در تاریکی می‌درخشید.با صدایی خش‌دار، که انگار از ته چاه می‌آمد، گفت:«غذای خوش‌مزه‌ای داری... نمی‌خوای امتحانش کنی؟»عرق از سر و رویم می‌ریخت. چند سیلی به صورتم زدم تا ببینم هوشیارم یا نه.باد شدیدی شروع به وزیدن گرفت؛ صدایی که از میان ساقه‌های تنومند ذرت عبور می‌کرد، شبیه همان موسیقی بی‌کلام رادیو بود... نوایی میان ترس و آرامش.شغال نگاهی قصاب‌گونه از سر تا پایم انداخت؛ گویی هنوز سیر نشده بود و هوس چند مثقال گوشت چسبیده به استخوانِ مرا داشت.پیرمرد با آن چین و چروک‌های بسیار و نگاه تب‌آلودش، با چشم‌هایش می‌خواست چیزی را به من بفهماند.در کنار رود سیاه، قورباغه‌ای شروع به غورغور کرد. پیرمرد تکه نانی را که تهِ نایلون مانده بود برداشت، در دستش مچاله کرد و روی زمین پاشید.گفتم: «کیستی؟ چرا غذای مرا می‌خوری؟ چرا پا در زمین من گذاشتی؟»تبسمی کرد و گفت:«مگر خودت عجول نبودی که آخرِ قصه را بدانی؟»خواستم بگویم: «آخه...» اما زبانم بند آمد.گفت: «بنشین و ببین آخرِ داستان چیست.»لکه‌ی ابر دوباره آمد و ماه را پوشاند. قورباغه جست‌وخیزکنان، در امتداد آن چند ستاره‌ی درخشان، با دهانی باز می‌پرید و با هر پرش، ستاره‌ای را قورت می‌داد.سرانجام نه قورباغه ماند، نه ستاره‌ای در آسمان.پیرمرد دستی به ریش پرپشتش کشید و تار مویی سفید بر زمین افتاد. کمی نزدیک‌تر شدم.بوی خاکِ پس از باران می‌داد. با وجود پیری، شوقی از وجودش ساطع می‌شد که هیچ‌گاه ندیده بودم.انگار زندگی در کنار شغال، برایش خوش‌تر از زندگی میان آدمیان بود.نزدیک‌تر شدم تا بیشتر هم‌کلامش شوم، اما ناگهان در میان نسیم ملایمی که بوی ماهی را از رودخانه‌ی سیاه می‌آورد، حل شد و رفت...نویسنده:ناصراعظمیگویا نزدیکیِ بشر برایش سم بود.</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Sun, 26 Oct 2025 23:35:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چاه آرزو</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%DA%86%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-pfbbe5cth332</link>
                <description>روستای چشمه‌ریز همیشه زیر آفتاب کم‌رمق تابستان خسته می‌شد. کوچه‌های خاکی و خانه‌های گِلی با سقف‌های ترک‌خورده، حال و هوای روستا را سنگین و آرام می‌کرد. وقتی باد می‌وزید، گرد و خاک بژرنگ روی سقف‌ها و درختان می‌نشست و همه‌چیز را در سکوتی نیمه‌خواب فرو می‌برد.مردم روستا بیشتر دامدار بودند. صبح‌ها صدای زنگوله‌ی بز و گوسفند، هر کسی را که هنوز در بستر خوابیده بود، بیدار می‌کرد. کمی آن‌سوتر، کنار تپه‌ای پوشیده از درختان بلوط، رجب‌علی و همسرش زندگی می‌کردند. دو فرزندشان تازه در شهر کار و خانه‌ای پیدا کرده بودند.رجب و همسرش با اینکه دام کمتری داشتند، همیشه شاد و سرزنده بودند. زندگی در خونشان جریان داشت و هر صبح بوی نان تنوری از خانه‌شان بلند می‌شد. با اینکه از میانسالی گذشته بودند، هنوز استخوان‌بندی محکمی داشتند.