<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nesakazemzadegan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Nesa.kazemzadegan</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 07:39:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/128867/avatar/6bwvk3.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Nesakazemzadegan</title>
            <link>https://virgool.io/@Nesa.kazemzadegan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در نهایت همه شبیه یکدیگریم</title>
                <link>https://virgool.io/@Nesa.kazemzadegan/%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%DB%8C%DA%A9%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%85-xfzhsca0mae6</link>
                <description>اسکلت...نساء کاظم زادگاناسکلت...دیشب به عکس یک اسکلت نگاه می کردم .سکوتی به بلندای فریاد در این جمجمه بی جان به گوش میرسید .عجیب بود .شبیه همه بود و شبیه هیچ کس نبود...نمیدانم این اسکلت در زندگیش چگونه بوده سفید بوده یا سیاه؟ موهایش صاف بوده یا فرفری و مواج  ؟پوستی لطیف و زیبا داشته یا از شدت چین و چروک های تحمیل شده از روزگار زمخت و پینه پسته بوده ؟دور پایش خلخال میبسته یا فارغ از این مسائل بوده ؟لباس های مارک میپوشیده یا از حراجی های سر خیابان به زور خرید می کرده  ؟بالای شهر نشین بوده یا پایین شهر نشین ؟ درس خوانده بوده یا بی سواد ؟چه دینی داشته و خداوند را با چه شیوه ای صدا میزده ؟پیرو کدام مسلک و آیینی بوده است ؟برای اثبات حقانیتش دست به شمشیر برده و سر بریده است یا مرهم درد کسی بوده ؟چگونه جان داده است لحظه مرگش عزیزی در برش بوده یا در کنج عزلت و در نهایت تنهایی مرگ را ملاقات کرده است ؟نگاری را در زیر درخت افرا تنگ در آغوش گرفته یا ناکام از دنیا رفته ؟مهربان بوده یا عبوس و عصبانی و ترش رو؟مغرور و متکبر بوده یا متواضع و فروتن ؟ دلبر و دلداری داشته یا در نهایت غم و تنهایی روزگار گزرانده است ؟عجبا !!!انسان ها در نهایت تفاوت در انتها چقدر شبیه هم میشوند تا آنجا که نمی توان تشخیصشان داد.روزگار در نهایت بی رحمی در انتها همه را به یک نقطه میرساند....مشتی استخوان...این همه فخر و تکبر این همه دورویی و دروغ و افترا این همه تلخی و زهر ...این همه تلاش های بیهوده این همه بمب و تانک و تفنگ و جنگ افزار این همه کشور گشایی و کودک کشی و آدم کشی این همه ایدئولوژی و مکتب و حزب و گروه از برای چیست وقتی در آخر همه یکسان میشویم ؟؟؟نسل بشریت با این همه هیاهو به کجا میرود ...به کجا چنین شتابان ؟؟؟؟وقتی به حفره های خالی و ترسناک اسکلت نگاه میکنم ،با تمام بی روحی لبخند ملیحی به لب میزند و می گوید :کمی آرامتر ما همه در آخر شبیه همیم....از روزگاری که از سر گزرانده برایم حکایت ها دارد .برایم از سرزندگی و جوانی از حرص و طمع و مال اندوزی از شهرت و شهوت سیری ناپذیر از غرور و غرور و غرور از منیت و نخوت و دلشکستن گفت و گفت.عمر چون چشم بر هم زدنی میگذرد و مثل شعله ی باریک شمع خاموش میشویم با همان سرعت و سکوت...اما سالیان سال به شکل استخوانی تنها در یک جا ساکن میمانیم بدون نیاز به خوراک و پوشاک و مسکن ...خوراکمان خاک است و پوشاکمان کفنی و مسکنمان گور...خدایا در پایان بانگ عدالتت همه گیر میشود .همه شبیه میشویم فارغ از دارایی هایمان ،جایگاهمان ،پست و مقاممان، دین و آیینمان ...خوش آن کس که نامش به نکویی ببرند.مضحکترین جای مسئله آنجاست که چنان به متاع ناچیز دنیا چنگ زده ایم که انگار تا ابد در این سرا جاودانه روزگارمی گزرانیم .ای کاش دنیا دکمه برگشت داشت و از نقطه پایانی به ابتدا می آمدیم واین بار واقعا زندگی میکردیم .برای داشتن زندگی شادتر و پربارتر تلاش می کردیم .می خندیدیم و عشق می ورزیدیم .می رقصیدیم و پایکوبی می کردیم و حرف و نگاه مردم برایمان مهم نبود وتنها  برای دل خودمان زندگی می کردیم .سرمان در زندگی خودمان فرو میرفت و به خوش و ناخوش دیگران کار نداشتیم و با نیش زبان ،درفش داغ در زخم دیگران فرو نمی کردیم .کمی رنگی تر و گل گلی تر لباس میپوشیدیم و با سبدی از غذا زیر درخت افرا بساط خوشی پهن می کردیم و لقمه لقمه شادی نوش می کردیم .ولی زندگی دکمه تکرار ندارد وهمین باعث شده است که همیشه حسرت گذشته را می خوریم .گذشته ای که گذشته است و رفته است و سهممان از آن تنها حسرت است و حسرت است و حسرت...به نظرم همه ما باید یک اسکلت کوچک در جیب روزمرگی هایمان داشته باشیم و گاهی که کسی دلمان را شکست یا به ناحق قضاوت شدیم یا در گیرودار مشکلات زندگی خرد شدیم  به آن نگاهی بیندازیم و لبخندی بزنیم و بگوییم :عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد ...شاید در آن صورت کمی مهربانتر و انسانی تر زندگی کنیم و با هر مشکلی ویران و ناامید نشوییم..   نساء کاظم زادگان                                                      21/2/98                                                              زمان 15:24</description>
