<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نگین کیخائی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Negin.keikhaei85</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-25 17:42:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1251548/avatar/HACH5A.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نگین کیخائی</title>
            <link>https://virgool.io/@Negin.keikhaei85</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رها کن رفیق جان ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Negin.keikhaei85/%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%86-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%D8%AC%D8%A7%D9%86-j7jukdbvwawn</link>
                <description>صبح که آفتاب بالا میاید دوباره یادم می افتد که زندگی هنوز هم جریان دارد،شاید شبی که گذشت حتی فکرش را هم نمیکردیم که این آدم مچاله شده ی روی تخت تا صبح دوام بیاورد ،خواستم بگویم رفیق، بدترین حالت را به یاد بیاور،درست همان شبی که از شدت ناراحتی تا صبح به یاد هزاران چیز از دست رفته ات با سوزِ جان اشک ریختی ،ولی امروز صبح شد آن شب و به پایان آمد آن سیاهی .... فقط کمی صبر نیاز است ..اگر به طبیعت هم نگاه کنیم خواهیم یافت که درست همان لحظه ای که غرق در باد و بوران و سرما هستیم فقط تلنگر یک نسیم بهاری کافی است که متحول کند حال مان و یک مقلب القلوب کار ساز است تا فراموش کنیم رنج های عمیق سالی که گذشت را ...پس بسپار به زمان ،که اگر از دست رفته ها را به تو باز نگرداند ولی صبر را به بهترین حالِ ممکن به تو خواهد آموخت و دردی را که داده مانند همان نسیم اول بهار با صبری که میدهد از بین خواهد برد ..... لحظه ای صبر کن رفیق...لا به لای شلوغی و کلافگی و سخت گرفتن های زندگی خواستم بگویمنگاهی به پشـــت سرت بیندازمثل همه ی روزاهایی که گذشتاین روزها هم میگذرد ...خواستم بگم حواست هست دیگه؟!ما فقط یک بار زندگی میکنیمحالا ادامه بده......</description>
                <category>نگین کیخائی</category>
                <author>نگین کیخائی</author>
                <pubDate>Wed, 02 Mar 2022 12:24:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دردی مشترک میان سینه هایمان...</title>
                <link>https://virgool.io/@Negin.keikhaei85/%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%85-bix66aplykp8</link>
                <description>چشمانم را بسته بودم و در میان هیاهوی درونم صدای قلبم که هر لحظه میخواست از سینه ام بیرون بزند را میشنیدم؛ انگار لحظه ای که درون فضا پیمایمان نشستم گمان نمیکردم از هر اتفاقی در زندگی ام استرس زا تر است ، اکنون تقریبا میلیارد ها کیلومتر از سیاره ی زمین دور شدیم و جالب اینجاست که هر چه زودتر می رویم هیجان و ذوق دیدن این سیاره بیشتر مرا در بر میگیرید ولی هنوز هم دلتنگی عجیب به کره ی خاکی ام داشتم ، درست مانند همان تبعید شده هایی که وطن شان را ترک کردند و به اجبارِ شرایط مجبور به گذر از آن و رفتن به جایی جدید هستند ، البته رفتن ما هم فرق چندانی با تبعید نداشت ، ما زمین را نابود کرده بودیم و اینبار عازم کره ی ماه بودیم،حال معلوم نبود دیر یا زود خبر فروپاشی و نابودی آن سیاره هم از جانب ما به گوش برسد ؛ ما اهالی زمین که همگی مان درون فضاپیمای *مارس اکسپرس* نشستیم آخرین بازماندگان این سلسه آدم نماهای رباتیک هستیم ، که ظاهری انسانی و قلبی سنگینی سینه مان را در برگرفته ، میدانی هنوز هم دست و پا زدن آن همه حیوان بی گناه و تمنای عجیب گیاهان بی دفاع جلوی چشمانم است ، ما آن ها را با حرکات جاه‌طلبانه مان از بین بردیم و میخواستیم هریکی بر دیگری برتری داشته باشیم ، اما اکنون تمام مان ،فارغ از هر ظاهر و لحجه و رنگ و زبانی کنار هم نشستیم و هر کدام مان درون افکار خودمان غرق شدیم اما من مطمئنم وجه اشتراک تمام مان زمینی است که نابودش کردیم و امروز با وجدان نداشته مان رنج میکشیم ...