<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nazanin</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@NaziiiHGHP</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:54:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Nazanin</title>
            <link>https://virgool.io/@NaziiiHGHP</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خوددوستی و من</title>
                <link>https://virgool.io/@NaziiiHGHP/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D9%86-k1js20boembw</link>
                <description>سلام. حدود یک ماه پیش پستی نوشتم با این عنوان که من باید این چرخه تنفر از خودم رو تموم کنم و به خودم قول دادم که باید روی این موضوع بیشتر تحقیق کنم و اطلاعاتی به دست بیارم. زمانی که شروع کردم به جمع اوری اطلاعات توی سایت Google Scholar کتابی دیدم به اسم I Love Me More که ازش خیلی خوشم اومد و بعد هم سری زدم به پادکست های صلح درون و همه اپیزود های مربوط به موضوعم رو پیدا کردم. شاید تحقیق من از منابع محدودی باشه ولی برای خودم خیلی مفید و کافی بود و تونست من رو به نکاتی که دنبالش بودم برسونه. امکان داره مطالبی که نوشتم(که خلاصه کتاب و اپیزود ها هستش)برای بعضی ها مفید نباشه چون من همزمان با خوندن و نوشتن داشتم نوت برداری میکردم و غلط املایی زیاد دارم و متن بیشتر توی ذهن خودم انسجام داره تا روی برگه.به هر حال نازنین خانم بهت تبریک میگم بابت شروع کردن پروسه جذاب بهتر کردن حالت....خلاصه کتاب I LOVE ME MORE  کسانی که خود را دوست ندارند در روابطی میروند که بهشان اهمیت داده نمیشود.در شغلی که رییس ان انها را اذیت میکند میمانند.انها یا خیلی زیاد یا خیلی کم میخورند.(eating disorder)خیلی زیاد مست میکنند.از انسان هایی که او را دوست دارند دوری میکنند.انها از کلمات&lt;نمیتوانم&gt;یا &lt;نمیخواهم&gt; زیاد استفاده میکنند.با نگاه پر از انتقاد به خود در اینه نگاه میکنند.با طبیعت/خودشان/خدا ارتباط نمیگیرند.انها به استعداد های درونی یا نعمت هایی که به انها اعطا شده دقت نمیکنند.انها خود را با دیگران مقایسه میکنند.انها فکر میکنند که شادی و موفقیت برای دیگرانست نه برای خودشان.برای ارزش دادن به خودشان و وجودشان به انسان های بیرونی اتکا میکنند.انها فیزیکی و منتالی مریض میشوند و برای بهبودشان خیلی زیاد به دارو اتکا میکنند و به نیازهای درمانی خود توجه  نمیکنند.انها عصبی اند.حسادت میکنند.مضطربند.و افسرده هستند.یا خیلی قول میدهند یا خیلی سرویس میدهند.انها در هر کاری افراط میکنند تا ارزش خود را به انسان ها و دنیای بیرون نشان دهند.·         سه مولفه دوست داشتن خودفیزیکی : خود فیزیکی رو چطور میبینیمنتالی :خودت توی فکرت چجوری هستیروانشناختی: چجوری با خودت رفتار میکنی·         کسانی که تمرکزشان روی کارهاییست که خودشان دوست دارند با خانواده و دوستان خود با عشق بیشتر و انرژی بالاتری رفتار میکنند.·         مهم نیست که افراد چقدر به ما نزدیک باشند .باز هم کسی که بیشترین توانایی در خوشحال کردن خود دارد خود ادم است.·         What is it that I need right now that Im not getting from people? Do it yourself·         دوست داشتن غیرمشروط فقط میتواند از طرف خود انسان به خود باشد·         اون عشقی که منتظری روزی فردی برسه و بهت بدتش رو خودت به خودت بده.·         هیچ رابطه عاشقانه ای اون دوست داشتنی که دنبالش هستی رو بهت نمیده·         همه روابط انعکاسی از رابطه خودت با خودته.اگر خودت رو دوست نداشته باشی هیچ کس این حس رو بهت نمیده·         بعد از این که خودم به این نتیجه رسیدم که انسان خلاقی هستم ادم های اطرافم اعتراف کردند که خلاقم.زمانی که با خودم با احترام برخورد کردم دیدم یکدفعه شریک زندگیمم داره باهام خوب رفتار میکنه.·         زمانی که خودت و نواقصت رو پذیرفتی احساس نیاز کمتری پیدا میکنی. دوری از انسان های سمی اتفاق میوفته و insecurity هات از بین میرن.·         اگر دنبال انسانی باشی یا انسانی هست که بهت حس ارزشمندی میده همزمان با از بین رفتن اون فرد از زندگیت احساس ارزشمند بودن هم از بین میره.·         فرق خوددوستی و خوخواهی اینه که در خودخواهی تو دیگه به دیگران فکر نمیکنی و درکشون نمیکنی ولی در خوددوستی دیگران از ذهن پاک نمیشن.فقط نیازهای خودت رو در اولویت میذاری.·         وقتی پروسه خوددوستی رو شروع کردی منتظر باش که مردم با این حرف که تو خودخواهی تو رو accuse  کنن.اگر کاری که انجام میدی بهت حس خوبی میده پس اون کار کار درستیه.·         انتظار نداشته باش کس دیگه ای نیاز های تو رو در اولویت قرار بده.