<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نسرین شفیقی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Nasrin.shafighi813</link>
        <description>نسرین شفیقی _ علاقمند به نوشتن _ فعال اجتماعی در حوزه زنان و کودکان کار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 17:15:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/391388/avatar/lblEVK.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نسرین شفیقی</title>
            <link>https://virgool.io/@Nasrin.shafighi813</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گذری در بازار فرش ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@Nasrin.shafighi813/%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%B4-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-bzxxzsgffoma</link>
                <description>گاهی اوقات دست خودمان نیست، این تقدیر است که ما را پیش می‌راند. چند روز پیش به منظور کاری به خیابان خیام رفته بودم. درست بعد از مترو چشمم به یک درب چوبی با عظمت افتاد که پای رفتنم را سست کرد و مسیرم عوض شد. در یک لحظه همه چیز فراموشم شد و اینکه چرا در این لحظه آنجایم، آن درب گویی مرا به دنیای دیگری سوق داد. همان دنیایی که هرگز در واقعیت ندیده بودم. قبل‌تر فقط در سریال‌های تلویزیونی دیده بودم، یا حتی کمی ملموس‌تر در کتاب رضا امیرخانی. اما این فضا نه پلان‌های تلویزیونی بود نه تفسیر امیرخانی!  عطر و بود داشت، حس داشت، صدا داشت، دیرینگی داشت، هیاهو داشت، تمام چیزی که در پیش رویم بود، واقعیت داشت! و اکنون روبرویم بود. می‌توانستم لمسش کنم. جان داشت، رنگ داشت، عشق داشت، گویی صدایم می‌کرد. اول با ترس، اما بعد به دعوت حجره داران تک تکشان را لمس کردم. چقدر مهربان بودند. با آنکه گفته بودم خریدار نیستم اما باز هم برای معرفی هر کدامشان برایم وقت می‌گذاشتند. همانند کتابی بزرگ ورقشان می‌زدند. چند جایی هم برای دیدن فرش‌های بیشتر به داخل حجره دعوت کردند. چه لذتی داشت شنیدن از تاریخچه یک فرش که چگونه نخ‌هایش رنگ شده، چگونه بافته شده، از کجا آمده، بافنده‌‌اش کیست، و حتی صاحب حجره آنقدری برایت مرام بگذارد که عکس بافنده را نشان تو دهد و تو از زیبایی آن عکس‌ها غرق لذت شوی. بسیار خرسندم که تقدیرم در آن روز این بود تا از ساختمان بازار فرش ایران دیدن کنم. </description>
                <category>نسرین شفیقی</category>
                <author>نسرین شفیقی</author>
                <pubDate>Wed, 06 Oct 2021 23:17:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی خدا هست</title>
                <link>https://virgool.io/@Nasrin.shafighi813/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA-m5e57wpmkqhk</link>
                <description> دیشب آخر وقت و به عادت نه چندان خوب همیشه قبل از خواب، اپ‌های داخل گوشیم را نگاه کردم تا چیزی از زیر نظرم جا نماند.نویسنده‌ای در اینستاگرام که مطالب و استوری‌هایشان را هرشب دنبال می‌کنم، دیشب در استوری یک سوال پرسیده بود، &quot;باارزش‌ترین کالای زندگی شما چیست؟&quot;پاسخ داده بودم که&quot; هیچ، دلبستگی به اشیاء ندارم &quot;صبح که از خواب برخاستم از زلزله مشهد با خبر شدم و دل‌نگران هموطنانم.دنبال مطلبی در اینستاگرام می‌گشتم که دیدم همان نویسنده دوباره استوری گذاشته، در صفحه استوری پیام‌های شخصی بود که با او در دایرکت صحبت کرده بود.مضمون این بود با تصویر دو اسپری آسم که روی یک میز قرار داشتند.نوشته بود:&quot; شما خبر داشتید که صبحدم در مشهد زلزله خواهد آمد؟ من دیشب این اسپری‌ها را از کیفم خارج کردم تا برای شما عکس بفرستم و بگویم باارزش‌ترین کالایی‌ست که دارم. اسپری‌ها روی همان میز ماند و صبح وقتی از زلزله با وحشت زیاد برخاستم تنها توانستم به این اسپری‌ها چنگ بزنم و از خانه خارج شوم. فشار و ترس و استرس نفسم را تنگ کرد و نیازم به این اسپری‌ها حیاتی شد. اگر استوری شما نبود این اسپری‌ها از کیفم خارج نمیشد و صبح با آن حال من نمیتوانستم به سراغ کیفم بروم. شما ندانسته ناجی جان من شدید.&quot; همان لحظه یک جمله در ذهنم فلش بک زد،&quot; هیچ برگی بی حکمت از درخت بر زمین نمی‌افتد. &quot;دیشب معجزه‌ای رخ داده بود. خدا بازهم با مهارت و ظرافت مهره‌هایش را کنار هم قرار داد تا جان کسی به دست کسی دیگر که کیلومترها از او دور است، نجات داده شود.وقتی خدا هست و دیگر هیچ.</description>
                <category>نسرین شفیقی</category>
                <author>نسرین شفیقی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Sep 2021 19:37:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای دخترکانی که به دست پدر در خاک خفته‌اند</title>
                <link>https://virgool.io/@Nasrin.shafighi813/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%AE%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-xrsxgglgqpeu</link>
                <description>هنوز در بهتیم که تکرار ماجرا چرا؟!هنوز قتل‌های ناموسی گذشته از ذهنمان پاک نشده که قتل دخترکی دیگر در حافظه‌مان مهر می‌شود.دخترکان بی‌پناهی که بدون هیچ اراده‌ای شوهر داده می‌شوند، بدون هیچ اراده‌ای مادر می‌شوند و بدون هیچ اراده‌ای مورد تهمت و قتل واقع می‌شوند.گناه از کیست؟ قاتل این قتل‌های ناموسی چه کسی است؟آیا به راستی می‌توان پدران و برادران و عموها و دایی‌ها را قاتل این قتل‌های ناموسی دانست؟چه کسی اول بار قتل یک زن به دست اقوام خودش را قتل ناموسی نامید؟چه کسی اول بار زن را ناموس نامید؟ نه یک زن، نه یک شخص و نه یک انسان؟این باور غلط که زن کالایی ست در دست مرد از کجا سرچشمه گرفت که خودِ زن هم انسانیت خود را به فراموشی سپرد؟آیا نمی‌توان گفت که سر منشا تمام این اتفاق‌ها یک تعصب کورکورانه است که مهر و شفقت را به قهقرا میبرد و قساوت را در دلها می‌کارد؟آیا نباید به حال مردانی که در باوری غلط به نام آبرو پاره‌ای از تن خود را بر سر نیزه غیرت می‌زنند، گریست؟تا اندیشه این است بر قتل‌های ناموسی پایانی نخواهد بود.</description>
                <category>نسرین شفیقی</category>
