<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های چرک نویس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Nazbano</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 07:24:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4889112/avatar/kpPmlf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>چرک نویس</title>
            <link>https://virgool.io/@Nazbano</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خوابگرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Nazbano/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF-sahwxhysinnp</link>
                <description>دیشب خواب دیدم سرکارم هستم. خاطرم نیست آن روز چه کرده بودم و حتی به یاد نمی‌آورم که در چه محیطی بودم، اما به وضوح به یاد دارم که دور میزی نشسته بودیم؛ چند نفر، شاید هم بیشتر. صحبت می‌کردیم، اما کلمات آن خاصیت عجیب خواب‌ها را داشتند؛ شنیده می‌شدند بی‌آنکه معنا داشته باشند. با این حال در خواب، گاهی معنا مستقل از کلمات زندگی می‌کند و شهود ما چیزی را دریافت می کند بی آنکه شنیده شده باشد. می‌دانستم موضوع بحث چیست. همه ما بر سر یک چیز توافق داشتیم: اینکه علت مرگ کسانی که روزی عضو این جمع بوده‌اند و حالا دیگر نیستند، چه بوده!عجیب‌تر آن‌که هیچ‌کس با این موضوع مخالفتی نداشت. نه بحثی بود، نه تردیدی. انگار درباره نتیجه آزمایشی حرف می‌زدیم که مدت‌ها پیش انجام شده و جوابش از قبل معلوم بوده است. در نهایت به این نتیجه رسیدیم که علت مرگ ما نیز همان خواهد بود. نمی‌دانم آن علت چه بود. خواب هرگز آن را به من نگفت. فقط یقینش را داد؛ و گاهی یقین از خود حقیقت سنگین‌تر است.از محل کار بیرون آمدم. یکی از همکارانم مرا همراهی می کرد. در خواب همکار بود و در عین حال یک دوست؛ از آن آدم‌هایی که ذهن برایشان مرزی میان آشنایی و صمیمیت قائل نمی‌شود.در پیچ یکی از خیابان ها ناگهان حالم بد شد. دردی نداشتم، حتی آن هراسی که آدم هنگام بیماری تجربه می‌کند را هم حس نمیکردم. فقط احساس کردم چیزی در درونم خاموش شده است. مثل خانه‌ای که چراغ‌هایش هنوز روشن‌اند اما برقش قطع شده باشد. به دیوار تکیه دادم و آرام روی زمین نشستم.اول شک کردم.شک کردم که آیا واقعاً همین است؟ آیا این همان لحظه‌ای است که همیشه درباره‌اش فکر می‌کنیم اما هرگز آن را متعلق به خودمان نمی‌دانیم؟بعد لبخند زدم.به دوستم گفتم: «می‌دانستم. از قبل می‌دانستم که می‌میرم. همه‌چیز مشخص بود.»او دستپاچه شد. نگاهش مدام میان من و خیابان جابه‌جا می‌شد، انگار دنبال راه‌حلی می‌گشت که دیگر وجود نداشت. اما من عجله‌ای نداشتم. فقط به او گفتم برود سراغ خانواده‌ام. جای مرا به آن‌ها بگوید. گفتم آن‌ها مرا با خودشان خواهند برد. فقط نگذارد جنازه‌ام همان‌جا روی زمین بماند.جالب است که در تمام آن لحظه، دغدغه‌ام مرگ نبود. مرگ اتفاق افتاده بود. دغدغه‌ام چیزی بود که بعد از آن می‌آمد.او رفت و صحنه تغییر کردخودم را پشت موتورسیکلت پدرم دیدم.