<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Neda.masoudi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@NedaMasoudi</link>
        <description>همه چیز از خودمون شروع میشه باید دنیا را به اندازه توانمون زیباتر از قبل کنیم .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:14:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/290827/avatar/SMnV8w.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Neda.masoudi</title>
            <link>https://virgool.io/@NedaMasoudi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>۱۰۱ ایده من برای توسعه فردی</title>
                <link>https://virgool.io/@NedaMasoudi/%DB%B1%DB%B0%DB%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-rcsk8ivbgr8z</link>
                <description>در دنیای امروز بهترین سرمایه گذاری، سرمایه‌گذاری روی خودمان است.ایده های ارائه شده در این مجموعه پست به ما کمک می کند با رشد استعدادها و اصلاح عملکردهای خودمان، آماده استفاده از فرصت های پیش رو باشیم و شانس خودمان را برای رسیدن به اهدافمان در تمام جنبه های زندگی و ساختن زندگی با کیفیت‌تر بالا ببریم. و به عنوان یک والد، الگوی مناسبی برای فرزندانمان باشیم و با تربیت فرزندی قوی و هوشمند آینده بهتری برای او بسازیم.آینده ی ما را تصمیمات به ظاهر کوچک و بی اهمیت روزانه می سازند. با ارزیابی و پیگیری فعالانه عملکرد خود در زمان حال و تصمیم گیری های روزانه حساب شده و #هوشمندانه می توانیم آینده ای قابل پیش بینی و قابل کنترل برای خود رقم بزنیم.با داشتن برنامه و هدف با #ایمان به اینکه در مسیر رسیدن به زندگی ایده آل خود هستیم، تمام سختی ها را برای رسیدن به مقصد به جان میخریم و هر شکست را پله ای برای بالارفتن به سمت #هدف قرار می دهیم.داشتن برنامه ای منسجم در توسعه فردی، شکل و ساختاری منظم به افکار و عملکرد ما می دهد. در واقع #برنامه #رشدفردی پلی است که شما را با روشی سیستمی و کارآمد به #اهدافتان می‌رساند.مخلص کلام:داشتن برنامه #توسعه_فردی، کلید دستیابی به زندگی متفاوت خواهد بود.⚜⚜⚜⚜⚜⚜⚜?مینویسم تا هر آنچه را که می آموزم با دیگران به اشتراک بگذارم. </description>
                <category>Neda.masoudi</category>
                <author>Neda.masoudi</author>
                <pubDate>Mon, 24 Apr 2023 06:18:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارگاه شیطان</title>
                <link>https://virgool.io/@NedaMasoudi/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-trgitt0ki61e</link>
                <description>بالاخره به فصل پایانی کتاب ارزشمند بیندیشید و ثروتمند شوید رسیدیم کتابی که ارزش اینو داره که توی هر کتابخانه ای یک جلد از اون باشه و هر چند وقت یک باز نکاتش مرور بشه . نکات مهمش رو توی چند پست قبلی با شما به اشتراک گذاشتم پیشنهاد میکنم اگه نخوندین حتما به پست های قبلی سری بزنید.هفتمین اهریمن عمده  علاوه بر شش ترس عمده ، اهریمن دیگری وجود دارد که مردم از آن رنج می برند . این درد را نمی توان به طور کامل به عنوان یک ترس طبقه بندی کرد ؛ زیرا ریشه دارتر و مهلک تر از همه ترس هاست . این اهریمن حساسیت به تاثیرات منفی است. اگر نیت انباشتن ثروت دارید به این فلسفه می رسید ، باید خود را بسیار دقیق امتحان کنید تا دریابید آیا به تاثیرات منفی حساسیت دارید . اگر در این خودشناسی اهمال کنید ، خود را از حق رسیدن به هدف خواسته ای خود محروم خواهید کرد .چگونه از خود در برابر تاثیرات منفی حفاظت کنید باید مدام از نیروی اراده استفاده کنید و دیواری از مصونیت در برابر تاثیرات منفی در ذهنتان بسازید . هر انسانی به طور ذاتی تنبل ، بی تفاوت و حساس به همه ی تلقین های متناسب با نقاط ضعفش هست. عادت کنید خنثی کردن همه این ترس ها را هدف قرار دهید . بدانید که تاثیرات منفی اغلب از طریق ذهن ناخودآگاه روی شما تاثیر می‌گذارد و تشخیص دادن آنها دشوار است . ذهن خود را در برابر همه افرادی که به نحوی شما را ناامید یا سست می‌کنند ، بسته نگاه دارید. به طور عمد در صدد مصاحبت با افرادی برآیید که بر شما نفوذ می کنند تا همیشه فکر و عمل خود را به کار برید. چشم به راه مشکلات نباشید؛ چون آنها کسی را مایوس نمی کنند. رایج ترین ضعف همه آنها این است که عادت دارند ذهن خود را بر روی تاثیرات منفی دیگر باز بگذارند. تا زمانی که به بخشی کنترل ناپذیر از عادات روزانه شان شود. کنترل ذهن حاصل انضباط فردی و عادت است . یا شما ذهن خود را کنترل می کنید یا ذهن شما را کنترل می‌کند . حد وسطی وجود ندارد. عملی ترینِ همه شیوه های کنترل ذهن ، عادت مشغول نگه داشتن آن با هدفی مشخص است که برنامه ای مشخص پشت آن باشد.افراد ناموفق ویژگی برجسته مشترکی دارند . آنها تمامی دلایل شکست را می‌شناسند و چیزی را که معتقدند بهانه بی‌چون و چراست پیدا می‌کنند تا شکست خود را توجیه کنند. برای کسب ثروت نمی‌توان از بهانه سود جست دنیا می‌خواهد فقط یک چیز را بداند – آیا شما به موفقیت رسیده اید ؟ زندگی صفحه شطرنج است، و بازیگر مقابل شما زمان است. اگر قبل از حرکت تأمل کنید، یا غفلت کنید و زود حرکت نکنید، مهره های شما توسط زمان سقوط می‌کنند. شما در برابر یاری بازی می‌کنید که بی‌تصمیمی را تحمل نخواهد کرد. لینک پست قبل https://vrgl.ir/VNJfC</description>
                <category>Neda.masoudi</category>
                <author>Neda.masoudi</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 02:52:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه شش شبه ترس را گول بزنیم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@NedaMasoudi/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%B4-%D8%B4%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-wium6uyvhh9j</link>
                <description>۶ شبح ترس را بشناسیم.پاک کردن مغز برای ثروت پیش از هر شروع ، ذهن شما باید برای دریافت آن آماده باشد. آماده سازی ذهن کار سختی نیست . با بررسی ، تحلیل و شناخت سه دشمنی شروع می شود که شما باید از ذهن خود بیرون کنید. این دشمنان بی تصمیمی، تردید و ترس است. حس ششم ، هنگامی که این سه عامل منفی – یا هر یک از آنها – در ذهن شما باشد، به هیچ وجه عمل نخواهد کرد . اعضای این سه قلوی نامقدس به هم وابسته اند، هر کجا که یکی از آنها دیده شود، دوتای دیگر هم دم دست هستند. بی تصمیمی جوانه ترس است . بی تصمیمی در تردید متبلور می شود این دو با هم مخلوط و به ترس تبدیل می شوند. این سه دشمن خطرناک جوانه می‌زنند و رشد می‌کنند، بدون اینکه حضورشان مشاهده شود. شش ترس عمده : _ ترس از فقر _ ترس از ناخوشی _ ترس از مرگ _ ترس از انتقاد _ ترس از پیری ترس از دست دادن عشق یک نفرترس ها چیزی جز حالات ذهنی نیستند . حالات ذهنی انسان می تواند تحت نظارت و هدایت قرار گیرد . ما نمی‌توانیم چیزی خلق کنیم مگر اینکه اول به شکل تکانه فکری از ذهنمان بگذرد. تکانه‌های فکری، فوری دست به کار می‌شوند و خود را به معادل فیزیکی خود تبدیل می‌کنند . خواه آن فکر ارادی باشند خواه غیرارادی. افکار رها شده از ذهن‌های دیگر می‌توانند سرنوشت مالی، کاری ، حرفه ای یا اجتماعی انسان را با همان قطعیت تکانه های فکری رقم بزنند که فرد با نیت و برنامه ایجاد می‌کند.   این حقیقت که چرا بعضی مردم به ظاهر «خوش اقبال» هستند، در حالی که دیگران با توانایی ،آموزش و تجربه و ذکاوت برابر یا بیشتر مقدر شده با بداقبالی به سرببرند، همین اصل است. این افراد توانایی این را دارند که ذهن خود را به طور کامل نظارت و هدایت کنند. آنها با این نظارت فقط تکانه های فکری منتخب خود را به ذهن راه می دهند.ما فقط قدرت کنترل یک چیز را داریم و آن فکر است . این واقعیت، همراه با واقعیت دیگری که هر چیزی که مردم می آفرینند به شکل یک فکر آغاز می شود، انسان را به اصلی بسیار نزدیک می‌کند که به وسیله آن می‌توان ترس را مهار کرد. تکانه های فکری ترس و فقر نمی‌توانند به وضعیتی همراه با رشادت و سود مالی تبدیل شوند. هیچ سازشی بین فقر و ثروت نمی‌تواند وجود داشته باشد. اگر شما ثروت می‌خواهید باید از پذیرفتن هر موقعیتی که به سمت فقر می‌رود، اجتناب کنید. نقطه شروع جاده ای که به سمت جاده ثروت می‌رود اشتیاق است. اینجا نقطه ای است که در آنجا میتوانید پیشگو شوید و به طور دقیق پیش‌بینی کنید آینده چه چیزی را برای شما آماده کرده است. اگر خواهان ثروت هستید ، مشخص کنید چه نوع و چه مقدار ثروت برای ارضای شما لازم خواهد بود. ترس از فقر یا حالت روحی است، نه چیز دیگر، ولی برای نابود کردن فرصت های موفقیت در هر تعهدی کافی است. ⚫ این ترس قوه ی استدلال را فلج می کند. ⚫ قوه ی تخیل را تحلیل می برد.⚫ اعتماد به نفس را نابود می کند. ⚫ شور و اشتیاق را سست می کند. ⚫ با ابتکار مخالفت میکند. ⚫ به فقدان قاطعیت در هدف منجر می شود.⚫ امکان تفکر درست را از بین می برد و اشتیاق را محو می کند.⚫ خویشتن داری را ناممکن می‌کند.⚫ بر پشتکار تسلط می یابد.⚫ نیروی اراده را به پوچی تبدیل می کند.⚫ حافظه را تاریک می‌کند.⚫ شکست را به هر شکلی دعوت می‌کند.⚫ عشق را از بین می برد و عواطف لطیف تر قلب را می کشد.⚫ دوستی را تضعیف می‌کند.⚫ مصیبت را به صدها شکل دعوت می‌کند.⚫ به بیخوابی، بیچارگی و بدبختی منجر می‌شود. و همه اینها به رغم این واقعیت بدیهی رخ می‌دهد که ما در جامعه ای زندگی می‌کنیم که در آن هر چیزی را که شخصی بخواهد به وفور یافت می‌شود و هیچ چیز جز هدفی قطعی بین ما و خواسته های ما قرار نمی‌گیرد. ترس از فقر، مخرب ترین ترس از شش ترس عمده است و تسلط یافتن به آن از همه سخت تر است. هیچ چیز به اندازه فقر این همه عذاب و حقارت به بار نمی‌آورد . فقط کسانی که فقر را تجربه کرده اند مفهوم کامل آن را درک می کنند. وقتی که پای مسائل مالی در میان باشد، نمی توان به بعضی آدم ها اعتماد کرد. این ادعایی نیش دار است و بدترین بخش آن هم این است که درست است. نشانه های ترس از فقر بی تفاوتی : اغلب از طریق فقدان بلند همتی آشکار می‌شود، میل به تحمل فقر، پذیرفتن هر آنچه زندگی بتواند عرضه کند بدون اعتراض، تنبلی ها،نبود ابتکار، تخیل، اشتیاق و خویشتن داریبی تصمیمی: موضع بی طرفی گرفتنتردید : اغلب از طریق عذر و بهانه های مخصوص فرورفتن در لاک دفاعی ، توجیه کردن و عذرخواهی کردن برای غفلتهای خود و... نگرانی: گرایش به خرج کردن بیشتر از درآمد، غفلت از ظاهر شخصی، ترشرویی و ابرو در هم کشیدن، حالت عصبانیت، بی ثباتی ، کمرویی و نبود اعتماد به نفس احتیاط وسواس گونه: عادت گشتن به دنبال جنبه های منفی هر موقعیتی، فکر کردن و حرف زدن درباره شکست احتمالی به جای تمرکز کردن به وسیله رسیدن به موفقیت، شناختن همه ی جاده های به سوی بدبختی ولی بدون جستجو نکردن برنامه ای برای اجتناب از آن، منتظر زمان مناسب ماندن برای به کار بستن تفکرات و برنامه ها، تا وقتی که انتظار به عادتی دائمی تبدیل شود. تعلل: عادت موکول کردن اموری به فردا که باید پارسال انجام میشود ، صرف زمان کافی برای تراشیدن عذر و بهانه به جای انجام وظیفه . امتناع از پذیرفتن مسئولیت هنگامی که بتوان از آن طفره رفت و...ترس از انتقاد : والدین اغلب با انتقاد از فرزندان خود، صدمه ای جبران ناپذیر به آنها وارد می کنند. کارفرمایانی که طبیعت انسان را درک می کنند بهترین کارایی ممکن را از کارمندان خود نه با انتقاد بلکه با پیشنهاد سازنده دریافت می کنند. انتقاد بذر ترس یا تنفر در دل انسان می کارد، ولی عشق و علاقه ای ایجاد نمی‌کند. ترس از ناخوشی: این ترس در اصل با علل ترس از پیری و مرگ ارتباط تنگاتنگ دارد. ترس از دست دادن عشق: این ترس بیش از بقیه ترس ها به ذهن و بدن آسیب می‌رساند. از برجسته ترین نشانه های این ترس حسادت است. ترس از پیری: احتمال ناخوشی، در زمانی که با افزایش سن بیشتر می‌شود، علت این ترس عمومی است.علت دیگر امکان از دست دادن آزادی های اقتصادی و جسمانی و این عوامل باعث ایجاد عقده حقارت در افراد می شود. ترس از مرگ : اگر نه انرژی و نه ماده از بین نمی رود زندگی هم از بین نخواهد رفت. زندگی مثل هر شکل دیگری از انرژی، می تواند ار مراحل مختلف تغییر عبور داده شود. مرگ تحول صرف است. نگرانی: نگرانی نیز امری ذهنی و مبتنی بر ترس است. موذی و زیرک است قوه استدلال فرد را فلج و اعتماد به نفس و ابتکار را نابود می کند . نگرانی شکلی از ترس ایجاد شده به واسطه بی تصمیمی است. بنابراین امری ذهنی است که می‌تواند کنترل شود. بی تصمیمی ذهن را آشفته و درمانده می‌کند. بیشتر مردم این اراده را ندارند که زود به تصمیم برسند و پس از گرفتن تصمیم به آن وفادار بمانند. ترس های عمده به علت بی تصمیمی، به حالتی از نگرانی تبدیل می‌شوند. تصمیم بگیرید مرگ را به عنوان رویدادی گریزناپذیر قبول کنید و خود را برای همیشه از شر ترس از مرگ خلاص کنید. ⚫ تصمیم بگیرید با هر مقدار ثروتی که بدون نگرانی جمع کنید کنار بیایید و بدین شکل ترس از فقر را از بین ببرید. ⚫ تصمیم بگیرید نگران نباشید که مبادا مردم چه فکر کنند یا بگویند و به این ترتیب پای خود را بیخ گردن ترس از انتقاد بگذارید.  ⚫ تصمیم بگیرید پیری را نه به عنوان یک نقص بلکه به عنوان موهبتی بزرگ بپذیرید و قبول کنید که به همراه خود، خِرَد، خویشتنداری و درکی می آورد که برای دوران جوانی ناشناخته است.⚫ تصمیم بگیرید با فراموشی نشانه های بیماری، از شر ترس از ناخوشی رهایی یابید.⚫ به ترس از دست دادن عشق مسلط شوید و تصمیم بگیرید اگر لازم شد، بدون عشق به سر ببرید.⚫ عادت نگرانی را، در همه شکلهایش بِکُشید. به این تصمیم جامع برسید که زندگی ارزش نگرانی را ندارد. همراه با این تصمیم ثبات و آرامش روانی و فکری ای خواهد آمد که شادی آور است. شخصی که ذهنی پر از ترس دارد، نه فقط فرصت های اقدامات زیرکانه خود را خراب می کند  بلکه این ارتعاشات مخرب را به اذهان افراد دیگر نیز منتقل می‌کند و فرصت های آنان را از بین می‌برد. افکار داوطلبانه از ذهنی به ذهن دیگر منتقل می‌شوند، خواه این حقیقت را کسی که این افکار را رها می‌کند یا شخصی که افکار را دریافت می‌کند، تشخیص بدهد یا ندهد. شخصی که به طور شفاهی افکار منفی یا مخرب را بیان می‌کند، در واقع به طور قطعی نتایج آن حرف را به شکل بازپرداختی مخرب تجربه خواهد کرد. انتشار تکانه های فکری مخرب به تنهایی، بدون کمک الفاظ نیز &quot;بازپرداختی&quot; به شکل های گوناگون ایجاد می‌کند. 1.	شخصی که افکار دارای ماهیت مخرب پخش می‌کند باید به خاطر آسیب زدن به قوه تخیل خلاق، متحمل خسارت شود. 2.	حضور هر فکر مخرب در ذهن، شخصیتی منفی از فرد می‌سازد که مردم را دفع و اغلب آنها را به دشمن تبدیل می‌کند. 3.	وقتی تکانه های فکری رها می‌شوند از طریق رسانه های هوا در همه جهات پخش می‌شود خود را در ذهن ناخودآگاه شخصی که آنها را رها کرده است، جا می‌دهند و به بخشی از شخصیت آنها بدل می‌شوند و به دیگران نیز صدمه می‌زنند.برای اینکه موفق باشید باید آرامش ذهنی پیدا کنید. شما درست به همان قطعیتی که قدرت دارید افکار خود را کنترل کنید، ارباب سرنوشت خویش هستید. شما میتوانید محیط خود را هدایت و در نهایت نظارت کنید و زندگی خود را آن طور که دوست دارید باشد، بسازید.</description>
                <category>Neda.masoudi</category>
                <author>Neda.masoudi</author>
                <pubDate>Thu, 16 Feb 2023 11:43:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغز ایستگاه گیرنده و فرستنده</title>
                <link>https://virgool.io/@NedaMasoudi/%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF%D9%87-bzypn7p6mgkj</link>
                <description>دستگاه فرستنده و گیرنده ای به نام مغزتخیل خلاق دستگاه گیرنده مغز است که افکار منتشر شده توسط مغزهای دیگران را می‌گیرد. این قوه منبع ارتباطات بین ذهن ناخودآگاه یا استدلال شخص و چهار منبعی است که انسان می تواند از آنها محرک دریافت کند. فکری که بوسیله ی یکی از احساسات عمده تغییرکرده یا تشدید شده باشد، با سرعتی به مراتب بالاتر از فکر معمولی به ارتعاش در می‌آید. این نوع فکر است که از یک مغز به یک مغز دیگر عبور می‌کند. وقتی که می‌خواهید ایستگاه فرستنده خود را به کار گیرید، کافی است سه اصل را در نظر بگیرید. ذهن ناخودآگاه ایستگاه فرستنده مغز است که از طریق آن ارتعاشات فکر پخش می‌شود. تخیل خلاق دستگاه گیرنده مغز است که که ارتعاشات فکر را از هوا می‌گیرد. •	اقدام با اشتیاق شروع می شود و اشتیاق را می‌توان با تلقین به خود ایجاد کرد. •	بیاموزیم وقتی که در آینه نگاه می¬کنیم آن «خودِ دیگر» قوی تر از خود فیزیکی ای است که می بینیم.  در ورود به مرکز خِرَد ذات لایتناهی بدون هیچ نوع تلاش یا تقاضایی از طرف فرد، از طریق حس ششم داوطلبانه ارتباط برقرار خواهد کرد. حس ششم بخشی از ذهن ناخودآگاه است که به عنوان «تخیل خلاق»، «دستگاه گیرنده»، «جرقه»، و «الهام» به آن اشاره شده است. که از طریق آن طرح ها و برنامه ها و افکار مثل جرقه از ذهن انسان می گذرند. درک حس ششم فقط با تعمق و از طریق توسعه ذهن از درون امکان پذیر است. تلاش کنید شخصیت خود را با تقلید از افرادی تغییر دهید که زندگی ها و کارهایشان برایتان بسیار تحسین برانگیز باشد. هدفتان این باشد که شخصیتتان را از نو بسازید، طوری که ترکیبی از شخصیت افراد مورد تحسین تان باشد. ساختن شخصیت از طریق تلقین به خود همه ی آدم ها به علت خواسته ها و افکار قوی خود به جایی که هستند رسیده اند. و تلقین به خود عاملی نیرومند در ساختن شخصیت است.  اگر بخواهی در اجرای هدفت در زندگی استوار بمانی، بایستی شهامت زیادی به دست بیاوری، زمانی که مشکلات مستولی می شوند، مردمان عادی شهامت پیدا می¬کنند. ناملایمات باعث ایجاد آن خواهد شد. افکار و خواسته های شما به عنوان آهنربایی عمل می‌کند و فقط واحدهایی جذب می‌شوند که با جوهر خواسته های شما هماهنگ باشند. یکی از موهبت های کمال این است که گاه به انسان شهامت بیشتری می‌دهد تا بدون توجه  به قضاوت دیگران راستگو باشد. انسان دانش دقیق را از منابعی غیر از حواس فیزیکی دریافت می‌کند. چنین دانشی، وقتی دریافت می شود که ذهن تحت نفوذ تحریکی شگفت آور باشد. هر فوریتی که احساسات را تحریک کند و باعث شود ضربان قلب تندتر از معمول شود حس ششم را وارد عمل می‌کند.هر کسی که حین رانندگی تصادفی نزدیک را تجربه کرده باشد می‌داند که در چنین شرایطی اغلب حس ششم است که فرد را نجات می‌دهدو در یک آن با دوری کردن از تصادف، به فرد کمک می‌کند.هدف اصلی‌تان این باشد که ذهن ناخود‌‌‌آگاه خود را از طریق اصل تلقین به خود تحت تأثیر ویژگی‌هایی قرار دهید که دوست دارید کسب کنید. نیروهای روحانی که حس ششم با آنها ارتباط تنگاتنگ دارد فقط با سالها تعمق، خویشتن نگری و تفکر عمیق رشد می کند و کاربرد می‌یابد. هدف این کتاب ارائه فلسفه ای کامل  است تا بوسیله آن بتوانید خود را در کسب آنچه از زندگی می‌خواهید، درست راهنمایی کنید. نقطه شروع همه‌ی موفقیت‌ها اشتیاق است و نقطه پایان آن نوع دانشی است که منجر به درک آن می‌شود. درک خویشتن، درک دیگران، درک قوانین طبیعت، و شناخت و درک خوشبختی. این نوع درک فقط از طریق آشنایی و به کارگیری حس ششم، درحالت کمال خود ظاهر می‌شود. ضمن خواندن این فصل کتاب به سطح بالایی از تحریک ذهنی خواهید رسید. پس از خواندن کتاب یک ماه بعد دوباره به این فصل برگردید، یک بار دیگر این فصل را بخوانید تا دریابید که ذهنتان باز هم در سطح بالاتری از تحریک، صعود خواهد کرد. این تجربه را گهگاه تکرار کنید بدون اینکه در آن موقع نگران کم یا زیادی یادگیری خود باشید. عاقبت خود را در تملک قدرتی خواهید یافت که شما را قادر خواهد کرد یأس و ترس اصلی را دور بیندازید، بر تعلل چیره شوید و آزادانه تخیل خود را بکار گیرید. </description>