رجب کم‌حرف اما پرکار بود. عاشق صدای نوای چکاوک‌ها میان درختان بلوط بود. کدخدا می‌گفت:لقمه‌ی حلال کار خودش رو می‌کنه. رجب‌علی رو ببینید، ماشاالله دو تا بچه‌ی رشید درس‌خون که حالا تو شهر سری تو سرا دارن؛ معجزه‌ی نون حلاله.زنش از ده پایین بود و با اهالی نسبتی نداشت. به همین دلیل زیاد رفت‌وآمدی به خانه‌شان نمی‌شد. بعضی روزها، وقتی زنان ده کوزه بر سر برای پر کردن آب از سر چشمه از کنار آلونک رجب می‌گذشتند، می‌دیدند رجب کنار چاه بغل خانه‌اش نشسته و با آن ور می‌رود.ظهرها، رجب شانه‌اش را بالا می‌انداخت و به سمت قهوه‌خانه‌ی غلام می‌رفت. کلاه سفید نمدی‌اش را برمی‌داشت و کله‌تاسش نمایان می‌شد. گیوه‌های چرک‌گرفته را کنار تخت زیر درخت سرو کهنسال جفت می‌کرد، چای می‌نوشید و چند کلمه با غلام حرف می‌زد و بعد بی‌سر و صدا برمی‌گشت. غلام زیر لب زمزمه می‌کرد:می‌خواد اثاثش رو جمع کنه بره شهر. شنیدم خونه خریده.خبر خانه‌دار شدن رجب در روستا پیچید. بعضی می‌گفتند: چاه کنار خونش مشکوکه… نیم‌کاسه‌ای زیر کاسه‌س.مردم تصور می‌کردند کسی که نان شبش هم تأمین نبود، چطور ناگهان خانه‌ای در شهر خریده است؟چند زن هم که برای آوردن آب از چشمه عبور کرده بودند، می‌گفتند همسر رجب سرش را در چاه کرده و دعا و ورد می‌خوانده است.یک روز سرد پاییزی، رجب و زنش بدون خداحافظی از اهالی، خنزل‌پنزل‌هایشان را بار وانت کردند و به سمت شهر رهسپار شدند.بعد از رفتن رجب، در میان اهالی شایعه شد که چاه بغل خانه‌اش آرزوها را برآورده می‌کند. چند روز نگذشته، یک کلاغ و چهل کلاغ شد. هر که همصحبتی پیدا می‌کرد، حرف اصلی‌اش چاه و برآورده شدن آرزو بود. کار به جایی رسید که سیل جمعیت به سمت چاه می‌رفتند و آرزوهایشان را روی برگه می‌نوشتند و در چاه می‌انداختند. شهرت چاه حتی به ده‌های پایین‌تر رسید. بعضی می‌گفتند بیماران لاعلاج به لطف آن شفا یافته‌اند.پیش‌نماز مسجد هم بین نمازش گفت:دیشب خواب دیدم فردی نورانی، سوار بر اسب سفید، دور آن چاه می‌گشت و گفت این چاه نظرکرده‌ست.کم‌کم، دور چاه را با سنگ و آجر محصور کردند و هر کس می‌خواست برگه‌ای در چاه بیندازد، باید پنجاه هزار تومان به پیش‌نماز می‌پرداخت.روستای چشمه‌ریز تبدیل به زیارتگاه شد.فتحعلی می‌گفت: بعد از دعا کردن کنار چاه، بزم دوقلو زایید!رحمت می‌گفت: وامی که هزار بار براش دوندگی کرده بودم، به لطف چاه بالاخره جور شد!افسانه‌ها و داستان‌ها دهان به دهان می‌چرخید.اوایل زمستان بود. همه‌جا یخ زده بود. ابرهای سیاه بر آسمان پهن شده بودند. صبح با غرش چند تندر آغاز شد و بعد طوفان شروع شد. سقف‌های شیروانی از جا کنده شدند، چند درخت تنومند بلوط ریشه‌کن شد و باران سه روز و سه شب بی‌وقفه بارید.وقتی باران قطع شد، بوی تعفن بر همه جا سایه انداخته بود. چند نفر برای دعا به طرف چاه رفتند، اما دیدند بنای محافظ فرو ریخته و بوی مشمئزکننده‌ای از درون چاه بیرون می‌زد.پیش‌نماز بعد از شنیدن بوی چاه گفت:آرزوها همیشه شیرین نیستند؛ گاهی بوی بد می‌دن.هوا صاف شده بود و همه برای دیدن چاه رفتند. مدفوع و ادرار از چاه بیرون می‌زد. با تعجب دیدند چاه آرزوها در واقع همان چاه فاضلاب خانه‌ی رجب بوده و برگه‌ها با فضولات و ادرار مخلوط شده‌اند.همه مات و مبهوت به آن خیره شدند. آفتاب تابستان بر سرشان می‌تابید و باد، بوی تعفن را به دور دست ها میبرد…نویسنده:ناصراعظمینویسنده:ناصراعظمی</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Sat, 18 Oct 2025 23:49:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی هویت...</title>
