<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های NAZANIN,407</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Nazanin407gh</link>
        <description>در سکوت گوش خرابان خیابان، پیرمردی جوان، قدم زنان ایستاده بود...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:28:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/791876/avatar/df0LOk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>NAZANIN,407</title>
            <link>https://virgool.io/@Nazanin407gh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زن!</title>
                <link>https://virgool.io/@Nazanin407gh/%D8%B2%D9%86-egwncacgohqg</link>
                <description>با ذوق داخل محل می‌گشتم و اطرافم رو با دقت نگاه می‌کردم؛ آخَر دو هفته، شاید هم بیشتر بود که از خانه خارج نشده‌ بودم. حتی اگر می‌خواستم هم سلامتم چنین اجازه‌ای را صادر نمی‌کرد، بیخیال، نیامدم تا از حال خود بگویم. برویم سر مطلب اصلی...همینطور که دست در جیب و هندزفری به گوش داخل روستای‌زیبا و کوچکمان قدم می‌زدم ناگهان صدای همهمه‌ای از سمت میدان محل به گوشم رسید.حواستان جمع نیست‌ ها...من بالاتر گفتم داخل گوش‌هایم هندزفری بود، پس غیر ممکن است صدای همهمه و بحث به گوشم برسد. لیکن جماعتی را دیدم که جمع شدند و دهان‌شان به سرعت باز و بسته می‌شد، همانطور با چهره‌ای بی‌حالت و بی‌روح لنگ‌لنگان نزدیکشان شدم، اری! حدسم درست بود تجمع مقابل خانه‌ی یکی از دوستان پدرم بود. پس از گذشت چند دقیقه که به وضع خیره بودم کنجکاوی باعث شد هندزفری را از گوش‌هایم در بیاورم تا صداهایشان را بشنوم.زنی کهنسال با چهره‌ای حق به جانب مقابل در ایستاده بود و فحش‌های رکیک حواله فرد پشت در می‌کرد. داخل فحش‌هایش هم گاهی می‌گفت:&lt;&lt; جرات داری در و باز کن&gt;&gt;دخترهای آن زن هم همانند مادرشان حرف‌های ناشایست می‌زدند و افراد زیادی هم به تماشا و بحث ایستاده بودند.به شدت کنجکاو شده بودم چه شده است. من فقط پانزده روز نبودم، شاید هم کمتر، یعنی در این مدت مردم یاد گرفته‌اند مشکلاتشان را با آبروریزی و رفتن جلوی درب خانه کسی و فحش دادن حل کنند؟!عجیب بود...از مردی که مانند من با فاصله از آن جمع ایستاده بود پرسیدم چه شده است و اوضاع از چه قرار است؟نگاهی به چهره‌ام انداخت و با تمسخر گفت:&lt;&lt; زن دیگه! بی‌آبروعه! توروخدا نگاش کن چه وضعی راه انداخته، اصلا خدا یه چیزی می‌دونسته که زن‌هارو انقدر خار آفریده. زن ذاتش خرابه...&gt;&gt; از شدت حیرت نمی‌دانستم چه بگویم، جلوی من که از جنس زن بودم چنین حرف‌هایی می‌زد.دهانم را باز کردم که هرچه بلدم نثار وجودش کنم؛ اما به سرعت پشیمان شدم و تنها نگاهی سرتاسر نفرت حواله‌اش کردم.دیگر حتی آن جماعت و دعواهایشان برایم مهم نبود، سعی کردم هرطور شده از آن فضا دور شوم. به سمت امامزاده محل حرکت کردم و همانطور هنگ هندزفری را داخل گوش‌هایم فرو بردم. آخر چطور توانست این حرف‌هارا بزند؟ آن مرد کسی بود که من ارزش زیادی برایش قائل بودم ...آخر مادرش، خواهرش...آن‌ها همه از جنس زن بودند.تا کی قرار بود این وضع بین مردم باشد؟ این تمایز غیر عادی و عجیب و اشتباه‌.کاش جوابش را می‌دادم یا فحشش می‌دادم... اما نه! او بی‌شعور بود و با چنین شخصی بحث کردن فایده‌ای ندارد.آخر اگر زن نبود چنین انسان‌های نفهمی وجود نداشتند چرا اندکی فکر ندارند این آدم‌ها؟ خسته شدم از بس چنین رفتارهایی را دیدم و آرام و با بهت شکستم و وجودم پر از نفرت شد.من رفتار آن زنِ در خیابان را تایید نمی‌کنم، حالا به هر دلیلی؛ اما آن مرد تمام زن‌هارا به یک چشم دید و به آن‌ها انگ ذات خرابی زد.شرمم می‌آید بگویم چنین افرادی انسان هستند. ته کلامم این است. ما زن‌ها هم انسانیم. ارزش‌مان در جامعه پایین است...نگذارید نفرتمان بیشتر بشود و بیشتر از این بشکنیم.حداقل بیایید در جامعه طوری رفتار کنیم که جنس زن کمی از سختی‌هایش کمتر بشود، نه اینکه هرجا می‌رود توهین به جنس خود را تحمل کند.من یک انسانم!آری من یک فمینیست هستم.و بله! من هم از جنس زن هستم&quot;تمام&quot;</description>
                <category>NAZANIN,407</category>
                <author>NAZANIN,407</author>
                <pubDate>Mon, 28 Mar 2022 14:36:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک هزار و چهارصد</title>
                <link>https://virgool.io/@Nazanin407gh/%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B5%D8%AF-fulkkmb6f6zk</link>