                <category>Nesakazemzadegan</category>
                <author>Nesakazemzadegan</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2020 11:34:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک وجب بهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Nesa.kazemzadegan/%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%AC%D8%A8-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-xizpf4mag8kk</link>
                <description>یک وجب بهشت...نساء کاظم زادگانیک وجب بهشتبه نبودنت که فکر میکنم قلبم تیر می کشد حتی در تصور هم نمی توانم نبودنت را باور کنم .مگر میشود کسی را که پاره ای از وجودت شده فراموش کنی ...اگر نباشی؟؟؟چه جمله ی سنگینی!!!ولی واقعا اگر نباشی چه بر سر این آشفته دل عاشق می آید ؟؟؟آیا آسمان مثل همیشه آبیست ؟نه ...حتما خاکستریست و چون دل ویران من میبارد .اگر نباشی اخم هایم را چه کسی به خنده تبدیل کند ؟دل طوفان زده ام را چه کسی به ساحل آرامش برساند؟تن یخ زده از غمم را چه کسی در گرمای وجودش ذوب کند؟اگر نباشی برای چه کسی گیسوان مجعدم را پریشان کنم ؟کالبدم را برای چه کسی میزبان عطر نرگس و یاس کنم ؟لبانم را چون لاله های سرخ برای تبدار کردن چه کسی بیارایم؟دامن کوتاه چیندار آتشین رنگم را برای چه کسی بپوشم ؟برای نگاه های مست چه کسی پایکوبی کنم و سرخوشانه برقصم و با باد همراه شوم؟مگر میشود من باشم و تو در کنارم نباشی ؟همیشه در کنارم باش و دستانم را محکمتر از همیشه در دستانت بگیر ...مرا به آغوشت بفشار و بازوان مردانه ات را حریم حرمت زنانه ام قرار بده ...بگذار دنیای من همین یک وجب جا باشد ،دقیقا روی سینه مردانه ات .و من چشمم را ببندم و در خلسه ای شیرین فرو بروم و زیباترین سمفونی جهان را گوش کنم ...کوبش دیوانه وار قلب تو زیر گوش من...همیشه با من بمان .من در دوست داشتن هر کسی غیر از تو نابلدم ...در ترجمه دوست داشتن دیگران بی سوادترین بانوی عالمم...در کنارم بمان چون بلد نیستم مردی غیر از تو را دوست داشته باشم ...    نساء کاظم زادگان                                                             3/11/97                                                                 14:45 زمان پیج green._.thought را در اینستا گرام دنبال کنید.</description>
                <category>Nesakazemzadegan</category>
                <author>Nesakazemzadegan</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2020 14:52:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهاترین تنها...</title>
                <link>https://virgool.io/@Nesa.kazemzadegan/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-shnnfrwtyleb</link>
                <description>تنهاترین تنها ...نساء کاظم زادگانتنها ترین تنها...چقدر سرد است ...تنهایم تنهاترین تنهادر کویری که از سرما خشک شده است با گام های لرزان و نگاهی ترسان ،لنگ لنگان قدم برمیدارم که شاید بتوانم روح مغموم و سرگردانم را از وحشت این کویر برهانم .سوز بد بی کسی تا مغر استخوان تنهاییم رخنه کرده است و همچون تاریانه روحم را در هم میکوبد و نفس هایم را به شماره می اندازد .چرا کسی نیست؟چرا کسی حرف هایم را نمیفهمد؟چرا دستی نیست تا روحم را نوازش کند و در آغوش بفشارد ؟منم اولین انسان ساخته شده به دست خالق ...اما رانده شده و تبعید شده به زمین ...همانقدر بی کس و تنها ؛همانقدر دلشکسته و زخمی ...دردم از آن است که همه هستند و من این همه بی کسی را در جان شیرینم مزه میکنم ..چه طعم گس و تلخی !!!تنهاترین تنهایی زمانی رخ میدهد که همه باشند و تو از بی کسی و تهایی نفس های روحت به شماره افتاده باشد و منم در نهایت نفس نفس زدن که شاید هوای تازه ای از همنفس برسد و روح رو به موتم را احیا کند ...منم تنهاترین تنها با نقابی از لبخند و هیچ کس روح زخم خورده ام را نفهمید ....                                                                  3/11/97                                                                بامداد 00:05نساء کاظم زادگان</description>
                <category>Nesakazemzadegan</category>
                <author>Nesakazemzadegan</author>
                <pubDate>Sun, 09 Feb 2020 12:55:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوی عجیب توکا</title>
                <link>https://virgool.io/@Nesa.kazemzadegan/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%AA%D9%88%DA%A9%D8%A7-qalg96foze2v</link>
