<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های neda.masoudifar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Neda.masoudifar</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 02:40:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/175949/avatar/9LXyZ9.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>neda.masoudifar</title>
            <link>https://virgool.io/@Neda.masoudifar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به کوه بگو (انتشار پارت 2 رمان )</title>
                <link>https://virgool.io/@Neda.masoudifar/%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-2-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-iwrdmq9xltmz</link>
                <description>جهنمسال بعد بدترین سال عمرم بود. رها دو دختر داشت که تولد هردویشان در تیرماه و با فاصله یک روز از هم بود. دقیقا روز تولد دخترها به صورت کاملا غیر منتظره ای با یک بحث و دعوایی که در هر خانواده پیش می آید، زندگی رها به طلاق کشید. چند ماه بعد در پاییز، هنوز رها درگیر دادگاه رفتن برای طلاقش بود که زندگی یسنا از هم پاشید. زندگی مان تبدیل به جهنم شده بود جهنمی که همه مان را می سوزاند. نگرانی تنها برای یسنا و رها نبود چهار دختربچه بی مادر شده بودند. من از شدت فشار عصبی، دچار انواع اقسام مریضی های عجیب و غریب می شدم، هر روزی که رها دادگاه داشت، جنازه اش به خانه می رسید. تازه باید داد و فریاد بابا که ناراحتی اش را با داد تخلیه میکرد و چهار ستون بدن همه را می لرزاند تحمل می کرد. خانه شده بود تیمارستان همه چیز به هم گره خورده بود.در خانه چیزی به اسم آرامش وجود نداشت صبح یا باید قبل از همه بیدار میشدی و از خانه بیرون می زدی یا با دادهای بابا بیدار میشدی.بابا کارش شده بود همین و میگفت در این شهر دیگر آبرو ندارم و دیگر نمی توانم زندگی کنم. بی ربط هم نمی گفت شهر کوچکی همه یکدیگر را می شناختند نمی شد از خانه بیرون بری و کسی ازت سوالی نپرسه و با صد نفر سلام و علیک نکنی. آن هم برای آدمی که کاسب بود که دیگر عذاب آور بود.آذرماه بود که توی یکی از بحثهای همیشگی به بابا گفتم:« شما که میگی نمی­تونی اینجا زندگی کنی خونه رو ببر مشهد. هم خودتو راحت کن هم مارو»گفت: «من که حالا با این سن و سالم نمی تونم کار کنم عرضه دارید برید کار پیدا کنید، خونه بگیرید ما هم میایم.»شوکه شدم اصلا توقع همین حرفی نداشتم، رها خیلی وقت بود که اصرار برای این کار داشت و اولین مخالفش خود من بودم از ده سالگی در همین شهر کوچک بزرگ شده بودم، از قرار گرفتن در محیط بزرگ و جدید می ترسیدم. از اینکه در شهر بزرگ اشتباهات بزرگی بکنم وحشت داشتم. از اینکه نتوانم گلیمم را از آب بکشم پشتم می لرزید.ولی با شرایطی که بابا برای خانه بوجود آورده بود دیگر آنجا جای زندگی کردن نبود.نقل مکان به مشهدصبح با یک ساک کوچک و  دو ماه پس انداز کار که نه بیگاری ام و یک دنیا ترس و فکر و خیال راهی مشهد شدم. از اینکه سربار دیگران باشم منتفربودم ولی در آن لحظه راه دیگری جز رفتن به خانه برادرم نداشتم.