<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Neda Tafreshi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@NedaTafreshi</link>
        <description>تحلیلگر داده‌ام و علاقمند به مغز و رفتار انسان. بعد از سال‌ها برگشتم سراغ نوروساینس و علوم شناختی و مطالعاتم رو به اشتراك ميذارم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:44:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/844082/avatar/OkXhh3.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Neda Tafreshi</title>
            <link>https://virgool.io/@NedaTafreshi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>كتاب خطاى دكارت - یک مورد معروف</title>
                <link>https://virgool.io/@NedaTafreshi/%D9%83%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D9%89-%D8%AF%D9%83%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81-tzqbk5hcxto7</link>
                <description>امروز سر کار، حدود دو ساعت برق رفت. شاید برای خیلی‌ها با وجود گرما و شلوغى تسك‌ها یک ضدحال تمام عیار بود، ولی برای من یک فرصت بود تا ادامه‌ی کتاب خطای دکارت نوشته‌ی آنتونیو داماسیو رو بخونم و این پست رو بنویسم. البته درست وقتی داشتم غرق می‌شدم توی کتاب، برق اومد و من دوباره رفتم وسط صدها هزار داده وندورها و نشد که متن رو کامل کنم.میخوام اول درباره‌ی اسم این کتاب بگم. خطای دکارت کتابی عمیق و بحث‌برانگیز از آنتونیو داماسیو، عصب‌شناس و دانشمند سرشناس پرتغالی-آمریکاییه. داماسیو سال‌ها رئیس بخش عصب‌شناسی دانشگاه آیووا بوده و مطالعات پیشگامانه‌ای درباره‌ی ارتباط هیجان، تصمیم‌گیری و مغز انجام داده. اون با استفاده از کیس‌های واقعی، مثل بیمارانی با آسیب لوب پیش‌پیشانی، نقش مغز رو در رفتار و هویت انسان توضیح داده و به‌شدت دیدگاه دوگانه‌گرایانه سنتی رو به چالش کشیده.حالا کتاب خطای دکارت؛ اصلا این اقای دکارت چی می‌گفت؟ می‌گفت ذهن و بدن از هم جدا هستند (دوگانگی دکارتی). اما داماسیو توی این کتاب میاد و با کیس‌های واقعی نشون می‌ده که دکارت سخت در اشتباه بود. معروف‌ترین این کیس‌ها (که حتی توی کتاب‌های روان‌شناسی شناختی مثل استرنبرگ هم بهش اشاره شده) داستان فینیس گیج هست.گیج یه کارگر راه‌آهن بود، دقیق، منظم، خوش‌اخلاق، معروف به این‌که حواسش به همه چی هست. یعنی از اون آدمایی که می‌گن «روش می‌شه حساب کرد». تا اینکه یه روز توی سال ۱۸۴۸، موقع کار با باروت و میله آهنی، یه انفجار وحشتناک اتفاق افتاد. میله آهنی به طول حدود ۱۱۰ سانت و قطر حدود ۳ سانت، از زیر گونه چپش وارد شد و از بالای جمجمه‌ش بیرون زد.تصویر جمجمه گیج بعد از مرگ و نبش قبر کردن مرحوم و مدلسازی واقعهدر نهایت تعجب این بشر زنده موند! اصلاً همون موقع با پای خودش راه رفت، حرف زد، می‌گفت فقط چشم چپش کمی ضعیف شده. ولی این تازه شروع فاجعه بود.بعد از اون، گیج دیگه گیج سابق نبود. آدم با شخصیت و مودب؟ خداحافظ! تبدیل شد به یه آدم بی‌ادب، بی‌ثبات، پرخاشگر، بدون هیچ کنترلی روی حرفاش یا رفتارش. می‌گن دیگه هیچ مرزی نمی‌شناخت، هرچی به ذهنش می‌رسید می‌گفت، تصمیماش عجیب و بدون فکر بود، شغلش رو از دست داد، دوستاش طردش کردن، خانواده‌ش حتی نمی‌تونستن باهاش کنار بیان.همه اینا به خاطر چی؟ به خاطر آسیب مستقیم به بخش لوب پیش‌پیشانی مغزش. جایی که مسئول خودکنترلی، قضاوت اجتماعی، تصمیم‌گیری و کنترل هیجان‌هاست.بزرگوار فینیس گیج و میله مذکور که وارد سرش شداین تغییر شخصیتی شدید، به‌وضوح نشون داد که ذهن، رفتار و هویت ما نه یک جوهر مستقل، بلکه یک خروجی مستقیم از مغز و ساختارهای عصبیه. همون‌طور که داماسیو می‌گه: ذهن و بدن دو چیز جدا نیستند، بلکه یک سیستم یکپارچه زیستی هستند که به‌طور مداوم بر هم اثر می‌گذارند. میتونیم بگیم داستان گیج، ضربه نهایی به «خطای دکارت» بود، این تصور اشتباه که ذهن، مستقل از بدن وجود داره. در نهایت من فکر میکنم ذهن یه داستانیه که مغز داره برای خودش تعریف می‌کنه و اگه مغز ضربه بخوره، داستان عوض می‌شه. در واقع همه اون چیزی که فکر می‌کنیم روح یا هویت ماست، یه خروجی بیولوژیکه. مغز درست کار نکنه، &quot;تو&quot; هم دیگه وجود نداری.</description>
                <category>Neda Tafreshi</category>
                <author>Neda Tafreshi</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jul 2025 22:31:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب روان‌شناسی شناختی استرنبرگ - ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@NedaTafreshi/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%DB%B2-awgiaybmpvqp</link>