·         خوددوستی به پیشرفت شغلی و تحصیلی کمک میکنه:براساس ترس عمل نمیکنید.ریسک بیشتری را میپذیرید.صدای منتقد درونیتان را کاهش میدهید.کمتر نگران قضاوت شدن هستید.کمتر دچار فرسودگی میشوید.خودتان را لایق شغلی میدانید که زمانی فکر میکردید صلاحیتش را ندارید.از حق خود دفاع میکنید و بر اساس ارزش خودتان خواستار حقوق و دستمزد میشوید.·         مهربان بودن با خود به ارتقای سیستم ایمنی کمک میکند.در غیر این صورت به امراضی مثل افسردگی اضطراب استرس منجر میشوید. مهربانی با خود به مشکلات غذایی کمک میکند.·         خوددوستی همیشه شیرین نیست:گاهی به قطع کردن یک رابطه یا روبرو شدن با ترس ها یا نه گفتن به کسانی که دوستشان داریم ختم میشود.·         خوددوستی به سلامت تن.داشتن رابطه رمانتیک خوب.موفقیت شغلی. و نزدیک تر شدن به خدا کمک میکند.تمرین:خودآگاهی:برای اینکه شروع به خوددوستی کنی حواست به انرژی درونت باشه.ببین که درونت داره چی بهت میگه.ببین انرژی های درونت چین و سعی دارن چی بهت بگن.ببین حس لحظه ایت در مورد هر موضوعی چیه.·         خود دوستی تو رو پر از انرژِی مثبت میکنه: تو رو صبور تر.مهربون تر.با تحمل بالاتر.شجاع تر.و شایسته تر میکنه.اینها تو رو بالا میکشند.·         وقتی ما کاری انجام میدهیم که به ان علاقه داریم انرژی مثبت میگیریم و کسانی که همسطح انرژی ما هستند را پیدا میکنیم.*تمرین مثبت نگه داشتن انرژی:1.خندیدن-  2.گوش دادن به موزیک-  3.مدیتیشن-  4.تمرین شکرگذاری-  5.ورزش-  6.رقصیدن-  7.عبادت کردن-  8.ایمان و عشق·         ما فکر میکنیم که باید به یه چیزی برسیم که بعد خوشحال باشیم در صورتیکه که وقتی ما خوشحال هستیم به چیزهایی که دوست داریم میرسیم.·         اگر میخوای به جایی که دوست داری توی زندگیت برسی این وظیفه توعه که مطمئن باشی در طی رسیدن بهش در طول روز حال خوبی داری یا نه.چجوری میشه فهمید با چی حال خوبی پیدا میکنی؟ با Joy list*Joy List:یه لیست از چیزایی که دوست داری .یه لیست از چیزای ساده که دوست داری و میتونی هر زمان در لحظه انجامش بدی تا شادت کنه.یه جایی قرارش بده که تو چشم باشه.مثال:فصل 4.صفحه 5·         دوست نداشتنه خودت تو رو وارد جنگ با خودت میکنه.جنگی که هیچ وقت توش پیروز نمیشی.این مهمه که بدونیم که ممکنه یه موقع هایی اشتباه کنیم یا کاستی هایی داشته باشیم.·         عمیق ترین عملکرد در خوددوستی ایجاد صلح با خودته چه خوب باشی چه بدجورنال:نظرت در مورد خوددوستی بی قید و شرط چیه؟فصل 4 صفحه 8نظرت و ایدت رو در موردش رو بنویس نیاز نیست خیلی فکرکنی یا هی حرفات رو ادیت کنی.هر چی به ذهنت میرسه رو بنویس.بعد که نظرت رو فهمیدی به این فکر کن که این افکار و باورها از کجا میان.از پرامپت های تو کتاب استفاده کن.·         بگرد ببین چه چیزی باعث میشه خودت رو دوست نداشته باشی. از جورنالینگ برای پیدا کردنشون میتونی کمک بگیری.·         دنبال تایید دیگران نگرد.This is fear based way of living.and it breeds insecurity.اگه کاری که میکنی حالت رو خوب میکنه پس همین کافیه برای درست بودنش دیگه دنبال نظر دیگران نگرد.دلیل اینکه الان خیلی ها خوشحالی واقعی رو تجربه نمیکنند اینه که ارزش خودشون رو وابسته به چیز های بیرونی کردن و براساس اونها خودشون رو قبول کردن.اون پسر منو دوست داره رییسم از کارم راضیه والدینم از من راضین و...·         Being ego based lasts only as long as those objects lasts: the title-job-money-and even parents·         Fear of rejection.fear of not fitting in.fear of not being liked or loved takes a lot out of a person.How can anyone really love you or how can you really love yourself when you live in such a precarious state of self?·          هر چقدر بیشتر تلاش کنی که دیگران رو راضی نگه داری بیشتر از خودت دور میشی .اگر به این تکیه کنی که دیگران در مورد تو چه فکری میکنن روی این تمرکز میکنی که کاری رو انجام بدی که اونا دوست دارن و این سراغاز دور شدن از خودته.·         تنها راهی که میتونی به بچه هات یاد بدی که خوشحال باشن اینه که اول خودت خوشحال باشی-این پروسه با تو شروع میشه.·         هیچ انسانی نمیتونه همون لذت و شادی ای که خودت میتونی به خودت بدی رو بهت بده.·         خوددوستی چیزی نیست که ما باهاش متولد شده باشیم بلکه چیزیه که هر روز باید تمرینش کنیم.اولش باید خوداگاه شروع کنی که بعد به مرحله ناخواگاه برسه.·         زمانی که به خوددوستی رسیدم تمام چیزهایی که سالم نبود رو رها کردم:ادم ها شغلم باورهام و عاداتم.هر چیزیکه من رو کوچیک میکرد رو رها کردم.جورنال کردن:زمانی که در ارتباط با ادم های دیگر هستیم میدونیم که باید زمان صرف کنیم برای ساختن رابطمون.