                <author>نسرین شفیقی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Sep 2021 15:48:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین کتاب‌هایی که تا حالا خوندی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Nasrin.shafighi813/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C-xcsokswjasgv</link>
                <description>بهترین کتابهایی که تا حالا خوندی چی بوده؟ خب بحث کتاب قشنگ‌ترین بحثیه که دوست دارم درباره‌ش حرف بزنم.حتی کتاب هدیه گرفتن شیرین‌ترین چیزیه که میتونم از کسی بپذیرم.اینکه کتاب خوندن و از کی و چطور شروع کردم، بر میگرده به دوتا خواهر بزرگتر از خودم. اون دوتا کتاب میخوندن و من همیشه می‌دیدم ولی هنوز عقلم قد نمی‌داد تا خودمم بخونم.اما از سن دوازده سالگی منم کم کم به جمع خواهرام اضافه شدم و شروع کردم کتابایی که اونا میخوندن منم میخوندم.یادمه واسه اولین بار تصمیم گرفتیم خودمون یه کتاب داستان بخریم. این شد که پول تو جیبی‌های ما تبدیل شد به کتاب &quot;پر&quot; نوشته&quot; ج.ماتسن&quot; آخرم کتابو گم کردیم.یکی از خواهرام از دوستاش کتاب امانت می‌گرفت و ما سه تایی کتاب‌ها رو می‌خوندیم.بعدها که بزرگتر شدم منم از دوستام کتاب می‌گرفتم. سال‌های سال رمان خوندم. فقط ایرانی.تا اینکه توی بیست و دو سالگی عضو کتابخونه محلمون شدم.(البته قبلش خواهرم عضو یه کتابخونه دیگه بود و اون کتاب میاورد) اونجا با مسئول کتابخونه کم کم دوست شدم. فهمیده بود کتاب خوان هستم پس شروع کرد به معرفی کتاب به من. واسه اولین بار اون منو تشویش به خوندن رمان‌های خارجی کرد. جوری رفیق شدیم که منم براش کتاب میبردم تا بخونه. خلاصه تا مدت‌ها فقط لیست کتاب‌های توصیه شده خانوم عزیزی و خوندم. رمان تموم شد رفتم سراغ قفسه تاریخ. واقعا چه لذتی داشت غرق شدن در کتاب. خانوم عزیزی بهم مترجم‌های خوب و نویسنده‌های بنام جهان و معرفی کرد.کلی نمایشنامه خوندم. با &quot;شکسپیر&quot; و کتاب‌هاش زندگی کردم.اما هرگز برای &quot;هملت&quot; اشک نریختم.کتابی نبود که تو اون کتابخونه از زیر دستم رد نشده باشه.عاشق کتاب &quot;غرور و تعصب &quot; شدم. &quot;برباد رفته&quot; رفت تو اول لیست کتاب‌های محبوبم. و &quot;دزیره&quot; که غیرقابل وصف بود.با قلم &quot;رضا امیرخانی&quot; آشنا شدم و از بین کتاب‌هاش فقط از خوندن &quot;منِ او&quot; لذت بردم.واسه اولین بار یه کتاب از &quot;پائولو کوئیلو &quot; هدیه گرفتم و سبک نوشته‌هاش دنیای جدیدی برام باز کرد.با &quot;سووشون&quot; عاشق &quot;سیمین دانشور &quot; شدم.از خوندن کتاب &quot;دارالمجانین &quot; &quot;جلال آل احمد &quot; تا چند روز با ترس، مات و مبهوت سرنوشت مردی شدم که هرگز کسی نفهمید آخر به کجا رسید.کتاب &quot; جنگ و صلح&quot; &quot; تولستوی&quot; کتابی بود که هرگز تمومش نکردم.و در آخر کتاب &quot; چشمایش&quot; اثر &quot;بزرگ علوی&quot; هنوز به لیست کتاب‌های خوانده شده من اضافه نشده. اگر کتاب خوبی سراغ دارید معرفی کنید.</description>
                <category>نسرین شفیقی</category>
                <author>نسرین شفیقی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jun 2021 00:35:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قبل‌ترها...</title>
                <link>https://virgool.io/@Nasrin.shafighi813/%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7-oahzygfttxss</link>
                <description>قبل‌ترها... قبل‌تر‌ها بیشتر می‌خواندم. خیلی قبل‌ترها بیشتر می‌نوشتم. با ذوق می‌نوشتم. می‌دیدم و می‌نوشتم. لمس می‌کردم و می‌نوشتم. حس می‌کردم و می‌نوشتم.این روزها نوع خواندم عوض شده، هرچیزی نمی‌خوانم. از هر کسی نمی‌خوانم.این‌روزها کمتر می‌نویسم. هرچه بیشتر می‌خوانم، توانم در نوشتن تحلیل می‌رود.قبل‌ترها داستان می‌خواندم، شعر، رمان، تاریخی، ایرانی، خارجی. رکورد کتاب‌های &quot;دنیل استیل&quot; را زده بودم. با &quot;اسکارلت اوهارا&quot; بارها و بارها در &quot;تارا&quot; قدم زده بودم؛ و برای چاپ جدید شماره‌های &quot;هری پاتر &quot; لحظه شماری می‌کردم.همان قبل‌ترها فیلم هم زیاد می‌دیدم. و بیشتر و بیشتر فیلم خارجی،  هنوزم که هنوز است با فیلم‌های ایرانی ارتباط برقرار نکرده‌ام.خیلی قبل‌ترها، خیلی قبل از اینکه کتاب خوان قهاری شوم، مجله باز قهاری بودم. آن سال‌ها عاشق مجله‌های سینمایی بودم مجله &quot;دنیای تصویر &quot;، &quot;فیلم&quot;، &quot;کانون خانواده&quot; و حل جدول. جدول‌های روزانه &quot;همشهری&quot; را جز یکی دو مورد حل می‌کردم. مجلات جدول برایم به صورت هفتگی خریداری می‌شد، اما از روزی که تمام سوالات جدول‌ها برایم تکراری شد، جدول را کنار گذاشتم.سال‌ها گذشت و وقتی شمارگان سنم بالاتر رفت، سلیقه‌ام برای دیدن فیلم و کتاب عوض شد. نمایشنامه میخواندم. دیگر از روی اسم کتاب آن‌را انتخاب نمی‌کردم. نویسنده برایم مهم بود. اگر کتاب خارجی بود مترجم برایم مهم بود. اگر فیلم بود بازیگرانش برایم مهم بود. دیگر همه چیزم حساب شده بود.اما در زمان اکنون این حساب شدگی، دنیای زیبای آن سال‌هایم را به یغما برده، کتاب کمتر می‌خوانم. فیلم کمتر می‌بینم. قلم کمتر در دست می‌گیرم.این حساب شدگی، یک آشفتگی عذاب آور برایم به ارمغان آورده. هرچه سبکبال‌تر بودم اوج پرواز خیالم بالاتر بوده. این حساب و کتاب بال پروازم را بسته. روزهای بی‌خیالیم را برده، دنیای خیالاتم را کوچک و کوچک‌تر کرده.قبل‌ترها، خیلی قبل‌ترها دنیایی خارج از دنیای واقعی نبود. اخبار جز از جعبه چهارگوش جادویی خانه پخش نمی‌شد.آرامش خیالم سرجایش بود.در این زمان دلم تنگِ قبل‌ترهاست. خیلی قبل‌تر از آن زمان که بخوانم یا برای دلم بنویسم.</description>
                <category>نسرین شفیقی</category>
                <author>نسرین شفیقی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jun 2021 23:51:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعترافات یک ذهن خسته</title>
                <link>https://virgool.io/@Nasrin.shafighi813/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-ux4tqrlz4tvf</link>