                <description>یک‌ هزار و چهارصد...زیبا، پر انرژی، هدفمند، خسته، بغض‌آلود، متعجب، تنها، بی‌هدف، شاد، مغرور، بی‌ذوق، تجربه جدید، شگفت‌زده، خوشحال، عجیب، قرار، مرگ، خون جگر، طرد شدن، اضافی بودن، پس زدن، بوسه، دلتنگی، حال خوب، مهرورزی، از دست دادن، شناختن، هدفمند شدن، خودشناسی، تنهایی، تنهایی، تنهایی و تنهایی...این سال من تناقض بسیار داشت، پر از ابهام و ترس و تمام عواطف چند سطر بالا.به هزار و چهارصد که نگاه می‌اندازم از خود دور می‌شوم.نمی‌دانم آن‌را چگونه سالی بپندارم،سالی خوب؟ یا شاید هم بد و انتقام‌گیر، نه شاید هم معمولی؛ اما معمولی نبود، این گزینه به دردم نمی‌خورد.راستش نمی‌خواستم امسال را بنویسم؛ زیرا از خود شر‌م‌زده هستم و یادآوری آن باعث نفرت از خود می‌شود.می‌دانی من کیستم؟ من... دختری به نام نازنین!نازنینی که زمانی اسم خود را چون عضوی از جسم خود دوست داشت، حال این اسم را لایق خود نمی‌داند.من همانم که یک سال تمام مشکلاتم‌را بهانه کردم و حال با بغضی در گلو از شکست‌هایم می‌نویسم و خود را ملامت می‌کنم.آری یک سال من چون هیزم خشک آتش گرفت و دودش به چشم خودم رفت. اگر جهالت و کمال‌گرایی‌ام نبود شاید امسال بهترین سال من بود آخر یکی از آرزو‌های ساده‌ام که آن‌را غول پنداشته بودم برآورده شد. حتی در نوشته‌های قبلی‌ام ذکر آرزویم در میان است؛ اما خب برای من کمی عجیب و تاحدودی غیرممکن بود. در هر صورت من آن‌را آرزویی دور می‌دانستم که به حقیقت پیوست:)خواستم من هم مانند شمایی که دستاورد‌های خود را در سال گذشته با ذوق نوشته‌‌اید بنویسم، لیکن چیز زیادی به چشم نخورد:)شاید تنها اینها باشند... با افسردگی خود به تنهایی جنگیدم، بدون آنکه کسی متوجه بشود، لیکن حال در افسرده‌ترین حال خویش گیر افتاده‌ام...در درس‌هایم افت داشته‌ام و مدیر مدرسه پدرم را برای پاره‌ای از توضیحات به مدرسه دعوت کرد و من مورد بازخواست قرار گرفتم(( دستاورد نیست آری:))فراموش کردن.... نه! کنار گذاشتن کسی که اورا چون بت می‌پرستیدم.شناخت ادم‌های دورم و حذف اندکی از آنها به دلیل فیک بودن:)و شناخت خود:)راستی یادم رفت، برای چند ماهی هم‌ به طور مستقل زندگی‌ام را گذراندم و سخت کار کردم:)امسالم نباید اینگونه باشد نه؟! باید به خود بیایم، البته آمده‌ام.تنها منتظرم توان کافی برای بلند شدن از تخت را داشته باشم تا خود را با خودی دیگر عوض کنم.باشد که بماند به یادگار از سال یک هزار و چهار صد.باشد که پایان هزار و چهارصد و یک زنده باشم و نوشته‌ای به بلندای آرزوهایم از دستاورد هایم برایتان به یادگار بگذارم.امسال سال شروع تازه‌هاست نه تکرار اشتباهات...    ( سال نو مبارک باشه، سال خوبی داشته باشین:)1401/1/2</description>
                <category>NAZANIN,407</category>
                <author>NAZANIN,407</author>
                <pubDate>Tue, 22 Mar 2022 22:46:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Nazanin407gh/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-h9xvhichheob</link>
                <description>و من یاد گرفتم زندگی رودی‌ست که به سرعت در حال گذر است. حال خواه به تماشای آن بنشین و گذشت آن را با شوق، یا از روی بی‌حالی نگاه کن، یا چشمانت را به گذر رودِ جاری ببند و پشت به آن خود را رها کن و طوری وانمود کن که خبری از رودی که در یک سانتی‌ات می‌گذرد نداری، یا آنکه مسیر رود را خودت تعیین کن و آن را به هر سو که می‌خواهی سوق ده، که تو هرچه بخواهی همان است.                                                               1400/12/1                                                                   یکشنبه</description>
                <category>NAZANIN,407</category>
                <author>NAZANIN,407</author>
                <pubDate>Sun, 20 Feb 2022 18:52:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه!</title>
                <link>https://virgool.io/@Nazanin407gh/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-w3todgaa7hez</link>
                <description>دیوانه شده بودم خود را از دست عقل رهاندم تا به توده‌ای از ذرات رقصان مبدل شدم.  خورشید شدم سپس همه کواکب، سپس غباری که در شاخه‌ای از نور شناور بود، سپس کعبه، سپس زائرانی گردنده به گرد کعبه، سپس گوی شدم و چوگانی که به گوی ضربه میزد.  در عین حال هم عشق شده بودم، هم عاشق و هم معشوق. یک ساعت، یک شب، یک قرن، یک لحظه؟  نمی‌توانم بگویم که این حال چقدر طول کشید، شاید تنها سرگیجه‌ای بود، یا گذاری، یا بی‌خویشتن بودن و بیرون از جهان بودن،  نوعی رویای در امیخته با موسیقی!♡1400/11/6</description>
                <category>NAZANIN,407</category>
                <author>NAZANIN,407</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jan 2022 22:22:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرمای روز‌های سرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Nazanin407gh/%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-hlcilhh9rhka</link>