بیخیال،هنوز هم سعی در فراموشی نابودی هایمان را داریم ،ولی اینبار باید زندگی جدیدی برای خودمان بسازیم و کره ی جدید را با خاک یکسان نکنیم...ناگهان اتفاق عجیبی افتاد ، صداهایی از جلوی فضاپیما آمد ، انگار مسیر به پایان رسیده بود و باید پیاده میشدیم ، تا وارد شویم به سیاره و زندگی جدید را شروع کنیم ولی این بار به اصرار بعضی افراد که بین جمعیت فضاپیما بودند همه آمدیم و برای پا گذاشتن به سیاره ی جدید با هم با وجدان انسانی مان و فارغ از قسم به جانِ شیعه و سنی و یهودی و غیره ....پیمان بستیم ،که این ماه کره را حتی به قیمت جانمان حفظ کنیم ، اما اینبار دلم روشن است که دیگر تمام مان معنای از دست دادن را چشیدیم و امروز این کره را از جان عزیزتر حفظ میکنیم ....و در آخر ، اکنون که میخواهم با آن حجم از هیجان و عواطف مثبت و منفی پا به کره ی جدید بگذارم ،میخواهم بگویم من هنوزهم دلتنگ تمام عزیزانم که در انفجار اتمی سال ها پیش از دست رفتند هستم و کاش بودید که دلم باز صدایتان و نگاهتان را میخواهد ولی من قول میدهم تا پای جان کنار سیاره ی جدیدم بمانم و سربلندتان کنم .فقط خواستم بگویم ،من انتظاری طولانی کشیدم و برای نگه داشتن تان جنگ ها کردم ولی امروز با نبودنتان کنار آمدم ....نمیدانم شاید دلتنگی همان زخمی است که بر استخوان یک یکمان هک شده و ما با سکونت در کره ای دیگر میخواهیم چسب زخمی رو جراحت های عمیق مان بزنیم ، ولی آخر باید دوام آورد حتی با وجودی غرق در جراحت و دردی که به استخوان رسیده و شده سکوتی عمیق به ژرفای میلیارد ها کیلومتر ....</description>
                <category>نگین کیخائی</category>
                <author>نگین کیخائی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Feb 2022 12:34:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتن فقط یکبار ترسناک است ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Negin.keikhaei85/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-z7taai9e5dkj</link>
                <description>آدم ها فقط يكبار از رفتنِ كسی ميترسند و دلشان میلرزد؛باورهايشان كه شكستديگر دلهای شان به پای هر رفتنی نميشكند و یاد میگیرند با تکه های شکسته ی قلبشان ادامه دهند .عزیزکم؛ رفتنت آسان نبود ،ولی من هنر هر لحظه لذت بردن از لحظاتم را و قوی بودن و تحمل نبودنت را در میان همین باور های شکسته یافتم ...</description>
                <category>نگین کیخائی</category>
                <author>نگین کیخائی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Feb 2022 15:38:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه ی آدم ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Negin.keikhaei85/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-ezwkxjblvssa</link>