اگر بخوایم رابطمون رو با یه نفر قوی تر کنیم بهمون گفته میشه که باید با اونها حرف بزنیم.به حرفاشون گوش بدیم.اوپن باشیم.صادق باشیم.و هر چند وقت یکبار باهاشون در ارتباط باشیم که درهای ارتباطی رو باز نگه داریم.پس چرا همینکارارو برای ارتباط با خودمون انجام ندیم؟مدیتیشن: یه راه برای در ارتباط بودن با خودته.اگه سخته برات فقط و فقط ده دقیقه در روز انجامش بده.حداقل روزی سه صفحه به عنوان روتین روزت مدیتیشن کن.وقتی همه قلبت رو به چیزی یا به کسی میدی در واقع داری از واقعیت فرار میکنی.تنها زمانی که خودت عاشق خودت باشی فرد دیگه ای میتونه عاشقت شه.وقتی به گذشتم فکر میکنم فقط ارزو میکنم که ای کاش زودتر به این نقطه نظر رسیده بودم که خودم رو باید دوست داشته باشم و عاشق خودم باشم و الان واقعا شاکرم که به این مرحله توی زندگیم رسیدم.پادکست ها:(اکثرا از پادکست صلح درون)1: عاشق خودت باشما موقعی میتونیم دیگران رو دوست داشته باشیم که خودمون رو قبلش دوست داشته باشیم.اون حس خوب در مورد خودمون باعث میشه ادمای بهتری هم کنار خودمون داشته باشیم و پیدا کنیم.ما باید مسیری رو بریم که احساس ارزشمند بودن خودمون در ما تقویت بشه.چجوری؟تهیه یک لیست از موفقیت ها:تهیه یک لیست از مرور خاطرات خوشایند:تهیه یک لیست از مواقعی که به خودتون افتخار کردید:خودت رو همینطور که هستی بپذیر:دید واقعی تر پیدا کن . این در نهایت حس بهتری بهت میده.کارهایی که دوست دارید رو توی اولویت زندگیتون قرار بدید و اول خودت رو اولویت زندگیت قرار بده.باعث بالا رفتن سطح انرژی میشه این کار باعث میشه به دیگران هم حس خوبی بتونید بدیدزندگی رو همونطور که هست بپذیرید:تمام تمرکز روی منفی های زندگی و عوامل بیرونی نذار.2: خودت رو دوست داشته باشدلیل احساسات بدت مثل اضطراب و افسردگی و غیره دوست نداشتن خودته. دوست نداشتن خودت یه مسیر پر از لذت رو برات یه مسیر خیلی دشوار میکنه. وقتی خودت رو دوست داری راحت تر میتونی دیگران و اطرافیانت رو هم دوست داشته باشی. ادمی که خودش رو دوست داره دنیاش بزرگتره و میتونه خوبیای ادمای اطرافش رو هم ببینه.قدم اول: خودشناسی شناخت بهتر از خود و درک بهتر از توانایی ها و ضعف ها و اینکه چه کسی هستیم و پذیرش انقدم دوم: سلامت جسمی-مراقبت از جسم با ورزش غذای سالم و با خواب منظم باعث حس خوب به خود میشهقدم سوم:  سلامت فکری- مراقب خوراکی های فکری خودمون باشیم-به چه مسایلی فکر میکنید و وقتتونو صرف چه کاری میکنیدقدم چهارم: سلامت روانی-مدیریت استرس و تنش ها و مواجهه بهتر با مشکلات زندگیمسیولیت تصمیم ها و خطاهاتون رو بپذیرید و خودتون رو بخاطرش سرزنش نکنید. هر تصمیم گذشته باعث افزایش اگاهی و تجربه توی زندگیمون میشه. ازش درس بگیرید ولی خودتونو سرزنش نکنید و با گذشته خودتون به صلح برسید.موفقیت هاتون رو به خودتون یاداوری کنید-سعی کنید مرتبا اونها رو برای خودتون یاداوری کنیدبه خودتون اعتماد کنید.لازم نیست همیشه کامل باشید تا کارتون رو شروع کنید. بخاطر ترس از شکست و ... کاری رو رها نکن.واقعی باش و تظاهر نکن: خود واقعیت باش تا کسایی که کنارتن کسایی باشن که همونی که هستیو دوست داشته باشنمکالمه درونی مثبت رو جایگزین مکالمات بد کن-رابطه بهتری با خودت داشته باش یعنی ادبیات بهتری رو به کار ببر.افکار بهتری رو پیاده کنید.نگاه مثبت تری داشته باشید.راهی رو برید که دوست دارید : سبک زندگی ما باید با نحوه نگرش ما مطابقت داشته باشه-شغلی که دوست دارید رو برید اگر سفر دوست دارید با ادمای عشق سفر همراه بشیدرابطه عاطفی: پیش کسانی باشید که ارامشگر درون شما باشن و به شما احساس خوبی بدن.معمولا بعد از این شما احساس خوبی با تنهایی خودتون پیدا میکنید.3: از تنهایی خودت لذت ببررابطه خوب باعث احساس خوب در مورد خود میشهدوست داشتن خودت رو همه چیزایی که برات مهمه تاثیر میذاره:شغلت.تحصیلت.رابطت.رابطت با خانوادت.ازدواجتدر حد بودجت هر چند وقت یه بار یه خوشحالی به خودت هدیه بده:میتونه خرید باشه.اشپزی باشه.نقاشی کشیدن باشه.یا خوردن یه فنجون چاییانرژی مثبت انرژی مثبت میاره و انرژی منفی انرژی منفی میاره.4: خودت بودن جرات میخوادتوی دوره ای هستیم که هر کاری بکنیم ممکنه مسخره شیم.فقط کافیه لذت خودت بودن رو بچشی تا دیگه از اینهایی که الان میگم دور شی:کاری که دیگران دوست دارنو انجام بدی برخلاف میلتون عمل کنید و خواسته هاتون رو نادیده بگیرید و ...وقتی خودتون رو دوست ندارید و خود واقعیتون نیستید: شغل نامناسب انتخاب میکنید.با ادم نامناسب اشنا میشید.تفریحات نامناسب انتخاب میکنید و همه اینها زندگی شما رو نابود میکنه.ولی اگر خودتون باشید و خودتون رو دوست داشته باشید ممکنه خیلی از ادم های اطرافتون هم عوض بشن ممکنه تفریحات و شغلتون هم عوض بشه و شما باید برای این تغییرات سختی بکشید و بها بدید.