<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نسرین نوروزی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Nasrinnoroozii</link>
        <description>من نسرین نوروزی هستم . علاقه زیادی به کلمات و داستان سرایی دارم . به همین خاطر نوشتن رو انتخاب کردم‌.?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-01 11:36:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/265167/avatar/BLG6N8.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نسرین نوروزی</title>
            <link>https://virgool.io/@Nasrinnoroozii</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کباب کتف و بال</title>
                <link>https://virgool.io/@Nasrinnoroozii/%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%AA%D9%81-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%84-potphkcxbmzo</link>
                <description>من اسمم طوباس چند روزیه  من و یسری از دوستامو از کارخانه جوجه کشی آقای رحیمی آوردن به کارگاه مرغداری آقای منصوری . تا اینجا مارو با دونه های همراه با مواد هورمونی فربه تر کنن . امروز به گوش مرغک سفید زیبای کارگاه رسیده که قرار  به شهر  اصفهان سفر کنیم . همان اصفهانی هایی که برای شکمشان ارزش زیادی قائل هستند . حالا بماند که این روز ها بخاطر ران و سینه محترم ما جدال های اقتصادی زیادی به پا شده است . هرروز یکی از این آمیزاد ها قیمت مارا بالا و پایین میکنند .و کلی فحش نثارمان میشود که آخر مگر این مرغ های هورمونی و پر درد و مرض هم ارزش دعوا وبگو مگو را دارند ؟!آن لحظه است که من به گوشه ای میروم و  از این گفته ها ناراحت میشوم .امروز به دستور آقای منصوری صد تا از ما را انتخاب کردن  تا آماده رفتن به کشتارگاه شویم و از آنجا برای معده مبارک ملتی که به ما فحش میدهند بسته بندی شویم .و اما اینبار من که با مهین تاج از دورانی که در در کارخانه جوجه کشی بودیم  رفاقتی صمیمانه دارم او را به بهانه اینکه دختری در گوشه ای از اصفهان هوس کباب کتف و بال کرده است تنها میگذرام و این دوری همیشگی را به جان میخرم .</description>
                <category>نسرین نوروزی</category>
                <author>نسرین نوروزی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Apr 2021 14:52:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسب وکار پارچه ای من</title>
                <link>https://virgool.io/@Nasrinnoroozii/%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-hbu2intjb7nb</link>
                <description>ساک پارچه ای طوبا خانوم و احد آقا بله درست شنیدی کسب و کار پارچه ای منیعنی من خواستم که این شکلی بشه  من وارد دنیای پارچه ها شدم . من اینجا داستان تعرف میکنم تا با هم از سرزمین پلاستیک ها به سرزمین پارچه ها سفر کنیم.من میدونم سفر طولانی رو در پیش داریم برای همین میخوام با داستان ساک ها مسیر سفر برامون کوتاه تر بشه . من همیشه دلم میخواست یدونه محصول داشته باشم که خودم بتونم کیفیتشو تضمین بکنم و با تمام جان و دلم براش زمان بزارم . من و ساکام قرار وارد جنگ فرهنگی بشیم بله جنگ فرهنگی اما نه اون شکلی تو فکر میکنی . این شکلی که من تعریفش میکنم .ما قرار به کمک هم یعنی من و ساکام قرار کیسه پلاستیکی رو حذف بکنیم و فرهنگ استفاده از ساک پارچه ای رو بین دوستاموم جا بندازیم . ما برنامه های زیادی برای ماه های آیندمون تدارک دیدیم .وای نمیدونی که این روزها چه قدر صبح های من قشنگ شروع میشه من حتی از صدای برش پاچه هامم لذت میبرم و وقتی اونا رو زیر چرخ خیاطی میذارم و پدال چرخ و فشار میدم قشنگ اشک شوقو تو چشمای ساکام میبینم .من وقتی به آخرای دوخت ساک میرسم براش یدونه اسم انتخاب میکنم و  براش یدونه داستان میسازم و اینجوری ما باهم بیشتر رفیق میشیم .اینجوری هم من داستان زندگی اونارو میدونم هم اونا وسط زندگی من جریان پیدا میکنن .وای نمیدونی پارچه سفید رنگم عینه ابرای توی آسمونه نرم و لطیف و مهربونه .</description>
                <category>نسرین نوروزی</category>
                <author>نسرین نوروزی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Feb 2021 22:53:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسردگی پای چپ من</title>
                <link>https://virgool.io/@Nasrinnoroozii/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%BE-%D9%85%D9%86-rdl7fsnh5wal</link>
                <description>تقریبا ۷ ساعتی بودکه روی صندلی نشسته بودم تا نوبتم بشه و دکتر ویزیتم کنه .به این فکر میکردم که چرا من ؟! چرا من باید دیسک کمر بگیرم ؟! آخه من امروز توی این مطب از همه کم سن و سال تر بودم .من اطلاعات زیادی از علم پزشکی ندارم .اما الان روی صحبتم با مهر های کمرمه که باهم دعوا دارن ،سر جا باهم بحث میکنن ،کسی نیست بهشون بگه ای بابا این جاها به کسی وفا نکرده ، اما مهره های۴ و ۵ من همش باهم کتک کاری میکنن ۲ سال پیش دکتر بهم گفت باهاشون بساز ، منم ساختم اما این یکی دوماهه تو کمرم واسه من آبرو نذاشتن اصن من جلوی مهره های دیگه کمرم خجالت میکشم چیزی بگم .اما مهره های ۴ و۵ محترم شما نمیدونید که باعث بی حس شدن اعصاب پای چپ من  شدید اون از دعوای شما دوتا خودش و به بی خیالی وتنبلی زده فکر میکنم از دعوای هر روز شماها افسردگی گرفته .دکتر بهم گفت پای چپت بی حس شده من خودمم این علائم افسردگی رو توش دیده بودم اما بهش توجهی نکرده بودم. نمیدونستم که این بی توجهی چه مشکل بزرگی رو براش ایجاد میکنه. تازه دکتر  گفته باید چند کیلویی از گوشت و دنبه های بدنتو راهی سفر خارجی کنی .راسیات منم این روزا سخت درگیر فراهم کردن این سفرم .دکتر ازم خواسته به هر کشوری فرستادمشون همونجا براشون اقامت بگیرم و برای همیشه ازشون خدافظی بکنم .</description>
                <category>نسرین نوروزی</category>
                <author>نسرین نوروزی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Sep 2020 21:06:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>