                <description>بعد از يكسال مجدد برگشتم تا اين كتاب رو كامل كنم و اين بار دارم با هدف متفاوتى نسبت به دو سال پیش میخونمش. در پست قبلی نگاهی به تاریخ روانشناسی شناختی و احتجاجاتی که در طی تاریخ داشته، انداختیم. در این بخش با توجه به اینکه داریم بر اساس کتاب رابرت استرنبرگ پیش میریم، خلاصه‌ای از روش‌تحقیق در روانشناسی شناختی رو بررسی می‌کنیم.روش‌های تحقیق در روانشناسی شناختیمحققین برای انجام تحقیق از روش‌های متنوعی استفاده می‌کنند که مبتنی بر اهداف پژوهشی آن‌هاست، روش‌هایی مانند روش‌های آزمایشگاهی، انواع روش‌های آزمایشی کنترل شده، خود-گزارشی، مطالعه موردی، مشاهده طبیعی، مدل سازی با کامپیوتر و هوش مصنوعی از جمله روش‌های مورد توجه آن‌هاست.اهداف تحقیقاهداف تحقیق شامل جمع‌آوری داده، تحلیل داده، طراحی نظریه، تدوین و آزمون فرضیه، و کاربرد نتایج در موقعیت‌های واقعی است. پژوهشگران اغلب ابتدا صرفاً به دنبال جمع‌آوری هرچه بیشتر اطلاعات درباره یک پدیده خاص خارج از محیط کنترل‌شده‌اند تا بفهمند دقیقاً چه چیزی به دست می‌آید. این داده‌ها معمولاً تمرکز ویژه‌ای بر توصیف پدیده‌های شناختی خاص مثل بازشناسی چهره‌ها یا مهارت‌های حرکتی دارند. پس از آن روان‌شناسان شناختی در صورت کافی بودن داده‌ها، از آن‌ها برای آزمون فرضیه و استنتاج استفاده می‌کنند و در شرایط مطلوب، این استنتاج باید با روش‌های گوناگون پشتیبانی شود. برخی محققان با نگاه سریع از داده‌ها فقط برای رد یا تأیید فرضیه استفاده می‌کنند، اما بیشتر پژوهشگران داده‌ها را عمیق‌تر تحلیل کرده و از ابزارهای آماری برای شناسایی الگوها بهره می‌برند. در نهایت، این فرایند کمک می‌کند پدیده‌های شناختی دقیق‌تر توصیف و بهتر درک شوند.جمع‌آوری داده و تحلیل آماریجمع‌آوری داده‌ها و تحلیل آماری به پژوهشگران کمک می‌کند تا بتوانند پدیده‌های شناختی را به‌صورت دقیق توصیف کنند. بدون چنین توصیف و تحلیل آماری، هیچ فعالیت علمی واقعی به نتیجه نمی‌رسد. به همین دلیل، روان‌شناسان شناختی معمولاً بیشتر از آنکه به توصیف صرف اکتفا کنند، به دنبال درک عمیق‌تر از محتوای شناخت هستند و تلاش می‌کنند از داده‌ها برای رسیدن به درک دقیق‌تر سازوکارهای ذهنی استفاده کنند.فرآیند فرضیه و آزمایشافراد معمولاً برای شناخت یک پدیده، با یک نظریه یا پیکره‌بندی کلی از اصول شروع می‌کنند که مبتنی بر مشاهدات است. سپس، با طراحی آزمایش، بررسی می‌شود که آیا پیش‌بینی‌های خاص از آن نظریه درست هستند یا خیر. به این ترتیب، فرضیه تولید و آزمون می‌شود. اگر داده‌های تجربی فرضیه را تأیید کنند، آن نظریه معتبرتر می‌شود و اگر نه، بازنگری لازم است. تحلیل آماری اینجا اهمیت کلیدی دارد، چون کمک می‌کند مشخص شود نتایج به‌دست‌آمده واقعی هستند یا صرفاً تصادفی. معمولاً احتمال تصادفی بودن نتایج کمتر از ۵ درصد (p&lt;0.05) در نظر گرفته می‌شود، تا اطمینان داشته باشیم یافته‌ها ناشی از عوامل تصادفی نیستند. به همین دلیل نتایج باید همواره در چارچوب آماری تحلیل شوند تا خطای احتمالی به حداقل برسد. [این مقدار به‌صورت قراردادی پذیرفته شده و به معنای قطعیت نیست، بلکه نشان‌دهنده سطح اطمینان حداقلی در روان‌شناسی تجربی است.]وقتی پیش‌بینی‌های فرضی از طریق روش‌های تجربی و آزمایش و تحلیل آماری بررسی می‌شوند، یافته‌های حاصل می‌تواند به تحقیقات بیشتر و جمع‌آوری داده‌های وسیع‌تر منجر شود. روان‌شناسان شناختی برای اثبات یا رد فرضیه‌ها، به طراحی نظریه، تدوین فرضیه، آزمایش، و تحلیل داده‌ها نیاز دارند و گاهی لازم است نظریه بازنگری شود. [ این چرخه به‌طور مداوم تکرار می‌شود تا نظریه‌ها بهینه‌تر و پیش‌بینی‌ها دقیق‌تر شوند.] علاوه بر این، بسیاری از روان‌شناسان شناختی امیدوارند نتایج پژوهش‌هایشان در زندگی واقعی به مردم کمک کند، مثلاً به کارگیری یافته‌های شناختی در بهبود زندگی یا حل مشکلات روزمره. به همین دلیل، این تحقیقات اغلب از ابتدا کاربردی طراحی می‌شوند تا در شرایط واقعی زندگی قابل‌استفاده باشند. در نهایت هر روش تحقیقاتی با توجه به اهداف و شرایط، امتیازات و محدودیت‌های خاص خود را دارد. [ در اینجا به کاربرد نتایج در زندگی واقعی اشاره شده اما مفهوم اعتبار بوم‌شناختی (ecological validity) که بسیار مهمه ذکر نشده. چون بسیاری از منتقدان به روان‌شناسی شناختی ایراد می‌گیرن که نتایج در محیط‌های مصنوعی آزمایشگاهی تولید شده و تعمیم‌پذیری محدود داره. در حال حاضر هم دارم یک کتابی میخونم به نام خطای دکارت نوشته شده توسط آنتونیو داماسیو که به خوبی این مسئله رو به چالش میکشه.]روش‌های متمایز تحقیقروان‌شناسان شناختی برای بررسی نحوه فکر کردن انسان از روش‌های متنوعی استفاده می‌کنند. این روش‌ها شامل:۱) تجارب آزمایشگاهی یا سایر آزمایش‌های کنترل‌شده،۲) تحقیقات علوم اعصاب،۳) گزارش خود،۴) مطالعه موردی،۵) مشاهدات طبیعی،۶) شبیه‌سازی رایانه‌ای و هوش مصنوعی.