می‌دانستم که دیگر زنده نیستم و حالا تبدیل به یک روح شده ام. این را با همان قطعیتی می‌دانستم که آدم در خواب می‌داند در حال سقوط است یا در حال پرواز. پشت سر پدرم نشسته بودم اما او مرا نمی‌دید. نه صدایم را می‌شنید و نه حضورم را حس می‌کردلباس سیاه پوشیده بودغمگین بود، اما نه آن‌طور که آدم‌ها در فیلم‌ها غمگین می‌شوند. اندوه در چهره‌اش فریاد نمی‌زد. فقط معلوم بود که چیزی در درونش سنگین شده استدر مسیر از کنار مسجد محله گذشتیمدیوارها پر از اعلامیه بود. بنرهای تسلیت از دور دیده می‌شدند و جمعیت زیادی جلوی مسجد ایستاده بودند. برای لحظه‌ای تصور کردم که آنجا برای من است. به نظرم طبیعی می‌رسید. مگر نه این‌که مرده بودم؟اما وقتی دقیق‌تر نگاه کردم، تصویر مرد دیگری روی اعلامیه‌ها بود. مردی درشت‌اندام که هرگز ندیده بودمشآن لحظه برای نخستین بار به ذهنم رسید که جهان، حتی بعد از مرگ آدم، کار خودش را ادامه می‌دهد. در همان روزی که من مرده بودم، کس دیگری هم مرده بود. خانواده دیگری هم عزایی در دل داشت. اندوه، برخلاف تصور ما، هرگز متعلق به یک نفر نیست...پدرم توقف نکرداز کنار مسجد گذشتیم و به خانه رسیدیم.روی دیوارهای خانه پارچه سیاهی نصب نشده بود. هیچ نشانه‌ای از عزا دیده نمی‌شد. در باز شد. مادرم و خواهرم در آشپزخانه بودند. پدرم طبق عادت همیشگی‌اش دست خالی به خانه نیامده بود. چند خرید کوچک همراهش بود. آن‌ها را روی میز گذاشت و بعد برگه‌ای را به مادرم داد.خواهرم مشغول پوست کندن سیب‌زمینی بود. همیشه فکر کرده‌ام بعضی جزئیات فقط در خواب پیدا می‌شوند. ذهن می‌تواند مرگ را فراموش کند، اما سیب‌زمینی را نه. می‌تواند علت حادثه را حذف کند، اما حرکت آرام چاقو روی پوست زرد و نازک یک سیب‌زمینی را با دقت حفظ کندخواهرم کاغذ را که دید شروع به گریستن کردنگاه مادرم و پدرم نیز روی همان کاغذ ثابت مانده بود، رد نگاه آنها را دنبال کردم و من هم به کاغذ نگاهی انداختمته مایه رنگ کاغذ سفید بود؛ نه سفیدِ تمیز و آرامش‌بخشِ کاغذهای نو، بلکه سفیدِ سرد و بیمارستانی. از آن سفیدی‌هایی که آدم را به یاد راهروهای بی‌صدا می‌اندازند. روی آن با خودکار آبی چیزی نوشته بودند. رنگ آبی همیشه برایم رنگ زندگی بود؛ رنگ آسمان، رنگ دریا، رنگ دوردست‌ها. اما آن آبی فرق داشت. آبیِ یک فرم اداری بود. آبیِ گزارش. آبیِ امضایی که قرار است درباره مرگ چیزی را ثبت کندنامه از پزشکی قانونی آمده بودمی‌دانستم روح نمی‌تواند سؤالی بپرسد، پس شروع کردم به خواندندر همان خط اول نوشته شده بود که باکتری‌های تجزیه‌کننده فعالیت خود را آغاز کرده‌اند و روند تجزیه جسد شروع شده استجمله کوتاهی بودآن‌ قدر کوتاه که توهین‌آمیز به نظر می‌رسیدآدم عمرش را صرف ساختن یک زندگی می‌کند؛ دوست می‌دارد، می‌ترسد، امیدوار می‌شود، شکست می‌خورد، خاطره جمع می‌کند، آینده را تصور می‌کند و بعد روزی می‌رسد که تمام آن زندگی در یک جمله خلاصه می‌شود: «تجزیه جسد آغاز شده است»مادرم با صدایی که میان ناباوری و اندوه معلق مانده بود گفت:«مگر جسد در سردخانه نیست؟ چرا تجزیه؟»