از صبح فردا اول وقت به امید پیدا کردن کار در نیازمندی ها به دنبال کار و دفاتر کاریابی می­گشتم و کل شهر را دور می زدم. حتی به جا و مسیر کار هم اهمیت نمی دادم می گفتم هر جا کار پیدا کردم خانه را هم در همان محدود می­گیریم. از خجالت مزاحمتی که داشتم هر روز را مهمان یکی می شدم یک روز خانه داداش، یک روز خانه دایی و یک روز خاله روزهای پراضطرابی را می گذراندم. یک هفته گذشت و خبری از کار نبود. دلم میخواست با تمام وجود زار بزنم همه چیز دست به دست هم داده بود تا مرا از پا دربیاورد. بی پولی، بیکاری، دربدری و تیرخلاصی هم، سرمای زمستان برای آدم سرمایی بود.مهناز، یکی از دوستان دوران کوهپیمایی که زمان های زیادی را با هم هم قدم بودیم چند ماهی قبل از من برای کار به مشهد آمده بود و از کارش راضی بود. تنها کسی بود که به ذهنم رسید در این موقعیت شاید صحبت با او حالم را بهتر کند با او تماس گرفتم و در مورد مشهد آمدنم که با او صحبت کردم گفت: «شرکت ما نیرو لازم داره هماهنگ کنم بیای شرکت » امیدوارم بودم زیاد الاف نشم و بتونم یک کار درست حسابی پیدا کنم که بتوانم خانواد را راضی به ترک شهرستان کنم. تقریبا کار پیدا کردن من بود که این مهاجرت را قطعی می­کرد.حال بدم از پشت تلفن هم داد میزد مهناز متوجه حالم شد. میدان تقی آباد با هم قرار گذاشتیم.مسیر کاریابی تا میدان را پیاده رفتم محکم تر پیچیدن شال و پایین کشیدن کلاه و فشار بیشتر مشتها توی جیب پالتو کمکی به گرم تر شدنم نمی کرد. و چرخیدن بی هدف چشم هام توی مغازه ها هم کمکی به آروم شدن ذهنم نمی کرد. زودتر از مهناز به محل قرارمان رسیدم. وقتی آن طرف خیابان از تاکسی پیاده شد شناختنش از مدل چادر گرفتن و راه رفتنش حتی از پشت سر کارآسانی بود. به سمتم آمد چند ماه بود یکدیگر را ندیده بودیم . مسیر برایمان مهم نبود با هم بودنمان برایمان باارزش بود. اینقدر راه رفتیم و حرف زدیم که پایمان آبله زد و دلمان آرام شد. من از مشکلات این روزها و بیکاری ام و او از کارش و مشکلاتش با خانواده گفت این که برای جدا شدن از خانواده و آمدنش به مشهد چه جنگ و جدلی داشته است.ولی کارش را دوست داشت و اطمینان داشت که ارزشش را دارد. بعد از سبک شدن دلهایمان در مسیر داخل یک فست فود که ظاهر خوبی داشت رفتیم و پیتزایی تحویلمان داد که برایمان تجربه شود دیگر روی ظاهر قضاوت نکنیم.</description>
                <category>neda.masoudifar</category>
                <author>neda.masoudifar</author>
                <pubDate>Wed, 20 Apr 2022 04:38:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به کوه ها بگو (انتشار پارت اول رمان)</title>
                <link>https://virgool.io/@Neda.masoudifar/%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%D9%88-lw0tm5donfgb</link>