                <link>https://virgool.io/Naserazami/%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-yg29qovrhgm8</link>
                <description>آقای رسولی  یک مردی معمولی در جامعه بود؛یک کارمند دون‌پایه در اداره‌ی تأمین اجتماعی.زندگی‌اش آن‌قدر منظم و دقیق بود که می‌شد ساعت را با او تنظیم کرد.هر روز دقیقاً ساعت شش و سی دقیقه از خواب بیدار می‌شد، رادیو را روشن می‌کرد و همان موقع رادیو یک موسیقی جَز پخش می‌کرد. بعد به سراغ ماکاپش می‌رفت، با وسواس زیاد قهوه را داخل آن می‌ریخت و روی اجاق با شعله‌ی کم می‌گذاشت.تا آماده شدن قهوه چند حرکت کششی به بدنش می‌داد. وقتی بوی تند قهوه فضای خانه را پر می‌کرد، برای خودش یک فنجان می‌ریخت و آماده‌ی رفتن به سر کار می‌شد.اما یک روز در بانک، وقتی می‌خواست فرم درخواست وام را پر کند، ناگهان دید اسم خودش را به خاطر نمی‌آورد.کارمند بانک گفت:«ببخشید آقا، خیلی طولش می‌دی. افراد دیگه هم منتظرن.»خودکار روی جای «نام و نام خانوادگی» متوقف شده بود. هرچه فکر می‌کرد، چیزی به ذهنش نمی‌رسید.کارمند با لحنی کمی عصبی گفت:«کارت ملی‌تونو بدین، خودم پر می‌کنم. معلومه حالتون یه کم خوب نیست.»رسولی دستش را در جیب کت برد و کارت ملی‌اش را بیرون آورد.اما… جای نام و نام خانوادگی و کد ملی خالی بود.سفید.هیچ چیز.چند قطره عرق درشت روی پیشانی‌اش نشست.با صدایی لرزان گفت:«اینجا… خالیه. من… من کی هستم؟»کارمند بانک مات ماند، بعد با تردید اخم کرد. فکر کرد رسولی دارد مسخره‌اش می‌کند.با عصبانیت نگهبان را خبر کرد.نگهبان بدون هیچ توضیحی او را گرفت و با بی‌احترامی از بانک بیرون پرت کرد.خیابان‌ها ناگهان باریک‌تر از همیشه به نظر می‌رسیدند.کلاغی با نوک قرمز بالای درخت کاج نشسته بود و با صدای بلند غارغار می‌کرد.آدم‌ها با عجله از کنار رسولی رد می‌شدند.خواست جلویشان را بگیرد تا ببیند کسی او را می‌شناسد، اما بی‌فایده بود.صحنه پرت شدنش از بانک جلوی چشمش آمد.سرش را پایین انداخت، شانه‌هایش افتاد.نگاهش را به سنگفرش نم‌دار خیابان دوخت و به سمت خانه راه افتاد.به ساختمان که رسید، زنگ همسایه روبه‌رو را زد.مردی چهارشانه با سیبیل پرپشت در را باز کرد.بوی تند عطر بلک افغان از او می‌آمد.با صدای خش‌دار گفت:«کاری داشتی؟»رسولی گفت:«منو نمی‌شناسید؟… اسم من چیه؟»مرد سیبیلو ابرو بالا انداخت.«مگه اینجا ثبت‌احواله که اسم خودتو از من می‌پرسی؟ برو برو… خدا روزیتو جای دیگه بده…»و محکم در را بست.رسولی سردرگم و پریشان وارد خانه شد.تمام کشوها را گشت.شناسنامه‌اش را پیدا کرد…اما داخلش سفید بود.هیچ مدرکی وجود نداشت که بگوید او کیست و از کجا آمده.در آشپزخانه روی صندلی نشست و رادیو را روشن کرد.