و درست همان لحظه، کلمه سردخانه از میان تمام واژه‌های خواب بیرون آمد و خود را به من رساندسردخانهنه پزشکی قانونینه مرگنه جسدفقط سردخانهبعضی کلمات معنایی بیشتر از تعریفشان دارند. مثل درهایی هستند که مستقیم به یکی از ترس‌های قدیمی آدم باز می‌شوند. برای من، سردخانه همیشه یکی از همان کلمات بوده استمی‌دانم برای جسمی که دیگر صاحبش در آن حضور ندارد، تفاوتی میان سرما و گرما نیست. می‌دانم که مرده چیزی حس نمی‌کند. اما ذهن انسان همیشه تابع منطق نیست. بعضی ترس‌ها را نمی‌شود با استدلال از بین بردو من از سال‌ها پیش فقط یک خواهش داشته‌ام:مرا به سردخانه نسپاریدبگذارید پیش از آن‌که سرمای فلز به تنم برسد، به خاک برگردم. بگذارید آخرین سفرم نه به کشویی در دل یک اتاق سرد، بلکه به دل همان زمینی باشد که تمام عمر روی آن راه رفته‌ ام، خاکش را حس کرده ام، بگذارید دانه ای شوم و باز هم جوانه بزنمدر همین فکر بودم که از خواب پریدم...</description>
                <category>چرک نویس</category>
                <author>چرک نویس</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 22:11:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسابقه آب بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@Nazbano/mosabeghehabbazi-qajh79z2pkxy</link>
                <description>مدرسه‌ راهنمایی ما آن قدر کم‌جمعیت بود که اگر یکی در حیاط آه می‌کشید، آهش تا دفتر می‌رفت، سلامی می‌داد و برمی‌گشت. از آن مدرسه‌هایی نبود که آدم بتواند در شلوغی‌اش گم شود. آنجا اگر مدادت از روی میز می‌افتاد، همه خبردار می‌شدند. چه برسد به اینکه چند دختر، در یک زنگ کلاسی بدون معلم، تصمیم بگیرند حیاط آرام مدرسه را به میدان جنگ آبی تبدیل کنندمعاون هم نداشتیم؛ نعمتی که قدرش را آن روز بیشتر از همیشه دانستیم. چون اگر معاون داشتیم، همان دقیقه‌ی اول با یک نگاه همه‌ مان را مثل لباس‌های روی بند خشک می‌کرد و جنگ جهانی ما پیش از شلیک اولین قطره، به تاریخ می‌پیوستهیچ منبع آبیِ آبرومندی هم وجود نداشت که مثل چشمه‌ی امید بجوشد و لشکر جنگجوی ما را پشتیبانی کند. فقط یک روشویی بود پشت پنجره‌ی دفتر؛ همان‌قدر نزدیک به میدان جنگ که وسوسه‌انگیز باشد و همان‌قدر خطرناک که آدم موقع باز کردن شیر آب، وصیت‌نامه‌ اش را توی دلش بخواندیک سرویس بهداشتی هم ته حیاط بود؛ دور، ساکت و از دسترس خارج. فاصله‌ اش تا میدان جنگ آن‌ قدر زیاد بود که هر کس با بطری پر از آنجا راه می‌افتاد، وسط راه تبدیل می‌شد به آب‌ پاش سیار. تا می‌رسید، نصف آب توی کفش خودش خالی می شد، نصفش روی زمین جان می‌داد و ته بطری فقط چند قطره باقی می‌ ماند که بیشتر به درد آشتی می‌خورد تا حمله...ماجرا از یک شوخی کوچک شروع شد. یکی چند قطره آب پاشید. دیگری جواب داد. بعد یکی گفت: «فقط همین یه ذره!» و همه می‌دانیم «همین یه ذره» در مدرسه، مثل کبریتی است که با لبخند روشنش می‌کنی و بعد می‌بینی خرمن زنگ تفریح را گرفته استچند دقیقه بعد، حیاط کوچک مدرسه شده بود میدان نبرد. بطری‌ های خالی از زیر نیمکت‌ ها بیرون آمدند، لیوان‌ها به خدمت گرفته شدند، دست‌ها تندتند پر و خالی شدند و ما، با مقنعه‌های کج و آستین‌های نمدار، چنان جدی جنگ را دنبال می‌کردیم که انگار سرنوشت جهان به همان چند قطره آب بند است. حیاط هم که تا چند دقیقه پیش آرام و سربه‌زیر بود، حالا زیر پای ما برق می‌زد و از خوشی شیطنتمان، ریزریز می‌ خندید...