                <description>امروز در اتاقم نشسته بودم و به روال هر غروب جمعه داشتم به هزار و یک چیزِ فکر نکرده فکر میکردم ؛ انگار ذهنم مرا در گذشته ی رفته و آینده ی نیامده غرق میکرد..همین طور که داشتم با خود فکر میکردم ناگهان صدایی تمام وجودم را فرا گرفت ، درست مانند همان سایه ی درخت بید مجنون حیاط همسایه مان ، یا همان هبوط محو انتهای پنجره و بینهایت تاریکی و پوچیه دیگر ،اما انگار خوب که نگاه میکردم و افکارم را مرتب میکردم انتهای تمام شان به سایه ی ادم های اشتباه زندگی ام میرسیدم ، درست مانند پرستاری که منشا زخم های بیماری را جست و جو میکند و هر بار به نقاط مشترک قبلی بر میخورد ؛ آری اینبار پرستار خودم بودم ،زخم هایم را یکی یکی دنبال کردم و هر بار از یافتن منشا شان خجالت زده شدم ؛ میدانی آخر انتهای تمام زخم هایم به آدم های اشتباهی و سایه آدم های سمی زندگیم و اعتماد بی جای من برمیگشت . اگر اشتباه میکردم دلم نمی سوخت اما حال که میبینم تمام درد هایم مشابه زخم های کهنه ی گذشته ام است و فرصت دادن های بی جایم ،دلم میسوزد از کرده ها و نکرده هایم ...انسان ها ، این موجودات به ظاهر آرام و بی خطر میتوانند عجیب و غریب ترین درد ها را به ما تحمیل کنند و درست همان لحظه ای که در آغوششان کشیدیم و سخت آرام گرفتیم خنجر بی رحمی شان را در گلوی اعتمادمان فروببرند...انسان ها پر اند از نگفته ، از حرف های پوسیده در گلو و زخم های کهنه که هر کدام از سایه ی آدمی در زندگی شان نشات میگیرد ، میدانی سایه ادم ها در زندگیمان و وابسته شدن به آنها درست مانند ابری است در بیابان ، که کویر را بد عادت میکند و درست وقتی مطمئن شد خاک برای همیشه توانایی جذب رطوبتش را از دست داده آنگاه کنار میرود و بارانی شدید را مهمان بیابان میکند و آنگاه است که سیل کل بیابان را از بین میبرد و ویران میکند کویری را که پناهش سایه ی ابری بوده که روزی آمده و روزی خواهد رفت....رفیق ،میدانی میخواهم بگویم ؛ حال دلت را به سایه ی آدم های نصفه و نیمه گره نزن ؛ بگذار بگذرد..زندگی سرشار از آدم هایی است که حتی تکلیف شان با خودشان هم روشن نیست ، انگار نمیدانند تا از خود مطمئن نشدند نباید به حریم امن کسی وارد شوند ، یا حتی نمیدانند بعصی حرف ها و کلمات و جملات لیاقت میخواهد . بیخیال ؛ بگذار آن ها هم بیایند و بروند و دلشان خوش باشد ؛ تو خوب باش ، تو بخند ، و از رفت و امدشان تجربه بگیر و سایه شان را با نور درون خودت از بین ببر ...و گفت پس زخم هایمان چه ؟! گفتم‌ قطعا نور از میان شان وارد میشود?</description>
                <category>نگین کیخائی</category>
                <author>نگین کیخائی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Feb 2022 15:37:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای از تو ??</title>
                <link>https://virgool.io/@Negin.keikhaei85/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-rkhmsjlul8qp</link>
                <description>امروز داشتم اتاقمو مرتب میکردم ...میدونی چی پیدا کردم؟! یه تیکه کاغذ، یه نامه از تو ، خیلی وقت بود به همه قول داده بودم دیگه بهت فکر نکنم ولی انگار کاغذ رو که دیدم صدات تو گوشم پیچید ...روی کاغذ نوشته بود : مگه میشه تو رو داشت و بد بود؟! تو خوش ترین حال منی ...میدونی، انگار صدات هر لحظه داشت وجودمو از بین میبرد ، انگار تمام روحم رو نگاه سرد لحظه ی آخرت گرفته بود ،تو حتی صبر نکردی که بهت بگم من خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی بهت وابسته شدم ، حتی اجازه ندادی بگم که قراره چقد برام سخت بگذره این دوری که خودم گفتم دور باشیم بهتره ...کاش حداقل گوش میکردی به حرفام ،به صدای گریه هام ،به نگاه خستم ؛ ولی حق داشتی که نخوای حتی تو چشام نگاه کنی ؛ من ترسیدم ،من ترسیدم که وایسم بگم بدون این آدم یه تیکه از وجودم کمه ؛ آره تو راس میگفتی من همیشه آدمی ترسویی بودم ،به خاطر همین پا رو دلم گذاشتم تا بقیه ترکم نکنن ...