                <description>بلد نیستم...خیلی کارا تو زندگی هست که عجیب دلم میخواد انجامشون بدم، ولی بلد نیستم.مثلا مهمترین کاری که همیشه دلم خواسته تا انجامش بدم، همین نوشتن لعنتی هست.خیلی دوست دارم بنویسم، ولی بلد نیستم.خیلی دوست دارم جوری بنویسم که روزی بشم یه نویسنده،  ولی خب بلد نیستم.حالا خیلیم متوقع و بلند پرواز نیستم که مثلا دلم بخواد روزی بشم سیمین یا فروغ. اما میتونم توقع داشته باشم که یه روزی خودم بشم!ولی خب همینم بلد نیستم!اینقدر کاغذ سیاه میکنم ولی آخرشم هیچی از توش در نمیاد.شعر بلد نیستم ولی عاشق حافظم.مثلا دوست دارم قصه بنویسم. البته نه قصه هزار و یک شب یا حتی قصه شاه پریان.من حتی نوشتن یه قصه کوچولوی جمع و جورم بلد نیستم.اصلا من هیچی بلد نیستم بنویسم جز چرند و پرند. البته منظور از چرند و پرند اون کتاب مشهور نیست، راستی از جلال آل احمد بود دیگه!اینایی که مینویسن و میشن نویسنده چطوری مینویسن؟چطوری بلدن چند تا چند تا کتاب و داستان بنویسن؟چطوری سر و تهشو هم میارن؟!من حتی از پس نوشتن یه چیز ساده هم بر نمیام. من چرا بلد نیستم بنویسم؟اصلا دیگه دلم نمیخواد به نوشتن فکر کنم، دیگه ازش خوشم نمیاد.الان اصلا تو مودش نیستم. شاید یه روزی، یه جایی، یه چیزی نوشتم که بدرد خوندن بخوره.الان دلم میخواد بدونم سهراب قایقشو ساخت؟ اگه ساخته سوارش بشم و برم پشت دریاها، دوست دار اون شهر و ببینم. دلم دیدن میخواد نه نوشتن.</description>
                <category>نسرین شفیقی</category>
                <author>نسرین شفیقی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jun 2021 02:13:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه شده و به کجا رسیده‌ایم؟</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-rzvi3hugdahv</link>
                <description>امروز از طریق دوستانم مطلع شدم که دخترکی دوازده ساله با اقدام به حلق آویز کردن خود برای پایان دادن به زندگیش، جان سپرده.به اندازه کافی مبهوت شدم و تاسف خوردم اما چراغی در بالای سرم روشن شد که یک علامت سوال بزرگ آن‌را روشن و خاموش می‌کرد.چه شده که امروز به اینجا رسیده‌ایم که کودکی در این سن اقدام به خودکشی می‌کند؟من خود وقتی دخترکی دوازده ساله بودم هنوز با عروسک‌هایم بازی می‌کردم.میان لی‌لی بزرگی می‌دویدم تا سنگ را به خانه آخر برسانم.دنبال برادرم می‌دویدم تا مرا سوار بر دوچرخه تازه خریده‌اش کند.کنار مادرم می‌نشستم و با سنگ‌های باغچه یک‌قل دو قل بازی می‌کردم.استکان چای را که تا نیمه میان سینی ریخته بود با عشق برای پدرم می‌بردم.من وقتی دخترکی دوازده ساله بودم هنوز به خواهر کوچکتری که بعد از من آمده بود حسادت می‌کردم. امروز ما را چه شده؟کجای دنیایمان وارونه شده؟ چرا دخترکان دوازده ساله امروزمان شبیه من در دوازده سالگی نیستند؟چرا این گل‌های شاداب پژمرده‌اند؟کدام باغبانی آپاشش را زمین نهاده؟کدام داسی جای علف‌های هرز باغچه، گل‌های زیبا را حرس می‌کند؟ به راستی چه شده و به کجا رسیده‌ایم؟</description>
                <category>نسرین شفیقی</category>
                <author>نسرین شفیقی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Apr 2021 00:36:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طنز تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@Nasrin.shafighi813/%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%AA%D9%84%D8%AE-me4hbzux60vt</link>
                <description>دیشب فیلم&quot; بدون تاریخ، بدون امضا &quot; را دیدم؛ اما چه شد که برای دیدنش مشتاق شدم؟دیشب در فضای مجازی چرخی میزدم که چند پست مشابه دیدم، شاید تکرار این پست باعث شد یکی را کامل نگاه کنم. قسمتی از یک جشنواره که نمیدانم کجا بود و برای چه زمانی بود، نمایش داده می‌شد. آقای مسنی که خارجی هم بود نام &quot; نوید محمدزاده&quot; را برای بازی در فیلم &quot;بدون تاریخ، بدون امضا &quot;، را خواند تا جایزه بهترین بازیگر مرد را در آن جشنواره دریافت کند.سوال ادمین این بود &quot;آیا دریافت این جایزه به حق بود؟&quot;طبق عادت کامنت‌ها را خواندم.کردهای عزیز همگی این جایزه را لایق این بازیگر دانسته بودند. عده‌ای هم موافق و عده‌ای هم مخالف بودند.یک گفتگو توجهم را جلب کرد، یکی گفته بود&quot; چرا حقش نباشد مگر این این خارجکی‌ها پارتی بازی می‌کنند؟ فیلم را نگاه کرده‌اند  و این آقا را بهترین بازیگر دیده‌اند&quot;جوابی که گرفته بود برایم جالب‌تر بود، شاید هم دلیل اینکه رفتم و این فیلم را دیدم تا خودم قضاوت کنم، همین جواب بود.دیگری در پاسخ به آن کامنت نوشته بود&quot; نخیر ربطی به بازی این آقا نداشت چون از فقر و بدبختی و نداری ما مردم بیچاره فیلم ساخته بودند این جایزه را دادند تا همه دنیا فیلم را ببینند تا بدانند در چه فلاکتی زندگی می‌کنیم.&quot;!!!!با خودم گفتم مگر این فیلم چه فیلمی بوده؟ حتی فیلم جدید هم نبوده برای سال ۹۵ بود. رفتم و فیلم را دیدم.بر حسب اتفاق دیشب کلیپی هم از آقای &quot;حسن ریوندی&quot; دیدم. طنزش بی‌شباهت به موضوع همان فیلم نبود. او میگفت و حضار می‌خندیدند.بنده خدا داشت دستور پخت پلو مرغ مادرش را با بال مرغ آموزش می‌داد. او می‌گفت و حضار با صدای بلندتری می‌خندیدند.اما من از دورن می‌گریستم.چرا به فقر بدبختی خودمان می‌خندیدیم؟چرا طنزی به آن تلخی مایه خنده بود؟مگر این مردم از همین دیار نبوده و نیستند؟مگر همین مردم نبودند که برای ساخت یک فیلم مشابه این طنز و نمایشش در دنیا پیراهن چاک داده و خود را علامه دهر می‌دانستند؟ پس چرا حالا در یک سالن نشسته و به این دستور پخت رقت آمیز قاه قاه می‌خندیدند؟!چرا خودمان با خودمان دورویی می‌کنیم؟ چرا وقتی این داستان در قالب طنز می‌رود، شیرین است و مایه تفریح؟ اما وقتی تبدیل به یک سناریوی تلخ می‌شود، مایه آبروریزی‌ست؟آقای &quot;ریوندی&quot; حتی لبخند هم نمیزد، گمانم او هم میدانست که این طنز تلخ گریستن دارد.آقای &quot;نوید محمدزاده &quot; عزیز فیلم &quot; بدون تاریخ، بدون امضا &quot; اولین فیلمی بود که من از شما دیدم. من به عنوان یک بیننده و نه یک منتقد، این جایزه را در هر کجای این کره خاکی که دریافت کرده‌اید به حق می‌دانم. مبارکتان باد.</description>
                <category>نسرین شفیقی</category>