آزمایش‌های درباره رفتار انسانآزمایشگر هنگام طراحی و اجرای آزمایش کنترل‌شده، پژوهش خود را در یک موقعیت خاص آزمایشگاهی اجرا می‌کند تا متغیرها را تا حد امکان تحت کنترل بگیرد. در هر آزمایش دو نوع متغیر اصلی داریم:متغیر مستقل: همان متغیری که پژوهشگر دستکاری یا تنظیم می‌کند.متغیر وابسته: پاسخ یا نتیجه‌ای که به‌دنبال تغییر متغیر مستقل اندازه‌گیری می‌شود.گاهی متغیرهای نامربوط و کنترل‌نشده وجود دارند که به آن‌ها متغیرهای مزاحم یا مداخله‌گر می‌گویند و باید از آن‌ها جلوگیری یا اثرشان محدود شود. به‌عنوان مثال اگر در یک آزمایش بخواهید تاثیر آموزش حل مسئله را بررسی کنید، لازم است زمان آموزش، شرایط محیط (مثل نور یا صدا) و سایر فاکتورها ثابت باشند تا نتیجه دقیق‌تر باشد. اگر این فاکتورها ثابت نباشند، نمی‌توان تغییرات عملکرد را دقیقاً به آموزش نسبت داد. همچنین اگر بخواهید تاثیر زمان بر یادگیری را بسنجید، باید مطمئن شوید که فقط زمان به‌عنوان متغیر مستقل تغییر می‌کند و عوامل دیگر ثابت هستند. این کنترل متغیرها باعث می‌شود اثر اصلی به‌صورت خالص و معتبر اندازه‌گیری شود.در آزمایش‌های شناختی، آزمایشگر باید از نمونه‌ای تصادفی که نماینده کل جمعیت باشد استفاده کند و محیط آزمایش را طوری کنترل کند که تغییرات مشاهده‌شده فقط به تغییرات متغیر مستقل نسبت داده شود، نه به عوامل دیگر. مثلاً در یک مطالعه، تمرکز شرکت‌کنندگان به شرایط نور وابسته بود، چون نور مستقیم خورشید مانع دید می‌شد.همچنین در طراحی آزمایش، شرکت‌کنندگان به‌صورت تصادفی در گروه‌های آزمایش و کنترل تقسیم می‌شوند تا اثرات تصادفی کاهش یابد. این کار از سوگیری و تأثیر عوامل پنهان جلوگیری می‌کند. برای مثال، هنگام بررسی اثر صدای مزاحم بر یادگیری، باید افراد به‌صورت تصادفی به گروه‌های مختلف تقسیم شوند تا اختلاف سنی یا توانایی‌های پایه دخالت نکند. در این مطالعات، متغیر مستقل همان عامل اصلی دست‌کاری‌شده (مثل وجود یا عدم وجود صدا) و متغیر وابسته پاسخ یا عملکرد شرکت‌کنندگان است (مثل دقت پاسخ یا نمره آزمون). متغیرهای مزاحم (confounding variables) باید کنترل یا ثابت نگه داشته شوند، زیرا می‌توانند بر نتایج تأثیر بگذارند. برای مثال، ویژگی‌هایی مثل سن، جنسیت یا توانایی حل مسئله می‌توانند باعث تفاوت در نتایج شوند. اگر این عوامل کنترل نشوند، نمی‌توان اثر واقعی متغیر مستقل را به‌درستی سنجید. همین‌طور، در مطالعات پیچیده‌تر، ویژگی‌های فردی (مثل سرعت پردازش زبان یا دقت در خواندن) نیز باید در تحلیل آماری لحاظ شوند.در روان‌شناسی شناختی، روش‌های آزمایشی معمولاً بسیار دقیق طراحی می‌شوند و محقق تلاش می‌کند فقط یک متغیر مستقل را تغییر دهد. با این حال، ترکیب نتایج از آزمایش‌های مختلف می‌تواند دید کامل‌تری نسبت به پدیده شناختی بدهد. پژوهشگران اغلب از روش‌های آماری پیشرفته مثل تحلیل همبستگی (correlation) یا رگرسیون برای بررسی روابط بین متغیرها استفاده می‌کنند. این تحلیل‌ها می‌توانند نشان دهند یک رابطه تا چه حد قوی یا ضعیف است. [حقیقتا به نظر اینجانب اگر برای مطالعه دقیق‌تر مفاهیم این بخش به رفرنس بوک‌های روش تحقیق مراجعه کنیم و مفاهیم آماری رو با مثال‌های کتاب تلفیق کنیم بیشتر به صلاحه ولی در هر صورت صلاح مملکت خویش خسروان دانند.]همبستگی (Correlation) به معنی بررسی رابطه بین دو یا چند متغیر است و نشان می‌دهد این متغیرها چگونه با هم تغییر می‌کنند. همبستگی می‌تواند مثبت باشد، یعنی با افزایش یک متغیر، متغیر دیگر هم افزایش می‌یابد (مثل رابطه بین ساعت مطالعه و نمره امتحان)، یا منفی باشد، یعنی با افزایش یکی، دیگری کاهش پیدا کند (مثل افزایش استرس و کاهش دقت). مقدار همبستگی با یک ضریب عددی بین ۱+ (همبستگی کامل مثبت) و ۱− (همبستگی کامل منفی) بیان می‌شود؛ مقدار ۰ یعنی هیچ رابطه‌ای وجود ندارد. مهم‌ترین نکته این است که همبستگی هرگز به معنای علت و معلول نیست؛ یعنی اگر دو متغیر با هم تغییر می‌کنند، لزوماً یکی باعث تغییر دیگری نمی‌شود. برای مثال، افزایش مصرف بستنی و افزایش موارد غرق شدن در تابستان همبستگی مثبت دارند، اما دلیلش عامل سوم (گرمای هوا) است. بنابراین، همبستگی فقط یک شاخص آماری برای توصیف شدت و جهت رابطه است، نه دلیلی بر علت بودن.تحقیقات علوم اعصابتحقیقات علوم اعصاب رابطه بین کارکرد شناختی و ساختارها یا رویدادهای مغزی را بررسی می‌کند. این مطالعات به سه دسته اصلی تقسیم می‌شوند:مشاهده مغز زنده: شامل تصویربرداری از فعالیت مغز برای شناسایی مناطق فعال حین انجام کارهای شناختی.مطالعه مغز پس از مرگ (Autopsy): ساختار مغز افراد فوت‌شده را با ویژگی‌های شناختی آن‌ها مقایسه می‌کنند.