خیلی وقت بود داشتم سعی میکردم فراموشت کنم ولی انگار الان حس میکنم کنار نشستی ، حس خوبیه بعد از این همه وقت یه یادگاری ازت برام مونده باشه، میدونی ،آخه بره منی که کلی وقته هر روز و هر ساعت باهات زندگی کردم سخته بخوام قبول کنم که نیستی و برام تموم شدی ...من تموم این مدت با فکرت و خیال همیشگی بودنت سر کردم ، حتی یه لحظه هم نخواستم باور کنم دیگه نیستی ...دلبر من بدون تو بودنو نه بلدم نه میخوام بلد بشم ، من تو رو همیشه کنارم داشتم حتی به تصور ....ولی هیچ وقت بدون تو بودنو یاد نگرفتم....تقدیم به تویی که  فرسنگ ها دور از وجودم ولی بینهایت نزدیک به خیالم هستی ...ای ابدی ترین من..</description>
                <category>نگین کیخائی</category>
                <author>نگین کیخائی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Dec 2021 13:44:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبِ ?بدون تو ?دلژین دیگریست و من دختری غریبه برایت...</title>
                <link>https://virgool.io/@Negin.keikhaei85/%D8%B4%D8%A8%D9%90-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D9%84%DA%98%DB%8C%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA-ignv50fvyvle</link>
                <description>شب داستانش با همه فرق دارد ، انگار میاید که چنگ بزند بر دل خاطرات ، که بغل کند نداشته هایت را یا حتی به یادت بیاورد رفتن هارا ...میدانی ؛من نداشتنت را در شب، زندگی کردم ؛ انگار طلوع که خورشید بالا می آمد به خودم قول فراموشی ات را میدادم ولی غروب که میشد دلتنگ تر از همیشه پشت شیشه ی غبار گرفته ی اتاق ،خاطراتت را مرور میکردم...اینبار وقتی بعد از مدت ها دوباره خواستم زنگ بزنم تا صدایت را از پیغام گیر خانه بشنوم ،انگار دیواری بین من و گوشی تلفن کشیده شد ؛حق داشتم ؛هر کس دیگری هم بود بعد از هزارمین بار تماس و شنیدن صدای تکراری و قطع شدن تلفن، حتی بدون هیچ کلمه ای و مرور مجدد خاطرات ،به ستوه میامد و این سماجت تنها از یکی چون من بر می آمد ...بعد از کلنجار رفتن چند ساعته با طوفانی که درونم بود ،بالاخره تصمیم گرفتم برای آخرین بار هم که شده صدای تکراری اما هنوز جذاب تو را بشنوم ...دستام در حالی که از شدت دلتنگی درونم میلرزید به سمت تلفن رفت ، دوباره همان شماره ی همیشگی را گرفتم ، این بار نه از پیغام گیر خبری بود و نه از صدای تو ، به جای تمام این ها زنی تلفن را برداشت و با خنده سلام کرد ، از کمی آنطرف تر صدایی آشنا آمد که گفت :دلژین جانم ، تلفن با من کاری داره ؟ میدونی ، این طرف خط خشکم زد ،صدات ، دلژین گفتنت،ناز کردنای دلبر جدیدت ؛ انگار همشون منو بردن و رها کردن تو چند سال پیش ...کاش حداقل بهش دلژین نمیگفتی ، آخه خودت قول داده بودی تا همیشه بهم به کردی بگی امید زندگی ، پس چرا یهو دلژین اون شد و من یه دختر غریبه برات ...میدانی ،این روزها هرچه بیشتر فکر می‌کنمکمتر به یاد می‌آورم خودم راپیش از عاشقت بودنالان دقیقا کیستمته‌مانده‌ای از خودمیا تمام تو؟....؟</description>
                <category>نگین کیخائی</category>
                <author>نگین کیخائی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Dec 2021 13:43:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو یکی از همین شبا میون بودن و نبودنت ، فراموش کردنت رو انتخاب کردم ...?</title>
                <link>https://virgool.io/@Negin.keikhaei85/%D8%AA%D9%88-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-gc7w9h3onzhr</link>