                <author>نسرین شفیقی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Apr 2021 20:14:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار می‌رود...</title>
                <link>https://virgool.io/@Nasrin.shafighi813/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF-mzun2clvfsra</link>
                <description>امروز ۱۸ فرودینبهار امسال هم مانند سال پیش بی سرو صدا آمد و بی سرو صداتر هم رفت. هنوز چند روزی از پایان تعطیلات عید نوروز نگذشته اما مردم جوری در زندگی روزمره خود فرو رفته‌اند که گویی هرگز بهاری نیامده و این امتداد همان روزهای قبل است. شور بهاری خیلی زودتر از آنچه که انتظار می‌رفت فروکش کرده. شاید تنها نشانه‌های بهار را بتوان در شکوفه‌های ریز و رنگی درختان دید که با سخاوت تمام زیباییشان را در معرض دید عموم قرار داده‌اند.بهار امسال اگر شوری نداشت، دست کم دردی هم نداشت. بهار امسال نه سیلی آمد و نه زلزله‌ای تا مردم ایران را به سوگ بنشاند.بهار امسال آرام آمد و آرام‌تر از هر بهار دیگری در حال رفتن است.</description>
                <category>نسرین شفیقی</category>
                <author>نسرین شفیقی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 18:26:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌توانی روزی یک نویسنده باشی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Nasrin.shafighi813/%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-vo6vwbbzgjxw</link>
                <description>می‌توانی روزی یک نویسنده باشی.. نمی‌دانست نویسنده کیست و نویسندگی چیست؟  اما از همان کودکی دوست داشت انشایش متمایز از انشای هم‌کلاسی‌هایش باشد. روزی که معلم روی تخته سیاه کلاس بزرگ نوشت &quot; علم بهتر است یا ثروت؟&quot; تمام وجودش فریاد میزد که ثروت، اعتقاد داشت که ثروت! اما دستانش از عقل فرمان نگرفت و نوشت علم!همان روز فهمید که از نوشتن می‌ترسد.هرگز انشای دلخواهش را ننوشت، اما در ذهنش قصه پردازی می‌کرد. با شخصیت‌های داستان‌هایش زندگی می‌کرد. با آنها بزرگ می‌شد. با آنها حرف می‌زد. ولی هنوز نمی‌دانست که می‌تواند قصه‌شان را روی کاغذ بنویسد.گذشت و گذشت تا روزی که کسی هولش داد برای نوشتن. برای دیده شدن. برای پیدا کردن مخاطب.آن روز یاد گرفت که نباید بترسد.نباید قصه‌هایش را در ذهنش بنویسد.یاد گرفت هر چه را که می‌اندیشد مکتوب کند.یاد گرفت حتی اگر یک نفر نوشته‌هایش را می‌خواند، نباید نوشتن را رها کند.یاد گرفت مخاطب اگر یک نفر هم باشد محترم است.یاد گرفت می‌تواند روزی یک نویسنده باشد..</description>
                <category>نسرین شفیقی</category>
                <author>نسرین شفیقی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Apr 2021 17:28:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حمیدرضا...</title>
                <link>https://virgool.io/@Nasrin.shafighi813/%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-oyxdtkfladtm</link>
                <description>هیچ‌وقت اون روز رو یادم نمیره که برای ضبط کلیپ از فعالیت‌های بچه‌ها تو خونه ایرانی از حمیدرضا خواستم کتاب بخونه.حمیدرضا هفده سالشه، از بچه‌های بلوچ خونمونه، از اون قدیمیاست که از سال ۹۴ با بچه‌های جمعیت همراه شده.خوش برخورده، با همه میگه و میخنده، اما پشت اون لبخند قشنگش یه حسرت، یه غم، یه ناامیدی، یه چیزی که هزارتا مفهوم داره موج میزنه.همیشه وقتی وارد خونه علم میشه اومدنشو با صدای بلند و با شوخی و خنده اعلام میکنه. یادمه اولین بار که دیدمش تعجب کردم از نوع سلام گفتنش اما بعدا برام جالب شد و عادت کردم. &quot;سلام برشما که من اومدم&quot; اون روز که واسه تهیه کلیپ فیلمبرداری داشتیم خیلی دلم میخواست که تو یکی از سکانس‌ها حمیدرضا هم باشه. وقتی ازش درخواست کردم توی فیلم باشه خیلی خوشحال شد و همش میپرسید باید چیکار کنم؟ منم داشتم تو ذهنم پلن می‌چیدم، به ذهنم رسید از صحنه کتاب خوندش یه صحنه بگیرم.میز و صندلی و کنار کتابخونه چیدم و صداش کردم و گفتم:&quot; بشین پشت میزو کتاب بخون و یه صفحه هم ورق بزن.&quot;یه نگاه به کتاب کرد، یه نگاه به من. بعد با یه لبخند که خیلی راحت میشد فهمید که چقدر مصنوعی هست، گفت: &quot; منکه سواد ندارم کتاب بخونم. الکی بخونم!؟&quot;همون لحظه احساس کردم یه چیزی توی گلوم شکست. تنم یخ کرد. تمرکزم از بین رفت.یه لبخند به همون اندازه که لبخند حمیدرضا مصنوعی بود، زدمو گفتم:&quot; فقط ورق بزن. به صفحه‌هاش نگاه کن در حد چند ثانیه. اما آروم ورق بزن.&quot;گفت:&quot; باشه.&quot;بعد از کار وقتی درمورد حمیدرضا از بچه‌ها پرسیدم فهمیدم چون اوراق هویتی نداره از تحصیل محروم شده.همون موقع معنی نگاه‌های حمیدرضا رو فهمیدم. علت حسرت‌هاش، غمش و حتی بغضش. اینکه چرا همه‌ی احساساتشو پشت اون لبخند مصنوعی قایم میکنه و با صدای بلند حرف میزنه. پشت هر لبخندش هزار تا حرف بود که هرگز به زبون نیومده بودند.امثال حمیدرضا کم نیستن، بچه‌هایی که حذف شدن، بچه‌هایی که حتی از کوچکترین حقوق اجتماعیشون محروم هستن. حمیدرضا یکی از ۶۰۰۰ بچه‌ای هست که انکار شده، شاید چون اوراق هویتی نداره. جمعیت امام علی انکار هزاران کودک خانه ایرانی</description>
                <category>نسرین شفیقی</category>
                <author>نسرین شفیقی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Mar 2021 21:08:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز میتونی منو انکار کنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Nasrin.shafighi813/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C-pbnbcb36fcfn</link>