مثلا ممکنه تنها بشید چون ادم های قبلی رو دیگه ندارید یا ترکتون میکنن یا ترکشون میکنید.ممکنه از لحاظ مالی افت کنید چون اون شغلی که دوست نداشتید رو ترک کردید.ممکنه حوصلتون سر بره چون دیگه تفریحات قبلیتون رو دنبال نمیکنید ولی ارزشش رو داره.شما باید این سختی هارو بکشید تا خود واقعیتون بشید.باید از خودت بودن لذت ببری.انتخاب های متناسب با شخصیت زندگی رو متحول میکنه.وقتی خودت شدی وقتی قوی تر کردی حس به خودتو دیگه اون نقدها و تمسخرات رو نمیشنوی.این اپیزود 53 بود و برای من خیلی مفید بود اگه خواستی دوباره گوشش بده.5: مقایسهمعمولا وقتی مقایسه انجام میدیدم که توی شرایط خوب روحی نیستیم و مشکلات زندگی خودمون رو با محاسن زندگی دیگران میسنجیم. حتی اگر زندگی کسی رو دنبال کردید برای اینکه براتون ایجاد انگیزه کنه کل پکیج زندگیش یعنی هم خوبی ها و هم بدی های زندگیش رو ببینید.ولی در کل برای داشتن صلح با خودت این کارو نکن.بجاش اگر به پذیرش برسی منفعل بودن از بین میره و باعث میشه تو با رسپی انحصاری خودت به یه موقعیت حتی بهتر برسی.شکرگذاری چندین باره در روز برای دیدن نعمت هایی که خودت الان داری. حتی در بدترین شرایط ممکن نعمت هایی داریم که نمیبینیم.6:ظاهر خودت رو دوست داشته باش:اگر دیدی خودت رو نمیتونی بخاطر ظاهرت دوست داشته باشی بدون که این بخش دیگه وارد عزت نفس و اعتماد به نفس میشه.حال خوب رو نمیشه به چیزی مشروط کرد.اگر در درون خودت به حال خوب و صلح نرسی با پول و موفقیت و موضوعات شرطی دیگه نمیتونی بهش برسی.کارهایی که حال درونی منو خوب کرد:جایی که کمتر به خودم سخت میگیرم و خودمو بیشتر دوست دارم حال بهتری دارم.تراپی. ورزش .تغذیه. طبیعت.که دوپامین های روزانه بهمون میده.این دوست نداشتن خوده از دوست داشته شدنه مشروط میاد.یعنی تلاش برای دختر خوب پسر خوب بودن..چرا نباید یه دختر و پسر معمولی ادم های خوبی باشن و دوست داشته بشن. باید همینجوری که هستی خودت رو دوست داشته باشی.دنبال تایید دیگران بودن در تضاد با خوددوستی هست.وقتی خودتی ادمای هم فرکانس خودتو پیدا میکنی و ادمای شبیه خودتو پیدا میکنی.اول با خودت خوب باش و معیارای سخت گیرانه نداشته باش بعد میتونی حال بهتری داشته باشی.ما خودمان را در خودمان دوست نداریم ما خودمان را در دیگران دوست داریم چون ما خودمان را در دیگری تعریف میکنیم(در صورتی که باید خودمون رو هم در خودمون و هم در دیگران دوست داشته باشیم)...این لباسه برای فلان مهمونی مناسبه یا نه؟کاری نداشته باش ببین خودت چی میخوای ببین خودت با چی حال میکنی.عشق به خود یعنی بریم درون خودمون و مشکلاتمون با خودمون رو بفهمیم تا اونهارو اصلاح کنیم و خودمونو همونجوری که هستیم بپذیریم.چیزایی که اگه روش کار کنم اعتماد به نفس و حس خوب به خودم بیشتر میشه:تمرین چجوری حرف زدن و  مناسب و شیک لباس پوشیدنچیزایی که تو این دوره تو ذهنم مرور میشد: حمام و نظافت و ارایش و به خود رسیدن و لباس خوب پوشیدن و تناسب اندام باعث میشد که حال خیلی خوبی به خودم پیدا کنم.چیزایی که تو این دوره بهش زیاد اشاره شد: خوددوستی ارتباط زیادی با خودشناسی و عزت نفس داشت.باید در موردشون تحقیق کنم. دغدغه این روز هام هم اعتماد به نفس هست.   </description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 20:29:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من،تا اینجای کار😁</title>
                <link>https://virgool.io/@NaziiiHGHP/%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%F0%9F%98%81-qczubm8jlchh</link>
                <description>کل مشکلات من توی همین چند پست قبلی که نوشتم خلاصه میشه. اگر روزی خواستم حرف بیشتری بزنم احتمال نود درصد دارم بزرگنمایی میکنم. اینارو نوشتم تا از فردا به مدت یه ترم ( تا اخر خرداد ماه) این مشکلاتو برطرف کنم. اینم هدف ترم جدید من. هر ترم کتاب اضافه میکردم. ولی فکر نکنم کتابا از خودم ارزش بیشتری داشته باشن. تو فکرمه بشینم مقاله بخونم در موردشون یا تیکه هایی که در مورد مشکلات من(یعنی راه حل هاشون) از ( کتاب ها) رو بخونم. میتونم از دوستم زهرا یا مح هم کمک بگیرم. ممنون میشم اگر منبع بیشتری برای راهنمایی میشماسید بهم معرفی کنید. اگرخودتون هم راه حلی داشتید حتما باهام در میون بذارید.پس در نتیجه اون همه هدف تحصیلی و درامدی که برای ترم جدید تعیین کرده بودم فعلا کنار میره تا به جسمم و ذهنم فرصت نفس کشیدن بدم. تا اطلاع ثانوی هم تراپی نمیرم:))پ.ن:هر گونه غرغر جدید،تکرار حرفای قبلیه!</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 00:19:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سبک زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@NaziiiHGHP/%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-p4ihp9jnteiy</link>