                <description>برای کشتن که حتما لازم نیست هفت تیره برداری شلیک کنی ؛ تو میتونی تو یکی از همین شبا میون یه دنیا فکر و احساس دستت رو بزاری رو ماشه ی تفنگ و گُل به خودی به بزنی اونم به قلبت و پیشونی یه آدم که داره توش زندگی میکنه ، برای همیشه اونو از بین ببری و تموم شه همه چی ...میدونی تو یکی از همین شبا درست وقتی برای هر لحظه دیدنت از عمق وجودم از خدا خواهش میکردم ولی تصمیم گرفتم برای همیشه از بین ببرمت ، آخه من همیشه دوست داشتم اصلا بلد نبودم بدون زندگی کردنو ولی وقتی دیدم تو بدون من بهتری دستمو گذاشتم رو ماشه ی تفنگو دلمو نشونه گرفتم ، ولی دلبر اینو بدون ، من تو تموم اون لحظاتی که تو حتی اهمیتی هم بهم نمیدادی بازم دوستت داشتم ولی حیف تو با رفتارت بهم یاد دادی چطوری بدون تو زندگی کنم ...ازت ممنونم که بخشی از زندگیت رو کنارم بودی ، مراقب خودت باش ...</description>
                <category>نگین کیخائی</category>
                <author>نگین کیخائی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Nov 2021 14:22:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برو پی زندگیت...?</title>
                <link>https://virgool.io/@Negin.keikhaei85/%D8%A8%D8%B1%D9%88-%D9%BE%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%AA-ogg0cifilzyf</link>
                <description>دلبر ، میدونی جای نبودنت خوب شدنی نیست ، انگار هر روز بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم دوباره یه لحظه یادم میای ولی یه لحظه از یادم نمیری ....اصلا مگه تو چند نفر بودی که بعد از رفتنت اینقدر دنیام خالی شد ...؟! تو که بودنت به قدری نبود که همه ی نقاط تو خالی زندگیم رو پر کنه پس چرا نبودنت اینقدر درد داره ؟! چرا وقتی نیستی انگار دنیام خالیه ؟! بیخیال حالا که نیستی ، ولی من هنوزم دلم برای لجبازیای مزخرف تو ، اون نگاه های جسور و سمجت ،حتی اون عطر فرانسوی که هر وقت میزدی دلبر تر میشدی ...عجیب تنگ شده ...ولی اگه تو حالت بدون من بهتره من حرفی ندارم ، به ساز دل من نرقص برو پی زندگیت ...</description>
                <category>نگین کیخائی</category>
                <author>نگین کیخائی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Nov 2021 14:21:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ازدهام افکارم و اتوبوس مرا دوباره به نوشتن وا داشت ...??</title>
                <link>https://virgool.io/@Negin.keikhaei85/%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%88-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-fdjzuruqlii5</link>
                <description>  امروز موقع برگشتن از دانشگاه درست وقتی نازی تصمیم گرفته بود بدون ماشین و پیاده به خانه برگردد من هم ناچار خود را به ایستگاه اتوبوس رساندم ،اکثرا با دوستم با هم برگشتیم و سر راه من را هم نزدیک خانه پیاده میکرد، زیاد عادت نداشتم در اجتماع مکان های پر ازدحام را انتخاب کنم ، میدانی راستش را بخواهی حوصله اش را نداشتم تا با کسی یک جا و تنگاتنگ بنشینم ؛ اتوبوس های این شهر هم که الحق کلمه ی ازدحام را ترجمه کردند آن ها به سبک خودشان....با خود گفتم بیخیال یک روز که هزار روز نمیشود ، در همین افکار خود بودم که اتوبوس آمد و سوار شدم ؛آنقدر شلوغ بود که حتی ایستاده هم به زور جا پیاده کردم ؛ کمی که از مسیر گذشت تلفن آقایی زنگ خورد که دقیقا کنارم ایستاده بود شروع به حرف زدن کرد معلوم بود داشت با مادرش حرف میزد ، به او قول داد فردا شب برای شام بچه ها را بعد از ۶ ماه دوری و قرنطینه و این حرفا به دیدنش بیاورد ؛ من فال گوش نایستاده بودم ولی هر کدام از شما هم که با آن فاصله ی کم از مردم ایستاده بودید ناچار به شنیدن میشدید ....