                <description>نامش یوسف است. سن و سالی ندارد. نه کودکی خرد است نه جوانی خام. شاید چهارده یا پانزده بهار از عمرش را دیده باشد. اما بسیار عجیب است. نگاه خوبی به اطرافیانش ندارد. انس نمی‌گیرد. اعتماد نمی‌کند. کم صحبت می‌کند. سرد نگاه می‌کند. بی‌تفاوت عبور می‌کند، اما، اما از این پسر که اراده‌ای عجیب دارد برای گذشتن از همه و در صدر قرار گرفتن. گویی گرگی درنده در عقبش می‌دود که چنین یک نفس برای رسیدن به بهتر بودن تلاش می‌کند. راستش را بخواهید هیچ فکر نمی‌کردم آن پسر بی‌تفاوت اینچنین باشد. امروز به خانه ایرانی‌مان رفتم. روز شلوغی بود، و پر از شور و شوق و اشتیاق و زندگی.امروز جشن آخر سال بچه‌ها برگزار شد و بچه‌ها هدایای خود را که مزد تلاششان بود دریافت کردند.وقتی رسیدم که داشتند عکس‌های یادگاری را با معلم‌هایشان می‌گرفتند.از بچه‌ها اولین کسی که به چشمم آمد یوسف بود، نامش را صدا زدم و سلامش گفتم. در حال آماده شدن برای عکس بود. خیلی تعجب کرد اما محترمانه جوابم گفت. شنیدم که به حسین که کنار دستش ایستاده بود، گفت&quot; منو میشناسه!&quot;نگاهش کردم و لبخند زدم. او هم برایم لبخند زد. دیدم نگاهش مهربان شد، به خوبی حسش کردم.از جمع عکس گیرندگان خارج شدم، به سالن برگشتم و روی مبلی تک‌نفره نشستم. همان‌ موقع یونس برادر کوچکتر یوسف آمد و روی دسته مبلم نشست. برخلاف یوسف، یونس بسیار رفتار اجتماعی از خود بروز می‌دهد. در دستان کوچک یونس یک مجموعه بازی‌های فکری بود. با ذوق گفت: &quot;خاله ببین چی جایزه گرفتم؟&quot;و بعد با همان شور کودکانه‌اش توضیح داد که این را برای نفر دوم شدن گرفته. بین توضیحات یونس پسرکی دیگر هم آمد و جایزه‌اش را نشانم داد. گفت:&quot; خاله ببین من نفر سوم شدم.&quot;میان صحبت‌های پسرکم دیدم که یوسف آمد. دیدم که پشت برادرش روی دسته مبلم نشست. دیدم که جایزه‌اش را در دست دارد. دیدم که خجالت می‌کشد.برگشتم سمت یوسف و گفتم:&quot; جایزه تو چیه یوسف؟&quot;لبخند زد خیلی گرم، خیلی صمیمی. کتابی قطور را پیش رویم گرفت&quot; من کتاب جایزه گرفتم&quot;پرسیدم &quot;امتیازت چند شد؟&quot;دیدم که چشمان یوسف برق زد. &quot; امتیاز من ۹۵۰ شد. من نفر اول شدم. بالاترین امتیاز. ۵۰ تا کمتر از امتیاز اصلی ولی شما همون ۱۰۰۰ حساب کن.&quot;دیدم که یوسف صمیمی شد. دیدم که دیگر برای یوسف غریبه نیستم.بچه‌ها سمتم هجوم آوردند تا جایزه‌هایشان را ببینم. دیدم که یوسف در هیاهوی بچه‌ها گم شد.بعد از پایان جشن قرار شد تعدادی از بچه‌ها را نگه داریم تا چند خطی نامه بنویسند. اولین کسی را که انتخاب کردم یوسف بود.گفتم:&quot; یوسف جان میشه بمونی کمی دیرتر بری؟ کارت دارم.&quot;با صدای مهربانی گفت:&quot; چشم تا هروقت بگید میمونم.&quot;در طبقه پایین یوسف و چهار نفر دیگر از بچه‌ها را دور هم جمع کردیم. توضیح دادیم که چه جبری در حقشان در حال انجام است. گفتیم که حضورشان انکار شده و خانه‌های ایرانی را فضای آموزشی نمی‌بینند. خواستیم تا حرف دلشان را در قالب یک نامه بیان کنند.یوسف برخاست و اجازه گرفت تا در یکی از کلاس‌ها نامه‌اش را بنویسد خارج از جمع. وارد کلاس شد و در را هم بست. وقتی نامه‌اش را تحویلم داد اجازه خواستم تا آن‌را بخوانم. دیدم نام کاملش را نوشته. گفتم:&quot;یوسف جان فقط اسم کوچیکتم می‌نوشتی کافی بود.&quot;گفت:&quot; نه خاله بزار اگر سرچ کردن ببینن که من واقعی هستم.&quot;نامه یوسف را خواندم. نامه‌اش سرد بود. تلخ بود. عریان بود. سردی روزگارش خونت را منجمد می‌کرد. تلخی‌های زندگی‌اش سیلی می‌زد به صورتت، و عریانی واقعیت‌هایی که پنهان بود شرمسارت می‌کرد.یوسف نامه پر از دردش را با این جمله به پایان رساند.&quot; هنوز میتونی منو انکار کنی؟&quot;</description>
                <category>نسرین شفیقی</category>
                <author>نسرین شفیقی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Mar 2021 23:34:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز میتونی منو انکار کنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Nasrin.shafighi813/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C-reldoyy9xpcc</link>
                <description>نامش یوسف است. سن و سالی ندارد. نه کودکی خرد است نه جوانی خام. شاید چهارده یا پانزده بهار از عمرش را دیده باشد. اما بسیار عجیب است. نگاه خوبی به اطرافیانش ندارد. انس نمی‌گیرد. اعتماد نمی‌کند. کم صحبت می‌کند. سرد نگاه می‌کند. بی‌تفاوت عبور می‌کند، اما، اما از این پسر که اراده‌ای عجیب دارد برای گذشتن از همه و در صدر قرار گرفتن. گویی گرگی درنده در عقبش می‌دود که چنین یک نفس برای رسیدن به بهتر بودن تلاش می‌کند. راستش را بخواهید هیچ فکر نمی‌کردم آن پسر بی‌تفاوت اینچنین باشد. امروز به خانه ایرانی‌مان رفتم. روز شلوغی بود، پر از شور و شوق و اشتیاق و زندگی.امروز جشن آخر سال بچه‌ها برگزار شد و بچه‌ها هدایای خود را که مزد تلاششان بود دریافت کردند.وقتی رسیدم که داشتند عکس‌های یادگاری را با معلم‌هایشان می‌گرفتند.از بچه‌ها اولین کسی که به چشمم آمد یوسف بود، نامش را صدا زدم و سلامش گفتم. در حال آماده شدن برای عکس بود. خیلی تعجب کرد اما محترمانه جوابم گفت. شنیدم که به حسین که کنار دستش ایستاده بود، گفت&quot; منو میشناسه!&quot;نگاهش کردم و لبخند زدم. او هم برایم لبخند زد. دیدم نگاهش مهربان شد، به خوبی حسش کردم.از جمع عکس گیرندگان خارج شدم، به سالن برگشتم و روی مبلی تک‌نفره نشستم. همان‌ موقع یونس برادر کوچکتر یوسف آمد و روی دسته مبلم نشست. برخلاف یوسف، یونس بسیار رفتار اجتماعی از خود بروز می‌دهد. در دستان کوچک یونس یک مجموعه بازی‌های فکری بود. با ذوق گفت: &quot;خاله ببین چی جایزه گرفتم؟&quot;و بعد با همان شور کودکانه‌اش توضیح داد که این را برای نفر دوم شدن گرفته. بین توضیحات یونس پسرکی دیگر هم آمد و جایزه‌اش را نشانم داد. گفت:&quot; خاله ببین من نفر سوم شدم.&quot;میان صحبت‌های پسرکم دیدم که یوسف آمد. دیدم که پشت برادرش روی دسته مبلم نشست. دیدم که جایزه‌اش را در دست دارد. دیدم که خجالت می‌کشد.برگشتم سمت یوسف و گفتم:&quot; جایزه تو چیه یوسف؟&quot;لبخند زد خیلی گرم، خیلی صمیمی. کتابی قطور را پیش رویم گرفت&quot; من کتاب جایزه گرفتم&quot;پرسیدم &quot;امتیازت چند شد؟&quot;دیدم که چشمان یوسف برق زد. &quot; امتیاز من ۹۵۰ شد. من نفر اول شدم. بالاترین امتیاز. ۵۰ تا کمتر از امتیاز اصلی ولی شما همون ۱۰۰۰ حساب کن.&quot;دیدم که یوسف صمیمی شد. دیدم که دیگر برای یوسف غریبه نیستم.بچه‌ها سمتم هجوم آوردند تا جایزه‌هایشان را ببینم. دیدم که یوسف در هیاهوی بچه‌ها گم شد.بعد از پایان جشن قرار شد تعدادی از بچه‌ها را نگه داریم تا چند خطی نامه بنویسند. اولین کسی را که انتخاب کردم یوسف بود.گفتم:&quot; یوسف جان میشه بمونی کمی دیرتر بری؟ کارت دارم.&quot;با صدای مهربانی گفت:&quot; چشم تا هروقت بگید میمونم.