                <description>شعله‌های آتش در ردیفی منظّم بالا و پایین می‌روند... حوصله‌ام آنقدری سر رفته است که حتی به بخاری بی‌نوا هم رحمی ندارم و پیوسته در حال کم و زیاد کردنش هستم.امّا خب شما بگویید مگر حق با من نیست؟چرا بخاری‌های گازی را جایگزین کرسی‌های زیبامان کردیم؟ از همان کرسی‌هایی که خانه‌ی مادربزرگ‌هایمان بود، آن‌هایی که پاهایمان را زیر پتو قایم می‌کردیم و دنبال اندکی جای بیشتر می‌گشتیم. همان‌هایی که بهانه‌ای برای دور هم جمع شدن اعضای خانواده و فامیل می‌شدند...کرسی‌های روز‌های سرد بوی زندگی و امّید داشت به طوری که وجودت را گرم و آرام می‌ساخت. حال این بخاری‌های گازی تنها خانه‌را با گرمایی تقلّبی گرم می‌کنند. نه خبری از حال و هوای دل‌انگیز است و نه هیچ شوقی برای زیر پتو رفتن...من به کنار شما از اینا نمی‌خواین؟#نازنینم_نوشت1400/8/27پنج‌شنبه.وضعیت: نشسته شده در کنار گرمای قلابی بخاری</description>
                <category>NAZANIN,407</category>
                <author>NAZANIN,407</author>
                <pubDate>Thu, 18 Nov 2021 15:50:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه تمام من است</title>
                <link>https://virgool.io/@Nazanin407gh/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dghb6hqrwss0</link>
                <description>هر کسی در آسمان با یک ستاره دلخوش است...   عیب من این بود شاید، ماه را می‌خواستم.چشمانم را بستم و دوباره گشودم، باز هم خبری نبود. چندین بار دیگر هم پلک زدم؛ اما آنچه باید، نبود. نگاهی به آسمان انداختم، پاهایم را به این طرف و آن طرف تکان دادم و همانند شخصی که چیز گرانبهایی را گم کرده است، موشکافانه آسمان را از نظر گذراندم. ابرها چنان آسمان را پوشانده بودند که آن را از آبیِ خوش رنگ به سیاهی‌ای عظیم در آورده بودند. آخَر چطور می‌توانستم در این آسمان طوفانی، ماه خود را ببینم؟! بغضی گلویم را چنگ زد. کمی دیگر هوا گرگ و میش می‌شد و من ساعت‌ها بود که پاهایم را از بام خانه آویزان کرده بودم و به انتظار ماه نشسته بودم. اگر امشب هم ماه را نبینم دیگر با او قهر می‌کنم و برایش داستان‌های زیبا تعریف نمی‌کنم؛ اما، نه! من چطور می‌توانم با ماه خود قهر کنم و از او دور بمانم؟! درست است که او بسیار از من فاصله دارد و اطرافش پر از ستاره‌‌های رنگارنگ است و حتّی نمی‌داند که در زمین کسی چون من او را عاشقانه و بی‌بها دوست دارد؛ امّا زندگی برای من بدون ماهِ درخشان بی‌معنا است. صدای اذان از مناره‌های مسجد پخش شد. در همان لحظه صدایی نجواگونه در درونم گفت:《 وقت اذان است، آرزو کن》نگاهم را از آسمان پر ابر و تو در تو گرفتم و چشم به مسجد دوختم و با خود زمزمه کردم.《خدایا ای کاش بتونم ماه رو ببینم، دلم براش خیلی تنگ شده. خدا جونم به این ابرهای سیاه بگو از ماهِ من فاصله بگیرن و راه رو باز کنن.》دقایقی بعد که مشغول صحبت با خداوند بودم، آسمان خود را به نمایش زمین گذاشت و از ابر تهی شد. از ذوق و خوشحالی اشک‌هایم جاری شد و لبخندی عمیق بر لب‌هایم جای گرفت. سر برگرداندم تا ماه را ببینم، چشمم به ماه افتاد که مغرورانه در آسمان می‌درخشید‌. آری! خدا صدایم را شنیده بود. دیگر از آن ابرهای سمج خبری نبود. بالاخره توانستم پس از ساعت‌ها چشم به آسمان دوختن ماهِ خود را ملاقات کنم...ای کاش می‌دانست تا چه اندازه دوستش دارم؛ امّا او که انسان نیست و جان ندارد که حس کند. افسوس! ماهی را دوست دارم که بسیار از او دور هستم، ماهی که حتّی اگر بخواهد هم نمی‌تواند مرا دوست داشته باشد.1400/7/16آری دوستش دارم؛ از بس ماه است.</description>
                <category>NAZANIN,407</category>
                <author>NAZANIN,407</author>
                <pubDate>Fri, 08 Oct 2021 20:54:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیب ممنوعه</title>
                <link>https://virgool.io/@Nazanin407gh/%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87-y8tr4vj5rjt3</link>
                <description>قرار نیست کوتاه بیاد...انتقامِ سختی و داره ازمون می‌گیره...تقاص دادن تا کِی؟ یه سیب خوردن چقدر گرون تموم شد برامون!سیبی که جَدِمون از درخت چید خیلی چیزهارو از ما گرفت. یعنی اگه اون سیب توسط آدم چیده نمی‌شد الان زندگی چطور بود؟ مایی هم وجود داشتیم اون زمان؟ داخل جهان چی؟ کسی زندگی می‌کرد؟چی می‌شد درخت سیب وجود نداشت که مسبب این اتفاق بشه؟ چرا آدم باید سیب می‌چید؟چرا خدا آدم رو پرت کرد به زمین؟ چرا طی این سال‌هایی که گذشته خدا اون یدونه سیب و فراموش نکرده؟چرا نمیشه از جهان فرار کرد؟چرا سیب برام نفرت‌انگیز شد؟1400/7/7غروبِ چهارشنبه‌ای که از غروب جمعه بدتر است!قدم زدن در دنیایی که نشانمان ندادند چنین بی‌رحم است؟</description>
                <category>NAZANIN,407</category>
                <author>NAZANIN,407</author>
                <pubDate>Wed, 29 Sep 2021 18:59:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرند نویسی_1_</title>
                <link>https://virgool.io/@Nazanin407gh/%DA%86%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C1-v0pskm2qbfi4</link>