مطالعه آسیب‌شناسی (Case studies): بررسی افرادی که به‌دلایلی مثل سکته یا آسیب مغزی، کارکرد شناختی خاصی را از دست داده‌اند. این روش‌ها کمک می‌کنند بفهمیم کدام بخش‌های مغز مسئول مهارت‌ها یا رفتارهای خاص هستند. برای مثال افرادی که به دلیل آسیب به لوب پیشانی دچار اختلال تصمیم‌گیری یا کنترل هیجان می‌شوند، به پژوهشگران کمک می‌کنند تا نقش این منطقه را بهتر درک کنند. در کنار این موارد به دلیل ملاحظات اخلاقی، بسیاری از مطالعات روی حیوانات انجام می‌شود. پژوهشگران به کمک مدل‌های حیوانی، ساختار مغز را با کارکرد شناختی مقایسه کرده و سپس نتایج را به انسان تعمیم می‌دهند.روش‌های غیرآزمایشگاهی (گزارش‌های موردی و مشاهده طبیعی)در این روش‌ها، پژوهشگر به جای دستکاری مستقیم متغیرها، به مشاهده دقیق افراد در شرایط طبیعی یا مرور گزارش‌های فردی می‌پردازد. این مطالعات اغلب روی افرادی انجام می‌شود که به دلایل طبیعی یا حادثه‌ای دچار تغییر در عملکرد شناختی شده‌اند (مانند فینیس گیج، کارگری که میله آهنی به مغزش آسیب زد).مزیت اصلی این روش، فراهم کردن اطلاعات غنی در مورد رفتار واقعی و طبیعی افراد است. برای مثال، می‌توان مشاهده کرد فردی در شرایط واقعی زندگی چگونه تصمیم می‌گیرد یا چه واکنش‌های احساسی از خود نشان می‌دهد. همچنین، امکان بررسی اثر محیط اجتماعی و تعاملات انسانی را فراهم می‌کند. اما محدودیت اصلی این روش، نبود کنترل دقیق بر متغیرها است، چون نمی‌توان شرایط را مثل آزمایشگاه ثابت نگه داشت. بنابراین علت‌یابی دقیق دشوار می‌شود و ممکن است نتایج فقط همبستگی نشان دهند، نه رابطه علت و معلولی.من تا اینجا دست نگه میدارم و دوست دارم مواردی بسیار مهم و جالب از کیس فینیس گیج از کتاب خطای دکارت رو در پست بعدی شرح بدم.</description>
                <category>Neda Tafreshi</category>
                <author>Neda Tafreshi</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 21:38:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب روان‌شناسی شناختی استرنبرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@NedaTafreshi/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%A8%D8%B1%DA%AF-bxdnqkzgiupi</link>
                <description>این مجموعه قراره خلاصه‌ای از کتاب &quot;روانشناسی شناختی&quot; از استرنبرگ باشه. من در حین مطالعه کتاب خلاصه‌ها و گزیده‌هایی از کتاب رو اینجا به ترتیب فصول به اشتراک میذارم. همچنین در هر جایی توضیح اضافه خارج از کتاب وجود داشته باشه بهش رفرنس میدم.فصل ۱مقدمهروان‌شناسی شناختی به مطالعه نحوه تفکر انسان، فرایند یادگیری و فکر کردن درباره اطلاعات می‌گویند. یک روان‌شناس شناختی ممکن است بر روی این کار کند که چگونه افراد اطلاعات را به خاطر می‌سپارند و برخی از آن‌ها را فراموش می‌کنند و یا افراد چگونه اشکال مختلف را درک می‌کنند.فرض کنید شما در اتاقی پر از مهمان قرار دارید و در همهمه اتاق دارید با دوست خود صحبت می‌کنید، ناگهان کسی در اطراف در مکالمه‌اش نام شما را می‌برد و شما با وجود این که به صدای اطراف گوش نمی‌کردید توجهتان جلب می‌شود و مکالمه او را می‌شنوید. به این اتفاق اثر &amp;quotاثر مجلس مهمانی&amp;quot یا &amp;quotCocktail party effect&amp;quot می‌گویند. در واقع تشخیص یک صدا از میان صدا‌های دیگر یکی از شگفت‌انگیزترین ویژگی‌های مغز است.یکی از مهم‌ترین کارکرد مغز روش &quot;اکتشافی دسترسی پذیر&#x27;&#x27; (ترجمه اش واقعا یه جوریه!) یا &quot;Availability &quot;heuristic است، اتفاقی که در این فرایند می‌افتد مانند یک میان‌بر در ذهن است که برای پردازش اطلاعات از آن استفاده می‌کنیم و باعث می‌شود تا در زمانی که نیاز است بتوانیم واکنش سریع بدهیم که لزوما ممکن است درست نباشد، در واقع ما از میان اطلاعات در دسترس، پاسخی سریع به محرک‌های اطراف می‌دهیم. فرض کنید به یک مسئله فکر می‌کنید و سریع مثال‌هایی به ذهن شما می‌رسد، در این هنگام شما از روش اکتشافی دسترسی پذیر استفاده کرده‌اید.Nikolopoulou, Kassiani (2022),  Availability Heuristic | Example &amp; Definitionچرا باید تاریخ روان‌شناسی شناختی را بدانیم؟ در طی سال‌هایی که روانشناسان تحقیقات متعددی بر روی پروژه‌های مختلف کردند، اکثر آن‌های که چاپ شده‌اند شامل گروه گواه یا &quot;Control group&quot; یا گروه شاهد نبودند و صرفا تاثیر بر روی یک گروه سنجیده می‌شد، این مورد باعث می‌شود تا همه متغییر‌ها به صورت صحیح اندازه‌گیری نشود؛ زیرا گروه کنترل به عنوان یک معیار عمل می کند و برای محققان این مزیت را به همراه دارد تا گروه آزمایش را با گروه کنترل مقایسه کنند تا متوجه شوند چه تاثیری بر متغیر مستقل ایجاد می شود.گروه تجربی یا گروه آزمایش یا &quot;Experimental group&quot; چیست؟ در آزمایش‌ها، دانشمندان یک گروه کنترل و یک گروه آزمایش را مقایسه می‌کنند که از همه جهات یکسان هستند، به جز یک تفاوت - دستکاری تجربی.بر خلاف گروه آزمایش، گروه کنترل در معرض متغیر مستقل مورد بررسی قرار نمی گیرد و بنابراین خط پایه ای را ارائه می دهد که هر گونه تغییر در گروه آزمایش را می توان با آن مقایسه کرد.از آنجایی که دستکاری آزمایشی تنها تفاوت بین گروه آزمایش و کنترل است، می توان مطمئن بود که هر گونه تفاوت بین این دو به دلیل دستکاری تجربی است تا شانس.تخصیص تصادفی شرکت‌کنندگان به گروه‌های متغیر مستقل به این معنی است که همه شرکت‌کنندگان باید شانس برابری برای شرکت در هر شرایط داشته باشند. اصل تخصیص تصادفی برای جلوگیری از سوگیری در روش انجام آزمایش و محدود کردن اثرات متغیرهای شرکت کننده است.رفرنس: https://b2n.ir/s07252سوالات بنیادین در روان‌شناسی شناختی با روان‌شناسی تقریبا یکسان است، با این تفاوت که نحوه پاسخ به آن‌ها متفاوت است و روان‌شناسان شناختی می‌خواهند با مطالعه نحوه فکر کردن انسان بتوانند دریابند که انسان‌ها چگونه فکر می‌کنند. روند تحول روان‌شناسی شناختی از طریق احتجاج یا &quot;Dialectic&quot; اتفاق افتاده است. [ احتجاج به معنی استدلال کردن و یا اقامه دلیل است (دهخدا) ] احتجاج یک فرایند تحولی و رفت و برگشتی است که در طول زمان نظریات با تبادل نظرات مختلف توسعه می‌یابند. در فرایند احتجاج سه حالت کلی وجود دارد:۱- تز یا نهاد (Thesis)؛ یک گزاره آغازین معین و یک باور است، عده‌ای اعتقاد دارند که ژن و وراثت بر هوش تاثیر قطعی دارد، سپس در مقابل آن تز‌های دیگری توسعه می‌یابد.۲- آنتی تز یا برابر نهاد (Antithesis): گزاره‌ای که متضاد گزاره‌ دیگر ارائه می‌شود،  این اتفاق دیر یا زود می‌افتد که نظریه‌ای، نظریه‌ای دیگر را رد کند. عده‌ای دیگر اعتقاد دارند محیط تاثیر به سزایی بر ویژگی‌های فردی (هوش و یادگیری) دارد.سنتز یا هم نهاد (Synthesis): بعد از مدتی ممکن است با مناظره‌های متعدد تز و آنتی تز، آن‌ها باهم دیگر تلفیق شوند و نظریه جدیدی را باهم توسعه بدهند که به آن سنتز گفته می‌شود. عده‌ای اعتقاد دارند تعاملی میان محیط و ژن یا پرورش و سرشت (Nature Vs. Nurture) وجود دارد.پرورش (محیط) می‌تواند در فرهنگ‌های مختلف متفاوت عمل کنند، به عنوان مثال آسیایی‌ها بیشتر احتجاجی عمل می‌کنند و تضاد‌ها را تحمل کنند تا یک پاسخ برای آن پیدا شود؛ از طرفی آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها تفکر خطی (Linear) دارند و باور‌هایشان باید با یکدیگر همساز باشد. در یک آزمایش که تصویر ماهی در اقیانوس به این دو طیف نشان داده شد، توجه آمریکایی و اروپایی‌ها بیشتر به ماهی بود و آسیایی بیشتر به فضای اقیانوس و اطراف توجه می‌کردند. این نشان می‌دهد که قشر اول اشیا را مستقل از زمینه پردازش کنند و قشر دوم ترجیح می‌دهند تا به اشیا در زمینه اطراف آن توجه کنند. نتیجه نشان می‌دهد فرهنگ بر بسیاری از فرایند‌های شناختی از جمله هوش تاثیر می‌گذارد.اگر سنتز به درک ما از یک شی کمک کند، مانند یک تز جدید عمل خواهد کرد؛ برای مثال دانشمندانی در زمینه روان‌شناختی نظریه‌هایی را گسترش دادند و سپس دانشمندان دیگری نقاط ضعف آن را مشخص کردند و از این تعامل یک تز جدید توسعه می‌یابد که ویژگی‌های هر دو را درون خود دارد.ریشه‌های فلسفی روان‌شناسی: عقل‌گرایی در مقابل تجربه گراییاز چه زمانی تحقیق درباره روانشناسی آغاز شد؟ معمولا متخصصان ریشه‌های اولیه روان‌شناسی را در دو رویکرد می‌بینند:۱- فلسفه: بر درک ماهیت ابعاد دنیای بیرون از طریق درون‌نگری (Introspection) دارد.۲- فیزیولوژی: مطالعات علمی کارکردهایی است که در طول حیات پایدارند و عمدتا از روش‌های تجربی (مبتنی بر مشاهده) استفاده می‌کند.افلاطون فیلسوف یونانی و شاگرد او ارسطو در این زمینه با‌هم اختلاف نظر داشتند. افلاطون به عنوان یک عقل‌گرا اعتقاد داشت تنها راه درک ماهیت جهان و دانش، تفکر استدلالی و تحلیل عقلانی است. او معتقد بود که به هیچ گونه تجربه برای توسعه دانش جدید نیاز ندارد و برای شناخت فرایند‌های شناختی باید تنها به عقل خود اتکا کرد.از طرفی دیگر ارسطو به عنوان یک تجربه‌گرا معتقد بود تنها راه کسب دانش از طریق روش‌های تجربی و مشاهده  است، تجربه‌گرایان برای کاوش ذهن انسان از آزمایش‌هایی استفاده می‌کنند و سپس از طریق مشاهده دقیق و مطالعه آن، فرایند‌های مورد نظرشان را استخراج می‌کنند.تجربه‌گرایی منجر به شکل‌گیری تحقیقات تجربی در روانشناسی شد و عقل‌گرایی نیز منجر نظریات را شکل داد. هیچ کدام از این دو به تنهایی نمی‌توانند مفید باشند، بلکه سنتزی از هر دو آن‌ها را کامل می‌کند. کوهی از داده‌های ناشی از آزمایشات تجربی که آن را در چارچوب کاربرد نظری قرار نداده باشند، بی معناست. نظریاتی که هیچ‌گونه پیوندی با مشاهدات تجربی ندارند نیز معتبر نیستند. بیشتر روان‌شناسان قرن بیستم از سنتز این دو استفاده‌ می‌کنند.