&quot;در طبقه پایین یوسف و چهار نفر دیگر از بچه‌ها را دور هم جمع کردیم. توضیح دادیم که چه جبری در حقشان در حال انجام است. گفتیم که حضورشان انکار شده و خانه‌های ایرانی را فضای آموزشی نمی‌بینند. خواستیم تا حرف دلشان را در قالب یک نامه بیان کنند.یوسف برخاست و اجازه گرفت تا در یکی از کلاس‌ها نامه‌اش را بنویسد خارج از جمع. وارد کلاس شد و در را هم بست. وقتی نامه‌اش را تحویلم داد اجازه خواستم تا آن‌را بخوانم. دیدم نام کاملش را نوشته. گفتم:&quot;یوسف جان فقط اسم کوچیکتم می‌نوشتی کافی بود.&quot;گفت:&quot; نه خاله بزار اگر سرچ کردن ببینن که من واقعی هستم.&quot;نامه یوسف را خواندم. نامه‌اش سرد بود. تلخ بود. عریان بود. سردی روزگارش خونت را منجمد می‌کرد. تلخی‌های زندگی‌اش سیلی می‌زد به صورتت، و عریانی واقعیت‌هایی که پنهان بود شرمسارت می‌کرد.یوسف نامه پر از دردش را با این جمله به پایان رساند.&quot; هنوز میتونی منو انکار کنی؟&quot;</description>
                <category>نسرین شفیقی</category>
                <author>نسرین شفیقی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Mar 2021 22:57:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه دوست کجاست؟...</title>
                <link>https://virgool.io/@Nasrin.shafighi813/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-l9fykucnofhg</link>
                <description>خواهرم هر هفته می‌رفت به خانه‌ای که &quot;خانه ایرانی&quot; می‌نامیدش. دو فرزند کوچک هم داشت که زیر بغلش می‌زد و با خود به آن خانه ایرانی می‌برد. یادم می‌آید در دوران بارداریش به‌جای استراحت تا آن سر تهران می‌رفت تا در کلاس‌های مردی که &quot;شارمین&quot; نام داشت، دوره‌‌های نویسندگی را بگذراند. این‌که شوهرش هم‌پایش بود برایم قشنگ بود و تحسین برانگیز. بعد از مدتی از من خواست تا برای خانه ایرانیشان متن بنویسم. پذیرفتم. دو سال به همین منوال سپری شد بدون اینکه خانه ایرانی را ببینم. نزدیک عید بود، درست همین موقع‌ها. &quot;جشنواره بوی عیدی&quot; در حال تدارک بود. پس از دوسال طلسم شکست و پا خانه ایرانی گذاشتم. خانه‌ای در یک محله معضل‌خیز و پرحاشیه، و ترسناک برای من! با دری آبی رنگ. و یک لوگوی زیبا و بزرگ و قرمز بر روی آن. داخل خانه غوغایی بود. پر از شور، پر از نشاط، پر از زندگی. جوان‌هایی که روز تعطیل دور هم جمع شده بودند برای خانه تکانی. یکی لامپ شکسته را تعویض می‌کرد. یکی بخاری اهدایی را در اتاقی که کلاس بچه‌ها بود، نصب می‌کرد. دیگری قفل خانه را با قفلی تازه عوض می‌کرد... دنیایی دیدم که برایم عجیب بود. این همه عشق از کجا می‌آمد؟ هر کدامشان از یک طرف تهران خودش را به این نقطه کور رسانده بودند. میان آنهمه شلوغی با نظمی غیر قابل وصف یک جلسه هم برای برنامه ریزی جشنواره برپا کردند. پسرجوانی برای اولین بار با دوستش آمده بود. او هم همانند من محسور این جماعت عاشق شده بود. اهل موسیقی بود. دیری نپایید که شد معلم موسیقی بچه‌ها و اجرای زیبایی در جشنواره با حضور پسران بلوچ برگزار کرد. میخواهم بگویم خانه‌های ایرانی برای اعضایش عشق دارد و برای کودکانش امید. خانه‌ای که مرا هم پایبند کرد؛ امید بچه‌هایی‌ست که از خانواده و محله‌شان ناامید شده‌اند و به این خانه که در سراسر ایران گسترده شده، امید بسته‌اند. امید برای فردایی بهتر. امید برای اینکه غول سیاه اعتیاد آنها را اسیر نکند. امید برای اینکه از زور فقر عروسک کهنه و پاره‌شان زمین نگذراند و کودکشان را در آغوش بگیرند. امید برای اینکه درد بی‌سوادی و نداشتن حامی، آن‌ها را به گوشه‌های خرابه محله طاعون زده‌شان پرت نکند. امید برای اینکه آرزوهایشان را پیدا کنند و فریاد بزنند.  در خانه ایرانی تو نه پزشکی، نه استادی، نه مهندسی، نه هنرمندی، نه روانشناسی و نه یک آدم معمولی. در خانه ایرانی تو یک خاله و عمویی که با عشق دیدن و رشد کردن این کودکان محروم، به او درس می‌دهی که سواد داشته باشد، که هنرمند شود، که درس زندگی بیاموزد. یادمان باشد که آموزش حق همه است. من در جمعیت امام علی یک درس بزرگ آموختم، که من انسانم و تمام کودکان سرزمینم، فرزندان انسانند. فارغ از هر دین و مذهب و زبان، قومیت و ملیتی. من آموختم که انسانیت والاترین مقام است.</description>
                <category>نسرین شفیقی</category>
                <author>نسرین شفیقی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Mar 2021 16:33:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کو آن دولت تدبیر و امید؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Nasrin.shafighi813/%DA%A9%D9%88-%D8%A2%D9%86-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%AA%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-jxsxmyyfyzio</link>
                <description>کو آن دولت تدبیر و امید؟! نه نویسنده هستم، نه منتقد. اصلا هم نمیدانم چگونه باید نقد کنم و یا اینکه چه کسی یا چه چیزی را مورد نقد قرار دهم. اما میدانم درون سینه قلبی دارم که هر روز فشرده‌تر می‌شود. هر روز هم بیشتر تیر می‌کشد.امروز جایی ایستاده‌ام که وقتی به سه قبل می‌نگرم کوچکترین شباهتی بین خودِ امروزم با آن روزها نمی‌بینم.پا میان نهادی نهاده‌ام که نه در آن دروغ، نه تزویر، نه ریا و نه بزرگنمایی دیده‌ام.با مردمی آشنا شده‌ام که دست یاری به سوی کسانی دراز کرده‌اند که هیچ پناهی در این دیار ندارند. انسان‌هایی که منند. همانند من فرزندان آدمند. بی‌پناهانی که دور انداخته شده‌اند. کودکانی که حذف شده‌اند. این مردم دست به دست هم داده‌اند تا بگویند اینان از شمایند، هستند، وجود دارند. فقر تیشه بر ریشه‌شان زده، اعتیاد خانمانشان را سوزانده. بیاید تا ببینید، تا بشنوید، تا دست هم گیریم، تا بلندشان کنیم.اما افسوس و صد افسوس که جای حمایت دولت مردان برای احقاق حقوق این هموطنان، با تصمیم‌گیری بر انحلال این خانواده بزرگ، تیشه بر ریشه این اتحاد بیست هزار نفری که شش هزار زن و کودک را تحت حمایت خود قرار داده و بدون کوچکترین کمک از سوی نهاد‌های دولتی، تنها با کمک اعضا و همراهانشان بیست سال تمام خدمت رسانی کرده، زده‌ است.اکنون ما اعضای این جمعیت بزرگ با راه‌اندازی کارزاری اعتراض خود را جهت حمایت از این سازمان مردم نهاد به گوش همگان رسانده‌ایم.با ما همراه باشید و دوستان را خود نه برای جمعیت امام علی، که در جهت حمایت مردمی که بیست سال دادشان را فریاد زدیم، همراه کنید. (وارد لینک زیر شوید و با امضای خود در این کارزار به ما بپیوندید)https://www.karzar.net/imam-ali-society</description>