                <category>Neda.masoudi</category>
                <author>Neda.masoudi</author>
                <pubDate>Tue, 14 Feb 2023 09:37:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهن ناخود آگاه حلقه رابط جهان هستی</title>
                <link>https://virgool.io/@NedaMasoudi/%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AD%D9%84%D9%82%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-ozj0imjnvc9n</link>
                <description>ذهن ناخود اگاه از میدانی از هوشیاری تشکیل شده است که در آن هر تکانه فکری که از طریق هر یک از حواس پنجگانه به ذهن واقعی برسد، طبقه بندی و ثبت می‌شود. ذهن ناخودآگاه اول روی خواسته های قوی ای عمل می‌کند که با حس عاطفی مثل ایمان ترکیب شده باشد. شما نمی‌تواند ذهن ناخودآگاه خود را به طور کامل کنترل کنید، ولی می‌توانید به میل خود هر برنامه ای به آن تحویل دهید. ذهن ناخودآگاه حلقه رابط بین ذهن متناهی و ذات لایتناهی است. واسطه ای که انسان از طریق آن می‌تواند به میل خود نیروی ذات لایتناهی را به کار گیرد. افکار مربوط به ترس و فقر، و همه افکار منفی ، به عنوان محرک های ذهن ناخودآگاه عمل می‌کنند، مگر اینکه شما این تکانه ها را مهار کنید و به ذهن خود غذای دلخواهش را بدهید. شما هر روز در میان انواع و اقسام تکانه های فکری زندگی می‌کنید که بدون اطلاع شما به ذهن ناخودآگاهتان می‌رسند. هیچ چیز نمی‌تواند آفریده شود، مگر اینکه در فکر متبلور شده باشد. با کمک تخیل، تکانه‌های فکری را می‌توان در برنامه ها گنجاند. وقتی تخیل تحت کنترل باشد، می‌توان از آن برای تهیه برنامه ها یا اهدافی استفاده کرد که به موفقیت در حرفه منتخب شخص منجر شود. ترکیب ایمان با یک هدف یا برنامه، مختصِ ارائه به ذهن ناخودآگاه ، فقط از طریق تخیل می‌تواند صورت گیرد. افکاری که از ذهن خارج می‌شوند خود را در عمق ناخودآگاه فرد نیز فرو می‌کنند، و در آنجا همچون مغناطیس، الگو یا طرحی عمل می‌کنند که ذهن ناخودآگاه را در حالی که آنها را به معادل فیزیکیشان تبدیل می‌کند تحت تأثیر قرار می‌دهند. شما برای کنترل و تحت تأثیر قراردادن ذهنتان، باید شیوه برخورد با حضار درونی را بدانید. باید به زبان او حرف بزنید وگرنه به دعوت شما توجه نخواهد کرد. ذهن ناخودآگاه زبان احساسات یا عواطف را خوب می‌فهمد. این احساسات یا تکانه های احساس را می‌توان به مخمر موجود در یک تکه نان تشبیه کرد چون عامل کنش را تشکیل می‌دهند، که تکانه های فکر را به حالت فعال در می‌آورند. هفت حس مثبت عمده  -اشتیاق  		- جنسی     	- امید 	  - ایمان       - شور و شوق	- عشق             - خیالپردازیفقط با استفاده از احساسات، می‌توان بر آنها تسلط یافت. احساسات مثبت دیگر، هنگامی که به آنها نیاز پیدا کنید، تحت فرمان شما خواهند بود. شما با پرکردن ذهنتان با احساسات مثبت، پول هشیاری کسب خواهید کرد. هفت حس منفی عمده -ترس		- حسادت 		- تنفر 	- انتقام -حرص 		- خرافات 		- خشم احساسات مثبت و منفی نمی‌توانند همزمان ذهن را اشغال کنند. یکی بر دیگری باید غالب شود. این مسئولیت شماست که مطمئن شوید احساسات مثبت عامل موثر ذهنتان را تشکیل می‌دهند. عادت کنید احساسات مثبت را بکار ببرید. آنها ذهن شما را تحت الشعاع قرار خواهند داد، به طوری که احساسات منفی نتوانند وارد آن شوند. فقط با اجرای دقیق و مداوم این دستورالعمل ها می‌توانید کنترل ذهن ناخودآگاه تان را به دست بگیرید. فقط حضور یک حس منفی در ذهن ناخودآگاه کافی است که همه ی فرصت های سازنده را تباه کند. اگر برای چیزی دعا کنید ولی ضمن دعا ترس داشته باشید مبادا آن را بدست نیاورید یا نکند ذات لایتناهی دعای شما را مستجاب نکند، دعا بی فایده خواهد بود. بین ذهن متناهی بشر و ذات لایتناهی باجه ی اخذ عوارضی وجود ندارد برقراری ارتباط هیچ هزینه ای جز صبر، ایمان، پشتکار، درک اشتیاق خالص برای برقراری ارتباط ندارد. ایمان تنها عامل شناخته شده ای است که به افکار ما ماهیتی روحانی می‌بخشد. ایمان و ترس هیچگاه همراه نیستند. جایی که یکی از آنها پیدا شود، دیگری نمی تواند باشد. پ ن : مطالب این پست و پست های قبلی مربوط به کتاب کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید هست که پیشنهاد میکنم حتما مطالعه کنید.</description>
                <category>Neda.masoudi</category>
                <author>Neda.masoudi</author>
                <pubDate>Sat, 11 Feb 2023 13:54:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیروی محرکه انباشتن ثروت</title>
                <link>https://virgool.io/@NedaMasoudi/%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%AF-mnypd8j57cm8</link>
                <description>قدرت برای موفقیت در انباشتن ثروت مهم است. برنامه ها بدون قدرت کافی برای تبدیل آنها به عمل، بی اثر و بی فایده اند. قدرت را می توان به عنوان «دانش سازمان یافته و هوشمندانه هدایت شده» تعریف کرد. تلاش سازمان یافته از طریق هماهنگی تلاش دو یا بیشتر از دو نفر ایجاد می شود که برای رسیدن به هدفی مشخص با روحیه ای هماهنگ تلاش می کنند. اگر قدرت«دانش سازمان یافته» است چگونه میتوانیم آن را بدست بیاوریم.1.	هوش بی اندازه (به کمک تفکر خلاق)2.	تجربه اندوخته شده: تجربه اندوخته شده بشر در هر کتابخانه ای قابل دسترسی است. 3.	تجربه و تحقیق 4.	عقل کل تعریفی که از عقل کل میتوان ارائه داد، هماهنگی دانش و تلاش بین دو یا بیشتر از دو نفر با روحیه ای سازگار برای رسیدن به هدفی مشخص است. هیچ فردی نمی‌تواند بدون سود جستن از عقل کل قدرت زیاد پیدا کند. زمانی که گروهی از افراد با حالتی هماهنگ مرتبط شوند بیش از یک فرد انرژی تعقل تولید خواهند کرد. افراد خوی و عادات و قدرت تعقل افرادی را که با روحیه ای سازگار با آنها معاشرت می‌کنند را کسب می‌کنند.موقعی که پول با مقادیر زیاد بیاید، مثل آبی که در سراشیبی سرازیر شود. جریان نامرئی بزرگی از قدرت وجود دارد ، این جریان به دو سمت میرود یک سمت به طرف ثروت می رود و سمت دیگر به سمت فقر. هر کس که ثروتی کلان جمع کرده است وجود این جریان زندگی را تشخیص داده است. این جریان از روند تفکر شخص تشکیل شده است. هیجانات مثبتِ فکر به سمت ثروت جاری می‌شود و هیجانات منفی سمتی را تشکیل می‌دهد که آدم را به سمت پایین و فقر می‌برد. زمانی ثروت جای فقر را می‌گیرد که تغییر از طریق برنامه هایی رخ دهد که خوب طراحی و با دقت اجرا شده باشند. فقر برنامه لازم ندارد. به کمک کسی هم نیاز ندارد، چون جسور و بی‌باک است. اما ثروت کم رو و ترسوست و باید جذب شود. هر کسی می‌تواند آرزوی ثروت کند، بیشتر مردم هم می‌کنند، لیکن فقط معدود افرادی می‌دانند که برنامه ای مشخص به اضافه اشتیاقی سوزان برای ثروت تنها وسایل انباشتن آن هستند.</description>
                <category>Neda.masoudi</category>
                <author>Neda.masoudi</author>
                <pubDate>Wed, 08 Feb 2023 10:55:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابزارهای لازم موفقیت</title>
                <link>https://virgool.io/@NedaMasoudi/%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-od4acakvcpd8</link>
                <description>تصمیم: تسلط بر طفرهطفرهمتضاد تصمیم، دشمن متعارفی است که در واقع هر کسی باید بر آن غلبه کند.عقایدارزان ترین کالاها روی زمین هستند و هر کسی کلی عقاید آماده دارد تا به هر کسی که آنها را بپذیرد، تحمیل کند. اگر شما هنگام تصمیم گیری، تحت تاثیر عقاید دیگران قرار می گیرید در هیچ جایگاهی موفق نخواهید شد، چه رسد به تبدیل کردن خواسته های خود به پول.وقتی شروع می کنید به عمل کردن، عقیده خود را پنهان کنید. عقیده خود را به هیچ کس جز گروه عقل کل خود نگویید و از انتخاب این گروه کاملا مطمئن شوید و فقط کسانی را انتخاب کنید که با هدف شما موافق و هماهنگ باشند.اگر دوست دارید عادت کنید سریع تصمیم بگیرید، چشم و گوشتان را خوب باز کنید و دهانتان را ببندید. افرادی که بیش از حد حرف می زنند نه فقط خود را از فرصت های بی شماری برای اندوختن معلومات مفید محروم می کنند، بلکه برنامه ها و اهداف خود را برای افرادی فاش می کنند که از شکست آنها خوشحال خواهند شد. دانش واقعی خود را از طریق فروتنی و سکوت نشان دهید.به دنیا بگویید که قصد دارید چه کار کنید، ولی اول آن را نشان دهید.رهبران در هر شغلی زود و قاطع تصمیم می گیرند . به همین دلیل است که آنها رهبرند. دنیا عادت دارد برای افرادی فضا ایجاد کند که گفتار و اعمالشان نشان می دهد می خواهند به کجا برسند. بی تصمیمی عادتی است که اغلب در جوانی شروع می شود. وقتی که جوان، بدون قاطعیت و هدف مدرسه و حتی دانشگاه را پشت سر می گذارد، آن عمل، عادت همیشگی می شود. نقص عمده تمامی نظام های آموزش و پرورش این است که آنها عادت به داشتن تصمیم گیری قاطع را آموزش نمی دهند و نه به انجام آن ترغیب می کنند. قطعیت تصمیم همواره مستلزم شجاعت، و گاهی هم شجاعت بسیار زیاد است. افرادی که به تصمیمی قطعی می رسند تا شغل خاصی را بدست بیاورند و زندگی را مجبور کنند بهایی را که آنها میخواهند بپردازند، زندگی خود را به خاطر آن تصمیم به خطر نمی اندازند، بلکه آنها آزادی اقتصادی خود را به خطر می اندازند. استقلال مالی، ثروت، کار مساعد و موقعیت های حرفه ای در دسترس شخصی که پیش بینی، برنامه ریزی و تقاضای این چیزها غفلت یا امتناع کند قرار نمی گیرد.پشتکار: تلاش مداوم، لازمه ی القای ایمانپشتکار عاملی مهم در روند تبدیل اشتیاق به معادل مالی آن است. اساس پشتکار نیروی اراده است. نیروی اراده و اشتیاق، وقتی که درست ترکیب شوند، جفتی مقاومت ناپذیر می سازند. بیشتر مردم آمادگی دارند اهداف و مقاصد خود را کنار بگذارند و با دیدن اولین نشانه مخالفت یا بدشانسی تسلیم شوند. معدودی به رغم همه مخالفت ها ادامه میدهند تا به هدف خود برسند. این معدود افراد فوردها ، کارنگی ها و ادیسون ها هستند.نقطه شروع هر نوع موفقیتی اشتیاق است. اشتیاق های ضعیف نتایج ضعیف به بار می آورند. ثروت به سمت افرادی جذب میشود که ذهنشان از قبل برای جذب آن آماده شده باشد. برای گرفتن نتیجه، باید همه ی قوانین را اجرا کنید تا وقتی که اجرای آنها به عادتی ثابت در شما در بیاید. به هیچ نحو دیگری نمی توانید «پول هشیاری» لازم را کسب کنید. فقرهوشیاری داوطلبانه ذهنی را تصرف میکند که با پول هشیاری اشغال نشده باشد. فقرهشیاری بدون کاربرد هشیارانه ی عادتِ سازگار با آن، ایجاد می شود ولی پول هشیاری باید با سفارش ایجاد شود.بدون پشتکار، پیروز نخواهید شد.برای دستیابی به هدف، از رکود ذهنی خود بیرون بیایید. در ابتدا آهسته حرکت کنید. بعد بر سرعت خود بیافزایید تا کنترل کامل بر اراده خود را بدست بیاورید. پشتکار داشته باشید. هر چقدر هم که مجبور باشید کُند حرکت کنید، مهم نیست. با پشتکار موفقیت از راه خواهد رسید. هیچ جایگزینی برای پشتکار وجود ندارد! نمی تواند با ویژگی دیگری تعویض شود. اول این را به خاطر بسپارید تا زمانی که پیشرفت سخت و کُند به نظر آمد دل و جرأت پیدا کنید.راهنمای مخفی دنیا، به هیچ کس اجازه نمی دهد بدون قبول شدن از آزمون پشتکار از موفقیت های بزرگ برخوردار شود. افرادی که پشتکار دارند، برای پشتکارشان پاداش فراوان می گیرند. آنها هر هدفی را دنبال کنند، پاداش می گیرند. آنها چیزی به مراتب مهم تر از پاداش مادی میگیرند این که هر شکستی بذر سودی معادل با خودش را می آورد.پشتکار مبتنی بر دلایل مشخص است. از جمله:- قطعیت هدف - اشتیاق  - خوداتکایی  - قطعیت برنامه - معلومات صحیح - همکاری  - نیروی اراده - عادتبیشتر تفکرات نافرجام هستند و نیاز دارند  زندگی در آنها دمیده شود، آن هم از طریق برنامه های مشخص با اقدام فوری. زمان پرورش یک تفکر، همان زمان تولدش است. هر دقیقه که زنده بماند، بخت بیشتری برای زنده ماندن پیدا می کند. ترس از انتقاد منشأ نابودی بیشتر تفکراتی است که هرگز به مرحله برنامه ریزی و عمل نمی رسند.ثروت به آرزوها پاسخ نمی دهد، فقط به برنامه های مشخص پاسخ می دهد که با آرزوهای مشخص از طریق پشتکار دائمی تقویت شوند.چگونه پشتکار پیدا کنیم؟1. منظوری مشخص که با اشتیاقی سوزان برای تحقق آن تقویت شود.2. برنامه ای مشخص که بر عمل مداوم دلالت کند.3. ذهنی که در برابر همه تاثیرات منفی و ناامیدکننده، از جمله توصیه های منفی اقوام، دوستان و آشنایان، محکم بسته شده باشد.4. اتحادی دوستانه با یک یا چند نفر که شما را ترغیب کنندبرنامه و هدف خود را تا آخر دنبال کنید.وقتی افراد موفق را بی طرفانه تحلیل می کنید، به این نتیجه ی اجتناب ناپذیر می رسید که پشتکار، تمرکز بر تلاش و قطعیت هدف منابع اصلی دستاوردهای آنان است.</description>
                <category>Neda.masoudi</category>
                <author>Neda.masoudi</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 22:32:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استفاده از تلقین برای تاثیرگذاری بر ذهن ناخودآگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@NedaMasoudi/%D8%AA%D9%84%D9%82%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-qr131otxfprl</link>
                <description>تلقین به خود : وسیله ای برای تاثیرگذاری بر ذهن ناخودآگاه (گام سوم به سوی ثروت)اصل تلقین به خود به صورت ارادی به ذهن ناخودآگاه می­ رسد و با این افکار بر آن اثر می­ گذارد. هیچ فکری، چه مثبت چه منفی نمی­تواند بدون کمک اصل تلقین به خود، وارد ذهن ناخودآگاه شود.ذهن ناخودآگاه، باغ حاصلخیزی است که اگر تخم محصولات مرغوب در آن کاشته نشود علفهای هرز به فوور خواهند رویید.تلقین به خود عاملی است که از طریق آن فرد می تواند به میل خود افکار با ماهیت خلاق را به خورد ذهن ناخودآگاه دهد و یا با غفلت، به افکار با ماهیت مخرب اجازه دهد به این باغ غنی ذهن راه یابند. با انتقال اشتیاق خود با روحیه ای حاکی از ایمان مطلق به ذهن ناخودآگاه، می­توانید به میل خود، عادات فکری سازگار با تلاش های خود ایجاد کنید تا اشتیاق را به معادل پولی آن تبدیل کنید. صرفِ خواندن کلمات هیچ نتیجه ای ندارد مگر اینکه احساسات و عواطف را با گفتار خود ترکیب کنید.ذهن ناخودآگاه، فقط افکاری را تصدیق می­کند و بر اساس آنها عمل می­کند که با عواطف و احساسات، به خوبی ترکیب شده باشند.توانایی رسیدن و تاثیرگذاری بر ذهن ناخودآگاه بهای خود را دارد، و شما باید بهای آن را بپردازید. شما نمی­توانید تقلب کنید، حتی اگر بخواهید این کار را بکنید. بهای توانایی تاثیرگذاری بر ذهن ناخودآگاه، پایداری مداوم در اجرای اصول است. شما نمی­توانید در ازای بهایی کمتر توانایی دلخواه را کسب کنید. در جایی که شکست تجربه می­شود، این فرد است، نه تلاش که شکست خورده است. اگر تلاش کردید و شکست خوردید، باز هم تلاش کنید و آنقدر تلاش کنید تا موفق شوید. توانایی شما در استفاده از تلقین به خود تا حد بسیار زیادی به ظرفیت شما در تمرکز برخواسته ی مشخص شما دارد تا زمانی که آن خواسته به وسواس فکری سوزانی تبدیل شود. کلکی مشروع به ذهن ناخودآگاه خود بزنید،آن را وادار کنید باور کند- چون خودتان باور دارید.توانایی رسیدن و تاثیرگذاری بر ذهن ناخودآگاه بهای خود را دارد، و شما باید بهای آن را بپردازید. شما نمی­توانید تقلب کنید، حتی اگر بخواهید این کار را بکنید. بهای توانایی تاثیرگذاری بر ذهن ناخودآگاه، پایداری مداوم در اجرای اصول است. شما نمی­توانید در ازای بهایی کمتر توانایی دلخواه را کسب کنید. در جایی که شکست تجربه می­شود، این فرد است، نه تلاش که شکست خورده است. اگر تلاش کردید و شکست خوردید، باز هم تلاش کنید و آنقدر تلاش کنید تا موفق شوید. توانایی شما در استفاده از تلقین به خود تا حد بسیار زیادی به ظرفیت شما در تمرکز برخواسته ی مشخص شما دارد تا زمانی که آن خواسته به وسواس فکری سوزانی تبدیل شود. کلکی مشروع به ذهن ناخودآگاه خود بزنید،آن را وادار کنید باور کند- چون خودتان باور دارید.توصیه های لازم برای استفاده موثر از تمرکزباید به مبلغ پولی که تجسم می­کنی دست پیدا کنی. این پول هم اکنون منتظر درخواست شماست.ذهن ناخودآگاه باید طرح های مفید برای کسب پولی که مال شماست، به شما تحویل بدهد.این فکر را به  ذهن ناخودآگاه تحویل دهید و ببینید تخیل شما، از طریق تغییر شکل خواسته ی شما، برای ایجاد طرح هایی مفید برای انباشتن ثروت، چه کاری می­تواند بکند یا خواهدکرد.منتظر برنامه ای معین نشوید، یک دفعه خود را مالک آن ثروت ببینید، بخواهید که ذهن ناخودآگاهتان برنامه یا برنامه های مورد نیاز شما را تحویل دهد. به محض دریافت برنامه ها آنها را اجرا کنید.این الهام و برنامه ها را می­توان پیامی مستقیم از طرف ذات لایتناهی دانست. با احترام با آن برخورد کنید.هنگام طرح ریزی برنامه ها به «عقل» خود اعتماد نکنید. عقل شما ناقص است. ممکن است توانایی استدلال شما تنبل باشد، و اگر مطمئن باشید به شما خدمت ­کند، احتمال دارد شما را نا امید کند.هنگام تجسم پولی که قصد دارید به دست بیاورید(با چشمان بسته) خود را در حال تحویل دادن خدمات یا کالایی ببینید که قصد دارید در عوض این پول بدهید. این بسیار مهم است.اگر مصمم شوید بعضی از راهکارها را اجرا کنید، ولی از اجرای بقیه امتناع کنید موفق نخواهید شد! برای کسب نتایج رضایت بخش، باید همه راهکارها را با روحیه ای با ایمان دنبال کنید. شما مجری اصل تلقین به خود به منظور دادن دستورها به ذهن ناخودآگاهتان هستید. ایمان قوی ترین و پربارترینِ احساسات است.ممکن است ابتدا راهکارها مبهم به نظر برسند. نگذارید این موضوع ناراحتتان کند به هر حال آنها را اجرا کنید. به زودی زمان آن فرا خواهد رسید، به شرطی که وقتی دنیای جدید و کاملی از قدرت بر شما آشکار می­شود در باطن و ظاهر همان طور عمل کنید که به شما تعلیم داده شده است.من ارباب سرنوشت خویشم، من ناخدای روح خویشم !مردم می توانند کنترل برخود و محیط شان را بدست بیاورند، چون آنها قدرت تاثیرگذاری بر ذهن ناخودآگاه خود را دارند، و از آن طریق از یاری ذات لایتناهی بهره مند می شوند.</description>