فاصله ی کم از مردم ایستاده بودید ناچار به شنیدن میشدید ....کمی گذشت ۲ ایستگاه بعد دختری سوار اتوبوس شد ،کمی حالش عجیب به نظر میرسید شبیه آنهایی بود که چیزی را گم کرده ،آمد و کنارم ایستاد ، اینبار انگار جو صمیمی و تنگاتنگ اتوبوس روی من بی حوصله ام اثر گذاشته بود ، با احتیاط به او گفتم ببخشید چی شده ؟ انگار چیزی گم کردید ؟ گفت :تو نباید این رو میپرسیدی اونی که باید اینو میپرسید الان کلی ازم دوره به قول رادیو چهرازی : باید میومد و ازم میپرسید چیزی شده ، که بعد من بگم آره گم شدم ، تو بلدی پیدام کنی ؟! بعد بگه دیوونه خونه ی تو که اینطرفی نیست ...بعد یادم بیاد خودشه که ۳ ساله گمش کردم و الان به جای من ، اون منو پیدا کرده ...//و بعد سکوت کرد ...راستش را بخوای  چیز خاصی از حرفاش نفهمیدم فقط اینو فهمیدم که خیلی دلش تنگه ولی خب من که بیشتر از این چیزی نمیشد بهش بگم یعنی واقعیتش از همون اولم آدم مستعدی تو زمینه دلداری دادن نبودم ، انگار شنیدن دردای بقیه زخمای کهنه ی خودمو تازه میکرد ؛به خاطر همین فقط بهش گفتم : میفهمت ،درست میشه ...از همون درست میشه های الکی ... کمی آنطرف تر خانم مسنی نشسته بود ، و فقط به رو به رو خیره شده بود ؛ با دیدنش یاد سخن جناب ابتهاج افتادم که میگفت : نه اينكه حرفی نباشد،هست...خيلی هم هست...!اما،دلشكسته ها خوب می دانند،غم که به استخوان برسد،میشود سکوت!!درست همین قدر کوتاه و عمیق ...ولی برعکس رو به رویم پسری بیست و هفت هشت ساله نشسته بود ، در حالی که سیگار را لحظه ای از وجودش دور نمیکرد به صفحه ی موبایلش خیره شده بود و لبخندی دردناک میزد ، یاد آن دیالوگی افتادم که میگفت : خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی بشنود یک نفر از نامزدش دل برده ، میدانی حالش پرسیدن نداشت از چشمانش درد را میشد فهمید ...الان دیگر فقط کمی مانده بود تا پیاده شوم و به سمت خانه بروم ، اتوبوس ایستاد ،پیاده شدم و در حالی که سنگینی کیف لب تاب هر لحظه بر دوشم حس میشد راهم را ادامه دادم ، روز عجیبی بود آدم ها را از نزدیک دیدم آن هم پس از چندین سال که هر کجا میرفتم یا تنها بود یا با ماشین ، ولی امروز یک چیز را از میان چهره ی مردم در اتوبوس خوب میشد فهمید ، آن هم اینکه : همه ی ما دلتنگیم و این تنها وجه اشتراک ماستمیدانی انگار آدم ها در مترو و اتوبوس درست خود واقعیشان اند ، زیرا پس از روزی پر مشغله دقیقا با اصل وجودشان و انباشته ای از خستگی سوار میشود تا به مقصد برسند ؛ انگار هر کدام در آرام ترین حالت ممکنِ خودشان قرار دارند ، کاش همیشه اینطور بود، کاش وسط بگو مگو ها و کش مکش ها یادمان بیاید این نسل ، این جامعه ، این مردم همگی شان خسته اند ، خسته از نبودن ها و نشدن های پیاپی ؛ پس کاش خودمان کمی حال خودمان را بهتر کنیم ، کمی مهربان تر باشیم ، کمی آرام تر باشیم ؛ شاید لبخند یه لحظه ی ما روز یک نفر دیگر را بسازد ...و در آخر خطاب به آنهایی که رفتند و اکنون نیستند باید بگویم : اگر میدانستید چطور دل تنگ به شما خواهند اندیشیدید ، بی شک از نبودنتان پشیمان میشدید ....</description>
                <category>نگین کیخائی</category>
                <author>نگین کیخائی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Nov 2021 10:36:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه خوب که توانستی بعد از من کنار دیگری باز لبخند بزنی ، ولی من هنوز ....بیخیال،حال من هم خوب میشود??</title>