                <category>نسرین شفیقی</category>
                <author>نسرین شفیقی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Mar 2021 13:46:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بادبادک</title>
                <link>https://virgool.io/@Nasrin.shafighi813/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%A9-pfgbt0pltgoi</link>
                <description>بادبادک اسیر دست کودکی خرد بود. کودک همیشه آنقدر نخ بادبادک را می‌کشید که حتی نمی‌توانست به درخت جوانی که در کنج حیاط نه چندان بزرگ خانه صاحبش بود، برسد. گاهی برای به پرواز در آوردنش آنقدر او را روی زمین پر از خاک و خاشاک می‌کشید که تمام تن کاغذیش مجروح می‌شد. بادبادک گمان می‌کرد که اگر جای این کودک، فردی بالغ نخش را در دست داشت روزگار بهتری داشت، حتی می‌توانست تا آن بالاها پرواز کند و از قامت درخت جوان داخل حیاط هم بالاتر رود. گذشتن از درخت انتهای آرزوی بادبادک بود. بادبادک دوست داشت غیر از دیدن خانه کودک در پروازهایش به تماشای خانه‌های اطراف بنشیند، دوست داشت بداند خانه همسایه هم درخت دارد؟ آنجا هم پسرکی هست که بادبادکش را هوا کند؟ یا حتی در بداند در پس این دیوارها دنیا چه شکل و رنگی دارد، آخر بادباک حتی از دیوار خانه هم فراتر نرفته بود. او به همراه صاحب کوچکش هرگز نتوانسته بود پروازی قشنگ را تجربه کند.در یک روز بهاری بادبادک همراه صاحب کوچکش به یک دشت بزرگ رفت آنجا دیواری نبود. درختی هم وجود نداشت؛ اما تعداد زیادی کودک با بادبادک‌هایشان آنجا در آن دشت بی انتها بودند. بادبادک‌ها آنقدر در آن بالاها پرواز میکردند که او فکر می‌کرد آیا میتواند روزی همانند آنها چنین پرواز باشکوهی داشته باشد؟آن روز کودک شاد و خندان بود. می‌دوید و بادبادک پرواز کنان از پشت دنبالش می‌رفت.بادبادک لحظه به لحظه بالاتر می‌رفت و حس زیبایی را تجربه می‌کرد که تاکنون در حیاط کوچک خانه صاحبش تجربه نکرده بود. او هم در نزدیک مابقی بادبادک‌ها پرواز می‌کرد. ناگهان کودک زمین خورد و نخ بادبادک از دستش رها شد، بادبادک از  صاحبش دور می‌شد و هر لحظه بیشتر اوج می‌گرفت، دیگر نخی نبود تا پروازش را کنترل کند، کسی نبود تا مانع پروازش شود. حالا خوب می‌دانست که از درخت جوان هم بالاتر رفته؛ پسرک با چشم گریان پرواز بادبادکش را تماشا می‌کرد.بادبادک جایی نزدیک ابرها محو شد و حسی را تجربه می‌کرد که نمی دانست نامش چیست؟</description>
                <category>نسرین شفیقی</category>
                <author>نسرین شفیقی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Feb 2021 19:48:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمیت</title>
                <link>https://virgool.io/@Nasrin.shafighi813/%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%AA-gtufzejpcih0</link>
                <description>《رها کردیم خالق را ، گرفتاران ادیانیم !تعصب چیست در مذهب ؟! مگر نه این که انسانیم !اگر روح خدا در ماست... خدا گر مفرد و تنهاست ....ستیزه پس برای چیست ؟!برای خود پرستی هاست .. من از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسماز آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسمهراسم جنگ بین شعله و کبریت و هیزم نیستمن از سوزاندن اندیشه در آتیش می ترسم ..﻿.》از وقتی این شعر زیبای سیمین بهبهانی را خواندم از انسان‌ها ترسیدم. از بلایی که این بشر بر سر هم‌نوعان خود آورده، از جاه‌طلبی‌ها، از کم نشدن خواست‌ها، از غرور و تکبر، از خویش بزرگ پنداری، از نابودی بشریت برای بقایی بیشتر...چیست این انسان دوپا که هر چه دارد و بدست می‌آورد باز هم کمش است؟کیست این انسان دو پا که حاکمیت بر ضعیف‌تر از خود را حق مسلم می‌داند؟چرا با بی‌رحمی تبر بر پاهای بی‌جان و نااستوار دیگر انسا‌نها می‌زنند؟آیا نام آدمیت مقدس‌تر از آن نیست تا بر موجوداتی اینچنین نا انسان گذاشته شود؟این اجبارها، این تضادها، این نابرابری‌ها امتدادش تا کجاست؟مرز این سکوت جان‌فرسا تا کجا امتداد دارد؟این نگفتن‌ها، خفقان آورترین دردی‌ست که گلوی هر زخم‌خورده‌ای را می‌فشارد.دردی که رستگاریش در این دنیا حاصل نشدنی شده است.امیدی که جز خیال نقشی ندارد، داوری که هیچ سوتی را برای دردمندی، نمی‌نوازد.من از انسان‌ها می‌ترسم.من از خویشتن می‌ترسم. من از روزی که چون دیوان، سر هر رهگذری را بر سنگ بکوبم می‌ترسم.من از عدالتی که نابود کنم می‌ترسم. من از نسل خودم می‌ترسم.من از انسان بودن می‌ترسم.</description>
                <category>نسرین شفیقی</category>
                <author>نسرین شفیقی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Feb 2021 03:16:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشفته‌گی</title>
                <link>https://virgool.io/@Nasrin.shafighi813/%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%D9%87-%DA%AF%DB%8C-h0lbmdrum3kl</link>
                <description>صبح کمی دیرتر از همیشه از خواب بیدار می‌شود، با سردرگمی نگاهی به اطرافش می‌اندازد، طرف دیگر تخت کاملا صاف است. چنگی به موهایش می‌زند و از اتاق خارج می‌شود.  