                <category>Neda.masoudi</category>
                <author>Neda.masoudi</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 01:43:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تخیل: کارگاه ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/@NedaMasoudi/%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B0%D9%87%D9%86-yio0xa3rwtsw</link>
                <description>با کمک قوه تخیل ذهن، به هوس و اشتیاق شکل، فرم و عمل داده می­شود. تنها محدودیت ما، در حد معقول، در توسعه و استفاده از تخیل ما قراردارد. ما هنوز به اوج توسعه در بهره گیری از تخیل نرسیده ایم.تخیل به دو شکل، تخیل ترکیبی و تخیل خلاق عمل می­کند.تخیل ترکیبی از طریق این قوه ذهنی می­ توان عقاید، مفاهیم و طرح­های قدیمی را در ترکیبات جدید قرار داد. تخیل ترکیبی با استفاده از اطلاعات کسب شده از طریق تجربه، آموزش و  مشاهده­ ای کار می­ کند که به آن خورانده می­ شود.تخیل خلاقارتباط مستقیم ذهن محدود بشر با ذات لایتناهی است. قوه ای که با آن «شهودها» و «الهام ها» دریافت می شود. از طریق این قوه است که ارتعاشات فکری اذهان دیگران دریافت می­ شود. و با اذهان ناخودآگاه دیگران ارتباط برقرار می ­کند. این قوه فقط زمانی عمل می­ کند که سرعت ارتعاش ذهن خودآگاه بسیار زیاد باشد، مانند زمانی که ذهن ناخودآگاه به واسطه میلی شدید تحریک شده باشد. تخیل خلاق، به نسبت رشد آن، از طریق به کارگیری، نسبت به ارتعاشات مربوط به منابع مذکور هوشیارتر و پذیراتر می­شود. در واقع، هر دو قوه ترکیبی و خلاق تخیل، در اثر بکارگیری هشیارتر می شوند. شادی قوه تخیل شما به علت بی­تحرکی ضعیف شده باشد، ولی این قوه نمی­میرد.اشتیاق، فقط یک فکر مبهم و گذرا است. انتزاعی است و هیچ ارزشی ندارد تا زمانی که به معادل فیزیکی خود تبدیل شود در حالی که تخیل ترکیبی تخیلی است که در روند تبدیل تکانه اشتیاق به ثروت بیشتر از همیشه مورد استفاده قرار می­گیرد. شما باید به خاطر بسپارید که ممکن است با اوضاع و شرایطی مواجه شوید که به کارگیری تخیل خلاق را هم بطلبد.توجه خود را به توسعه تخیل ترکیبی متمرکز کنید. تبدیل تکانه ناملموس اشتیاق به واقعیت ملوس ثروت مستلزم به کارگیری یک یا چند برنامه است. این برنامه ها باید با کمک تخیل، و بیشتر تخیل ترکیبی، شکل بگیرند.با آماده کردن برنامه خود به اشتیاق غیرعینی خود، شکل عینی بخشیده اید. لحظه ای که بیانیه اشتیاق خود و برنامه­ای برای تحقق آن را بصورت کتبی درآوردید، اولین گام از مجموعه گام هایی را برداشته اید که شما را قادر می­کند آن فکر را به معادل فیزیکی اش تبدیل کنید. تا وقتی که مدتی طولانی شاگرد ذهن نبوده باشید، نباید انتظار داشته باشید تمام چیزهایی را که در مورد تخیل در این کتاب گفته شده است را با یک بار خواندن درک کنید. هر تفکری که بتوانید بیافرینید و به اندازه کوکاکولا ارزشمند، بی عیب و نقص باشد امکان سابقه ی شگفت انگیز این نوشابه جهانی را دارد.افکار همان شرایط هستند و حوزه عمل آنها خود جهان است.تفکرات می­توانند از طریق قدرت یا هدف معین، به اضافه طرح های معین، به پول نقد تبدیل شوند. ثروت وقتی به مبالغ هنگفت می­رسد،به هیچ وجه نتیجه تلاش سخت نیست. ثروت، در پاسخ به تقاضای صریح و براساس اجرای اصول صریح، نه با شانس و اقبال می­آید.تفکرات قیمت استاندارد ندارند، آفرینندگان تفکرات قیمتی خاص خود تعیین می­کنند، و اگر زرنگ باشند، آن را کسب می­کنند. داستان هر ثروت کلانی، با روزی شروع می­شود که یک آفریننده تفکر و یک فروشنده تفکر با هم نشسته اند و با مسالمت کار کرده­اند. اشخاصی که تفکرات را می­آفرینند و مردانی که تفکرات را اجرا می­کنند و خود و دیگران را ثروتمند می­کنند. رسیدن به هدف یک وسواس فکری و اشتیاق سوزان نیاز دارد که بتواند ناامیدی، یأس، شکست موقت، نکوهش و ملامت دائمی و اتلاف وقت را پشت سربگذارد.تفکرات اینگونه اند. اول شما به آنها حیات، عمل و راهنمایی می­دهید، و آنگاه آنها برای خود قدرتی پیدا می­کنند و همه مخالفت ها را کنار می­زنند.موفقیت نیاز به توضیح ندارد. شکست هیچ عذری را جایز نمی شمرد.علم تخصصی: مشاهدات و تجربیات شخصیاگر نیاز شما به علم تخصصی بیشتر از آن مقداری باشد که توانایی و استعداد کسب آن را دارید و اگر این حقیقت داشته باشد، می­توانید با همراهی افراد متخصص نقص را برطرف کنید. انباشتن ثروت های کلان مستلزم قدرت است، و قدرت از طریق اطلاعات تخصصی ای بدست می­آید که به شدت سازمان یافته و هوشمندانه هدایت شده باشند. ولی آن اطلاعات به طور لزوم نباید در اختیار خود شخص باشد. علمی که نتوان از آن برای بدست آوردن هدفی شایسته استفاده کرد ارزشی ندارد. این یک دلیل است که چرا مدارک دانشگاهی ضامن حرفه های موفق نیستند. مهم نیست چه شغلی داشته باشید. راه موفقیت، تعقیب مداوم دانش است. هم موفقیت و هم شکست، تا حد زیادی نتایج عادت هستند.ارتباط نزدیک با شخصی که از سازش با شرایطی که دوست ندارد امنتاع می­کند، سرمایه ای است که هرگز نمی­توان آن را با مقیاس پول سنجید. کسب مهارت به منظور کسب برتری در یک رشته، منحصر به افراد در تجارت نیست. اگر مصمم باشیم به اهداف خود دست می­یابیم، نه سن و نه تردید دیگران نمی­تواند مانع ما شود. ولی عزم، فقط گام اول است. باید با کار سخت، ورزش جسمی و ذهنی هر چه که برای رساندن ما به عملکرد عالی لازم است، دنبال شود.سطح پایین، مکانی خسته کننده، یکنواخت و بی­ ثمر برای هر شخص است. برنامه ریزی مناسب می­تواند شروع های سطح پایین را دور بزند و فرصت های مناسب را پیدا کند.</description>
                <category>Neda.masoudi</category>
                <author>Neda.masoudi</author>
                <pubDate>Thu, 02 Feb 2023 17:23:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرمول اعتماد به نفس</title>
                <link>https://virgool.io/@NedaMasoudi/%D9%81%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3-cfle4zv3w5qx</link>
                <description>فرمول اعتماد به نفس (از کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید) ناپلئون هیل در کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید بر این عقیده است که با فهرست برداری از دارایی ها و بدهی های ذهنی خودمان، به این نتیجه خواهیم رسید که بزرگ ترین ضعف ما نداشتن اعتماد به نفس است و فرمول زیر را برای احیا اعتماد به نفس ارائه داده است. من می­دانم که در زندگی توانایی رسیدن به هدف معین خود را دارم. از آن رو خود را نیازمند اقدام مداوم و پیوسته در جهت کسب آن می­دانم، و در همین لحظه و در همین مکان قول می­دهم چنین اقدامی به عمل آورم. من درک می­کنم که افکار با نفوذ من در نهایت خود را به شکل حرکتی بیرونی، از لحاظ فیزیکی نمایان می­سازدو به تدریج به واقعیت فیزیکی تبدیل می­کنند. بنابراین، من هر روز به مدت سی دقیقه افکارم را به فکر کردن به شخصی که می­خواهم بشوم، متمرکز می­کنم و به این وسیله تصویر ذهنی واضحی از آن شخص در ذهنم می­سازم. من از طریق اصل تلقین به خود می­دانم هر آرزویی که مصرانه در ذهنم نگه دارم در نهایت از طریق یکی از وسایل رسیدن به مقصود، در صدد ظهور برخواهد آمد. در نتیجه، روزی ده دقیقه به این موضوع اختصاص می­دهم که از خودم تقاضای ایجاد اعتماد به نفس کنم. من شرح واضحی از هدف عمده خود در زندگی نوشته ام. من هرگز دست از تلاش برنمی­دارم تا زمانی که اعتماد به نفس کافی برای نیل به آن هدف پیدا کنم. من به طورکامل درک می­کنم که هیچ ثروت یا سِمَتی نمی­تواند مدتی طولانی دوام بیاورد مگر اینکه بر پایه درستی و عدالت بنا شده باشد. از آن رو من در هیچ معامله ای که به نفع همه افراد نباشد، درگیر نمی­شوم. من به این شکل موفق خواهم شد.نیروهایی را که دوست دارم به کار می­برم، و همکاری افراد دیگر را به سمت خود جذب می­کنم. من دیگران را وادار می­کنم به من خدمت کنند، چون خودم حاضرم به دیگران خدمت کنم. من عداوت، حسادت، خودپسندی و بدگمانی را با ایجاد عشق به کل بشریت محو می­کنم، چون می­دانم که نگرش منفی نسبت به دیگران هرگز نمی­تواند برای من موفقیت به بار بیاورد. من دیگران را وادار میکنم به من اعتماد یابند؛ چون به این ترتیب، من به آنها و خودم اعتماد پیدا خواهم کرد. من زیر این فرمول را امضا میکنم آن را حفظ می­کنم و روزی یک بار با صدای بلند تکرار می­کنم، با ایمان کامل که به تدریج بر افکار و اعمالم تأثیر خواهد گذاشت، تا به شخصی متکی به نفس و قوی بدل شوم.</description>
                <category>Neda.masoudi</category>
                <author>Neda.masoudi</author>
                <pubDate>Tue, 31 Jan 2023 19:36:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید(بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@NedaMasoudi/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D9%88-%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-sbej3lbjrouw</link>
                <description>لاصه کتاب بیندیشید و ثروتمند شویدآرزوی خیلی از ما این است که بتوانیم تغییری هر چند کوچک در دنیایی که زندگی می‌کنیم ایجاد کنیم و دنیا را به جای بهتری برای زندگی تبدیل کنیم. این تغییر امکان پذیر نیست مگر با تغییرکردن و رشد خودمان.رمز موفقیت افراد موفق در وحله اول رشد شخصیت خودشان بوده است. مشخصه افراد موفق، داشتن هدف، اشتیاق و پایبندی به این اصول بوده و هست. این افراد تا زمانی که به هدفشان نمی رسیدند دست از تلاش برنمی داشتند و هیچ مانعی باعث یاس و ناامیدی آنها نمیشد و هر شکست را پله ای برای رسیدن به مقصود خود قرار می‌دادند.کتاب های توسعه فردی بهترین منبع در دسترس برای مطالعه رموز موفقیت است. کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید نوشته ناپلئون هیل از قدیمی ترین کتاب ها در زمینه موفقیت است که هنوز هم پس از سالها مورد تایید نویسنده های این حوزه است. خلاصه و نکات کلیدی این کتاب را در ادامه این پست و چند پست بعد می­توانید در زمان کوتاهی مطالعه کنید.قدرت فکرافکار، سازنده شرایط هستند. آن هم شرایطی قدرتمند، اگر با هدف، پشتکار و اشتیاقی سوزان برای تبدیل آنها به ثروت زیاد یا اهداف مادی دیگر توأم باشد. اگر فردی با تمام وجود خواهان چیزی باشد و برای رسیدن به آن حاضر باشد کل آینده اش را به خطر بیندازد، به طور قطع پیروز می­شود.وقتی انسان هدفی روشن داشته باشد و به آن وفادار بماند و رسیدن به آن هدف را تبدیل به وسواس فکری بسیار حاد کند، آنگاه داستان متفاوتی برای گفتن خواهد داشت. یک ارتعاش فکری در مسیر هدف می­تواند از طریق اجرای اصول شناخته شده، به همتای فیزیکی خودش تبدیل شود. با نبود وفاداری به هدف در زمان مواجهه با شکست آسان­ترین و منطقی­ترین کار این است که رهایش کنید. این درست همان کاری است که بیشتر مردم انجام می­دهند و همین کار امکان رسیدن به موفقیت را از آنها می­گیرد. افراد موفق بزرگترین موفقیت زندگی شان درست یک قدم آن طرف­تر از نقطه ای نصیب آنها شد که در آنجا شکست برآنها مستولی شده است.(اصل دوام آوردن)فردی که نه وقت و نه تمایل این را دارد که از شکست خود به آگاهی و شناختی برسد که شاید پلی به سوی موفقیت باشد، چطور، کجا و چگونه می­تواند هنر تبدیل شکست به نخستین گام به سوی موفقیت را یاد بگیرد؟! تفکر درست، تنها چیزی است که برای رسیدن به موفقیت نیاز دارید.وقتی ثروت زیاد شروع به آمدن می­کند، آن چنان سریع و با چنان فراوانی می­آید که آدم به فکر فرو می­رود در تمام سالهای نداری کجا قایم شده بود. وقتی که شروع می­کنید به اندیشیدن و ثروتمند می­شوید، می­بینید که ثروت با حالتی ذهنی، با عزم جزم و با کار نه چندان سخت شروع می­شود. مغزمان با افکار بانفوذی که در ذهن داریم ، حالت آهنربایی پیدا می­کند. این آهنرباها نیروها، افراد و شرایطی از زندگی را به شیوه ای که هیچ کس با آن آشنا نیست به سوی ما جذب می­کنند که با ماهیت افکار با نفوذ ما هماهنگ است. برای جذب ثروت باید ذهن خود را با علاقه شدید به ثروت آنربایی کنید، باید پول هوشیار شوید تا اینکه علاقه ما به ثروت وادارمان کند برنامه هایی مشخص برای اندوختن آن طراحی کنیم.اشتیاق : نقطه شروع هر موفقیتجملاتی که آقای بارنز قبل از دیدارش با ادیسون با خود تکرار می­کرد بهترین جملاتی است که برای درخواست هدف باید استفاده کرد.ادیسون را خواهم دید و به اطلاعش میرسانم که من آمده ام تا با او وارد معامله شوم. او نگفت: چند ماهی اینجا کار می­کنم و اگر دلگرمی پیدا نکردم میروم و جای دیگری مشغول می­شوم. بلکه گفت: هر طور که شد شروع می­کنم هر کاری که ادیسون بگوید انجام می­دهم، ولی قبل از اینکه کارم تمام شود، شریک او خواهم شد.او نگفت: منتظر فرصت دیگری خواهم ماند، اگر موفق نشوم به خواسته ام در سازمان ادیسون برسم. او گفت: فقط یک  چیز در این دنیا هست که من مصمم هستم به دست بیاورم، و آن شراکت کاری با توماس ادیسون است. همه پل های پشت سرم را می­سوزانم ، و کل دنیا را به خاطر خواسته ام به خطر می­اندازم.هر شخص به شرطی در هر تعهدی پیروز می­شود که راضی شود کشتی هایش را بسوزاند و همه امکانات عقب نشینی را از بین ببرد. فقط با این کار می­توان از حفظ حالت ذهنی اشتیاق سوزان برای پیروز شدن، مطمئن شد که امری ضروری برای موفقیت است.· آرزو کردن ثروت نمی­آورد، بلکه آرزوکردن همراه با حالتی از ذهن که به وسواس فکری تبدیل شود و برنامه ریزی برای کسب ثروت و پشتیبانی از آن برنامه ها با پافشاری ای که شکست را نمی شناسد، آفریننده ثروت است.شیوه ای که بوسیله آن اشتیاق برای ثروت می تواند به معادل مالی آن تبدیل شود، در شش مرحله مشخص و عملی زیر خلاصه می شود. مقدار پولی را که آرزو دارید در ذهن خود تعیین کنید.کافی نیست که فقط بگویید &quot; من پول فراوان می­خواهم&quot; مبلغ را صریح بیان کنید. به طور دقیق تعیین کنید تصمیم دارید در عوض پولی که می­خواهید، حاضر به دادن چه چیزی هستید. بر اساس واقعیت &quot;چیزی مفت و مجانی&quot; وجود ندارد.تاریخی قطعی برای کسب پول دلخواه خود مشخص کنید. برنامه ای واضح برای اجرای خواسته خود تهیه کنید، و به سرعت، چه آماده بودید و چه نبودید، آن را اجرا کنید. صورت حسابی روشن و مختصر از مقدار پولی بنویسید که در نظر دارید بدست آوردید محدوده زمانی اکتساب آن را ذکر کنید. تعیین کنید در عوض پول، چه می­دهید و برنامه ای که از آن طریق می­خواهید پول بیندوزید، به طور واضح توضیح دهید. صورت حساب مکتوب خود را با صدای بلند بخوانید. روزی دو بار، یک بار درست قبل از خوابیدن به هنگام شب، یک بار پس از بیدار شدن صبحگاهی. در حالی که متن را می­خوانید، خود را صاحب آن ثروت ببینید . آن را حس و باور کنید. فقط و فقط افرادی می­توانند ثروت های کلان بیندوزند که «پول هوشیار» می­شوند. هوشیار به پول یعنی ذهن به قدری با اشتیاق برای ثروت اشباع شده باشد که شخص بتواند از قبل خود را صاحب آن ثروت ببیند.اِعمال موفقیت آمیز این شش گام، مستلزم قدرت تخیل کافی است تا انسان بتواند ببیند و درک کند که اندوختن ثروت را نمی­توان به بخت و اقبال محول کرد. زمانی که خواهان ثروت هستید، باید درک کنید که همه کسانی که ثروت های کلان اندوخته اند، قبل از کسب ثروت مقدار زیادی خیال بافی، امید، آرزو، اشتیاق و برنامه ریزی داشته اند. خیال بافان واقعی همواره قالب سازان تمدن ها بوده و هستند و پس از این نیز خواهند بود. رهبران واقعی دنیا همواره افرادی بوده اند که نیروهای نامحسوس و نادیده یِ فرصتِ تولد نیافته را مهار و در عمل از آن استفاده کرده­اند. و شما برای بردن شرط های بزرگ در دنیایی که دائماً در حال تحول است، باید روحیه پیشگامان بزرگ گذشته را داشته باشید.در لحظاتی که با شکست موقت مواجه می­شوید، به حرف دیگران اهمیت ندهید چون آنها نمی­دانند 
که هر شکستی بذر موفقیتی معادل با خود را می آورد.هرگز از یاد نبرید افراد موفق از نقطه شروع از موانعی کمرشکن عبور کرده اند. نقطه عطف زندگی افراد موفق، لحظات بحرانی ای است که از طریق آن به «خودهای دیگر» خویش معرفی می­شوند. هیچ کس هیچ گاه شکست نمی­خورد مگر اینکه شکست را به عنوان یک واقعیت بپذیرد.در تعیین اهداف خود را به هیچ زمینه خاصی محدود نکنید.در راه رسیدن به موفقیت و اهداف، آتش امید، ایمان، شجاعت و بردباری را در ذهن خود روشن نگه دارید. بین آرزوی چیزی را داشتن و له له زدن برای دریافت آن یک فرق هست. هیچ کس برای داشتن چیزی له له نمی زد مگر اینکه معتقد باشد می­تواند آن را بدست بیاورد. امر ذهنی باید ایمان باشد نه فقط امید و آرزو. روشن فکربودن برای ایمان امری ضروری است. ذهن های بسته الهام بخش ایمان، رشادت یا اعتقاد نیستند.تلاشی که برای داشتن هدف عالی در زندگی، طلب وفور نعمت و رفاه لازم است بیشتر از تلاشی نیست که برای قبول فقر و بدبختی لازم است. از طریق اصل عجیب و قدرتمند «کشش ذهنی» طبیعت «آن چیزی» را در تکانه ی اشتیاق شدید جمع بندی می­کند که کلمه­ای به عنوان «غیرممکن» نمی­شناسد، و واقعیتی به عنوان شکست را نمی­پذیرد.ایمان: تجسم اعتقاد به دستیابی به آرزوایمان داروخانه اصلی ذهن است. هنگامی که ایمان با ارتعاش فکر ترکیب می­شود، ذهن ناخودآگاه بی­درنگ آن ارتعاش را برمی­دارد و آن را به معادل معنوی اش تبدیل می­کند و به قدرت لاینتاهی ارسال می­کند. این همان حالتی است که در دعا اتفاق می­افتد. ایمان، عشق و رابطه جنسی قدرتمندترین احساسات مثبت عمده هستند. و با ترکیب شدن آنها، ارتعاش فکر بی­درنگ به ذهن ناخودآگاه می­رسد. جایی که افکار به معادل معنوی خود تبدیل می­شوند و قدرت لایتناهی را وادار به پاسخ می­کنند.ایمان با تصریح یا تعالیم ذهن ناخودآگاه بوسیله اصل تلقین به خود، ایجاد می­شود. تکرار جملات تاکیدی 