                <description>صدای انیمیشن از حال میاد و افکار پوسیده‌ام رو از هم می‌پاشونه. روزهاست که تلاش می‌کنم بنویسم؛ اما تا موبایل و دستم می‌گیرم تایپ کنم هزار جور فکرهای عجیب و غریب میاد تو ذهنم، صفحه‌ی کیبورد جلوی چشمام به رقص در میاد، انگشتای شستم به حروف اشتباهی می‌خورن و کلمات و غلط تایپ می‌کنه. گاهی هم وقتی بر می‌گردم عقب متن و بخونم بعضی از جملات و متوجه نمیشم. آشفته‌ام به اندازه تمام عمرم. شاید تو این هفده سال سنی که خدا بهم داده برای اولین باره که اینجوری میشم. سر دوراهی موندم‌. نمیدونم کی داره راست میگه. اعتماد سخت شده آره...چشمام بازم می‌سوزه و وسط سینه‌ام یه چیزی اذیتم میکنه و نفس کشیدن و برام سخت میکنه‌‌. انیمیشن دیگه پخش نمیشه. صدای اخبار میاد. بی‌بی‌سی نمیذاره یه لحظه حس خوبی داشته باشم. از جنگ میگه، طالب‌های افغانستان و میاره وسط ماجرا. نه! ولی الان داره از فوتی‌های کرونا میگه. صدای گوینده عوض شد و یه مرد صحبت می‌کنه‌. آره بازم داره از اون هواپیما میگه که آدما برای نجات دادن جونشون ازش آویزون شدن و پرت شدن پایین. شاید بهتره دیگه بس کنم. چرا پدرم کانال و عوض نمی‌کنه؟ بی‌بی‌سی نمیدونه خودمون به اندازه کافی مشکل و فلاکت و بدبختی داریم؟ چرا داره بیشترش می‌کنه؟ باید حواسم و از زندگی واقعی پرت کنم. برای زنده موندن باید خودم و بزنم به نفهمی و به هیچی فکر نکنم.‌ آره باید همین کارو بکنم. خرگوشم غذا می‌خواد باید بهش غذا بدم بعدش هم برم پیش دوستم و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده بشینیم  باهم راجع به اون دختری که همش دنبال خراب کردن رابطه‌ی بقیه‌ست حرف بزنیم. غیبت خوبی میشه حتما. آره همینجوری پیش برم زنده می‌مونم.1400/5/27نازنین_نوشت</description>
                <category>NAZANIN,407</category>
                <author>NAZANIN,407</author>
                <pubDate>Wed, 18 Aug 2021 16:41:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به من!</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-kycb0hq8qa9s</link>
                <description>نامه‌ای به روح و جسم خویش!سلام، احوالت را جویا نمی‌شوم؛ زیرا می‌دانم چندان تعریفی نیست. آگاهم که در زمان و شرایط ناخوشایندی گیر افتاده‌ای؛ اما می‌خواهم کمی آرامت کنم، گرچه چیزهایی که می‌گویم در نظرت کلیشه و بی‌معنا است.می‌خواهم برایت یادآوری کنم چقدر سرسخت و مقاوم هستی. آخر کلاغ‌ها خبر آورده‌اند می‌خواهی تسلیمِ سرنوشت شوی. یادت نمی‌آید از چه چیزهایی عبور کردی؟ یا اینکه خودت را به فراموشی زده‌ای؟ می‌دانم جانم! می‌دانم دیگر طاقتت طاق شده است؛ لیکن نباید ناامید شوی! تو همانی که از بدترین شرایط بدون آنکه به کسی چیزی بگویی عبور کرده‌ای. یادت نیست چطور انگ دختر بد را بهت زدند؟ آن تهمتِ لعنتی را یادت نیست؟ ماه‌ها در گوشه‌ی اتاقت زار زدی و کسی حالت را نپرسید. آری همه‌شان کر و کور شده بودند؛ اما بازهم تو تنها برخواستی. تنها خودت را ساختی.‌ هیچکس نبود که دستت را بگیرد و بگوید نازنین من پشتت هستم. خودت بودی و خودت‌. مبارزه کردی و از آن شرایط هم گذشتی. پس حال چرا خود را شکست خورده تصور می‌کنی؟ می‌خواهی بازهم یادآورِ روز‌های بد و افتضاح گذشته بیندازمت؟ یادت است چطور وقتی هشت سالت بود، اذیتت کردن؟ آری خوب یادت است..‌.پس این را هم می‌دانی که از آن ماجرای ترسناک هم عبور کردی. هفده ساله شدی دختر جان. با آن همه بدبیاری زنده ماندی. مبارزه کردی و کم نیاوردی. به زندگی نشان دادی یک دختر پنج ساله می‌تواند خود را زنده نگه دارد. این‌هارا نگفتم که مغرور به خود شوی. قصدم این است که تورا در زمان حال نجات دهم؛ چون می‌دانم درحال غرق شدن هستی. بهت قول می‌دهم که اگر این بار هم از زمین بلند شوی دیگر به این آسانی‌ها بر زمین نمی‌افتی. تورا به آینده‌ات قسم می‌دهم که با یک یاعلی از جایت برخیز. زانوهایت را از خاک گذشته تکان بده و از نو شروع کن. سخت است درست. آسیب دیدی درست. زمان آنطور که انتظارش را داشتی پیش نرفت، باز هم درست. اما اندکی دیگر صبر کن تا خدا معجزه کند. خود هم از این که می‌گویم درست می‌شود مطمئنم نیستم. اما اگر آنچه می‌خواهی نشد، آسمان به زمین نمی‌آید که. می‌آید؟ نازنینم! خوب مطلع هستم که تمام آینده و زندگیت را به یک چیز گره زده‌ای و اگر نشود دیگر نمی‌توانی به مقصد برسی؛ اما نباید اینطور باشد خب؟ راه‌های دیگر را بسنج و با واقعیت روبرو شو! اینقدر ترسو نباش. این نشد راه دیگر را در پیش بگیر. اما اکنون صبر کن. تو که چهارده سال صبر کردی چند سال دیگر هم رویش‌. چه می‌خواهد بشود هان!؟نازنینِ من، نمی‌خواهم بترسانمت اما باید بگویم که هفده ساله شده‌ای. یادت است همه‌اش می‌گفتی صبر کن هفده سالم بشود، برای هدف‌هایم لحظه‌ای مکث نمی‌کنم و به سختی می‌جنگم. پس شروع کن باشد؟ آن نازنین قوی و هدفمند را نشانم بده! بگذار من هم به داشتنت افتخار کنم. بگذار هفت یا هشت سال دیگر بگویم به خود افتخار می‌کنم. بگذار مردم بفهمند بدون پشتیبان هم می‌شود رفت جلو‌. تنها کافیست چشم‌هایت را به روی همه چیز ببندی و تنها هدفت را در ذهن داشته باشی و مبارزه کنی با هرچیز و هرکسی که مانعت می‌شود.این‌هارا گفتم که تنها ازت یک چیز بخواهم. آن‌هم این است که تنها چند سال دیگر تلاش کن و کمالگراییت را به گوشه‌ای بینداز تا یک عمر سپاسگزارت باشم.می‌دانی که قرار است از فردا با یک نازنینِ دیگری روبرو شوم؟ نازنینی که دیگر کمالگرا نیست. نازنینی که فکرش را از وجود دو نفر تهی کرده است. دیگر اهمیت نمی‌دهد که بقیه مسخره‌اش می‌کنند و به آرزوهایی که به نظر آن‌ها محال است می‌خندند. کسی که به هیچکس جز خودش و خدای خودش احتیاجی ندارد و تنهایی برایش خوشایند است.نازنینم دیگر هیچ نمی‌گویم. خود را دوباره و به شیوه‌ی بهتری بنا کن.تولدت مبارک نازنینم. ان‌شاالله به تمام آرزوهای قشنگت برسی. اول از همه آن که باید، پیدا شود...می‌دانم که با یاری خدا موفق خواهی شد، پس دیگر یادآور نمی‌شوم.نازنینم خودت را از نقطه ضعف‌هایت پنهان نکن،در آغوششان بگیر فقط آن موقع است که دیگر هیچکس نمی‌تواند علیه تو از آن‌ها استفاده کند.هفده ساله شدنت مبارک نازنینِ کوچکم:)1400/5/8#نازنین_نوشتپی نوشت: پست مربوط به دیروز است که امروز انتشار یافت:)زیباست نه؟!</description>
                <category>NAZANIN,407</category>
                <author>NAZANIN,407</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jul 2021 22:45:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به هیچکس نگو:)</title>
                <link>https://virgool.io/@Nazanin407gh/%D8%A8%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3-%D9%86%DA%AF%D9%88-osyavcxamkmz</link>
                <description>دکتر هلاکویی چقدر درست میگه که:بهترین‌ها رو بخر و به هیچکس نگو!رابطه‌ی عاطفی و عاشقانه داشته باش و به هیچکس نگو!مسافرت برو و به هیچکس نگو!تا موفقیتت توی کاری قطعی نشده هیچ کجا اونو جار نزن و به هیچکس نگو!آدمها عادت دارند که چیزهای قشنگ را خراب کنند:)همینقدر حقفعلا خداحافظ:)</description>
                <category>NAZANIN,407</category>
                <author>NAZANIN,407</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jul 2021 13:47:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکست؟ یا شکاندیم؟‌</title>
                <link>https://virgool.io/@Nazanin407gh/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85-jwr5mzaopqul</link>
                <description>دیگه مثل قبل دوسشون نداشتم. همش کارهایی که باهام کرده بودن میومد جلو چشمم و باعث می‌شد میل به صحبت و گفت‌وگو نداشته باشم. حرف‌هایی که راجع بهم میزدن مثل یه پتک می‌خورد تو سرم؛ اما دلم نمی‌خواست کلمه‌ای حرف بزنم.- بچه‌ام لال شده.* نکنه عاشق شدی،‌ آره!؟‌ طرف جوابت کرده؟؟+‌ بابا کاریش نداشته باشین روح رفته تو جلدش،‌ الآن جنی میشه هممون و می‌خوره‌ها.★ نه این حتما یا افسرده شده یا دیوونه.چقدر قشنگ بذر نفرت و تو دلم می‌کارن... چه ساده و بی‌زحمت دل یه نفر و می‌شکنن. چه بی‌دردسر اشک بنده‌ی خدارو در میارن. هه!‌ ما خودمون به خودمون رحم نمی‌کنیم اونوقت توقع میره به حیوانات و طبیعت احترام بذاریم.#نه_به_دل_شکستنیه پست خیلی دلی...شایدم موقت:)‌</description>
                <category>NAZANIN,407</category>
                <author>NAZANIN,407</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jul 2021 23:53:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ، همراه همیشگیِ من</title>
                <link>https://virgool.io/@Nazanin407gh/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-y4yyo4ee9uib</link>
                <description>باز هم فصلی دیگر و منی مانده در گذشته. تابستان از راه رسید و من باز هم نفس می‌کشم،‌ باز هم قلبم می‌تپد. بهار که از راه رسید با خود گفتم:((من بهار را دوست ندارم؛‌ اما قطعا تابستان دست به کار خواهم شد.)) آنگاه با خود سبک دیگر زندگی در تابستان را مرور می‌کردم. اما خودمانیم! هیچ. تنها هیچ می‌بینم. هیچی که نمی‌دانم به چه امید نشسته است.‌ نمی‌دانم چه از جانم می‌خواهد. ای هیچ من تحفه نیستم که ترکم نمی‌کنی. برو و دست از سرم بردار. بگذار به حال خودم باشم. آخر در من چه دیده‌ای که با دو دست یقه‌ام را چسبیدی؟ ببین جان من! اینجا چیزی نیست که امیدت دهد. تنها منی هست که قلبی ندارد. منی که دیگر هیچ چیز ندارد. همه‌ را از من گرفتی. ای هیچ؛ دیگر چه می‌خواهی؟ نکند عاشق و دلبسته‌ام شده‌ای و مرا می‌خواهی؟‌ یا شاید تصمیم داری برای همیشه با من بمانی؟‌ چرا مرا هیچ می‌کنی؟ من برای امروز و فرداهای پیشِ رو نقشه‌ها داشتم. چرا می‌خواهی همه را به باد دهی؟‌ نکند با من پدر کشتگی داری؟ ارث پدرت را خورده‌ام هان؟! ارثی که خود از آن بی‌خبرم. پس چرا نمی‌روی گورت را گم کنی؟‌هیچ! سال‌هاست که همه ندارم. همه‌ام را ازم گرفتی و خود را به من قالب کردی. ابتدا زیبا بودی. این رویت را نشانم ندادی؛ اما حال بی‌دلیل انتقامِ سختی از من می‌گیری. هیچ!‌ برو بگذار زندگی‌ام را کنم. زندگی‌ای که دیگر ندارم. تقصیر تو است، تو آن را از من دریغ کردی. تمام رویاهایم را به باد دادی،‌ برنامه‌هایم را با زور ازم گرفتی، به خدایی که می‌پرستم قسم حلالت نمی‌کنم. اینجا دیگر چیزی گیرت نمی‌آید هیچ! همه را از منِ نادان گرفتی! تنها یک قلب برای تپیدن برایم مانده. بیا این را هم از من بگیر:)۱۴۰۰/۴/۱#‌ویردُقهیچ! از من دور شو</description>