آشپزخانه سرد و ساکت است. یک قهوه فوری که بیشتر طمع آب جوش می‌دهد، سر میکشد و بدون توجه به لباس پوشیدنش، کیف دستی قهوه‌ایش را برمیدارد و از خانه خارج می‌شود. در جیب‌های کتش دنبال کلید ماشین می‌گردد، نیست. در جیب‌های شلوارش هم نیست. داخل کیف را جستجو می‌کند آنجا هم نیست. دیرش شده اما باید به خانه بازگردد. آنساسور در طبقه دوازدهم است. دکمه را فشار می‌دهد. آسانسور با طمانینه در طبقات دیگر توقف می‌کند. نمیتواند منتظر آسانسور بماند، پنج طبقه را می‌دود. در خانه هرچه میگردد نمی‌تواند کلید ماشینش را پیدا کند. تمرکز ندارد. سعی می‌کند آرام باشد. گوشی تلفن را برمی‌دارد و درخواست یک ماشین کرایه‌ای می‌کند. دوباره پایین می‌رود. جلوی درِ خانه نزدیک درخت در انتظار می‌ماند. ماشین می‌رسد. در همان لحظه گنجشکی آستین کتش را مورد عنایت قرار می‌دهد. زمان برای بازگشت به خانه ندارد. بازهم سعی میکند آرام باشد. کت را از تن خارج می‌کند. تمام مسیر با ترافیکی سنگین مسدود شده. چشم‌هایش را می‌بندد تا نبیند. صدای رادیو آرامش نمی‌کند. مسیر بیست دقیقه‌ای را در یک ساعت طی می‌کنند. سریع وارد بانک می‌شود. نگاهی به ساعت می‌اندازد. خیلی دیر کرده. بانک حسابی شلوغ است. مجبور است منتظر بماند. روی صندلی انتظار می‌نشیند. با پا ضربه‌های آرامی به سرامیک‌های کف می‌زند. نیم‌ساعت از ورودش گذشته. حالا روبروی متصدی بانک نشسته. متصدی سری تکان می‌دهد، اول صبح چکش برگشت خورده. از بانک خارج می‌شود. تلفن همراهش زنگ می‌خورد. تمام خشمش را بر سر شخص پشت تلفن خالی می‌کند. زمام کار از دستش در رفته، همسرش ترکش کرده، چکش برگشت خورده، آینده شغلش در خطر است، روابط اجتماعیش افتضاح شده... هیچگاه در زندگی این همه آشفته نبوده. نمی‌داند چه‌ کند؟ کدام کار درست است؟ چطور همه چیز را به حال عادی برگرداند؟ این آشفتگی دیوانه‌اش می‌کند. به کمک نیاز دارد، به بودن دوباره آدم‌های زندگیش.</description>
                <category>نسرین شفیقی</category>
                <author>نسرین شفیقی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jan 2021 22:57:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@Nasrin.shafighi813/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-m2lod7ycw7nz</link>
                <description>دخترک با گیسوانی به رنگ شب میان گلهای رنگارنگ لاله عباسی چرخ می‌زند. بعضی از غنچه‌ها هنوز بسته‌اند.گل‌های ناز مادر با رنگ‌های زیبا در ابتدای باغچه، به لطافت مخمل دلربایی می‌کنند. دخترک عاشق لاک زدن ناخن‌های کوچکش با این گلبرگ‌های ظریف است.اینبار رنگ بنفش را انتخاب میکند. مادر علاقه خاصی به گل‌های ناز دارد. دخترک می‌داند که نباید مادر را بابت آسیب رساندن به گل‌ها خشمگین کند. گل‌ها که تنها پنج گلبرگ دارند انتخاب سختی‌ست برای زیبا کردن ناخن‌ها، اما اگر از هر گل یک گلبرگ بچیند مادر نمی‌فهمد.گلبرگ‌ها را کمی مرطوب می‌کند، حالا ناخن‌های زیبایی با رنگ بنفش دارد.خرامان به سمت بوته گل سرخ می‌رود. چقدر دلش می‌خواهد غیر از بوئیدن ‌گل‌های مخملین سرخ، می‌توانست یک شاخه از آن بوته پر بار را بچیند؛ اما این بوته اغواگر بخش ممنوعه باغچه حیاط خانه بود. زیرا این بوته گل سرخ متعلق به پدر بود که هر صبح تعداد گل‌هایش را می‌شمارد، و دست زدن به این بوته ممنوع بود.دسته‌ای کوچک از گل‌های شیپوریِ سفید و صورتی و بنفش را برای خودش درست می‌کند و خندان به سوی بید مجنون می‌دود. روی تاب می‌نشیند و خودش را به عقب و جلو هل می‌دهد.با صدای بلند برای خودش آواز کودکانه &quot;تاب تاب عباسی..&quot;می‌خواند.مادر با تشتی از رخت‌های شسته از پله‌ها پایین می‌آید. بند رخت را از تنه درخت بید به میخی در آن‌طرف حیاط بسته بود.دخترک از روی تاب چشم میدوزد به رخت پهن کردن مادرش. هر لباسی که روی بند پهن می‌شود، با صدای بلند به مادرش می‌گوید که آن لباس برای کیست. این بازی را دوست دارد. مادر از او دور شده و نزدیک دیوار رسیده، صدایش میزند تا گیره‌ها را به او بدهد.دخترک سعی می‌کند از روی تاب بپرد پایین، اما سرعت تاب او را به پایین پرتاب می‌کند. سر هر دو زانویش زخم شده. مادر بسمتش می‌دود. دخترک گریه کودکانه‌اش را سر می‌دهد. پایش درد گرفته، دلش آغوش مادرش را می‌خواهد..  دخترک با دست خانه‌ای را به کودک همراهش نشان می‌دهد.خانه‌ای که دیگر عطر محبوبه‌های شبش در کوچه نمی‌پیچید. دیگر بید مجنون از پشت دیوار‌هایش به کوچه سرک نمی‌کشید.دیگر مادری نبود تا بند رخت را پر از لباسهای شسته کند.دیگر دخترک خردسالی میان باغچه پر گلش نمی‌دوید. این خانه دیگر خانه کودکی‌های دخترک نبود.</description>
                <category>نسرین شفیقی</category>
                <author>نسرین شفیقی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jan 2021 00:17:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محلات حاشیه...</title>
                <link>https://virgool.io/@Nasrin.shafighi813/%D9%85%D8%AD%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87-ggfsytoaffh6</link>
                <description>محلات حاشیه. اسمش کمی ناآشنا و غریب است. چون می‌دانی محله چه جایی‌ست؛ ولی از حاشیه بودن محله کمی گیج میشوی.اولین حاشیه‌ای که به گوشت خورده، شاید حاشیه زمین فوتبال باشد، یا شاید هم کمی امروزی‌تر، حاشیه زندگی سلیبریتی‌هایی که فکر می‌کنند خودشان از تو خیلی مفیدترند.اصلا حاشیه برای گوشه دفتر مشق کلاس اولی‌هاست که با طرح های زیبا نقش زده می‌شوند. یا حاشیه همان‌جایی‌ست که پاورقی‌ها را در آن می‌نویسند‌.هرچه فکر می‌کنی حاشیه و محله، یا محله و حاشیه با هم جور در نمی‌آیند. نمی‌توانی در یک جمله کنار هم جایشان دهی، برایت غیر معمول است. پس از نزدیک شدن به فهم این دو کلمه اجتناب می‌کنی، چون ناخودآگاه می‌ترسی.می‌ترسی از روبرو شدن با حاشیه‌ی یک محله! چون با ترکیب حاشیه و بعضی از کلمات احساس خوبی نداری. چیزی در درونت فریاد می‌زند، این حاشیه ترسناک‌ترین حاشیه‌ای خواهد بود که در زندگی تجربه خواهی کرد.اما حس کنجکاوی برای کشف یک حاشیه جدید هولت می‌دهد درست در وسط یک حاشیه در محله‌ای ناشناس.مگر حاشیه وسط هم دارد؟!_بله این حاشیه منحوس دارد.نه با چشم، که با جانت دردناک‌ترین حاشیه را می‌بینی. پایت قفل همان محله ناشناس با حاشیه نامانوسش می‌شود.کفش‌های آهنینت را برپا می‌کنی تا برای پاک کردن حاشیه از معصومانه‌ترین نگاه‌ها، گام همت برداری.تازیانه‌ها یکی یکی برجانت می‌نشیند اما تو هیچکدام از قدم‌هایت به عقب باز نمی‌گردند.تو دوست نداری هیچ محله‌ای غرق در حاشیه‌ای سیاه شود.غرق در سیاهی‌هایی که محله تازه آشنایت را در آغوش گرفته.پس فریاد می‌زنی، کودکی در این حاشیه در حال غرق شدن در سیاهی‌هاست...</description>
                <category>نسرین شفیقی</category>
                <author>نسرین شفیقی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jan 2021 23:37:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>