برای ذهن ناخودآگاه تنها شیوه ی شناخته شده ایجاد احساس ایمان به خواست خود است.به عبارتی هر تکانه فکری که به طور مکرر به ذهن ناخودآگاه منتقل شود دست آخر پذیرفته و مطابق آن عمل می­شود. تمام افکاری که تحت تاثیر احساسات قرار گرفته باشند و با ایمان ترکیب شوند بلافاصله به تبدیل خودشان به همتای فیزیکی خودشان می­پردازند.هیجانات یا بخش احساسی افکار، عواملی هستند که به افکار نیروی حیاتی و اثر بخش می­بخشند. ذهن ناخودآگاه یک تکانه فکر دارای ماهیت منفی یا مخرب را درست با همان سهولتی تبدیل میکند که تکانه های فکرِ با ماهیت مثبت یا سازنده به معادل فیزیکی آن تبدیل می­کند. علت بدبختی ها و بداقبالی ها همین است. ایمان یا اعتقاد، عمل ذهن ناخودآگاه شما را تعیین می­کند. ذهن ناخودآگاه هر دستوری که به او بدهید، با صریح­ترین و مفیدترین شیوه و چنان حالتی از ایمان یا اعتقاد به معادل فیزیکی آن تبدیل می­کند که به آن دستور داده شده است.کمال از طریق تمرین حاصل می شود و امکان ندارد فقط با خواندن دستورالعمل ها بدست بیاید. ایمان، نقطه شروع انباشت ثروت است! ایمان تنها پادزهر معروف شکست است! ایمان پایه ی همه «معجزات» و رموزی است که با قوانین طبیعی نمی توانند تجزیه و تحلیل شوند! ایمان نیرویی است که _ وقتی با دعا ترکیب شود_ ارتباط مستقیم با قدرت لایتناهی برقرار می­کند. ایمان ارتعاش عادی فکر را، که آفریده ذهن محدود بشر است، به معادل معنوی تبدیل می­کند. افکاری که به عمد در ذهنمان قرار می­گیرند، با همدردی تقویت می­شوند. با یک یا چند احساس ترکیب می­شوند و نیروی تحریک­کننده را تشکیل می­دهند. این نیروها هر حرکت، عمل و کردار ما را هدایت و کنترل می­کنند.تصمیم بگیرید تاثیرات هر محیط ناگوار را دور بیندازید و زندگی خود را به نظم بسازید با فهرست برداری از دارایی ها و بدهی های ذهنی خود، درخواهید یافت که بزرگ ترین ضعف شما نداشتن اعتماد به نفس است.اگر شما ذهن خود را با ترس، تردید و بی ایمانی به توانایی خود در استفاده از نیروی قدرت لایتناهی پر کنید، قانون تلقین به خود این روحیه ی بی ایمانی را برمی­دارد و از آن به عنوان الگویی بهره برداری می­کند که ذهن ناخودآگاه شما آن را به معادل فیزیکی اش تبدیل خواهد کرد. ثروت به شکل فکر ظاهر می­شود و مقدار آن را فقط شخصی محدود می­کند که فکر در ذهن او شکل گرفته است. ایمان محدودیت را برطرف می­کند. هیچ محدودیتی برای ذهن وجود ندارد، به جز آن هایی که ما تاییدشان می­کنیم. هم فقر و هم ثروت هدیه فکر هستند.</description>
                <category>Neda.masoudi</category>
                <author>Neda.masoudi</author>
                <pubDate>Tue, 31 Jan 2023 18:04:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب عمل کردن دانسته ها</title>
                <link>https://virgool.io/@NedaMasoudi/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D9%85%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-kgkkftimof88</link>
                <description>کتاب عملی کردن دانسته ها نوشته ی کن بلانچارد به صورت اختصاصی در مورد پر کردن خلاء میان دانشی که از طریق خواندن کتاب ها، گوش دادن فایل های صوتی یا گذراندن سمینار ها و دوره‌های آموزشی به دست می‌آوریم و چگونگی عملی کردن آنها تا فراگیری صحیح و کمک به ایجاد تغییر در عملکرد افراد صحبت می‌کند و به شکلی ساده و کاربردی آن را بیان می‌کند. و بر این باور است که آموختن سفری است از دانش به سوی عمل. کن بلانچارد در این کتاب اصرار بر یادداشت برداری در حین فراگیری مطالب جدید دارد. زیرا شنیدن به تنهایی باعث یادگیری نخواهد شد. تنها سه ساعت پس از اتمام آموزش ۵۰ درصد از آنچه شنیده اید را از یاد خواهید برد و در پایان ماه کمتر از ۵ درصد از آنچه را شنیده اید را به خاطر خواهید داشت.طی ۲۴ ساعت بعد از آموزش ، نوشته هایشان را بازخوانی و هرچه را دریافت کرده اید تمیز و واضح و با خطی خوش خلاصه نویسی کنید .باید خودتان را وادار به استفاده از اطلاعاتی که به تازگی آموخته اید کنید وگرنه آنها را از یاد خواهید برد . بهترین شیوه یادگیری اطلاعات جدید،  آموختن آن به دیگران است .این کتاب،  سه دلیل اصلی عملی نکردن دانسته ها را ، تلنبار کردن اطلاعات در مغز ، فیلترسازی منفی و عدم پیگیری معرفی می‌کند که در ادامه در مورد آنها بصورت کامل توضیح می‌دهد.✳ به کار بستن  فلسفه &quot;کم و همیشگی بیاموزید&quot;. اغلب شرکت کنندگان در سمینارها آنچه را می آموزند هرگز به کار نمی‌بندند.  تمرکز روی چند ایده کلیدی برای کم آموختن و بهتر به کار بستن مطالب آموخته شده، بهترین روش برای استفاده از دانسته هاست. بخشی مهم و اصلی را انتخاب کنید و بارها و بارها تکرار کنید تا زمانی که کاملاً ملکه ذهن و کردارتان شود.آموزش زمانی ارزشمند است که آنچه را که می خوانیم اگر برای ما قابل درک است به کار بندیم. زمانی به دنبال مطالب جدید بروید که مطمئن باشید مطلب قبلی را به کار بسته اید . این خط مشی، چه به صورت فردی و چه در آموزش های اداری و شرکتی منجر به پیشرفت های بسیار بزرگ خواهد شد.باید بدانید کاری که اینقدر خوب انجام می دهید شما را تقریباً اتوماتیک وار به یک رهبر تبدیل می کند.اگر به جزء جزء کارتان مسلط باشید دیگر نیازی نیست فکر مسئولیت هایتان باشید، ذهنتان آزاد می شود تا به دنبال موقعیت هایی برای خلق ماجرا و پیشرفت های ارزشمند باشید.✳ اولین دلیل عملی نکردن دانسته ها تلنبار کردن اطلاعات در مغزتان است . ?️یکی از دامهای مرسومی که مردم را درون خود می‌کشد انباشت اطلاعات است . زیرا مطالعه یک کتاب جدید یا گذراندن یک دوره آموزشی جدید از عملی کردن به دانسته های قبلی آسان تر است.?️ما بخش اندکی از آنچه را که یک بار خوانده یا شنیده ایم را به خاطر می سپاریم. بنابراین باید کم و همیشگی بیاموزیم نه تند تند و یک مرحله ای .?️ برای استادی در هر کاری باید بر چند ایده ی کلیدی تمرکز کنیم و بارها و بارها تکرارش  کنیم و خود را عمیقاً در آن غرق کنیم و ایده‌ها و مهارت هایش را مورد بحث قرار دهیم.?️ کلید اصلی تکرار فاصله دار است.?️وقتی افراد در کارهایشان استاد شدند قادر به خلاقیت بیشتر و انجام کارهای بزرگتری خواهند بود.✳دومین دلیل عملی نکردن دانسته ها فیلترهای منفی است . همه ما کم و بیش دارای سیستم پردازش معیوبی هستیم . و هر نکته مثبتی بیاموزیم از اندیشه های بدبینانه درباره خودمان رنج می‌بریم.  در نتیجه آن نکته مثبت را بی ارزش می بینیم یا باورش نمی‌کنیم.این نوع نگرش ها در برابر تغییر مقاومند . بدون یک نگرش باز و بدون تعصب شما هیچگاه نخواهید توانست به فاصله میان دانش و عمل فائق آیید . ما معمولا اطلاعات افزوده را جایگزین تغییر می کنیم . چون دسترسی به اطلاعات راحت تر است و آنگاه افکار منفی وارد عمل می شوند و انگیزه مان را در به کار بستن آنچه می‌دانیم سست می کنند. اغلب مردم بیش از حد منفی نگر هستند، این موضوع نگرش آنها را درگیر یک سیستم پالایشی نامناسب می کند. همه ما به دنبال عشق بی قید و شرط هستیم. دوست داریم به خاطر همین کسی که هستیم دوستمان داشته باشند. متاسفانه تمامی کسانی که پیرامون مان هستند، خودشان لزوماً چنین عشقی را دریافت نکرده اند که بتوانند به دیگران بدهند. بنابراین تمایل دارند ما را مشروط و بسته به رفتارهای مان دوست دارند به همین دلیل دائما می‌کشیم کارهایی انجام دهیم تا حس تعلق خودمان و تایید و تصدیق آنان را به دست آوریم. وقتی کسی متوجه رفتارهای درست ما نمی‌شود و هیچ تشویقی در این خصوص دریافت نمی‌کنیم به تدریج به خودمان و دیگران شک می کنیم و برای حمایت از خود یک دیوار دفاعی می‌سازیم و موضع می‌گیریم . و شروع می‌کنیم به ممیزی تمام چیزهایی که از ذهن در مجموع منفی به ما می‌رسد برخوردهای قضاوت گرانه می‌کنیم و ترس هدایتگر درون بینی هایمان می شود.?️اگر به نظرات منفی مردم پیرامون مان اهمیت دهیم و باورشان کنیم مانع پیشرفت مان خواهد شد. ?️ کسی که به شما اطمینان و اعتماد می‌کنند می‌تواند بزرگ‌ترین تفاوت ها را در جهان شما وجود آورد.?️  ما قدرت انتخاب داریم که به حرف چه کسی گوش دهیم.?️اگر تمام منفی بافی های اطرافمان را گوش دهیم شغلی را بر می گزینیم که کمتر چالش برانگیز است و طبعاً انتظارات کمتری از خود خواهیم داشت. یک کلمه نیاز داریم تا از جعبه منفی بینی که در آن قرار گرفته ایم بیرون بیاییم. ?️ برخی مردم چنان سرکوب می‌شوند که هرگز واکنش‌های مثبت سر راهشان را نمی بیند یا آن را بی ارزش می بینند بیشتر آدم ها قادر نیستند از رسیدن به فرجام های منفی جلوگیری کنند. در نتیجه به درصد ناچیزی از توانایی های شان دست می یابد. زیرا به آنچه دارند رضایت می‌دهند و دنبال بیشتر نمی روند. ?️یک نگرش بسته منفی باعث می شود فقط درصد بسیار کمی از اطلاعاتی که ما کسب می‌کنیم، امکان به خاطر سپرده شدن پیدا کنند. چه رسد به این که وارد ضمیر ناخودآگاه مان شوند، پذیرفته شوند و سپس واقعاً به کار گرفته شوند.?️وقتی مطلب جدیدی می آموزیم با طرز فکر فعلی مان آن را می خوانیم یا می شنویم، که در این وضعیت، بیشتر تمرکزمان بر نگرانی ها، تردیدها، بی تصمیمی ها، افکار منفی، پیش داوری و تعصبات و غیره است.?️ با یک نگرش بسته منفی، اطلاعات هنگام ورود به ضمیر نیمه هوشیار ما، با ترافیکی ذهنی مواجه می‌شود و تنها ۱۰ درصد آنها به آنجا وارد می‌شود.برای فراموش نکردن عمده چیزهایی که یاد گرفته ایم لازم است با ساختار ذهنی و باز و مثبت آنها را بشنویم.✳ شاخص‌های شنوایی با نگرش مثبت: ?️ بدون هرگونه پیش‌داوری و پیش‌ذهنی و تعصب?️ با یک برخورد آموزشی، مبنی بر اینکه از فراگیری اطلاعاتی جدید هیجان زده ایم.?️ با چشمداشت مثبت ?️مدادی در دست برای یادداشت برداری ?️امید به شنیدن نه تنها حرفهایی گفته می شود، بلکه به شعله ای که در ذهن و تخیل خودمان جرقه خواهد زد.با فیلتر سازی مثبت احتمالا خیلی بیش از آنچه پیش‌بینی می کردیم دریافت خواهیم کرد. گوش دادن با ذهن باز و بدون تعصب بهترین طریقه رشد ماست. بذری در خاک خوب کاشته شود، بارها و بارها محصول می‌دهد. ذهن باز، نه تنها ترافیک ذهنمان را روان می‌کند، بلکه مسیر های جدیدی را به رویمان می گشاید.?️ سیستم فیلترسازی مثبت می‌تواند به افروختن خلاقیت، نبوغ، ابتکار و کاردانی ما منجر شود.کسانی که ذهنی باز بر روی اطلاعات جدید دارند و به طور مداوم در جستجوی به کار بردن آن اطلاعات به شیوه های نوین هستند در نهایت این روش آنها منجر به تفکر امکان گرا می‌گردد. یک تفکر امکان گرا نه فقط به تغییر دائمی رویکرد می‌انجامد بلکه تاثیر شدیدی بر عملکردها، نتایج و تمام جنبه‌های کار و زندگی ما می‌گذارد.متفکران امکان &quot;غیر ممکن ها&quot; را با قاعده مندی استادانه به انجام می رسانند.تفکر امکان زمانی مورد بحث قرار گرفت که راجر بنیستر رکورد دو یک مایل را شکست و پس از آن بارها و بارها رکورد شکسته شد. با شکسته شدن این رکورد، این کار به نظر انجام شدنی آمد. در این جریان زیربنای تفکر منفی در خصوص دو ۴ دقیقه یعنی &quot;انجام شدنی بودن&quot; آن را به تفکر مثبت &quot;من میتوانم انجام بدهم&quot; تبدیل کرد.نگرش مثبت به مردم کمک می‌کند بیشتر یاد بگیرند و متفکران امکان گرایی خلق می‌کند که به کارهای بزرگ دست می زنند و گاه حتی تاریخ را عوض می‌کنند‌. البته مهم است از یاد نبریم که حتی با داشتن یک دیدگاه مثبت و امکان گرا باز هم به تکرار نیازمندیم.عرضه مطالب در ۶ مرحله راز تکرار فاصله دار است.?️ اولین بار:  امتناع مردم وقتی برای اولین بار با ایده‌های جدیدی مواجه می شوند از آن می‌گریزند، زیرا با پیش‌ ذهنی هایشان مغایرت دارد.?️ بار دوم:  مقاومت وقتی بار دوم با ایده جدیدی مواجه می شوند در برابرش مقاومت می کنند زیرا قادر به پذیرفتنش نیستند.?️ مرحله سوم: تا حدی پذیرفتن تا حدی آن را قبول می کنند، اما تا موقع استفاده از آن در تردید هستند.?️ مرحله چهارم : پذیرفتن کاملکاملا آن را می پذیرند زیرا حس می کنند بیانگر تفکرات خودشان است.?️ مرحله پنجم: تا حدی جذب کردنبا به کار بستن آن تا حدی جذبش می‌شوند.?️ مرحله ششم: جذب کامل  با تصاحب آن و انتقالش به دیگران کاملاً جذب می‌شوند.پس از اینکه فیلتر سازی منفی در مورد مسئله را از بین ببریم به پیشرفت های غیرمنتظره دست  می یابیم، برخوردهای مثبت بیشتری در رابطه با خیلی چیزهای دیگر نیز در خواهیم یافت. هر چه تجربه مثبت شما با استفاده از تفکر مثبت بیشتر شود، بیشتر می توانید به طور خودکار از آن ۶ مرحله عبور کنید. ایده های خلاق تقریباً ناگهانی ظاهر خواهد شد. سرانجام کم‌کم به نقطه مقابل بدگمانی می‌رسید. آدم های غیر بدگمان آدم‌هایی هستند که تصور می‌کنند دنیا جز خوبی برایشان نمی خواهد. این نهایت نتیجه تبدیل شدن به یک متفکر مثبت گرا است. اما این یک سفر است و مردم گاهی در مسیر نیازمند کمک هستند.✳استفاده از تفکر چراغ سبز (برای تغییر منفی نگری)ذهن منفی بین و منتقدانه، افراد گروه و اطرافیان را خسته و عصبی می‌کند. برای تغییر حجم زیاد منفی بینی میتوان از تکنیک تفکر چراغ سبز استفاده کرد و &quot;رهبر تفکر امکان گرا&quot; شد. به این صورت که هر گاه ایده، پیشنهاد یا پروژه جدیدی مطرح می‌شود، شما به دنبال نکات مثبت برای اجرای آن باشید. و جلوی پاسخهای منفی را بگیرید تا زمانی که تمام نظرات و ایده‌های مثبت و خلاق از جانب دیگران بیان شود. با این روش هیچ وقت پاسخ های منفی بر پاسخ‌های مثبت پیشی نمی‌گیرد. زمانی که مجبور باشید تمرکز زیادی روی نکات مثبت داشته باشید، به تدریج پرچم های زرد و قرمز را کنار بگذارید دیگر به زحمت می توانید فکرتان را به سوی شان باز گردانید.  عملاً تمرکز و نگاهتان بر روی مسائل تغییر خواهد کرد. زمانی که به عنوان یک متفکر خلاق و امکانگرا شناخته شده باشید، اعتبار بیشتری خواهید داشت.  مردم بیشتر به حرفهایتان گوش خواهند داد. چون دیگر مدام نگرانیهایتان در مرحله چراغ زرد و قرمز نیستند و دیگران واکنش های منفی تان را جدی می گیرند و روی آن دقیق تر فکر می کنند.✳ فیلترسازی منفی و تاثیر آن بر یادگیری ?️ وقتی ما کوچک هستیم عشق و حمایت بی قید و شرط دریافت نمی‌کنیم به همین دلیل تدریجاً به خودمان و دیگران شک می کنیم. ?️ عدم اعتماد به نفس یا خود شکاکی موجب می‌شود، تمام اطلاعاتی را که از کتاب ها و سمینار ها به ما می‌رسد در ذهن بسته، بی اراده، متزلزل، قضاوتی، بدبینانه و ترسوی خود فیلترسازی کنیم. نتیجه اش رسیدن به یک تفکر منفی است.?️ تفکر منفی موجب می‌شود :?️فقط بخش کوچکی از آنچه می‌شنویم یا می بینیم فرا گیریم و مورد استفاده قرار دهیم. ?️فقط بخش کوچکی از آن که قادر به دست آوردنش هستیم دست یابیم. ?️ هرچه داریم یا به ما می‌دهند راضی باشیم و دنبال بیشتر نرویم.?️ ما با یک ذهن مثبت و باز که خلاقیت، نو‌آفرینی، نبوغ و قریحه مان را برمی‌انگیزد بهتر رشد می کنیم، و به خلق امکاناتی فرای انتظارمان می رسیم.?️ باید راههایی را بیابیم تا بهتر خود را آماده و راغب گشودن ذهنمان کنیم. به جای اینکه دنبال اشتباهات موجود در اطلاعات جدید به دست آمده باشیم.?️ باید به متفکرین چراغ سبزی تبدیل شویم که فعالانه به دنبال موارد درست هستند.?️ تغییر یک ذهن بسته منفی به یک ذهن باز مثبت نباید به شانس و اقبال سپرده شود. ?️ وقتی ما به تغییر متعهد می شویم نیازمند یک خط مشی خاص هستیم که شیوه جدید تفکرمان را دائماً تقویت کند.✳ سومین و آخرین دلیلی که ما دانسته هایمان را به کار نمی بریم عدم پیگیری است . تغییر عادت و رفتار مستلزم تلاشی سخت و متمرکز است. اما اغلب مردم نمی دانند چگونه از مقاصد خوب برای شکست عادت ها و تغییرات رفتاری شان استفاده کنند. کلید این کار تکرار، تکرار و تکرار است. حلقه گمشده همین است.  منظور آن چیزی است که &quot;تکرار فاصله دار &quot; می‌نامیم. در تکرار فاصله دار شما مطالب را در یک مرحله یاد نمی گیرید بلکه در طول زمان، بارها و بارها در معرض آن اطلاعات قرار خواهید گرفت تا خوب در ذهنتان جا بگیرد.  بعضی تکرار فاصله دار را شرطی سازی رفتاری یا تقویت درونی می نامند. که آن را می‌توان مادر تمام مهارت ها و مادر تغییرات دائمی دانست. به کار بستن و سود بردن از همه چیزهایی که یاد میگیریم به راستی جذاب است وقتی مردم در معرض اطلاعات جدید قرار می گیرند و از به کار بستنش امتناع می‌کنند به سوی عادت های قدیمی شان باز می گردند. مردم برای به عمل درآوردن دانسته هایشان به پیگیری نیاز دارند. برای تغییر رفتار و رسیدن به نتیجه ای که خواهانش هستیم، نیازمند سازماندهی، حمایت و مسئولیت پذیری هستیم. وقتی این سه مورد سر جای خودشان باشند شما دارای یک برنامه پیگیرانه خوب هستید. ● عدم پیگیری از سخت ترین موانع عملی کردن دانسته ها هستند. هرگز کاری را انتخاب نکنید که مایل نیستید تحت آموزش و بازسازی هایش قرار بگیرید باید مایل به کار، زیر دست کسی باشید.روند فراگیری، تنها در ذهن ما به وقوع می پیوندد. این روند زمانی اتفاق می افتد که شما برای انجام کار برنامه‌ای به طریقی که می‌شناسید دارید و مسیرهای عصبی لازم را در ذهنتان ساخته باشید. زمانی که انگیزه برای آموختن یک کار و برنامه‌ای برای انجام درست آن کار نداشته باشید احتمال پایداری و خوب یاد گرفتن آن به صفر می‌رسد.کلید کمک به مردم برای رشد و توسعه یک تشکیلات بزرگ، تاکید بر مثبت هاست. منتظر نشوید مردم کاری را درست انجام دهند بعد تشویقشان کنید، شاید در ابتدا فقط نیمی از عملکردشان درست باشد اما همان نیز باید مورد ستایش قرار گیرد. تشویق موجب پیشرفت است زیرا شما با یک هدف متحرک و موثر سر و کار دارید. می توانید در ادامه کارشان را اصلاح کنید تا به بهبود کار خود ادامه دهند.بیشتر ما در گرفتن مچ آدمها به هنگام کارهای نادرست بیشتر از وقتی که کارهای درست انجام می‌دهند خبره ایم. ● یکی از روش های پیگیری پروژه ای تن به تن در سازمانها یا مراکز آموزشی است.?️ دانش‌آموختگان هر دو هفته یک بار به مدت ۱۵ تا ۳۰ دقیقه گزارش های خود را مستقیم به همدیگر ارائه دهند. ?️ تمرکز این گزارش معمولاً بر چگونگی پیشرفت آنها به سوی هدف باشد و اینکه در صورت نیاز به کمک، خواهان چه کمکی هستند.اما همچنین می‌تواند شامل هر موضوعی که آنها بخواهند باشد این نشست، نشست آنهاست.?️ این کار سازمانبندی و مسئولیت پذیری را نیز برایشان محقق می کند. از آنجایی که دانش‌آموختگان ۲۶ بار در سال گزارش‌های همدیگر را می شنوند، در معرض سازمان بندی و ساختارسازی زیادی قرار می‌گیرند. به خاطر وجود این نشست های دائمی وقتی زمان مرور عملکرد سالیانه برسد دیگر چیزی غیرمنتظره و عجیب باقی نخواهد ماند. مسئولیت پذیری نیز در بدن این پروسه رودررو نهفته است که تاثیر چشمگیری بر عملکرد افراد می گذارد.برای ترغیب دانش آموختگان به انجام این پروسه بار‌ها و بار‌ها اهمیت نقش ملاقات‌های تک به تک را به همه یادآور شوید. اگر پس از هر برنامه آموزشی، شرکت کنندگان به مدت شش هفته، هفته‌ای یک بار، هر بار به مدت ۵۰ دقیقه، با جلسات پشتیبانی تلفنی که توسط یک مربی انجام می شود حمایت شوند. سازمان بندی، حمایت و مسئولیت پذیری را که بدان نیاز دارند دریافت می‌کنند. و به نتایج مورد نظرشان می‌رسند. افزودن نشستهای تک به تک به این ترکیب ضربه پیگیرانه قدرتمندی است که به افراد کمک می‌کند آموخته هایشان را به کار ببندند.وقتی مردم آنچه را آموخته اند به کار گیرد و به اهدافشان دست یابد در واقع همه برنده شده اند.  مردم موفق مشتاق فراگیری و داشتن یک برنامه پیگیری برای فراگیری هستند. به کار بستن آن چه یاد گرفته‌ایم نمی‌تواند به شانس و اقبال واگذار شود. یک برنامه پیگیری لازم است تا سازمان بندی حمایت و مسئولیت پذیری را موجب شود که به ما در پیشروی به سوی مقصدمان کمک کند.مراحل به من بگو، نشانم بده، اجازه بده، نظارتم کن و ستایشم کن یا هدایتم کن. برنامه پیگیری ساده اما قدرتمندی است که کمک می‌کند برندگان بالقوه، برنده شوند. تاکید و برجسته کردن نکات مثبت به دانش‌آموختگان کمک می‌کند رفتار مشتاقانه داشته باشند پیش از هدایت دوباره یا تصحیح کردن بسیار مهم است، دانش آموختگان در طول زمان قادر خواهند شد خود را ستایش یا هدایت دوباره کند.</description>