                <category>NAZANIN,407</category>
                <author>NAZANIN,407</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jun 2021 11:17:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاعده‌ی صبر</title>
                <link>https://virgool.io/@Nazanin407gh/%D9%82%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-eejfej7znfqe</link>
                <description>عشقِ بی‌ملّت:)قاعده‌ی نهم:صبر کردن به معنای ماندن و انتظار کشیدن نیست، به معنای آینده‌نگر بودن است. صبر چیست؟به تیغ نگریستن و گل را پیش چشم مجسم کردن است،‌ به شب نگریستن و روز را در خیال دیدن است.عاشقانِ خدا صبر را همچون شهد شیرین به کام می‌کشند و هضم می‌کنند. و می‌دانند زمان لازم است تا هلال ماه به بدر کامل بدل شود.چند خط بالا قاعده‌ی نهمِ کتاب ملت عشق است.قاعده‌ای که شاید غلط باشه.صبر گاهی خوبه:) اما بعضی وقت‌ها می‌تونه هر موجودی رو از پا بندازه.انسان ممکنه عمری صبر کنه برای خواسته‌اش و امید داشته باشه و تلاش کنه؛‌ اما نرسه و نابود بشه.در نظر بگیریم که صبر بی‌جا چقدر برای انسان مضره:(صبر زیادی هم خوب نیست...صبر از آدم یه بت می‌سازه.بُتی که هنوز داخلش گیر کردم، بُتی که هر روز بیشتر داخلش غرق میشم. کی بشه راه فرار از این بت لعنتی‌رو پیدا کنم...به قول امیر تتلو:‌ صبر برادرِ مرگه...پی‌نو‌شت: بابت مخلوط نوشتار محاوره و ادبی معذرت می‌خوام:) 1400/3/29#ویردُقمردی تو صبر داشته باش:)</description>
                <category>NAZANIN,407</category>
                <author>NAZANIN,407</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jun 2021 23:49:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای آرامش</title>
                <link>https://virgool.io/@Nazanin407gh/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-jb94zrzd4lek</link>
                <description>صدای قورباغه‌ها گاهی برایم بهترین موسیقی جهان است. صدایی که با سکوت شب به همراه باد ملایم ترکیب می‌شود. بادی که باعث تکان خوردن شاخه‌های درختان می‌شود و آن‌هارا به قصد رقص تکان می‌دهد. حال که دقت می‌کنم صدایی دیگر هم با این آرامش مخلوط شده است. آری صدای جیرجیرک‌های آشفته‌ای است که برای معشوقشان آواز سر می‌دهند. گاهی دلم می‌خواهد خود را جای آن‌ها بگذارم و بی آنکه از چیزی وحشت داشته باشم با صدای نه چندان زیبایم برای معشوق خیالی‌ام بخوانم. اما ما آدم‌های ترسو و مخفی‌کاری هستیم. می‌ترسیم از آنکه خود واقعی‌مان را رو کنیم. زندگانی را می‌توان با چیز‌های ساده زیبا کرد. گر با انسان نتوانیم به این زیبایی برسیم با دیگر مخلوقات خدا آن‌ را دریابیم و به آرامش حقیقی دست یابیم. همانند من که امشب روحم را شارژ کردم و  اندکی نیرو هم اضافه ذخیره کردم. تا اگر به همچین آرامشی تا چند روز نرسیدم باکی نداشته باشم.‌ویردُق‌1400/3/24شاید هم مرتبط.</description>
                <category>NAZANIN,407</category>
                <author>NAZANIN,407</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jun 2021 23:37:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسِ تلخِ مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Nazanin407gh/%D8%AD%D8%B3%D9%90-%D8%AA%D9%84%D8%AE%D9%90-%D9%85%D8%B1%DA%AF-lpypfrrvvena</link>
                <description>سلول هر لحظه تنگ‌تر و تاریک‌تر می‌شد. نفس‌هایش کوتاه و بریده شده بود. دیگر نایی نداشت. مرگ...حس تلخ بخشیده نشدن...زجر و درد کشیدن...صدایی چون ناخن کشیدن روی دیوار...یخ زدن تمام بدنش...تاریکی و اوج ناامیدی...با تمام این حس‌ها کنار آمده بود بجز حس مرگ.نمی‌خواست به این زودی‌ها جهان را ترک کند.ضجه میزد و در سلول کوچک خود داد می‌کشید؛ به امید آنکه کسی به کمکش بشتابد.بارها و بارها درخواست کمک کرد؛‌ امّا گویا صدایی از آن سلول سرد و تاریک بیرون نمی‌رفت.هیچ نوری از بیرون قابل مشاهده نبود که امید به زنده ماندن داشته باشد. با خود فکر می‌کرد در شبی گیر افتاده است که هیچ‌گاه صبح نخواهد شد.دیگر تاب و توانش را برای مقابله با آن شرایط از دست داد. مرگ را به چشم خود دید. در آن هنگام جمله‌ای را با بی‌حالی تکرار می‌کرد.(( امّا من هنوز به دنیا نیومدم که بخوام بمیرم.))ویردُق۱۴۰۰/۳/۲۱</description>