آب گرفتن از روشویی خودش عملیاتی بود. یکی نگهبان می‌شد. یکی آرام می‌رفت زیر پنجره‌ی دفتر. یکی از دور اشاره می‌کرد: «زود باش!» آن یکی بطری را زیر شیر می‌گرفت و با هر شرشر آب، قلب همه‌مان می‌آمد توی دهانمان. شیر آب هم انگار لج کرده بود؛ چنان بلند حرف می‌زد که خیال می‌کردیم الان مدیر می‌فهمد، پرده‌ها کنار می‌روند و روزگارمان سیاه می‌شودالبته ما هم برای خودمان نقشه داشتیم. بطری را زیر روپوش قایم می‌کردیم، آرام راه می‌رفتیم، قیافه می‌گرفتیم که یعنی ما اصلاً آب نمی‌شناسیم و فقط آمده‌ ایم کمی هوا بخوریم. اما لباس خیس و خنده‌ی قورت‌داده، آدم را لو می‌دهدکم‌کم دو گروه شدیم. دشمن واقعی نبودیم؛ فقط بازی به جایی رسیده بود که دیگر بدون دسته‌ بندی مزه نمی‌داد. یک طرف حیاط دست ما افتاد، طرف دیگر دست گروه مقابل. هر کس سعی می‌کرد راه آب را ببندد و دیگری را غافلگیر کند. سرویس ته حیاط دور بود، روشویی پشت دفتر خطرناک و آب هر لحظه عزیزتر می‌شد؛ مثل گنجی که همه از جایش خبر دارند، اما کسی جرئت نزدیک شدن به آن را نداردبعد اتفاقی افتاد که در هر جنگی بالاخره می‌افتد: راه تدارکات و پشتیبانی بسته شد...دشمن راه روشویی و سرویس ته حیاط را بر ما بسته بود. پس عقب نشستیم؛ قدم‌به‌قدم، خیس و خندان و کمی هم ترسیده، تا رسیدیم کنار اتاق کارگاه مدرسهکارگاه همیشه بوی چیزهای قدیمی می‌داد؛ بوی چوب، خاک، مقوا و وسایلی که معلوم نبود از کدام سال همان‌جا، جا خوش کرده‌اند. انگار زمان در آن اتاق کفش‌ هایش را درآورده و همان گوشه خوابش برده بود. آن روز اما کارگاه برای ما شد آخرین سنگر. بطری‌هایمان سبک شده بود. دست‌هایمان خالی بود. گروه مقابل هم از دور با قیافه‌ی فاتحان تاریخ جلو می‌ آمد؛ همان قیافه‌ای که آدم دوست دارد با یک سطل آب خرابش کند، ولی آبی موجود نبودحلقه‌ی محاصره تنگ شد...درست همان لحظه‌ای که داشتیم به صلح، تسلیم، یا فرار فکر می‌کردیم، چشممان افتاد به چند بطری پُر در گوشه‌ی کارگاه. پشت وسایل قدیمی، آرام و مظلوم ایستاده بودند؛ مثل چند سرباز ذخیره که تا آن لحظه مأموریتشان را پنهان نگه داشته باشند. انگار از اول خلقت برای نجات ما کنار گذاشته شده بودندبی درنگ، با شوقی که فقط یک دانش‌آموز محاصره‌ شده می‌تواند بفهمد، بطری‌ها را برداشتیم. سنگینی‌ شان در دستمان مثل وعده‌ی پیروزی بود. گروه مقابل نزدیک‌ تر می‌شد. قدم‌هایشان آرام بود و مطمئن؛ مثل کسانی که پیروزی را از پیش توی جیبشان گذاشته باشند. ما اما پشت سنگر کوچک خودمان، بطری‌ها را محکم چسبیده بودیم و دل‌هایمان تندتر از یک قناری می‌زد. قرار بود برگ برنده را رو کنیم؛ برگ برنده‌ای که خیال می‌کردیم نام ما را در تاریخ آب‌ بازی‌های مدرسه جاودانه خواهد کرد.