                <description>خونه:صبح ساعت یازده از خواب بیدار میشم. یا خیلی کم صبحانه میخورم یا اصلا هیچی نمیخورم تا وقت ناهار بشه.تا وقتی که به ناهار برسه میرم روی تخت دراز میکشم.مرتب گوشیمو چک میکنم یا یه کتاب گرفتم دستمو و اونو میخونم.ظهر میشه ناهار میخورم.میرم بعدش روی تختم میخوابم و مرتب گوشیمو چک میکنم یا یه کتاب گرفتم دستم اونو میخونم. احتمال اینکه عصر بزنم بیرون از خونه خیلی کمه.مگر اینکه خانوادم بگن یا گاهی مجبورم کنن یکم از اتاق بیام بیرون.شب میشه.شام میخوریم.یکم دور هم میشینیم که چون هر روز همو میبینیم از هم خسته شدیم.میام بالا رو تختم. کتاب میخونم، آخر شبم گوشیمو دست میگیرم تا آخر شب حدودای ساعت دو سه. بعد به زور میخوابم.این چند وقت این شکلی گذشت. اینم از فرجه امتحانات دانشگاه من!همش خوابم یا درازکشم. غذاهای مفیدی نمیخورم.حوصله هیچ کاریو ندارم.ورزشم که هیچی.همیشه اینجوری نیستا.این بیست و اندی روز که فرجه امتحانات دانشگاه بود اینطوری گذشت.به زندگی توی شهری که دانشگاهمه عادت کرده بودم برای همین خو گرفتن دوباره به خونه سخت شده و سبک زندگیمو تغییر داده.یعنی کی میرسه که برم خوابگاه!؟خیلی اکتیو نیستم.حتی توی کارای خونه‍!بابا میگه آدم که نماز میخونه تو زندگیش برنامه میاد.میگه نازی اگه حال روحیت خوب نیست و سردرگمی نماز بخون.میگه اگه دپرسی و شاد نیستی نماز بخون.و منی که توی سن بیست سالگی هنوز نمیدونم راهم چیه،فقط میدونم که باید نمازم رو بخونم و صد در صد با حرفاش موافقم.ولی....نمیتونم. هر بار شروع میکنم ولش میکنم،عادتم نمیشه. کار خیلی سختیه برام.بابا راست میگه. من خیلی بد افسرده میشم. مثل ابر بهار اشک میریزم. اخلاقم بد میشه و کامل به یه آدم منزوی تبدیل میشم. میدونم بخاطر چیه. بهاطر فکرای منفی و اشتباهیه که از ذهنم میگذرن. جلسات تراپی بهم کمک کردن ولی جالبه که دوران افسردگیمو بخاطر اینکه ریشه مشکلاتمو پیدا میکنم بیشتر کردن. ای بابا! اینارو دارم مینویسم به امید روزی که به خودم کمک کنم و مسائلمو با خودم حل کنم. درست میشه نازنین،درست میشه:))))+دیگه نمیتونم برای پیشرفت تحصیلیم تلاش کنم،یا تلاشی میکنم که فایده ای نداره(یا حوصله ندارم یا وقت کافی نمیذارم یا حوصله حفظ کردن و مرور ندارم)</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 23:53:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارتباطات اجتماعی و حالات روحی</title>
                <link>https://virgool.io/@NaziiiHGHP/%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C-v0mz0gldahph</link>
                <description>رابطه با اقوام:من با دلی صاف و نیت پاک توی دورهمی های خانوادگی شرکت میکنم و بعدش از واکنش اقوام و فید بک های خانوادم این چیزهارو دریافت میکنم:چرا دقیقه n ام دورهمی فلان رفتار رو انجام دادی؟چرا انقدر سردی؟ انگار غریبه دیدی؟چرا جوری رفتار میکنی انگار از ما (اقوام) متنفری؟ایش چرا انقد مغرور؟عه عه چه طاقچه بالا هم میای.کنار هم، آروم ،تو گوش هم: چرا انقدر عجیب غریب رفتار میکنه؟نگاهمون نمیکنه،حرف باهامون نمیزنه،به حرفامون ری اکشن نمیده،صداش سرد و آرومه.من در طول این مدت: حرف نمی‌زنم و فقط میخندم،حتی سوالاشونو جواب نمیدم و از سوالا هم یجورایی با خنده رد میشم و در نهایت از بس این شرایط رو تحمل کردم که خسته میشم و میرم تو یه اتاقی با گوشی ای چیزی خودمو مشغول میکنم.بقیه: پس این دختره کجا رفت؟الان که مینویسم کاملا متوجه کمبود اعتماد به نفسم دارم میشم.رابطه با خانواده:از گذشته ای که دارم باهاشون شاکیم. ولی خب بیشتر وقتا به قربونشون رفتن و پیششون بودن میگذره. ولی از درون میفهمم گاهی که از دست هم خسته میشیم و بخاطره گذشته ای که از هم داریم ممکنه دعواهای بدی راه بندازیم. نیاز داریم از هم یکم فاصله بگیریم.رابطه با دوستان:بعد از اینکه از خوابگاه میرم خونمون ارتباطم با دوستام کامل به صفر میرسه. نه پیامی میفرستم نه زنگی میزنم.اونا هم همینطور. مگر اینکه برای گرفتن بلیط اتوبوسی چیزی باشه.یه چند بار به زهرا پیام دادم دیدم خیلی درست جواب نمیده،حس کردم دوست نداره( الان متوجه شدم از دوست داشتن و نداشتن نیست و فقط مدل پیام جواب دادنش این شکلیه.)بنابراین شیراز که هستم رابطه ای با هیچ دوستی ندارم و با هیچکس بیرون نمیرم.سارینا و سونیا گاهی بهم زنگ میزنن حالمو میپرسن، ولی رفتار سونیا و تیکه هایی که بهم میندازه اغلب دلسردم میکنه برای ادامه ارتباط. حتی شده که حس کنم هلنا (ازم خوشش نمیاد.