همان موسیقی جَز مورد علاقه‌اش در حال پخش بود.دست‌هایش را محکم روی سرش فشرد…اما هیچ چیز به ذهنش خطور نمی‌کرد.هیچ خاطره‌ای.هیچ اسم.دی‌جی رادیو گفت:«اگر اسمت رو گم کردی… به این آهنگ گوش بده.»همان آهنگ همیشگی بود که هر روز ساعت شش و سی پخش می‌شد.اما این‌بار… بیرون از خانه هم طنین انداخته بود.انگار شهر هم داشت آن را پخش می‌کرد.رسولی تصمیم گرفت منبع صدا را پیدا کند.نیمه‌شب بود.خیابان‌ها تغییر چهره داده بودند.کوچه‌هایی جلویش باز می‌شد که هرگز ندیده بود.رفت و رفت… تا به کافه‌ای رسید با تابلوی عجیب:«بدون اسم»داخل کافه، افرادی ساکت و بی‌حرکت نشسته بودند.پیانیستی همان آهنگ رادیو را می‌نواخت.چهره‌ها بی‌حالت، نگاه‌ها خالی.انگار هیچ‌کس اسم نداشت.زنی با قیافه‌ای مرموز جلو آمد.«بالاخره اومدی؟ اجازه هست چند لحظه کنارت بشینم؟»صندلی را کشید و روبه‌رویش نشست.پیشخدمتی جوان، لاغر و بدون ریش آمد.دو فنجان قهوه و یک لیوان آب روی میز گذاشت و بی‌صدا رفت.زن گفت:«اسم تو اینجا نیست… اسم تو اون طرفه.»بعد لبخند زد.«هر انسان دو نسخه داره. یکی در دنیای واقعی… یکی در خواب.شاید تو الان در خواب باشی… و این فقط سایه‌ت باشه که این‌طرف و اون‌طرف می‌ره.»رسولی خشکش زد.زن ادامه داد:«می‌خوای اسمتو بهت برگردونم؟»دست‌های رسولی روی میز شروع به لرزیدن کرد.زن گفت:«فکر نکن کار ساده‌ایه… اسم داشتن، یعنی از دست دادن چیزهای دیگه.هویت… آزادی… حتی بعضی خاطره‌ها.»بلند شد.«من می‌رم. خوب فکراتو بکن. بعد بهم جواب بده.»رسولی به آدم‌های دیگر نگاه کرد.انگار آن‌ها هم با خودشان کلنجار می‌رفتند…بین داشتن اسم و آزاد ماندن....نویسنده:ناصراعظمیو آزاد ماندن.</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 15:13:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوخی بنام مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%D8%B4%D9%88%D8%AE%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-uarj8z3tblu7</link>
                <description>نویسنده:ناصراعظمیصبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم، می‌بینم خورشید طلوع کرده است. نورش از لای پنجره به اتاقم می‌تابد و روی فرش‌های سرخ و سفید و نارنجی می‌رقصد. اما هیچ‌وقت گرمایش را احساس نکرده‌ام؛ انگار خورشید فقط برای دیگران می‌تابد و آن‌ها را گرم می‌کند.کنار آینه می‌روم، موهایم را شانه می‌کنم و به خودم خیره می‌شوم. چشم‌هایم مرا از یاد برده‌اند و چیزی از خودم را به یاد نمی‌آورند. نمی‌دانم زنده هستم یا مرده؟ اما یقین دارم که هنوز رها نشده‌ام. زندگی مانند لاشه‌ی حیوانی متعفن و بدبو به من چسبیده و مرا رها نمی‌کند.انگار روحم چند قدم از من جلوتر است. چیزی از میان کاسه‌ی پیچ‌پیچ سرم شروع به وزوز کردن می‌کند. طنابی آویزان شده و صندلی چوبی زیرش در اتاقم انتظار مرا می‌کشد. نفس عمیقی می‌کشم، ریه‌هایم پر از اکسیژن فاسد شده‌ی داخل اتاق می‌شود.بالای صندلی چوبی کمی فکر می‌کنم اما چیزی به یاد نمی‌آورم. چشم‌هایم را می‌بندم، با دستانی لرزان حلقه‌ی طناب را به گردن می‌اندازم و با یک حرکت رو به جلو، زیر پایم را خالی می‌کنم.