                <category>NAZANIN,407</category>
                <author>NAZANIN,407</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jun 2021 22:42:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محبت زمینی</title>
                <link>https://virgool.io/@Nazanin407gh/%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-wkmphyjhdgle</link>
                <description>محبت آدمی نمی‌خواهم.آدم فضایی بیا مرا با خود ببر به دیارت. سرزمینی که در آن آدم‌هایش قلب نشکنند.اصلا می‌دانی چه می‌خواهم دوست فضایی‌ام؟مرا ببر جایی که انسان نباشد.به زمین امیدوار نباش. اینجا خبری از خوبی و مهربانی نیست...مردم دیار من تنها دل شکستن بلدند...اینجا مرحم نمی‌شوند، برعکس زخم می‌شوند و نمک روی آن می‌پاچند.به چه خیره‌ای دوستِ من؟ بیا مرا ببر دیگر.به هر چه بخواهی قسم می‌خورم که از زمینی‌ها خسته‌ شده‌ام.می‌خواهم از اینجا بروم. آری به فکر افتاده‌ام زمین را رها کنم. اگر تو مرا به میان فضایی‌ها نبری خود به جایی دیگر می‌روم. آخر می‌دانی دوستم؛‌ زمینی‌ها شورش را در آورده‌اند. آن‌ها حتی به حیوانات هم رحم نمی‌کنند؛‌ آنوقت توقع می‌رود به طبیعت احترام گذارند. البته منظور من تمام زمینی‌ها نیست دوستم. آدم‌های خوب هم در زمین من هستند. امّا افسوس که اطراف خود با چنین انسانی روبرو نیستم.اصلا می‌خواهی راستش را بگویم فضایی؟من هم یک بیشعور هستم. آری! من یک زمینی‌ای هستم که خیلی وقت‌ها کارهای ناشایستی انجام داده است.نمی‌خواهم حال از اشتباهاتم برایت بگویم؛ زیرا نمی‌خواهم تو هم مرا ترک کنی.حال که اعتراف کردم من یک بیشعور هستم پشیمان شدی که مرا به دیارت ببری نه؟!قول می‌دهم که من هرچه که باشم حیوان آزار نباشم. قول می‌دهم به طبیعت آسیب نزنم.آدم فضایی اصلا در سیاره‌ات حیوان وجود دارد؟دوست من منتظرت می‌مانم. اگر نیامدی بدان محتاجت نیستم. از روش دیگری برای فرار از زمینم استفاده می‌کنم.هرچند که اگر به دنبالم بیایی بهتر می‌شود؛ امّا...آدم فضایی سیاره‌ی من آدم‌های بسیار دارد.مرا به جایی ببر که این‌گونه نباشد:)#ویردُق_نوشت#١٩ خرداد ١٤٠٠آدم فضایی آنجا هم دل شکستن رواج دارد؟</description>
                <category>NAZANIN,407</category>
                <author>NAZANIN,407</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jun 2021 01:17:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسانه‌ی غار</title>
                <link>https://virgool.io/@Nazanin407gh/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%BA%D8%A7%D8%B1-r0f2xlvzxwnw</link>
                <description>تصور کن گروهی در غاری زیر زمین زندگی می‌کنند. همه پشت به دهانهٔ غار نشسته‌اند و دست‌ها و پاهای آنها را طوری بسته‌اند که جز دیوار عقب غار جایی را نمی‌بینند. پشت سر آنها دیواری بلند است، و موجوداتی آدم گونه از پشت آن رد می‌شوند، و پیکره‌هایی به شکل های گوناگون با خود حمل می‌کنند و این‌ها را بالا بر فراز دیوار نگه داشته‌اند. آتشی هم در پشت این پیکره‌ها شعله‌ور است، و سایه‌های لرزان آن‌ها بر دیوار عقب غار می‌افتد. پس تنها چیزی که غارنشینان می‌توانند ببینند همین بازی سایه‌هاست. این جماعت از روزی که به دنیا آمدند بدین حالت نشسته بوده‌اند، از این رو گمان می‌کنند چیزی جز این سایه‌ها وجود ندارد.حال تصور کن یکی از این غارنشینان موفق شود خود را از بند رها سازد. اولین چیزی که از خود می‌پرسد آن است که این سایه‌ها از کجا می آید. همین که به عقب بر می‌گردد و پیکره‌های متحرک را بالای دیوار می‌بیند، به نظرت چه حالی پیدا می‌کند؟ ابتدا نور تند خورشید چشم های او را می‌زند. از روشنی و شفافی پیکره‌ها به حیرت می‌افتد زیرا تاکنون تنها سایه آن‌ها را دیده بود. و اگر بتواند از دیوار بالا برود و از آتش بگذرد و پا در جهان خارج بنهد، از این هم حیرت زدہ‌تر خواهد شد. از تماشای آن همه زیبایی چشم‌های خود را خواهد مالید. رنگ ها و شکل‌ها را برای نخستین بار به وضوح خواهد دید. حیوانات و گل ها را که تاکنون تنها سایهٔ ضعیف آن‌ها را در غاز دیده بود حال به شکل واقعی خواهد دید. ولی هنوز هم از خود می‌پرسند این همه گل و حیوان از کجا می‌آیند. آنگاه چشمش به خورشید در آسمان می‌افتد، و می‌فهمد این سر چشمهٔ حیات همهٔ گل‌ها و حیوانات است، همان‌گونه که آتش سایه‌ها را در غار پدیدار می‌کرد.غارنشین نیک‌بخت می‌تواند از این هم قدم فراتر گذارد و به اطراف و اکناف برود، و از آزادی تازه یافتهٔ خویش بهره برد. ولی در عوض به فکر آن‌هایی که هنوز در غارند می‌افتد. باز می‌گردد و به آنجا که می‌رسد می‌کوشد به غارنشینان بقبولاند سایه‌های دیوار بازتاب لرزان چیز‌های((حقیقی))‌ است. ولی آن‌ها حرفش را باور نمی‌کنند. دیوار غار را نشان می‌دهند و می‌گویند چیزی جز آنچه به چشم می‌بینیم وجود ندارد و سرانجام او را می‌کشند.تکّه‌ای تأمّل انگیز از کتاب دنیای سوفی:)#ویردُق _‌ننوشت#افلاطون_‌نوشت١٧ خرداد ١٤٠٠</description>