پشت سرم حرف میزنه و ممکنه ازم بخنده) البته اینا حدسیات منه که توی مغزم با استفاده از یه سری از علائم مهر تایید بهشون زدم. معمولا به صدیقه نه زنگ میزنم نه پیام میدم.کلا با هیچکس ارتباط ندارم.توی خوابگاه که هستیم همه بخاطر اینکه اذیت میکنن و شیطنت میکنن و من جواب نمیدم فکر میکنن مظلومم.جدیدا شصت درصد از ماه حال روحی خوبی ندارم،بنابراین همه اینجورین که این چشه؟،حساسیت های زیادی دارم از همه ایراد میگیرم تو ذهنم و نمیتونم با همه گاهی کنار بیام،توی جمعای بیشتر از یکی دونفر هم ارتباط برقرار کردن برام سخت میشه. با آدمای نزدیک (فقط هم اتاقی ها) میتونم ارتباط برقرار کنم و با بقیه بچه های خوابگاه حتی حرف زدنم برام سخته.حتی نمیتونم تو چشماشون نگاه کنم.حرفی ندارم بزنم گاهی هم که میخوام با رفقام درد و دل کنم نمیتونم اعتماد کنم.من سخت یا میتونم بگم اصلا به کسی نمیتونم اعتماد کنم.رابطه با پسرها:وحشتناک خجالتی، بزور حرف میزنم،صدام آرومه، درست جواب نمیدم،سرم گاهی پایینه.+عطش زیادی دارم برای دوست داشته شدن و رابطه عاطفیمن برای ادامه بقام نیاز دارم بتونم با انسان ها در ارتباط باشم. ولی این توانایی رو ندارم. وقتم رو صرف حرف زدن با آدمای مجازی میکنم که دردشو متوجه نشم و به این روند عادت کردم. من برای شاد بودن نیاز به ارتباط با آدم ها دارم. من ارتباطی با کسی ندارم پس شاد نیستم.یه روزایی به قدری به هم میریزم که خانوادم نگران میشن. اصلا مغزم و همه چیز به هم میریزه. افسرده میشم.الان که خودمو زیر نظر گرفتم دیدم بلههههه! نه تنها PMS، بلکه پریود و حتی هفته بعد پریود بینهایت دپرس و افسرده،ناراحت،گریون،اخمو،زودرنج و...اوف چه خبرهخلاصه حس میکنم این دوره فقط حال روحیمو تشدید میکنه وگرنه من درکل افسرده هستم. تازه به این نتیجه رسیدم. بعضی وقتا میاد که دوس دارم اینی که هستم نباشم. یه دختر تخس شیطونه شاده پرررر از هیجان پررر از اعتماد به نفس باشم. ولی من دقیقا برعکسشم. چجوری توی بیست سالگی،توی سنی که اکثریت تو اوج شادین،تو اوج خوشگذرونی و رفیق بازین ،من این شکلیم؟از انتخاب کتابایی که میخونمم اینو فهمیدم. کتابایی که در نهایت به پوچ گرایی و افسردگی و غم میرسه یا فلسفیه و منفی بافیه نظرمو جلب میکنه و کتابایی که درمورد شاد بودنه برام مثل خرافه میمونه.من دوست دارم شاد باشم. ولی نمیدونم چطور!</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 23:07:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رابطه ای که هیچوقت تمام نشد!</title>
                <link>https://virgool.io/@NaziiiHGHP/%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%B4%D8%AF-hg9qjcg3k5kh</link>
                <description>من با A، حدودا شیش سال پیش توی یکی از گروه های چت زبان آشنا شدم. یه پسر باهوش و روشن فکر که به آزادی خودش و راحتیش بیشتر بها میده تا تلاش کردن ولی با این حال با جریان جامعه حرکت میکنه و از چیزی جا نمیمونه. اجتماعی، توانمند، باهوش!با A داستان های زیادی دارم. تاریخ تولدمون با همدیگه یه روز فقط فاصله داره و زندگیمون شبیه هم بود. سبک فکریمون هم تقریبا با همدیگه همخوانی داشت. اما یه مشکل وجود داشت. A با من تفاوت سنی خیلی زیادی داره و توی شهری زندگی میکنه که با من فاصله زیادی داره و این مسائل هیچ وقت توی ذهن من قابل حل نبود!هزاران بار از هم با شیوه های بدی جدا شدیم و دوباره یجوری برگشتیم کنار هم. ممکن بود مدت طولانی ای با هم حرف نزنیم. سه ماه،شیش ماه... حرفاش برام الگو هست. خیلی اوقات یاد حرفاش میوفتم و میبینم عه راست میگفت..رسیدم به چیزی که میگه.گاهی نیاز دارم به بودنش. دوستش دارم. ولی تا بهش میرسم میترسم. ته دلم ازش میترسم. ممکنه روز تا شب،ماه ها، بهش فکر کنم،شبا تو خوابم بیاد،احساس شدید دلتنگی کنم،احساس نیاز کنم به بودنش، ولی تا میرسم دلم میلرزه.به خودم شک میکنم که واقعا من دوسش دارم؟با اینحال هنوز وقتی صداشو میشنوم یا باهام حرف میزنه دلم قنج میره بعدش کم کم لبخند میاد رو صورتم بعد آروم میشم و بعد فقط بهش فکر میکنم.الان شیش ساله میخوام ازش جدا شم و نمیتونم:)))))))))میدونم.خنده داره.نیاز نیست بگید🤭اما اسمشو قاعدتا دیگه نمیشه گذاشت رابطه. عشقی بود که توی دلم موند و هیچ راه رسیدنی بهش وجود نداشت.</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 23:49:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانواده</title>
                <link>https://virgool.io/@NaziiiHGHP/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-mpyiphylxfxg</link>