تضاد‌های عقل‌گرایی و تجربه‌گرایی را فیلسوف فرانسوی و عقل‌گرا &quot;رنه دکارت&quot; و فیلسوف انگلیسی و تجربه‌گرا &quot;جان لاک&quot; برجسته کردند. رنه دکارت جمله معروفی دارد که می‌گوید &quot;من فکر می‌کنم پس هستم&quot; که بیانگر این است که او به روش تاملی و درون‌نگری جهت یافتن حقیقت اعتقاد دارد و علت وجودی‌اش را فکر کردن و شک کردن می‌داند، اون نظریات مبتنی بر تجربه و حواس را دارای خطا می‌دانست. از طرفی دیگر جان لاک معتقد بود که انسان‌ها بدون دانش مانند یک لوح سفید به دنیا می‌آیند و مشاهدات تجربی مانند نوشتاری بر روی لوح سفید است، او معتقد بود مطالعه یادگیری کلید شناخت ذهن انسان است و هیچ ویژگی فطری وجود ندارد.ریشه‌های روان‌شناختی روان‌شناسی شناختیدر قرن ۱۸ فیلسوف فرانسوی &quot;امانوئل کانت&quot; تلفیقی از دیدگاه دکارت و لاک را ارائه کرد با این استدلال که عقل‌گرایی و تجربه‌گرایی هر کدام کاربرد‌های خودشان را دارند و در شناخت حقیقت هر دو باید باهم به کار بروند. حوزه روان‌شناسی شناختی به صورت احتجاجی توسعه یافته است و باید در نظر داشت که تنها یک رویکرد صحیح نسبت به آن وجود ندارد و صرفا می‌توان آن را مبنای کار خود در نظر گرفت، روان‌شناسی شناختی ریشه در مکاتب مختلف دارد که در بخش زیر به آن‌ها اشاره می‌شود.-درک ساختار ذهن: ساختار گرایییکی از احتجاجات اولیه در تاریخ روان‌شناسی بین ساختارگرایی (Structuralism) و کارکردگرایی (Functionalism) بوده است، ساختارگرایی اولین مکتب عمده فکری در روان‌شناسی بود. ساختارگرایی درصدد شناخت ذهن از طریق درک ساختار (شکل‌بندی عناصر)  ذهن و ادراک از طریق تجزیه آن‌ها به اجزای تشکیل دهنده (عاطفه، توجه، حافظه) بود. آن‌ها در جست و جوی شناخت ذهن انسان از طریق تجزیه آن به اجزای سازنده بودند و می‌خواستند بفهمند که چگونه همکاری این اعضا در برای خلق ذهن کار می‌کند.ساخت گرایی یا روان‌شناسی محتوایی (content psychology) با تأسیس آزمایشگاه روانشناسی تجربی به وسیله ویلهلم وونت آلمانی به عنوان نخستین مکتب روانشناختی مطرح گردید. روانشناسان آمریکایی، وونت را پیشگام  و ادوارد تیچنر انگلیسی را که در آمریکا به فعالیت علمی اشتغال داشت و سخنگوی این نظام بود موسس مکتب ساخت گرایی معرفی می کنند.طرفداران ساخت گرایی، اعتقاد دارند که پدیده های روانی از اجزایی تشکیل شده اند و نقش روانشناسی کشف این اعضاء می باشد و به وسیله آن می توان به ماهیت پدیده های روانی رسید. از این رو عده ای این مکتب را مکتب “شیمی ذهنی” نیز نامیده اند.تیچنر بر این باور بود: هدف اولیه یک روانشناس ساختاری، این است که ساختار ذهن را تجزیه و تحلیل کند و اجزای تشکیل دهنده یک رویداد ذهنی و روانی را به دست آورد. وی در ادامه چنین می گفت: کار یک روانشناس آزمایشی، نوعی کالبد شکافی یک موجود زنده است، اما کالبد شکافی ای که نتایجی ساختاری می دهد نه کنشی. او ابتدا نظریه خود را در قالب سه سوال “چه چیز”  “چگونه”  و “چرا” مطرح کرد. منظور از سوال اول این بود که ذهن چیست و ساختار آن کدام است و سوال دوم به دنبال چگونگی ترکیب رویدادهای ذهنی با همدیگر می باشد و در سوال آخر به دنبال علت این پدیده های روانی بود که از نظر او همان سیستم مغز و شرایط فیزیولوژیک بود.منبع: https://b2n.ir/d33467استرنبرگ، &quot;ویلیام وونت&quot; روان‌شناس آلمانی را موسس مکتب ساختارگرایی معرفی می‌کند، یکی از روش‌هایی که ونت برای آزمایشات تجربی استفاده می‌کرد درونگری بود، درونگری به معنای مشاهده هشیار فرایند‌های تفکر توسط خود فرد است. این روش آزمایشی رویکرد عقل‌گرا را به تجربه‌گرایی یعنی مشاهده رفتار برای نتیجه‌گیری تغییر داد. در این آزمایشات درون‌نگری افراد فرایند‌های فکری خود را گزارش می‌کنند تا دانشمندان بتوانند درباره ذهن آگاهی کسب کنند. مشکلی که این روش داشت این بود که افراد گاهی نمی‌توانستند احساسات خود را به درستی بیان کنند یا واژه‌ای برای بیان آن پیدا نمی‌کردند، از طرفی دیگر این روش دقیق نبود و همین که افراد خود را تحت آزمایش می‌دیدند بر فرایند ذهنی آن‌ها تاثیرگذار بود.یکی از پیروان وونت، &quot;ادوارد تیچنر&quot; دانشجوی انگلیسی در آمریکا یک ساختارگرای کامل بود و باعث گسترش ساختار گرایی در آمریکا شد و صرفا از روش‌های متکی بر درون‌نگری (برتری تجربه فردی) استفاده می‌کرد. به مرور زمان روان‌شناسان دیگر درون نگری و تمرکز بر ساختار را مورد انتقاد قرار دادند جنبشی جدید اتفاق افتاد.