                <link>https://virgool.io/@Negin.keikhaei85/%DA%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-sg6yhjld10id</link>
                <description>امروز برای اولین بار بعد از مدت ها دوباره تو را دیدم ، از دور ؛ هنوز هم همان قدر دلربا و دست نیافتنی بودی ؛ با همان ژستِ مخصوص به خودت ایستاده بودی و لبخند میزدی و من برای اولین بار بعد از رفتنت دوباره لبخند زدم ، انگار چیزی مرا کشاند تا ۷ سال پیش ، درست همان لحظه ای که در خیابان با هم قدم می زدیم و دیوانه وار به هم قول ماندن میدادیم ، درست همان لحظه بود ؛ انگار تمام آن روز ها به یک نیم رخ از تو برایم تدایی شد؛ غرق در دیدنت بودم که نه میتوانستم قدمی بردارم و به تو نزدیک شوم و نه میتوانستم دور شوم تا تمام شود سرابِ بودنت، اما در این بین بود که کسی تو را صدا زد و تو از شوق چشمانت برق زدند ، درست مثل همان لحظه هایی که مرا میدیدی ، اما این بار ماجرا فرق داشت ، همین که به خودم آمدم دیدم جایم را برات پر کرده ، دستانت را محکم گرفته و حواسش پرت از همه چیز و معکوس به توست،انگار دنیایش شدی بودی ، در آن لحظه جسارت را در چشمانِ او دیدم درست مثل من بود، همانقدر شجاع ایستاده بود به تو نگاه میکرد، میدانی آخر چه جسور میشوی وقتی مطمئن شوی کسی عاشقِ توست و درون رگ هایش جریان داری.....؛ خشکم زد ؛ وقتی دیدم کنار دیگری آنقدر خوشحالی که حتی به اطراف هم نگاه نمیکنی که نکند لحظه ای خندیدنش را از دست بدهی ، آن لحظه انگار تمام عابران میدانستند روزی ما برای هم بودیم ، کنار هم بودیم ، اما ما سهم هم نبودیم فقط کمی کنار هم بودیم ، کمی حال هم را فهمیدیم و راهِ فراری برای روزمرگی مان بودیم ؛ ولی کاش میشد آن لحظه فریاد بزنم و تو را صدا کنم ولی انگار نه میتوانستم تمامت کنم و مانند همان ۷ سال که گذشت ، بگذرم از تو و خاطراتت را در دنج ترین نقطه ی وجودم حبس کنم و نه شهامتش را داشتم که صدایت کنم و به تو بگویم چطور گذشت این چند سال ، ولی دلبرکم ؛ من هنوز هم مشتاق آمدنت بودم ، اما تو انگار مرا جوری فراموش کردی که گویی از ابتدا وجود نداشتم ، امروز در همان خیابان جلوی همان کافه ی همیشگی مان تو را یک دل سیر نگاه کردم، بودنت را نفس کشیدم و لمس کردم ولی این بار تمامت از آنِ دیگری بود و این شگفتی دوست داشتن است که بخواهی و نخواهد و بدانی که ممکن نیست ولی در عین حال هر روز امیدوار تر و پای بند تر شوی ؛ حرفی نیست ، اتفاقی هم نیفتاده فقط خواستم بگویم من در این ۷ سال،درست بعد از رفتنت هنرِ عمیقِ پنهان کردن رنج هایم را پشت یک لبخند ساختگی آموختم ولی به یقین هیچ کس نمیداند چقدر ، چگونه و تا کجا تو را در ذهنم ادامه دادم حتی وقتی همه فکر میکردند میان روزمرگی ها و کلافگی ها و دغدغه هایم تو نه تنها کمرنگ ،بلکه تمام شدی....اما تو را پنهان خواهم کرد در آنچه که نوشتم ، در نقاشی ها و ترانه ها ، و آنچه که میگویم، و تو خواهی ماند و کسی نخواهد دید و نخواهد فهمید ، زیستنت را در چشمانم ....</description>
                <category>نگین کیخائی</category>
                <author>نگین کیخائی</author>
                <pubDate>Mon, 25 Oct 2021 14:09:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در حضورت یک عذر خواهی عمیق به غرورم بدهکارم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Negin.keikhaei85/%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%B0%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-%D8%A8%D9%87-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-vcwxl8d2wopb</link>