                <description>اول از همه چون نمیشه کامنت گذاشت اول این پست باید بگم که ممنونم از &quot;زمستون&quot;  که راهنماییم کرد،پستت رو خوندم ولی نتونستم متاسفانه کامنت بذارم:)))🌷🌷چند مدته سعی دارم با طرحواره درمانی مشکلاتم رو حل و فصل کنم.کمرنگ تر شدن ولی کم بودن تایم مشاوره باعث میشه که نتونم کامل همه چیز رو بیان کنم و مشاور هم به قدری ریز بینه که سرعت درمان رو کند میکنه. اولین نوشته ای که اینجا نوشتم این حس رو بهم داد که نوشتن مشکلاتم حس آزادی و راحتی بهم میده. پس احتمالا اگر فرصت کنم اینجا مینویسمشون تا هم راحت شم هم فکری به حالشون بکنم.امشب توی ویرگول میچرخیدم که چشمم خورد به این پست:https://vrgl.ir/do3L6من توی خانواده نسبتا خوبی بزرگ شدم. پدر و مادرم تحصیل کرده ان و با هم درگیری نداشتن. اگر هم درگیری بود به چشم نمیومد چون خیلی خیلی کم بود. پدرم مرد عصبی ای بود و مادرم هم زن سخت گیری ولی هیچ وقت کار به کتک کاری و فحش و این حرفا نمیرسید. با این حال این پست رو با تمام وجودم درک کردم و زندگی کردم. جوری که دوست دارم  به عنوان یکی از نوشته های خودم منتشرش کنم ولی احتمال میدم نویسندش از این کار حس خوبی پیدا نکنه. تازه دانشگاه قبول شده بودم که همه دانشجو ها دور هم جمع شدن گفتن که بیاید امضا کنیم که بهمون انتقالی گروهی بدن بریم خونه هامون، این چه وضع دانشگاهه این چه وضع شهریه که قبول شدیم...همه امضا کردن،غیر من. من دیگه نمیکشیدم.من دیگه نمیتونستم! من بلد نیستم به زبون بیارم که چرا ولی همین پست تمام چیزی که میخوام بگمو میگه. این روزا،که توی دوره فرجه امتحاناتم و به خاطر شرایط کشور امتحانات تعویق خوردن،تایم بیشتری خونه موندم. دوست دارم فرار کنم بدوام طرف دانشگاه.میخوام فقط برم. از گفتن این حرف شرمنده میشم، میگم تو داری زیاده روی میکنی،تو قدردان نیستی. ولی بین حرفی که عقلم میزنه و حرفی که دلم میزنه فاصله هاست. من با این میزان خشم و نفرتی که دارم هنوزم نمیتونم منکر عشقی باشم که به خانوادم دارم. هنوزم وقتی میام خونه تمام وقت کنارشونم و قربونشون میرم. خودم هم از دست خودم گیج شدم...هر موقع تو جلسات آشنایی از پسری میپرسم که رابطت با خانوادت چطوره؟یا رابطت با مادرت چطوره؟ با خودم میگم مگه خودت چقدر دلت با خانوادست که همچین سوالایی میپرسی. با خودم میگم اگه آدما با این سوالا میتونن پیش بینی کنن که رابطشون با شریک زندگیشون در آینده چجوری قراره باشه که...اسم خودم همین الان از لیست خط میخوره!!!</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 23:47:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میهمانی امشب</title>
                <link>https://virgool.io/@NaziiiHGHP/%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-bynlhxsplcrz</link>
                <description>این روزا،روزای آخر دی ماه، چند روزیه که پسرخالم از آمریکا اومده سری بهمون بزنه.خیلی ازش خوشم نمیاد ولی خب امشب به حرفایی که میزد به دقت گوش کردم.حرفایی زد که به نظرم میتونه برام مفید باشه.توضیح میداد که این چند مدت یا میتونم بگم چند سال فقط روی کشیدن ابر تمرکز کرده.ساعت ها میشینه و فقط ابرارو تماشا میکنه و این باعث شده که چند سالش فقط صرف تمرکز روی ابرهای مختلف بشه.از اونجایی که من برای چیزایی که بهشون علاقه دارم ارزش قائل نیستم(بخاطر اینکه خودم رو دوست ندارم و برای خودم ارزش قائل نیستم)هر لحظه از شاخه ای به شاخه دیگه ای میپرم که مبادا فرصت رو از دست داده باشم و نتونم به اندازه کافی باسواد بشم(انگار که قراره کل علما و مهاراتای دنیا رو داشته باشم) و از ترس اینکه نکنه آخر کار با علمم تو چشم بقیه نباشم و دوست داشتنی به نظر نرسم.....باز رسیدیم به دوست داشتنی بودن یا نبودن! ای خدا... نمیتونم طولانی مدت روی یک موضوع تمرکز کنم.ولی پسرخالم یجورایی داشت بهم میفهموند که اگه بری دنبال علاقت و سال ها روش تمرکز کنی( از شاخه هایی که مال تو نیستن یا به عبارتی علاقه تو نیستن دوری کنی) بالاخره میتونی به عمق ماجرای علاقت پی ببری و توش متخصص بشی.دقیقا مثل خودش! این حرفی بود که نیاز داشتم بشنوم!امشب در مورد امید حرف زد.گفت که توی هجده بیست سالگی کارای گنده زیادیه که یه نفر میتونه انجام بده. امید برای جوونان. یه لحظه به خودم نگاه کردم...از پونزده سالگی درگیر افسردگی شدید،ناامیدی مطلق،تا الان که بیست سالمه به خودم اجازه تنفس ندادم.این برای خودم هم ناراحت کنندست ولی اگه اجازه باشه نازنین خانم میخوام برای حال خوب و امید به آینده به خودت فرصت بدی.اما امشب...امشب برخلاف گذشته سعی کردم دو کلمه بیشتر حرف بزنم،ارتباط چشمی بیشتری برقرار بکنم و بلند تر بخندم و بیشتر لبخند بزنم.احتمالا توی پستای بعدی بیشتر در این مورد حرف بزنم.اما اگر کسی این متن رو خوند لطفا بهم کمک میکنه و بگه چجوری میتونم شادتر باشم؟؟</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 00:10:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من باید این چرخه رو تموم کنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@NaziiiHGHP/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85-%DA%A9%D9%86%D9%85-rhimajuye1zp</link>