                <category>Neda.masoudi</category>
                <author>Neda.masoudi</author>
                <pubDate>Sun, 30 Oct 2022 02:11:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوالهایی که برای رسیدن به موفقیت باید از خکدمان بپرسیم</title>
                <link>https://virgool.io/@NedaMasoudi/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%DA%A9%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85-f0otdqbugb2n</link>
                <description>سوالهای که باعث موفقیت میشن ? افراد زیادی به این فکر می‌کنند که چه چیزی باعث رسیدن افراد موفق، به هدفهای  بزرگشان می‌شود و سوخت انگیزه و پشتکارشان را چه چیزی تأمین می‌کند؟? جواب افراد موفق ، پرسیدن سوال های مناسب است این که بدانیم برای موفقیت چه سوال‌هایی باید از خودمان بپرسیم .? افراد موفق تلاش می‌کنند تا سؤالاتی  از خود بپرسند که آنها را به سمت هدفشان سوق می‌دهد  و به هدفشان معنا می بخشد . ? هر چه سوالات بیشتری از خود بپرسیم، بیشتر درمورد خودمان می آموزیم. با این کار خود را به چالش می کشیم. تلاش ذاتی انسان برای زیر سوال بردن خود و یافتن پاسخ ما را در مسیر رشد قرار می‌دهد و به آنها اجازه می‌دهد تا برای تحقق اهدافشان تلاش کنند.? سؤالاتی که شما را به فکرکردن وادار می‌کنند مانند سوخت برای حل مسائل هستند . اگر نتوانیم سوالهای مناسب از خودمان بپرسیم، هرگز راه های بهتری پیدا نمی‌کنیم و این پایان رشد ما خواهد  بود .? برای حرکت رو به جلو ، داشتن سؤالات مناسب همیشه به شما کمک می‌کند تا بینش واضح تری نسبت به آرزوها و رویاهای خود داشته باشیم.? در استوری ها سوالات مهم درباره زندگی را ارائه می‌کنم تا با پرسیدن آنها از خودمان، و  به چالش کشیدن ذهنمان ، سعی در قرارگرفتن در مسیر موفقیت و حفظ این مسير کنیم.? تجربه مشترک خیلی از ما، دور شدن از مسیر آرزوهایمان به خاطر مسائل مختلف بوده و هست. ولی این سؤالات روزانه ما را در مسیرمان ثابت قدم می‌کند.سوالاتی که باید از خودمان بپرسیم؟1. چگونه خود را توصیف می کنید؟2. آیا فکر می کنید رویا های شما بازتاب چیزی عمیق تر در ذهن شماست؟3. چند سال دارید؟4. چه کارهایی انجام می دهید که دوست ندارید انجام دهید؟5. کار هایی را که دوست دارید انجام دهید اما انجام نداده اید، کدامند؟6. چند بار ازمحدوده امن زندگی خود خارج شده اید؟7. مواردی که شما به آن ها افتخار می کنید کدامند؟8. مواردی که باعث ترس شما می شوند کدامند؟9. چه چیزی شما را خوشحال می کند؟10. آیا احساس درونگرایی دارید یا برونگرایی؟11. مواردی که به خاطر آن ها خدا را شکر می کنید، کدامند؟12. از چه کسانی بیشتر تشکر می کنید؟13. افرادی که به آن ها اعتماد دارید چه کسانی هستند؟14. چه چیزی را می خواهید در خود تغییر دهید؟15. چه چیزی است که شما بیشتر در خودتان دوست دارید؟16. چه چیزی است که می خواهید یک شانس دوباره به آن بدهید؟17. آیا خودتان را دوست دارید؟18. نسخه ایده آل خودتان که می خواهید باشید، چیست؟19. چه چیز های کوچکی شما را خوشحال می کنند؟20. از بودن در کنار چه کسی لذت می برید؟21. از چه چیزی بیشتر می ترسید؟22. مواردی که فکر می کنید باید رها کنید چه چیز هایی هستند؟23. چگونه احساسات خود را نشان می دهید؛ عصبانیت، غم و اندوه یا خوشبختی؟24. کدام یک از کار های روزمره را بدون اجبار انجام می دهید؟25. وقتی احساس گم شدن می کنید چه می کنید؟26. چگونه شادی و موفقیت خود را جشن می گیرید؟27. چقدر خوب با دیگران ارتباط برقرار می کنید؟28. چقدر خوب می خوابید؟29. آیا شما به سلامتی خود اهمیت می دهید و به موقع غذا می خورید؟30. آیا کار شما با زندگی شخصی شما تداخل دارد؟ تعادل کار و زندگی شخصی را چگونه می بینید؟31. اوقات فراغت خود را چگونه می گذرانید؟32. چه فعالیت هایی شما را آرام می کنند؟33. چه فعالیت هایی باعث اضطراب شما می شوند؟34. چه عاداتی را می خواهید بشکنید و کدام یک را می خواهید پرورش دهید؟35. احساسات شما چیست؟36. اگر امروز در قرعه کشی برنده شوید، در 5 سال آینده چه زندگی ای خواهید داشت؟37. اگر هزینه ای پرداخت نشود و محدودیتی در زمان و منابع وجود نداشته باشد، چه کارهایی را می خواهید انجام دهید؟38. بهترین واقعیت مورد نظر شما کدام است و چگونه آن را با حال شما مقایسه می کنید؟39. از حرفه خود چه انتظاری دارید؟ ارتقا شغلی، افزایش درآمد، رضایت یا همه چیز؟40. آیا شما در شغلی هستید که با اهداف تان هماهنگ باشد؟41. کدام یک از رویداد های زندگی شما بزرگترین بوده است؟42. دوست دارید چه تجربه ای از زندگی خود را با مربیان یا فرزندان خود به اشتراک بگذارید؟43. به نظر شما تا چه حد از رسیدن به رویا های بزرگ خود فاصله دارید؟44. اگر فقط یک سال برای زندگی کردن باقی مانده بود، چه کاری انجام می دادید؟45. چه توصیه ای به 5 سال گذشته ی خود می کنید؟46. ​​و فکر می کنید خود آینده شما چه چیزی را به شما توصیه می کند؟47. بزرگترین اولویت در زندگی شما در حال حاضر چیست؟48. بزرگترین حسرت زندگی شما چیست؟49. چگونه می خواهید با پشیمانی های خود مقابله کنید؟ آیا شما تلاش خود را متوقف می کنید یا کار خود را ادامه می دهید؟50. شغل ایده آل شما چیست؟51. آیا می خواهید بازنشسته شوید؟ اگر بله، چگونه و کی؟52. موفقیت را چگونه می سنجید؟53. اغلب چه تصمیم هایی می گیرید؟54. چه تعداد از اهداف تان را به دست آورده اید؟55. آیا پروژه های ناتمام دارید که همیشه می خواستید انجام شود؟56. چقدر به عزیزان تان برای رسیدن به اهداف شان کمک کرده اید؟57. چه تعداد از اهداف خود را به دست آورده اید؟58. آیا برای تکمیل اهداف خود به منابع زمانی نیاز دارید؟59. اهداف فوری شما چیست؟60. برای رسیدن به اهداف خود به چه چیز هایی نیاز دارید؟61. آیا اهداف شما واقع بینانه و تحریک کننده هستند؟62. اگر هدفی را برآورده کرده باشید و برعکس، واکنش شما چگونه بوده است؟63. برای رسیدن به اهداف خود با چه محدودیت هایی روبرو هستید؟64. برای مقابله با این محدودیت ها چه اقداماتی انجام می دهید؟65. چه چیز هایی یادگیری را برای شما جالب می کند؟66. مواردی که آرزو می کنید در آن خوب باشید چیست؟67. از چه اقداماتی بیشتر پشیمان می شوید؟68. از چه تنبلی ها یا فرصت های از دست رفته پشیمان می شوید؟69. معمولا وقتی در کاری ناکام می شوید با خود چه می گویید؟70. چه تجربیاتی باعث افزایش اعتماد به نفس شما شده است؟71. به نظر شما چه چیزی می تواند اعتماد به نفس شما را بهبود ببخشد؟72. سال گذشته خود را با سه کلمه چگونه توصیف می کنید؟ و سه کلمه برای سال آینده شما چه خواهد بود؟73. سال گذشته چه مهارت های جدیدی آموختید؟74. قصد دارید چه چیز هایی در روز های آینده یاد بگیرید؟75. بلوک های ذهنی و مشکلاتی که سال گذشته بر آن ها غلبه کرده اید چیست؟76.مواردی که شما می خواهید در مورد آن ها تجربه کنید و یاد بگیرید چیستند؟77. کدام تصمیم از نظر شما بهترین بود؟78. با وجودی که امیدوار بودید کدام تصمیم تان به نتیجه نرسید؟ و فکر می کنید چرا؟79. به نظر شما برای پیشرفت باید چه کاری انجام شود؟80. فکر می کنید واقعا چه خوبی هایی دارید؟81. آیا به مفهوم عشق در نگاه اول اعتقاد دارید؟82. انجام کار های خوب برای شما چه معنایی دارد؟83. شما چه چیزی را ترجیح می دهید؛ زنده باشید تا کار کنید یا کار کنید تا زنده بمانید؟84. به نظر شما چه چیزی زندگی را معنی می دهد؟85. به نظر شما چه چیزی باعث می شود که یک موضوع درست باشد یا غلط؟86. به نظر شما کدام بهتر است؛ بزرگترین ماهی باشی در یک استخر کوچک یا یک ماهی کوچک باشی در یک حوضچه بزرگ؟87.  چه چیزی باعث الهام بخشیدن به شما می شود؟88. مهم ترین چیز ها برای شما در زندگی چیست؟89. ارزش های شما چیست؟90. چگونه اهداف و خواسته های خود را در زندگی اولویت بندی می کنید؟91. آیا برای یادگیری از همسالان و مربیان به شبکه سازی و ارتباطات اعتقاد دارید؟92. کدام عقاید شما را از پیشرفت بازمی دارد و کدام یک به شما کمک می کنند؟93. حال حاضر برای شما چه معنایی دارد؟94. چه زمانی احساس انگیزه می کنید؟95. کدام روش ها به انگیزه شما کمک می کنند؟96. چه چیزی شما را در پیگیری خواسته های خود ناامید می کند؟97. چه کار هایی که انجام می دهید باعث می شود زمان را گم کنید؟98. چه کسی تاثیر مثبتی در زندگی شما داشته است؟99. چه کسی بر روی شما آثار مخرب دارد؟100. به دنبال چه فرصت هایی هستید؟ در صورت دستیابی به آن فرصت، چقدر آماده هستید؟به یاد داشته باشید، افراد موفق هرگز از پرسیدن سوال به خصوص برای خودشان خسته نمی شوند. هنگامی که پاسخ ها را پیدا کنید می توانید از شک و تردید خلاص شوید و با اعتقاد و تعهد نامشخص به رویا های خود برسید.منبع : lifehack</description>
                <category>Neda.masoudi</category>
                <author>Neda.masoudi</author>
                <pubDate>Tue, 30 Nov 2021 17:10:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ وقت به کسی اجازه نده کسی بهت بگه نمیتونی</title>
                <link>https://virgool.io/@NedaMasoudi/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA-%D8%A8%DA%AF%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C-thcwvnragzai</link>
                <description>نمی دونم این قانون فرهنگ و کشور ماست یا همه با این مشکل درگیرند ، تا کسب تصمیم میگیره یک کار مفید کنه، از اون لاک امن که باعث راکد شدن و در جا زدنش شده یک قدم پاشو بیرون بزنه ، همه عالم براش میشن مشاور درجه یک هر گونه کسب و کار و روانشناس و هر چیز دیگه ای که فکرت برسه و شروع می‌کنند به نصیحت که این راهش نیست و بدبخت میشی نکن بشین سرجات، این کار هر عاقبت نداره . پس اگه تصمیم گرفتی کاری رو انجام بدی هیچ وقت اجازه نده کسی بهت بگه نمیتونی کاری رو انجام بدی بلند شو محکم روی پاهات بایست  شک نکن، تعلل نکن ، بی سروصدا انجامش بده. کلید افراد </description>
                <category>Neda.masoudi</category>
                <author>Neda.masoudi</author>
                <pubDate>Tue, 30 Nov 2021 16:38:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی را مصرف کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@NedaMasoudi/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B5%D8%B1%D9%81-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-p1eentxipfrr</link>
                <description>خیلی وقتها به این فکر میکنم روزهایی که راکد هستم و کار خاصی انجام نمی‌دهم عمرم را هدر می‌دهم و زود می‌گذرد. به یک چشم به هم زدن روزها و هفته ها را از دست می‌دهم.. در #کودکی روزها و هفته ها برایم طولانی بود، گذشت سالها طولانی تر. #تعطیلات_عید لذت بخش و طولانی بود. ماه رمضان ها رنگ و بو خودش را داشت. بهار زیباتر و تابستان رنگی تر بود. پاییز  رقص برگ و رنگ بود. و زمستان گرمای دوست داشتنی بخاری بود و سردی برف هم دلچسب بود.با هر روز دورشدن از کودکی و غرق شدن در روزمرگی ها همه چیز رنگ و بویش را از دست داد و درگیر زندگی خاکستری و یک رنگ شدم.  تا پیش از این فکر می‌کردم روزها و سالها کسری از زندگی ما هستند و هر چه پیش می‌رویم عمرمان بیشتر می‌شود روزها کسر کوچکتری از زندگی و عمر محسوب می‌شوند کمتر متوجه گذشتن آنها می‌شویم. ولی دیروز تعبیر جدید و خیلی منطقی از استاد فیزیک  #دکتر_اجتهادی شنیدم که  خیلی جالب بود. &quot;عمر ما برابر با تعداد شب هایی که می‌خوابیم و بیدار میشیم نیست برابر وقایعی ست که در اون خاطره می سازیم. هیجان هایی که تجربه می‌کنیم و لذت هایی که می‌برم عمر ما هستند نه کارهای روزمره و تکراری&quot;.  در کودکی هر روز برایمان یک تجربه و خاطره جدید است. به همین دلیل گذشت ۴۵ دقیقه کلاس درس می‌تواند به شکل اغراق آمیزی لذت بخش یا زجر آور باشد. هر عید و هر روز بهاری یک شگفتی و هر درخت میوه یک معجزه. ولی با گذشت زمان و ثبت هر خاطره، مغز ما برای راحت کردن کار خودش و ذخیره انرژی تلاش می‌کند تمام چیزهایی را که تجربه می‌کند به عادت تبدیل کند و اتفاقات عادی دیگر برای ما جذابیتی ندارد. اگر هر روز تجربه و خاطرات جدید بسازیم و تکرار و عادی شدن را از زندگیمان حذف کنیم گذشت عمر را طولانی و دلچسب حس می‌کنیم نه با حسرت یک چشم به هم زدن  و از دست دادن.</description>
                <category>Neda.masoudi</category>
                <author>Neda.masoudi</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jul 2021 03:28:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغازگر تغییر سیسستم آموزشی باشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@NedaMasoudi/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-zsqfi5og12gq</link>
                <description>سالهاست که هر وقت اسم از آموزش می شنویم با نارضایتی از سیستم آموزشی و مدارس همراه است. من و همسرم هم از این قاعده مستثنی نبودیم و حتی قبل از تولد فرزندمان به این که فکر می کردیم که در این سیستم آموزشی معیوب هر کودک جز باورهای غلط چیزی یاد نمی گیرد و زمان طلایی عمرش برای یادگیری و پیداکردن مسیر زندگی اش را به هدر می دهد. این ناکارآمدی که همه از وجود آن باخبرند و اقدامی برای تغییرش انجام نمی شود را باید از یک جایی تغییر داد. اولین مسئول در برابر آموزش صحیح هر کودک، خانواده و بخصوص مادران هستند. پس بهترین راهکار اقدام مادران برای این تغییر است که خانه را از پایه درست بنا کنیم و تغییر سیستم آموزشی را از خانه هایمان شروع کنیم. دغدغه #مادران زیادی #کشف_استعدادو_علایق_کودک شان و #قراردادن_استعدادو_علاقه_در_مسیر_صحیح برای #دستیابی_به_موفقیت است. من به عنوان یک مادر وظیفه خود دانستم که مطالعه منابع مختلف برای افزایش آگاهی خودم در این رابطه را آغاز کنم. که در وحله اول متوجه شدم اولین قدم برای تربیت و پرورش یک کودک این است که خودم تغییر کنم. اولین الگوی کودکان پدر و مادرهایشان هستند. تا بتوانم الگوی صحیحی برای کودکم باشم. پس در اولین گام در کنار مطالعه منابع #فرزندپروری، #رشد_فردی خودم را هم در برنامه ام قراردادم. ابتدا باید باورهای اشتباهی که سالها با سیستم آموزشی قدیم در ذهنم ما کاشته شده است را بیابیم و باورهای صحیح را به جای آنها جایگزین کنیم که مطمئن باشیم همان باورهای غلط دوباره به خورد نسل جدید داده نشود.  دومین مرحله یافتن #منابع_صحیح_آموزشی و زمان محدودی است که در اختیار داریم. برخلاف اینکه در اینترنت هر مسئله غیرضروری را جستجو کنی هزاران اطلاعات لیست می¬کند، متاسفانه اطلاعات ارزشمندی در این رابطه نیافتم. بنابراین تصمیم گرفتم اطلاعاتی را که در این رابطه به دست می آورم منتشر کنم و امیدوارم مادران دیگر هم تجربیات و اطلاعاتی که در این رابطه دارند را به اشتراک بگذراند. #تغییر_سیستم_آموزشی را از خانه هایمان آغاز کنیم.  یک فرمول ساده و منطقی وجود دارد والدینی که به رشد پیشرفت خودشان اهمیت می دهند قادر به پرورش فرزندانی هوشمند و کارآمد هستند که نسل آینده ای مقتدر برای آبادانی و پیشرفت کشور خواهند بود. </description>
                <category>Neda.masoudi</category>
                <author>Neda.masoudi</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jul 2021 09:48:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا فلسفه راه حلی برای رفع رنج امروز بشر ارائه می­دهد ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@NedaMasoudi/httpsvirgoolionedamasoudi%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AD%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%B9-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A6%D9%87-%D9%85%DB%8C%C2%AD%D8%AF%D9%87%D8%AF-szpjb6tfn3al</link>