                <description>باسلام به تمام دوستان امشب نقل قولی از کتاب &quot;چگونه یک کتاب را بلاگ کنیم؟&quot; نوشته نینا امیر را در سایت استاد شاهین کلانتری خواندم که این کتاب با بلاگ کردن و انتشار روزانه تعهدی در نویسنده برای به نتیجه رساندن کتاب ایجاد می کند. تصمیم گرفتنم رمانی را که مدت زیادی است منتظر بازنویسی شدن چشم به دست من دوخته و من هر لحظه از جای دیگر سر در می آوردم در ویرگول منتشر کنم و از نظرات سازنده و ارزشمند شما برای بهتر شدن کتابم استفاده کنم. فصل اولمندراز کشیدن روی علف های بلند بالای تپه ، زیر سایه تک درخت بزرگ کنار کلبه و لذت بردن از بازی باد لای موهام و صدای رودخانه پایین تپه، نهایت آرزویم بوده و هست و همیشه از داشتنشان محروم بودم. بهترین حالم زمانی که در طبیعت هستم، مخصوصا اگر هم درخت باشد، هم صدای رودخانه.با داشتن خانواده ای که از طبیعت رفتن فقط هندوانه توی آب را می‌شناختند، طبیعت فقط تا مسیر ماشین رو را دیده بودم. با زندگی در شهر کوچک مذهبی اجازه و فرهنگ مجردی بیرون رفتن را هم نداشتم. زندگی ام خلاصه شده بود به انجام کاری که فقط اسمم بیکار نباشد و بهانه ای برای مجرد بودن و کشتن وقتم داشته باشم و رفتن به دانشگاهی که آن هم فرمالیته بود و گرفتن مدرکی که خودم و دیگران را قانع کنم که کار مفید انجام می­دهم. سروکله زدن با خانواده ای که هر روزش پر از تنش بود.۲۸ سالم بود و خسته از زندگی ای که هیچ دلخوشی در آن نداشتم. اوایل فروردین، در خانه خواهرم رها با مصطفی پسر 15،16 ساله خواهرشوهرش هم صحبت شدم که حرف از کوه رفتنش با گروه کوهنوردی به میان آمد بهترین زمان برای طبیعتگردی بود و هم پایه برای کوه رفتن پیدا کرده بودم کلی ذوق زدم و وقت را غنیمت شمردم برای جمعه همان هفته با او هماهنگ کردم. شب جمعه از شوق فردا مثل بچه های دبستانی که فکر اردوی مدرسه خوابشان را بهم میریخت خوابم نمی برد.  وسایلم را آماده کردم و صبح ساعت 6 باید با تاکسی به محل تجمع بچه ها که مینی بوس هم آنجا بود می رفتم. وقتی رسیدم مصطفی قبل از من رسیده بود. به خاطر اخلاق درونگرا و منزوی ای که داشتم و همیشه باعث آزارم بود، قرار گرفتن در گروهی که نمی شناختم برایم زجر آور بود. حضور یک آشنا همیشه حالم را بهتر می کرد. به دوستانش معرفیم کرد. آن هم چه معرفی ای، در گروه هر کس میخواست صدایم کند خاله صدایم می کرد چون مصطفی گفت: &quot;بچه ها خاله م از این به بعد با ما میاد کوه.سرپرست گروه یک خانم حدود شصت ساله بود. خیلی سرحال و خوشرو. چند دقیقه منتظر سرجمع شدن ماندیم. در مسیر بچه ها سر اینکه کجا بریم با خانم ایروانی بحث می کردند. پیشنهاد جاهای پرآب و سبز را می داند ولی خانم ایروانی گفت: « هنوز هوا سرده ،هوا گرم تر بشه اونجاها هم میریم».در طول مسیر بچه ها آواز می خواندند و دست و جیغ و سرو صدایشان به راه بود. خواننده شان که خسته شد شروع به بازی کردند. تا رسیدن به مقصد همه سرگرم بودند و من با حسی ترکیب از ذوق و حسرت تماشایشان می کردم. شوق و انرژی شان حالم را خوب می کرد و حسرت از اینکه چرا من مثل آنها پرانرژی و شاد نیستم را می خوردم.کنار من هیچ وقت هیچ کس نمی توانست لذت ببرد چون همیشه آرام بودم. نه قشنگ صحبت کردن بلد بودم نه شیطنت و شوخی کردن با دیگران را. اگر خودم می خواستم آن کارهایی را که دیگران انجام میدادند و لذت می بردم انجام بدهم به نظرم سبک سرانه و بی شخصیتی بود. آدمی که احساسات درونیش اش همیشه در یک کشمکش همیشگی اند چطور می توانست از زندگی لذت ببرد.