                <description>این چرخه،چرخه تنفر از خود،چرخه ای که از بچگی درگیرشم.چرخه ای که سالهاست من رو از هر پیشرفتی منع کرده.رشد شخصیتی، رشد ارتباطی، رشد تحصیلی...و جدا از اینکه آزار دهنده باشه برام خیلی جالب شده!بدون اینکه خودت رو دوست داشته باشی هیچوقت نمیتونی سرت رو بالا بگیری و با بقیه ارتباط بگیری.همیشه احساس میکنی یه جات خرابه یه چیزیت کمه و این میشه که حس میکنی نمیتونی درست حرف بزنی،مثل اینه که زبان خودت رو فراموش کرده باشی،زبانی که هر روز میشنویش و باهاش‌ تعامل برقرار میکنی میشه نقطه ضعفت.اگر خودت رو دوست نداشته باشی هیچ وقت نمیتونی فکر کنی کسی میتونه دوستت داشته باشه، فکر میکنی قیافت غیرقابل تحمله،وجودت دوست داشتنی نیست،رفتارات زنندست! خودت رو مقایسه میکنی و از بی عدالتی دنیا شاکی میشی که چرا من اینطوری و بقیه اونطور دوست داشتنی؟به علایقت اهمیت نمیدی. منتظر میمونی ببینی بقیه چیو ارزشمند میدونن تا برای تو هم ارزش بشه تا شاید در نهایت دوستت داشته باشن. و این تمام عمرت رو هدر میده و تو رو توی غم غوطه ور میکنه. آدم با علایقش زندست. کم کم صدای درونت رو دیگه نمیشنوی،ارتباطت با خودت رو از دست میدی.این میشه که توی تحصیلاتت به مشکل برمیخوری. آخه تو هیچ وقت فرصت نکردی فکر کنی که به چه چیزی علاقه مندی. انتخاب رشتت با مشکل رو به رو میشه. مسیر تحصیلیت تلخ میشه و زندگیو برات تلخ میکنه.توی تصمیمات روزمره زندگیت هیچ وقت نمیدونی باید چیکار کنی.به خودت فشار زیادی وارد میکنی.فشاری که به هیچ جا نمیرسه و نتیجه نداره. فقط رنج میکشی...کودک درونت میمیره.شادی وجودت نابود میشه و میشی یه آدم افسرده که مدام غر میزنه و شاکیه.من باید تنفر از خودم رو متوقف کنم!!!تنفر از خودت فرصت های زندگیو ازت میگیره و عشق به خودت فرصتهای طلایی ای جلوی پات میذاره. تو خودت رو لایق اون فرصت ها میبینی. خودت رو توانمند و شاد میبینی. به خودت ایمان میاری! لایق عشق اطرافیانت میشی. زندگی روشن میشه...ولی این رو بدون نازنین...زمانی که این حس رو پیدا میکنی، این حس ترکت نمیکنه.خیلی دقیق و موشکافانه بهت ثابت میکنه که باید از خودت متنفر باشی و از دنیا شاکی.اینجا مهارت تو باید کاری کنه وگرنه این حس باهات میاد که بمونه. تو باید از خودت جداش کنی و صداش رو توی ذهنت کم کنی. بهش بگی برو باباها کلی کار نکرده دارم وقت گیر آوردی! یادت باشه که اون رفتنی نیست.سعی میکنه با ظاهرت،با قیافت،با تیپت،با شخصیتت،با رفتارا و تحقیرشون زمینت بزنه.تو نشونش بده که نمیتونه! جنگ درونی راه بنداز.تو، نازنین ، بهترینه خودتی. خودتو بغل کن.خودت رو دوست داشته باش.تو بهترین دوست و همراه خودتی.❤️</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 22:45:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال 1403</title>
                <link>https://virgool.io/@NaziiiHGHP/%D8%B3%D8%A7%D9%84-1403-illdkgvoi14u</link>
                <description>اتفاقاتی که  توی دوران دبیرستان برام افتاد باعث شده بود تا نتونم حس خوبی به زندگی داشته باشم. درگیری های خانوادگی،وابستگی به مجازی،تغییرات اون سن و ارتباط نداشتن با ادمای هم سن و سال خودم.اما زندگی الان جوری برام چرخیده که نمیدونم چجوری هضمش کنم و این حجم از جبران کردن زندگی رو درک کنم. من به عنوان یه دختر نوزده ساله حقوق دارم،هشتا دوست خوب پیدا کردم،وارد رشته ای شدم که بهش علاقه مندم،تونستم زندگی خوابگاهی که رویام بود رو تجربه کنم، رابطم با خانوادم و خواهرم خیلی خوب شد،اعتیادم به مجازی از بین رفت و ارتباطم با ادمای ناسالم حذف شد.میتونم سرکلاسی باشم که عاشقشم،نمیخواد بیش از حد زور بزنم،کتابای مورد علاقمو میتونم بخونم و میتونم  از این فرصت برای یادگیری مهارت هایی که بهشون علاقه دارم استفاده کنم...این زندگی برام تبدیل به بهشت شده.برنامه ریزیایی توی ذهنم دارم. چند مدت فرانسوی خوندم و مقدار XP  رو به 4000 تا رسوندم هدفم 4900 بود ولی الان خیلی بهش نزدیکم،هر ماه یک کتاب خوندم و تونستم امسال نه کتاب رو تموم کنم. خوشحالم!اگر توی گذشته گیر کردی و ناراحت شدی یا به اینده فکر کردی و مضطرب،بدون شرایط الانت مثل بهشت میمونه. پس لذت ببر نازنین!</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Thu, 06 Mar 2025 11:10:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>