                <description>رنج‌هایی که نوع بشر به صرف بشر بودنش متحمل می شود و فرقی نمی‌کند که غنی باشد یا فقیر، فرهیخته باشد و یا نافرهیخته، سفید پوست باشد یا سیاه پوست. این رنج‌ها اختصاص به هیچ شخص خاصی ندارند. مثل رنجی که از تنهایی و یا از احساس زودگذری می‌کشیم، یا رنجی که از فقدان عدالت می‌بریم.اختلاف فاحش بین اشرف مخلوقات بودن بشر و زندگی سطح پایین درصد قابل ملاحظه ای از انسانها که که در رنج و مشکلات و بدون هیچ اثر مثبتی بر دنیا متولد می شوند و از دنیا می روند. عده ای که اثراتی منفی بر دنیا باقی می­گذارند. یا مغایرت جایگاه فلسفه خلقت رو به کمال انسان و وجود اجتناب ناپذیر رنج در زندگی بشر که از لحظه قرار گرفتن نطفه در جایگاه خود تا لحظه مرگ همراه اوست و همین رنج ها قدرت و توان استدلال را تضعیف می‌کند، حواس را کند می‌کند و در نهایت همه چیز را نابود می کند و خود مانعی بر سر راه کمال هستند. در ذهنم تبدیل به مسایلی غیر قابل حل شده بود. در جستجوی علت و راه حلش به سمت فلسفه حضور اجتناب ناپذیر رنج در جامعه بشری رسیدم فلسفه ادیان ، فلسفه غرب و شرق هر کدام نظری متفاوت از هم داشتند که هیچ کدام پاسخگوی سوال من نبود.اما راه حل دریای مشکلات بشر چیست؟ و مسیر صحیح زندگی کجاست؟مبحث رنج انسان از دیر باز مورد توجه ادیان و فلاسفه غرب و شرق بوده است. نکته مشترک بین تمام نظریه ها وجود اجتناب ناپذیر رنج از تولد تا مرگ که هیچ گریزی از آن نیست و بشر از روز ازل با آن دست و پنجه نرم کرده است و هر کس با توجه به نگاه و تفسیری که از زندگی به رنج داشته زندگی اش با دیگران متفاوت بوده است. بوعلی سینا در تعریف خود از رنج از کلمه &quot;در نظر ادراک کننده&quot;استفاده کرده است، زیرا به باور او ممکن است چیزی در حقیقت برای شخص مضر باشد ولی او علم و توجه به جنبه نقص و شر آن نداشته باشد و کسی که به مضر بودن امری باور نداشته باشد در آن رنج نخواهد برد. همینطور برعکس، وقتی انسان به نقص بودن امری معتقد باشد حتی اگر در واقعیت ضرری نداشته باشد از آن رنج خواهد برد.قرآن در دو آیه به صراحت بر وجود رنج تاکید می کند که حیات آدمی آمیخته با رنج و سختی است و انسان با چنین کیفیتی به سوی خدای خویش در حرکت است . و در آیه ۶ سوره انشقاق سوره (۸۴) میخوانیم : ای انسان تو با تلاش به سوی پروردگار میروی و او را ملاقات خواهی کرد. در دیدگاه اسلامی اصل اول در آفرینش این است که، انسان در رنج باشد تا حرکت کند. اگر احساس رنج نباشد، جهان در افسردگی و رکود فرو خواهد رفت. و اصل دوم این حرکت به سوی عدالت باشد.از نظر مولوی این عالم مدام در حال حرکت است و هر حرکت برای آدمی و حیات و زندگی در حقیقت خارج شدن از سکون و رفتن به سمت فعل می باشد و تبدیل این توانایی ها به فعلیت یقیناً با سختی هایی همراه است.در طول تاریخ قرار گرفتن انسان در رنج خود زمینه ای برای شکوفایی استعدادها و توانایی هایش بوده است. از طرف دیگر وقتی انسان رنج را دفع می­کند و مزه لذت بخش آن را می‌چشد در پی افزایش لذت ها تلاش می‌کند. تا جایی که برای دستیابی به لذت ها دیگران را در رنج قرار می­دهد و حدود و احترام آنها را رعایت نمی­کند تا رنجهای خود را از بین ببرد. دستیابی به لذت ها در سایه پیشرفت های بشر و ایجاد شکاف طبقاتی، فقط و فقط درسایه اخلاق ، امکان تداوم بشر را فراهم می­کند و فاصله گرفتن از اخلاق تهدیدی جدی برای بشر شده است.برای اینکه آسوده‌تر زندگی کنیم باید فلسفۀ رنج را بدانیم و بتوانیم رنج‌ها را مدیریت کنیم. باید بدانیم که برخی از رنج‌های ما، نابجا و ناشی از مشکلاتی است که خودمان پدید آورده‌ایم و می‌توان این رنج‌ها را از بین برد. اما برخی از رنج‎ها حتمی است؛ باید با این رنج‌ها، درست برخورد کرد. با مدیریتِ رنج، می‌توان از رنج‌ها بهره برد؛ «مثل مدیریت آبشار برای تامین انرژی» که در این صورت، رنج می‌تواند به عاملی برای رشد و لذتِ ما تبدیل شود.اولین قدم برای رسیدن به زندگیِ آسوده، این است که بپذیریم رنج قطعی است و بخشی جدا نشدنی از زندگی انسان است؛ اما فلسفۀ رنج در زندگی انسان چیست؟ اصلاً چرا باید رنج بکشیم؟رنج اساساً با انسان‌بودنِ ما همزاد است؛ انسان طوری آفریده شده که بتواند ارزش تولید کند؛ نه اینکه مثل فرشته‌ها از همان اول، خودش خوب و ارزشمند باشد، یا مثل حیوان، به‌خودیِ خود، همین‌گونه باشد و در همین سطح بماند. انسان تنها موجودی است که می‌تواند با انتخابِ خودش، ارزش بیافریند.برای اینکه کسی «ارزشِ افزوده» تولید کند، باید چه‌کار کند؟ راهی جز این وجود ندارد که انتخاب‌های برتری انجام بدهد. انسان برای اینکه ارزشمندترین موجود و اشرف کائنات باشد باید «انتخاب» کند! اگر در انسان یک علاقه باشد و سر راهش مانعی نباشد همیشه همان را انتخاب می‌کند، در این صورت زندگی او با زندگیِ حیوان یا فرشته فرقی ندارد، چون آنها هم یک علاقه دارند و همان را دنبال می‌کنند.برای اینکه انتخابِ ما ارزش پیدا کند، باید به چند چیز علاقه داشته باشیم و مجبور باشیم یکی را انتخاب کنیم؛ وقتی هم یکی را انتخاب کردیم طبیعتاً باید از آن علاقه‌های دیگر، جدا ‌شویم و جداشدن از علاقه، یعنی رنج! پس انسان یعنی رنج. خدا می‌فرماید: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی کَبَد» (بلد/۴) پس چون انسان شده‌ایم باید رنج ببریم.اگر از خدا بخواهیم رنج‌ها را کلاً برطرف کند در واقع یعنی می‌خواهیم بمیریم! چون رنج را نمی‌شود از زندگی حذف کرد، لذا باید به استقبال رنج رفت. البته اگر علاقۀ برتر را بشناسیم خواهیم دید که گذشتن از علاقه‌های کوچک چندان رنجی هم ندارد.مدتی پیش مستندی از یکی از روستاهای دورافتاده در تلویزیون پخش شد که برای افراد زیادی غیر قابل باور بود. در دنیای پیشرفته و پر از تجملات امروز، زندگی آنها به سبک کاملاً ابتدایی، خانه های کوچک در دل کوه که سقف های کوتاه و بدون پنجره با کمترین امکانات برای زندگی داشتند ، وقتی در مورد زندگیشان صحبت می کردند از زیباییهای زندگی می گفتند. حال آنکه افراد زیادی با داشتن امکانات فراوان نسبت به آنها دم از نداری و فقر می زنند. نگاه انسان به زندگی رنج یا لذتی را که از دنیا می برد تعیین می کند. مقدار سعادتی که هر کس می‌تواند به دست بیاورد، در اثر فردیتش پیشاپیش معین شده است، به ویژه، محدودیت‌های ذهنی، توانایی انسان را در کسب لذت از آغاز تا پایان عمر معین می کند.انسان پس از اینکه خود را از بند تمامی توقعات رها کند، به آرامش روح دست می‌یابد که اساس سعادت انسان است، آرامشی که برای لذت بردن از زمان حال و در نتیجه لذت بردن همه عمر لازم است. درست به همین علت باید همواره به خاطر داشته باشیم که امروز فقط یک بار می‌آید و دیگر هرگز تکرار نمی‌شود.یکی دیگر از مصادیق رنج ،توجه فرد به نظر دیگران در مورد خودش می­باشد. آبرو از حیث عینی، عقیده دیگران در خصوص ارزش ماست و از نظر ذهنی، بیم ما از عقیده دیگران است. ارزش و توجهی که برای عقیده دیگران قائلیم و دغدغه دائمی ما در مورد آن باعث تقدم آن بر هر هدف عاقلانه می شود، به طوری که تبدیل به نوعی وسواس فکری آزاردهنده میشود.در ارتباط با تمامی اعمال و رفتارمان به نظر دیگران توجه می­کنیم و اگر دقت کنیم متوجه می­شویم ، نیمی از ناراحتی‌ها و ترس‌هایی که تاکنون داشته‌ایم؛ نظر دیگران، نسبت به ما، و اساس احساسی است که نسبت به خودمان داریم. این احساس پایه همه خودپسندی‌ها و توقعات و تفاخر و بزرگ جلوه دادن خویشتن است. بدون این نگرانی و این اعتیاد، حتی یک‌دهم تجملاتی که وجود دارد، وجود نداشت. آسایش و رنج ما در غایت وابسته به این است که فکرمان از چه چیزی آکنده و به چه چیز مشغول است.در زمان وقوع حوادث ناگوار و برگشت‌ناپذیر، اندیشیدن دوباره به اینکه ممکن بود اتفاقی دیگر به جای آن بیفتد، یا به این فکر کنیم که چگونه می‌توانستیم مانع آن شویم، جایز نیست، زیرا این افکار رنج ما را افزایش می‌دهد و موجب خودآزاری است.در درون ذات عالم ماده نوعی تضاد نهفته است. یک نفر به موفقیت و پیروزی دست پیدا می­کند و دیگری شکست می­خورد. زندگی در چنین دنیایی قطعا سخت است و انسانی هم که وارد این دنیا می­شود به سختی خواهد افتاد.رنج کیمیای وجود بشررفاه غفلت آور است. آیا یک دانشجوی ریاضی یا فیزیک در رفاه و خورد و خوراک و خوابیدن است که به المپیاد راه پیدا می­کند یا در سختی ها؟ فلسفه سختی ها این است که انسان در حال بیداری بماند و از خود، جامعه، همنوعان و از همه مهم تر خدا غافل نشود و احساس مسئولیت داشته باشد.آدمی در زندگی‌اش از بسیاری از امور در وحله اول درد و رنج می‌کشد، ولی در مراحل بعد از آنها لذت می‌برد. یک فوتبالیست در طی بازی آرامش ندارد، خسته می‌شود و درد می‌کشد، ولی او پس از این درد و رنج کشیدن رضایت خواهد داشت. از این لحاظ آرامشی در ورای این ناآرامی‌ و یک شادی در ورای حزن و اندوه وجود دارد. درد و رنج انسان را آگاه و هوشیار می‌سازد و متوجه نعمت‌ها می‌کند. درد و رنج گاهی مواقع باعث شکوفایی استعدادهای انسان نیز می‌شود، بیش از نود درصد اختراعات و اکتشافات ناشی از درد و رنج‌هایی بوده که بشر متحمل شده و برای رفع آنها دنبال اختراعات و اکتشافات رفته است.شداید و ناملایمات برای انسان جنبه سازندگی دارند. بسیاری از کمالات و رشدها است که جز در روبرو شدن با سختی­ها و گرفتاری‌ها، جز در نتیجه برخوردها، جز در میدان مبارزه و پنجه نرم کردن با حوادث به دست نمی آید.سختی‌ها در زندگی بشر تنها گوهر واقعی انسان را آشکار نمی‌کند، بلکه به گوهر وی تکامل می‌بخشد، بلاها و سختی‌ها اثر کیمیایی دارند، و سازنده‌اند. از موجودی، موجود دیگر، از ضعیف، قوی، از پست، عالی، از خام، پخته به وجود می‌آورند.نظام زندگی انسان در جهان هستی، نظام تکامل و پرورش است و همه مردم در حوادث روزگار دست و پنجه نرم می‌کنند تا تربیت و ساخته شوند. از طرف دیگر وجود سختی‌ها در زندگی، لازمه زندگی مادی است.مغز ما برای بقا کار می‌کند و بقا عموما با شادی سازگار نیست!اولین کار ناخودآگاه، یعنی آن چیزی که بابت‌ش حقوق می گیرد شادی نیست بلکه بقاست! کار می‌کند تا تو بیشتر زندگی کنی؛ بقا بسیاری از موارد با شادی در تناقض است. بقا خیلی اوقات نگاه کردن به بدترین احتمالات است. یعنی این اتفاقات را در نظر بگیریم، ارزیابی کنیم و بتوانیم از آن‌ها پرهیز کنیم یا لااقل راهی برای‌شان پیدا کنیم. ذهن ما در پی یافتن تهدیدهاست. برای همین مغز ما ضدشادی است. چون هدف اصلی ما زنده ماندن است. و زنده ماندن عموما با شادی در تعارض است.یک دلیل دیگر رنج دايمی ما از ( انتزاع) تصور آینده است؛ کاری که هیچ حیوانی نمی‌تواند در دنیا انجام دهد. ما قادریم دنیای بدون جنگ را تصور کنیم. فکر کنیم به صلح پایدار، به برابری، به ارزش‌های بزرگ؛ این ریشه رنج ماست. ما می‌توانیم بهشت را تصور کنیم در حالی که بخش بزرگی از زندگی‌مان در جهنم یا برزخ به سر می‌بریم. تصور بهشت خودش رنج آور است. تصور یک دنیای عادلانه در حالی که هر روز بی‌عدالتی می‌بینیم خودش رنج‌آوری را تشدید می‌کند.از طرفی تصور منبع پیشرفت و موفقیت است. ما با تخیل چیزهای مهمی ساخته‌ایم. همکاری‌های جمعی را تقویت کرده‌ایم، پروژه‌های ارزشمندی انجام شده و نهایتا زندگی ما را به سامان داده است اما تصور، شمشیر دو لبه است.منشأ درد و رنج تعارض میان میل درونی انسان با واقعیت خارجی است. میل انسان به برقراری عدالت و وجود بی عدالتی باعث رنج در انسان می شود. میل به جاودانگی انسان مرگ را برای او رنجی غیرقابل تحمل می کند. یکی دیگر از علل رنج در انسان محدودیت های وجودی اوست. موانع موجود بر سر راه انسان بلندپرواز که به دنبال کشف افق های جدید است رنج ایجاد می­کند.باید به این نکته توجه کنیم که در جهان هستی هماهنگی نهایی وجود دارد، مبنی بر اینکه همه چیز در نهایت نیکوست و اگر هم درد و رنجی وجود دارد، مثل شبکه فاضلاب برای یک ساختمان است که اگرچه کثیف و بدبوست، ولی وجود آن برای ساختمان لازم و ضروری است.فلسفه سنتی و فلسفه غرببودیسم بر مبنای وجود رنج در زندگی تاسیس شده است . مکتب بودا رنج را به عنوان یک بیماری در انسان به رسمیت می­شناسد. زایش، بیماری، مرگ و پریشانی و ناامیدی گزینه‌هایی از رنج هستند. دلبستگی ها و تمایلات نفسانی ، میل به بقا باعث و بانی به وجود آمدن رنج هستند.بریدن از رنجها با بریدن از تمایلات نفسانی دست یافتنی است. بر اساس تعلیمات بودا با تمرکز و مراقبه به درک می رسیم که این درک باعث مهرورزی به تمام موجودات زنده خواهد شد. از نظر بودا ، امکان از بین بردن رنج وجود ندارد. بزرگترین رنج، رنج دفع رنج است. رنج در آیین بودا یک فرصت معنوی محسوب می شود. رنجی که خاستگاه عینی داشته باشد قابل رفع کردن است ولی اگر یک تصور فردی باشد با از بین بردن احساس، رنج کاهش می یابد‌.حاصل پذیرش اندیشه های سنتی و شرقی که پذیرش رنج و تسلیم در برابر نیروهای طبیعی و فوق طبیعی است، یاس و ناامیدی و تقدیرگرایی استبدادپذیری است.در مقاله ای دِرک پارفیت بر اساس باور پایه &quot; هر رنجی فی نفسه بد است&quot; استدلال می کند که مورد توافق همه آدمیان در شرایط ایده آل است. در این میان نیچه که بارها رنج را نیک دانسته یا از خوبی رنج و درد سخن گفته در برابر پارفیت می ایستد.نیچه تلاش می کند که رنج را از جایگاهی که در مقام شهود اخلاقی ما اکتساب کرده دور کند و با تغییر در ذهنیت روانی و فکری ما آنچه به صورت عمومی مورد قبول است را تغییر بدهد و گزاره رنج نیک است را به جای آن بنشاند.منظور نیچه از عباراتی که محتوای آن ها را می توان به باور رنج نیک است قابل تفسیر دانست چیست؟نیچه از ارزش ابزاری رنج به عنوان مولفه و جزئی ضروری و یا در مقام علت و معلول که در قالب یک کلیت نیک قرار می‌گیرد سخن می‌گوید. نیچه با این که درد و رنج ذاتا بد است مخالفتی ندارد و صرفا آن را دارای نتایج و لوازم نیکی می داند هم مسیر با فلسفه اسلامی که رنج را باعث حرکت و خیر می داند. در انجام هر فعالیت باید با سختی هایی که بر سر راه به دست آوردن هدف وجود دارد مقابله کرد پس رنج جزء ضروری هر فعالیت است. نیچه در تعریف از زندگی می­گوید:آن مایه پر از سعادت که می‌توان حتی دهشتناک ترین رنج را نیز توجیه کند.وجود رنج در زندگی اجتناب ناپذیر است و انسان بر سر دوراهی انتخاب قرار می گیرد طبق فلسفه غرب رسیدن به پوچ گرایی و نابودی زندگی را انتخاب کند یا موهبت زندگی را مغتنم شمرده و رنجها را دستمایه پیشرفت و لذت از زندگی کند. در نهایت امر با توجه به اینکه مساله مربوط به مشکلات روز جامعه بود. گشتن در فلسفه و شناخت تئوری های رنج، توانست ذهنم را نسبت به مساله رنج آگاه کند. ولی راه حل را باید در جامعه روز می­یافتم. زمانی که قصد رفع مشکلات اجتماعی و زیباتر کردن جامعه را داریم شناخت نیازها و کارآفرینی، شناخت اقتصاد، کسب مهارت و پرورش نیروی انسانی ماهر باعث ایجاد مشاغل و فقر زدایی منجر به کاهش رنج در جامعه می­شود. و برای قرار گرفتن در مسیر صحیح ، نیاز به حرکت به سمت آن را داریم . رنج باعث حرکت می­شود. در جامعه ای که غرق فقر و مشکلات است حرکت فیزیکی شاید قادر به حل بخش کمی از مشکلات باشد، بخش اعظم پیشرفت با تفکر و کارآفرینی قابل حل است.منابعسخنرانی حجت الاسلام علیرضا پناهیان در حسینیه آیت الله حق‌شناس(ره)Panahian.irسوره بلد، آیه 4سوره بقره، ۱۸۵تبیانبقره (۲) ایه ۱۵۵تفسیر نمونه، ج۱، ص ۵۲۷مرتضی مطهری، بیست گفتار، ص ۱۷۶. محمد محمدی ری شهری، میزان الحکمة، واژة بلا، شماره ۱۸۹۱، ۱۸۹۹، ۱۹۳۱، ۱۹۵۰. منابع دیگر</description>
                <category>Neda.masoudi</category>
                <author>Neda.masoudi</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jun 2021 10:28:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین دیدار</title>
                <link>https://virgool.io/@NedaMasoudi/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-qmlroqudhjda</link>
                <description>قسمت اول حدود سه سال بود ‌که از شهرم و دوستانم دور شده بودم دورا دور ارتباط کم رنگی داشتم که یکی از بچه های گروه کوهنوردی تماس گرفت:- ﻣﺎ دارﯾﻢ ﭘﻨﺞ ﺷﻨﺒﻪ ، جمعه رو میریم اخلمد ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﺎﻫﺎﻣﻮن ﻣﯿﺎی؟ + ﮐﯿﺎ ﻫﺴﺘﻦ ؟  - ﮔﺮوه ﺧﻮﺑﯿﻪ ، ﭘﺎی ﺛﺎﺑﺖ ﻫﺎی ﮔﺮوه ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ دیگه  دلم میخواست برم ولی از اونجایی که همیشه پیش فرض ذهنم مشکلات هر کاری بود تا لذتش ﻫﺮ ﺑﻬﻮﻧﻪ ﺑﻨﯽ اﺳﺮاﺋﯿﻠﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ رﺳﯿﺪ آوردم.+ اﻻن ﺷﻬﺮﯾﻮره ﺳﺮده ﯾﺦ ﻣﯿﺰﻧﯿﻢ. ﻣﻦ ﺗﺎﺣﺎﻻ ﺷﺐ توی طبیعت نخوابیدم می ترسم، تازه ﭘﻮل هم ﻧﺪارم. - حرف الکی نزن الان نمی خواد پول بزنی همون روز بده.هر بهونه ای آوردم گفت بیا. اخلمد عالی بود و من عاشقش بودم. یک دره عمیق و باریک با درخت های بلند و متراکم سر به فلک کشیده، رودخانه پر آب، جایی که رد کردن پیشنهادش کار من نبود. فکر شب خوابیدن در طبیعت در چادر هم ترسناک بود، هم وسوسه انگیز. وسوسه اش از بهانه های همیشگی ام قوی تر بود. از طرفی هم از یکنواختی و دائم سرکار بودن حسابی کلافه بودم. بالاخره قبول کردم انگار آن روز باید آنجا می بودم .توی این دو سال و نیمی که مشهد بودم واقعا هیچ تفریحی نداشتم. همش کار، خونه خیلی به خودم محبت می کردم سر راه محل کارم مغازه ها را هم نگاهی می‌انداختم. دل و دماغ شهرستان رفتن هم نداشتم. جایی رفتن دل خوش می‌خواست که آنجا نداشتم. از اسفند ۹۵ که مامان و بابا با مشکلاتی که پیش آمد به شهرستان برگشتند و من و رها با هم خانه گرفتیم و مشهد ماندگار شدیم آن هم با کلی مشکلات، تا الان که یک سال و نیم می‌گذشت سرم به کار بند بود. چند ماه اخیر را هم دو شیفت از ۸.۵ صبح تا ۱۲ شب سرکار بودم. صبح ها شرکت مهندسی می رفتم که تحمل تمام اعضایش برایم زجرآور شده بود. 20 روز پیش، بالاخره دل را به دریا زدم و استعفا دادم محل کار جدیدم خوب بود ولی من آدم فروش تلفنی نبودم. عصرها هم فروشگاه بودم آنجا را دوست داشتم. حس خوب داشت و همکارایی که می شد با آرامش کنارشان کار کرد.تنها دلخوشیم بودن کنار خواهرم و بچه هایش بود. بچه هایی از به دنیا آمدنشان جلوی چشمم بودند و قد کشیدند، دو عروسک دوست داشتنی.  ﺷﺐ ﭘﻨﺞ ﺷﻨﺒﻪ ﻫﻤﺎﻫﻨﮓ ﮐﺮدﯾﻢ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﺳﺎﻋﺖ 7 زیر پل حافظ منتظرشان باشم ﺻﺒﺢ زدم ﺑﯿﺮون ﺳﺮﻗﺮار ﮐﻪ رﺳﯿﺪم زﻧﮓ زدم ﮔﻔﺘﻦ راه اﻓﺘﺎدند. آنها  ﺧﻮش ﺧﯿﺎل و سرخوش، من را فراموش کرده بودند. ﻣﻦ در ﺧﯿﺎﺑان ﻣﻨﺘﻈﺮ آنها بودم. قدم زدم و حرص خوردم که چرا اینقدر زود از خانه بیرون آمدم. چرا اصلا قبول کردم که با آنها بروم . زمانی که من با عجله سرقرار می آمدم آنها با خیال راحت زیر سایه درختان کنار ﺳﺪ مشغول خوردن ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﻣﻔﺼﻞ بودند. ﺻﺪ ﺑﺎر ﺧﻮدم را ﻓﺤﺶ دادم. ﮔﻔﺘﻢ:« ﻣﯿﺮم ﺧﻮﻧﻪ میﺨﻮاﺑﻢ ﻣﻨﻮ ﺑﮕﻮ ﺑﺎ کی ﻣﯿﺨﻮام ﺑﺮم ﺷﺐ ﺗﻮ دره ﺑﺨﻮاﺑﻢ ﺑﺮم ﺧﻮﻧﻪ بهتره». آخر هم دلم نیامد ﺑﺮﮔﺮدم. ﺑﯿﺸﺘﺮ از یک ﺳﺎﻋﺖ زﯾﺮ ﭘﻞ  معطل ﺑﻮدم. در تمام عمرم اینقدر الاف کسی نشده بودم. کارد میزدی خونم در نمی آمد. وقتی که رسیدند، با دیدن بچه ها بعد از این همه مدت به ندازه ای خوشحال شدم که کلا تاخیرشان را فراموش کردم.