                <category>NAZANIN,407</category>
                <author>NAZANIN,407</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jun 2021 15:29:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغگو یا جاهل؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Nazanin407gh/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%DA%AF%D9%88-%DB%8C%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D9%87%D9%84-ipaxo4mzqvls</link>
                <description>از دور صدایش زدم؛‌ هنگامی که ایستاد سرعتم را زیاد کردم تا به او برسم. نگاهی به چهره‌ی برافروخته‌ام انداخت و با خستگی گفت:-چرا جدیدا انقدر شکاک شدی ؟‌ چرا بهم اعتماد نداری؟‌بغضی که در گلویم جمع شده بود را به سختی قورت دادم و آهسته زمزمه کردم.-فقط یه بار بهم بگو دوستت دارم.تعجب در چهره‌اش نمایان شد و لب گشود.- من که بارها بهت گفتم. باشه اگه با دوست دارم راضی میشی میگم. دوست دارم دیوونه. تو همه چیز منی!ناخودآگاه اشک‌هایم جاری شد. -‌چرا گریه می‌کنی؟اشک‌هایم را با انگشتانم کنار زدم و با داد گفتم:دوست داشتن به گفتن نیست. چرا نمی‌خوای بفهمی؟! دوست داشتن و باید نشون داد. اینکه من عزیزتم و دوستم داری و باید با کارات ثابت کنی که رفتارای تو گویای چیز دیگه‌ای‌هست.دستش را گرفتم و روی قلبم گذاشتم. اشک‌هایم همچنان جاری بود؛ اما اهمیت ندادم و آهسته صحبت کردم.- این نشون عشق من به توعه. ببین برای تو میزنه! به قلبش اشاره کردم و ادامه دادم.-امّا قلب تو... قلب تو پیش یکی دیگست و واسه کسی بجز من می‌تپه.(( دوست داشتن تنها به گفتن نیست اگه دوسش داری ثابت کن:))#‌ویردُق_نوشت١٥ خرداد ١٤٠٠</description>
                <category>NAZANIN,407</category>
                <author>NAZANIN,407</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jun 2021 19:21:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاتل کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Nazanin407gh/%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ltr47ruey7ng</link>
                <description>تا به حال به زندگی خود فکر کردید؟ اگر نه همین الان فکر کنید.شما زنده‌ا‌ید؟‌ اگر نه قاتل کیست؟ چه کسی شما را در اوج زنده‌ بودن کشته است؟ آیا تقاص پس داده است؟‌ یا شما او را بخشیده‌‌اید؟ از نظر روانشناسی مغز انسان هشت ماه زمان می‌خواهد تا یک نفر را ببخشد.پس اگر از همین حال هم تصمیم به بخشیدن آن قاتل کنید اندکی طول خواهد کشید.مردن تنها زیر چند متر خاک سرد و بی‌ روح دفن شدن نیست. مردن آن است که زندگی کردن فراموش شود و تنها زنده ماند. در ناحیه به ناحیه‌ی جهانِ بی‌کران  تعدادی از انسان‌ها تنها زنده‌اند؛ گویا سال هاست طعم زندگی را نچشیده‌اند و این چه تلخ است. با اینکه می‌دانیم فقط یک بار شانس به زمین آمدن را داریم؛ امّا می‌گذاریم قاتلی از راه رسد و حتی با جمله‌ای کوتاه زندگانی را به سرقت ببرد.قاتل‌های زندگی‌مان را بشناسیم و دست‌شان را از جهانمان کوتاه کنیم.#ویردُق_ نوشت١٤ خرداد ١٤٠٠</description>
                <category>NAZANIN,407</category>
                <author>NAZANIN,407</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jun 2021 18:55:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاصدک</title>
                <link>https://virgool.io/@Nazanin407gh/%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF%DA%A9-zee83g83bhkx</link>
                <description>در میان انبوهی از درختان می‌گشتم و پی راه نجاتی بودم.  باز هم گم شده بودم. با این دفعه هشت باری می‌شود که در این جنگل گیر افتاده‌ام و هر بار به طرز عجیبی راه را یافته‌ام. دیگر توان حرکت نداشتم. به درختی تکیه دادم و اندکی به استراحت نشستم تا نفس‌هایم منظم شود. قاصدکی در جایی که نشسته بودم روییده بود. باری مشتاق شدم تا آرزوی خلاصی کنم و پر‌های قاصدک را به هوا بفرستم؛‌ اما نه!‌ من به این چیزها اعتقادی نداشتم. چشمانم را به روی هم فشردم و زیر لب زمزمه کردم، اعتقاد بیاور. قاصدک را از ساقه کندم و از خدای  درخواست توان و انرژی کردم تا راه را بیابم. سپس قاصدک را به آغوش باد سپردم. اندکی بعد با تلقین به خود که خدای حرف مرا شنیده از جای بلند شدم. اگر نه قاصدک به هوا نمی‌رفت. با کمی به جلو رفتن راه اصلی را پیدا کردم و خدای را شکر گفتم. آری تنها کافیست باور بیاوریم.#ویردُق_ نوشت</description>
                <category>NAZANIN,407</category>
                <author>NAZANIN,407</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jun 2021 18:13:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>