صبر کردیم...یک قدم دیگر....نزدیک‌تر....باز هم نزدیک‌تر....وقتی نیروی دشمن درست در تیررس گلوله‌های آبی قرار گرفت، درب بطری‌ها را باز کردیم و تمام محتوا را یک‌جا بر سر و روی دشمن خالی کردیمو ناگهان...بوی عرق نعنا بلند شدچنان بویی در هوا پیچید که انگار حیاط مدرسه را گذاشته باشند توی شیشه‌ ی عرق‌گیری و درش را محکم بسته باشند. آب‌ بازی ما در یک لحظه تبدیل شد به مراسم درمان دسته‌جمعی دل‌درد. همه خشکمان زدیکی آستینش را بو کرد. دیگری مقنعه‌اش را. یکی زیر لب گفت: «وای... این آب نبود.» البته این جمله دیگر زیادی دیر بود. ما از سر تا پا، بوی نعنا گرفته بودیم. اگر همان لحظه کسی دل‌درد داشت، کافی بود کنار ما بایستد تا خوب شود و برایمان دعا کندخنده‌هایمان اول بند آمد، ترسیدیم. بعد دوباره خندیدیم، از آن خنده‌هایی که آدم وسط بدبختی می‌زند، چون اگر نخندد باید گریه کند. خنده‌هایمان مثل حباب‌های ریز بالا می‌آمد و ما با لب‌های بسته می‌خواستیم دوباره قورتشان بدهیم، اما مگر چنین خنده‌ ای به این راحتی رام می‌شود؟خیلی زود فهمیدیم بطری‌ها برای بابای مدرسه بوده. همان بطری‌هایی که احتمالاً برای روز مبادا گوشه‌ی کارگاه پنهان کرده بود؛ برای دل‌درد، احتیاط یا شاید هم برای دفع بلا. البته بلا دفع نشده بود؛ فقط شکلش عوض شده بود و حالا با مقنعه و روپوش، وسط حیاط ایستاده بود.دیگر جنگ معنی نداشت. پیروزی و شکست هر دو بوی نعنا می‌دادند. در همان لحظه‌ی تاریخی، دو گروه دست از دشمنی کشیدند. بدون قرارداد و امضا، صلح برقرار شد. همه فهمیده بودیم مصیبت مشترک، آدم‌ها را از هر پیمان‌ نامه‌ای زودتر به هم نزدیک می‌ کندبطری‌های خالی را برداشتیم، با احتیاط بردیم و پر از آب کردیم و دوباره گذاشتیم همان گوشه‌ی کارگاه، پشت همان وسایل قدیمی. خیالمان هم راحت بود که بطری پر، بطری پر است؛ حالا داخلش آب باشد یا عرق نعنا، مگر کسی قرار است امتحان شیمی بگیرد؟اما بوی نعنا دست از سرمان برنمی‌داشت. از لباسمان بلند می‌شد و لابه لای دست هایمان مثل یک دستبند جرم می پیچید، حتی انگار از نگاهمان هم بوی نعنا می‌ آمد. هرچه سعی می‌کردیم عادی باشیم، بیشتر شبیه شیشه‌ های عرق گیاهیِ متحرک به نظر می‌رسیدیم که روپوش پوشیده‌اند و می‌خواهند خودشان را دانش‌آموز مؤدب جا بزنندهمان موقع صدایی از آن طرف حیاط آمد. شاید صدای پا بود، شاید هم فقط ترس ما بود که برای خودش صدا درمی‌آورد و با کفش‌های بزرگ در حیاط راه می‌رفت. درست در همین گیرودار ترس و وحشت، زنگ آهنی مدرسه با صدای اَنکرالاصواتش به صدا درآمد. صدایی که در آن لحظه از هر بلبلی، خوش نواتر می نمود و برای ما حکم عفو عمومی را داشتپس فرار را بر قرار ترجیح دادیمدو پا داشتیم، دو تای دیگر قرض گرفتیم و از مدرسه بیرون زدیمخیس، خندان، ترسیده و معطرگذاشته شده بودند</description>
                <category>چرک نویس</category>
                <author>چرک نویس</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 23:08:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>