چند دقیقه است که آویزانم اما هنوز نمرده‌ام! گوی فرشته‌ی مرگ در این حوالی نیست. طناب پاره می‌شود و به زمین می‌افتم.چند دقیقه بعد، یک لیوان آب سرد از یخچال برای خودم ریختم و یک‌نفس سر کشیدم. انگار از بیابانی خشک و بی‌آب‌وعلف آمده باشم. باز تشنه بودم؛ یک لیوان دیگر هم سر کشیدم. بعد جلوی آینه رفتم؛ هیچ علامتی از حلق‌آویز شدن روی گردنم نبود.برگشتم و دیدم سایه‌ام چهار گام از من جلوتر است. شاید او هم از من گریزان است؟دوباره به اتاق برگشتم، در را بستم و شیر گاز را تا آخر باز کردم و روی کاناپه دراز کشیدم.بوی مشمئزکننده‌ی گاز همه‌جا را پر کرده بود. پشت پلک‌هایم سنگین شد و خوابی عمیق بر من غالب شد.صبح روز بعد از خواب بیدار شدم. باز همه چیز تکراری بود؛ خورشید طلوع کرده بود، اما وسایل خانه جابه‌جا شده بودند. شاید کسی آمده بود و به سلیقه‌ی خودش آن‌ها را مرتب کرده بود.اما باز هم من زنده بودم؟ خواستم از اعماق وجودم خنده‌ی تلخی سر بزنم، اما هرچه تلاش کردم بی‌فایده بود. خنده بر لبانم نمی‌نشست، حتی به زور!نمی‌دانم برای چندمین بار است که قصد خودکشی کرده‌ام، اما هر بار در کمال تعجب زنده ماندم. ولی وقتی به خودم می‌آیم، قطعه‌ای از وجودم کم شده است.دیگر حوصله‌ام سر رفته بود. داخل کشوی کابینت را گشتم، قرص‌هایم را پیدا کردم. هرکدام از این قرص‌ها می‌توانست فیلی را از پا دربیاورد.چهل‌تایش را از بسته‌هایش جدا کردم. یکی‌یکی در گلویم انداختم. هر قرص که پایین می‌رفت، عزیزی از دست‌رفته جلوی چشمم ظاهر می‌شد؛ از مادربزرگ و پدر و دایی و عمو تا دوستان. یکی‌یکی جلوی چشمم رژه می‌رفتند و بعد غیب می‌شدند.چهل تا تمام شد. دوباره روی کاناپه دراز کشیدم و روز بعد دوباره بیدار شدم! باز هم وسایل خانه جابه‌جا شده بودند. نمی‌دانم این آدم کیست، ولی هر که هست می‌خواهد با این کارهایش مرا رنج دهد!دستانم را روی شقیقه‌هایم فشار می‌دهم، اما هرچه تلاش می‌کنم چیزی از دیشب به یاد نمی‌آورم! بی‌فایده است؛ باز قطعه‌ای دیگر از وجودم کم شده.به آشپزخانه برگشتم. سایه‌ای که از من جلوتر بود و روی دیوار افتاده بود، داشت جلوی چشمانم ذره‌ذره کوچک و کوچکتر می‌شد. بعد از لحظه‌ای در سوراخی که پدید آمد ناپدید شد.از بیرون صدای ساز هارمونیکا شنیده می‌شد. نوازنده‌اش با تمام وجود در ساز می‌دمید.نزدیک سوراخ ایجادشده در کف آشپزخانه رفتم. اول انگشتم را داخل کردم. حسی خوب، که تا آن لحظه تجربه نکرده بودم، به من دست داد. بعد دستم را تا آخر درونش فرو بردم. چیزی در آن درون مرا می‌خواند: «نترس، بیا اینجا، خیلی خوب است.»ترس داشت بر من غالب می‌شد. منی که تا حالا بیش از بیست بار خودکشی کرده‌ام و از مرگ هیچ هراسی به دل راه نداده‌ام، این بار ترس تا مغز استخوانم رخنه کرده بود.به خودم گفتم: «تا سوراخ بسته نشده، کله‌ام را داخل کنم.»چشمانم را بستم... و دیگر باز نکردم.</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 23:16:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی سخت.</title>