                <description>میدانم بودنت ، حضورت ، گرمای دستانت و حتی بوسه های پنهانی ات تبری است بر ریشه ی بی جانم ولی چه کنم که درونم تو را فریاد میزند و چشمانت دلیل رویای واهی ام است ؛ دلبرکم در حضور تو یک عذرخواهی عمیق به احساس خود بدهکارم ؛ وقتی برای نگه داشتنت پافشاری کردم و ایستادم و لج کردم ؛ وقتی برای نگه داشتنت کنارم از وجودم مایه گذاشتم و وقتی از هیچ و پوچ رویا ساختم و غرق در دنیای رنگین خود شدم ; قبول ؛ درست است که میگویند آدم های خیال باف حالشان همیشه خوب است ، با کسی که دوستش دارد به مهمانی میروند ، چای می‌نوشند ، میرقصند و دلبری می‌کنند اما همین ساده لوح های خیال باف وقتی بیدار میشوند ، وقتی دست میکشند از رویا تازه با عمق ماجرا روبه رو میشوند و آنگاه است که دست به عذرخواهی از غرور خود میزنند ...گاهی چه بیهوده است اصرار اثبات دوست داشتنمان به ادم ها !معرفت های بی جایمان،مهربانی های عمیق و زیاد از حدمان !و تلاش های بیهوده برای حفط رابطه هامان ، وقتی برای بعضی بودن و نبودن مان فقط در یک ( نون )تفاوت دارد ....</description>
                <category>نگین کیخائی</category>
                <author>نگین کیخائی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Oct 2021 16:48:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنج ترین نقطه ی وجودم برای توست که نیستی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Negin.keikhaei85/%D8%AF%D9%86%D8%AC-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-lblvfmfse8za</link>
                <description>زمان چیزِ عجیبی است ، هر چه میگذرد زخم ها را کهنه تر میکند؛ از شدت جراحت شان میکاهد اما هنوز دردشان را تا مغز و استخوانت حس میکنی ؛ اما گاهی چنان عمیق و باور نکردنی بعضی ها را از زندگی مان به ناگاه پَس میزند ، و آنان را به خاطره ای دوست داشتنی در دنج ترین نقطه ی وجودمان تبدیل میکند ...دلبرکم ، از همان لحظه ای که برای اولین بار مکث کردی و طوری مرا نگاه کردی که انگار هر دومان چیزی را گم کرده ایم ، آری هر دومان خودمان را درون دیگری گم کردیم و جا ماندیم ،نمیدانم چرا اما آن لحظه انگار چیزی درونم فریاد میزد ، ترسی باور نکردنی مرا در برگرفت اما شدت هیجان درونم به من اجازه نمیداد که رهایت کنم و برای همیشه خود را از این طوفان نجات دهم ؛ میدانی از همان اول هم ترس من همین بود ، که روزی غریب ترین آشنایی باشی که همه چیزش را میدانم ....این روز ها برعکسِ اوایل نبودنت، از تو گله ای ندارم ، حرف هست نه اینکه نباشد اما راستش را بخواهی ، توانش را ندارم تا برایت دوباره از عمق وجود بازگو کنم حرف هایی را که روزی با تمام توانم توضیح دادم اما نماندی ، رفتی ، حتی لحظه ای درنگ نکردی که نکند کلماتی که از قلبم ساتع میشد بر قلبت بشیند و از رفتن پشیمانت کند ...؛ دلبرکم؛ رفتنت را هنوز باور نکردم ، درست ؛ دلم برایت تنگ شده اما باید به خودم احترام بگذارم ، درست ؛ اما فقط لحظه ای بیا و به من بگو آن همه اشتیاق برای ساختنِ دنیای هم ، چه شد ؟!!! آن همه حرف های قشنگ ، کجا رفت ؟!!! یا حداقل بیا و به من بگو چرا اینقدر با عجله و ناگهانی برایت تمام شدم .....#دلبر جان#نبودنت خلا معرکه ای بود #به ناگاه برایت تمام شدم #زمان چیز عجیبی است #فقط از تو مُشتی خاطره مانده و بس </description>
                <category>نگین کیخائی</category>
                <author>نگین کیخائی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Oct 2021 14:28:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>