-درک فرایند‌های ذهنی: کارکردگراییکارکردگرایی آنتی‌تز ساختارگرایی بود و سوالات متضادی با آن را مطرح می‌کرد، سوال ساختارگرایان درباره ساختار ذهن بود اما کارکردگرایان به آن‌چه افراد انجام می‌دهند و چرا آن را انجام می‌دهند می‌پرداختند و در واقع توجه ‌آن‌ها بر فرایند‌های تفکر بود و نه محتوای آن. (مطالعه فرایند چگونگی و چرایی)کارکردگرایان از طریق نوع سوالاتی که می‌پرسیدند و روش رسیدن به پاسخ، به این مکتب شکلی یکپارچه دادند و از آن‌جایی که آن‌ها اعتقاد داشتند که باید روشی اتخاذ شود که بهترین پاسخ را در اختیار محقق قرار دهد، به سمت عمل‌گرایی گرایش پیدا کردند. منظور از عمل‌گرایی این است که نتایج تحقیقات باید به نحوی باشد که کارکرد عملی داشته باشد و در دنیای واقعی قابل استفاده باشد. عمل‌گرایان علاوه بر آن که می‌خواستند بدانند مردم چه می‌کنند، می‌خواستند بدانند که با این اطلاعات می‌توانند چه کاری انجام دهند. برای مثال آن‌ها به اهمیت یادگیری و حافظه اعتقاد داشتند، زیرا از طریق آن ‌می‌توانستند به بهبود عملکرد کودکان مدرسه‌ای کمک کنند.یکی از رهبران این جنبش &quot;ویلیام جیمز&quot; بود که کارکردگرایی را به سمت عمل‌گرایی متمایل کرد و کمک عملی او کتاب اصول روان‌شناسی است که حتی پس از یک قرن روان‌شناسان شناختی در حیطه توجه، هشیاری و ادراک به آن رفرنس می‌دهند. &quot;جان دیوی&quot; از دیگر عمل‌گرایان بود که تاثیر زیادی بر تفکر معاصر روان‌شناسی شناختی گذاشت و به علت کارهایش درباره تفکر و مدرسه شناخته شده‌است.با وجود این‌که کارکردگرایان به فرایند فکر کردن و نحوه یادگیری انسان علاقه‌مند بودند اما نتوانستند روش و پاسخی بدهند که یادگیری چگونه اتفاق می‌افتد، این کار را مکتب دیگر انجام داد.- یک سنتز: تداعی‌گریتداعی‌گری مانند کارکردگرایی بیشتر از این‌که یک مکتب روان‌شناسی جدی باشد، یک روش نافذ فکری است. تداعی‌گری بررسی می‌کنند چگونه بین رویداد‌های مختلف در ذهن ارتباط برقرار می‌شود به نحوی که منجر به یادگیری شود. تداعی ممکن است ناشی از موارد زیر باشد:مجاورت (Contiguity) به مفهوم مقولات مرتبطی که همزمان اتفاق می‌افتند.مشابهت (Similarity) به مفهوم مقولات مرتبطی که دارای صفت‌های مشابه اند.تضاد (Contrast) به مفهوم مقولات مرتبطی که باهم تضاد دارند و قطب مخالف هم هستند؛ مانند شب و روز.یکی از دانشمندان آلمانی تداعی‌گرا &quot;هرمان ابینگهاوس&quot; اصول تداعی‌گری را به صورت نظام‌مند به کار برد. او به طور خاص فرایند‌های ذهنی خودش را مشاهده کرد؛ در ابتدا فهرستی از هجاهای بی‌معنا را ساخت و سپس یک حرف بی‌صدا و یک‌ حرف صدا دار و بعد یک حرف بی‌صدا را قرار داد مانند Hax. او سپس بررسی کرد که یادگیری و به خاطر سپردن آن‌ها چقدر زمان برده و تعداد اشتباهات خود را شمارش کرد . زمان پاسخ‌های خود را ثبت کرد. او از طریق خودمشاهده‌گری بررسی کرد که چگونه افراد یاد می‌گیرند و و از طریق تکرار هشیار ذهنی مطالب را یاد می‌گیرند. دستاورد او این بود که تکرار فراوان می‌تواند ارتباط‌های ذهنی را بیشتر در حافظه ثبت کند و افراد از طریق تکرار یادگیری خود را افزایش دهند.baddeley, Simon (2021), The curve of forgettingاز دیگر تداعی‌گران بانفوذ می‌توان به ادوارد لی ثرندایک اشاره کرد، او اعتقاد داشت رضایت نقش کلیدی در یادگیری و تداعی دارد و این اثر را قانون اثر (Law of effect) نامید.هر محرکی در طول زمان گرایش به تولید پاسخ خاص می‌کند به شرطی که برای پاسخ آن پاداش دریافت کند. او اعتقاد داشت اگر موجود زنده مکررا برای انجام کاری پاداش (رضایت) کسب کند، پاسخ به شیوه‌ای خاص برای آن موقعیت خاص را فرا می‌گیرد. برای مثال اگر کودک برای حل مسائل درست درسی پاداش دریافت کند، می‌اموزد که مسائل را درست حل کند زیرا میان درست حل کردن و پاداش ارتباط برقرار می‌سازد.این تئوری ها پیش زمینه پیدایش رفتارگرایی بود.- از تداعی‌گری به رفتارگراییسایر محققانی که هم‌دوره ثورندایک بودند از آزمایشات حیوانی برای آزمایش محرک و پاسخ استفاده می‌کردند و همچنین بین تداعی‌گری و مکتب در حال ظهور رفتارگرایی در تردید بودند. رفتارگرایی فقط بر رابطه بین رفتار قابل مشاهده و محرک یا محیط اطراف تمرکز داشتند تا چیزهای غیرقابل مشاهده را ملموس کنند.کالبد شناس روسی &quot;ایوان پاولف&quot; یادگیری غیر داوطلبانه را مورد آزمایش قرار داد، به این صورت که در یک آزمایش زمانی که سگ‌ها اشخاصی را می‌دیدند که به آن‌ها غذا می‌داند، به صورت غیرارادی بزاق دهانشان ترشح می‌شد در واقع قبل از اینکه ببینند که او غذا همراه دارد یا ندارد. این نوع یادگیری غیر داوطلبانه (کلاسیک شرطی) چیزی بیشتر از صرفا مجاورت زمانی بود و در واقع شرطی سازی موثر نیاز به وابستگی نیز دارد (عرضه غذا وابسته به محرک شرطی). عومل وابستگی در قالب تنبیه و پاداش در قرن ۲۱ نیز همچنان استفاده می‌شود. رفتارگرایی را می‌توان نوعی تداعی‌گری افراطی دانست که به طور کامل بر ارتباط میان محیط و رفتار قابل مشاهده تاکید دارد. از نظر رفتارگرایان تندرو هر گونه فرضیه‌ای درباره افکار درونی و راه‌های تفکر چیزی جز حدس نیست.