                <description>کتاب داستان تخیلی آرزوی عجیب توکانویسنده:نساء کاظم زادگانویراستار:حمید رامین شایگانتصویرگر:لیلا باباخانیتوکا گربه ملوس و بازیگوشی است با آرزوی بسیار جالب که این آرزو برایش دردسرهایی را به دنبال دارد ...داستان جالب توکا را حتما بخوانید.این کتاب در ۹۸/۹/۳۰ توسط انتشارات مگستان در قطع رحلی و در ۱۶ صفحه به چاپ رسیده است.</description>
                <category>Nesakazemzadegan</category>
                <author>Nesakazemzadegan</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2020 18:34:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی ام را دوست دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Nesa.kazemzadegan/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-fnieaaddpqyr</link>
                <description>متنی دلنشین در مورد تنهاییتنهایی را دوست دارم صبح است.هر وقت که دلم بخواهد از رخت خواب بیرون می آیم .کارهای روزمره را انجام میدهم هر لباسی که دلم بخواهد به تن میکنم .قهوه مطبوعم را در فنجانم میریزم .چه عطری دارد! تمام فضای خانه را در سیطره خود گرفته است .از گنجینه دوست داشتنیم کتابی برمیدارم و به سمت صندلیم که در کنار شومینه است میروم  ،روی آن مینشینم و آتش شومینه را کمی زیاد میکنم .گرمایش به جانم مینشیند .صندلی شروع به تکان خوردن میکند و مرا با خود به خلسه ای نرم فرو میبرد .جرعه ای از قهوه ام را مینوشم تلخیش به جان شیرینم مینشیند و حالم را پر از شهد و شکر میکند.جرعه ای دیگر مینوشم و از پنجره به بارش برف خیره میشوم .دانه های سپیدو زیبای برف پاکی و آرامش را به دنیایم سرازیر میکنند .چقدر زیبا و دلنشین است بارش برف این سخاوت بی پایان الهی ...کتابم را باز میکنم و قدم در دنیای جدیدی می گذارم ساحره پورتوبلو از پائلو کوئیلو را میخوانم و در صفحه به صفخه اش غرق میشوم .چند ساعت گذشته است ؟؟؟نمیدانم ....وقتی اینجا مینشینم و کتاب را باز میکنم دیگر گذر زمان برایم معنایی ندارد ...من تنهایی را دوست دارم .در تنهایی خودم هستم بدون هیچ پوشش و نقابی ...شعر میخوانم ،موسیقی گوش میدهم میرقصم و داستان میخوانم و مینویسم و مینویسم و مینویسم ...و در تمام این لحظات خودم هستم خود خود واقعیم ...همراه با تمام علایق و دلبستگیهایم ...بدون نگرانی از قضاوت مردم و برداشت عوام سطح اندیش...#نساء_کاظمزادگان                                                                                                                                              </description>
                <category>Nesakazemzadegan</category>
                <author>Nesakazemzadegan</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2020 17:57:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودت و دست کم نگیر</title>
                <link>https://virgool.io/@Nesa.kazemzadegan/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%85-%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B1-fpbe55yn9fww</link>
                <description>همه ما توانایی هایی داریم که باورمون نمیشه مال ما هستند.انقدر خودمون و نادیده میگیریم که داشته هامون و توانایی هامون به فراموشی سپرده میشه ....تو یه دفتر این جمله رو باید چندین بار بنویسیم&#x27;من تواناتر از آنم که میپندارم&#x27;در روز جلوی آینه بایستیم و به خودمون بگیم اگر اطرافیانمون نمیخوان باورمون کنن اشکالی نداره اگر نادیده میگیرنمون اشکالی نداره؛من خودم و باور میکنم.من خودم و باور دارم ...من مهمم من مخلوق شگفت انگیز خالق جهانم ....اندیشه سبز را در اینستاگرام دنبال کنید </description>
                <category>Nesakazemzadegan</category>
                <author>Nesakazemzadegan</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2020 16:49:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب آرزوی عجیب توکا</title>
                <link>https://virgool.io/@Nesa.kazemzadegan/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%AA%D9%88%DA%A9%D8%A7-ldft2esqmuu2</link>
                <description>کتاب زیبای &#x27;آرزوی عجیب توکا&#x27;نویسنده سرکار خانم نساء کاظم زادگانبرای کودکان و نوجوانان در رده سنی ب و ج میباشد .کتابی آموزنده با متنی دلنشین و تصویرگری چشم نواز بانوی هنرمند سرکار خانم لیلا باباخانی میباشد.که توسط انتشارات مگستان در سال ۹۸ به چاپ رسیده است.</description>
                <category>Nesakazemzadegan</category>
                <author>Nesakazemzadegan</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2020 16:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>