                <link>https://virgool.io/@Naser_azami/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-mey3ivqvldcm</link>
                <description>هوا تازه داشت تاریک می‌شد. به دیوار کاه‌گلی کوچه تکیه داده بودم.نوری زرد و ضعیف از چراغ تیر برق روی کوچه پخش می‌شد.پوک عمیقی به سیگار لای انگشتانم زدم.ناگهان صدای بلندگوی اذان از چند کوچه آن‌طرف‌تر بلند شد.هیچ‌کس داخل کوچه نبود؛ انگار کسی قصد نماز خواندن نداشت.باد مثل سگ گرسنه زوزه می‌کشید.در همین حین، صدای سرفهٔ خشک پیرمردی به گوشم رسید؛ انگار داشت با آن خس‌خس نفسش با مرگ دست‌و‌پنجه نرم می‌کرد.زنم از من خواسته بود بروم سر کوچه و مقداری خوراکی از بقالی مش‌غلام بگیرم.اما ته جیبم سوراخ بود و فقط توانستم یک بسته نان و یک قالب پنیر بخرم؛ همان هم به لطف مش‌غلام بود که ده هزار تومان ازم نگرفت.وضعیت اقتصادی خانه‌ام با بیکار شدنم روزبه‌روز اسفبارتر و تنگ‌تر می‌شد.قیمت‌ها را نگو! انگار بقالی‌ها طلا معامله می‌کردند.با هر خبر منفی از بیرون کشور، چند هزار تومان روی اجناس می‌کشیدند و تکه‌کلامشان هم این بود: «دلار بالا رفته!»بیچاره و بدبخت من که روی آن کار حسابداری و آن شرکت دوهزاری حساب کردم و رفتم زن اختیار کردم!بیچاره آن زن… با چه شوق و ذوقی به خانهٔ من آمد.گویا من شاهزاده با اسب سفیدش بودم!ولی حالا؟هشتم گرو نهم است. نمی‌توانم از پس خرج خودم هم بربیایم.همین‌جور داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم و خودم را سرزنش می‌کردم که پیرزنی با موهای قرمز آمد و نایلونی پر از پوست سیب‌زمینی انداخت وسط کوچه و رفت.داخل خانه، زنم کنار پنجره چمباته زده بود و منتظر بود من با دست پر برگردم.بعد از خوردن نان و پنیر شور، رفت تا چای دم کند؛ اما قوطی چای خالی بود.به جایش کمی آب گذاشت تا دم بیاید و آب ولرم بنوشیم.وقتی لیوان آب را آورد گفت:«فردا می‌رم خانهٔ پدرم تا سری بهشون بزنم.»بعد داخل اتاقش رفت.رادیو را روشن کردم. یک موزیک غمگین با صدای خولیو پخش می‌شد.به تنگ ماهی‌ها خیره شدم. دو ماهی قرمز داخل تنگ داشتند ول می‌خوردند.ناگهان یکی از ماهی‌ها لب باز کرد و گفت:«او دیگر برنمی‌گردد. فردا قهوه‌ات را بنوش و به هیچ‌چیز فکر نکن.»اول فکر کردم مال پنیری بوده که خوردیم؛ شاید تاریخش گذشته و مسموم شدم و دارم هذیان می‌شنوم.اما ماهی دوبار همان جمله را تکرار کرد.داشتم از تعجب شاخ درمی‌آوردم.شب کنار زنم دراز کشیدم. صورتش بی‌روح بود، رنگ پوستش سبز و بی‌حال.به زور خوابم برد.صبح که بیدار شدم، دیدم خانه خالی شده.ماهی‌ها داخل تنگ نبودند.یک فنجان قهوهٔ داغ روی میز آشپزخانه بود که بخارش به سقف می‌خورد…انگار زنم با آن دو ماهی داخلش حل شده بودند.نویسنده:ناصراعظمی-</description>
                <category>ناصراعظمی :نویسنده</category>
                <author>ناصراعظمی :نویسنده</author>
                <pubDate>Fri, 10 Oct 2025 11:51:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>