طرفداران رفتارگرایی: پدر رفتارگرایی افراطی را &quot;جان واتسون&quot; می‌دانند، واتسون هیچ ارزشی برای محتوای درون ذهن (تفکر) قائل نبود و معتقد بود روانشناسان فقط باید بر رفتار قابل مشاهده تمرکز کنند. از نظر تاریخی بیشتر آزمایشات رفتارگرایان بر روی حیواناتی مانند موش یا کبوتر انجام می‌دادند و یکی از مشکلات استفاده از حیوانات این بود که نتایج را نمی‌شد به راحتی به انسان‌ها تعمیم داد. &quot;بی.اف اسکینر&quot; به عنوان یک رفتار گرای افراطی اعتقاد داشت که همه اشکال رفتار‌های انسانی را می‌توان در قالب یادگیری در واکنش به محیط اطراف (شرطی سازی عامل با تقویت یا تضعیف رفتار بسته به بودن یا نبودن پاداش یا تنبیه) توضیح داد و سازو کارهای ذهنی را مردود می‌دانست.منتقدان رفتارگرایی: رفتارگرایی در زمینه‌های مختلفی مانند اکتساب، تولید و درک زبان با چالش رو‌به‌رو شد زیرا در تبیین برخی از انواع یادگیری خوب عمل می‌کرد اما در مقابل فعالیت‌های پیچیده ذهنی مانند یادگیری زبان و حل‌مسئله ناموفق بود، از طرفی دیگر روان‌شناسان فراتر از درک مردم می‌خواستند بدانند در سر آن‌ها چه می‌گذرد و در نهایت نیز استفاده از حیوانات در آزمایشات تجربی بسیار آسان‌تر از مطالعات انسانی بود.برخی از روان‌شناسان رفتارگرایی افراطی را رد کردند و درباره محتوای جعبه سیاه (ذهن) کنجکاو بودند. رفتارگرایان ذهن را به منزله یک جعبه سیاه می‌دیدند که در قالب برون‌داد و درون‌داد بهتر می‌توان بررسی کرد و عقیده داشتند چون نمی‌توان محتوای داخل آن را مشاهده کرد پس نمی‌توان آن را به درستی توصیف کرد. یکی از منتقدان &quot; ادوارد تولمن&quot; معتقد بود که درک رفتار نیاز به نیاز به درک و محاسبه هدف دارد زیرا هر رفتاری در راستای یک هدفی صورت می‌پذیرد یا &quot; بندورا&quot; معتقد بود یادگیری فقط در نتیجه پاداش مستقیم نیست بلکه اگر مشاهده پاداش یا تنبیه اتفاق بیفتد، وقوع یادگیری کاملا مستند است. این دیدگاه بر این تاکید دارد که ما چگونه از نمونه‌ها سرمشق می‌گیریم (یادگیری اجتماعی).- روان‌شناسی گشتالت: کل بیشتر از جمع اجزا آن استدر میان منتقدان رفتارگرایی، روان‌شناسان گشتالتی از همه جدی‌تر بودند، آن‌ها اعتقاد داشتند ما زمانی پدیده‌های روان‌شناختی را خوب درک می‌کنیم که آن را در قالب کل سازمان یافته ببینیم و نه اجزا کوچک و تقسیم شده. رفتارگرایان تمایل داشتند تا حل مسئله را از طریق مطالعه نجواهای افراد با خودشان درک کنند (قابل مشاهده) اما گشتالتی‌ها درصدد مطالعه بینش (Insight) بودند تا آن رویداد ذهنی را مطالعه کنند که فرد را از نداشتن فکر به درک مسئله در یک لحظه زمانی می‌رساند.ظهور روان‌شناسی شناختیدر اوایل دهه ‍۱۹۵۰ یک جنبش انقلاب شناختی در واکنش به رفتارگرایی صورت گرفت، شناخت‌گرایی بر این باور است که بیشتر رفتارهای انسان نحوه تفکر او را توضیح می‌دهند. شناخت‌گرایی اندیشه رفتارگرایی را رد می‌کند (مبنی بر اینکه چون قابل مشاهده نیست پس باید از آن اجتناب کرد) و در واقع سنتز رفتارگرایی و گشتالت است، زیرا مانند رفتارگرایی از تحلیل‌های کمی استفاده می‌کند و مانند گشتالت بر فرایند‌های ذهنی تاکید دارد.- نقش اولیه علوم اعصاب شناختییکی از شاگردان پیشین واتسون به نام &quot; کارل اسپنسر لشلی&quot; دیدگاه رفتارگرایان مبنی بر اینکه مغز انسان عضوی منفعل است و فقط به شرایط بیرونی پاسخ می‌دهد را رد کرد، او مغز را  سازمان‌دهنده فعال و پویای رفتار می‌دانست و هیچ یک از پدیده‌های پیچیده رفتاری در قالب شرطی سازی قابل توضیح نیستند.در سطح تحلیلی متفاوت &quot; دونالد هب&quot; مفهوم مجمع سلول‌های مغزی را به عنوان پایه یادگیری مغز پیشنهاد کرد، مجمع سلول‌های مغز در واقع ساختار‌های هماهنگ عصبی هستند که در اثر تحریک فراوان پدید می‌آیند و در طول زمان توانایی تحریک یک سلول عصبی به ایجاد شلیک در یک سلول عصبی مرتبط با خودش، بالا می‌رود.در این زمان اسکینر کتابی نوشت و در آن توصیف کرد که می‌توان اکتساب زبان را در قالب شرایط محیطی توضیح داد و این کار او را بیشتر در معرض حمله قرار داد، &quot; نوام چامسکی&quot; زبان‌شناس در جوابیه بر مبانی زیست‌شناسی و ظرفیت خلاق تاکید کرد و گفت بی‌نهایت جمله است که ما می‌توانیم آن‌ها را تولید کنیم و حتی خردسالان نیز می‌توانند جملات جدیدی را تولید کنند.</description>
                <category>Neda Tafreshi</category>
                <author>Neda Tafreshi</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jun 2023 22:45:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>