از مینی بوس که پیاده شدیم مصطفی مثل بادیگارد کنارم ایستاد. پشت سرگروه پیاده روی را شروع کردیم داخل دره پر از گلهای بهاری بود و همه چیز عالی بود غرق در لذت پیاده روی در طراوات صبح بهاری بودم و حواسم به دخترها بود ببینم به کدامشان می شود نزدیک شد که با او هم قدم بشم یک ساعتی که مسیر دره را رفتیم کنار رودخانه برای صبحانه اتراق کردیم. چای هیزمی و آب رودخانه همه را پر انرژی کرده بود. بعد از صبحانه خانم ایروانی بلند شد گفت : کیا برای آبشار میان.من اولین نفر با ذوق اعلام آمادگی کردم و چند تا دیگه از بچه ها هم راه افتادند. بقیه هم به ورق بازی سرگرم بودند. تا آبشار تقریبا 2 ساعت پیاده روی داشت با وجود اینکه اواخر مسیر توی شیب های زیاد زانوهایم توان بالا رفتن نداشتند و مجبور به نشستن و نفس گرفتن می شدم باز هم حضور در آنجا برایم لذت بخش بود.قشنگی آبشارش این بود که برای ناهار بالای آبشار بودیم نه پایین آن . به پایین که نگاه می کردی از ارتفاع و عظمت آبشار وحشت می کردی و سرت گیج می رفت.غروب که به خانه رسیدم احساس می کردم تمام اعضای بدنم کوبیده شده و توان یک قدم اضافی برداشتن را نداشتم همانطور با لباس روی تختم افتادم و بیهوش شدم.بعد از چند هفته همراهی گروه تازه متوجه شدم توی منطقه خشک و بی آب و علفی که زندگی میکنم چه دره های قشنگی وجود دارد هفته ها را به امید رسیدن به جمعه و رفتن به کوه می گذراندم. جمعه های دوست داشتنی، دوستان بی ریا و بی نظیر. شب با شوق و ذوق البته بی سرو صدا که بابا نبیند و مانع رفتنم نشود. - هیچ وقت دلیل قانع کننده ای برای آن همه مخالفتش نداشت جز اینکه طبق اعتقادات و سنت قدیمی اش بیرون رفتن دختر را اشتباه میدانست. هر چند گوشم هم بدهکار نبود و کار خودم را میکردم - ساکم را می بستم و صبح پاورچین از خانه بیرون می رفتم که بیدار نشوند و غروب که خسته و پر از لذت به خانه بر می گشتم تمام سعی شان را برای از بین بردن آن لذت می کردند ولی من اینقدر طبیعت را دوست داشتم و لذت می بردم که هیچ چیز قدرت این را نداشت که مانع رفتنم شود.طبیعت همیشه برایم آرامش بخش بود بهار با شکوفه ها و بارانش، تابستان با قدم زدن در مسیر آب زیر آفتاب داغ، پاییز و رقص برگها و آفتاب بی رمقش، زمستان سفیدپوشش همیشه چیزی برای لذت بردن داشت. </description>
                <category>neda.masoudifar</category>
                <author>neda.masoudifar</author>
                <pubDate>Tue, 19 Apr 2022 04:05:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه لحظه ای قیامت</title>
                <link>https://virgool.io/@Neda.masoudifar/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AA-f4ifh58elyyx</link>
                <description>سرم رو توی مسجد که چرخوندم هدی و مامان رو دیدم که توی جمعیت نشسته بودند .  طرف دیگه مسجد پتو قدیمی های مامان روی زمین پهن بود و یک نفر گفت که جا برای خانواده بنای مسجده ، خیلی ناراحت شدم که بنده های خدا مجبور شده بودن توی اون شرایط بمونن . یک جارو برداشتم و رفتم سمت پله های خروجیه مسجد .  از پله های مسجد که بالا میومدم صدای مامان که خیلی هم ازش دور شده بودم میشنیدم که میگفت اون خانومی که از مسجد رفت بیرون خادمه ، من دیدم که جارو تو دستش بود .