سوار مینی بوس که شدم گفتند ﺳﺤﺮ و ﺟﺎﺑﺮ و دوﺳﺘﺶ ﺳﺮ ﭘﻞ ﻓﺠﺮ منتظر هستند.سحر و جابر هم که از بچه های قدیمی کوه بودند آنها هم چند ماه قبل ما به مشهد نقل مکان کرده بودند.مینی بوس که نگه داشت ﺳﺮک ﮐﺸﯿﺪم ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺳﺤﺮ ﺣﺘﻤﺎ آﻣﺪه ﯾﺎ ﻧﻪ؟ وﻗﺘﯽ دﯾﺪﻣﺶ خیلی ﺧﻮﺷﺤﺎل ﺷﺪم. بودن سحر سفر را برایم دلچسب تر می کرد.ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺳﻮار ﺷﺪند راه اﻓﺘﺎدﯾﻢ به ﺳﻤﺖ دره. دره ای که کلی ﺣﺲ ﺧﻮب و خاطره قشنگ ازش داﺷﺘﻢ. از ﺳﺎﻟﻬﺎ ﭘﯿﺶ 16 سال پیش وقتی هنوز 17 سالم بود و اتفاقا آن بار هم با گروه رفته بودم. با خونواده که خوش نمی گذشت یک مشت آدم تنبل که طبیعت را فقط برای اینکه اشتهایشان را باز می کرد دوست داشتند. آن سال واﻗﻌﺎ خاطره ماندگاری در ذهنم شده بود و ﺑﺮایم ﭘﺮ از اﻧﺮژی ﻣﺜﺒﺖ ﺑﻮد. پسرها جلوی مینی بوس بودند و دخترها عقب، ﺳﺤﺮ ﮐﻨﺎر من نشست، ﻣﺸﻐﻮل ﺻﺤﺒﺖ ﺷﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﺣﺮف را ﺑﻪ دوﺳﺖ جابر کشید. به سمتش نگاه کردم. ﭘﺴﺮی ﻗﺪﺑﻠﻨﺪ و ﺧﻮﺷﺘﯿﭗ ﺑﺎ ﭼﻬﺮه آروم، به قیافه ش حدود 25 سال می‌خورد . اﻧﮕﺎر ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺷﺪ. یک ﻧﮕﺎه ﺳﺮد ﺗﻮی ﺻﻮرﺗﻢ ﮐﺮد و ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺳﻤﺖ ﺟﺎﺑﺮ و ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺶ اداﻣﻪ داد. نگاهش می گفت اساسی ﻣﻐﺮور و از خود متشکر هم ﻫﺴﺖ. من هم رویم را ﺑﺮﮔﺮداﻧﺪم ﺳﻤﺖ دﺧﺘﺮها و اداﻣﻪ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﻫﺎیمان .  ﻣﯿﻨﯽ ﺑﻮس اوﻟﯿﻦ ﺗﻮﻗﻔﮕﺎه ﺑﯿﺮون روﺳﺘﺎ ﻧﮕﻪ داﺷﺖ و ﻫﺮ ﮐﺴﯽ وﺳﺎﯾﻠﺶ را ﺑﺮداﺷﺖ و راه اﻓﺘﺎد. وﺳﺎﯾﻞ ﮔﺮﻣﺎیشی ام  ﺑﯿﺸﺘﺮ از ﺗﻮان ﺧﻮدم ﺑﻮد و دﻧﺒﺎل یک نفر کمکی می گشتم ﮐﻪ ﭘﺘﻮیم را به او بدهم. ولی همه وسایل زیادی همراه داشتند. جاده روستا به سمت دره ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ راه اﻓﺘﺎدﯾﻢ ﻫﺮ ﭼﻨﺪ دﻗﯿﻘﻪ ﮐﻨﺎر یک ﻧﻔﺮ ﺑﮕﻮ ﺑﺨﻨﺪ، ﺑﺎﻻ ﻣﯿﺮﻓﺘﯿﻢ. وزن زیاد وسایل خسته ام کرده بود و با پتو درﮔﯿﺮ ﺑﻮدم که دوﺳﺖ ﺟﺎﺑﺮ ﮔﻔﺖ : &quot;ﭘﺘﻮ را ﺑﺪه روی الاغ بگذارم&quot;. برای بالابردن وسایل الاغ کرایه کرده بودند. ﺧﯿﻠﯽ اﻣﺮاﻧﻪ و ﻃﺒﯿﻌﯽ اﻧﮕﺎر صد ساله که هم دیگر را  ﻣﯿﺸﻨﺎﺳیم. کلی ذوق زدم و دعا به جونش کردم که از زیر بار نجاتم داده بود. ﺑﺎ ﺳﺤﺮ اﯾﻦ ﺑﺎر ﺳﺒﮑﺘﺮ و ﻫﻤﺮاه اﻻغ و ﮐﺴﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎر روش داشتند راه اﻓﺘﺎدﯾﻢ. ﺑﻪ آﺑﺸﺎر ﺳﻮم ﮐﻪ آﺑﺸﺎر ﺑﺰرگ ﺑﻮد و از آنجا به بعد مسیر بکر بود و سنگ فرش تمام می‌شد، رﺳﯿﺪﯾﻢ ﮐﻪ صاحب الاغ گفت: &quot;رﺳﯿﺪﯾﻢ اﯾﺴﺘﮕﺎه همینجاست&quot;. ﺷﯿﻄﻨﺖ ﻫﺎی ﺟﺎﺑﺮ و دوﺳﺘﺶ ﺷﺮوع ﺷﺪ. دﻓﻌﻪ اولشان ﺑﻮد که به اخلمد آمده بودند و مسیر را نمی شناختند. فقط شنیده بودند که هفت تا آبشار دارد. ﺗوقع داشتند اﻻغ ﺑﯿﻨﻮا را ﺗﺎ آﺑﺸﺎر ﻫﻔﺘﻢ ﺑﺒﺮند. - ما الاغ کرایه کردیم تا جایی که میخوایم بساط پهن کنیم بارو ببره باید بیاری.پسر صاحب الاغ گفت: + اینجا آخرشه راه نداره حیوان نمی تونه بره جابر گفت : ما بهت پول نمیدیم ما تا بالا طی کرده بودیم.پسربچه کلافه شده بود و من و سحر ﻫﻢ اﯾﻦ وﺳﻂ ﻧﻤﯽ دوﻧﺴﺘﯿﻢ ﺑﺨﻨﺪﯾﻢ ﯾﺎ از اﯾﻨﮑﻪ اﯾﻨﻘﺪر ﺟﺪی صحبت می کردند ﺑﺘﺮﺳﯿﻢ ﮐﻪ دﻋﻮا ﻧﺸود. جابر با شیطنت به دوستش گفت: «تو ترکی ببین الاغه چی میگه؟»  من و سحر این طرف ترکیدیم از خنده. ﺑﺎ مذاکره دوﺳﺖ ﺗﺮک ﺟﺎﺑﺮ و اﻻغ ﺑﺎﻻﺧﺮه ﮐﻮﺗﺎه آﻣﺪند ﮐﻪ ﺑﺎر را از اﻻغ ﭘﯿﺎده کنند. ﮐﻢ ﮐﻢ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ رﺳﯿﺪن و ﭼﻨﺪ ﺗﺎ از ﭘﺴﺮﻫﺎ برای پیدا کردن محل مناسبی ﮐﻪ ﺑﺸود ﭼﻨﺪ ﭼﺎدر ﺳﺮﭘﺎ ﮐﺮد رفتند. ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ دﻗﯿﻘﻪ ﺟﺎیی دﻧﺞ و ﻋﺎﻟﯽ پیدا کردن بین دو تا سنگ بزرگ کنار رودخانه .ﻫﻤﻪ اﺗﺮاق ﮐﺮدند و ﻧﺎﻫﺎر را چهار نفری در ﭼﺎدر ﺑﺎ ﻫﻢ ﺧﻮردﯾﻢ اﺧﻼﻗﯽ ﻧﺪاﺷﺘﻢ ﮐﻪ وﺟﻮد یک ﭘﺴﺮ ﺟﺪﯾﺪ ﮐﻨﺎرم برایم ﻣﻬﻢ ﺑﺎشد. ﺳﺮﮔﺮم ﻟﺬت ﺑﺮدن از ﺟﻤﻊ و ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺑﻮدم . ﺑﻌﺪ ﻧﺎﻫﺎر دوﺗﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﺳﺤﺮ رﻓﺘﯿﻢ ﺳﻤﺖ آﺑﺸﺎرﻫﺎ و ﮐﻠﯽ ﻋﮑﺲ  ﮔﺮفتیم اﻟﺒﺘﻪ دو تایی ﯾﮏ اﺑﺸﺎر ﺑﺎﻻﺗﺮ نمی‌شد بریم. ﺑﺎﻻﺗﺮ ﮐﻤﮏ ﻣﺮداﻧﻪ نیاز داشت. ﻣﺤﯿﻂ ﺑﺮایم ﻟﺬت ﺑﺨﺶ و دوﺳﺖ داﺷﺘﻨﯽ ﺑﻮد. آتش  راه اﻧﺪاختند و ﺑﭽﻪ ﻫﺎ دور آتش ﺑﮕﻮ ﺑﺨﻨﺪ راه اﻧﺪاﺧﺘﻪ ﺑﻮدند. ﻫﻮا که رو ﺑﻪ ﺗﺎرﯾﮑﯽ رﻓﺖ ﭼﭙﯿﺪه ﺑﻮدیم دور ﻫﻢ ﺟﺮات دور ﺷﺪن ﻧﺪاﺷﺘﯿﻢ. ﻣﻦ وﻫﻢ ﺑﺮم داﺷﺘﻪ ﺑﻮد ساعت هشت بود ﺟﺎﺑﺮ ﮐﻪ دﯾﺪ ﺧﺴﺘﮕﯽ و ﺗﺎرﯾﮑﯽ ﻣﻦ و ﺳﺤﺮ را ﺧﺴﺘﻪ ﮐﺮده ﮔﻔﺖ: «شما ﺑﺮﯾﻦ ﺗﻮ ﭼﺎدر» . ﺑﻪ ﭼﺎدر رﺳﯿﺪه ﻧﺮﺳﯿﺪه خوابم برد . ﺻﺒﺢ ﮐﻪ از ﭼﺎدر بیرون آﻣﺪﯾﻢ، دﯾﺪم کیان شب را ﺗﺒﺮ ﺑﻪ دﺳﺖ ﮐﻨﺎر آتش روی زﻣﯿﻦ ﺧﻮاﺑﯿﺪه . زمانی که جابر به او گفت که برود و در چادر بخوابد ﺗﺎزه ﻓﻬﻤﯿﺪم ﮐﻪ ﭼﺎدر ﻣﺎل اﯾﻦ بنده خدا بوده است . ﻫﻢ ﺧﻨﺪه م ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد ﻫﻢ ﻋﺬاب وﺟﺪان ﮐﻪ ﺑﯿﺮون ﺧﻮاﺑﯿﺪه و ﻣﺎ ﭼﺎدرش را اﺷﻐﺎل ﮐﺮدﯾﻢ. ﺑﺎ ﺳﺤﺮ رﻓﺘﯿﻢ آﺑﯽ ﺑﻪ دﺳﺖ و رویمان زدیم ﮐﻪ  آب ﻋﺎﻟﯽ و ﺧﻨﮏ رودﺧاﻧﻪ ﺣﺎﻟﻤان رو ﺟﺎ آورد. ﺳﺤﺮ ﮔﻔﺖ: «ﺑﺮﯾﻢ آراﯾﺶ ﮐﻨﯿﻢ» ﮔﻔﺘﻢ: «ﺣﻮﺻﻠﻪ داری ﺳﺤﺮ، من سرکارمم به زور آرایش می کنم» . ﻧﻘﯽ ﺑﻬﻢ زد و گفت: « دﺧﺘﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﺮﺗﺐ ﺑﺎﺷﻪ» . رﻓﺘﯿﻢ ﺗﻮ ﭼﺎدر ﮐﯿﻒ ﻟﻮازم آراﯾﺶ را ﺑﺮدارﯾﻢ ﮐﻪ کیان ﮔﻔﺖ: « ﻣﺪاد ﻧﻘﺎﺷﯽ ِ» .  از چادر که بیرون آمدیم ﺳﺤﺮ ﮔﻔﺖ: «اﯾﻦ ﭘﺴﺮه آب ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﻪ وﮔﺮﻧﻪ ﺧﻮب شنا ﺑﻠﺪه ﺣﻮاﺳﺖ ﺑﻪ ﺧﻮدت ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻬﺶ رو ﻧﺪی» . ﮔﻔﺘﻢ: «ﺑﺎﺷﻪ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﻧﮕﯿﺮش» .  40  دﻗﯿﻘﻪ ای ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮد ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﯿﺪار ﺷﺪن وﻟﯽ ﺑﺮای ﭘﻬﻦ ﮐﺮدن ﺳﻔﺮه ﻫﺎی ﺻﺒحانه ﻟﻒ ﻟﻒ ﻣﯿﮑﺮدند ﮐﻪ ﺟﺎﺑﺮ ﻃﺒﻖ اخلاق ﺷﻠﻮغ ﭘﻠﻮﻏﯽ همیشگی اش  ﮔﻔﺖ: «ﺳﻔﺮه ﭘﻬﻦ ﮐﻨﯿﻦ ﮐﻪ اﮔﻪ ﻟﻒ ﺑﺪﯾﻦ کیان ﻫﻤﻤﻮﻧﻮ ﻣﯿﺨﻮره» ﻧﮕﺎهی به ﭼﻬﺮه آرام و ﻣﻈﻠﻮﻣﺶ اﻧﺪاﺧﺘﻢ. اﺻﻼ ﺣﺮف ﺟﺎﺑﺮ به ﻗﯿﺎﻓﻪ اش ﻧﻤﯽآﻣﺪ . به ﺟﺎﺑﺮ ﮔﻔﺘﻢ: «ﺧﻮب ﮔرسنه ای ﭼﺮا ﻣﯿﻨﺪازی ﮔﺮدن ﻣﺮدم ﺑﺸﯿﻦ ﺑﺨﻮر» . کیان ﻫﻢ ﺑﺎ همان ﭼﻬﺮه آرام اﻧﮕﺎر ﻧﻪ اﻧﮕﺎر ﮐﻪ ﻣﻦ و ﺟﺎﺑﺮ درباره او صحبت می کنیم مشغول ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺧﻮردن بود. ﺑﻌﺪ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ظرفها رو جمع کردیم که با سحر بشوریم. برای رفتن لب رودخانه با چند تا سنگ پله درست کرده بودند پایم را که روی سنگ گذاشتم چنان سر خوردم که ستون فقراتم نابود شد. ضعف کردم ولی سریع خودم را جمع و جور کردم .   بعد صبحانه هر کدام از بچه به طرفی رفتند و جابر و کیان هم با هم رفتند . ﻣﻦ و ﺳﺤﺮ دور و ﺑﺮ ﭼﺎدر ﺑﻮدﯾﻢ و ﻧﺎﻫﺎر را آﻣﺎده ﮐﺮدﯾﻢ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﺤﺚ ﻫﺎی اﻟﮑﯽ ﺗﻮی ﮔﺮوه ﻣﻮج ﻣﻨﻔﯽ راه اﻧﺪاﺧﺘﻪ ﺑﻮدند ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺤﺮ ﮔﻔﺘﻢ: &quot;ﮐﺎش ﺟﺎﺑﺮ اﯾﻨﺎ ﺑﯿﺎن از ﮔﺮوه ﺟﺪا ﺑﺸﯿﻢ ﺧﻮدﻣﻮن ﺑﺮﯾﻢ ﺑﺎﻻ&quot; . ﭼﻨﺪ دﻗﯿﻘﻪ ای از ﺣﺮﻓﻢ ﻧﮕﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮد ﮐﻪ جابر و کیان رﺳﯿﺪند رو به جابر گفتم : &quot;خودمون بریم بالا&quot; ؟ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ اﯾﻨﮑﻪ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎد دادم با همان قیافه مرموز و آرامش بدون اینکه چیزی بگوید ﻫﻤان ﺟﺎ ﻧﺸﺴﺖ. در حالی که ما سه نفر ایستاده بودیم و نگاهش می‌کردیم . کوله خودش را چپه کرد. دو دﻗﯿﻘﻪ ای قابلمه را گذاشت کف کوله و وﺳﺎﯾﻠﯽ ﮐﻪ ﺑﺮای ﻧﺎﻫﺎر ﻻزم ﺑﻮد را مرتب رویشان چید و وسایل اﺿﺎﻓﻪ را هم در چادر گذاشت و بند کوله را کشید و بعد هم بند پوتین هایش را محکم کرد و بلند شد گفت: &quot;خوب بریم&quot;. خیلی از رفتارش خوشم آمد این یعنی یک آدم پایه و همراه روبرویم بود. با اینکه بیشتر از 24 ساعت با هم همسفر شده بودیم ۲،۳ جمله بیشتر از او نشنیده بودم. شخصیت عجیبی داشت. اوﻟﯿﻦ ﺑﺎری ﺑﻮد ﮐﻪ ﺗﻮی اﯾﻦ دو روز واﻗﻌﺎ ﺣﻀﻮرﺷﻮ ﺗﻮ ﺟﻤﻊ ﺣﺲ ﮐﺮدم. منم که همیشه کارهایم با تاخیر و لف لف انجام میدادم ﺗﻮ دﻟﻢ ﮔﻔﺘﻢ : اﮔر یک آدم ﻓﺮز مثل این ﮐﻨﺎرم ﺑﻮد ...چقدر خوب بود&quot;. ﭼﻬﺎر ﺗﺎﯾﯽ راه اﻓﺘﺎدﯾﻢ ﻣﻨﻢ ﺑﻪ اﻣﯿﺪ آﺑﺸﺎر ﻫﻔﺘﻢ . ﺗﻮ ﻣﺴﯿﺮ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻫﻤﮑﻼم ﺷﺪﯾﻢ. ﺧﯿﻠﯽ ﭘﺨﺘﻪ و ﻣﻮدﺑﺎﻧﻪ ﺣﺮف ﻣﯿﺰد ﻧﺮﺳﯿﺪه ﺑﻪ آﺑﺸﺎر ﭘﻨﺠﻢ همه گفتند: «ﻧﺎﻫﺎر بخوریم بعد بریم» . ﮔﻔﺘﻢ: «ﭼﻪ زود» . ﺟﺎﺑﺮ و ﺳﺤﺮ گفتند: «صبحانه زود خوردیم گرسنه شدیم ». اﺗﺮاق ﮐﺮدﯾﻢ ﺳﺮ ﺳﻔﺮه ﺣﺮف ﺑﻪ ﮐﺎر ﮐﺸﯿﺪ کیان ﮔﻔﺖ: «ﮐﺎر ﻣﻦ ﻓﺮوش اﯾﻨﺘﺮﻧﺘﯿﻪ» گل از گلم شکفت. در به در دنبال یک نفر می گشتم که کارش این باشد و برای جلو بردن کار فروشگاه که ادعا کرده بودم و کارم پیش نمیرفت، راهنمایی بگیرم. با خودم گفتم خدا از آسمان برایم فرستاده که کمکم کند.ﮔﻔﺘﻢ :« ﮐﺎر ﻣﻨﻢ ﺗﺒﻠﯿﻐﺎت و ﻓﺮوﺷﮕﺎه اﯾﻨﺘﺮﻧﺘﯽ و ﺳﺎﯾﺖ ﻓﺮوﺷﮕﺎﻫﯽ».  ﻫﺮﭼﻨﺪ کار ﻣﻦ ﻓﻘﻂ در ﺣﺪ ﺣﺮف و اﯾﺪه ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﺘﻮاﻧﻢ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﮐﺎری ﺑﮑﻨﻢ . کیان ﻫﻢ ﮐﻪ ﻇﺎﻫﺮا دﻧﺒﺎل ﺳﻮژه ای ﻣﺸﺘﺮک ﺑﺮای ﺣﺮف زدن ﻣﯿﮕﺸﺖ و خودم ﺳﻮژه را دﺳﺘﺶ دادم .  ﻏﺬا را ﮐﻪ ﺧﻮردﯾﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﺎﻻ. ﺟﺎﺑﺮ و ﺳﺤﺮ گفتند: «ﻣﺎ ﺧﺴﺘﻪ اﯾﻢ ﻧﻤﯿﺎﯾﻢ» . ﻗﺒﻞ از اﯾﻨﮑﻪ ﻣﻦ ﺑﺨﻮام ﻧﻖ ﻧﻘﯽ ﺑﮑﻨﻢ کیان ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﺟﺎﺑﺮ ﻫﻢ ﮔﻔﺖ: «ﺧﻮب تو ﺑﺎ کیان ﺑﺮو» . ﻣﻨﻢ که ﻣﯿﺨﻮاﺳﺘﻢ ﺑﺮم و ﺟﺎﺑﺮ هم کیان را تایید کرده بود با او هم قدم شدم. چشمم به رودخانه و مسیر دره برای پیدا کردن راه بود. کیان با پیدا کردن سوژه حرف زدن، دیگر ساکت نبود و تمام مسیر صحبت می‌کرد. تا آبشار ﭘﻨﺠﻢ مسیر خوب بود و آبشار ﻋﺎﻟﯽ. آبشار بزرگ خزه گرفته سبز بین دیواره های بلند کوه. ابهت دیواره های عمودی کوه ترس به دلت می انداخت. حیف بود از آن همه زیبایی عکسی نداشته باشم به کیان گفتم: ازم عکس میگیری؟ و گوشی ام را به سمتش گرفتم. نگاهی به گوشی کرد و گفت: &quot;کیفیت دوربین من بالاتره باشه میگیرم برات می فرستم&quot;.ﭼﻨﺪ ﺟﺎ برای عکس گرفتن اﯾﺴتادم، کیان ﻋﮑﺲ میﮔﺮﻓﺖ و نظر می‌داد که کجا بهتر است. اﺻﻼ ﺑﻪ اﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﻧﺒﻮدم ﮐﻪ از ﭘﺸﺖ ﻟﻨﺰ راﺣﺖﺗﺮ و دﻗﯿﻖﺗﺮ من را می‌بیند. قبل از آﺑﺸﺎر ﺷﺸﻢ، ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺻﺨﺮه ﺑﺰرگ بود که ظاهرا مسیر دره بسته می‌شد.کیان گفت:&quot;دﯾﮕﻪ ﻣﺴﯿﺮ ﺑﺴﺘﻪ س ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺟﻠﻮﺗﺮ رﻓﺖ&quot;.گفتم: &quot;ﻋﻤﺮا . ﻣﻦ ﻗﺒﻼ اﯾﻦ ﻣﺴﯿﺮو تا آبشار هفتم رﻓﺘﻢ. راه داره. ﺗﺎزه ﻣﺠﺘﺒﯽ و زﻧﺸﻢ ﺻﺒﺢ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺴﯿﺮو ﺗﺎ آخر رﻓﺘﻦ.&quot;ﻫﻤﻪ راﻫﻬﺎ رو ﭼﮏ ﮐﺮدم ﻓﻘﻂ یک ﻣﺴﯿﺮ ﮐﻮﭼﮏ از بین صخره ها که مسیر آب بود پیدا کردم . ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻮد و ﭘﺎیم به ﻣﮑﺎﻓﺎت به سنگ بالایی میرسید. ﭘﺸﺖ ﺳﺮم ﻣﻮاﻇﺒﻢ ﺑﻮد کف ﭘﺎیم را ﻫﻞ داد ﮐﻪ رد ﺷﺪم. تعجب کردم از ﺳﻮراﺧﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ به سختی رد ﺷﺪم چطور ﺧﻮدش را رد ﮐﺮد و ﮐﻨﺎرم ایستاد و اداﻣﻪ ﻣﺴﯿﺮ تا آبشار ﺷﺸﻢ مناظر محشری بود. فقط ما بودیم و صدای آبشار. صخره بزرگ خزه گرفته سبز که از دل کوه بیرون زده بود و در هوا معلق بود . چند نفر زیرش می توانستند بایستند. راهی به سمت بالای دره نداشت، وسوسه شده بودم تا جایی که می توانم بالا بروم . گفتم: &quot;بریم بالا؟&quot; گفت: &quot;دﯾﺮ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﻣﻮﻧﻦ &quot;. واﻗﻌﺎ راه ﻋﺒﻮری ﻫﻢ ﻧﺘﻮاﻧﺴﺘﻢ ﭘﯿﺪا ﮐﻨﻢ. زمان زیادی هم نداشتیم منصرف شدم و به سمت آبشار هفتم رفتیم. آﺑﺸﺎر ﻫﻔﺘﻢ انتهای دره بود و دو طرف دره به هم رسیده بود. آبشار دقیقا در تلاقی دو کوه، روبرویمان بود. ﺟﻠﻮی آﺑﺸﺎر آب ﻣﺜﻞ ﺷﯿﺸﻪ ﺷﻔﺎف ﺑﻮد سنگهای کف آب برق می زدند. ﺟﺎی ﭘﺎﻫﺎیﻣان در آب یک ذره ﻫﻢ ﮔﻞ ﻧﺸﺪه ﺑﻮد. آب شفاف و سنگ های شسته کف رودخانه وسوسه ام کرد که عکس بگیرم.ﺟﻠﻮیش ایستادم، ﮔﻔﺘﻢ: &quot;ی دﻗﻪ ﺻﺒﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻋﮑﺲ ﺑﮕﯿﺮم؟ ﮔﻔﺖ: &quot;ﮐﺎﺳﺒﯽ آﺑﺠﯽ ﻣﻦ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻋﮑﺴﺎی اﯾﻨﺠﻮرﯾﻪ . بزار من بگیرم. ﭘﺎﻫﺎیش را روبروی پاهایم جفت کرد زلالی آب و درخشش سنگها داخل آب، تصویری هنری بوجود آورده بود. همیشه عکسهایی را که صورتم در آنها مشخص نباشد ترجیح میدهم. عکس بعدی یکی از آن خوب هایش بود با دست هایی باز رو به آبشار و پشت به دوربین.به انتهای مسیر رسیده بودیم. تمام مسیر در مورد کار صحبت می کردیم. خیلی وقت بود با کسی مکالمه به این خوبی نداشتم. در مسیر برگشت او جلو بود و من پشت سرش از داخل رودخانه می‌رفتیم. از روی یک آبشار کوچک پرید به تبع او پریدم بدون اینکه به تفاوت قدمان فکر کنم آه از نهادم بلند شد. خوب یکی نبود بگوید دختر حسابی به قد او نگاه کن. بعد جایی رو که او میپره بپر.مچ پایم خیلی درد گرفت برگشت که ببیند مشکلی پیش آمده خودم را از دسته ندادم و گفتم: چیزی نیست و طبیعی رفتار کردم. دومین ضربه ای بود که آن روز خوردم. مسیر برگشت خیلی سریع تر گذشت. به سحر و جابر که رسیدیم آنها هم آمده حرکت بودند. هر قدم و هر نفسم برایم لذت بخش بود. شهریور، دره، رودخانه، آبشار، دوستانی که از آنها انرژی می گرفتم. همه چیز همانطور که دوست داشتم بود. به گروه که رسیدیم در حال جمع کردن چادرها بودند. کیان  منتظر جابر نماند. سریع چادر را جمع کرد همه بچه ها از آخرین فرصت ها استفاده می کردند که خاطره هایشان را روی حافظه گوشی هایشان هم ثبت کنند. در مسیر برگشت برای راهنمایی گرفتن در مورد کار و گرفتن حس خوبی که هم صحبتی با کیان بهم میداد، بیشتر کنار کیان و جابر بودم و یک نفر را پیدا کرده بودم که ادعای کاری را داشت که مدت ها دنبال یادگیری آن بودم، می خواستم هرطورشده برای پیشبرد کارم از او کمک بگیرم.اواسط راه، سحر و مهین روی دیواره سنگی برای نفس تازه کردن نشسته بودند، به آنها ملحق شدم. مهین گفت: مشکوک میزنی ما رو تحویل نمی گیری با مهمون جدید راه میری. گفتم: چرت نگو دختر، خیلی بچه س، به من نمیخوره. قبل از اینکه بتوانند حرف را کش بدهند حرف را با همان جمله تمام کردم.به محض رسیدن به مینی بوس، آدرس پیج اینستاگرام و کانال تلگرام و سایت و شماره تلفنم را نوشتم و به کیان دادم تا آنها را چک کند.توی مینی بوس خیلی حالم گرفته بود که میخواهم از آدمهایی که کنارشان این همه حس خوب داشتم جدا بشوم. می دانستم همانطور که 2.5 سال گذشته آنها را ندیدم دوباره نخواهم دید و مثل یک رباط به کار و تنهایی ام میچسبم. جابر و سحر و کیان یک مسیر بودند، بقیه هم تربت می.رفتند. مسیر من از بقیه جدا بود. درحال چه کنم چه کنم بودم که کیان گفت: &quot;با ما پیاده شو، من میرسونمت  نگاهی به او کردم و تشکر کردم. ولی ذهنم درگیر لحن و حرفش شد. به خودم خندیدم و گفتم: &quot;خل شدی از خود متشکر این پسره با این قیافه همه براش سردست میشکنن، به تو چیکار‌ میتونه داشته باشه . هنوز درگیر حرف کیان بودم که راننده صدایم کرد و گفت: پل استقلال پیادهت می کنم که راحت بتونی تاکسی بگیری. پیاده که شدم با اون قیافه به هم ریخته و خسته خیلی معذب بودم. تا تاکسی گرفتم به غلط کردن افتاده بودم با خودم گفتم: کاش به حرف کیان میکردم. به خانه که رسیدم در زدم. کسی جواب نداد. نه رها خانه بود نه همسایه . شارژ برق گوشی هم تمام شده بود. خاموش شد. نیم ساعتی با همان حال منتظر ماندم خبری از رها نبود. انتظار سودی نداشت. به یاد جوانیهایم از در سه متری بالا رفتم و برای پایین رفتن راهی جز جفت پا پایین پریدن نداشتم. مچ پایم پیچید. سومین ضربه آن روز را هم خوردم. لنگ لنگان خودم را به اتاقم در طبقه سوم رساندم. گوشیم را به شارژ زدم، برای اطمینان آدرس پیج و کانال را برای کیان فرستادم. در جواب پیامی داد که باز شک کردم. &quot; باشه خانم فردا صحبت می کنیم الان خسته م میخوابم &quot; این پسره چرا اینجوری حرف می زنه. ادامه دارد ...</description>
                <category>Neda.masoudi</category>
                <author>Neda.masoudi</author>
                <pubDate>Sat, 01 May 2021 04:24:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@NedaMasoudi/httpsvirgoolionedamasoudi%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-tbdg0fpnskse</link>
                <description>از روزی که خانم امیری آمده بود هر روز رفتار یکی از بچه ها را زیر ذره بین می برد و ایراد می گرفت و بیشتر از همه مریم، که به خاطر رفتار و خصلتهای پسرانه اش هر روز بحث و جدل در مرکز به راه بود. از لباس پوشیدنش، راه رفتنش و حرف زدنش ایراد می‌گرفت. خانم محمدی مدیر سابق مرکز سه ماه پیش برای دیدن بچه هایش به خارج از کشور رفته بود و بچه هایی را که با عشق، از ۷ سالگی بزرگ کرده بود را به مدیر جدید سپرده بود. خانم امیری، خودش سه تا بچه داشت و شوهر بیکار. این کار را از سر نیاز قبول کرده بود نه مثل خانم محمدی با عشق.مریم هر روز به دفتر مدیر احضار می­شد و تنبیه و توبیخ بی موردی که قبل از این دلیلی برایشان وجود نداشت. خانه شان دیگر خانه نبود، آرامش نداشتند. حسرت نداشتن برایشان کم بود که حرفهای تحقیرآمیز خانم امیری را هم هر روز باید تحمل می‌کردند. دخترهای دیگر، نسبت به مریم که کمتر زیر فشار بودند به او می گفتند که باید با خانم امیری کنار بیاید و صبر کند تا خانم محمدی از سفر برگردد. این واکنشها مریم هفده ساله را جری تر کرده بود. با هر دستور و تنبیه مدیر ، دقیقا همان کار منع شده را با شدت بیشتر انجام می‌داد. مریم که هر شب با چشم خیس می­خوابید هر لحظه آرزو می‌کرد پدر و مادرش حتی اگر معتاد و مریض، کنارش بودند.خانم محمدی بچه ها را به چشم دخترهای خودش می‌نگریست و هر مشکل و اتفاقی را مادرانه حل می‌کرد. اما خانم امیری هیچ حسی به بچه ها نداشت، چیزی که برایش مهم بود کنترل مرکز بود برای رفع تکلیف خودش، او که راه برخورد درست با بچه ها را نمی داست هر روز شرایط را برای خودش و بچه ها بدتر می کرد. برای رفع مشکل صورت مساله را میخواست پاک کند با تشکیل پرونده بیش فعالی و غیرقابل کنترل بودن برای مریم، آینده او را تغییر داد.پچ پچ بین بچه ها بود که مریم را برای تنبیه منتقل می‌کنند. هراس جدا‌شدن و دور‌شدن در وجودش غوغا به پا کرده بود، جداشدن از بچه هایی که از ۷ سالگی با آنها بزرگ شده بود ، زیر یک نفس کشیده بودند و قد کشیده بودند، تمام خاطرات زندگی اش خلاصه می‌شد به آن خانه و بچه هایش.صبح روز شنبه خانم امیری مریم را به دفتر مرکز احضار کرد. مریم پای رفتن نداشت. اعصابش کشش آن حجم از فشار را نداشت. دستهایش میلرزید و قطرات عرق روی پیشانی اش برق می‌زد. با قدم هایی سست به سمت دفتر می‌رفت. گویی زانوانش خم خورده بودند توان پیش بردنش را نداشتند.پشت در اتاق لحظه ای مکث کرد، نفس عمقی کشید، در زد و اجازه ورود گرفت . خانم امیری پشت میز کارش در حال صحبت با تلفن بود ،حتی به سمت مریم نگاه نکرد که جواب سلامش را بدهد. مریم همان وسط اتاق منتظر ایستاده بود و در میان کلمات خانم امیری به دنبال دلیل حضورش در دفتر می‌گشت.بالاخره خانم امیری تلفن را قطع کرد و رو به مریم گفت : امشب وسایلت رو جمع کن فردا باید بری مشهد. انتقالت به مرکز مشهد قطعی شده.بغض راه نفسش را بست. حلقه اشک اتاق را تار و تیره از چیزی که بود کرده بود. ولی یک دنده تر از این بود که به اشکهایش اجازه دهد به خانم امیری نشان دهند که کم آورده، که توانسته او را بشکند. به روز کلمه احمقانه چشم را از گلویش بیرون کشید و به طرف اتاقش رفت.گوشه تخت مثل جنین در خود فرو رفت، به دیوار پناه برد و پتو را روی خود کشید. بدن زیر و استخوانیش زیر پتو گم شده بود ، انگار نه انگار روحی خرد شده زیر پتو به هق هق افتاده ، هیچ کس نفهمید در دل مریم چه می‌گذرد. کم کم خبر رفتنش در خانه پیچید همه دخترها ناراحت بودند و نگران مریم. ولی کاری از دستشان بر نمی‌آمد. چند نفر تک تک و چند تا از بچه ها دسته جمعی سراغ خانم امیری رفتند شاید بتوانند او را منصرف کنند. همه با حالتی بهم ریخته و ناراحت تر از قبل برمی‌گشتند. رفتنش اجتناب ناپذیر بود.صبح موقع رفتنش همه دخترها یکی یکی او را در آغوش می‌گرفتند و خداحافظی می‌کردند و به او دلگرمی می‌دادند که یا خانم امیری را راضی می کنند یا نهایتا با آمدن خانم محمدی همه چیز به حالت قبل برمی‌گردد.مریم نا­ امید راهی مشهد شد. می‌دانست در این رفتن برگشتنی وجود ندارد. ورودش به مرکز به همان بدی که فکرش را می‌کرد شروع شد. یک مدیر خشک و رسمی که در اولین برخورد شروع به لیست کردن قوانین و تذکرات کرد. حالش از این همه قانون مزخرف بهم می‌خورد. شماره اتاق و تختش را به او دادند و یکی از خدمه او را به اتاقش برد. خانم میانسال لاغر اندامی بود که تک تک چینهای صورتش خستگی را فریاد می زدند. اینجا با شهرستان از زمین تا آسمان فرق داشت. یک خانه کوچک و ۱۵ تا بچه نبودند بلکه ساختمان عظیمی بود که بلوک بلوک هر بخش متعلق به یک بخش می‌شد. کمتر همدیگر را می‌شناختند و مربی ها و خدمه زیاد چرخشی بودند و خبری از صمیمیت با مربی نبود. مریم تنهاتر از همیشه شده بود.حس تنهایی و بی پناهی منطقش را کاملا از بین برده بود و تمام رفتارش بر اساس خشم و ترس بود. صبح تا شب و شب تا صبح در گوشه تختش در حال گریه کردن و تصمیمات احمقانه بود. بالاخره تصمیم فرار گرفت. وسایل مختصرش را در کوله ریخت، تا زمانی برای فرار پیدا کند. تمام وقتش را با لباس و کوله  روی نیمکت روبروی در ورودی می نشست و کشیک می کشید. مربی ها همین که از تختش بیرون آمده بود را بهتر از شرایط قبلش می­دانستند، برای بیرون ماندنش زیاد پیگیرش نمی شدند.عصر یک روز پاییزی که در حیاط مرکز زیر درخت در خود فرو رفته بود، ساعت تغییر شیفت،که در باز بود و پرسنل در رفت و آمد بودند. تمام حواسش به در بود. برای چند لحظه که نگهبان در حال تماشای تلویزیون بود و اطراف خلوت، از زیر پنجره دولا دولا بیرون رفت. تمام مسیر تا خیابان اصلی را دوید. نفس نفس میزد و برای تاکسی دست تکان می‌داد. یک تاکسی جلوی پایش ترمز کرد. سوار شد. اولین جایی که به ذهنش می‌رسید پارک بود.در پارک تازه به این فکر کرد حالا که فرار کرده کجا می تواند برود؟ اصلا کجا را دارد که برود؟ از تلفن کارتی به دو از بچه ها که پیش خانواده هایشان برگشته بودند تماس گرفت. هیچ کدام جواب ندادند.هر چه می‌گذشت هوا سردتر می‌شد و جایی برای رفتن نداشت. الان باید چه کار می‌کرد. هر مردی که از کنارش رد می‌شد و نگاهی به او می‌کرد، از ترس، بیشتر از پیش در خود فرو می‌رفت. تا جایی که رمق داشت برای احساس امنیت در قسمت های شلوغ پارک قدم زد.نزدیک دکه پارک که نور بیشتر بود نشست بدنش از سرما کرخت شده بود، زمان زیادی نگذشته بود که خوابش برد. صدای مردی به گوشش رسید: &quot;دختر جون چرا اینجا خوابیدی پاشو&quot; تکانی خورد و چشمش را باز کرد. تار می‌دید مردی با یونیفرم مامور پارک بالای سرش ایستاده بود.. سریع از جایش پرید. خواست فرار کند که مچ دستش را محکم گرفت و به سمت نگهبانی راه افتاد. مریم هر چه تلاش کرد که شاید بتواند دستش را از دست او بیرون بکشد سودی نداشت. داخل ساختمان که شد در را از داخل قفل کرد و گفت:شماره خانواده تو بده زنگ بزنم بیان دنبالت.&quot;مریم در سکوت نگاه کرد. مامور گفت:نگی مجبور میشم تحویل پلیس بدمت.مریم شروع به گریه و التماس کرد :&quot;تو رو خدا این کارو نکنید. من کسی رو ندادم . منو بر‌میگردونن مرکز بهزیستیمامور گفت: &quot;خوب دختر خوب الان توی خیابون با این سرما، یخ میزنی. یعنی الان وضعت بهتر از اونجاست؟&quot;مریم فقط نمیخواست دوباره به آن محیط برگردد. به این فکر نمی‌کرد که بیرون از آنجا هزار برابر بدتر از شرایطی است که در مرکز دارد.مرد به بهزیستی اطلاع داد و برای بردن مریم آمدند. مریم زار می­زد. و آرام نمی­گرفت.در مرکز لب به غذا نزد، یک هفته تمام، کارش به بیمارستان کشید.در بیمارستان که چشم هایش را باز کرد. خانم مسنی با مقنعه و چادر مشکی بالای سرش قرآن به دست نشسته بود و زیرلب زمزمه می‌کرد.- سلام .چرا من اینجام؟-مشکلی نیست دکتر گفت بدنت ضعیف شده. یک کم دارو تقویتی بخوری و بعدشم خوب غذا بخوری دوباره قوی میشی. یه دختر قوی خوشکل.صورت آرام و مهربان خانم عبدی در مریم اطمینان ایجاد می‌کرد چیزی که مقاومت لجوجانه او را خاموش می‌کرد.خانم عبدی برایش داستان بچه هایی را که مشکل داشتند و به راحتی با مسائل کنار آمدند را تعریف ‌کرد و اینکه خودش یک مرکز کوچک مثل مرکزی که مریم در شهرستان در آنجا بود دارد.مریم گفت ببخشید. اسمتان را به من نگفتید.خانم عبدی گفت: همه منو مادرجون صدا میکنن تو هر چی دوست داری بگو مادرمریم با حرف خانم عبدی مریم انگار واقعا مادر خودش را دیده، به گریه افتاد. روح ظریف و شکننده اش زیر بار مشکلات خرد شده بود. خانم عبدی او را که زار زاد گریه کرد مارانه در آغوش گرفت.حتی یک بار هم او را برای کارش سرزنش و تحقیر نکرد. کاری که خانم امیری عادت هر روزش بود. در همان چند ساعتی که خانم عبدی کنار مریم بود، او را شیفته خودش کرد. مریم با حضور پیرزنی که مثل دیگران خانم فلانی نبود و خود را به او مادرجون معرفی کرده بود، حس خوبی داشت و از لجبازی دست برداشت و غذایش راخورد.خانم عبدی از خیرین مرکز بود و به مرکز رفت و آمد داشت. خانم معلمی که از فراغت بازنشستگی بهترین استفاده را کرده بود و خودش یک مرکز کوچک از دخترانی داشت که با مراکز بزرگ بهزیستی کنار نمی‌آمدند یا مشکلی داشتند که در مراکز بهزیستی پذیرش نمی شدند.روزی که مریم راهی بیمارستان شده بود خانم عبدی در مرکز بهزیستی حضور داشت و متوجه مشکل مریم شده بود. و با او به بیمارستان آمده بود.خانم عبدی کارهای ترخیص مریم را انجام داد و تاکسی گرفت. مریم اصلا حس خوبی نداشت که به آن مرکز درهم و شلوغ برگردد غرق در افکار تلخش بود، در سکوت از پنجره ماشین بیرون را تماشا می‌کرد. با اینکه شهر را نمی شناخت باز هم متوجه شد مسیری که می­روند مسیر مرکز بهزیستی نیست از خانم عبدی پرسید : مادرجون کجا میریم؟خانم عبدی گفت: یه جای خوبمریم گفت: کجا ؟_ انتقالتو گرفتم می برمت خونه دخترای خودم. از این به بعد دختر خودمی .مریم از خوشحال بال در آورده بود. دست هایش را دور گردن خانم عبدی گره کرد و او را بوسید.با ورود به خانه با استقبال گرم بچه ها و مربی ها روبرو شد .پانزده نفر بودند. بیشتر دخترها هم سن خودش بودند. و یک آشپز و دو مربی خانم اکبری و خانم عظیمی. که در هر شیفت ،حواسشان به بچه ها باشد که همه برنامه ها درست پیش برود. خانم عبدی خودش نظارت کامل بر مرکز داشت.ورودی یک حیاط کوچک بود که یک پرده سنگین بزرنتی برای حجاب جلو در زده بودند و سمت راست یک جاکفشی عریض و طویل مثل مسجد گذاشته بودند. سه تا پله به ورودی راهرو و یک راهرو فرعی سمت راست داشت، انتهای راهرو وارد سالن شدند . سالن نسبتا بزرگ مبل چیده و تلویزیون بزرگ درست شبیه یک خانه واقعی، نه مثل مرکز بهزیستی که شبیه بیمارستان بود. اتاق مریم را به او نشان دادند. اتافی زیبا و تمیز با دو تخت و کمد. خانم عبدی قبل از ترخیص ترتیب آوردن وسایل مریم به خانه را داده بود.هم اتاقی اش دختر خوش برخوردی به نام‌ الهه بود که طبق برنامه زیری خانم عبدی و ثبت نام در مدرسه ای که الهه می­رفت، همکلاسی می‌شدند.الهه با خوشرویی به مریم خوش آمد گفت و وسایلش را که برایش در کمد چیده بود به او نشان داد. مریم تشکر کرد و با خود گفت :آرامشی را که از دست داده ام را حتما اینجا می توانم بدست بیاورم.در اینجا احساس امنیت داشت. الهه گفت: نگران درس هاتم نباش خودم بهت کمک می­کنم هر چی عقب موندی رو جبران کنی.اینجا مربی ها خیلی خوب و مهربونن. مادرجونم از همه بهتره .فردا با الهه به مدرسه رفت. همه چیز برایش تغییر کرده بود. تمام حواسش بود که شرایطی را برایش مهیا شده از دست ندهد.تمام تلاشش را می­کرد جوری رفتار کند که خانم عبدی و مربی ها دوست دارد. خانم عبدی و مربی ها مخصوصا خانم اکبری با محبتی که به بچه ها می کردند بچه ها عاشقانه آنها را دوست داشتند و به آنها به چشم خانواده خودشان نگاه می­کردند.خانم عبدی حتی برای آینده بچه ها هم برنامه ریزی داشت. تمام تلاشش را برای تربیت صحیح و تحصیلشان می­کرد. اعتقاد داشت که این بچه ها از بچه های دیگر کمتر که نه باید یک سروگردن بالاتر و قوی تر باشند که فردا در جامعه بتوانند زندگی شان را مدیریت کنند. در خانه مسوولیت هایی به بچه ها می‌داد بزرگترها مواظب کوچک ترها بودند یا غذا پختن و کارهای دیگر را یاد بگیرند، بعلاوه کلی کلاس های آموزشی .مریم بعد از یک سال که در مرکز خانم عبدی بود هیچ شباهتی به دختری که وارد آنجا شده بود نداشت.دختر مسولیت پذیر و موقری که زبان زد تمام کسانی بود که به خانه رفت و آمد داشتند. روز آخر امتحانات پایان سال، وقتی از مدرسه به خانه برگشت، مادرجون که در سالن نشسته بود به گرمی جواب سلام مریم را داد. به او گفت:- امتحان آخرت بود مادرجون- بله مادرجون تمام شد.- خسته نباشی عزیزم پس حالا وقت گفتنه، بریم اتاق من ، باهات حرف دارم.مریم که از حرف مادرجون تعجب کرد با گفتن چشم پشت سر خانم عبدی راه افتاد.در اتاق، خانم عبدی به جای رفتن پشت میزش، روی مبل نشست و به مریم اشاره کرد که کنار او بنشیند و گفت:- مادرجون چند ماهه میخوام یه چیز مهم بهت بگم ولی گذاشتم امتحانات تموم بشه که حواست از درس و مشقت پرت نشه.- چی شده مادرجون؟ مشکلی پیش اومده؟ کار بدی کردم؟-نه مادر ، دختر به این خانومی چه کار بدی میخواستی بکنی.مریم که ترس اینکه شاید بخواهند به جای دیگری منتقلش کنند به جانش افتاده بود پرسید:- پس چی شده مادرجون ؟خانم عبدی با خنده ای که به لب داشت گفت :- دخترم بزرگ شده و خانوم شده براش خواستگار اومدهمریم گفت : چی ؟- خواستگار ، مگه چی گفتم این جور چشات گرد شد مادر ، خانم اکبری چند ماهه منو کچل کرده که تو رو برای پسرش میخواد، منم گفتم درست در اولویته.گونه های مریم سرخ شده بود ، سرش را پایین انداخته بود، هیچی نگفت.خانم عبدی ادامه داد:این یه واقعیته چه دیر، چه زود باید ازدواج کنی. حالا تصمیم با خودته. اگه میخوای درس بخونی و بری دانشگاه که بسم ا... کلاس هات به راهه. تازه خونه خودت هم میتونی درس بخونی اگه بخوای . ولی خودت میدونی که خانم اکبری چقدر خانم خوبیه و چقدر هم تو رو دوست داره . هم خانواده خوبیند هم کاملا از شرایط تو باخبرند . هم پسرش رو من دیدم هم از نظر ظاهری و رفتاری عالیه . کارو بارش هم خوبه .ولی بازم تصمیم گیرنده نهایی خودتی.نظرت چیه ؟اجازه بدم بیان خواستگاری؟مریم گیج شده بود تا آن روز اینقدر مشکلات داشت که جایی برای فکر کردن به ازدواج نداشت. به مادر جون نگاه کرد و گفت : نمی دونم مادرجون تا حالا بهش فکر نکرده بودم. یه کم بهم وقت میدین؟- آره مادر چرا وقت ندم آینده و زندگیت باید فکر کنی . منم ازت انتظار جواب یهویی و سرسری نداشتم. برو مادرجون . برو فکراتو بکن. بعد با هم صحبت می‌کنیم.مریم به اتاقش رفت حس عجیبی داشت به خانم اکبری و محبت هایش فکر کرد و آن روزی که او را برای خریدن لباس به مغازه پسرش برده بود و نگاه‌ها و رفتار محجوب پسرش. حالا دلیل تعریف هایی که همیشه خانم اکبری از پسرش برایش می‌کرد را می فهمید.این معنی اش این بود که واقعا قرار بود به آن زودی تکلیف زندگی اش معلوم شود. آن هم با حضور خانم اکبری در زندگی اش که از زمانی که وارد این خانه شده بود همه جوره به او محبت می‌کرد و هوایش را داشت. اینکه لازم نبود نگران این باشد، کسی که می­خواهد وارد زندگی اش بشود شرایطش را ،نبود پدر و مادرش را آیا قبول میکند یا نه. خیلی مهم بود.تا صبح بیدار بود و فکر کرد اینکه خانم عبدی هم آنها را تایید می‌کرد برایش مهم بود. این که مثل خیلی از بچه هایی که در شرایط او بودند نمی‌خواست نبود پدر و مادرش را مخفی کند و می توانست خودش باشد برایش خیلی مهم بود.در فکر و خیال غرق بود که صدای اذان صبح به گوشش رسید. بعد از نماز، چشمهایش را که بست غرق در رویای شیرین پیراهن سفید به خواب رفت.صبح داستان را برای الهه تعریف کرد الهه با ذوق و سروصدا به هوا پرید و با سروصدا او همه در جریان خواستگاری قرار گرفتند. همه به اتاق مریم آمدند و یکی یکی مریم را در آغوش کشیدند و خوشحالی شان را با هم شریک شدند.یکی از آنها، می­خواست ازدواجی موفق داشته باشد این اتفاق می توانست باور اشتباهی که همه شان در ذهن داشتند که به خاطر شرایطی که دارند نمی­­توانند ازدواج کنند، را کم رنگ کند و تغییر بدهد.حال و هوای خانه عوض شده بود، بچه ها هنوز خواستگار نیامده در خانه عروسی راه انداخته بودند.مادرجون وقتی وارد خانه شد، تصمیم مریم کاملا مشخص بود. با این وجود باز هم دوباره او را به اتاقش برد و از او در مورد تصمیمش سوال کرد. همان جمله کلیشه ای دخترها برای جواب مثبت دادن به مادرهاشون وقتی می­دانند که آنها موافقند به داد مریم رسید و در جواب مادرجون گفت:  هر جور خودتون صلاح می­دونید. مادرجون صورتش را بوسید و گفت: مبارکت باشه مادر خوشبخت بشی.از فردا سورت و سات خواستگاری به راه بود. دخترها خانه را برق انداخته بودند به دستور خانم عبدی میوه و شیرینی و همه چیز آماده شده بود.همه در آشپزخانه منتظر  منتظر آمدن مهمان ها بودند. ساعت هفت صدای زنگ در که بلند شد همه از جا پریدند الهه در را باز کرد. مادرجون که در اتاق خودش بود به استقبال مهمان رفت. خواستگاری ای که بیشتر برای رعایت تشریفات بود . همه راضی بودند و مریم و حمید برای صحبت به اتاق مریم رفتند مریم که با خجالت ساکت نشسته بود ولی حمید حرفی زد که مریم را به تصمیمش مطمئن کرد. حمید گفت: مادرم از شما خیلی تعریف کرده بود. روزی که مغازه م اومدید فهمیدم مادرم درست میگفته و خوب میدونسته من چه دتری رو می پسندم . من از اون روز منتظر امروز بودم.در همان جلسه مادرجون جواب مثبت را به خانواده خانم اکبری داد و آنها که چند ماه منتظر مانده بودند تمام برنامه ریزی هایشان را برای برگزاری مراسم انجام داده بودند و از طرفی هم از طرف مریم قرار نبود کسی جز بچه ها در مجلس باشند که آنها مهمان خانم اکبری هم بودند . در کمتر از یک هفته زندگی مریم تغییری کرد که وقتی خودش را در لباس سفید عروس می دید، هنوز نمی توانست باور کند.</description>
                <category>Neda.masoudi</category>
                <author>Neda.masoudi</author>
                <pubDate>Sun, 18 Apr 2021 05:43:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رها شده در باد</title>
                <link>https://virgool.io/@NedaMasoudi/httpsvirgoolionedamasoudi%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-iklfxfa6bbaw</link>
                <description>رها شده در هوا مثل بادکنکی دستخوش باد بی هدف به این سو و آنسو پرسه می‌زد. روزهایی فرساینده و بی‌سرانجام را پشت سر می‌گذاشت. روزها هراسان در پی کار بود و شب هنگام در پیله گذشته فرو میرفت. آرزو می‌کرد که می‌توانست مثل کسانی که با آخور نشخوار خود دلخوشند باشد. خصوصی‌ترین زاویه‏ های ذهنش جولانگاه افکاری گوریده و در هم تنیده بود . زندگی اش مانند زیستن بر لبۀ پرتگاه بود. خسته از روزگار خرمایه‌داری و مردم‌سواری، زمانه ای که انسانها مثل حیوانی در کمین یکدیگرند.هراسان و بی‌تصمیم چون کلافی سردرگم در خود می پیچید.در پس ذهنش زنجموره می‌کرد و خاطرات روزهای خوبی که در ته قلبش پناه گرفته بود را مرور می‌کرد.با اخلاق خودخوار و مغمومی که داشت در هر زمان و مکان احساس تنهایی می‌کرد.موجی از سوال در ذهنش بالا و پایین می رفت که از میان این‌همه دست لولنده و آروارۀ جنبنده صدایی شنید که برایش نور امید بود. به دنبال صاحب صدا گشت او را دید . مردی که ذهنی تند و طبعی شوخ داشت و در هر جمعی که بود مرکز توجه همه بود.در آن لحظه هیچ چیز مثل یک مشاور و هم‌سخن نمیتوانست آرامش کند.این اتفاق فرصتی بی‌مانند بود که باید غنیمت میدانست و به بهترین شکل استفاده می‌کرد.دیدن آن مرد برایش امید رسیدن به شادکامی در انتهای رنگین‌کمان بود.حضور آسودگی‌بخش این مرد موجب گرمای دلش بود. میتوانست جراحت‌های درون و دردهای پنهانش را برای او بازگو کند و حال و هوای کهنگی و اندوه را از خود بزداید.او با شخصیت خاص خود، دائما نگاهی گذرا و سر به ‌هوا به مشکلات داشت. و به راحتی از کنار مسایل می‌گذشت. تازه‌خواه و آسان‌گیر و مرزنشناس بود. مردی که سری پرشور و دلی‌ نازک داشت در جهان همانند نداشت.</description>
                <category>Neda.masoudi</category>
                <author>Neda.masoudi</author>
                <pubDate>Fri, 16 Apr 2021 03:24:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>