سر پله هاجلوی خروجی مسجد یک همهمه رو حس کردم سرمو که به سمت راست  برگردوندم دیدم یک اقا داره فرار میکنه و سنگها دارن میریزن روش ، ولی سنگ ها پایین نمی ریختن ، داشتن بالا میومدن . وحشت کردم مغزم یک لحظه نتونست پردازش کنه یک پلک زدم و دوباره چشماهامو باز کردم که یک فوج عظیم از سنگهای ریز و درشت و غول پیکر رو دیدم که از سرراشیبی کنار مسجد بالا میان . به سمت در مسجد دویدم با تمام سرعتی که میتونستم توی خیابان سربالایی مسجد ، شروع کردم به دویدم ، با هر قدمی که بر میداشتم بسم الله الرحمن الرحیم و صلوات میفرستادم تنها چیزی که توی ذهنم اومد این بود که قهر خداس . هر بسم الله ی که میگفتم سنگ پشت سرم حرکتش اروم میشد بهم نمیخورد . حرمت نام خدا میفهمیدن . هر چقدر تندتر میرفتم قدم هام سنگین تر میشد و زیرپامو پشت پام بیشتر پر سنگ . دیگه توان نداشتم . سنگ های ریز و درشتی که انگار طغیان کرده بودند . ترس تمام وجودمو گرفته بود نمی تونستم بفهمم چه اتفاقی دارد می افتد . یک آن ، سنگ ها از حرکت ایستادن .تونستم چشمهامو با قدرت بهم بزنم شاید بهتر دورو برمو ببینم روی یک بلندی بودم و دور تا دورم تا چشم کار میکرد سنگ بود و سنگ . یکی توی سرم  گفت قیامت شده . با ترس پرسیدم : قیامت ؟ ...سعی کردم تمرکز کنم و اروم باشم قدرت استدلالم نجاتم داد . تا اون لحظه حس میکردم بیدارمو تمام اون اتفاق ها واقعیه ولی خواب بود یک خواب یک وحشتناک عصبی که فقط من از توش جون سالم به در بردم .</description>
                <category>neda.masoudifar</category>
                <author>neda.masoudifar</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jul 2020 15:15:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Neda.masoudifar/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-zoqesdx9qgll</link>
                <description>ساعت پنج و نیمه صبحه ، صدای نفس های اروم شاهین کنارم که تازه ساعت ۳ خوابش برد، این نوید رو بهم میده که اجازه خوندن و نوشتن دارم . این حس اضطراری رو که ولم نمیکنه رو خیلی دوست دارم تمام تلاشم اینه که بتونم توی وجودم حفظش کنم از ساعت سه ، هی به خودم میگم بخوابم که بیدار شد جون داشته باشم ولی یه حسی عین خوره توی ذهنم نمیزاره بخوابم تا تونستم مطلب خوندمو و نوشتم ، چیزهایی رو که لازم داشتم سرچ کردم . برای کارهای دیگه همیشه تعلل میکردم ولی مطمئنم این دیگه مث کارهای قبلی نیست که بهشون فکر میکردمو بعد چند وقت به فراموشی سپرده میشد انگار که اصلا نبوده . فکر میکنم دلیلش اینه که نوشتن اون چیزیه که تمام عمر دنبالش میگشتم چیزی که حالمو خوب کنه . جایی که بتونم از اون طریق هر چی تو فکرمه و به درست بودنشون اعتقاد دارم به همه بگم اره از خیلی وقت پیش باید شروع میکردم . این همون کاریه که عاشقشم .پس اینقدر میخونم و مینویسم و ایرادهامو میگیرم تا نوشته هام همونی بشه که توقع دارم . </description>
                <category>neda.masoudifar</category>
                <author>neda.masoudifar</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2020 06:17:21 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>